<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Salto</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Salto</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 22:10:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/393244/avatar/IN2ETC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Salto</title>
            <link>https://virgool.io/@Salto</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شناسایی با عینک دودی</title>
                <link>https://virgool.io/@Salto/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C-yxhvrdeymdzh</link>
                <description>چند ماه بعد، در واقع سال بعد، ماه رمضان بود که اطلاعیه فرخوان همکاری در &quot;طرح کوچه گردان&quot; رو دریافت کردم و دوباره حس درونی خیرخواهانه‌م به صدا دراومد. اسمم رو برای همکاری با &quot;تیم شناسایی&quot; دادم. حالا اینکه من اصلاً کارگاه شناسایی شرکت نکرده بودم و چی شد که مسئول سرمایه انسانی این نکته مهم از دستش در رفت خودم هم واقعاً نمیدونم. به هر حال قسمت شد که من اون سال یکم فعالیت داوطلبانه داشته باشم. هماهنگ کردن و قرار شد من یک روز با یک نفر از اعضای قدیمی (که اسمشم یادم نمیاد) برم شناسایی. روز قبلش قرار گذاشتیم یه ایستگاه نزدیک حرم تا از اونجا بریم منطقه مورد نظر. یادمه از صبحش مدام با خودم می‌گفتم «خب که چی الان داری میری. بیچاره کلی کار داری. میدونی چقدر درس نخونده داری؟!» و از این دسته گفت و گوهای درونی. گفتم که کارگاه شناسایی نرفته بودم و سر و وضعم این مسئله رو فریاد می‌زد. مانتوی رسمی دانشجویی، مقنعه، عینک دودی و یک کفش برند. کاملاً شیک و مجلسی! خداروشکر در این حد که آرایشم رو پاک کنم عقلم رسیده بود.به ایستگاه که رسیدم همکار جمعیتی جدیدم رو دیدم و با هم سوار اتوبوس شدیم به سمت محله &quot;همت آباد&quot;. ترافیک بود. حدود یک ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم. به محض پیاده شدن همکارم با لحن مودبانه‌ای گفت: «امروز چون از دانشگاه اومدین اشکالی نداره ولی تو کارگاه شناسایی نگفتن بهتون با تیپ رسمی نیاین؟ اینطوری فکر میکنن از یه ارگان خاصی هستیم و میترسن.» با لحن حق به جانب گفتم: « کارگاه شناسایی نگذروندم.» سرش رو تکون داد و با تعجب گفت: « عجیبه بدون گذروندن کارگاه گذاشتن بیاین. اشکال نداره امروز مثل یه کارگاه میشه واستون. اون عینک دودی هم لطفاً دربیارین. ما اینجا از وسایلی که وجه زینتی و گرون قیمت داره نباید استفاده کنیم. هرچی ساده تر بهتر.» باید اعتراف کنم که خورد تو پوزم. فکر نمی‌کردم به اون مانتوی مشکی و مقنعه ایرادی باشه. با چهره‌ی تو هم رفته عینک آفتابیم رو دراوردم و از اینکه مجبور شدم سر ظهر نور مستقیم آفتاب رو تحمل کنم یکم دلخور بودم.تو کوچه‌های محله همت آباد راه افتادیم. یادم میاد بافت منطقه مثل بافت روستایی بود، کوچه های باریک و آسفالت نشده و خونه هایی که اکثراً غیر استاندارد ساخته شده بودن. همکارم گفت که باید رابط منطقه رو اول پیدا کنیم و با آقایی تماس گرفت که معتمد محله بود. با آقای معتمد رفتیم سراغ خونه اولین خانواده و خودمون رو دوتا دانشجو معرفی کردیم که به دنبال انجام وظیفه انسانی و دینی خودمون هستیم. خونه که چه عرض کنم، یه چهاردیواری بود، اما تو همون فضای کوچیک چهار بچه خردسال مدام بالا پایین میپریدن، شاید چون از حضور سه نفر غریبه هیجان زده شده بودن. خانواده از مهاجرهای افغانستانی بودن، پدر خانواده هم به دلیل معلولیت جسمی نمیتونست راه بره و از طریق جمع آوری ضایعات با سه چرخه و فروشش به کارگاه‌ها اموراتشون رو می‌گذروند. پدر اون روز خونه نبود. مادر خانواده چند ماهه باردار بود و درصدی معلولیت ذهنی داشت برای همین نمیتونست درست به سوال‌های ما جواب بده. یادم میاد هوا به شدت گرم بود و خونشون فقط یه پنکه سقفی داشت، صورت مادر و بچه‌ها از گرما سرخ شده بود. هوای اتاق دم کرده بود و برای من که به هوای خنک کولر گازی عادت داشتم خیلی آزاردهنده بود. بخاطر شرایط مادر زیاد نموندیم و به معتمد گفتیم بعداً با پدر خانواده صحبت می‌کنیم. وقتی بیرون اومدیم مدام این سوال تو ذهنم بود که چطور با وجود فقر مالی و معلولیت ذهنی مادر، دوباره بچه دار شدن. اون روزها هنوز نمیدونستم سقف ناآگاهی مردم چقدر بلنده و زور فقر فرهنگی چقدر بیشتر از چند خط دستورالعمل آموزشی-بهداشتی.