<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سلام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Salaaam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 05:47:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4892924/avatar/Mqwa7a.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سلام</title>
            <link>https://virgool.io/@Salaaam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جهان زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-q4ctad1bwuco</link>
                <description>عکس الکی به نام آفریننده دست و پاهمان شکوه دهنده کوه و ماههمان که نازل کرد یه ویرانیو عشق پس از آن و مهمانیگویم برات از دنیاییکه ندیدی اما می دانیپس بشنو ای آدمیزاد روزی که اتفاق افتادتکه تکه شد باز بارانقطعه قطعه شد این آسمانبنگ بنگ عرصه بانگ می داداما افسوس،تپانچه صدا می دادبه فرمان ایرانیان لطمه زدغرور به درک!چرا خنده زد؟دلم با پیچ و تاب باد رفتعقلم طلوع تاریکی را دفع کردسرودم چو دریا دلنواز بودسهیلا،چرا نامت آغاز بود؟این خانه که حقش اشک نبودیک دریا پر از خشم نبودغم برای دوای درد آمددر ره عشق از سوی مرگ آمدمرگ برای تجلی آسمان بودآسمان به رنگ خون و تاسمان بودبرف و ماه هم روی هم بودندهردو قرمز،رنگ خون بودندخاک از جنس انسان بودشایدم انسان نوعی خاک بودکوه ها ژرف می شدندپستی ها کوه می شدندتپه ها رود بودندهمراه دود بودندآن عارفان دیوانهمجنون خون این خانهبا سپاهی قلدرانه راهیِ این آشیانهتوپشان از سنگ و گِل بودتیرشان بس ننگ و گند بودحرفشان امیدی واهیمزخرفاتی در این تباهیروزشان شب های ما بودترس آنها مال ما بودخونمان فدایشان شدخنده ی شب هایشان شدنوش جان،حلالتان شدهرچند نفرین،قضایتان شدملت من از سنگ اندولی مهربان و نرم اندقلبشان زنهار کشور جانشان در کار کشوربا تبسم ستارهبی کنایه بی گلایهمی گریستند زیر بارانچقدر پر دام ولی آرامکه نیست پاسخ آتش،آتشیا جفا در آن عذابشما که از تبار ایرانیممعتقد به این ایمانیممرگ دشمن گریبانیماز نژاد مسلمانیمگوییم که نکو کاریممی دانیم که روا کاریمما مجتهد و فداکاریماز این رو همیشه امید داریمصبر و تقوا و آزادیانتظار میارد آبادیچشمه ها رود شدندهمسوی عود شدندغنچه ها گل کردندخورشید را گم کردندآسمان آبی شدابر هم که راضی شدسفره ها پهن شدندسرود ها نو شدندشادی ناظر بودبر همه حاضر بودپس همه می کوشنددست به دست می گویند جدان آسمانیدر ره قرآنیحالمان خروانی،گل های نورانیجانمان قربانیبرای آبادانیحرفمان سورانیکه هستیم ایرانیشرافت و کرامترشادت و ولایتما این چنین خانیمدر راه ایمانیمپس ای جوان ایرانیمکوش در راه ویرانیتو هم نسل این دورانیزندگی کن در جوانیگذشت کن در میانسالی و خدمت کن از خردسالی اکنون تو یک کهنسالی اما زنده چون جوانیمی بینمت در دیار باقی همان جا که پر از شادیتوجه(این شعر در رابطه با سیاست نیست)پایان</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 20:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرافه ای به نام عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-yjicfcktfd15</link>
                <description>من و تو،تو و اون،اون و شما،شما و همه؟متن ساده:در اکثر مواقع قوی سیاه را نمادی شوم و بد یؤمن می نامند.اگرچه امری کاملا نادرست و تنها بر طبق خیالات است اما هرگز این ننگ از نام آنها حذف نخواهد شد.حتی با آنکه شهرت چنان دلنشینی ندارند هنوز هم مالک دارایی هستند که چشم همگان را به خود خیره می سازد.چه گمان می کنید؟چیست که یک پرنده بی آرایه و نفرین شده را به اوجی می رساند که انسان نیز بر آن قبطه خورد؟ساده است،خیلی ساده،عشق!عشق قوها جاودانه است.چه پس از مرگ چه پیش از آن حس میان عشاق ماندگار می ماند.بنابراین هر قو به تنهایی و در صوت آهنگین خود،به پیشواز ازرائیل بزرگ خواهند رفت.متن پژوهشی:در گذشته برخی افراد به علت خرافات و شایعات اعتقاد داشتند که حیوانات مشکین خز مانند گربه یا قو سیاه نشان دهنده بداقبالی هستند.هرچند هنوز عده ای به این سخنان باور دارند اما بسیاری به ریشه تباه این افعال پی برده اند.اکنون در علم ثابت شده که قو ها بی تبعیض از رنگشان موجودات بسیار احساساتی و مهربانی هستند؛آنها در طول عمر خود فقط یک جفت برمی گزینند و هنگامی که به پایان عمرشان نزدیک می شوند از خانواده خود جدا شده و به محل دیگری می روند تا همسر و فرزندانش شاهد مرگ او نباشند.زیبا نیست؟متن ادبی:می گویند پرهای سیاهش قاتل روز اند و نوک سختش کمی از بتن ندارد.با این حال،در اوج سیاهی،همیشه ستاره ای درخشان یافت می شود.قلب لطیفشان مهربان تر از هر فرشته و دوستی هایشان پایدارتر از هر کوه است.هنگامی که شریک خود را برمی گزینند چونان ماه دورش می گردند و علت جداییشان جز مرگ نتواند باشد.قبل از خوابی عمیق و چند قدم پیش از آرامش ابدی،جفت خود را بی خداحافظی رها کرده و چون گرگی بی گله ای گوشه ای هجوم می برند ؛خلوت ترین،زیباترین و اندوهناکترین مکان ممکن را می یابند،سرود زندگی می خوانند و آرام چشم بر هم می گذارند بلکه یارشان،جان جانانشان،ماه تابانشان لحظه ای درنگ نکند و افسوس مخورد.پس ای قوی مشکی،غمگین مباش!که تو سپیدتر از هر جویی و روشن تر از هر نوری.آخرین سخنانت در قلب ما جاودان خواهد ماند؛آرام بخواب،فرزند اِرس.آهنگ:اپرا دریاچه قوداستان این اپرا راجع به پرنسی است که روزی برای شکار به جنگلی می رود و کنار دریاچه ای به استراحت می پردازد.در آن دریاچه قو هایی نفرین شده بودند،آنها در روز به شکل قو و هنگام شب آدم بودند و تنها راه شکستن طلسم،عشقی جاودان و خالصانه است.پرنس عاشق ملکه قو ها می شود اما او فریب می خورد!جادوگر قصر دختر خود را به شکل ملکه قو ها در می آورد و او با شاهزاده ازدواج می کند.وقتی مرد متوجه این نیرنگ شد شتابان به سوی دریاچه رفت و با ندامت و خضوع به دنبال قو گشت؛اما هر قدم که به سوی ملکه بر می داشت،او دورتر می شد.در آخر انقدر رفتند و رفتند که هردو در آب غرق شدند اما در دنیای معنوی به هم رسیدند و علاقه ی خالصشان موجب شکسته شدن نفرین شد.این اپرا را کامل گوش دهید سپس از اول گوش دهید و همراهش دوباره متن ها را بخوانید.چه حسی دارید؟</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 15:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراطوری مهشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ezrt3xfvlptb</link>
