<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساجده صداقت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sajedeh_Sedaghat</link>
        <description>من از اول که به دنیا اومدم یه فرآیندگرای علاقه‌مند به همه‌چی بودم. 
(دانشجوی شهرسازی، تولید کننده محتوای متنی :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:37:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18562/avatar/zpZZAk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساجده صداقت</title>
            <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما شکل یک کوه شده بودیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-ppxxv2ndt6gp</link>
                <description>اگر از ضعف‌هایم بگویم، بعد از آن باز هم کسی روی من حساب باز می‌کند؟ چه تضمینی است که نگاه ترحم‌آمیز دیگران رویم نماند؟ نکند بعدا از روی دلسوزی بخواهند لطف و محبت کنند؟ اینها بخشی از سوالاتی است که راه دریچه اشک‌هایم را می‌بندد. اما مگر می‌شود بشکه بشکه اشک را نگه داشت؟ کسی باید، چیزی باید دریچه این آب‌راه را بلاخره باز کند.غم‌های عالم، زخم‌های روی قلب، تشویش شاعرها، اندوه عاشق‌ها و همه دردها و رنج‌های قصه‌ها، هیچ‌کدام برای زیبایی نثر نبود، همه آنها واقعی بود. واقعی بوند که آن روز وسط دانشگاه از تپش قلبم کم نمی‌شد. واقعی بودند که وسط بلوار دو چشم پرخون بودم که نمی‌داست زیر کدام سنگ و بوته می‌تواند آب شود. واقعی بودند که روی نیمکت‌هایی که همیشه باوقارترین ورژنم را نشانده بودم، های های گریه کردم.ـ «ساجده احساس میکنم ابهتم خورد شد و ریخت». + «تو فکر کردی کی هستی که ابهت داشته باشی». این یک مدل شوخی ریزی بین من و زهراست هنگام دلداری دادن. آن روز هم وقتی خودم را سرزنش می‌کردم که چرا اینطور سریع بهم ریختم، در جوابم گفت «تو فکر کردی کی هستی که میخوای بدون اینکه آخت دربیاد اینا رو تحمل کنی».به یاد تصویر شب‌هایی که در خوابگاه مراسم گریه داشتیم افتادم. ما آنقدر برای هم امن بودیم که اگر کسی غم میون دوتا چشمون قشنگش لونه می‌کرد، فوری تاریکی می‌کردیم، شمع روشن میکردیم و هرکس به‌یاد چیزی اشک می‌ریخت تا او هم اشک بریزد و راحت شود. یکی از شب‌ها هم گویا نوبت من شده بود. پله‌ها را دوان دوان به اتاق بچه‌ها رفتم. روی صندلی کنار ستون نشستم و گفتم «فکر کنم حالم خوب نیست بچه‌ها». شکیلا برق‌ها رو خاموش کرد، کیانا شمع آورد و آهنگی ملایم پخش کردیم. اما اینها روی من کارساز نبود. سوال‌های مسخره‌ای مانع اشک‌هایم بود. من اگر گریه کنم، بعد از آن، چگونه دیگری به من تکیه خواهد کرد؟ من اگر شکوه کنم، چگونه بعد از آن، تا آخر عمر بار ترحم به دوش نکشم؟ من اگر با چشم خیس به آدم‌ها نگاه کنم، با چه‌رویی بعد از آن امید بدهم؟ اگر کسی بفهمد چقدر خسته‌ام، چگونه بعد از آن، ... وز وز سوال‌ها بغضم را سفت‌تر و شانه‌هایم را لرزان‌تر میکرد. کیانا دستش را دور شانه‌هایم حلقه کرد، سرش را روی سرم تکیه داد و موهایش ریخت جلو صورتم. شکیلا سرش را روی سر کیانا گذاشت و دستانش را دور هردویمان حلقه کرد. دست‌ شکیلا را گرفتم. از بیرون به این تصویر نگاه کردم، این آغوش ما را شکل یک کوه کرده بود.در آغوش هم گریه می‌کردیم و شکل یک کوه می‌شدیمدر تصویر این کوه لرزش شانه‌هایم را کسی نمی‌دید، چشم‌های خیسم هم. آغوش دوست من را پوشانده بود تا راحت‌تر گریه کنم‌. من هم همان خسته و بریده دنیا بودم، هم همان پایه‌های این کوه. حالا بلندتر از صدای موسیقی، صدای گریه‌های من بود.به نیمکتی که ورژن متفاوتم را دیده بود نگاه کردم، برایش تعجبی نداشت. او بیشتر از من می‌دانست تمام رنج‌ و غم‌هایی که شنیده‌ایم برای زیبایی نثر و قافیه نبودند. سرم را روی دسته‌هایش تکیه دادم، نیمکت با اینکه زنگ‌زدگی‌های زیادی داشت، اما هنوز نیمکت دوست‌داشتنی آدم‌ها بود برای اینکه ورژن‌های متفاوت‌شان را روی او بنشانند.</description>
                <category>ساجده صداقت</category>
                <author>ساجده صداقت</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 21:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راویان تحسین برانگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat/%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-dnbdrddedthh</link>