یادم نمیاد اون روز دقیقاً به چه تعداد خونه سر زدیم، اما فکر می‌کنم چهار ساعت طول کشید. هر خانواده با تعدادی معضل دست و پنجه نرم می‌کرد؛ فقر فرهنگی، فقر مالی، نداشتن هویت یا بهتر بگم نداشتن شناسنامه، مهاجرت غیر قانونی و ... . تکان دهنده‌تر از همه برای من پسر بچه معلولی بود که رهاش کرده بودن و آقای معتمد محله در محل کارش ازش نگه داری می‌کرد. اون روز فهمیدم فقر خیلی دردناکه اما ترکیب فقر و معلولیت می‌تونه خیلی دردناکتر باشه.بعد از اون روز شناسایی، تا مدت‌ها برای اطرافیانم از چیزهایی که دیده بودم تعریف می‌کردم. واکنش‌هاشون از حرف‌های من هم دردآورتر بود، یکی می‌گفت «وای چه ناراحت کننده» و چند ثانیه سکوت می‌کرد یا فحش می‌داد، یکی می‌گفت «همه جا هست» و یکی هم می‌گفت «وای من اصلاً دلش رو ندارم و اعصابم بهم می‌ریزه واسه همین هیچوقت نمیام اینجور جاها». تعداد کمی هم کنجکاو می‌شدن و از نحوه کار کردن با جمعیت می‌پرسیدن. نمیدونم مشکل از بیان بد من بود یا بی حسی آدم‌های اطرافم نسبت به درد طبقه محروم، دلیلیش هرچی بود من با تعریف کردن خاطره‌ی اون روز نتونستم هیچ کسی رو جذب فعالیت در جمعیت کنم، حتی یک نفر! و خب ناگفته نماند که من هم تا مدت‌ها بعد از اون روز دیگه فعالیتی در جمعیت نداشتم.</description>
                <category>Salto</category>
                <author>Salto</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 12:41:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال حس خوب کمک کردن ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Salto/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-gk07r8gaip6l</link>
                <description>ترم چهارم دانشگاه بودم دیگه کم کم همه چی واسم عادی شده بود و اون حس غرور کاذب از قبول شدن رشته مهندسی تو یه دانشگاه خوب واسم از بین رفته بود. یادمه یه هم‌دانشگاهی و دوست داشتم به اسم &quot;مریم&quot;، ملقب به &quot;ماری&quot;. ماری گاهی عکسای بامزه‌ای از یه خونه قدیمی پست می‌کرد و زیرش چند خط راجع به درس دادن و بچه‌ها و ... می‌نوشت، با هشتگ &quot;جمعیت امام علی&quot; و &quot;خونه علم&quot;. همیشه می‌گفتم حتماً خیریه‌س دیگه اما عجیب عبارت &quot;خونه علم&quot; کنجکاوم کرده بود. تصورم این بود یه جایی مثل پرورشگاه باشه که ماری گاهی میره به بچه‌ها سر میزنه. اتفاقاً همون ترم چهارم شدیداً به &quot;حس خوب کار خیر طوری&quot; نیاز داشتم. اما دانشجو بودم تو یه شهر غریب و جایی رو نمیشناختم. پس به ماری پیام دادم که ببینم این &quot;خونه علم&quot; چیه و کجاست. اونم گفت فردا بیا اتاق وایرلس دانشکده واست توضیح می‌دم. فرداش با دوستم زهرا که اتفاقاً اونم کنجکاو بود ببینه جریان چیه بین دو تا کلاسمون رفتیم اتاق وایرلس. ماری اونجا بود با چندتا بروشور تو دست‌هاش. بعد شروع کرد به گفتن از &quot;جمعیت&quot; و من فهمیدم که ظاهراً فقط خیریه نیست و قرار نیست صرفاً ماهی یکی دوبار برم با چندتا بچه گوگولی مگولی بازی کنم و بعدم که حس خوبم شارژ شد برگردم دنبال زندگی خودم. ارتباط با بچه‌ها خیلی چارچوب داشت و نمی‌شد واسه دلخوشی شخصی رفت. هرچی بود بدم نمی‌اومد یه سری بزنم ببینم چیه. فهمیدم خونه علم یه جایی مثل مدرسه‌س اما نه با معلم‌های واقعی. ماری خودش اونجا معلم هنر بود. هفته ای یکبار می‌رفت &quot;خونه علم قلعه محله ساختمون&quot; و با بچه ها نقاشی کار میکرد.