                <description>ظاهر تقریبی اسپین(موهای اسپین صاف،بلند و سیاه نزدیک به آبی هستند؛لباسی ساده تر، بدون کلاه و عینک)آیا می دانستید؟آرتشیا عاشق کلاه است او چند کمد کامل پر از انواع کلاه ها از سراسر دنیا دارد و هرروز صبح اولین کاری که می کند نگاه کردن و شمردن آنهاست!فصل 5:《اعليحضرت،جسد پرنسس گمشده است!》《ممکن نیست!دیوارهای آن سرد خانه همه از آهن اند و بر رویش جادو حک شده است تنها یک در دارد که آن هم با چندیدن محافظ سد شده است.چطور این حادثه رخ داد؟》《حتی عجیب‌تر هم میشود قربان،هیچکس تا به الان که متوجه شدیم ورود نکرده بود.احتمالآ برای قدرت خورشید او را دزدیده اند اما چگونه اش را کسی نمی‌داند.》《آه،بداقبالی پشت بداقبالی،انگار طالعمان قصد یاری ندارد.نگذارید هیچکس متوجه چیزی شود،بزرگان به دنبال چنین شایعاتی برای زیر کشیدنمان هستند ما این مجلس ختم را برگذار خواهیم کرد،حتی بدون حضور شخص هلاک شده.》☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆خدمتکار را آوردند و بدون فرصتی برای دفاع قضاوتش اعمال شد؛با این حال او کسی نبود که زمان خود را در سکوت سپری کند فریادی کشید و رو به پرنس اسپین گفت:《زودباش،نجاتم ده،عشق من!》نگاه تمام حضار به شاهزاده افتاد، او سر خود را به یک ور خم کرده و با بی حوصلگی دستش را زیر چانه اش گذاشته بود اما در کسری از ثانیه تغییر حالت داد؛چهره ای بهت زده گرفت و دستانش را محکم بر دستان صندلی فشرد،خیزید و شتابان به سوی شاه رفت:《پدر،من میترسم!آن قاتل دیوانه چه میگوید؟جان خواهر گرانبهایم کافی نبود،کنون به دنبال من نیز هست!به دادم رس،پدر!》شاه دندان قروچه ای کرد و با تحقیر به پسر کوچکش چشم دوخت سپس رخش را گرفت،دستش را بالا برد و حکم مجلس را بیان کرد:(اعدامش کنید،به دار بیاویزیدش و درچشم عموم اعدامش کنید.)دهان او را بستند و کشان کشان به سوی سرنوشت پرتش کردند در تمام این مدت نه میله دار و نه چشم سیاه تماشاچیان جلوه ای نداشتند تنها یک چیز به دید می آمد.لبخند بزرگ اسپین که گویی تمام امپراطوری را در بر گرفته است.بلی،این،نفرین او بود.با اینحال خدمتکار نیز شروع به خنده کرد،خنده ای نه از لذت بلکه از جنس ترس،حماقت،نفرت،اضطراب و مهمتر از همه،خشم!حالا معنای قهقهه با اشک را می‌فهمید اما چه میشد کرد؟خب برای او،احتمالا فقط یک کار دیوانه وار دیگر مانند تمام کارهای قبلی اش.پس زبان خود را برید و با خون بزرگ بر سر صحنه اعدام حک کرد:*همه اش برای تو بود،حتی این مرگ ها!*اتفاقات پس از نمایش اصلی همه تکراری اند و شما به خوبی می‌توانید حدس بزنید که اعدام او چگونه پیش رفت یا کاری که کرد چه آشوبی در امپراطوری ساخت،بنابراین شرح بیشتر بی‌مورد است؛باید ماند و دید،چه پیش خواهد آمد؟و تفکر کرد،چه پیش آمد!طی این مدت،خورشید جدید خود را برای درخشیدن آماده می ساخت.</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 19:12:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراطوری مهشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%AF-btvaelzgxceq</link>
                <description>میگنافصل 4:《هی،عجله کن میگنا!اگر باز دیر برسیم حسابی دردسر میشه!》《تو که بیشتر از من دیر کردی.》《ولی سرخدمتکار اینو نمیدونه.هه هه، به هرحال این مدل مو واقعا بهت اومده!》《...،*ممنون*.》☆☆☆☆☆☆☆☆تق تق،غذاتون را آورده ام،شاهدخت.بله لطفا بیا داخل.خدمتکار با نگاهی روبه پایین و سری افتاده ادامه داد: عذر میخواهم،وزیر امر کردند موضوع فوری هست که باید به اطلاعتان برساند،لطفا پیش از میل کردن مرا دنبال کنید.خیلی یک دفعه ای است،اما اگر وزیر اینطور خواسته،کاری نمی‌شود کرد.لطفا من را راهنمایی کن.سپس پرنسس غذا را بر میز گذاشت و به دنبال خدمتکار بیرون رفت،اما نگهبان های خود که همیشه جلوی در منتظر بودند را ندید ولی خدمتکار گفت شاه آنها را فرا خوانده و جای نگرانی نیست پس ادامه دادند.امیلین چندان توجهی به مسیر نمی‌کرد او درحالی که در ذهن خود گمشده بود راه را ادامه می‌داد تا به بن بستی سیاه رسید،زیرزمین.اطراف را نگریست،هیچ ندید!نه انسانی،نه شی طلایی،انگار در منطقه ای جدا از قصر بودند!کی به همچین جایی رسیدند؟آمد تا با چهره ای بهت زده با خدمتکار سخن گوید اما چند لحظه ای از چرخشش نگذشت که سوزش را اطراف شکمش حس کرد.خنده خادم گویای همه چیز بود،بنابراین حتی فکر به دیدن پایین وحشتناک بود اما دستانش خودشان حرکت کردند و پس از بالا آمدن فقظ خون مشخص بود،آن مایع قرمز زیبا پر فشار تر و قوی‌تر از همیشه خودش را از زندان بدن بیرون می‌ریخت صداها محو شدند،دیده ها تار شدند و پاهایش به لرزه افتادند تنها یک چیز حس میشد،مرگی قریب‌الوقوع.پرنسس جیغ می‌کشید،آه آی درد دارد کمک نجاتم دهید التماس میکنم خادم قهقه میزد،بلاخره به سزای اعمالت رسیدی تویی که مانع عشق ما بودی حقت است،با درد بمیر.ناگهان در باز شد،انتظار می‌رفت نور پس از سیاهی امید باشد،نبود.میگنا وارد شد و همه در تعجب بودند خدمتکار داد میزد:نگاه کن کی اینجاست،آمدی خودت را خلاص کنی،میگنا!با اینحال او توجهی نمی‌کرد حتی نگاهش را برنگرداند آرام و محکم قدم می‌گذاشت گویی تمام زمین صحنه نمایش از پیش آماده شده او بود سپس با صدایی بم تکرار کرد:《امیلین،میدانستی نامت معنای دیگری نیز دارد،کسی که همیشه احساس کمبود می‌کند و زجر می‌کشد تا خودش را به دیگران اثبات کند،این تعریف حقیقی توست.انگار واقعا مادران از بدو تولد فرزند خود را می‌شناسند نامی کاملا برازنده ات انتخاب کرد،اینطور نیست؟》ک کمکم کن_لطفامیگنا آهی کشید سپس روبه روی آن برکه خون که قبلا جاندار محسوب میشد وایساد و از آستین خود گویی جادویی بیرون کشید خدمتکار که رعب زده بود سریع به بیرون دوید هرچند آرام در ذهن خویش می‌خندید میگنا وردی خواند و تمام جادوی خورشید امیلین که داشت برای درمان از آن استفاده می‌کرد را بیرون کشید بنظر میرسید دردناک باشد زیرا حنجره بی جان پرنسس تا آخرین ذره توانش خروشید،امیلین همچنان کمک میخواست،اما لحظه ای درنگ کرد،گویی به گذشته می اندیشید چشمانش را بست،لبخندی ملیح زد و قطره ای اشک ریخت سپس،دیگر صدایی نیامد تا اینکه لرزش پای سربازان سکوتش را بشکند.آخرین حرف های او چون باقی سخنانش تنها در افکارش خوانده شد.