                <description>آن روز که اضطراب به بالاترین حد خودش رسیده بود، گفتم شاید نوشتن آرامم کند. با اولین کلمه صدای تپش قلبم بلندتر شد؛ دومین کلمه، اتصالم به زمین و زمان را حس نمی‌کردم، ننوشتم. گویا قلم من برای نوشتن از بعضی رنج‌ها هنوز خیلی نحیف است. تا شب هزار کلمه از هردر دیگری نوشتم تا دستم برای این روایت روان شود اما نشد. نشد ولی آرام گرفتم آن وقت که دیدم آدم‌هایی هستند که برای روایت بعضی رنج‌ها، قوی شده‌اند.دوستی از کابل به کلاس وصل شده بود. نسخه اولیه متنش آماده بود. «رویای دختران کابل چیست؟»، این موضوع متنش بود. آرزو و رویا در کوچه‌های جنگ و ترسِ مداوم گم شده است و فقط چند دختر در گوشه‌های دفترمشق‌هایی که غیرقانونی است، توانسته بودند از نور روزهای رنگی با چند کلمه بگویند. او راوی رنجِ پنهان شدن رویای دختران زیر آواره‌های جنگ بود. همه ما از این وسعت قلب او و جرئت قلمش شگفت‌زده بودیم. دوست دیگری وصل شد تا ایده اولیه متنش را بگوید. روایت از یک صحنه شروع می‌شد؛ ردیف دخترانی که دوزانو کنار خیابان‌اند و به زبان‌شان گاز انبر زده‌اند. پس از دیدن این صحنه راوی یکسال خود را به جایی به‌جز آن شهر و خیابانش آواره می‌کند. ما که می‌شنیدیم حرفی جز سکوت نداشتیم، در لحن بعضی‌هایمان کمی من‌ومن بود انگار نمی‌خواستیم دوباره به آن روز برگردد اما او مصمم بود که حالا دیگر می‌خواهم و می‌توانم که بنویسمش.جلسه قبل دوستی در حمایت از نوشتن درمورد آزار جنسی، روایت خودش را باز کرد. می‌گفت بعد از گذشت بیست سال از آن اتفاق حالا کم‌کم می‌تواند درموردش بگوید و بنویسد. من به تاب‌آوری این آدم‌ها فکر میکنم. به آن بیست سالی که بر او گذشت، به آن یک سالی که شاید از بیست سال هم بیشتر بود، به لحظه‌‌هایی که آدم‌هایی به جهان آواره‌‌شان نگاه کردند و تصمیم گرفتند زنده بمانند. به قدرت آنهایی فکر می‌کنم که دردِ زبانه کشیده را آرام کردند و آن را نوشتند، به این انسان‌های تحسین‌برانگیز.خیابان سعدی، شهر رشتپ.ن: گویا امروز روز دختر است. این عکس مربوط به شبی بارانی در رشت است که خواننده می‌خواند و صدای دختران بلندتر از او شده بود. عکس را لحظه‌ای گرفتم که دلم گرم شد به صدای بلندشان‌. پ.ن: امیدوارم همه ما وقتی شهر امن و آرام‌مان را پیدا کردیم بتوانیم داد بزنیم و از همه دردهای انباشته بگوییم. من هم به خودم قول داده‌ام به محض پیدا کردن گوشه‌ی آرامم، بر بلندترین تپه‌ای که دستم رسید فریاد بکشم.</description>
                <category>ساجده صداقت</category>
                <author>ساجده صداقت</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 14:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی/ اصیل بمون</title>
                <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86-agpm6lhdzd0y</link>
                <description>تیر آخر رو وقتی زدم که گفتم: آخه برام افت شخصت داره.صبح هرچقدر خودمو دعوا کردم که بشینم کارهامو انجام بدم، نشد که نشد. رفتم یه دوش بگیرم حالم عوض بشه. زیر دوش زدم زیر گریه. حالم خوب بود، فقط گریه کردم که بعد جای ابهامی باقی نمونه، که بعد نگن تو سوگواری‌تو نکردی. گریه کردم که به دلم بگم ببین اگه اذیت شدی، حق داری، من که دیگه میفهممت‌. از حموم که اومدم بیرون، هوس آهنگ هندی و رقص به قول بابام چل‌چلی کرده بودم. هیچکس نبود منم تا تونستم آهنگ‌ آچو آچو آچیچی گذاشتم و به ابداع حرکات رقص هندی پرداختم. حالم که حسابی جا اومد، نشستم نقشه‌ لایه عملکردی رو کامل کردم.عصر نوبت تراپی داشتم. بهش گفتم جلسه قبل بعد از جلسه درد انگشتام رفته بود، خیلی خوشحال شد؛ حتی در طول جلسه احساس کردم انرژی بیشتری به نسبت جلسات دیگه داشت. بازخورد دادن خیلی مهمه، تو جلسات تراپی مهم‌تر‌. طبق معمول نتونستم همون اول کار اصل موضوع رو بگم، چرخید چرخید تا رسیدم به چیزی که بغضم رو ترکوند. نمی‌خواستم گریه کنم، واقعا نمیخوام گریه کنم براش. گفت چرا انقدر مقاومت می‌کنی، یهو در اومدم گفتم آخه افت شخصیت داره برام. اون لحظه شاید یه شوخی بود یا حرفی که فقط بگم بیشتر از اینکه ناراحت باشم، عصبانی و دلخورم؛ اما بعد که بهش فکر کردم، واقعا حرف دلم بود، در شأن من نیست برای این مسئله گریه کنم و خودمو ناراحت نگه دارم. گیاهان خودرو و ریزنقش همیشه منو شگفت‌زده می‌کنند. (تصویر به ظاهر نامربوط است)مهشید زنگ زد تلفنی باهم حرف زدیم. مهشید آدم جالب و کشف‌کردنی‌ایه. یعنی هرچی آدم بیشتر باهاش ارتباط میگیره، می‌بینه همیشه یه چیزی داره برای اینکه بگه و تو رو از شخصیتی که داره شگفت زده کنه‌. یکی از سوالات پرتکرار رو باهم مرور کردیم، چجوری آدما میتونن انقدر سریع برن تو رابطه‌های مختلف؟ مهشید گفت ما هم می‌تونیم اما در ازای این بی‌احساسی که خرج می‌کنیم، نسبت به تمام جهان هم بی‌حس می‌شیم. خیلی حرفای دقیق و درستی زد به نظرم. ما انتخاب‌مون این بوده که جهان رو با احساسات‌مون درک کنیم و لذت ببریم، ما اصیل بودن رو انتخاب کردیم. هنوز هم می‌کنیم.