<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صالحه پودینه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sali81</link>
        <description>اسمم صالحه است 20 سالمه ولی به اندازه یک ادم هزارساله احساس خستگی میکنم، اینجا جستار و داستان کوتاه مینویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:54:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1138931/avatar/3qHKM1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صالحه پودینه</title>
            <link>https://virgool.io/@Sali81</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-cwn1digb2xz3</link>
                <description>اهل تظاهر نیستم و نمیتونم آگاهانه دروغ بگم هر وقت چیزی رو پنهون میکنم بدنم گر میگیره و شر و شر عرق میریزم، در نهایت این قدر مضطرب میشم که لو میرم پس باورم کن اگر بهت میگم مردنت شرمندم کرد.حتما احساس گناه داشتم با اینکه این طور به نظر نمیرسید با اینکه حتی یک قطره اشک هم نریختم ولی اینکه هیچ وقت راجع بهت حرف نمیزنم اینکه از ادم های هم اسمت دوری میکنم و اینکه امیدوارم برای همیشه از خاطرم محو بشی باید نشونه های مهمی باشن، نشونه اینکه اهمیت میدادم و اینکه حتی نمیتونم این خودکار لعنتی رو بدون لرزش و تنگی نفس توی دستم بگیرم باید به این معنی باشه که دوستت داشتم.البته تقصیر خودت هم بود، یکدفعه و بی خبر وارد زندگیم شدی نباید این طور میشد، من نمیخواستم ولی تو بدون اجازه مثل یک کرم خزیدی تو، فقط یک مشت سلول مزاحم و تازه به دوران رسیده بودی که میخواستی 9 ماه شیره جونم و بکشی بیرون و برای خودت کسی بشی، اون موقع میتونستم مثل اب خوردن بکشمت.تو نفرین مامان بودی، همیشه میگفت یک روز خودت مادر میشی و بچت همه بلاهایی که سر من آوردی رو سرت میاره و صادقانه بگم که خیلی اذیتش کردم چون خیلی سلیطه بود، از اون سلیطه هایی بود که فکر میکرد فرشته است و همه هم خیلی دوستش داشتن ولی فقط من میفهمیدم چقدر سلیطه است شاید چون منم مثل خودش بودم، قصد داشتم به جفتمون لطف کنم ولی نتونستم.وقت دکتر همیشه به یک بهونه ای عقب می افتاد استرس داشتم و خیلی سیگار میکشیدم، میرفتم سر کوچه ای که مطب دکتر بود و به جای اینکه بپیچم راست میرفتم چپ، هر شب به خودم میگفتم دیگه فردا از شرت خلاص میشم ولی کل روز خودم و با کارهای مسخره سرگرم میکردم تا وقتی که این ایده به ذهنم رسید که شاید خیلی هم بد نباشه میدونستم کار درست چیه ولی فکر تو کم کم توی مغزم نفوذ کرد تا جایی که دیگه نمیتونستم چشم از بچه های مردم بردارم، دیگه اون لب و لوچه های اب دهنیشون حالم و به هم نمیزد.حتی این قدر جلو رفتم که با خودم فکر کردم شاید مادر خوبی بشم تصور میکردم هر وقت گریه میکنی میبرمت توی وان و میچسبونمت به سینه م تا اروم بگیری با هم میریم پیاده روی میذارمت توی این تاب کوچولو ها و برات غذاهای له شده بی مزه درست میکنم.همش وایمیستادم لباس های بچگونه رو نگاه میکردم تا برات لباس ست کنم و مردم هی ازم میپرسیدن:-بچه داری؟