نگهبانان رسیدند،آنها قاتل را سر راه رویت و دستگیر کردند سریع پرنسس را به بیمارستان انتقال دادند و میگنا را به چشم مضنون گرفتند.خیلی نگذشت که خبر قطعی فوت شاهدخت آمد و تبدیل به همهمه ای بزرگ میان اعیان شد.شاه فورا مجلسی برگذار کرد تا مشخص شود چه بر سر مملکت بدون وارث خواهد آمد.جلسه بدون هیچگونه آراستن و با حضور سریع همگان آغاز گشت. هرکس چیزی میگفت اما لب مطلب یکسان بود،امپراطوری که یک شاهزاده نفرین شده و شاهدخت مرده دارد محکوم به فناست.هرچند مطلبی که شاه ذکر کرد،همه چیز را تغییر داد.《او میدانست،ملکه سابق از قبل همه چیز را میدانست!برای همین آنچنان به من اصرار داشت که زنده اش بگذارم؛دخترمان،همانکه میان غلامان بود،پیدایش کنید و بی تامل به محضر ما بیاورید.راستی،نامش را در یاد ندارم.》《میگنا،قربان.اسم او میگنا بود.》</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 13:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیین دوست یابی(تکه دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-js4ui0gx7wb5</link>
                <description>فصل 3:دنیا و مشکلات افراد را از نگاه خودشان ببینیدبرای دیگران کاری را نکن که خودت دوست داری کاری را کن که آنها دوست دارند...مثال:می خواهید ماهیگیری کنید،شما عاشق کیک هستید اما به ماهی ها کیک نمی دهید به آنها کرم می دهید تا به طرفتان بیایند.همش از خودت حرف نزن،شنونده ای با دقت باش و نشان بده که اهمیت می دهی و نگرانی.نیاز یا مشکلی را از آنان برطرف کن و دنیا را از دید آنها ببین راجع به خواسته و نیازهایشان صحبت کن،《شخصیت آنها نشان دهنده خواسته هایشان است》سعی کن بشناسیشون و بهشون صادقانه خدمت کن زیرا این دنیا پر از آدمای خودخواهه.مثال:کارنگی در مجلسی بود که خانمی تقریبا گوشه گیر از او راجع به سفرش به خارج پرسید.کارنگی پاسخ داد که مناظر بسیار لذت بخش بودند و آیا خانم هم سفری خارجی داشته است؟خانم نیز گفت که قبلا با همسرش  به چند مکان رفته انددیل با هیجان جواب داد همیشه مشتاق دیدن آن کشور ها بوده و از خانم خواست تا بیشتر برایش از دیدنی های آنجا بگوید و تجربه اش را با او به اشتراک بگذارد پس از آن زن شروع به صحبت کرد و سوالی که اول پرسیده بود را کاملا فراموش کرد در آخر نیز بسیار از مکالمه لذت برد.هر انسانی از لحظه تولد همان کاری را می کند که به آن نیاز داردنیاز دیگران را برطرف کنید تا آنها شما را دوست بدارند(بزرگترین نیاز هرکس پس از بقا،حس ارزشمند بودن است)بعد از آن هم غذا،سلامتی،پول،استراحت ،فرزندانو...فصل 4:شش روش برای جلب علاقه دیگران!توجه!:شاید برخی بگویند چرا باید دیگران مرا دوست داشته باشند،نظرشان برایم مهم نیست و...اما دوستان درواقع علاقه دیگران به ما و برعکس ما به دیگران امر خیلی مهمی است.یکی از دلایلی که در وضع فعلی علاقه مردم نسبت به هم کم و فاصله ها زیاد شده این است که بعضی افراد در مهربانی افراط نشان می دهند بگذارید کمی بهتر توضیح دهم:برخی به دلیل کمبود اعتماد بنفس و ...همیشه تلاش در جلب رضایت افراد دارند و برای انجام این کار از خودشان بیش از حد کار می کشند و به راحتی ازشان سؤ استفاده می شود دیدن همچین افرادی باعث می شود باقی نیز فکر کنند که جذب دیگران همچین چیزی است،همیشه تهش به ضربه خوردن تمام می شود و اینا اما اصلا اینطور نیست هدف ما در این کتاب،زندگی کردن برای دیگران یا عذاب دادن خودمان نیست بلکه افزایش ارتباطات و ایجاد صمیمت،اثبات اینکه ما انسانی درستکار هستیم به خودمان،و با روی خوش نگاه کردن به اعمالمان است یک لبخند ساده نه تنها چیزی از ما کم نمی کند بلکه خیلی هم کمک دهندست اینکه شما دنبال کسی بگردید که همیشه اول بهتان پیام بدهد و شنونده باشد و...انتظاری بی جا و بیش از حد است شما به عنوان یک انسان وظیفه دارید  با دیگران همانطور رفتار کنید که می خواهید با شما کنند و باور کنید خیلی از مشکلاتتان حل خواهد شد.غریبه ها دوستان خوبتان می شوند و در بحران کمکتان می کنند همچنین حس شادی در شما بوجود می‌آورند و از لحاظ عرفانی نیز ما را بالا می برند در بین این افراد،تعداد خیلی کمی هستند که به اعتماد شما ضربه میزنند علاوه بر این شما که قرار نیست با همه پوست صمیمی باشید وقتی فهمیدید فردی خوب نیست فقط کافیست کمی رفتارتان را عوض کنید اما بازهم منظور ترک رابطه و داشتن یه رفتار خشن با آن فرد نیست چون شما هنوز باید احترام را حفظ کنید.اینگونه جامعه می تواند دست خوش تغییرات بزرگی شود و یک لبخند ساده و لحنی شیرین شروع همه چیز است.علاوه بر این شما به هرکس لطفی کنید او نیز دلش می خواهد جبران کند،شما حتی می توانید لطف کردن را به دیگران یاد بدهید مثلا من همیشه وقتی دوستم موقع کلاس خواب می موند زنگ میزدم و او را بیدار می کردم و وقتی یک روز من خواب موندم او نیز اینکار را کرد یا وقتی او را می دیدم بهش هدیه(یک شکلات ساده)می دادم و او نیز فهمید می تواند اینکار را متقابلا تکرار کند اینگونه رابطه ما فوق‌العاده پیش رفت با اینحال دقت کنید که من موقع انجام این کارها به هیچ وجه انتظار نداشتم او هم تکرارش کند،به رخش نکشیدم و کاملا صمیمانه بود برای همین او نیز حس راحتی کرد حالا فرض کنید این کارها را در وسعت بزرگتری انجام دهید،چقدر دیگران تغییر خواهند کرد!و آنهایی که یاد گرفته اند در مکان های دیگر نیز این روند را تکرار می کنند و شما تحولی ناخواسته و بدون فهمیدن ایجاد می کنید نامتان در یادها همیشه با خوشی می ماند بدون اینکه لازم باشد خودتان یا دیگران یا مسخره یا تحقیر کرده باشید افرادی هم که تغییر نکردند اشکالی ندارد به هرحال هدف تغییر دیگران نیست بلکه انجام عملی خیر برای خودمان است پس لطفا نگویید چرا باید با بقیه خوب باشم فلان کنم وقتی دارن بهمان می کنند و بجاش وظیفه خودتان را تکمیل کنید تا بتوانید در آینه با روی درخشان خودتان روبه رو شوید هدف و موضوع اصلی این نیز همین است.امیدوارم که منظورم رو خوب رسونده باشم ببخشیدکه صحبتم طولانی شد فصل 4 رو در بخش بعدی ادامه می دیم.ممنون که گوش دادید آرزومندم همچنان به خواندن این کتاب ادامه دهید و تکالیفش را عملی کنید بلکه خانه،مدرسه، شهر،کشور یا حتی جهانی بهتر داشته باشیم.ادامه دارد...متشکرم</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:58:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراطوری مهشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%AF-lz2mg7oruiye</link>