شب اولین جلسه کلاس شهرنویسی بود، با شخصیت جذاب و خفن نوید پورمحمدرضا. استادی که غیرمستقیم مشوق من برای انتخاب رشته شهرسازی شد. مهلا وقتی داشت شهرسازی رو برام توضیح میداد گفت مثلا یکی هست که بین سینما و شهرسازی پیوند زده و همین شده برندینگ و حوزه تخصصیش. با سرچ کردن بهش رسیدم، متن‌ها و صحبت‌هاش رو دیدم و شیفته این قدرت پیوند خوردن شهرسازی با مسائل مختلف شدم. حالا کی بهتر از نوید پورمحمدرضا برای اینکه از اهمیت روایت نویسی در شهر، بر شهر و از شهر بگه. راستش اون اول که ثبت‌نام کردم یکم شک داشتم که نکنه تکراری بگه، چون کتاباشو خونده بودم؛ ولی بعد تونست چهار ساعت و نیم منو پای لبتاب میخکوب کنه‌. اعضای کلاس اکثرا دکترا داشتن یا شرکتی چیزی راه انداخته بودن، یعنی میگم بی‌ثمرترین و کم‌سن‌ترین تو کلاس من بودم. مباحثی که می‌گفت رو تقلیل شده می‌فهمیدم؛ این تو تفاوت تجربه زیسته من و بقیه بچه‌های کلاس کاملا مشهود بود. اما میدونم می‌تونم خودمو ببرم بالا چون ذوق و اشتیاق زیادی برای نوشتن جستارهای شهری دارم. صحبت‌های اون جلسه هنوز تو ذهنمه.با این سوال شروع کرد که ما وقتی میریم تو یه محله و می‌بینیم یه قصابی کنار یه لوازم التحریریه میگیم نگا کنا کاربری ناسازگار محله رو به باد داده، اما یکم که پرس‌وجو می‌کنیم می‌بینیم این قصابی شصت ساله که اینجاست و این لوازم التحریری دکه یه پدربزرگی بوده که حافظ قرآن بوده و حالا چی بهتر از این که فرزندانش به این اعتبار کاربری مربوط به کتاب و نوشت‌افزار زدن. حالا آیا باز هم میشه گفت این کاربری ناسازگاره؟ یا مثلا درمورد تاریخ شهرهای ساخته نشده، گفت چیزهایی که باید در شهرها می‌بودن ولی نبودند و پشت این «نبودن» یه تاریخ هست. درمورد مطالب این کلاس احتمالا بعدا بیشتر بگم.شهر نویسی، روایت نویسی و کلا نوشتن یا شاید هم کلا خلق کردن چیزی که محتوا داره، معنا بخشی می‌کنه، نیازمند داشتن جهان‌بینی قوی و زیسته شده است. زیستن به معنای لمس جهان هستی و سروکله زدن با سازوکارهای موجود و رویا بافی برای سازوکارهای مطلوب.تجربه زیسته همون چیزیه که باعث میشه بتونیم متفاوت ببینیم و متفاوت خلق کنیم. همون چیزی که مهشید می‌گفت، احساس کردن جهان. به نظرم کسی که تجربه زیسته داره می‌تونه از رقص برگ درختان لذت ببره، به صدای بازی کودکان گوش بده، برای تخریب خونه تاریخی سوگواری کنه و نگران، به رفتن روابطش نگاه کنه. کسی که تجربه زیسته داره، ارزش صرف کردن احساس رو میدونه.پ.ن: متن یکی از روزانه‌نویسی‌های تابستانم است، به تاریخ 21/مرداد/403.</description>
                <category>ساجده صداقت</category>
                <author>ساجده صداقت</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 15:56:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان ماجرای من با پروکسیما</title>
                <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-g7rvby8d8gwl</link>
                <description>از روز اولی که فهمیدم مسیر دوره کارآموزش پروکسیما چجوری قراره طی بشه، پیش‌بینی این نقطه پایان رو می‌کردم؛ حتی حرف‌هایی که موقع خداحافظی می‌خواستم بگم هم آماده بود. چیزی که پیش‌بینی نکرده بودم کوله‌بار آموزش‌ها و آورده‌های پروکسیما بود که بهم تو این مسیر اضافه شد. قبل از خوندن این پست اگه دوست داشتید درمورد شروع من با پروکسیما بدونید، میتونید پست قبلیم «یه شروع جدید با وبسیما» رو بخونید.بعد از قبول شدن توی مرحله دوم کارآموزش وبسیما، درحالی که شما داشتید تفریح و خوش‌گذرونی می‌کردید ما سه هفته سخت و پرکار رو گذروندیم. توی این مرحله آموزش از طریق تمرین بود؛ یعنی همه چیزهایی که یادگرفته بودیم رو توی تمرین‌هامون باید رعایت می‌کردیم. نظرات و ارزیابی‌های مربی دوره روی تمرین‌ها بود که هربار بهمون نکاتی رو یادآوری و آموزش می‌داد. حجم تمرین‌های این مرحله بیشتر بود و همزمان هم تنوع موضوعی داشت و هم تنوع قالب متن. قالب متن منظورم مقاله، صفحه محصول، لندینگ و رپورتاژه و موضوع‌ها هم که واقعا از شیر مرغ بودند تا جون آدمیزاد.از چالش‌هایی که این مرحله برای من داشت لینک‌سازی بود. اینکه لینک داخلی یا خارجی کدوم بخش متنم بیاد، و چطور بندی که نوشتم به‌خوبی به لینکی که قرار میدم مرتبط بشه. یکی از لینک‌سازی‌هایی که بار اول اصلا خوب درنیوردم لینک باتری پیکان و ال‌نود بود که باید توی رپورتاژ باتری پژو 206  استفاده می‌کردم. نه خداییش بهم حق نمیدید اولش هنگ‌اور کنم؟ یادمه وقتی خانم شریفی ازمون درمورد تجربه لینک‌سازی پرسیدند اولی چیزی که گفتم اعتراض به این لینک بود؛ آخه چرا مخاطبی که اومده باتری پژو 206 رو بخونه باید بزنه رو لینک پیکان؟ مثال لینک‌سازی برای باتری خودرو یکی از چندین لینک‌سازی‌هایی بود که اولش برام عجیب غریب بود؛ اما وقتی توی جلسه‌های حل تمرین درموردش صحبت کردیم تازه فهمیدم چه نکته‌هایی پشتشه. ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های یه وبسایت که یه تیم از ابعاد مختلف دارند ارزیابی و برنامه‌ریزیش می‌کنند، شیرینی کار دیجیتال مارکتینگه که منو به خودش جذب کرده. راستی تا یادم نرفته از من بشنوید که جلسات حل تمرین پروکسیما خیلی وقت‌ها اهمیتش از دوره‌های آموزشی که براتون میذارند بیشتره. تو این مسیر به‌هیچ‌وجه تعامل با مربی رو اصلا از دست ندید؛ این حل تمرین‌ها برای من مثل آبی می‌موند که میریخت روی ظرفی که ساختم و ایرادهام رو برای شفاف می‌کرد.یه همچین چیزی با یه‌میز شلوغ‌تر و یه‌دست تو موهام، چون دیگه مغزم نمی‌کشه می‌خوام از تو موهام کلمه بکشم بیرون.گفتم نقطه پایانم اینجاست، بذارید از خیلی قبل‌تر دلیل شروعم رو بگم. خواهر من، شیما، شش سال از من بزرگتره و ما خیلی‌خوب همدیگه رو می‌فهمیم. وقتی کارشناسیم شروع شد، شیما بهم گفت از الان درکنار تحصیلت به فکر داشتن یه مهارت غیردرسی هم باش. حرفش این بود که بعد از تموم شدن لیسانس، احتمال پیدا کردن شغل مرتبط با رشته‌ات همونقدره که احتمال پیدا نکردنش. منم که به محض بیکاری و بلاتکلیفی موج اضطراب و بی‌انگیزه شدن میاد سراغم، این توصیه‌شو جدی گرفتم و دنبال مهارت‌های مختلف توی حوزه رسانه رفتم. یکی از اونها نوشتن و تولیدمحتوا بود که اولش با کارگاه نویسندگی و ویراستاری شروع و در ادامه با دوره کارآموزش پروکسیما تو حوزه تولیدمحتوا متنی متمرکزتر شد.دیدی که من به این دوره داشتم، صرفا وجه آموزشی بود و مثل بقیه با انگیزه کارکردن نیومده بودم. این شد که وقتی مرحله دوم کارآموزش تموم شد و مربی پرسید برنامه‌تون برای ادامه راه چیه، گفتم شرایط حضور توی اسپرینت سوم رو ندارم. اسپرینت سوم ولی فکر کنم هیجان‌انگیزترین بخش دوره باشه. توی مرحله سوم اعضایی که نمره قبولی گرفته باشند، دو هفته به شکل حضوری یا مجازی تجربه کار جدی توی شرکت وبسیما رو خواهند داشت. برای منی که ترم شش دانشگاهم و رشته‌ام کار عملی داره، زمان اجازه حضور رو بهم نداد و اینجا شد نقطه خداحافظی من با پروکسیما.کاری که پروکسیما با من کرد بیشتر از کارآموز تولید محتوا بود. قبل از شروع تو این دوره تست MBTI من entp بود و بعد از دوره entj شد. می‌دونم این تست اونقدر ارزش علمی نداره اما می‌خوام بگم شیوه کار پروکسیما کاری کرد که من بتونم حداقل برای سه ماه با پشت دست بزنم تو دهن اهمال‌کاری. به واسطه ددلاین‌هایی که داشتیم و انگیزه‌ای که ارزشمند بودن دوره بهم می‌داد، باعث می‌شد بهونه‌هام رو کم کنم و برنامه‌ریزی داشته باشم تا بتونم وقت کافی برای کارآموزشم بذارم. تو پست «قبل و بعد من، بعد از مرحله اول کارآموزش پروکسیما» درمورد تغییری که در طول دوره داشتم بیشتر نوشتم.دلم برای لحظه‌هایی که توی این دوره داشتیم تنگ میشه. تمرین‌های مختلف که میذاشتم لحظه‌ آخر و پشت‌سر هم با شب بیداری به ددلاین می‌رسوندم. استرس وقتی که مربی تمرین‌مو باز می‌کرد تا بخونه و ارزیابی کنه. بچه‎‌های پرانرژی و خوش‌اخلاقی که بودن‌شون بهم می‌گفت تو سختی‌های دوره تنها نیستم و در نهایت مربی حرفه‌ای‌مون که برای یادگیری‌مون کم نذاشت و باحوصله تمرین‌هامون رو چک می‌کرد. شرکت توی این دوره به خاطر آدم‌هایی که باهاشون آشنا شدم و تیم حرفه‌ای وبسیما، یکی از افتخارات بیست‌ویک سالگیمه.یادداشت‌هام از این دوره توی سالنامه‌ام از اول فروردین 1403 تا آخر مرداد رو پر کرده؛ اندوخته‌هایی غنی و اصولی که راستش نگرانم، نکنه با فاصله انداختن بین این آموزشی که دیدم و کار کردن، بخش‌هایی که یادگرفتم رو یادم بره و قلمم ضعیف بشه. دلم می‌خواد تا زمانی که فرصت کار کردن پیدا می‌کنم، از چیزهایی که یادگرفتم استفاده کنم. خوشحال میشم اگه پیشنهادی برای حفظ تجربه و تقویت قلمم دارید بهم بگید.</description>
                <category>ساجده صداقت</category>
                <author>ساجده صداقت</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 13:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل و بعد من، بعد از مرحله اول کارآموزش پروکسیما</title>
                <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-jx5sglsmlfgv</link>