وقتی توضیحات ماری از خونه علم تموم شد پرسیدم: «خب، حالا از کی میتونم بیام؟» گفت: «صبر کن بابا. همینجوری الکی که نیس. اول میای معارفه و بعد اگر بخوای معلم باشی باید بری کارگاه ارتباط با کودک.» دیدم هفت خان رستمه ولی به امتحانش می‌ارزید. چند وقت بعد پیام داد که فلان روز فلان ساعت معارفه‌س خونه علم قلعه ساختمون. یعنی باید میرفتم قلعه ساختمون؟! غر زدم که «وای من که بلد نیستم و آخه چرا اونجاست و فلان.» خلاصه که برای خودم و ماری کلی بهونه اوردم. ماری وصلم کرد به یه عضو قدیمی که اتفاقاً دانشجوی ارشد دانشکده خودمون بود، &quot;مهسا&quot;. دیدم بهونم پرید و جدی جدی باید برم ببینم قلعه ساختمون مشهد کجاست. من و مهسا و یه دختر دیگه با هم با اتوبوس واحد از در شرقی دانشکده سوار شدیم. دانشگاه ما بالاشهر بود. تو مسیرمون یه محله تو هر ایستگاه آدمایی سوار می‌شدن و آدمایی پیاده. هرچی بیشتر می‌گذشت پوشش مردم ساده‌تر می‌شد و چهره‌هاشون تکیده‌تر و آفتاب سوخته‌تر. حدود چهل و پنج دقیقه‌ طول کشید تا رسیدیم به قلعه ساختمون. خیابوناش باریکتر و قد ساختمون‌هاش کوتاه‌تر از بقیه محله‌های مشهد بود که تا اون موقع دیده بودم. بافتش من رو تا حدودی یاد مرکز شهر خودم انداخت. سر یه خیابون فرعی پیاده شدیم و از اون خیابون رفتیم تا رسیدیم به کوچه &quot;حموم&quot;. اسم اصلیش این نبود البته. یه حموم قدیمی تو اون کوچه بود و برای همین معروف بود به این اسم. اوایل کوچه یه ساختمون قدیمی دو طبقه بود که نمای بیرونش رو رنگ آبی زده بودن و روی دیوارش با چند رنگ مختلف نوشته بودن &quot;خونه علم&quot;. در زدیم و یک دختر هم سن و سال خودم با لبخندی صمیمی در رو باز کرد و ما رفتیم تو. فضاش عجیب حس خونه رو داشت. یه ساختمون فرسوده بود که با چند سطل رنگ سعی کرده بودن سر و وضعش رو مرتب کنن. مهسا گفت «ببین اونجا دفتر معلماس، اون طرفم آشپزخونه.» بعد از دختری که در رو باز کرد پرسید: « معارفه کجا برگزار میشه؟» و اون دختر گفت «کلاس قرمز.» اسم کلاس توجهم رو جلب کرد. مهسا توضیح داد: « ما اینجا هر کلاس رو یه رنگ زدیم و به همون رنگ اسم گذاشتیم واسه کلاسا.» وقتی رفتیم طبقه بالا کامل متوجه منظورش شدم. هر کلاسی دیوارها و نیمکتاش به یه رنگ بود. زرد، سبز، قرمز، آبی و صورتی. وارد کلاس قرمز شدیم و هرکدوم ما پشت یکی از نیمکت‌ها نشستیم. یکم طول کشید تا چند نفر دیگه هم اومدن. بعد مهسا شروع کرد به صحبت کردن. از شروع جمعیت و فلسفه شکل گیری و در آخر هم معرفی فعالیت‌هاش. صحبتهای مهسا حسابی توجهم رو جلب کرد، مهسا برای هر فعالیتی یه استدلال محکم داشت. اما خب تنبلی من قدرتش بیشتر از استدلال های مهسا و انگیزم برای کمک کردن بود و فعالیت داوطلبانه اون سال من فقط پر کردن یک فرم عضویت و یک روز فعالیت در &quot;تیم شناسایی طرح کوچه گردان&quot; همون سال شد که بعداً راجع به اون یک روز توضیح میدم. خلاصه که اون سال من چون خیلی سرم شلوغ بود و درگیر کشف صد و نوزدهمین عنصر بودم، علی رغم علاقه بسیارم به امور خیر دیگه پام رو تو محله قلعه ساختمون نگذاشتم.</description>
                <category>Salto</category>
                <author>Salto</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 20:55:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبا</title>
                <link>https://virgool.io/@Salto/%D8%B5%D8%A8%D8%A7-lqa7siptb3qk</link>
                <description>با وسواس عجیبی صورتش را در آینده برانداز میکرد، جوش‌های صورتش، پوست نسبتا‌ تیره‌ و بینی بزرگش بیش از همه آزارش میداد‌. معلم بهداشت مدرسه گفته بود این تغییرات بخاطر سن بلوغ است و میگذرد، اما این حرف‌ها به حساسیت صبا کمکی نمی کرد. حالت چشمهایش را دوست داشت. به خصوص وقتی ریمل و خط چشم استفاده میکرد که دیگر رنگ عسلیشان دو برابر بیشتر خودش را نشان میداد. موهایش را که به تازگی با حنا رنگ زده بود با شانه مرتب کرد و بالای سرش بست، بعد با دسته باریک برس تکه‌های از جلوی موهایش را جدا کرد و روی پیشانیش آورد. خیره به آینه شکسته‌ی بالای روشویی بود که صدای برادرش حیدر آمد: بیا بیرون دیگه، ریخت. شیر آب را چرخاند و در حالی که برای آخرین بار صورتش را بررسی میکرد گفت: باشه دیگه، الان میام.