با تمسخر میخندیدم:-من!؟ ... نه! خدانکنه! ... برای دوستم میخوام.دوستم تو بودی، همین طور که برات لباس انتخاب میکردم امیدوار بودم دوستم داشته باشی چون هیچ کس من و دوست نداره من ادم بدجنس و منفوریم تمام زندگیم بودم ولی شاید من و تو فرق داشته باشیم شاید با تو صبورتر و مهربون تر باشم شاید تو من و درک کنی بفهمی اون قدرها هم که نشون میدم ادم بدی نیستم و این همه نفرت درونم داره من و میکشه.فکر میکنم کسی رو دوست داشتن و حتی کسی رو پرستیدن لذت بخش تر از دوست داشته شدنه این قدر پیش رفته بودم که با خودم گفتم حاضرم گردن هر کسی که بهت اسیبی بزنه رو بشکنم! با همین دست های خودم گلوش رو چنگ میزنم و خفش میکنم درست مثل یک ماده ببر وحشی!به هیچ کس هم نگفتم، تو راز خودم بودی مال من بودی نمیخواستم ادم ها تو رو از من بگیرن مثل تمام چیزهای خوب دیگه ای که ازم گرفته بودن، جوری بزرگت میکنم که هیچ کس نکرده قوی تر از همه باهوش تر از همه، کاری میکنم تا زندگیت پر معنا باشه پر از هدف و موفقیت چیزی که خودم هرگز نداشتم.بلاخره رفتم دکتر ولی این بار برای دیدنت داشتم از ذوق میمردم قرار بود بلاخره ببینمت، اون روز برخلاف همیشه هیچ چیزی روی مخم نرفت نه ترافیک و نه بوق های ممتد و نه منتظر موندن تو یک اتاق کوچیک با منشی های پرافاده همه رو صبورانه به خاطر تو تحمل کردم ولی تو مرده بودی.دکتر گفت ولی من باورم نشد مطمئن بودم اشتباه میکنه ولی تو خیلی وقت بود که مرده بودی وقتی که برات لباس انتخاب میکردم تو مرده بودی یا وقتی که دنبال کتاب اشپزی میگشتم یا وقتی اسباب بازی میخریدم.وقتی که من تو رو خواستم تو من و نخواستی از همون اول هم نباید میخواستمت، شاید نفرین مامان همین بود یا شاید هم شنیده بودی که نمیخوامت و از غصه مرده بودی.از تخت که پایین اومدم دستمال کاغذی ها رو با عصبانیت پرت کردم پایین و به دکتر گفتم به هر حال من که نمیخواستمش.از اون روز به بعد بداخلاق تر شدم نفرتم بیشتر شد و منفوتر شدم این نامه رو هم روانشناسم گفت بنویسم وگرنه من که نمیخواستم.</description>
                <category>صالحه پودینه</category>
                <author>صالحه پودینه</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 16:52:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون ریزی زندگی مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@Sali81/%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-ddcx8l6wfm01</link>
                <description>روی صورتم خیسی خون و حس میکردم، وحشت برم داشته بود، دست و پام میلرزید شال و کیفم و برداشتم تا سریع از خونه فرار کنم که یکدفعه دستم و کشید، میخواست جلوم و بگیره، چشم های اونم پر از وحشت بود داد زدم: ولم کن!