                <description>قبل از خوندن این پست، پیشنهاد نویسنده خوندن ماجرای شروعش با کارآموزش وبسیماست.  https://vrgl.ir/PifXG حالا بعد از حدود دوماه گذروندن دوره کارآموزش وبسیما، خیلی چیزها فرق کرده. تو پست قبلی درمورد اتفاقاتی که تا شروع پروکسیما گذشت رو تعریف کردم؛ تو این پست از شروع تا پایان مرحله اول رو براتون میگم.دوره کارآموزش آکادمی وبسیما که بهش پروکسیما میگیم، فرصتیه برای کسایی که به حوزه تولیدمحتوا صفحات وب علاقه دارند و یا مشغول به کار هستند. تو این دوره کارآموزی درست نویسی، آشنایی و نوشتن انواع محتوا مثل مقاله، رپورتاژ، دسته‌بندی، صفحه محصول و...، انتخاب تصویر درست، لینک‌سازی داخلی و خارجی و همه نکاتی که برای تبدیل شدن به یک کارشناس تولیدمحتوا نیاز دارید رو یاد می‌گیرید.قبل از اینکه شروع به نوشتن این متن کنم، یه نگاهی به اولین متنی که برای کارآموزی نوشتم انداختم، چقدر ایراد داشت! تیترها فقط جذابیت اولیه داشتند؛ وقتی بعد از تیتر جمله اول رو میخوندی و حتی شاید تا انتهای متن، ربط تیتر به متن اصلی رو متوجه نمیشدی. انگار فقط برای کلیک کردن این تیتر رو گذاشته بودم اما بعدش چی؟ وقتی مخاطب اومد تو صفحه و دید این تیتری که روش کلیک کرده ربطی به محتوایی که میخونه نداره بازم تو صفحه می‌موند؟ حالا اصلا تیترها به کنار، چرا بندهام انقدر طولانی‌اند؟ خودم اول هرجمله رو فقط میخوندم که بفهمم چی میخواستم بگم دیگه مخاطبی که سریع‌تر میخواد به جوابش برسه بماند. جمله‌هام طولانی، تکرار زیاد کلمه اصلی و...متن آخرم رو که خوندم آروم شدم؛ چقدر به یاد گرفتن نیاز داشتم. اینکه بدونم چطور به جای کلمه کلیدی از انتیتی‌ها استفاده کنم، بندها رو مرتب کنم، تیترهامو مناسب و بهینه بنویسم و اصلا چطور نیاز اصلی مخاطب رو درک کنم و به اون جواب کامل بدم. اینها نکاتی بودند که با نوشتن زیاد دستم نمیومد. آکادمی وبسیما از همون اول تاکید زیادی روی کاربردی بودن محتوا داشتند و دوره‌ای که باهاشون گذروندم یکی از کاربردی‌ترین و علمی‌ترین دوره‌هایی بود که در زمینه تولیدمحتوا گذروندم.کارگاه 4بعدی تولید محتوا چیزهایی که بعد این دوره فرق کرده فقط مربوط به نوشته‌هام نیست؛ خود من تغییراتی داشتم. قبل از این وقتی میخواستم بنویسم خیلی درگیر حس نوشتن بودم. فرقی هم نمیکرد چی میخوام بنویسم، گزارش برای درس‌های دانشگاه باشه، مقاله علمی باشه یا روزنوشته و دل‌نوشته. برای نوشتن به محیطی آروم و مهم‌تر از اون «حس نوشتن» نیاز داشتم. دیدید یه‌وقت‌هایی یهو یه‌جرقه تو ذهن‌تون میخوره و دلتون میخواد همون موقع دست به قلم بشید؟ من خیلی آدم «یهو دلم میخواد بنویسم» هستم. ولی خب این یهویی‌ها همیشه تو شرایطی نمیان که بتونی شروع به نوشتن کنی. بعضی‌وقت‌ها از جرقه‌هایی که به ذهنم میومد ویس میگرفتم که بعدا که تو شرایط نوشتن قرار گرفتم بنویسم‌شون اما اون‌موقع دیگه حس نوشتنی نبود و اینطوری می‌شد که یک در صد از چیزهایی که دلم میخواست بنویسم تبدیل به نوشته میشدند.تو دوره کارآموزش ولی دیگه این مدل کار کردن جواب نمیده. اینجا بعد از هر کارگاهی که می‌بینیم باید چندتا تمرین انجام بدیم و تا زمان مشخصی بفرستیم. این تمرین‎‌ها گاهی انقدر موضوعاتش متنوع و با فرمت‌های مختلف میشه که دیگه فرصت «حسش بیاد» وجود نداره. یه‌بار برای تمرین انواع محتوا باید یه‌مقاله درمورد بهترین خودکار خوش‌نویسی، یه‌صفحه رپورتاژ برای بهترین تشک نوزاد، یه‌صفحه دسته‌بندی برای لوستر آشپزخانه و یه‌صفحه محصول برای گوشی گلکسیs23 اولترا می‌نوشتیم. ساجده قبلی برای نوشتن هرکدوم اینا به یک روز مجزا نیاز داشت اما ساجده دوره کارآموزش توی 6 ساعت همشو نوشت!اصلی‌ترین تغییری که در من به‌وجود اومد این بود که یاد گرفتم شرایط رو به نفع خودم تغییر بدم و دیگه صبر نکنم تا شرایط برای من فراهم بشه. یادمه یه‌بار هم‌کلاسی دانشگاهم اومد گفت هنوز استاد نیومده جزوه چیو داری می‌نویسی؟ و من دفترم رو نشون دادم که برای کلمات مختلف انتیتی پیدا کرده بودم. یه‌بار هم توی اتوبوس رشت به تهران بودم و با سرعت نور داشتم خلاصه‌ای از مقاله الگوریتم برت رو تایپ میکردم. و خیلی سکانس‌های دیگه که بهم این مهارت رو داد تا از وقت‌های پرتم استفاده کنم و معطل شرایط محیط نشم.خانه خلاق ب، دورهمی سالانه ضمیر و من که جیم زدم تو یه اتاق دیگه تا کارگاه لینک‌سازی رو ببینم :) یک هفته پیش آزمون مرحله اول کارآموزش پروکسیما رو دادیم. من هم جزء پنج نفری بودم که به مرحله دوم راه پیدا کردند. تو مرحله اول یادگرفتیم چطور بسته به نیاز کاربر برای صفحات وب انواع محتوا رو بنویسم. تو مرحله دوم قراره خیلی جدی‌تر و حرفه‌ای‌تر محتواهایی که می‌نویسیم ارزیابی بشن. اگه موفق به گذروندن این مرحله بشیم، می‌تونیم یک هفته تو محیط کاری وبسیما به‌عنوان کار‌آموز حضور پیدا کنیم و آخرین مرحله کارآموزش رو به ثمر برسونیم. دوره کارآموزش وبسیما یکی از فعالیت‌هایی بود که سال 1402 رو برام پربارتر کرد و باعث شد از سالی که گذروندم راضی باشم. برای بردن این تجربه به سال جدید و ادامه ماجرای کارآموزشم خیلی هیجان دارم. ممنون که تا آخر متن همراهی کردید :)</description>
                <category>ساجده صداقت</category>
                <author>ساجده صداقت</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 14:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌نگاری، رویداد گام</title>