                <description>ادامه فصل 3:آنها متوجه حضور من شدند!میخواستم سریع فرار کنم اما ترس بدنم را فرا گرفته بود لرز به جانم افتاد و ناخواسته اشک ریختم انتظار داشتم او مرا هم بزند بااین حال خدمتکار واکنش متفاوتی داشت.او آرام لبخند زد و دستش را به نشانه سکوت بر دهانم نشاند سپس زمزمه کنان و با صدایی نرم گفت:《اشکال ندارد،کار ما اشتباه نیست!مگر نابود کردن زباله ها،لطفی در حق بشریت نیست؟نگاه کن چقدر زیباست!تو هم باید امتحان کنی حس فوق‌العاده ای دارد!فقط آن موجود چندش را خرد کن.》《اما هق ا اما اون...》《بیخیال مهم نیست چندبار بگویم،تا امتحان نکنید نخواهید فهمید》اتفاقات پس از آن در ذهنم تار است فقط لحظات کوچکی بخاطر میارم که آن فرد دستانم را گرفت و محکم به صورت میگنا زد.یک بار،دوبار،سه بار انقدر به یکجا زد که دیگر معلوم نبود آن صورت یک انسان است یا موجودی دیگر،و آن لحظه فقط یک حس داشتم،*_شادی_*! (بزرگ نوشته شود)او راست می‌گفت راست می‌گفت حس میکردم از تمام رنج ها آزاد شدم حس میکردم کار مفیدی میکنم یک کار مفید ساده.هرچند تا امتحان نکنید متوجه نخواهید شد.بعد از آن چند شب بی‌خوابی گرفتم و تمام مدت خودخواری میکردم نمی‌دانستم من یک هیولا هستم یا میگنا یک آشغال و نمی‌توانستم به کسی حتی مادرم چیزی راجب آن اتفاق بگویم تا اینکه حادثه دیگری رخ داد.روز هیجدهم رسید.من اتفاقی پرنس اسپین را ملاقات کردم سخن گفتن با نجبا خلاف مقررات است اما تمام حرکات من غریزی بود مانند پروانه ای که به سوی آتش قدم می‌گذارد بدون توجه به اطرافمان و بدون ذره ای فکر یا درنگ همه چیز را به او گفتم منتها بجای خودم کمی داستان را تغییر دادم و گفتم شنیده ام چنین اتفاقاتی افتاده است سپس نظر او را خواستم.چهره ای که در آن لحظه دیدم را هرگز فراموش نخواهم کرد پرنس لبخند بزرگی زد دستش را بر شانه ام گذاشت و صورتش را تا گوشم آورد صدایش را نازک کرد و با کمی هیجان گفت:《البته،البته آنها کار درستی کردند زباله ها فقط جا و اکسیژن می‌گیرند باید نابود شوند برو،برو و دوستانت را در این عمل خیر همراهی کن؛و اصلا نگران نباش،این راز کوچک بین ما خواهد ماند.》اول کمی از شاهزاده ترسیدم بنابراین سریع از حضور او مرخص شدم اما پس از مدتی فکر کردن متوجه شدم که راست می‌گوید شک کردن به خودم بی فایده است آن خدمتکاران،پرنس و حتی مادرم که شایعات بدی راجب میگنا می‌گفت همه تائید کردند او بی فایدست من کار درست را میکردم و به آن ادامه خواهم داد حالا که شاهزاده هم مرا قبول دارد دیگر شک نخواهم کرد.از آن پس هربار که میگنا را می‌دیدم با تمسخر به او تف می انداختم و پشت او اف میگفتم یادم می‌آید که یکبار آنقدر کتک خورد تا از هوش رفت اما قطره ای اشک نریخت،مضحک است معلوم است این کار را برای تمسخر من می‌کند به او نشان خواهم داد چه کسی بهتر است.شخصی که هیچ والد یا دوستی ندارد،حتی اگر بمیرد مهم نخواهد بود.روز سی ام.آیا این یک محبت است،مطمئنا نه.نفرین است نفرین!قدرت اژدها؟جادوی مطلق؟خب که چی!چه فایده وقتی هرگز نمی‌توانی با کسی که عاشقش هستی ازدواج کنی!؟چه فایده وقتی باید زیر بار سنگین این قدرت جان دهی!؟اما نگران نباش شاهزاده من،شاهزاده سوار بر اسب من،شوالیه زیبای من،انگار تمام دنیا از تو سخن می‌گوید عشق ما ابدیست کائنات گفتند پس نگران نباش من تو را از این نفرین آزاد خواهم کرد.من پرنسس امیلین را میکشم و سپس می‌توانیم به هم بازگردیم سپس هم تو مال من خواهی شد و هم قصر.روز پنجاه ام.من با فردی آشنا شدم و با کمک او،حالا تمام مقدمات برای کشتن پرنسس فراهم است.</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 16:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراطوری مهشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%AF-zs6vbzsytxyq</link>
                <description>فصل 3:قصر،خانه بسیار بزرگیست.احتمالا بزرگترین خانه دنیا. هیچ سازه ی دیگری به شکوه،عظمت،اندازه و زیبایی آن وجود ندارد.هرچند این خانه بزرگ خانواده کمی دارد و تنها چیزهای فراوانش مهمانان و طلای رویش هستند.احتمالا به عنوان یک خانه غم بسیاری دارد هرگز از سوی صاحبانش عشقی ندیده است اما همیشه افرادی ناآشنا با نام انجام وظیفه و چهره خشم زده او را تمیز می‌کنند؛با این حال به عنوان یک مکان مطمئنا در غرور است،هیچ جا پر رفت و آمد تر،زیباتر و بزرگتر از او نمی‌شود یافت.پس او واقعا چه حالی دارد؟که می‌داند،به هرحال که اهمیتی ندارد.مهم این است که قصر زیباترین چیزیست که من به چشم دیده ام،پایه هایش از مروارید و ستون هایش ترکیبی از زمرد و یشم است،سقفش از اپال است،رنگ ها را بازتاب می‌کند و خود به تنهایی مانند صدها جواهر است بر سقفش یاقوت های سرخ و کبود با دقت و نظم صف کشیدند و کهربا دیوارهایش را تزئین میکند سپس طلا و نقره به میانشان می‌آیند؛مجسمه ها،شمعدانی ها،همه چیز از طلا است و نقره،در تضاد با او به خوبی خود نمایی میکند سنگ هایی هم هستند که آشنایی نسبت بهشان ندارم اما در زیبایی و گران قیمت‌شان شکی نیست.چندین طبقه دارد که هرکدام به گونه ای آراسته شده و مناسب کار متفاوتی هستند.تعداد پنجره و درها قابل شمارش نیستند و پرتره ها و نقاشی های بسیاری بر دیوارها به چشم می‌خورد.در هر گوشه جسم باستانی و قیمتی دیگری پیدا میکنی و در قسمتی سر هیولاهای جادویی آویزان شده است واقعا فوق‌العاده است!قصر سلطنتی آنقدر ارزش دارد که اطرافش هزاران خادم و نگهبان دیده می‌شود.ورودی اش حوضی بزرگ با ماهی های پولکی دارد کنارش آلاچیق هایی با سنگ جادویی خنک کننده و نورانی هست و انواع گل و درخت ها را می‌شود در باغ دید.قصر آنقدر بزرگ است که گم شدن در آن کاملا طبیعی بنظر میرسد و من حتی نصف این بزرگی را هم کامل کشف نکرده ام.شنیدم که این قصر بزرگ متعلق به شاه است،او مرد مهربانیست بنابراین لیاقت داشتن اینها را دارد اما این حسادت برانگیز است!من از کار کردن در اینجا بسیار لذت میبرم ولی هرگز نمی‌توانم فکرش را از سرم بیرون کنم،چه میشد اگر این قصر،این قصر بزرگ و زیبا،همه اش برای من بود؟مادرم می‌گوید اگر کسی این حرف مرا بشنود حتما اعدامم می‌کنند برای همین در دفترچه ام مینویسم.شنیده ام با نوشتن آرزوهایت آنها برآورده می‌شوند،پس حتما خواسته من هم بزودی محقق می‌شود.