بعد پرده‌ای که بجای در ورودی دستشویی آویخته بودند، را کنار زد و در حالی که خودش را به کناری میکشید تا راه را برای برادر بی قرارش باز کند از از آنجا خارج شد. انبوه زباله‌ای که کف حیاط ریخته بود اندک کسلی که بر تنش مانده بود را از یادش برد. میدانست که حیدر طبق معمول همیشه صبح زود برای جمع آوری ضایعات می رود اما باز هم دیدن حیاط خانه‌شان پر از زباله آزارش میداد. درب خانه باز شد، زن همسایه، مادر علی بود، زن با تکرار عبارت &quot;مادر حیدر، مادر حیدر&quot; وارد خانه شد. صبا به سرعت به سمت در خانه رفت تا مانع ورود زن همسایه شود اما تلاش برای برخورد نکردن لباسش با زباله‌های روی زمین حرکتش را کند می کرد و زن همسایه دیگر وارد حیاط شده بود. -ها صبا، مادرت کجاست؟-تو اتاق بالا فکر کنم.-بازم که خونتون کثیفه، والا خوبه دختر تو این خونست، بجای اینکه انقدر به خودت برسی یکم به خونتون برس، زشته بخدا، دختری، واست حرف در میارن. چیه همش آرایش میکنی، ها؟ میخوای بهت نگاه کنن، ...صبا در حالی که تمام وجودش پر از خشم شده بود، بدون توجه به صحبتهای زن همسایه، به سمت راه پله رفت و مادرش با صدا زد: مامان، مامان.زن همسایه ادامه داد: صداتو نبر بالا، زشته همسایه‌ها میشنون، برو بالا صداش بزن.صبا خونش به جوش آمد، برای اینکه به زن همسایه خشمش را نشان بدهد اینبار با فریاد مادرش را صدا زد.-مامان، مامان.صدای مادرش را از طبقه بالا شنید: چیه؟ صداتو بیار پایین.-بیا مادر علیه.-الان میام.کمی بعد مادر حیدر در راه پله ظاهر شد و با سلام و احوال پرسی در حالی که سر و وضعش را مرتب میکرد به طبقه پایین آمد. وزن زیادش باعث میشد با هر قدمی که پایین می آید، راه پله زیر پایش بلرزد.بعد حیدر در حالی که دستهایش را با شلوارش خشک میکرد از دستشویی بیرون آمد، سلام سرسری به زن همسایه کرد و وسط حیاط بین انبوه ضایعات خشک نشست. پلاستیک‌هارا جدا میکرد و در یک گونی میریخت و فلزها را در یک گونی دیگر. این وسط اگر نان خشکی پیدا میکرد به عنوان غذای کبوترها در یک سبد پلاستیکی قرمز میریخت. بی توجه به فریادهای صبا و کنایه‌های زن همسایه به دقت مشغول به کارش شد.مادر حیدر به پایین پله که رسید نگاه سرزنشگرانه‌ای به صبا انداخت و رو به زن همسایه کرد. و گفت:-سلام، خوبین؟ سلامتین؟ بچه‌ها خوبن؟زن همسایه طوری که انگار حرف مهمی برای گفتن داشت، کوتاه و سریع جواب احوال پرسی مادر حیدر را داد: سلام، ممنون، شکر خدا خوبن همه.-شکرسپس نگاهی اول به زباله‌های حیاط و بعد به سرتاپای صبا انداخت که منتظر بیرون رفتن آن مهمان سرزده ایستاده بود، به دقت نگاه کرد تا برای آخرین بار ببیند چیزی از قلم نیفتاده باشد. بعد ادامه داد:این چه وضعیته مادر حیدر، چرا خونتون اینطوریه؟ دختر بزرگ داری مثلا. کسی نمیاد بگیرتشا.مادر حیدر طوری که انگار اصلا نقشی در این وضعیت ندارد با کلافگی جواب داد:والا منم خسته شدم، کار نمیکنه که، همشون خسته‌م کردن، هر روز  ...صبا که خونش به جوش آمده بود وسط حرف  مادرش پرید: ما خسته‌ت کردیم؟ خوبه خودم دیروز حیاطو شستم، خوبه پسرات هربار میان بساط اینه، آخرم هیچی بهشون نمیگی، من خسته شدم، چقدر تمیز کنم، ...صبا با عصبانیت به سمت راه پله رفت. زن همسایه سری تکان داد و به مادر حیدر گفت: خدا صبرت بده، چشم دریده چه رویی داره، تو روی مادرش حرف میزنه.مادر حیدر در حالی که بالا رفتن صبا را از پله‌ها میدید آهی کشید و گفت: بخدا هرکی بیاد شوهرش میدم بره خودمو راحت میکنم، معتادم باشه میدم بره‌.-خوب کاری میکنی، یا سرشو ببر یا شوهرش بده، آبروتو میبره، دختر مجردو چه به آرایش.اشک تو چشمای صبا جمع شده بود، حس میکرد غرورش خرد شده، برای لحظه‌ای ایستاد و برگشت تا به آن دو زن که هنوز در حال قضاوتش بودن نگاه کند، هیچ وقت به این اندازه از مادرش متنفر نشده بود، او را مسبب تمام بدبختی‌هایش میدید، مسبب بی پولی خانواده و وضعیت نابسمان خانه‌شان و هر چیزی که از نظرش با یک زندگی عادی جور در نمی آمد. صورتش از خشم برافروخته شده بود و بغض گلویش را گرفته بود. آن دو زن همچنان به مکالمه خود ادامه میدادند و متوجه نگاه‌های صبا نبودند. صبا در حالی که خیره به مادرش مانده بود ناگهان فریاد زد: خفه شو. و با گریه به داخل اتاق طبقه بالا رفت. میدانست که با گفتن ناسزا به مادرش خطای بزرگی کرده اما به خودش حق میداد و از این که حرفش را زده حس سبکی میکرد.