<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Samaeism</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Samaiesm</link>
        <description>نوشتن برای جلوگیری از خفه شدن از فشار کلمات و تنفس در هوای مرده شهر.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4804180/avatar/xxapLt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Samaeism</title>
            <link>https://virgool.io/@Samaiesm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کلیشه‌های خلاقیت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DB%B2-qbcn8egz3u1i</link>
                <description>لفظ آدم خلاق لفظ عجیبیه... چون کما بیش اکثر آدم‌ها خلاقیت دارند اما درصدش بین آدم‌های مختلف و کاربرد نوع خلاقیت می‌تونه متفاوت باشه. عوامل شناختی مختلفی وجود دارند که در فرایند خلاقیت تاثیرگذارند و میزان خلاقیت متفاوت آدم‌ها بستگی به این داره که از کدوم مسیر برای خلق کردن بهره ببرند.حافظهیکی از عناصر بنیادی در خلاقیت حافظه است. برای اینکه یک ایده نو پدید بیاد ذهن نیاز داره بین اطلاعات قبلی خودش جست‌جویی انجام بده (هرچند توی نوشته قبلی گفتیم که در افرادی که Performance creativity بالایی دارند، برای خلق ایده بیشتر به محیط تکیه می‌کنند تا جستجو در حافظه).حافظه به سه دسته بلند مدت، کوتاه مدت و حسی تقسیم میشه. حافظه حسی اطلاعات رو از طریق شنوایی، بینایی، لامسه و سایر حواس دریافت می‌کنه. با اینکه احتمالا حافظه حسی تاثیرات جالبی در فرایند خلاقیت افراد داشته باشه اما پژوهش‌ها در این زمینه بسیار کمه. چون حافظه حسی بسیار کوتاه‌مدته و کنترل آزمایشگاهی اون دشواره. برای همین تمرکز پژوهشگران بیشتر به سمت حافظه کوتاه مدت و بلند مدت رفته.بین این دو نوع حافظه، خلاقیت بیشتر با حافظه بلند مدت به ویژه بخش حافظه declarative مرتبطه. حافظه declarative بخشی از حافظست که افراد می‌تونند آگاهانه بهش دسترسی داشته باشند و مانند بخش ناخودآگاه غیر از دسترس ما نیست‌. خود همین حافظه declarative به دو بخش حافظه معنایی و حافظه اپیزودیک تقسیم میشه.حافظه معنایی مربوط به دانش عمومی، مفاهیم و حقایقه و حافظه اپیزودیک مربوط به تجربه‌های فرد در زمان و مکان مشخصه. مثلا خود من اینطوریم وقتی یک آدمی رو برای بار اول میبینم ممکنه یک ساعت باهم حرف بزنیم، باهاش خاطره‌سازی کنم و...من اینطوریم که یادم میاد اون روز چیکار کردیم، مثلا لحن صداش چجور بود، سر چه اتفاقی باهم اشنا شدیم ولی یادم نمیاد اسم اون آدم چی بود.اسم اون آدم جزو حافظه معناییه که من واقعا یادم نمیمونه ولی به یاد آوردن جزئیات اتفاقات اون روز مربوط به حافظه اپیزودیک میشه. یا مثلا من تاریخ تولدها رو یادم میره، یا اطلاعات دارویی رو یادم میره و در این زمینه حفظیاتم ضعیفه ولی اگر یک نفر کل اتفاقات ۵ سال اخیر زندگیش رو، تروماهاش رو، آدم‌های زندگیش رو و...رو تعریف کنه جزئیات بالایی از اون در حافظم می‌مونه.یک نکته‌ای که درباره حافظه اپیزودیک وجود داره اینه که وقتی یک رویداد رو می‌خوایم به یاد بیاریم، صرفا در حافظه دنبال جستجوی منابع مفید نیستیم و در فرایندهای حافظه اپیزودیک، خاطرات در مغز بازسازی میشن. به همین دلیل حافظه اپیزودیک بازسازی‌کننده است نه ضبط‌کننده دقیق وقایع.حافظه معنایی و اپیزودیک به عنوان منبع خلاقیت و تحریک تخیل کمک زیادی به ما می‌کنند حالا اینکه چجوری رو بعدا بهتون می‌گم. (این جملم زیادی تخصصیه و با خیال راحت میتونین ازش بگذرین. در fMRI مشخص شده که خلاقیت با کمک حافظه معنایی با نواحی شکنج زاویه‌ای چپ، لوبول آهیانه‌ای تحتانی چپ و قشر کمربندی خلفی مرتبطه. درحالیکه حافظه اپیزودیک با شکنج پاراهیپوکامپ چپ و لوبول آهیانه‌ای تحتانی راست مرتبطه.)در این پژوهش اصطلاح recall برای تکلیف مبتنی بر حافظه معنایی و retrieval برای تکلیف مبتنی بر حافظه اپیزودیک به کار برده شده.تداعیتداعی یعنی من وقتی کتاب میبینم مثلا قلم یا کتابخونه در ذهنم زنده میشه. به این می‌گن تداعی نزدیک. حالا اگه مثلا من با کلمه کتاب یاد جناب گنجشک بیوفتم (: میشه تداعی دور. یعنی ارتباط بین دو موضوع به ظاهر نامرتبط. هر دو نوع تداعی دور و نزدیک بر خلاقیت تاثیر می‌گذارند اما کیفیت و کمیتشون متفاوته.مثلا فعالیت امواج آلفا (توی متن قبلی توضیح دادیم که چه موقع زیاد میشه)، در طول فرایند تداعی نزدیک خیلی ضعیف‌تره. و در فرایند تداعی نزدیک ایده‌های خلاقانه کمتری تولید میشه. (دوباره از اون جمله سخت‌ها: در پژوهش‌های مختلف نواحی مختلف مغزی به تداعی دور و نزدیک نسبت داده شده: مثلا لوب گیجگاهی راست، لوب پیشانی چپ و قشر پس سری به تداعی دور و لوب آهیانه‌ تحتانی به تداعی نزدیک)ترکیبترکیب با حافظه بلند‌مدت و به ویژه حافظه اپیزودیک ارتباط پررنگی داره. چون وقتی افراد اطلاعات حافظه رو با هم ترکیب می‌کنند به یک سری مفاهیم جدید و خلاقانه می‌تونند‌ برسند. متأسفانه هنوز اطلاعات دقیقی از مناطق مغزی تحریک شده حین عملیات ترکیب وجود نداره.در این پژوهش ۵ عامل شناختی مرتبط با خلاقیت یعنی تداعی دور، تداعی نزدیک، ترکیب، recall و retrieval با استفاده از EEG بررسی میشن. با توجه به اینکه EEG نسبت به fMRI اطلاعات مبهم‌تری درباره نواحی مغزی تحریک شده میده و اطلاعات دقیق‌تری درباره زمان رویدادها میده، تمرکزمون رو زمان انجام هر رویداد و تفسیر اون میذاریم.ما یه اصطلاح داریم به نام پتانسیل وابسته به رویداد یا ERP که نشون میده یک فرایند شناختی با چه سرعتی رخ داده و زمان‌بندی یک فرایند شناختی رو به ما نشون میده. در این مطالعه مشخص شد که زمان وقوع مؤلفه‌های ERP در retrieval یا بازیابی طولانی‌تر، پس از اون به ترتیب ترکیب، تداعی دور، recall و در آخر سریع‌ترین مربوط به تداعی نزدیکه. در اکثر پژوهش‌ها دیده میشه که بیشتر رابطه میان تداعی یا recall با خلاقیت بررسی میشه. چون با توجه به نتیجه این پژوهش اندازه‌گیری این دو عامل شناختی در فرایند خلاقیت آسان‌تره.حالا چرا ERP کوتاه‌تر باعث میشه اندازه‌گیریشون راحت‌تر بشه؟ چون زمان طولانی‌تر در retrieval، باعث میشه با احتمال بیشتری ذهن از بازیابی به یک عامل شناختی دیگری تغییر جهت بده و منحرف بشه. برای مثال وقتی در طی فرایند retrieval درگیر به یادآوری یک خاطره هستیم ممکنه در اون خاطره یک انگشتری ببینیم و اون انگشتر یک تداعی در ذهن ما زنده کنه. یعنی ما از عامل شناختی بازیابی یا retrieval به تداعی تغییر جهت دادیم و ذهنمون منحرف شده. همین تغییر جهت‌ها باعث میشه در پژوهش‌ها اندازه‌گیریشون سخت‌تر بشه و پژوهشگران به دنبال اندازه‌گیری عوامل شناختی درگیر در فرایند خلاقیت با زمان‌های کمتر باشند. فرضیه‌ای که نویسندگان مطرح کردن اینه که تفاوت فردی که خلاقیت بیشتری داره با کسی که خلاقیت کمتری داره در کنترل فرایند retrieval دیده میشه. یعنی آدم‌های با خلاقیت بیشتر وقتی ذهن در بازیابی به مسیرهای دیگه منحرف میشه، اجازه نمیدن که در این تغییر جهت غرق بشه و بین ایده‌ها گم بشه. بلکه آگاهانه تلاش می‌کنند که دوباره به فرایند بازیابی برگردن و تمام ایده‌هایی که در این مسیر شکل می‌گیره رو به شکل منسجم و در قالب یک ایده خلاقانه کلی قرار بدن.چیزی که از این پژوهش برای من جالب بود تصویر ناقصیه که ما ممکنه از فرایند خلاقیت بخاطر محدودیت‌های آزمایشگاهی به دست آورده باشیم. مثلا کم بودن پژوهش‌ها از تاثیر حافظه حسی روی خلاقیت یا تمرکز بیشتر پژوهشگران روی عوامل شناختی خلاقیت با اندازه‌گیری ساده‌تر مثل تداعی و  ‌recall. و اصلا معلوم نیست داده‌هایی که برای ساده‌سازی پژوهش‌ کنار می‌گذاریم، چه تاثیری در درک کلی از خلاقیت داشته باشه.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 16:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آرتیست نیستم (بررسی اثر: دستمال نفرین شده)</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-eeqpahpae3u1</link>