اوه درسته، یک دوست همسن خودم پیدا کردم،از الان با هم کارهای قصر را انجام میدهیم.او تحسین برانگیز است رنگ مو و چشمانش خرمایی نزدیک بلوند هست،لاغره  و با اینکه همیشه اخمو است اما اگر کمی لبخند میزد مطمئنم میتونست خیلی زیبا تر باشد،آه ولی قطعا من هم به اندازه میگنا زیبا هستم.او قبل از من در اینجا کار می‌کرد و من از امروز میخواهم تمام خاطراتم را ثبت کنم آخه هیچوقت نباید قصر رو فراموش کرد.     میدانید امروز اولین روزم بود،من و میگنا هردو در لباس های فرممان خوب بنظر می‌رسیدم،خدمتکاران دیگر حسابی تحسینمان کردند،مادر می‌گوید من باعث افتخار او هستم و حتی باید بهتر شوم.یکی از اشراف،این من آینده خواهد بود.    خب،امروز دومین روزه.ما تقریبا کارهای آسونی مثل چیدن میوه ها یا جابه جا کردن وسایل انجام میدیم وقت آزادمان هم در قصر و کنار نجبا می‌گذرد،میگنا خیلی صحبت نمیکنه دوستی با او کمی سخته. امروز میگنا را دیدم که یواشکی به حرف بزرگان گوش میداد،خیلی جدی بنظر میرسید،من که هیچ چی نمی‌فهمیدم پس با باقی خدمتکاران حرف زدم آنها گفتن خیلی کاری به کار میگنا نداشته باشم و بعدش حتی مادرم هم هشدار داد   آه،امروز بهترین روز عمرم بود،من شاهزاده آرتشیا و پرنسس امیلین رو دیدم،فقط چشم تو چشم شدیم اما اون دو واقعا زیبا بودند،پرنسس لباسی صورتی با تورهای بزرگ و جواهرات رنگین بر رویش داشت همراه یک ربان بزرگ که تا پایین لباسش میرسید و شاهزاده لباسی رسمی با کت و کروات مشکی داشت شلوارش کمی کوتاه بود می‌گفتند اینطور مد است. واقعا به ایشان می‌آمد.درسته شاهزاده اس پین هم دیدم او در زیبایی از برادر بزرگترش کم نداشت اما انگار دور از اقوامش بود.   روز پنجم رسید و من واقعا نمیدونم چی باید بنویسم،فقط امروز چندنفر رو دیدم که محکم میگنا رو کتک می‌زدند و رویش آشغال می‌ریزند،مادرم می‌گوید او حتی از ما هم پست تر است،یک حشره که نباید اینجا باشد،کمی از دوستی با او متاسف شدم.   روز دوازدهم است،اوه من واقعا از پرنس اسپین خوشم آمده،البته اول او بود که احساساتش را ابراز کرد!انگار حال خوشی نداشت اما تا من را دید خنده به لبش برگشت و بعد از خجالت سریع گذاشت و رفت،اولین باری نیست که این اتفاق میوفتد او حتما مرا دوست دارد اما از اعتراف میترسد تعجبی ندارد زیرا بسیار خجالتی است.پانزدهمین روز هم رسید.دوباره داشتند میگنا را می‌زدند و من تنها نگاه میکردم،اما ناگهان اتفاق وحشتناکی افتاد؛آ</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 19:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراطوری مهشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%AF-cencflchie8s</link>
                <description>فصل دوم:_《خواهش میکنم،او فرزند خودمان است بهش رحم کن!میدانی که چون عوام ظاهر پرجلالی ندارد،بگذار نام خدمتکاری داشته باشد اما زنده بماند لطفا بگذار،آخرین خواهش من است.》_《زنان پیش از تو نیز چنین خواستند،محال است!قانون را نقض نخواهم کرد.》_《آری،می‌دانم!خوب می‌دانم که حتی اگر سنگ روزی بشکافد وجدان دل تو که از صخره سخت تر است لحظه ای نمی لرزد و چون قلبت را به حجر مانند زنیم به یقین کم لطفی کرده ایم؛لیک این را هم می‌دانم که شما قولی به من داده اید و عمل نکردن به آن مرگتان را رقم میزند》_《چرا چنین میگویی؟صحیح است،سرم برود قولم نخواهد رفت اما کدام گران‌تر است،کشورم یا قولم؟》_《هیچکدام،هیچکدام هم طراز جان ها نمی‌ارزد.به شما ایمان دارم.》_《با آن همه زبانزد تلخ همچنان اینگونه سخن میگویی،بی گمان که جنون تسخیرت کرده است زن.من می‌روم،جامه ام را رها کن و این کودک...انگار قبل از جان بخشیدن عمر را از او طلب کردند،هزاران بار افسوس!برای دیگران نقل خواهم کرد که او مرده است،کنون ببرش و این دروغ را به حقیقت بدل کن.》                           •☆☆☆☆☆☆•     برای اولین بار در تاریخ امپراطوری مهشید زایمان اول ملکه دوقلو بودند،یک پسر و یک دختر.به صورت معمول پسرک باید اعدام میشد تا تمام قدرت اژدها به فرزند دختر برسد اما از همان اول هیچ چیز عادی نبود و بعد از آن نیز نخواهد بود.علامت هلال ماه تاریک بر چشم راست پسرک حک شده بود. چهره اش حالت منزجر کننده ای داشت و در یک کلمه،وحشتناک بود!از دیرباز روایت کردند که ماه سیاه نماد شیطانه،خبیثه،شومه و البته یک نفرین برای نسل اژدها نور است.خاندان سلطنتی سردرگم بودند در آخر تصمیم بر آن شد که فرزند زنده بماند و این راز از همگان پنهان باشد.خوشبختانه دختر نخست ملکه کاملا سالم بود و حتی بیشتر از مادرش می‌درخشید.به او نام زیبای امیلین با معنای تلاش و کوشش دادند به امید آینده ای رخشنده درست مانند خودش،در همین حال کودک نفرین شده در سایه های روحش به تنهایی و در سکوتی مطلق میغلتید.با این روند دوسال گذشت و بلاخره،امپراطیس فوت کرد.                ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆《اشک نریز فرزندم،تو آنقدر بزرگی که تمام ماه تنها در یک نگاهت جا شده است.تصور کن!همه چیز در ذهن تو پایان میابد،تصور کن جان مادر هیچکس نمی‌تواند صد خیالت شود.》                        ☆☆☆☆☆☆☆☆《سرورم،اکنون دوسال از تولد او گذشته است،ملکه پسری که باید جانشینتان شود را با مرحمت خود تقدیم این بوم کرد،دگر نیازی به آن اهریمن بدشگون نیست،تقاضا دارم که هرچه سریعتر حکم مرگش را صادر کنید!》《سکوت!کسی مجوز صحبت به شما را نداد لرد؛آخرین تصمیم اینجا را من خواهم گرفت،امر میکنم که به پسر کوچکترم نام اس پین را دهید و هرچند او برای شما آزاردهنده بنظر رسد،اما حق وراثت و مبارزه با آرتیشیا را دارد.حسن ختام!》</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 14:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراطوری مهشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%AF-vzrd0tqtwyyp</link>