زن همسایه و مادر حیدر در جا ماتشان برده بود، مادر حیدر باورش نمیشد که چه چیزی را از دخترش شنیده است. هر دو زن چند لحظه در سکوت و بهت گزارندند و بعد مادر علی نفسش را به تندی بیرون داد و گفت: باید زبونش رو ببری، این دختر دیگه آدم نیس، تو روت دراومده، بده دست پدر و عموهاش، با این سر و وضع اونا میدونن چه بلایی سرش بیارن.مادر حیدر پاک گیج شده بود اما صحبتهای زن همسایه او را به حالت قبل برگرداند و در حالی که دستهایش را بی هدف در هوا تکان میداد گفت: والا خسته شدم، باید بدمش بره، باید زودتر ردش کنم، معتادم باشه مهم نیس، فقط بره.</description>
                <category>Salto</category>
                <author>Salto</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 09:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@Salto/%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-u5xebeempze9</link>
                <description>دیگ بزرگی وسط اتاق میجوشید و و تمام فضا را بخار گرفته بود. گوشه ای از اتاق هاجر در حال در کندن پوست تعدادی سیب زمینی بود. هر سیب زمنی که برمیداشت اول یکبار در دستش میچرخاند، لبخندی میزد و سپس چاقو را با دقت زیر پوست آن جای میداد و پوست سیب زمینی را به صورت پیوسته جدا میکرد. کمی بعد سیب زمینی ها را رها کرد و از جایش بلند شد. تکه پارچه ای از روی کمد برداشت و به دور در دیگ پبیچید. صدای گریه نوزادی از جای دیگر خانه به گوشش رسید. ابروهایش در هم رفت، در حالی که با کف گیر فلزی برنج را در دیگ بهم میزد، با صدای بلندی گفت: آروم باش، الان میام، اگه گذاشتی غذارو درست کنم، شیرتو که تازه خوردی، کهنه‌ات هم که تازه عوض کردم، بااااششه الان میام.برنج را با کفگیر در وسط دیگ جمع کرد و سپس در دیگ را گذاشت و محکم فشارش داد تا مطمئن شود خوب دم میکشد. در حالی که کمرش را با دو دست گرفته بود از آشپزخانه خارج و وارد اتاق دیگر خانه شد. در گوشه ای از اتاق گهواره ای قرار داشت و نوزادی در آن بی وقفه گریه میکرد و جیغ میکشید. هاجرهمانطور دست به کمر به سمت گهواره رفت، بالای سر نوزاد رسید و با دست راستش چند بار گهواره را خیلی محکم هل داد. اما گریه نوزاد بند نمی آمد. در حالی که گره روسری اش را باز میکرد و به چهره نوزاد خیره شده بود، گفت: چه مرگته که نمیخوابی؟ به تو باید برسم یا به برادرها و پدر طلبکارت؟سپس نوزاد را بلند کرد، سرش را روی شانه گذاشت و با دست دیگرش پشت لاستیک نوزاد را باز کرد.-کهنه‌ات هم که تمیزه، مشکلت چیه؟چند بار نوزاد را تکان داد و عرض اتاق را پیمود، اما گریه اش آرام نمیگرفت. چشمش به ساعت مچی محمود که به میخی روی دیوار آویزان بود افتاد، نوزاد را به گهواره برگرداند و به سمت طاقچه رفت. قوطی چای کهنه ی روی طاقچه را برداشت و آن را باز کرد. از بین انواع گیاهان خشک شده دارویی که در قوطی چای نگه داری میشد، پلاستیک تریاک را برداشت و تیکه ای از آن را با ناخنش خراش داد و مابقی را به قوطی برگرداند. بعد به سمت گهواره نوزاد رفت و انگشتش را که تکه ای تریاک به آن چسبیده بود زیر زبان نوزاد که حال از گریه سرخ شده بود فرو کرد. خوب که مطمئن شد نوزاد تریاک را بلعیده است، دستش را از دهانش در آورد و در حالی که به چارچوب گهواره تکیه داده بود، چند تکان محکم به گهواره داد. به ساعت مچی خیره شده بود و غرق در افکار خودش بود، به این فکر میکرد که حالا چقدر کار برایش مانده است، سیب زمینی ها مانده بود، تا الان فقط برنجش را درست کرده بود و ساعت نزدیک 11 شده بود. زمان میبرد تا مخدر بر بدن کودک اثر بگذارد اما هاجر همین حالا هم دیرش شده بود. صدای گریه نوزاد کم کم داشت به زوزه ای مبهم بدل میشد که در خانه به صدا درآمد، هاجر که رشته افکارش پاره شده بود، در حالی که پاهایش را روی زمین میکشید به سمت در رفت، با خودش گفت: کی میتونه باشه، محمود که زودتر 1 نمیاد خونه.