                <description>خیلی توی شهر خودمون دوست ندارم. یکی دو نفر بودن که هنوز هم باهاشون در ارتباطم. شب عروسیش بود و سعی کردم سنگ تموم بذارم. آخر شب شد که رفتیم عروس کشون. انقدر خوش گذشته بود که دلمون نمی‌خواست تموم بشه. برای همین با همون جمع دخترونه رفتیم که شب رو با هم بگذرونیم و حرف بزنیم. یکی از بچه‌ها که زودتر از همه ازدواج کرده بود شروع کرد به تعریف کردن شب اول ازدواجش..._ شب اول ازدواج همراه عروس و داماد یکی از ریش سفیدهای اقوام عروس همراهشون داخل خونه میره و منتظر میمونه. تا دستمال خونی عروس رو تحویل بگیره. فردا صبحش مراسم دارن. مراسمی که فامیل داماد میان خونه عروس و ریش سفید خانواده عروس با افتخار دستمال خونی دختر رو که نشانه پاکیش هست رو تحویل مادر شوهر میده.&quot;حتی نمی‌تونم حس اون موقعم رو توصیف کنم. به شدت بهت‌زده و شوکه بودم. از اینکه در تصوراتم هم نمی‌گنجید توهین به یک دختر و نقض حریم خصوصی اون تا چه حد می‌تونه پیش بره. من سال‌ها در اون مکان بابت اینکه دختر به دنیا اومده بودم عذاب کشیدم ولی این شکل دیگه‌ای از تحجر و بوی تعفن اون شهر بود که تاحالا بهش پی نبرده بودم. یک هفته این تصویر توی ذهنم می‌چرخید‌. تصویری که سرشار از توهین به زن و خصوصی‌ترین حریمش بود. نمی‌تونستم مهر تأیید بر گرفتن کوچک‌ترین آزادی‌ها از زن حتی در حد شب اول معاشقش رو به این راحتی از ذهنم پاک کنم.برگشتم تهران. حالا از دور بیشتر از برچسب اصالتی که از اون شهر میگرفتم متنفر شدم و فشار اصالتش رو روی خودم احساس می‌کردم. زدم زیر گریه‌. بارها. در روزهای مختلف. تا جایی که به این نتیجه رسیدم من نمی‌تونم این توهین تبدیل به فرهنگ‌شده رو بدون اعلام کردن رها کنم. من نمی‌تونم تصویر حقوقی که نقض شده رو نکشم. پس شروع کردم به نقاشی.اون دستمال انقدر توی ذهنم بولد بود که به هیچ ایده دیگه‌ای نمی‌تونستم فکر کنم‌. ذهن من اونقدر حس تنفر درونش شکل گرفته بود که دیگه تصاویر خلاقانه قبل رو نمی‌دید. همه چیز خلاصه شد بود. بیشتر از سه رنگ نمی‌تونستم ببینم. سیاه و سفید مثل زندگی بی‌رنگ و روح و سرکوب شده یک دختر در اون محله نفرین شده. و قرمز مثل رنگ خشمی که در طی این سال‌ها در درونش مدت‌ها شعله‌ور می‌مونه. دستمال رو کشیدم‌. برای اینکه بتونم جذابیت در تصویر کنم شروع کردم به کشیدن الگوهای تکراری. الگوهای تکراری درون طرح دستمال باعث میشد تکرار اون خاطره در ذهنم رو کم کم متوقف کنم و در ته ذهنم آسوده باشم که به اندازه کافی تکرارش کردم.شروع کردم به کشیدن صورت دخترک. وقتی خشم درونم سرکوب میشه تمام انرژیم قفل میشه. دراز می‌کشم. از سنگینی فشار سرکوب شده. برای همین صورت دختر رو به صورت خوابیده کشیدم. تصویری که بهم حس همدردی رو منتقل می‌کنه. از ناتوانی هندل کردن احساسات و تسلیم شدن در برابرشون. اونقدر تسلیم که نه تنها به زانو درمیای دراز کش می‌شی. بعد از کشیدن نقاشی حس ‌می‌کردم تا حدی انتقام آزادی که ازم گرفته میشه و توهینی که به زن بودنم شده رو گرفتم. شروع کردم به قرمز کردن نقاشی تا آروم‌تر بشم. قرمز رنگ خونی بود که باهاش بهم توهین شده بود و من می‌خواستم بیش از همه در تصویر دیده بشه. وقتی فرهنگ تمام تلاشش رو می‌کرد زندگی یک دختر رو در حجب و حیا نگه داره حس سرکشی درون من می‌خواست انقدر دستمال خونی رو بهش جلوه و جلا بده که مخالفت خودش رو تمام عیار نشون بده. حالا حس آروم‌تری داشتم. هروقت نقاشی می‌کشم حس می‌کنم هرچقدر هم همه چیز من رو آزارم بده قدرت ثبت کردن دردم رو از من نمی‌تونه بگیره. و تا وقتی می‌تونم دردم رو به تصویر بیارم هنوز دربرابرشون یک آزادی دارم که نمی‌تونه کسی ازم سلبش کنه. این حس توانمندی حالم رو بهتر کرد.حالا که نقاشی تمام شده بود بیش از همه چیز میزان سادگیش به چشمم میومد. احساس می‌کنم انقدر در حس خفگی غرق بودم که از خلق کردن‌های پیچیده ناتوان بودم. در نهایت یک تصویر ساده و خلوت ارائه دادم‌. که حتی نتونسته بود اندازه کارهای قبلیم حس خطای دید رو القا کنه و نمیدونم چطور حین کشیدن متوجه این نشدم. شاید بخاطر این باشه که ذهنم انقدر در لوپ تکراری یک فکر گیر کرده بود که نمی‌تونست به هیچ موضوع اضافه‌تری فکر کنه.اثر، اثری نبود که بارها و بارها نگاهش کنم. ضعیف بود و پر ایراد و برای من عاشق پیچیدگی زیادی ساده. بعد از کشیدنش جهشی در احساس من به وجود نیومده بود که کاملا رو به بهبودی برم. ولی احساس می‌کردم دلم خنک شده از اینکه یک موضوع تابو رو به تصویر درآوردم و این کمی باعث آرامشم شد و حس توانی حداقلی در برابر موضوعی که کنترلش از دست من خارجه.بعد از کشیدن نقاشی متوجه شدم چیزی که تا الان فکر می‌کردم درون من بیشتر جنبه خشم و نفرت داره به سرکوب شدن و در لاک خود فرو رفتن بیشتر شبیهه.این برای من روشن کرد که با اینکه با تهران اومدن، تلاش کردم از زیر یوغ اسارتی که در اون محل بخاطر دختر بودنم داشتم دربیام، هنوز بخشی از من در محدودیت‌های اون شهر اسیر مونده و نتونسته خودش رو رها کنه و وقتی مسئله‌‌ای مربوط به اون شهر بشه در لاک محدودیت خودش فرو میره.این نقاشی فقط برای رها شدن از حس نبود. برای ابراز بود. کاری که دخترها بابتش سرزنش می‌شن‌. صحبت کردن از موضوعاتی که زشته حتی اگر آسیب‌زننده است.یادمه موقعی که این نقاشی رو کشیدم یه متن هم بعدش نوشتم ولی حتی یادم نمیاد متنه چی به سرش اومد. انگار اون حسی که با رنگ قرمز که یادآور اون دستمال خونیه و دختری که از فرط احساسات حل نشده دراز کشیده وجود داره در کلمات بیان نمی‌شد.حتی الان هم برای به پایان رسوندن متن پایان مناسبی به ذهنم نمی‌رسه. انگار ذهن من همیشه برای تمام مسائل مربوط به اون شهر قفل می‌مونه و نمی‌تونه مسیرهای خلاقیتی همیشگیش رو پیش ببره.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 08:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه‌های خلاقیت (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-gsabmbzoohe9</link>
                <description>میگن برای اینکه یه چیزی رو خوب یاد بگیری برای بقیه توضیحش بده. منم اومدم بهتون توضیح بدم شاید برای شمام جذاب بود 😁😁در روانشناسی، خلاقیت با دو مؤلفه تعریف میشه: بدیع (نو و اصیل) و اثربخش. بنابراین خلاقیت یک ویژگی صرفا هنری نیست و در علم، مهندسی، روابط بین فردی و زندگی روزمره هم بروز پیدا می‌کنه.جیمز کافمن در سال ۲۰۱۲ قبل از اینکه خلاقیت رو صرفا به هنر و علم تقسیم کنیم، نشون داد که خلاقیت دست کم ۵ چهره‌ی متمایز داره.K-DOCSEveryday creativity:خلاقیت روزمره توانایی تولید راه‌حل‌های بدیع و اثربخش درخصوص مسائل زندگی شخصی، درون فردی و بین فردیه. مثلا پختن غذای جدید با مواد محدود (خود من سلطان این کارم مخصوصا برای صبحونه😁) یا پیدا کردن راه جدید برای متنوع کردن روتین و...Scholary creativity:این حیطه مربوط به کسب، تحلیل و ترکیب دانشه. مثل دانشجویی که بین یافته‌‌های به ظاهر پراکنده علمی پیوند برقرار می‌کنه. برخلاف تصور رایج که علم رو صرفا حفظیات می‌دونند، خلاقیت علمی یعنی پرسیدن سؤالاتی که کسی قبلا نپرسیده.