                <description>سلام.این داستان هنوز نیازمند اصلاحات بسیاری است بنابراین لطفا هرگونه اشکال،یا تکه ای ناپسند وجود داشت به من بگوييد همچنین از این بابت عذرخواهی می کنم.فصل اول:امپراطوریدر امپراطوری،همیشه یک ماه بود و یک خورشید.خورشید موهای لخت و بلند با بافتی چون ابریشم ناب و به رنگ زر و بلور داشت؛مهربانی و نجابتش،وقار و هوشش،لبخند گرمش همه و همه از او بانویی بی نقص ساخت که از اشراف تا رعیت،از شرق تا غرب و از هردو قطب دلباخته اش بودند.چشمان سبزش بازتاب روحت و شانه های باریکش تکیه گاه جسمت میشد؛او کسی است که حتی شایعات اگر راجبش بودند شاد می‌شدند.در مقابلش ماه قرار داشت.مردی سرد و خشمگین با چشمانی که حتی طوفان از تشبیه به آن عاجز است.چهره اش رنگی ندارد و بالعکس موهای سیاهش آسمان شب را به زانو درمی‌آورد،با قامتی بالا و سینه ای به جلو سرشار از غرور و قدرت قدم برمی‌دارد و با هر ذره حرکتش وحشت القا می‌شود.شمشیری دارد که تاریکی اش سرخی خون را می‌بلعد و با جواهراتی درخشان تر از هر ستاره به همگان اعلام مرز داری می‌کند؛تنها یک حرکت مچ لازم است و سپس خرسی دو نیم خواهد شد،به راستی که در گیتی زورمند تر از او نخواهی یافت.البته که خورشید برای همنشینی با او کم نمیگذارد.هرچه باشد قدرت امپراتیس باید درخور جایگاهش بماند بنابراین کسی نمی‌داند چگونه یا با کدامین روش،اما اژدهایی در خدمت ملکه است؛طلایی و نورانی درست مثل نامش،خورشید!اژدها همیشه به ملکه و کشورش یاری می‌رساند.هرچند،چه میشد اگر ملکه فوت میکرد؟بنابراین رسمی نچندان خوش بوجود آمد.زایمان اول خورشید حتما باید دختر می بود تا قدرتش را به ارث ببرد و گر غیر این باشد حکمش مرگ است.زایمان دوم باید حتما پسری بدون قدرت اژدها باشد تا جا پای جای ماه بگذارد،گر غیر این باشد حکمش مرگ است.خورشید تمام قدرت و انرژی اش را به فرزند درون شکم خود می‌بخشد. موهایش سفید میشوند،دیده اش سیاه میگردد،از زیر چشمانش تپه های بنفش بالا میزنند و بر پوست صافش چروک ها هجوم می‌آورند.سپس با رخی محزون درحالی که مجالی برای حرکت ندارد آماده زایمان دوم می‌شود و پس از اندکی زمان فوت می‌کند.این رسم هربار تکرار میشد،خانواده سلطنتی همیشه یک دختر بزرگ و پسری کوچکتر داشتند که بعد از ازدواج و انتقال قدرت امپراتیس ،او فوت میکرد.مردم به یاد ملکه نام این رسم را خورشیدگرفتگی گزیدند؛ اینگونه القاب و تعاریف زیبا در لحظه ای فرومیپاشید و ملکه بزرگ به قربانی ای ضعیف تبدیل میشد.این روند همچنان ادامه یافت،دوباره و دوباره و دوباره تا اینکه به نسل کنونی رسیدیم؛و مانند هر علمدیگر،تاریخ نیز با استثناهایی مواجه شد.</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 13:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیین دوست یابی(تکه اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-cpdjwpts3rga</link>
                <description>فصل 1:انتقاد نکن،فقط تحسین!خودت را جای دیگران بگذار دقیقا با همان زاویه دید.هرگز از کسی انتقاد و او را قضاوت‌ نکنید،این ساده ترین کاری است که همه افراد آن را انجام می دهند تا خود را بهتر ببینند قضاوت‌ و حکم کردن برای دیگران همیشه باعث دشمنی و گارد گرفتن طرف مقابلتان می شود شاید بگویید که شما کسی را قضاوت نمی کنید اما انتقاد هم می تواند نوعی حکم باشد.همیشه خودتان را جای طرف مقابل بگذارید،بگویید اگر شما هم بودید همین کار را می کردید،آنها را درک کنید ببخشید و حتی تشویق کنید!اگر از شما بد گفت خوبی هایش را بیابید و بگویید و تشکر کنید هرکدام از ما پر از عیبیم بنابراین سعی نکنید اشکال دیگران را مشخص کنید،مطمئن باشید که هرکس برای تمام رفتار هایش بهانه ای دارد زیرا هیچ کس نمی خواهد غرورش بشکند.بجای انتقاد دلیل رفتارشان را بیابید و آنها را بشناسید.مثال:در نیویورک جنگی بود،یکبار فرصت فوق‌العاده ای برای شکست دشمن پیدا شد و فرمانده به گروهبان نامه فرستاد تا بروند دنبال دشمن اما گروهبان به جای رفتن،جلسه ای تشکیل داد تا مطمئن شود و فرصت بزرگ را از دست دادند.فرمانده بسیار خشمگین بود ولی صبر کرد تا آرام شود سپس نامه به گروهبان فرستاد و نوشت:من می دانم که شما چقدر سخت تلاش کردید کاملا به شما حق می دهم قطعا اگر من هم آنجا بودم تصمیم شما را می گرفتم ما می توانیم دوباره این مسئله را درست کنیم،به شما اعتماد دارم.و اینگونه فرمانده از یک درگیری داخلی جلوگیری کرد و گروهبان احترام خیلی بیشتری به او گذاشت و تمام دستورات را بدون خیره سری انجام داد در آخر هم پیروز شدند.فصل 2:صادقانه تحسین کنید.تنها یک راه برای وادار کردن دیگران به انجام کاری که می خواهید هست:میل انجامش را در آنها بوجود بیاورید طوری که فکر کنند تصمیم و به سود خودشان است.مهم ترین خواسته هر انسان تمایل به بزرگ و مهم بودن است هرکس بتواند این تمایل را در دیگران ارضا کند موفق خواهد شد پس همیشه از دیگران قدردانی و تعریف کنید هرچند تشویق را با چاپلوسی اشتباه نگیرید!باید احساس درستی بوجود بیاورید و تحسین صادقانه باشد وگرنه افراد متوجه خواهند شد.همیشه به ویژگی های مثبت دیگران نگاه کنید.(از کسی که مجذوبش شدید یاد بگیرید)مثال: من از چاق ها متنفرم×اگر کمی ورزش کنی می تونی لباس های فوق‌العاده ای بپوشی+ادامه دارد...متشکرم</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 12:17:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن خوانی(قسمت۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B2-juiteb3hnu3o</link>
                <description>درودتوجه:با چند حرکت نمی شود شخصیت کسی را فهمید،به مجموعه ای از اعمال نیاز است.فصل 3خلاصه نکات:1.استفاده از واژگانی مانند حقیقتا،باورت نمی شه،درواقع،معلوم شد و...برای نزدیکتر کردن روابط استفاده می شود(اما اگر با طعنه یا از طرف شخصی در جایگاه پایین تر باشد که می خواهد شما را تحت تاثیر قرار دهد احتمال فریب وجود دارد)2.اینگونه درخواست هایتان را نرم کنید تا افراد بپذیرند:(بسیار برای کارمندان توصیه می شود)آ)اضافه کردن لطفا ب)تبدیل درخواست به سوال(آیا ممکنه/می شه)پ)استفاده از لحنت)کوچک کردن درخواست(مثلا گفتن کمی بیشتر جای بیشتر)ه)عذرخواهی بابت درخواستس)درخواست غیر مستقیم(مثلا ساعت داریدجای ساعت چنده)ج)تبدیل درخواست به قانون(مودبانه)د)تبدیل درخواست به حقیقت(مثل سطل پره جای زباله ها را ببر)گ)ارائه احتمال(حالا می توانید انجامش دهید جای انجامش بده)ض)اجازه برای درخواست(می توانم خواهشی داشته باشم)☆بهترین روش که همیشه جوابگو استتوجه(حالت:احساسی موقتی که افکارمان نسبت به موقعیت کنونی را نشان می دهدویژگی:الگو فکری و رفتار ثابتمثال:حالت=بدلیلی الان استرس داردویژگی=حتی در موقعیت های ایمن نیز استرس داردبنابراین دوباره تکرار میکنم افراد را قضاوت نکنید)فصل 41.