در را باز کرد، دختر بزرگش مهناز بود. دخترک درحالی که نوزادش زهرا را در آغوش داشت و چادرش را با دندانهایش محکم نگه داشته بود، با دهانی نیمه باز گفت: سلام.هاجر در حالی که به کنار میرفت تا راه را برای ورود مهناز به خانه باز کند، گفت: اینجا چی میخوای؟ باز هم با ننه علی بحث کردی؟ گفته بودم دیگه اینجا نیای.مهناز از چارچوب در گذشت و وارد خانه شد. چادرش رو رها کرد و نوزاد را گوشه ی اتاق گذاشت. بعد در حالی که سرش را میخارانید و روسری اش را مرتب میکرد، به سمت هاجر که منتظر جوابش بود برگشت و گفت: نه مادرجون، خیالت راحت، اومدم فقط سر بزنم.هاجر خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت: که آمدی فقط سر بزنی. خب اینجا خبری نیست، ما حالمون خوبه، میتونی بری.سپس به سمت آشپزخانه رفت.مهناز تمسخر مادر را نادیده گرفت و به سمت گهواره نوزاد رفت، لبخندی زد و گونه نوزاد را که هنوز داشت زوزه میکشید، نوازش کرد، اما کم کم لبخند بر لبانش محو شد. به سرعت به دنبال مادرش رفت:-باز به سیما دوا دادی؟هاجر در حالی که مشغول خرد کردن چند قطعه پیاز بود، با بی حوصلگی جواب داد:-چیه؟ اومدی بازرسی؟-بازرسی چیه؟ تا کی میخواین به این بچه دوا بدین؟ عادت میکنه، دختره، بدبخت میشه، پسر نیس که اینطوری بپذیرنش.-بیخود با من کل کل نکن، بعد چند روز اومدی میگی به بچه دوا دادین.-خنگ که نیستم، زیاد دیدم دیگه تو این سن نوزادی که دوا ریختن تو حلقش. داره زوزه میکشه، کاملا مشخصه.هاجر که فهمیده بود حاشا کردن فایده ای ندارد، دست چپش را به کمرش زد و در حالی که چاقو را جلوی صورت مهناز گرفته بود گفت: خب که چی؟ پنجاه سالمه، فک کردی حال نق نق نوزاد رو دارم؟ صبح تا شب باید بشینم تو این چاردیواری بشورم بسابم، بعد بابات و برادرات میان اینجا دنبال ارث پدرشونن انگار، فک کردی جون دارم به یه بچه برسم؟مهناز که نگران چاقوی در دست مادرش بود چند قدم به عقب برداشت و به چند قابلمه که کنار دیوار روی زمین چیده بود برخورد کرد. قابلمه های روی زمین پخش شدند و صدای گوش خراش بلندی در خانه پیچید. صدای گریه زهرا بلند شد و مهناز بدون اینکه پاسخ مادرش را بدهد به سمت کودک رفت.</description>
                <category>Salto</category>
                <author>Salto</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 23:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Salto/%D8%A2%D8%AF%D9%85-kndrhckmcagt</link>
                <description>آدم ذاتاً حریص بود، کارش که با زمین تمام شد و حس کرد که از هر جنبنده‌ای برتر است، چشم به آسمان دوخت، دلش خواست بر آسمان هم حکومت کند، این اشرف مخلوقات دلش میخواست برای خودش خدایی باشد و خدایی کند. با خودش فکر می‌کرد به آن بالا بالاها که برسد، دیگر هیچ موجودی برتر از او نخواهد بود. پس تمام نیروی خود را به کار گرفت. روزها در پی پیدا کردن راهی برای تسلط بر آسمانها بود. سازه‌های مرتفع بنا میکرد، آنقدر بلند که ابرها را در هم میشکافت، اما چون به بالای آن میرسید درمیافت که هنوز نتوانسته است آسمان را فتح کند، دهه‌ها و صده ها گذشت، حال دیگر میتوانست مثل یک پرنده به هرکجای آسمان که میخواهد برود، اما باز خود را در برابر عظمت آسمان درمانده میافت، باز میدید که بر ابر و باران و رعد و برق هیچ تسلطی ندارد. نمی‌تواند انهارا به اختیار خود درآورد. پس در خود فرو رفت، آنچنان که گویی هرگز از خود برون نرفته بود. به دنبال نقطه ضعفی میگشت، دلیلی که بتواند این ناتوانی را توجیه کند‌. روزها در خود میگشت و چیزی جز مشتی پوست و گوشت نمیدید. مشتی پوست و گوشت که عقلش ان را به رقص در میاورد. پس پنداشت که هر چه ضعف هست باید در عقلش باشد. در عقل گشت،بافتی چروکیده که خود را قادر مطلق میدید. به سان پیرمردی غر غرو و پر حرف که تاب مخالفت ندارد. از پیرمرد علت ناتوانی خود را در مقابل آسمان جویا شد، پیرمرد لب به سخن گشود، از بالهایی گفت که میتواند با قوانین فیزیک برای خود بسازد، از سازه‌های عظیم و بلند، از قوانین طبیعت که چطور