یه خاطره دارم از تصور رایج علم توی ایران مربوط به یکی از اساتید دانشگاهمون (که خیرسرش رنک یکه توی کشور). یک سری اساتید دانشگاه تهران هستند که کلا معیارشون برای کار کردن پایان‌نامه با یک دانشجو معدل اون فرده. حالا بماند که در درس سخت و پرحفظیاتی مثل داروسازی اونم توی دانشگاه تهران معدل خوب داشتن چقدر مکافاته. فکر کنید در کل دانشکده یک نفر هست که توی یک حوزه خاص کار می‌کنه و عملا تعداد زیادی از آدم‌های مشتاقی رو که به دلیل حفظیات عالی نداشتن نتونستن معدلی که استاد می‌خواد رو کسب کنند از اون مسیر پژوهشی محروم میشن.Performance creativity:هسته خلاقیت نمایشی، تفسیر شخصی، اجرا در لحظه و بداهه‌پردازیه و میتونه درباره قطعه موسیقی، نقش نمایشی، متن ادبی یا حتی طنزگویی در جمع در لحظه مناسب باشه‌. این حیطه نیازمند تعامل پویای مخاطب و محیطه.Science creativity:این خلاقیته که در طراحی، ساخت، مهندسی، حل مسائل فنی و ریاضی کاربرد داره. این خلاقیت مستلزم درک عمیقی از قوانین طبیعت و منطق و توانایی شکستن چارچوب‌های ذهنی برای راه‌حل‌های نوعه.Artistic creativity:خلاقیت هنری همون نوع از خلاقیته که بیشتر از همه به چشممون میاد و شامل آثار بدیع هنرهای تجسمی، ادبیات، آهنگ‌سازی و... میشه. تأکید اصلی این حیطه بر بیان شخصی، نمادپردازی و بازنمایی زیبایی‌شناسانه است.هر یک از این حیطه‌ها مسیر شناختی و عصبی متفاوتی را برای بروز خلاقیت می‌طلبه. مثلا در پژوهشی در ۲۰۲۲ با ابزار EEG نشون داده شد که برخلاف اینکه انتظار داریم موج آلفای بالا با خلاقیت در ارتباط باشه، در Performance creativity موج آلفا در نواحی پس‌سری و آهیانه کاهش پیدا می‌کنه. حالا این یعنی چی؟به زبان ساده موج آلفا وقتی قوی میشه که چشمامون رو می‌بندیم و داریم درون خودمون چیزی رو تصور می‌کنیم یا بهش فکر می‌کنیم. یعنی مغزمون موقتا از دنیای بیرون قطع ارتباط کرده و به دنیای درون خودش مشغوله. (هرچند من چشمام هم نبندم میتونم با بیرون قطع ارتباط کنم و تصور کنم.👩‍🦯)وقتی موج آلفا در نواحی پس‌سری که مربوط به پردازش بینایی و آهیانه که مرکز توجهه قدرت می‌گیره، مغز بدون اینکه محرک‌های بیرونی حواسش رو پرت کنه می‌تونه در دنیای درونی خودش گشت بزنه و ایده‌های جدید خلق کنه.اما اینجا می‌بینیم که در Performance creativity امواج آلفا در این دو ناحیه کاهش پیدا میکنه. این نشون‌دهنده اینه که در این نوع از خلاقیت به جای اینکه عوامل بیرونی حذف بشه تا در درون دنبال ایده بگردیم، توجه بیشتر روی محیط متمرکز میشه و قشر بینایی بیشتر فعال میشه تا با کمک محیط بیرونی در اون لحظه خلاقیت صورت بگیره.حالا اگر بخوایم خلاقیتی که متمرکز بر درونه هم بررسی کنیم خودش یه دنیاییه و با عامل‌های شناختی متعددی روبرو میشیم که شامل remote association, common association,combination, recall, and retrieval که در متن بعدی بررسیش می‌کنم و از این یکی خیلی جذاب‌تره😁😁.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 20:02:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حوصلگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%DA%AF%DB%8C-aj9cm3wfqhak</link>
                <description>فکر نمی‌کنم هیچ حسی درون من قدرتمندتر از بی‌حوصلگی باشه. ترفندهای مختلف رو استفاده می‌کنم، سعی می‌کنم از حس‌های مختلف استفاده کنم تا انگیزه‌ای برای حرکت بشه ولی در نهایت به بی‌حوصلگی میرسم. حتی برای کار کم. حتی برای وقتی که فراوان دارم و میتونم به علایقم برسم. حتی برای زمانی که سکوته و زمان مناسب برای انجام کارها. حتی...انقدر سرم سنگینه که از ایده هم خالیه. به پوچی می‌رسم و دوباره در لونه بی‌حوصلگی خودم فرو میرم. نمیدونم کی قراره قدرت رو از دست این حس لعنتی بگیرم. ولی وجودش دیگه داره خستم میکنه و ناتوان...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 18:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آرتیست نیستم (بررسی اثر: دخترک سایه)</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-rnrttilbobgu</link>
                <description>من آرتیست نیستم. من خلق می‌کنم تا یک قدم به درمان روح زخمیم نزدیک‌تر بشم.وقتی زیاد از فرایند خلق فاصله می‌گیری توده ایده‌ها تبدیل به تومور می‌شن. تا وقتی خوش‌خیم هستند هنوز می‌تونی بنویسی ولی توان ایده پردازی برای خلق یک نقاشی نداری. اما وقتی تومورها بدخیم میشن توان نوشتن رو از دست میدی. گرفتار یک مه عمیق میشی. از انبوه کلمات در هم و برهمی که یک روزی می‌خواستن تبدیل به یه اثری بشن و نشدن. چون تو اونقدر انرژی و حوصله نداشتی که به یک اثر تبدیلشون کنی. چون تو فقط در بین ملغمه‌ای از کارهای نامرتبطت صداشون رو شنیدی و ازشون گذر کردی. چون تو حوصله نداشتی و مثل همیشه با یک بعدا از همشون گذر کردی و گذاشتی خستگی درس و کاری که دوست نداری سایش رو روی علایقت هم بندازه.این داستان تحصیل منه. داستان وقتی که با تمام توانم تلاش می‌کنم دانشجوی خوبی باشم و بدنم رو فدا می‌کنم. روحم رو فدا می‌کنم. افکارم رو فدا می‌کنم تا بتونم اون ترم رو با موفقیت بگذرونم. حفظ کردن اطلاعات زیاد وقتی ذهن تو در ثانیه بین همه چیز ارتباط میسازه و خلق می‌کنه کار دشواریه. یک افسردگی ناخواسته ایجاد می‌کنه.یک حالتی از غم که شاید تعریف علمی نداشته باشه. پس از مدت‌های زیادی فاصله گرفتن از هنر و درگیر درس بودن دیدم دیگه نمی‌تونم این مه مغزی رو تحمل کنم. مه مغزی اما انقدر سنگین بود که توان اینکه بخوام این حجم از اطلاعات رو به اثر تبدیل کنم وجود نداشت. نه در نوشته نه در نقاشی.پس ترفندی رو به کار بردم که قبلا هم ازش استفاده کرده بودم‌. نقاشی کردن کلمات. کلماتی که در دل نقاشی آدم‌ها ممکنه دنبال مفهومش بگردن اما تو میدونی اون کلمات به خودی خود دارای معنا نیستند. مجموع کلمات کلیاتی از یک ذهنی که از بار سنگین اطلاعات خم شده و توان برقراری ارتباط بین کلمات و بیان مناسب اون به شیوه ارتباط‌های رایج مثل حرف زدن، نوشتن و... رو از دست داده. پس تو به زبان لالی سعی می‌کنی کلمات رو بیرون بریزی.اول از همه کلیات نقاشی رو کشیدم. از جایی که فشار کلمات رو احساس می‌کردم. از شونه‌هام. از گردنم. از سرم. سری که زیر بار این فشار خم میشه و شانه‌هایی که ترسیده است. دخترک رو کشیدم. دخترکی که در دنیای واقعی ظاهر میشه و به ظاهر ایستاده است. بدون هیچ فشاری. بدون اینکه سایه سنگین دخترک دوم رو کسی حس کنه. دخترکی که وزن سنگینش رو روی شونه‌ها و گردن دخترک انداخته. سایه‌ای که همه جا با اون حمل میشه و با کلمات سنگین و سنگین‌تر میشه. موهای دخترک سایه کم کم جلوی دید دخترک در واقعیت رو میگیره و نمی‌ذاره در واقعیت دید درستی داشته باشه. سرعتش رو کند می‌کنه. دیدش رو مختل می‌کنه. به گوشش نزدیک میشه و با زمزمه‌هاش حواسش رو پرت می‌کنه.حالا که طرح کلی نقش بسته می‌تونم برم جایی که برام جذاب‌ترین بخش نقاشیه. اون‌جایی که دیگه نیازی ندارم بهش فکر کنم فقط باید به خودم اجازه برون ریزی بدم‌. اندازه کل بدن دخترک سایه فضا دارم تا تمام کلمات پراکنده درون ذهنم رو بیرون بریزم. بدون اینکه تحت قضاوت بیرونی باشم که چرا انقدر کلمات بی‌ربطند و بتونم با آرامش خاطر اون رو به عنوان بخشی از یک کار منظم جلوش بدم. ریزترین رپیدی که دارم برمی‌دارم و از گوشه آستین دخترک سایه تا تک تک موهاش تمام کلماتی که به ذهنم می‌رسه رو نقاشی می‌کشم.برای یک ذهن شلوغ این فرایند بسیار رهابخش و البته زمان‌بر بود. بخش زیادی از موها رو که کامل کرده بودم دیدم دیگه کلماتم داره کم میاد و حرفی برای تخلیه کردن در صفحه کاغذ ندارم. آدم وقتی در مه مغزی گیر افتاده احساس می‌کنه هرآن ممکنه سقوط کنه. ولی وقتی مه کم‌رنگ میشه متوجه پوچ بودن و اغراق پشت این مه میشه و میفهمه اونقدرا هم که فکر می‌کرد همه چیز پیچیده و افکار درهم و برهم نیست‌.