هنگام خشم توجه نسبت به خودمان پایین می آید پس فکر می کنیم کنترل موقعیت را داریم و فکر می کنیم در منطقه ای امن هستیم کمی هم برای پوشاندن ترس است ،ضمایر اول شخص تبدیل به دوم یا سوم شخص می شوند.مثال مهم:فرزندتان کاپشن نمی پوشد~حس می کنید کنترل موقعیت را ندارید~می ترسید که او به شما احترام نگذارد~خشمگین می شویدبیشتر حالات خشم پیرو الگو بالا هستنداگر کسی سر شما داد زد در صورت متقابلا انجام دادن این کار او شوکه و ساکت می شود.2.افراد با اعتمادبه‌نفس و بالا رتبه بیشتر به دنیای بیرون توجه می کنند در مقابل وقتی حالت دفاعی(مثلا اضطراب)داریم ضمایر شخصی بیشتر می شوند.مثال:با اعتماد به نفس=مرا بابت تاخیر ببخشید(از طرف مقابل درخواستی می کند و اشتباه را گردن نمی گیرد)مضظرب=بابت تاخیر معذرت می خوامادامه دارد...متشکرم</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 10:41:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیین دوست یابی</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-jtly4emydwpm</link>
                <description>دروداول باید برای مقدمه طولانی عذرخواهی کنم،این کتاب بسیار ارزشمند است و من دلم نمی آمد کسی سرسری از مطالبش بگذرد و آنها را از دست بدهد بنابراین بیان این ارزش را ملزم دانستم.آیین دوست یابی یکی از بهترین کتاب‌ها در زمینه جذب افراد به خودمان است.ممکن است نامش شما را به اشتباه بکشاند و فکر کنید خواندنش ضرورتی ندارد اما به جرئت می توانم بگویم که همه ما به این کتاب نیازمندیم و خواندنش حتی امری واجب است.آیین دوست یابی حدود 100 سال پیش نوشته شد لیک آنقدر مفید و کامل است که پس از گذر این همه مدت هنوز چاپ و پیشنهاد می شود.مطالب این کتاب تقریبا هیچ ربطی به یافتن دوست ندارند و بیشتر راجع به چگونگی جذب و کسب رضایت انسان هاست از آن جایی که اولین قدم برای این کار بدست آورن اعتماد و دوستی با آنهاست پس اسمش چندان نامربوط با محتوایش نیست اما کل مطلب هم نیست.حقیقتا بنظرم روش های این کتاب شباهتی بسیاری با روانشناسی سیاه دارند با اینحال در مهمترین اصل،کاملا متفاوت هستند و با اینکه نتیجه تقریبا یکسان است اما تکالیف این کتاب نه تنها کاملا اخلاقی اند بلکه به گسترش انسانیت و مهربانی کمک می کنند.در این کتاب یاد می گیرید که چگونه رضایت افراد را جلب کنید،وادارشان کنید کاری که شما خواستید را انجام دهند،مذاکرات به نفعتان پیش برود،تفکرشان مشابه با شما شود و...در روانشناسی سیاه نیز شما به همین نتایج خواهید رسید اما با سؤ استفاده،بدنام شدن و عذاب وجدان برعکس با انجام روش های این کتاب شما دوست داشتنی تر خواهید شد و انجانشان اصلا سخت و دشوار نیست.فراموش نکنید که برای نتیجه گرفتن بهتر است هرماه این کتاب را مرور کنید،فصل ها را چند بار بخوانید،تکالیفش را انجام دهید و درس هایش را در زندگیتان امتحان کنید.از آن جایی که مقدمه کمی طولانی شد،در پارت بعدی خلاصه نکات کتاب را خواهم گذاشت.امیدوارم که این کتاب به پیشرفت شما هم کمک کند.ادامه دارد...پایان</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:09:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-bnm4syzbtex8</link>
                <description>درودامروز قرار است خلاصه ی یکی از بهترین کتاب های روانشناسی که بصورت روان و ساده نوشته شده است را بخوانیم.کتاب ذهن خوانی نوشته دکتر لیبرمن پس از تحقیقات بسیار به تحریر درآمد تا به افراد کمک کند براساس رفتار،متوجه نظر حقیقی دیگران شوند.استفاده از این کتاب دقت بالایی می خواهد زیرا روش ها براساس کلمات و حرکات ریز اشخاص هستند با اینحال پس از یادگیری،به ما وجه ی دیگری از اطرافیانمان را نشان می دهد.فصل 1نکات:1.کسی که ضمایر شخصی را از جمله حذف کند نمی خواهد مسئولیت حرف هایش را بپذیر.مثال:واقعی=من واقعا از سخنرانی ات خوشم آمد!چاپلوسی=سخرانی فوق‌العاده ای بود،انگار خیلی تحقیق کردی!2.ناخودآگاه فرد می خواهد خود را به شنونده نزدیک کند.قیدهایی مثل این،آن و...نشان می دهند فرد نسبت به گوینده چه فاصله هیجانی دارد.معمولا از این کار درمواقع حس مثبت استفاده می کنیم.مثال:این ایده جالبی است.توجه:بکار بردن آن لزوما به معنا کم بودن هیجانات فرد نیست برون‌گرا ها معمولا خود را اولویت قرار می‌دهند،بعضی افراد نیز خجالتی هستند پس تنها با چند جمله شناسایی هویت هیجانی ممکن نیست و قضاوت سریع خطرناک است.مثال:برونگرا=من این ایده را دوست داشتم.درونگرا=جالب بود.فصل 2نکات:1.استفاده از ضمایر جمع ما به معنی ارتباط ماثر است.مثال:من مقابل تو=اتاقم من و تو=اتاقمان 2.زمانی که اشخاص اطلاعات می دهند،دنباله مهم است؛مثلا ترتیب تصادفی صدا زدن افراد،اشیا یا حتی احساسات نشان دهنده اولویت های فرد است.مثال:کارمندی هنگام توضیح شرکت،اول از دستگاه ها شروع می کند و بعد به همکاران می پردازد یعنی مشکلی با کارمندان دیگر دارد یا منزوی است.3.نمایندگی نمادین:رفتار فرد با وسایل اشخاص دیگر نشان دهنده حس آن فرد به آن شخص است.مثال داستانی:خانمی از همسر خود طلاق گرفته بود و نمی دانست دختر کوچکشان دلتنگ پدرش هست یا خیر بنابراین به روانشناس مراجعه کرد.ایده او این بود که عروسکی برای دختر بخرند و بگویند که هدیه ای از طرف پدرش هست.اگر طی یک هفته دختر همیشه عروسک را بدست داشت،با او می خوابید و برایش ارزشمند بود به این معنا است که پدرش را نیز دوست دارد.اما اگر پس از آنکه حس نو بودن عروسک از بین رفت آن را دور انداخت یا از اول علاقه به آن نداشت احتمالا در رابطه با پدرش هم چنین احساسی دارد.توجه:دوباره تکرار میکنم که شما باید همه نکات را کنار هم بگذارید تا بتوانید به نتیجه ای صحیح برسید.ممکن است دختر فقط از شکل عروسک خوشش نیامده باشد و آن را دور بندازد پس فقط یک رفتار ملاک نیست.من نکات فصل های بعد هم خواهم گذاشت.برای اینکه مطابق میل شما باشد لطفا نظرتان را راجع به مثال ها بگوييد که داستانی باشند یا خلاصه.ادامه دارد...متشکرم</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 12:06:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیر ممکن،ممکن است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-s9d7xhukbhgx</link>