اسمم و صدا کرد، معذرت خواهی کرد، اصرار کرد بمونم که با این وضعیت بیرون نرم، تو چشم هاش پشیمونی بود، بازوم و گرفت و من به دست خونیش نگاه کردم، این دستی بود که زمانی عاشقانه فرو میرفت توی موهام، روی گونم می نشست، دستی بود که عاشقانه انگشت هاش و توی دست هام میگرفتم و می بوسیدم و حالا با خشم توی صورتم فرود می اومد؛ ازش ترسیده بودم، محکم هلش دادم داد زدم این قدر بهش کوبیدم تا بلاخره ولم کرد همون طور که اشک از گونه هام پایین میریخت خونه رو ترک کردم، سرمای زمستونی هوا که توی صورتم میزد خنکی خون و بیشتر حس میکردم، پاشنه های بلند کفشم تق تق به زمین سفت کوبیده میشد، صورتم و با شالم پوشوندم ولی نگاه های مردم دنبالم میکرد، کجا داشتم میرفتم؟ نمیدونم. پیچیدم تو اولین سوپرمارکت سر راهم، یک بسته ماسک و دستمال برداشتم موقع حساب کردن کارت و که دادم رد خونی انگشتم روش مونده بود فروشنده بهم زل زد منم بهش زل زدم منتظر بودم چیزی بگه ولی نگفت، زمان انگار یک دقیقه کش اومد، بلاخره کارت و کشید، وسایلم برداشتم از مغازه بیرون زدم، حالا کجا برم؟ به کی زنگ بزنم؟ کجا پناه ببرم؟ماسک و زدم به صورتم، به دنبال سرویس رفتم توی فلکه، مردها نگاهم میکردن مثل اواره ها بودم، به چی اینقدر زل میزنن؟ ... شلوار تنگم؟ ... موهای به هم ریخته و کثیفم؟ ... به شالم که مثل یک سپر جلوی خودم نگه داشتم؟خاطرات آشفته مدام بهم برمیگشت، پله های دستشویی رو رفتم پایین یک صدایی همش تو مغزم میگفت: تقصیر خودت بود، هیچ وقت دهنت و نمیبندی اگر اون حرف و نمیزدی عصبانی نمیشد، مثل مامانت میمونی مثل اون زیاد زر میزنی مثل اون همش کتک میخوری، به خودم گفتم: خفه شو ... خفه شووسایل و خالی کردم و لب خونیم و با اب سرد شیر شستم خون تا زیر چونه و گردنم رفته بود درد داشت مثل قدیم ها که تبخال میزدم ولی زشت تر از اون بود، دستمال های خونی رو انداختم تو سطل اشغال و یک ماسک جدید زدم به صورتم؛ هیچ وقت از بابام کتک نخوردم نه به اندازه مامان یا خوهرام ولی همیشه میترسیدم؛ بین هر دعوا به خودم میگفتم دیگه الان میزنه ... الانه که بزنه ولی نزد نه شاید بیشتر از یک بار ... اگر میزد شاید الان این قدر نمیترسیدم.از دستشویی اومدم بیرون رفتم، یک جای خلوت پیدا کردم و روی نیمکت نشستم یک سیگار روشن کردم سیگار بین انگشتام میلرزید.نمیدونستم کجا برم نمیخواستم به کسی بگم کتک خوردم نمیدونستم عادیه یا نه ، اگر مسخرم کنن چی؟ بهم بخندن بگن مگه ادم به خاطر این چیز ها ناراحت میشه؟ خالم میگفت این چیزها عادیه، ماها این قدر کتک خوردیم که ...احتمالا این قدر همین جا بشینم تا اروم شم، تا دست از لرزیدن بردارم ... احتمالا بعدش میرم خونه احتمالا اون معذرت خواهی میکنه احتمالا من میبخشم و همه چیز به حالت نرمال برمیگرده تا دفعه بعد که دوباره با یک جای کبود یا شکسته یا خونی روونه خیابون میشم، چند بار دیگه این اتفاق برام بی افته عادی میشه؟یک سیگار دیگه کشیدم، جایی رو نداشتم برم، نشستم روی نیمکت پارک و تو خلوتی صبح زدم زیر گریه.</description>
                <category>صالحه پودینه</category>
                <author>صالحه پودینه</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 12:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sali81/%D9%81%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-u5gkyafobode</link>