افکار مه مانند مغزم تموم شدند ولی هنوز بعضی موهای دخترک سایه بدون نوشته مونده بودند. تصمیم گرفتم اون بخش رو به عنوان بخشی از مدل نقاشی رها کنم و اجازه بدم خط های بدون نوشته و رها شده در دل نقاشی به تنهایی معنای آشفتگی رو القا کنند.حالا نیاز بود پس زمینه پشت دخترک سایه رو طرح بدم. از اون‌جایی که پس از مدت‌ها سمت نقاشی می‌رفتم و هنوز ذهنم برای خلاقیت قفل‌های فراوانی داشت و انرژی درس و کار، حوصله ریزه‌کاری رو از من گرفته بود با یک رپید درشت‌تر خطوط تکراری افقی رو پشت سرهم کشیدم.حالا که کارم با بخش‌های سیاه و سفید کار تموم شده بود باید می‌رفتم سراغ رنگ‌آمیزی کار. الگوی من در رنگ‌آمیزی تقریبا تکراری و پیرو رنگ‌های مکمل یا طیف رنگ‌های شبیه همه. زرشکی، قرمز، نارنجی. آبی و صورتی. سبز و نارنجی. بنفش تیره، بنفش روشن، صورتی تیره.این قاعده معمولا جوابگوعه اما این بار جوابگو نبود و باعث شد حس تعفن از لباس دخترک بباره. باعث شد توی ذوقم بخوره. ازینکه نتونستم در بخش رنگ‌آمیزی پیراهن دخترک موفق عمل کنم. اما سعی کردم حالا که این اتفاق افتاده دیدگاهم و معنای نقاشی رو عوض کنم.از لباس دخترک بوی تعفن میباره چون هرچقدر هم دخترک سایه در ظاهر واقعی دخترک پدیدار نشه، تاثیرش رو بر روی زندگی واقعیش گذاشته‌. پس شروع کردم به کشیدن خطوط سیاه بین خطوط رنگی پیراهن. خطوط سیاهی که مانند کرم‌های انگل‌‌مانند زندگی رنگارنگ دخترک رو به خرابی می‌کشند. از روحش تغذیه می‌کنند و باعث می‌شن زیبایی رنگ‌ها به شکل تهوع آوری دیده بشند.حالا تصویر کلی شکل گرفت. تصویری که قرار نیست به مخاطب احساس خوبی بده. بخش زیادی از نقاشی با سیاه،سفید و خاکستری پوشانده شده و بخش رنگی رنگ‌های زننده‌ای داره و احساس خوشایندی به مخاطب نمیده. نه حس آرامش. نه حس غم. نه حس خشم. نه حس شادی. ترکیب رنگی حس انزجار و چندشی رو منتقل می‌کنه. انزجار ناشی از عدم هماهنگی بین تصویر بیرونی دخترک با سایه‌ای که روی شونه‌هاش داره زندگی می‌کنه.سمت چپ نقاشی با خطوط صاف و خط‌کشی شده پر شده. با کلماتی که اون‌ها هم با خطوط خشکی نوشته شده. بدون رنگ. القا کننده حسی از کمال‌گرایی، بخشی که دنبال ساختاره و زیبایی‌شناسی برای اون معنایی نداره، سرسخته، شلوغی بیشتری داره اندازه وظایف زیادی که یک کمال‌گرای نشخوارکننده سر خودش میریزه.سمت راست نقاشی خطوط منحنی بیشترند. خلوت‌تره. رنگ کم کم معنا پیدا می‌کنه. اما همچنان آشفته است. بخشی که اونقدر خودش رو در یک بدن گم کرده که تصاویر بهم ریخته و رنگ‌های ناهماهنگ تولید می‌کنه. بخشی که مغلوب شدنش کاملا احساس میشه.آدم انتظار داره یک نقاشی نماینده زیبایی و فوران مهارت و استعداد باشه. من هم دوست دارم خالق زیبایی باشم. اما این کار من نه زیباست نه نشان‌دهنده استعدادی. حس مثبتی بهم نمی‌داد. نه از اون حس‌ها که بخوام این کار رو به عنوان یک اثر زیبا به آدم‌ها نشون بدم.‌این اثر حال من رو خوب نکرد اما باعث شد عمیقا با خود درونم احساس همدردی کنم. با بلایی که داره سر درونم میاد. سنگینی کلمات و دخترک سایه رو هربار که نقاشی رو میبینم میتونم درونم احساس کنم. انزجار رنگ‌های ناهمگون رو می‌تونم با عمق وجودم درک کنم. از ناهمگونی محیط اطرافم با درونم. پس این کار شاید نماینده هنر من نباشه اما نماینده بخشی از منه که آزار دیده است. و من با دیدن اون هربار حس همدردی می‌گیرم و بخشی درونم از درک شدن به آرامش میرسه. درک آشفتگی. درک نشخوار فکری. درک کمال‌گرایی. درک خستگی جسمانی و روحانی. درک مه مغزی. درک عدم هماهنگی بیرونی و درونی.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 18:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-aaiewith2fdv</link>
                <description>بعضی وقت‌ها حس می‌کنم ما در سایه نفرینی که روی سر این سرزمین افتاده بی‌تقصیر نیستیم. ما از تمام جهان می‌خوایم دردمون رو ببینند. دردمون رو درک کنند. متنفر می‌شیم از کشورها و مردمی که بی‌تفاوت از درد ما می‌گذرند. ولی ما خودمون همدلی نداریم. غیر از وقت‌هایی که فضای مجازی ما رو مجبور کنه.این روزها پست‌های زیادی از اعتراضات زنان افغان می‌بینم. فضای مجازی کاری کرده که عده‌ای (به غیر از تعداد محدودی که از ته دل اینطوری بودن) سر جو درباره این موضوع پست بذارند.‌همون افرادی که زمانی از ته دلشون می‌خواستند حتی مهاجران قانونی افغانستانی هم از کشور برند. یادمه توی گروه علوم پزشکی، گروهی که به نسبت دانشجویان باسوادی قرار دارند و انتظار میره موضوع رو متفاوت با عامه مردم ببینند وقتی یکی دو نفر می‌گفتیم که درسته افراد غیرقانونی رو از اول نباید راه می‌دادند ولی افرادی هم هستند که کاملا قانونی اومدند و شهروند محترمی هستند و حق دارند از محیط بدی که در اون قرار دارند مهاجرت کنند و چرا باید اون‌ها هم هدف قرار بدیم خودم هم افغانی خطاب قرار دادند. فقط امیدوارم همین آدم‌ها امروز ویدئوهایی که نشون بده درد زنان افغان رو درک می‌کنند اینستا پست نکنند.‌آدم‌هایی که می‌گفتند چیتگر نریم پر از افغانستانی شده من حس بدی بهم دست میده. آدم‌هایی که عامل تمام تجاوزها، تعرض‌ها و ناامنی‌های زنان در جامعه رو افغان‌ها می‌دونستند. آدم‌هایی که صرف افغانستانی بودن یک فرد رو طرد می‌کردند و نمی‌تونستند هیچ چیز دیگه‌ای در اون طرف ببینند. آدم‌هایی که وقتی از یک ایرانی مثل طناز هم که رفتار بدی داشت بدشون میومد همه جوره سعی می‌کردند افغان جلوش بدند که عامل بی‌فرهنگیش رو به ایرانی نبودنش نسبت بدند. آدم‌هایی که همین الان می‌بینم توی داروخانه هم با توهین با افغانستانی‌ها برخورد می‌کنند و پایین‌تر از خودشون میبیننشون. آدم‌هایی که کاملا یک روزی به زبان آوردند که ما نژادپرستیم و از افغانستانی‌ها بدمون میاد و عامل ناامنی و بیکاری رو به اون‌ها نسبت می‌دادند.واژه نژادپرستی که توی این زمینه همیشه برام خنده دار بوده. ما به عنوان افرادی که به آریایی بودن خودمون افتخار می‌کنیم، به اینکه از نسل کوروشیم و درک نمی‌کنیم که در اون جغرافیای وسیع زمان کوروش افغانستان هم جزوی از ایران بوده و عملا نژادپرستی حرف مسخره‌ایه.حرفی نیست. تعداد زیادی غیرقانونی بودند و واقعا عامل مشکلات زیادی که اون هم از بی در و پیکر بودن سرزمینمونه که انقدر فیلترهای مهاجرتی مناسبی نداره. ولی ما به مهاجر قانونی و شریفش هم رحم نکردیم هیچ وقت.رحم نکردیم. دردشون رو ندیدیم. نژادی تحقیرشون کردیم. ولی انتظار داریم کل دنیا با ایران همدردی کنه. درد ایران رو ببینه. درد مردم رو.‌ از اینکه مهاجرت کنیم و نسبت به خودمون نژادپرستانه برخورد بشه ناراحت میشیم. حس ناعدالتی می‌گیریم.اما ما چطور چنین انتظاری از مرفهین بی‌درد یک قاره دیگه‌ای داریم، وقتی خودمون نمی‌تونیم آدم‌هایی که هم‌مرز ما درد مشترک با ما دارند رو درک کنیم. باهاشون محترم باشیم. در برابرشون نژادپرست نباشیم مگر اینکه فضای اجتماعی ما رو وادار به وایرال کردن بیشتر چیزی کنه که قلبا درگیرش نیستیم.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 09:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازش</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%B4-yj5pxidkacoz</link>