میتواند خودش باران را خلق کند و آسمانهارا به اختیار خود دراورد. انقدر گفت که آدم خسته شد، زیرا عقل ناتوانی خودش را نمیپذیرفت، عقل ضعفی در خود نمیدید و معتقد بود همه چیز تحت امر اوست. آدم درمانده شد. عقل هم کمکی به اون نمیکرد یا شاید ضعفش همین بود. توانایی عقل به اتمام رسیده بود. از گشتن در خود ناامید شد و حس کرد حال که دیگر راهی برای خدایی کردن بر آسمان نیافته فرقی با سایر موجودات ندارد. غرورش شکسته بود، خسته و رنجور داشت به دنیای بیرون بر میگشت که گرمایی حس کرد. دل. چطور این عضو احساساتی را فراموش کرده بود. عقل بر بدن حکمرانی میکند اما قطعاً دل است که در تمام آن جریان دارد. اما نه، دل که منطق نداشت، دل که قوانین فیزیک حالیش نمیشد، دل کودکی بیش نبود، دل چه کمکی میتوانست به خدا شدن ادم بکند. قطعاً نمیتوانست، اما حال که تا اینجا امده بد نیست گفت و گویی هم با دل داشته باشد. شاید حال و هوای کودکانه‌اش بیچارگی امروزش را از یاد ببرد. پس راه دل در پیش گرفت. -آهای سلام-سلامدل قهقهه‌ای زد و همه جا روشن شد.-به چه میخندی؟-به تو، به تو که اخرش پیش خودم بازگشتی.-منظورت چیست؟دل باز هم خندید. اخم‌های آدم در هم فرو رفت-میدانستم که تو کودکی بیش نیستی و نمیتوانی به من کمکی کنیدل خندید-تند نرو، انقدر سخت نگیر، تو هم بخند، خسته نشدی انقدر همه چیز را جدی گرفتی؟آدم باز هم عصبانی شد-اگر حرفی برای گفتن نداری وقتم را نگیر، باید راهی برای تسلط بر آسمان پیدا کنم-حرف که زیاد دارم، اما گوشی برای شنیدن میخواهد-من امدم اینجا تا بشنوم-نه جانم، تو آمدی تا مرا هم با منطق خود بسنجی. تو برای گوش دادن نیامدی.آدم کلافه شده بود، اما نمیخواست این را دل بفهمد، نمیخواست حالا که این همه راه آمده حرفهای دل را نشنود برود.-چشم، من به تو گوش میدهم.-نه اینطور نمیشود، گوش دادن به گفتن نیست.-پس چه کاری باید بکنم؟ تو بگو-با من بازی کن.-بازی؟-اره، بازی. فکرش را بکن من سالهاست که اینجا تنهام. هیچ همبازی‌ای ندارم. حتی گاهی با خودم گل یا پوچ بازی میکنم.-چه مسخره، گل یا پوچ با خودت که همیشه برنده‌ای.-در عوض همیشه لذت برنده بودن را میبرم.-خیلی خوب. حالا می شود بگویی چکار باید بکنم تا بتوانم به حرف‌هایت گوش دهم؟-گفتم که بازی.-چه بازی؟- ببین میتوانیم اول گل یا پوچ بازی کنیم، آنوقت من طعم شکست هم میچشم، بعد قایم باشک یا شایدم گل کوچیک، انقدر دلم میخواهد وقتی قایم میشوم کسی پیدایم کند و من بازنده شوم.آدم حوصله‌ش از ساده انگاری دل سر رفته بود اما چاره‌ای نداشت، باید تن به این دنیای کودکانه میداد تا بتواند آخرین شانسش را برای خدا شدن امتحان کند. نشستند به بازی کردن. اول گل یا پوچ. آدم با بی میلی هربار یک دست را انتخاب میکرد، سه بار باخت پیاپی برای آدم.-تو چقدر خنگی، بازی به این سادگی، پس عقلت کجا رفته که به دل میبازی؟آدم که به غرورش بر خورده بود گفت-صبر کن بچه جان، الان نشانت میدهمیک باخت دیگر برای آدم، و این بار بازی جدی تر و حساس تر از دفعات قبل، با خودش گفت، نباید بگذارم این بچه ننه با اون بازی مسخره مرا بازیچه خود قرار دهد. پس تمام تمرکزش را بر بازی گذاشت و دل با هر بار باخت بیشتر ذوق میکرد و قهقهه سر میداد. آدم کم کم بی قراری اش را از یاد برد و به دنیای کودکانه دل خو گرفت. -حالا که بازی کردیم نمیخواهی جواب سوالم را بدهی؟-چرا اما صبر کن، من باید به تک تک اعضای بدن سر بزنم.-برای چه؟-برای ادامه حیات.-ادامه حیات؟ تو که تنها احساس هستی و زیر لب زمزمه کرد: که آنهم چیزی جز دردسر نیست.-چه گفتی؟-هیچ، شاید من ندانم ضعفم چیست اما این را خوب میدانم که مغز است که به همه اعضا فرمان میدهد، حتی به تو.-مشکلت همینجاست، مغز تنها دستور میدهد، اما مگر با دستور میتوان به زیستن ادامه داد؟-من که نمیفهمم‌.-اگر میفهمیدی که الان اینجا نبودی.دل و آدم به سمت اعضا بدن حرکت کردن، به هر عضوی که میرسیدند دل آنها را در خود می فشرد و می خندید، آنقدر که همه جا روشن و گرم می‌شد. دل هربار با سخاوتمندی تکه‌ای از گرمای وجودش را به عضوی میبخشید و هر بار صدای قهقهه و خنده بیشتری در درون آدم طنین انداز میشد. آخرین اعضا چشم‌ها بودند. دل چشم‌ها را نیز در آغوش گرمش فشرد. بعد به آدم گفت:-حالا میتوانی بروی.