                <description>ساعت ۸ و نیم شبه، بچه رو خوابوندم، قهوه دم کردم و با یک لیوان داغ توی اشپزخونه منتظر نشستم. به خونه زل میزنم مثل یک قبرستونِ خالیه، همه برق ها به جز چراغ بالای سرم خاموشن، هر ثانیه صدای تیک تاکِ ساعت سکوت و میشکنه و ترمیم میکنه  ... تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... یک ... دو ... سه ... چهار، یک جرعه از قهوم و میخورم و انتظار میکشم.نمیدونم چند تا تیکِ عقربه رو میشمارم ... بالاخره صدای کلید در میاد، ساعت ۱۱ شبه ... لیوان قهوم یخ کرده ... در باز میشه و هوای سرد میاد توی خونه ... سلام نمیکنه منم سلام نمیکنم، خیلی وقته با هم حرف نمیزنیم ولی بلاخره وقتش رسیده، همیشه نمیشه فرار کرد.به خوردن قهوه سردم ادامه میدم، میخوام هشیار باشم، میخوام حرف بزنم ... کلید هاش و میندازه روی جاکفشی ... کفش ها و کتش و درمیاره،اون من و نمیبینه ولی من میبینمش ...انگار که به خاطره خوبی فکر میکنه لبخند میزنه و میره سمت پله ها ولی یک دفعه چشمش به من می افته و لبخند از روی صورتش میپره،حالا من لبخند میزنم ... از جام بلند میشم و میگم: بیا چایی بخوریم، کتش و روی پله ها ول میکنه و بی حوصله میاد توی اشپزخونه ... همین که میشینه چاییش رو میذارم روی میز بهش دست نمیزنه، به هر حال قابل خوردن نیست ... زحمت گرم کردنش و به خودم ندادم ...گفتم: اب هم هست،برای خودم قهوه ریختم ... دوباره ... نگرانم شب خوابم نبره ولی همین جوریش هم خوابم نمیبره.گفتم: دیدمش ... خیلی خوشگله ... همیشه سلیقت و دوست داشتمبا اخم بهم نگاه میکنه دهنش و باز میکنه تا حرف بزنه ولی میپرم وسط و میگم: حتی سعی نکن انکار کنی، ما ادم های احمقی نیستیم.دهنش و بست... چیزی نگفت ... دست هاش و مضطربانه دور لیوانش حلقه کرد و سرش و با اخم انداخت پایین...گفتم: موهاش بلوند بود ولی من همیشه فکر میکردم از مو مشکی ها بیشتر خوشت میاد ... سلیقت عوض شده. زل زدم به لیوان روی میز و با عصبانیت تو دلم گفتم: به جز سلیقت خیلی چیز های دیگت هم عوض شده ... مثل وفاداریت و حس مسئولیتت ... ولی بلند نگفتم، اولش اروم بودم با اقتدار پوشالیم نشسته بودم جلوش و میخواستم مثل یک بازجو سوال پیجش کنم: کی؟ کِی؟ کجا؟ چطوری اتفاق افتاد؟ کجا من و فراموش کردی؟ یا شاید یکم عمیق تر، این همه فاصله و دوری و نفرت از کجا شروع شد؟ ... ولی حالا عصبانی بودم هیچ کنترلی روی خودم نداشتم میخواستم دعوا کنم ... ظرف ها رو بشکنم ... داد بزنم ... فحش بدم یا کل لیوان سرد قهوه رو بریزم روش ولی بچه خوابیده ... با سر و صدای ما بیدار میشه، باید اروم ادامه بدم ... پرسیدم: چطور ادمیه؟ دست پختش خوبه؟ به اندازه من ورزش میکنه؟ بیشتر از من به خودش میرسه؟ ... حتما! ... بدون یک بچه کار راحتیه ... خوش به حالت پس، مثل من نیستی بدون اینکه مجبور شی طلاق بگیری میتونی دوباره ازدواج کنی ...عصبانی میشه و میپرسه: از جون من چی میخوای؟چقدر وقیح! از کی تا حالا ادم های مقصر حق به جانب تر رفتار میکنن؟صدام و بردم بالا: میخوام بدونم چرا!؟ ... جوونه؟ خوشگله؟ شاید منم میتونستم باشم اگر با تو ازدواج نکرده بودم!از جاش بلند میشه ... دست هاش و تکون میده و میگه: من این بحث و ادامه نمیدم ...داد میزنم: حتی نمیخوای بگی چرا؟؟ ...هیچی نمیخوای بگی؟ ... از پشت میز بلند میشم و میرم سمتش میخوام دستش و بگیرم ولی سرجاش با نگرانی وایمیسته و زل میزنه به پله ها ... نگاه میکنم ... چشمم به یک کله فرفری کوچیک و دو تا چشم وحشتزده می افته ... بچه بیچاره!میره سمتش ...بهش میگه: چرا بیداری بابا؟ برو بخواب چیزی نیست...بلند میخندم شونه های بچه رو میگیرم و میگم چیزی نیست؟ البته برای تو چیزی نیست ..._ جلوی بچه این کار و نکن_چرا؟ ازش خجالت میکشی؟ تو اگر خجالت سرت میشد این کارها رو نمیکردیمیاد سمتم بچه رو میکشه و هل میده از پله ها بالا: برو بخواب... دستش و میگیرم:نه! لازم نکرده! وایسا ببین کی داره این زندگی رو خراب میکنه... بذار ببینه باباش چه ادمیه ...عصبانی میشه و دوباره دست بچه رو از دستم میکشه بیرون و تو صورتم اروم میگه: میخوای بدونی کی خرابش کرد؟؟ تو! ... تو! ... تو با همه بدخلقی ها و شک کردنات ..._اصلا هم که حق نداشتم شک کنم!_ تو عوض شدی... دیوونه شدی ... عصبی شدی با عصبانیت میپرسم: پس حالا تقصیر منه؟_ باهام حرف نمیزنی، کمکم و قبول نمیکنی، فقط دنبال دعوا میگردی، دیگه نمیتونم کاری برات بکنم ... دیگه نمیتونم تحملت کنم ...ما خیلی وقته که تموم کردیم ... خیلی وقته! ... بچه رو میگیره و میبره از پله ها بالا ...داد میزنم: نمیپرسی چرا؟!؟ ...جوابم و نمیده ... یعنی چی؟ حالا قراره طلاق بگیریم؟قراره از خونه خودم بیرونم کنن؟داد میزنم؟ بپرس چرا ... چرا نمیپرسی چرا؟؟ ولی دیگه فایده نداره رفته توی اتاق ... بچه رو برد تو اتاق ...احساس تنهایی میکنم ... صورتم خیسه ... چشم هام و پاک میکنم و زیر لب میگم: تلافی میکنم! این داستان اینجا تموم نمیشه.کت و شالم و برمیدارم و با لباس خونه و سوییچ ماشین از خونه میزنم بیرون، لامپ جلوی در سوخته خیابون تاریک تاریکه ... ماشین اون طرف پارکه ... سایش و توی تاریکی تشخیص میدم و با عصبانیت میرم سمت ماشین یادم میاد اوایل اشناییمون خیلی به ستاره شناسی و کهکشان و اینا علاقه داشت نمیدونم هنوزم خوشش میاد یا نه ولی یک مبحثی بود به اسم دنیاهای موازی که میگفت هر اتفاقی که تو این دنیا می افته دقیقا برعکسش تو اون دنیای دیگه می افته، اگر این موضوع واقعیت داشت تو اون دنیای دیگه ما هنوز خوشبخت بودیم ... هنوز عاشق بودیم ...هیج کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد، تو اون دنیای دیگه من از خیابون تاریک رد نمیشدم و ماشینی که به خاطر سیاهی پالتو و تاریکی خیابون من و نمیبینه با تمام سرعت نمیزد بهم ولی میدونی چیه؟ ویژگی دنیاهای موازی اینه که هیچ وقت به هم نمیرسن.</description>
                <category>صالحه پودینه</category>
                <author>صالحه پودینه</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 21:24:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>