                <description>&quot;Just cause you have rights today does not mean you will have rights tomorrow&quot;آدمی نیستم که سریع به شرایط مختلف عادت کنم. همیشه درگیر سوال‌های مختلفم. درگیر حالت‌هایی غیر الان. تو کتم نمیره که قوانین من درآوردی انسان رو با قانون طبیعت یکی کنند. تو کتم نمیره بگن زندگی همینه و برای آرامش بهتره به پذیرش برسیم.هیچ‌جای این سازش و تن دادن به هر خفتی که بتونی باهاش با آرامش روزت رو شب کنی برام پذیرفتنی نیست. چیزی که اسمش رو گذاشتیم آرامش، فقط خو کردنه. خو کردن به بدتر زندگی کردن. خو کردن به گذشتن از آرزوها. خو کردن به گذشتن از حق و حقوقی که یک روزی داشتی و دیگه نداری. خو کردن به اینکه از یک حیوان هم میتونی کم حق و حقوق‌تر باشی.حیوانی که شاید راحت‌تر از تو بتونه تحت شرایط بد مهاجرت کنه و نیازی به پرداخت غرامت و پول هنگفت نداشته باشه. حیوانی که قوانین جامعه سبک زندگیش رو بهش تحمیل نمیکنه. حیوانی که...سوالات توی ذهنم رو نمی‌تونم خاموش کنم. دوست هم ندارم خاموش کنم. اگر یادم بره رنجی که دارم میکشم رو چی؟ اگر به گذشتن حق و حقوقم عادت کنم و ازش دم نزنم چی؟ اگر دیگه به دردم نیاره چی؟اگر یک روزی به اینکه هرروز بدبخت‌تر بشم عادت کنم دیگه معلوم نیست چی بر سرمون بیارند. حالا که اعتراض می‌کنیم، حالا که می‌تونیم بنویسیم، حالا که رسانه داریم، هربار بیشتر از قبل از حقوقمون دورتر میشیم. اگر یک روزی عادت کنیم به این روند که دیگه فبها...منم بودم میگفتم اینا که به بدبختی و فلاکت عادت کردند، چرا بدبخت‌ترشون نکنیم؟ اینا که دیگه هربلایی هم سرشون میاری تو سری‌خورن پس حداقل بذار ما سود بیشتری ببریم.می‌خوام همیشه با دید شک به زندگی نگاه کنم. حتی اگر در ظاهر باعث بشه تلخی زندگی بیشتر به چشمم بیاد و سازگاری کمتری با دور و برم داشته باشم. می‌خوام توی میراث کلمات رد زمان‌هایی باشه که حقی داشتم که به مرور از من گرفته شده. دوست ندارم یک زمانی برسه که نسل بعد از من ندونند چه چیزهایی حقشون بوده و الان دیگه نیست و حتی هیچ ایده‌ای ندارند که اصلا موضوعی وجود داشته که می‌تونستند بابتش مطالبه کنند و به اسم قوانین زندگی نبیننش.کم می‌خوابم، آشفتم، از بعد از صدای تمام شلیک‌ها و موشک‌ها نمی‌تونم خواب سنگینی داشته باشم ولی نمی‌خوام هیچ کدوم رو فراموش کنم. نه فراموش می‌کنم نه دلم می‌خواد کسایی که بعد از من پا به این خطه پردردسر میذارن فراموش کنند. میخوام تا جونی در بدن دارم به تمام قوانین ساختگی بشر مشکوک باشم و توان زیر سوال بردن تک تکشون رو داشته باشم. و برای روزمرگی خودم قوانینی که بشری مثل خودم طراحیش کرده تا ازم اخاذی کنه رو فلسفه زندگیم قرار ندم.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 07:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B3%D9%88%DA%AF-s4ud1hlm4ld0</link>
                <description>نمیدونم از سوگ چندم به بعد دیگه هیچی رو احساس نکردم. احساسات برام تبدیل شد به خشم فروخورده. خشمی که گه گاهی جای نامناسب می‌زنه بیرون. دوست دارم گاهی از ته دلم گریه ‌کنم و غم تمام از دست رفته‌هام رو بخورم. اما نمی‌تونم...نه توی این حالت بقا...وقتی از نظر ذهنی انقدر توی حالت بقایی که ببر همه همراهانت هم بخوره تو مجبوری فرار کنی و فرصت سوگ نداری، چطور می‌خوای گریه کنی؟امشب هفته داییه. من اینجام توی شیفت. نتونستم شیفت رو جابجا کنم. نمی‌تونستم صددرصد کنسلش کنم و واگذار کنم چون انقدر تعداد قسط و وام و اجاره‌های زندگیم زیاده که رو ریال به ریال پولی که میگیرم باید حساب باز کنم. به چند نفر برای جابجایی رو زدم ولی نشد و نتونستم جمعه به خونه برگردم.گفتم قبلش میرم اما همون موقع استادی که ماه تا ماه نمی‌تونم پیداش کنم برای پایان‌نامه گفت جلسه بذاریم و اینطوری شد که رفتن به دیار کلا ممکن نشد. این یک هفته اما در من هیچ اتفاقی نیوفتاد و این داره می‌ترسونتم.اینکه دیگه سوگ رو احساس هم نمی‌کنم. حتی برای یک لحظه. در یک هفته گذشته در حد نیم ساعت هم حتی ذهنم به سوگی که تجربه کردم، مشغول نبود. وقتی دایی رو برای اولین بار دیدم که مریضه، ترسیدم. این سومین باریه که این اتفاق میوفته.اولین بار فوت بابابزرگ بود. سال اول دانشگاه. شب یلدا. اول قصد خونه رفتن نداشتم ولی یه حسی درونم بود که میگفت شب یلدا باید کنار خانواده بود. رفتم خونه و رفتیم دیدن بابابزرگ.برای اولین بار توی تمام اون سال‌ها وقتی ازش پرسیدیم بابا چطوری، گفت خوب نیستم. دیدیمش و رفتیم. سه ساعت بعد بلیط برگشت داشتم. توی راه اتوبوس بودم که بابابزرگ فوت کرد. تا دو سه روز بعدش بهم نگفته بودن و وقتی خواستم خودم رو به هفته برسونم، دانشگاه و امتحانات گرامیش بهم اجازه نداد.سال سوم دانشگاه شد‌. عید دیدنی رفتیم خونه دایی کوچیکه. برای اولین بار دیدم که حالش خوب نیست. مریض بود و حرف زدن هم براش سخت بود. بعد اون عید دیدنی دیگه نتونستم ببینمش...هفته قبل که رفته بودیم خونه دایی بزرگه به مامان میگفتم مامان من هربار کسی حالش خوب نیست، می‌ترسم. نمی‌تونم بدترین سناریوها رو تو ذهنم تصور نکنم. همینم شد...اول گفتن حال دایی بهتر شده ولی دووم نداشت...از سوگ اول تا آخر واکنش من هزاران هزار فرق کرده. با اینکه هرسه نفر به یه اندازه برام عزیز بودن. ولی من دیگه نتونستم...دیگه نتونستم عزادار بشم و فقط گذشتم.مثل تمام اتفاقاتی که توی این یک سال اخیر هممون تجربه کردیم. مثل سوگ برای تک تک آرزوهام. مثل سوگ برای جوونایی که رفتن‌. مثل سوگ برای کشوری که مرده...انقدر بوی مرگ دور و برم رو گرفته که دیگه حضورش رو احساس نکردم. انگار که این هم یک اتفاقی بود که افتاده بود. مثل تمام اتفاقات دیگه...ولی من باید بزور زنده می‌موندم. مثل تمام ویدئوهای انگیزشی که میگفت وقت برای غصه و افسوس و...زیاده باید بجنگی. جنگیدم. انقدر جنگیدم تا زنده بمونم که دیگه احساساتم رو یادم رفت‌.از یه جایی به بعد همه چیز شد خشم و نفهمیدم دیگه خشم چی. یک مهی دورم بود از تمام عواملی که می‌خواست منو زمین بزنه و بزور باید خودمو نگه می‌داشتم. مهه انقدر غلیظ شده که گاهی جلوی خواب رفتنم رو میگیره.وسط خواب بلند می‌شم. همش ذهنم پر از سر و صداست. اونقدر که نتونم بخوابم. پر فکرم. خستم ولی در اوج خستگی هم نمی‌تونم خوب بخوابم.ولی دیگه به خستگی نمی‌تونم فکر کنم. به خستگی سوگ‌های فراوان. سوگ‌هایی که انقدر روی هم جمع شده نمی‌دونم چقدر زمان نیاز دارم که ازش گذر کنم. شایدم زیادی زود گذر کردم نمی‌دونم. آدم وقتی وقت نداره مجبوره همه کاراش رو سریع انجام بده. حتی عزاداریش رو. انقدر سریع که یه وقت انگ بی‌مسئولیت بهش نخوره.نمیدونم تا چند بار دیگه سوگ‌ها قراره روی هم انباشته بشن و من دیگه حس نکنم. تا چندبار دیگه قراره تمام غمم تبدیل بشه به خشمی که گاها نمی‌تونم دیگه کاری براش انجام بدم.مثل تمام نمی‌دونم‌هایی که روی سرم آوار شده و من رو از آینده چیزی که الان می‌بینم می‌ترسونه. ترسیده شدم از عاقبتش. از کسی که در آینده قراره بشم. از سایه سردی که روی تنم احساس می‌کنم و آتشی که زیرخاکستره و نمی‌دونم کی قرار دامن کیا رو بگیره و چجوری. من دیگه هیچی نمیدونم...فقط می‌نویسم چون از شدت افکار توی مغزم نمی‌تونم بخوابم. نمی‌تونم عصبی نباشم. نمی‌تونم آروم بگیرم. نمی‌تونم...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 04:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنبیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AA%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87-xnprvfkdbwy7</link>