                <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%85-evtfk4pdpatp</link>
                <description>من فکر میکنم آدم‌ بخشی از دنیا رو با چشم‌ خودش میبینه و بخشی دیگه رو با چشم بقیه. خاطره نگاری و به اشتراک گذاشتن تجربه‌های ارزشمند باعث میشه آدم‌ها با جهان‌های مختلف آشنا بشن و دنیا رو شفاف‌تر ببینند. من همیشه از خوندن تجربه‌های بقیه لذت میبرم، گفتم اینبار هم من دست به قلم بشم و از تجربه تسهیلگری توی یه رویدادی که دقیقا وسط علاقه‌هام بود براتون بگم.سه تا آخر هفته، از هشت صبح تا پنج عصر، آذر 1402، تهران، رویداد گام.اول از لوکیشن‌های دوره گام میخوام بگم. اون مکان‌هایی که به رفتن و گشتن توشون افتخار میکنم. دو هفته اول «باغ موزه نگارستان» و هفته آخر، خیابان بهارستان داخل ساختمان «مجلس قدیم» بودیم. باغ نگارستان تاریخچه خیلی جالبی داره، از قصر تابستانی فتحعلی شاه قاجار تا تبدیل به دانشسرا، دانشکده علوم اجتماعی و درنهایت باغ موزه‌ای که امروز میتونیم آثار هنرمندان ارزشمند تاریخ‌مون رو توش ببینیم. (تاریخچه این باغ موزه، اتفاقاتی که توش افتاده و آدم‌هایی که در زمان‌های مختلف از تخریبش جلوگیری کردند رو حتما بخونید، خودش به‌تنهایی یه ترم تاریخ خوندنه)ما تو تالار روح‌امینی بودیم، این عکس از یکی دیگه از تالارهای نگارستانه. لوکیشن بعدی مجلس قدیم بود. اول بگم ورود بهش برای هرکسی مجاز نیست و ما الکی مثلا آدم خاصی بودیم که راه‌مون دادند. از همین بدو ورود تریپ مجلسی آدم‌ها ما رو گرفت، دیگه خودتون تصور کنید که وقتی نشستیم روی صندلی‌هایی که انسان‌های تاثیرگذار تاریخ مثل مصدق و مدرس نشسته بودند، تو فکرمون چه بی‌عدالتی‌ها به دار کشوندیم و چه قانون‌هایی وضع کردیم.اینجا از هرگروه یه نماینده میرفت بالا که قانون‌هاشونو ارائه بده و ازشون دفاع کنه. تمرینی بود برای فردا که روز نهایی و داوری‌شون بود.راستش نمیدونم چقدر اجازه دارم درمورد محتوای این دوره صحبت کنم برای همین توی چند موضوع محدود و به‌طور کلی میگم. توی این رویداد که شرکت‌کنندگان از دبیرستان‌های مختلف تهران بودند، باید با محوریت «شهر تاب‌آور» به تمرین قانون‌گذاری میپرداختند. تو این مسیر بچه‌ها با طراحی پرسنا، نیازهای مختلف آدم‌ها رو دیدند، با شنیدن تاریخ شهرشون، به اهمیت ساختن و ناامیدنشدن پی بردند، با کارگاه فهم بافت و حل مسئله یادگرفتند چطور متناسب با موقعیت باید و نبایدها رو تعیین کنن و پیشنهاد بدند، مهمتر از همه فهمیدند درک دیگری چقدر مهمه و براشون دغدغه شد. شهر تاب‌آور برای اینکه از پس فجایعش بر بیاد به همه اینها نیاز داره.اینجور دوره‌ها اما درکنار مفاهیم و اطلاعاتی که یاد میده، به رشد مهارت‌های مهمی هم کمک میکنه. یکی از اونها مهارت کار گروهیه. در نهایت برنده کسیه که گروهش همکاری بهتری داشته باشند و همینقدر که خوش‌فکری یه‌نفر توی تیم میتونست امتیاز رو بالا ببره، کم‌کاری و کج‌فهمی‌های یه‌نفر هم میتونست تیمو پایین بکشه. برای همین تصاویر زیادی دیدیدیم از وقت‌هایی که اعضای گروه به کسی که میخواست به نمایندگی صحبت کنه روحیه میدادند، یادداشت‌هاشون از کارگاه‌ها رو به اشتراک میذاشتند، ایده‌‌ای که داشتند رو مطرح میکردند و از بقیه میخواستند درموردش نظر بدند و... . اینها همه نمونه‌هایی از رشد فردی دانش‌آموزها در فرآیند کار گروهی بود که به‌نظر من ارزششون اگه از درس‌هایی که توی کارگاه‌ها یادگرفتند بیشتر نباشه، کمتر هم نیست.نامه‌هایی که براشون نوشتم رو خیلی دوست دارم و حسرت میخورم کاش به اونا هم گفته بودم برام نامه بنویسن.و من به عنوان تسهیلگر یکی از این گروه‌ها ذوق مرگ بودم از رشدی که هربار توی بچه‌ها میدیدم و قدم به قدمی که برای رسیدن به هدف نهایی برمیداشتند. انقدر که دلم نیومد روز آخر با یه‌خدافظی ساده تمومش کنم و برای هرکدوم‌شون تو نامه‌ای از پتانسیل‌هایی که دیدم نوشتم. برای فاطمه از گیرایی و توانایی بالایی که در فهم مسئله و درک سخن دیگری داشت گفتم و اینکه چطور همین توانایی به او فرصت بیشتر اندیشیدن میده، برای ملیکا از پایبندیش به تلاش گفتم و اینکه چقدر دنیا به بخشیدن مهربانی‌هاش نیاز داره، برای فاطمه از جسارتش  و اینکه چطور به وقت ازخودگذشتگی به کمکش میاد و برای سارا از توانایی یادگرفتنش گفتم و اینکه ذوق چشم‌هاش هنگام کشف مسئله چقدر ستودنیه.تیم اجرایی و تسهیلگرهای رویداد به عبارت دیگه جمع تراز :) تسهیلگر یعنی کسی که گام‌به‌گام با شرکت‌کننده‌ها پیش میاد و با راهنمایی‌ها و همراهی‌هاش مراقبه که اونا از مسیر اصلی منحرف نشن. توی این رویداد ما یه‌قول نانوشته‌ای با هم داشتیم که تسهیلگرها تسهیلگر همدیگه هم باشن. ساعت به ساعت رویداد رو با هم چک میکردیم و حواسمون بود همه با هم هماهنگ باشیم. همدلی به وقت خستگی‌ها، هم‌ارزش شدن با ارزش‌های تیم، اولویت داشتن جمع بر فرد و درنهایت تلاش برای ساختن تجربه ارزشمند زیبایی‌هایی بود که با هم توی این رویداد خلق کردیم. اگر فرصتی بود درمورد تجربه‌ی تسهیلگری باز هم خواهم نوشت. ممنونم از تیم ضمیر که با طراحی دقیقش و مدیریت باتجربه‌ای که داشت، امکان کسب چنین تجربه‌ای رو بهمون داد.</description>