                <description>در نگاه نخست عاشق شدند،چشم در چشم،عنبیه در عنبیه،نگاه در نگاه بی آنکه لفظی خارج شود،زمان خود گویای همه چیز بود.با گذر هر ثانیه کلمات بیشتری دیده می شد.منظور چیست؟فهمش غیر ممکن است،نفهمیدنش در دراز مدت نیز غیر ممکن است.یکی در چشمانش هزاران خاطره بود،دردهایی که فقط با نگاه می شد خواند؛دیگری نگاهش بی هیچ آرایه بود،بلی دقیقا هیچ!تماشا که می کردی،خود را می دیدی و خود.هردو رفیق سکوت بودند اما اکنون گویی دوستشان،گلویشان را فشرده بود،مانع عبور هر صوت می شد و هریک با ذهن خود می گفت فرار کن._آیا به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟آیا اصلا چنین چیزی وجود دارد؟_تا به حال عاشق و شیدایی چون عابدان ندیده ام.باوری ندارم اما اگر خرده چیزی هم باشد،آن حس میان بنده و خالقش است._حقیقت دارد؟اما بنظر من آدمی سراسر عشق و رنج و مرگ است._این گفته نیز صحت دارد.در آخر هردو سرهایشان را پایین انداختند.عاشق بودند،اما دوست نداشتند؛هردو منتظر بودند آن یکی شروع کند،اول او پا پیش بگذارد اما در آخر هیچ یک نه جرئت داشتند و نه مجال شکست.پشت بر پشت هم کرده و به راه افتادند._از کسی پرسیدند،آیا تا به حال عاشق شده ای؟گفت بلی،یکبار سی ثانیه عاشق شدم و اکنون سی سال است که در فکر همان در لحظه ام.ناگهان دختر برگشت:《از فاصله ها باکی ندارم،انگیزه که باشد آدم ها نزدیک اند.》صدای زن شکسته و آرام بود و در ازدحام جمعیت محو شد اما همان یک ذره کافی بود تا مانع قدم بعدی مرد شود.-《آیا به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟》پایان          متشکرم</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 13:05:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه یا خورشید،کدام زیباتر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D9%85%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-etc3xeldyfxd</link>
                <description>هنگامی که شمس چشم بگشاید رزمی بزرگ میان او و قمر شکل می گیرد.هریک خواستار فرمانروایی بر بوم و سپهر هستند؛زین پس هیچ کدام قصد عقب نشینی ندارد،لیک ماه که تمام شب در تکاپو بود توان پیکار نداشت!خورشید نیز مجالی نمی داد.شعله های سهمگین خود را چون شمشیری گداخته در تن ماه فرو کرد و پس از تقلا ی بسیار،ضربه مهلکی که بو او زد تاثیر خود را گذاشت.گوی سفید از میدان به در شد.پرتو های نور،سیاهی را شکافتند و حتی زینت ستارگان،که چشم امیدی در آن تاریکی بودند را نیز محو کردند.بالاخره،برای آن مردم خسته باز سحر آمد.دریای مواج آرام گرفت و علف ها شروع به رقص کردند،پرندگان سرود شادی دم دادند و فرشتگان نسیم بهشت را به زمین سو دادند.بله،این جشن پیروزی بزرگترین ستاره امید خورشید بود.خادمان حقیقی او پس از هربار نگریستن تلاشش،انگیزه می گرفتند و سخت تر می کوشیدند تا به اربابشان درست خدمت کنند بنابراین هر جاندار و بی جانی دست به کار شد.همه با فرح و فخر می کوبیدند و می ساختند.گله ها برای غنچه زدن تلاش می کردند،کرم ها برای پروانه شدن!شیر به دنبال غذایی می دوید،آهو برای بقا حرکت می کرد؛و انسان‌ها...آنها تنها افراد غمگین بودند!بلند لعنت می فرستادند و روز را نفرین می کردند،با خشم به جایی می رفتند و با غصه برمی گشتند.کارشان کشتن غلامان روز بود،انگار بر ضد او قیام کرده بودند!اما این حد نفرت چه علت داشت؟خورشید به زندگی آنان جان می دمید،او ناجی آدم بود!با این حال پس زده شد.هرچند نیازی به نگرانی نداشت،مگر غیر این است که آنان به خورشید محتاج اند و نه برعکس؟عجب افسوس بزرگی به گردن آدمیان است که این چنان خیره سرانه روز را طرد می کنند وقتی خودشان نیازمندان اصلی اند!دوست عزیز من،تو بیا و با ديگران متفاوت باش.روز را پاس بدار و از او قدردانی کن.هربار سحر چون غنچه ای به تکاپو مشغول شو و روزی که شکوفه می زنی،اطمینان داشته باش که گلی خوش تر از تو نخواهد بود؛همگان برای بدست آوردنت جنگ می کنند و برای باری دیدنت میلیارد میلیارد می پردازند.بیایید دست به هم دهیم،شکر کنیم و شکوفه زنیم.دریاب اگر اهل دلی،پیش تر از صبحچون غنچه ی نشکفته نسیم سحری راپایان           متشکرمپایان            متشکرم</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 11:52:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم یا واقعیت؟دروغ یا حقیقت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Salaaam/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-n9bbsmiyzq2w</link>
                <description>از او پرسیدم:《پس آیا خدا واقعا وجود دارد؟》پاسخ داد:《که می داند؟اما من خدا را در چشم کسانی دیدم،که بی توقع مِهربانند.او همه جا هست،از یک لیوان آب یخ که سرمایش به بدن آتش گرفته ات جات می بخشد تا فقیری که برلی گذر عمر تکه ای نان می‌خواهد یا غنچه ای که فردا،خودش آن را می میراند.همه جا هست؛همه و همه و همه جا هست.گفته های جالبی داری که قطعا بیانشان جرئت می‌خواهد،نگران بهایی که به همراه حقیقت جاری است نمی باشی؟مرا از چه باک باشد؟موجودات دوپا؟آنها را که انگشت بزنی مرده اند؟آنها که جسم فانیشان دو روزی بیش تکان نمی‌خورد و به همان می بالند؟به جای آنها مرا از خشم تندر بترسان،مرا از سکوت خورشید نهان،پی ابر غفلت رعب بده.حقیقت آشکار است،علنی نکردن بدیهیات جرم خواهد بود.مدتی در شوک بودم،گزاف نمی گفت،راست بود؛شوقی که قلبم را گداخته بود لحظه لحظه پیشروی خود را بیشتر می کرد.خنده ای بزرگ تا بناگوش خویش زدم سپس قهقه کنان با چشمانی چون قاتلی دیوانه که از جرم خود راه یافته است تکرار کردم:《احسنت،احسنت بی نقص بود!به یقین که سخنانت دریغ از هر عیبی هستند.عقل سلیم در وجد خواهد ماند،دگر مغز معیوب من چه بگوید؟》و این تمام چیزی بود که میانمان رخ داد.نمی دانم،احتمالا چند دقیقه ای بیش مبود لیک مانند عمری گذشت؛هم دیر هم زود.یک بچه ی چند ماهه ی تنها که ادعا داشت فضایی ای از سیاره سیصد و شصت و بیست است ناگهان آمد و ناگهان نیز به سپهر پیوست.پس انتظار داری حرف هایت را باور کنیم،بیمار شماره 362؟آنش دیگر به اختیار خودتان است هرچند به رنگ آبی آسمان که همیشه یک شکل دارد قسم،چیزی جز حقیقت از زبانم برنیامد.که حقیقت واضح است و...نگفتن بدیهیات جرم خواهد بود.پایان متشکرم</description>
                <category>سلام</category>
                <author>سلام</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>