                <description>جایگاه اجتماعی بعضی وقت‌ها تنبیه محسوب میشه. مثلا وقتی بحث عشق درمیونه. دوست دوستم ازدواج کرده با مردی که از بچگی با هم بودن و دوستش داشته. خودش دکتر دندون پزشکه ولی همسرش دکتر نیست. یه لینک ناشناس گذاشته بود و آدم‌ها سوال‌های مختلف می‌پرسیدن. یک سوال رو مکرر میپرسیدن. همسرت هم دکتره؟ دانشگاه چی درس خونده؟ کدوم دانشگاه بوده؟ من همیشه دوست داشتم شوهرم دکتر بود. تو دوست نداشتی با همکلاسیات که دکترن ازدواج کنی؟ سوال‌ها داشت منم آزار می‌داد. انگار وقتی تو انتخاب کردی دکتر باشی دیگه باید توی ظاهری که مورد پسند دیگرانه زندگی کنی. انگار کل سوال آدم‌ها از تو و زندگیت میشه رتبه و دانشگاه و دکتری و...انگار تو از یه بخشی از جامعه محرومی. اگر بخوای توی انتخاب عشق جسورانه‌تر رفتار کنی کلامی آزار می‌بینی‌. مدام سوال‌پیچ میشی. سوال‌هایی که دوست نداری. توی ایران بعضا دکتر بودن هم انتخاب شخص نیست و انتخاب عاقلانه خانوادست که هوش بچشون حیف نشه و به یه جایی برسه. حالا وقتی به زور و زحمت دکتریت رو میگیری وقت اینه که برات شوهر دکتر پیدا کنن. تا تو رو با ایده‌آل‌های خودشون بسازن. حالا نتیجه زیر سوال بردن ایده‌آل‌ها سوال پیچ شدن‌هاست. توضیح‌های اضافست. جواب پس دادن‌های عاطفی برای وقتی که تصمیم میگیری توی عمق زندگی سفر کنی ولی عده زیادی در تلاشند سطح زندگی رو بهت تحمیل کنند.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 00:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه:تئاتر سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-vznem3ywlsns</link>
                <description>همیشه آرزوی این صحنه رو داشتم. صحنه‌ای که کل تئاتر به صورت رقص بازیگران به نمایش دربیاد. به صورت موزیکال و من غرق بشم توی زیبایی خلق شده.موسیقی پخش می‌شد و بازیگران زن و مرد با لباس‌های سفید بلندی که دنبالش به زمین کشیده می‌شد، ریتم موسیقی رو اجرا می‌کردند. ازاینکه انقدر اجرا عالیه احساس رضایت می‌کردم. اولین باری بود که داشتم دوستم رو با زیبایی‌های تئاتر روبرو می‌کردم و دلم نمی‌خواست با یک تئاتر بد، توی ذوقش بخوره.تقریبا نیم ساعت پایانی تئاتر بود. هردومون محو بودیم. محو بازیشون با دست‌ها، با چهره...نگاه‌هایی که انقدر حرف می‌زدن توی فرصت کوتاه تئاتر نمی‌تونستی با مغزت ترجمشون کنی و کلش رو درک کنی.دلم نمی‌خواست تموم بشه...هنوز نیاز به فرار از واقعیت داشتم. فرار از......نگاه دوستم می‌کنم. صورت اونم پر از خونه. توی سیاهی چشماش می‌تونم صورت خودمم ببینم که بهش خون پاشیده. از ترس لال شدیم. خشک شدیم سر جامون. همه خشک شدن. توی یه لحظه...تو اوج زیبایی نمایششون...کارگردان تفنگ رو برمی‌داره و به تمام بازیگران شلیک می‌کنه. این نمی‌تونه جزئی از نمایش باشه...اون هرکسی که روی صحنه بود به صورت واقعی کشت.بعد از کارگردان طراح لباس‌ها اومدند و تن مرده بازیگران رو با لباس‌های سیاه که روی اون اثر پارگی و خون دیده می‌شد، پوشاندند. گریمورها صورت مردشون رو این بار جوری آرایش می‌کردند انگار که بازیگران خون‌آشام یا زامبی هستند. یک سری هم بودن که یه سری تراشه توی مغز هرکدوم از بازیگران گذاشتند.و تمام این کارها جلوی ما تماشاچی‌ها انجام می‌شد. تماشاچیانی که برای تماشای یک تئاتر موزیکال با فضای آرام‌بخش اومده بودند. من هنوز خشکم زده بود. همیشه وقتی استرس شدیدی بهم وارد میشه، فریز می‌شم و مثل یک مرده تمام توانایی‌هام رو از دست می‌دم.چند تا از تماشاگران بعد از دیدن این صحنه، جیغ کنان کل عرض سالن نمایش رو طی می‌کنند تا به در برسند و فرار کنند، اما در قفل بود...در حال تلاش برای شکستن در بودند که با فریاد مهیب کارگردان از ترس خشکشون زد و همون‌جا متوقف شدند.تمام عوامل غیر بازیگران مرده و کارگردان صحنه نمایش رو ترک کردند. بازیگران بعد از فریاد کرکننده کارگردان شروع به خندیدن کردند. آروم آروم شبیه کودکانی که تازه راه رفتن رو یاد گرفتند به سمت تماشاچیان سمت در حرکت کردند.تماشاچیان جرئت تکون خوردن نداشتند. چون ذات کارگردان از صورت پر از خون، لباس‌های سیاه ترسناک و ذات زامبی‌وار بازیگران ترسناک‌تر بود.بازیگران چند قدم داشتند تا رسیدن به تماشاچیان دم در. کارگردان ضبطی که باهاش موسیقی تئاتر پخش می‌شد رو برداشت و یک موسیقی دلخراش پخش کرد.بعد از پخش موسیقی بازیگران که انگار برای کار با این موسیقی تمرین دیده بودند، شروع به رقصی هماهنگ کردند. و مانند ارتشی هماهنگ به تماشاچیان رسیدند. با ریتم آهنگ، دستشون رو توی محلی که شلیک خورده بودند وارد می‌کردند و دستان خونیشون رو با عشوه و همراه رقص به صورت و بدن چند تماشاچی کنار در میزدند. بدون کوچک‌ترین آسیبی...هیچ‌کس جرئت تکون خوردن یا انجام هیچ واکنشی نداره. هممون ترسیده سرجای خودمون خشکمون زده و مجبور به تماشاییم. کارگردان نگاهی به چهره‌های ترسیدمون میکنه و با خنده و صدای بلند میگه:_ یه جوری می‌ترسید انگار اولین بارتونه همچین صحنه‌ای می‌بینید!نگاه صورت خونی همدیگه می‌کنیم. معلومه اولین باریه که همچین صحنه‌ای میبینیم. ولی هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداره. کارگردان که نگاه‌های متعجبمون رو میبینه با عصبانیت یکی از لوازم توی صحنه رو می‌شکنه و با داد به سمتمون میگه:_هه...حداقل انقدر شرف داشتم که آدم‌هایی رو برای این بازی مرگ‌بار انتخاب کنم که خودشون قصد خودکشی داشتن و می‌خواستن هرچه زودتر از این بازی کثافت خودشون رو نجات بدن. من فقط یک راه بهتری جلوی روشون گذاشتم. راهی که بتونند پایان موثری توی زندگیشون داشته باشند و بعد بمیرند. اینجا کسی بدون رضایت خودش نمیمیره و تبدیل به هوش مصنوعی نمیشه.بقیه بازی‌های دنیا هم همین‌طوریه؟ همین‌قدر داوطلبانه آدم‌ها انتخاب می‌شند تا شنیع‌ترین کارهای انسانی روشون انجام بشه؟هیچ کدومتون با این مرده‌های رباتی فرق ندارید. دو ساعت اومدید با تئاتر از زندگی واقعیتون فرار کنید. هه...بهتر می‌گم دو ساعت اومدید با تئاتر میان مردگی‌تون زندگی کنید.کدومتون انتخاب کردید مثل یه مرده متحرک فقط برای نیازهای اولیتون سگ دو بزنید و یک عده انقدر پول داشته باشن که ندونند باهاش چیکار کنند؟ عده‌ای که وقتی حوصلشون سر میره تصمیم می‌گیرند با عروسک‌های خیمه شب‌بازیشون بازی کنند.شماهام چاره‌ای ندارید جز اینکه با بازیشون راه بیاید.‌ چون می‌ترسید. چون شما فقط یک مشت عروسکید ولی اونا عروسک‌گردانند. چون مثل اون‌ها قانون‌های دنیا و زندگی رو بلد نیستید.نیاز دارید بگردوننتون. برای اینکه از دنیای محدودی که توش گیر کردید بیرونتون نندازند. چون جرئت ندارید مثل عروسک‌گردان کل دنیا و تمام حقایق ترسناکش رو هضم کنید.برای خودتون ادای آدم خوب‌ها رو درمیارید ولی چشمتون رو به تمام حقایق ترسناک جهان بستید و از لاک خودتون بیرون نمی‌آید نکنه شما هم به سرنوشت تلخ اون‌ها دچار بشید. هه...نگید غیر اینه که همتون دروغ می‌گید.(با اشاره دستش از بازیگران ساخته دست خودش خواست به کنار برند و با نفرتی که هاله‌ ترسناکش کل اتاق رو برگرفته بود، یکی از تماشاچیان کنار در رو از یقه گرفت و آورد جلوی بقیمون که روی صندلی‌های سالن خشکمون زده بود.)_نگاه به این آدم نزار بکنید.‌..اول ادای آدم‌هایی رو درآورد که می‌خوان مبارزه کنند. می‌خوان منفعل نباشن. کافی بود سرش داد بزنم و حس کنه قراره به سرنوشت بازیگران دست‌سازم دچار بشه. خودش رو باخت و مثل نوکر‌های گوش به فرمان منتظر موند بهش بگم چجور رفتار کن.حاضر بود تلخی و چندشی این صحنه که بازیگران خون مرده خودشون رو به صورتش می‌زنند تماشا و تحمل کنه، ولی از ترس جونش تکون نخوره. جونی که همین الان هم حیفش کرده. همین الان هم زندگیش نکرده. همین الان هم به جز برده‌ای نبوده.(یقش رو ول می‌کنه و تماشاچی پخش زمین میشه. ضبط رو برمی‌داره و آهنگ بعدی رو بخش می‌کنه. با پخش آهنگ بعدی بازیگران با رقص زامبی‌وارشون به سمت صندلی‌ها حرکت می‌کنند و شروع به نزدیکی به تماشاچیان می‌کنند. باز هم همون کار چندش آور...