                <category>ساجده صداقت</category>
                <author>ساجده صداقت</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 01:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه شروع جدید با وبسیما</title>
                <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat/%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-ipvzmatqma4j</link>
                <description>داشتم طبق نصحیت جناب سعدی رویکرد به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل رو تو زندگیم اجرا میکردم که یه اتفاق تلنگر زد که رفیق حالا چرا راه بادیه؟سه هفته پیش بود که خواهرم لینک یه پرسشنامه رو برام فرستاد، نیروی کارآموز تولیدمحتوا می‌خواستند. حدود سه سالی میشه که جسته‌گریخته تو حوزه تولیدمحتوا فعالیت میکنم و یک سالی میشه که شاغل شدن تو این زمینه برام دغدغه جدی‌تری شده. راستش من شغل رو یه فعالیت برای درآمدزایی نمی‌بینم؛ تجربه شرکت کردن توی کارگاه‌های مختلف، نشستن پای صحبت‌های آدم‌های حرفه‌ای و حتی همین دو سال دانشگاه بهم ثابت کرد، تئوریک خوندن و فقط بلد بودن اصلا کافی نیست. بعضی وقت‌ها شرایط در واقعیت پیچیده‌تر از الگوهای ازپیش‌ تعیین شده میشه و اگه تجربه کافی نداشته باشی و مثل همیشه عمل کنی، خرابکاری خسارت‌زایی به‌بار میاری. کارآموزی فرصت خوبیه تا فاصله اون چیزی که یادگرفتی و اون چیزی که درعمل باید انجام بدی رو کم کنی.شغل و تجربه عملی هم بخشی از یادگیریه. اگه حرف از کار رسانه‌ای و شبکه‌ای باشه که دیگه بیشتر. بذارید براتون یه مثال واقعی بزنم: سه سال پیش با جمعی یه کمپین زدیم. روزهای کرونایی بود و درگیری‌های آموزش آنلاین. تصمیم داشتیم برای چندتا دانش‌آموز کم‌برخوردار تبلت بخریم. شروع کردیم تولیدمحتوا کردن برای انواع مخاطبین با انواع سلیقه‌ها تا جذب حداکثری داشته باشیم. توی کارگاه کمپین‌سازی درمورد پرسونای کاربر یادگرفته بودیم، همینطور اهمیت موج‌سازی که از حیاتی‌ترین کارها توی کمپین‌سازیه. تصمیم داشتیم این موج با تبلیغ یکی از سلبریتی‌ها شکل بگیره و وصل بشه به پست‌هایی که با هشتگ‌های مشخص توی اینستاگرام بارگذاری کرده بودیم. همه‌چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه از اون چندنفر سلبریتی که دعوت کرده بودیم، هیچکدوم به موقع عمل نکردند. درواقع انقدر دیر جواب دادند و انقدر همکاری ضعیفی داشتند که موجی که براش برنامه‌ریزی کرده بودیم درعمل اصلا شکل نگرفت. خوشبختانه ما با همون تبلیغات فردبه‌فرد و وصل کردن محتواها به چندتا پیج پربازدیدتر تونستیم به تعدادی دانش‌آموز تبلت برسونیم و همون لبخندها کافی بود تا از زحمت‌هایی که کشیدیم راضی باشیم اما یه درسی هم گرفتیم که با سلبریتی جماعت چطوری باید هماهنگی کنیم و باهاشون ارتباط برقرار کنیم.خلاصه رفتم که پرسشنامه وبسیما رو پرکنم. منی که با خوندن اکثر متن‌های فضای مجازی می‌نالم از کیفیت محتوا و ناامید می‌شم از نوشتن تو این فضا، با دیدن سوالات پرسشنامه یه امیدی ته دلمو گرفت. برخلاف خیلی مجموعه‌های دیگه که رزمه میخوان و هرچی سابقه فعالیتت بیشتر احتمال قبول شدنت بیشتر، اینجا انگار واقعا دنبال دونستن استعداد و تواناییت بودن. توی سوالا ازت نمیخواستن مدارک و گواهینامه‌هایی که داری رو بگی، ازت میخواستن خودتو تو سیصد کلمه توصیف کنی. ازت نمی‌خواستند محتواهایی که تولید کردی رو بفرستی، ازت می‌خواستن به زبان ساده انگار که برای مادربزرگت داری میگی، تولیدمحتوا رو توضیح بدی و اینجوری تسلطت رو می‌سنجیدن. راستش من بعد از پر کردن اون پرسشنامه خیلی هیجان زده شدم، اگه قبلش فکر میکردم یه تیریه تو تاریکی، بعدش اما واقعا دلم میخواست قبول بشم و کار با یه جمع حرفه‌ای رو تجربه کنم.برای من یه‌جورایی پای محک زدن خودم وسط بود. بعد از گذروندن دوره‌های ویراستاری، نویسندگی، تولیدمحتوا و... حالا به خوبی می‌تونستم محتوای با کیفیت و بی‌کیفیت رو از همدیگه تشخیص بدم. اما چقدر می‌تونستم خودم محتوای باکیفیت تولید کنم؟ تمرین‌های روزانه‌نویسی هرچند به تقویت قلمم کمک کرد اما بازهم کنج دفتر خودم میموند و حتی وقتی هم که توی فضای مجازی شخصیم منتشر میکردم بازخوردهای کم و غیرحرفه‌ای می‌گرفت. میتونم بگم دنبال جایی بودم برای اینکه ارزیابی بشم و بفهمم تو این بازار نویسندگی و تولیدمحتوا خودم چند مرده حلاجم.