-کجا؟ من که هنوز جواب سوالم را نگرفته‌ام.-مگر تا الان جواب سوالت را نفهمیده‌ای؟ ببینیم، نکند هنوز هم میخواهی آسمان را فتح کنی؟-راستش دیگر هیچ نمیدانم، پاک خودم را از یاد برده ام، دیگر حتی میترسم به دنیای بیرون بازگردم. -باید برگردی، برگرد و آن چنان زندگی کن که پیش از این نکرده‌ای. زندگی کن اما اینبار نه برای خودت. دل راهش را گرفت و رفت.-صبر کن، بیشتر توضیح بده.دل فقط قهقهه‌ای سر داد و آدم فهمید که دل دیگر کلامی نخواهد گفت. میترسید که بعد از این چه خواهد شد. اما چاره‌ای نداشت، دیگر اینجا کاری نداشت و باید باز میگشت. به دنیا بازگشت، حس کرد همه چیز برایش جور دیگریست. حتی آسمان، دیگر طمعی نسبت به این فضای بی کران نداشت. تصمیم گرفت زندگی کند. دل گفته بود چنان که پیش از این زندگی نکرده‌ای، اما مقصودش چه بود؟ قطره‌ای از آسمان بر صورتش چکید، آسمان هوای باریدن گرفته بود. باید به خانه میرفت و سریعتر سقف خانه را که از باران قبلی آسیب دیده بود تعمیر میکرد وگرنه تا صبح همه چیز خیس می‌شد. جلوی در خانه لانه کبوتری بر زمین افتاده بود، پس گنجشک‌ها در این باران چه می‌کنند؟ اگر نتوانند سرپناهی برای خودشان پیدا کنند قطعا در این باران سیل آسا از بین می‌روند. پس دست به کار شد، اول برای گنجشک‌ها لانه‌های چوبی ساخت، بعد چند سرپناه محکم از چوب و سنگ در اطراف خانه‌اش بنا نهاد تا جایی که دیگر باران شدت گرفت و مجبور شد به خانه برود. حس عجیبی داشت، حسی که تا کنون تجربه نکرده بود. آن شب دیگر از صدای رعد و برق خشمگین نمیشد و حس ناتوانی نمیکرد. روزها میگذشت و آدم هر روز سرپناهی تازه میساخت، بخشی از آذوقه‌اش را که طی سالهای گذشته روی هم انبار کرده بود برای پرندگان میگذاشت، اگر موجودی بیمار میدید به خانه می اورد و مراقبش می بود تا بهبود یابد، در زمین‌هایی که به طمع زراعت بیشتر و یا ساخت سازه‌های مرتفع درختانش را قطع کرده بود، نهال می‌کاشت تا شاید بتواند آن چه غارت کرده بود به طبیعت باز گرداند. حالا دیگر حس خدایی می‌کرد، اما نه آنطور که قبلاً می‌خواست، نه آن خدای حکمران و فرمانروای عبوس که طبیعت را در اختیار دارد، بلکه خدای محبت و رحمت. سرشار از این حس بود که یک روز ندایی از درونش شنید، صدا کودکان‌اش را شناخت، دل بود که میپرسید حالا با من خدایی یا بدون من؟</description>
                <category>Salto</category>
                <author>Salto</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 18:01:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#چِرت_نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@Salto/%DA%86%D9%90%D8%B1%D8%AA%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-ddl7uc8zjcmd</link>
                <description>-کلاس نویسندگی و اجبار نوشتن و منم که ماشالله نویسنده... هه...-خب که چی، از یه جایی باید شروع کرد دیگه، نمیشه که همش قطعات چنتا کتابو به هم بچسبونی و مث یه مقاله مروری بچسبونی زیر عکسات، اینهمه میری عکس از حاشیه میگیری بعد با یه کپشن خشک و رسمی کل عکسو از بین میبری-خب بلد نیستم دیگه-خب یاد بگیر، اگه یاد گرفتنی نبود که کلاس نویسندگی نبود اصلا-اوکی بابا، من که قراره شرکت کنم به هر حال، ولی هر کسی استعداد نویسندگی نداره-داری غر میزنی باز، کتاب که نمیخوای بنویسی-بااااشههه-آروووم بابا-تو که نمیفهمی نوشتن چقدر سخته، مخصوصاً وقتی میخوای نوشته رو خاتمه بدی، مینویسی و مینوسی میشه یه کلاف سردرگم که نمیدونی چطور جمعش کنی-وای چقدر غر میزنی، درس انشا که نیس معلم بهت نمره بده، تو این کلاس مینویسی تا یاد بگیری-آها-آها چیه-هیچی بابا، باشه چشم یاد میگیرم-هوووففف</description>
                <category>Salto</category>
                <author>Salto</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 20:27:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>