از محل شلیکشون دستاشون رو خونین می‌کنند و به صورت و بدن تماشاچیان می‌کشند. کارگردان در حال تماشای صحنه‌ایه که خلق کرده. یکی از تماشاچیان طاقتش تموم میشه و زیر گریه می‌زنه. کارگردان با دیدنش عصبانی میشه‌. بازیگری که خونش رو به صورت اون تماشاچی می‌زد یک گوشه پرت می‌کنه و تماشاچی رو به سمت صحنه میاره. انقدر سریع حرکتش میده که حتی نمی‌تونه راه بره و مثل یک جسم مرده روی زمین کشیده میشه. روی یک صندلی پرتش می‌کنه و رو به اون و هممون با فریاد میگه)_هیچ‌کدومتون حق ناراحتی ندارید. هیچ‌کدومتون حق گریه یا ترسیدن ندارید. وقتی بازیگران میان سمتتون باید بخندید، فهمیدید؟! همتون باید از اینکه با خونشون رنگینتون می‌کنند لذت ببرید، فهمیدید؟!همونطور که کل عمرتون لذت بردید. همونطور که کل عمرتون آدم‌هایی رو دیدین که از بی‌پولی جون می‌دادن ولی بدون اینکه ذره‌ای اهمیت بدید، به زندگیتون با لذت ادامه دادید. همون‌طور که خبرش رو می‌شنیدید که با بعضی انسان‌ها مثل حیوون برخورد میشه ولی در کمال آرامش به زندگیتون ادامه دادید.الان هم طعم خونی که یک عمره بابتش سکوت کردید بچشید. بابتش لذت ببرید. همون‌طور که تمام عمرتون لذت بردید. همون‌طور که توی زندگی واقعیتون ترجیح دادید بیشتر از یک عروسک نباشید تا توی دنیای عروسکیتون شاد باشید ولی دربرابر تلخی دور و برتون سکوت کنید. گذاشتید ادارتون کنند تا زنده بمونید.الان هم من عروسک گردانتونم و فقط قراره وقتی زنده بمونید که بذارید من ادارتون کنم. حتی اگه خلاف حقیقت بگم رفتار کنید. الان هم باید از این خونی که به صورتتون می‌خوره لذت ببرید. این نتیجه سکوت خودتونه.(در حالی که صورتمون میلرزه هممون به سختی خنده به لبمون میاریم. دیگه بحث فقط مرگ و زندگیمون نیست. بحث حرفاییه که زده. بحث اینه که واقعا تاوان سکوتمون رو داریم پس می‌دیم...و واقعا هیچ دفاعی نداریم.کارگردان روی یکی از چارپایه‌های روی صحنه نشسته. آرنج دست‌هاش رو به پاهاش تکیه داده و سرش رو میان مشت‌های گره کردش اسیر کرده. سکوت کرده و حرفی نمی‌زنه. کف پاهاش رو به حال استرس واری تکون میده.آهنگ تموم میشه و آهنگ بعدی پخش میشه. دقیقه اول آهنگ که می‌گذره، کارگردان نگاهی به ضبط و بعدش به ما می‌کنه. با مکث کمی فکر می‌کنه و از جاش بلند میشه. این بار با نفرت کمتری نگاهمون میکنه. با اشاره دستش بازیگران دست از سرمون بر می‌دارند و صحنه نمایش رو ترک می‌کنند. الان فقط ماییم و کارگردان. ضبط رو قطع میکنه و شروع می‌کنه به صحبت کردن...)_نمایش تموم شد...هرکسی که خواست می‌تونه بره. هرکسی هم که دوست داشت می‌تونه برای نمایش‌های بعدی همکاری کنه.(به محض گفتن این حرف کارگردان اشک شوق از چشمام جاری شد. همهمه‌ شده بود و همه خوشحالیشون رو داشتن ابراز می‌کردند. کارگردان باز عصبانی شد و با دو ضربه محکم پا توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد)_زیاد خوشحالی نکنید! اینجا کلیسا نیست که به تمام گناهان هفتتون اعتراف کنید و اظهار پشیمانی کنید، بعد دست از پا درازتر به کارهای قبلتون ادامه بدید و خیال کنید باز هم بخشیده می‌شید!خون بازیگران دست‌سازم روی صورت و بدن همتون هست‌. این خونی نیست که به این راحتی با یک حموم از شرش راحت بشید...بخشی از تراشه‌‌ای که توی بدن بازیگرانم کار گذاشتم، در خون‌ها وجود داره و از طریق پوستتون تا الان جذب شده. الان بخشی از کابوس امروز رو همیشه با خودتون حمل می‌کنید و هروقت سعی کنید در موقعیت‌های زندگیتون منفعل عمل کنید، توسط تراشه اذیتتون می‌کنم و زندگی راحتی نخواهید داشت.اما کسایی که انتخاب کنند در این صحنه نمایش با من بمونند قرار نیست همچین مسئولیت سنگینی بر عهده بگیرند‌. کافیه به عنوان بازیگران تئاتر بعدی با من همراه بشند. تا زمانی که برای تئاتر بعدی آماده بشند و در صحنه تئاتر به وسیله من کشته بشند. اینطوری حتی نیاز نیست مسئولیت کشته شدنشون هم حتی گردن خودشون بندازن. یک زندگی کوتاه مدت تماما رقص با یک پایان مشخص و کم درد. یا حمل یک مسئولیت سنگین و حمل عذاب همیشگی آن تا لحظه مرگی تعیین نشده.من این صحنه رو ترک می‌کنم تا برای تصمیمتون آزادانه فکر کنید. تا فردا صبح وقت دارید. صبح فردا آموزش تئاترمون رو شروع می‌کنیم.(کارگردان به سمت در میره و در رو باز میکنه و خودش صحنه رو ترک می‌کنه. الان فقط ما موندیم‌. با روح زخمی. بدن ترسیده. بوی خونی که کم کم داریم بهش عادت می‌کنیم. حس آشفتگی میان نفس‌های تند تند و صدای معدود قدم‌هایی که جرئت تصمیم‌گیری کردن دارند.از دور راحت بنظر میاد. اگر قهرمان داستانی بودم حتما بدون تردیدی همون موقع از صحنه تئاتر می‌زدم بیرون. اما...مسئولیت زندگی به خودی خود خیلی سنگین و اذیت‌کننده است. تصور اینکه قراره بابت مسئولیتی سنگین‌تر از اون بردارم و بابتش عذاب بیشتری تحمل کنم قدم‌هام رو سست می‌کنه. منو برای یه زندگی کوتاه و راحت‌تر وسوسه می‌کنه. من هنوز برای زندگی زیادی ترسوام. زیادی...غرق افکارم بودم که با روشن‌تر شدن هوا به خودم میام. چند دقیقه وقت بیشتر برای تصمیم‌گیری ندارم. نگاهی به اطرافم میاندازم. شاید یکی دو نفر سالن رو ترک کرده باشن. همه نشسته و‌ خمیده، تسلیم سرنوشتشون شدن...نه نمی‌تونم... نمی‌تونم انقدر راحت خودمو ببازم. پاهام از مسئولیت سنگینی که قراره رو دوشم بیاد میلرزه. ولی با همان پاهای لرزان خودم رو به در می‌رسوندم.یکی از پاهام بیرون دره که با دستی که روی شونم می‌خوره برمی‌گردم. کارگردانه. خبری از نگاه‌های خشمگینش نیست. با آرامش نگاهم می‌کنه و میگه)_هنوز میتونی برگردی پیشمون. کار راحتی نیست. شجاعت می‌خواد و من از درون ذهنت هیچ‌وقت ولت نمی‌کنم اگه از حقیقت فرار کنی...(قلبم از جا داره کنده میشه. نفسم به زور بالا میاد. ولی نمیخوام برگردم. دستش رو از روی شونم برمی‌دارم و میرم...)...چند سالی از اون تئاتر کابوس‌وار می‌گذره. خیلی سعی کردم به مسئولیتم عمل کنم. بعضی وقت‌ها تونستم؛ ولی اکثر وقت‌ها از پسش برنیومدم. اون هم به پای تک تک نتونستن‌هام میومد و اذیتم می‌کرد. یه صدای کر کننده جیغ و داد و وحشت که بدون صداست در ذهنم پخش میشه.هیچ‌وقت وحشتی که اون من رو باهاش روبرو می‌کنه برام عادی نشده. هنوز می‌ترسم. هنوز هم مسئولیتم رو اونطوری که کارگردان میخواد اجرایی نکردم. ولی با ترس کنار میام. تلاش می‌کنم...من جا نمی‌زنم...نه جا نمی‌زنم...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 00:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم آش می‌خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-v8zykxla3hc4</link>
                <description>می‌رویم خانه همسایه. طبق معمول دلیلی پیدا می‌کند تا آش رشته بپزد و همه را دور هم جمع کند. دور هم می‌نشینیم. بچه‌ها در حال بازی. همه در حال آش خوردن و خندیدن. و زندگی کردن.‌وقتی می‌بینمشان دلم برای زندگی تنگ می‌شود. دلم تنگ می‌شود برای اینکه بتوانم بنشینم گوشه‌ای و وقت بگذرانم. با آرامش. بدون عذاب وجدان. بدون فکر به اینکه با هر دقیقه‌ای که از جوانی‌ام حرام خواهم کرد، چقدر از هم سن و سال‌هایم عقب خواهم افتاد.بنشینم و صرفا از روزمره بگویم و برای وقت طلایی که برای استراحت پیدا کردم، دنبال تفریح لزوما جالبی نباشم. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم یک ساعت نشستن و آش خوردن در آرامشی که همه در خانه همسایه دارند، می‌ارزد به تئاترهایی که با اضطراب تهران در هم آمیخته شده است. یا کوه رفتن‌هایی که گاه نرفتن‌هایش مرا یاد ورزش نکرده‌ام می‌اندازد و حالم را با خودم بد می‌کند.گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم در کوهی از معیارها گیر کرده‌ام که سما را تعریف می‌کند. می‌ترسم مبادا در هرکدام بد عمل کنم خودم را خورد کرده باشم. معیارهایی که ظاهر کار را حفظ می‌کند.