آکادمی وبسیماچند روز بعد از پرکردن پرسشنامه بهم زنگ زدند که دعوت به مصاحبه شدی. اولین مصاحبه کاری من. راستشو بخوایید منی که اعتماد به نفس خوبی دارم و شخصیت ریلکسی، به خودم اومدم و دیدم دارم توی کروم سرچ میکنم راه‌های حفظ آرامش در مصاحبه کاری، چگونه اعتماد به نفس داشته باشیم، تکنیک‌های داشتن یک مصاحبه خوب و.. . هم‌اتاقی‌هام میگفتن از عجایب هفت‌گانه است که هنوز نیم ساعت مونده به مصاحبه تو آماده شدی. از همون سلام علیک صمیمی اول مصاحبه همه استرسم ریخت. خودمو معرفی کردم، از دلایلم برای شرکت تو کارآموزش گفتم و از شرایطم که دانشجو و مشغول به فعالیت‌های آزادم. مصاحبه بیشتر برای ارزیابی اشتیاق و زمانبندی که میتونم داشته باشم بود. بعد از مصاحبه مطمئن بودم قبول نمیشم. با وضعیت اینترنت ضعیف خوابگاه که صدا رو پنج ثانیه بعدتر میرسوند و تصویرم کلا شطرنجی بود، فکر میکردم کیفیت خوبی نداشت مصاحبه‌ام. تازه یه‌ سوتی‌هایی هم دادم، آخر مصاحبه گفتند دیگه سوالی نداری و من فقط برای اینکه فکر نکنن آدم بی‌سوالی‌ام، سوالی پرسیدم که کل جلسه رو برد زیرسوال؛ گفتم ببخشید این دوره دقیقا چیه؟ خب آخه زن تو اگه نمیدونستی دوره چیه پس چجوری ثبت‌نام کردی و تا اینجا اومدی، چرا فکر میکنی مجبوری حتما سوال بپرسی؟ راستی هیچکدوم از اون تکنیک‌هایی برای داشتن یک مصاحبه خوب رو هم رعایت نکردم.امروز که دارم این متن رو می‌نویسم اولین دیدار ما و جلسه معارفه گروه بود. چند روز بعد از مصاحبه تماس گرفتند که قبول شدی و از اول بهمن دوره کارآموزش‌تون شروع میشه. هشت نفریم که تو دوره کارآموزش وبسیما پذیرفته شدیم. تو این دیدار با آنا، زهرا، محمد، فاطمه، فهیمه و فائزه آشنا شدم. هرکدوم از دغدغه‌ها و سرگرمی‌ها و خط قرمزهامون گفتیم. از اینکه چرا اومدیم سمت تولید محتوا و چی شد که وصل شدیم به نوشتن. آنا و زهرا از علاقه‌مندی‌شون به کتاب‌ها گفتن. ذوق چشماشون و لحن صداشون وقتی داشتند از دنیای آرومی که با کتاب‌ها ساختند تعریف میکردند، برام انگیزه شدن برم سمت کتاب‌های خاک خورده توی قفسه‌ام. محمد و فاطمه از خط قرمزشون گفتند، اینکه چطور دیدن بدقولی و تحقیر کردن آدم‌ها باعث میشه از اونا فاصله بگیرند. فهیمه از علاقه‌اش به شیرینی و ورزش گفت. پاردوکس جالبی که باهاش حالش خوبه و فائزه از آرامشش موقع نوشتن. من از دغدغه کمبود محتوای باکیفیت گفتم و از شوقم موقع کشف کردن آدم‌ها. مثل همین امروز که با این جمع آشنا شدم و به فاصله نکشیده شروع به نوشتن کردم. انرژی مثبتی که ازشون گرفتم بهم از یه راه حرفه‌ای با رفقای پرانرژی گفت. راهی که مطمئنم بهم نشون میده دست رد زدن به نشستن باطل جوابش دست دادن به چیزی بیشتر از راه بادیه است.</description>
                <category>ساجده صداقت</category>
                <author>ساجده صداقت</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 12:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهش بی شک سنگین خواهد بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Sajedeh_Sedaghat/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%DA%A9-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-z742j4ddus70</link>
                <description>تا به حال هیچکس خداوند را ندیده است اما سنگینی نگاهش را همه حس کرده‌اند...به نام خداوند مهربان مهربانآن زمانی که خشم را در قبال لطف مادر انتخاب کردیم یا آن زمان که نومیدی را برای رویارویی با سختی ها سلاح خود کردیم ، همان شب هایی که تشک و پتوی گرم و نرم را رختخوابمان کردیم در حالی که کودکی در گوشه‌ای از دنیا کارتنی را برای به صبح رساندن شب هایش پیدا میکرد و ...در همه ی این لحظات نگاه پنهان خداوند است که وجدانمان را عذاب میدهد که شب ها از این دنده به آن دنده مان میکند که بازهم هر صبح لبخند مادر را بدرقه راهمان میکند که...ماه ماه رمضان است ، ماهی که در آن در های آسمان رحمت خداوند به روی همه بندگانش باز است . کمی چشم هایمان را باز کنیم کمی سنگینی نگاهش را حس کنیم بیایید کمی درد بکشیم البته درد که نه،همه اش آرامش است ، همه اش لبخند خداست که نثار قلب هایمان میکنیم.کاش در این ماه عزیز گرمای دستان خداوند،دست هایمان را به وسعت آسمان شب های پر ستاره اش باز کند و آغوش گرم خداوند قلب هایمان را مملوء از محبت و پاک از کینه ها کند و&quot; از داستان بخشندگی خداوند بلاعوض بخشیدن را بیاموزیم&quot;</description>
                <category>ساجده صداقت</category>
                <author>ساجده صداقت</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 10:46:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>