دختری که در نقاشی خرده استعدادهایی دارد. گاه دست به قلم می‌شود. در تهران داروسازی می‌خواند. نیمچه علاقه‌هایی دارد به فیلم‌ها و کتاب‌هایی که در آن از روان و مغز صحبت می‌شود. در رقابت نفس‌گیر دانشگاه تهران بودن، قید فراتر از داروخانه را زده و دنبال مسیر شخصی‌تری می‌گردد.جایی که در آن هنرش، علاقه وافرش به مغز و افکار و هرآن‌چه در این جمجمه عجیب در حال جریان است و رشته‌ دانشگاهی‌اش را به هم پیوند بزند. شاید بخواهد به رفتن هم فکر کند. این روزها رفتن مد شده و ماندن روز به روز سخت‌تر و جانکاه‌تر می‌شود.این همهمه افکار بی‌نتیجه هم نبوده است. حالا که پایان تحصیل نزدیک است، تازه کمی دستش آمده که آن‌چه که هست کجای این دنیا را می‌تواند بگیرد. حالا تازه باید ب بسم الله را بگوید‌. از اینکه چطور سر صحبت را باز کند. چطور به پول درآوردن فکر کند. کجا زندگی کند که بتواند آن‌که هست را به معنای واقعی کلمه ابراز کند.حرف‌هایم گاه در ظاهر زیباست. از دور کوششی بنظر می‌رسد برای جلو رفتن و عقب نماندن. در تهران. در شهری که دورهم نشستن با همسایه‌ها و آش خوردن عقب ماندن است. و همان زمان را اگر می‌گذاشتی و کتاب توسعه فردی می‌خواندی آدم خفن‌تری بودی.اما گاه احساس می‌کنم خودم را میان خودم گم می‌کنم. میان تمام پرسش‌هایم...دلم می‌خواهد لحظه‌ای از هیاهوی تهران دست بکشم. از هیاهوی دانشگاه تهرانی بودن و اینکه زشت است اگر به کم راضی شوی و بهتر بود اصلا اینجا نمی‌آمدی و می‌گذاشتی یک دانشجوی هدف‌مندتر به اینجا بیاید.دلم می‌خواهد گاه از خودم دست بکشم. از فکر به اینکه چه سبک زندگی را میتوانم اتخاذ کنم؟ چگونه زندگی‌ام را مدیریت کنم که هم بتوانم به علایق هنری‌ام برسم و هم در حرفه‌ام موفق عمل کنم؟ چه نقطه ضعف‌هایی دارم که باید در صدد جبران آن برآیم. چه استعدادهایی دارم که اگر روی آن‌ها کار نکنم حیفشان کرده‌ام؟ چطور می‌توانم خودم را به یک زندگی منظم‌تر و موفق‌تر سوق بدهم؟ برای زندگی کاری‌ام و درآمدزایی چه کنم؟ یا اگر چه کسی چطور باشد و من چه کسی و چطور باشم یک رابطه خوب خواهم ساخت؟گمان می‌کنم اگر از تمام این افکار خودم را بیرون بکشم، تازه می‌توانم سما را میان این بلبشو پیدا کنم. و به این فکر کنم که تا چه حد به معیارهایم و رسیدن به آن‌ها چسبیدم. و چقدر زندگی ایده‌آلی که با تلاش میخواهم به آن برسم مرا خوشبخت خواهد کرد؟و آیا من خانه همسایه،در حال آش خوردن با آدم‌هایی دور از هیاهوی معیارهای پیچیده سبک زندگی مدرن... آرامش را بیشتر احساس نمی‌کنم؟</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 20:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثانیه‌های ریالی</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-qbjksaxqyhxh</link>
                <description>ثانیه‌ها را ارزان می‌فروشنددر دکان خوابآن‌جا نرخ‌ها به ریال استجایی که مردمان غمگین جنگ‌زده این دیار می‌توانند پول‌هایشان را خرج کنند و در نان شبشان نمانندمغازه‌های زیادی این دور و بر وجود داردناسلامتی در عصر مدرن زندگی می‌کنیممعدن تنوع‌ها...اما موج جمعیت را تنها در چند دکان خاص می‌توان یافتدر دکان آرزوها به تازگی بمب انداخته‌اندبسیاری از آرزوها زیر خرمن‌ها خاک دفن شده‌اندبعضی‌هایشان را هنوز پیدا نکرده‌اندبعضی آرزوها هم فلج زده و فلک زده و بی‌خانمانآن طرف‌تر دکان دیگری هستاسمش را نمی‌توانم بخوانمبرای رفتن به آن‌جا نیاز است تاکسی اجاره کنمتاکسی‌ها به دلارند و من بی‌پول‌تر از آنم که برای دکانی که اسمش را نمی‌دانم خودم را به این دام بیاندازمبعضی مغازه‌ها را از قبل می‌شناسمدر جوانی مشتری دائمشان بودماز آن مغازه‌ها که می‌روی پیش فروشنده ‌و می‌گویی همان همیشگی و او منظورت را از همان همیشگی می‌فهمدحس و حالی که در آن مغازه‌ها داشتم را هم فراموش کرده‌امنه آن‌که یادم رفته باشد چه احساسی را در آن‌جا تجربه کرده‌امنه...اما نمی‌دانم آن احساس را کجا گم کرده‌ام و چگونه می‌توانم دوباره آن‌ها را پیدا کنمبدون آن حس غریب و گم شده رفتن به آن دکان‌ها تنها یادآور بادبرده‌هایم استچند مغازه، آن طرف‌تر از دکان خواب هستهنوز هم به ریال هستندهنوز هم پرمشترینزدیک و در دسترساما گاها رفتن به آن‌ها هم برایم سخت استهرچه می‌گذرد بی‌رمق‌تر می‌شوم و پاهایم توانش را برای طی کردن مسافتی حتی به اندازه یک مغازه جلوتر از دست می‌دهندرفتن، انگیزه می‌خواهدانگیزه، شور و احساس می‌خواهدشور و احساس، امید می‌خواهدامید، دل خوش...سرم را گرم می‌کنم با این خزعبلاتشاید زمان برای سپری شدن صف طولانی دکان حواب راحت‌تر طی شوددر این دکان همه سر در خیالات خود دارنداین از آن صف‌ها نیست که در آن بتوانی دخترکی را ببینی که ثانیه‌های عمرش را با کتاب خواندن پر کندیا کسی که به موسیقی فاخر اهمیتی دهدیا جماعت پادکست گوش کن...یا آدم‌هایی که به سرنوشتشان و چند سال آینده فکر کننداینجا آدم‌ها یا در مغزشان زندگی می‌کنند یا در محتوای خرد شده و بی‌معنای صفحات اجتماعیاینجا هدف، بی‌هدفیستو زندگی به معنای گذران عمرو همه در صف...برای خرید ثانیه‌های ارزان از دکان خواب</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 08:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AE%D8%B4%D9%85-dret9njjsggk</link>
                <description>دارم تکرار hunger games رو میبینم. این روزها نیاز دارم به اینکه با هرراهی که شده جایی احساس همدردی کنم و خودم رو تسکین بدم. این فیلم اون حس رو در من زنده می‌کنه. منی که گیر کردم در مناطقی که برای زنده موندن باید بجنگم. روز به روز بیشتر سرکوب میشم. بیشتر می‌ترسم تا از کار کردن من قلب capital تغذیه کنه.آدم‌ها وقتی خشمگین میشن که می‌فهمن. می‌فهمن چه بلایی سرشون اومده یا داره میاد، چقدر احمق فرض می‌شن ولی کاری از دستشون برنمیاد. حتی نمی‌تونی راجع به خشمت بنویسی چون نوشته‌هات هم غیرمجاز تلقی می‌شن.حساب می‌کنم...اینکه چقدر دارن ازم بیگاری می‌کشن و پول به جیب می‌زنند در برابر اینکه اونقدر توان مالی نداشتم که دانشگاه آزاد برم و اونقدر تلاش کردم که دولتی تهران قبول بشم.سالی ۴۰۲ میلیون. حدود ۲ میلیارد و ۸۰۰. علاوه بر اون طرح. دو سال طرح که توی اون حقوق کارگری قراره بهم بدن. حساب می‌کنم اگر قرار بود یه مسئول فنی به جای نیروی طرحی بیارند سالی چند میلیون سود میشه. اگه بخوام با نرخ پارسال حساب کنم میشه سالی بیش از ۴۰۰ میلیون سود برای دانشگاه. یعنی توی دو سال بیش از ۸۰۰ میلیون.که البته خیلی بیشتر از این میشه چون هرسال فاصله حقوق مسئول فنی و نیروی طرحی بیشتر میشه. حالا دو سال قبل فارغ التحصیلی رو هم که بخوام حساب کنم میشه ساعتی ۵۰۰ هزار تومن سود بیشتر برای دانشگاه. یعنی ۷۸۰ میلیون سود بیشتر سالانه.از اینکه انقدر احمق فرض شدم حرصم میگیره...به بهونه اینکه توی دانشگاه دولتی رایگان درس خوندم انقدر پول ازم میگیرن تا مدرکم رو آزاد کنند. به این بهونه که دانشگاه خرجمون کرده. اما آیا از سال ۹۸ تا الان دانشجویی حدود ۴ میلیارد و ۴۰۰ خرجش شده؟دانشگاه رنک یک کشوره ولی ساختمون‌های خوابگاهش  انقدر فکسنی و داغونن که شهرداری گیر داده و مجبور شدن یکی از ساختمون‌ها رو تخلیه کنند. از سال ۹۸ تا الان تورم‌ها وحشتناک بوده و قیمتی که اون زمان هزینمون مثلا میکردن اصلا با الان یکی نیست ولی عدد تعهد رو با نرخ روزانه حساب می‌کنند؟من چیم غیر از یه برده که منطقه دو به دنیا اومدم و حالا تاوان اینکه توی خانواده متوسطی بودم و دولتی درس خوندم رو بدم؟ من چیم غیر از یه ماشین پولساز که تا آخرین ذره خونم میخوان ازم بمکن تا بعد بهم اجازه بدن آزاد باشم؟ من چیم غیر از یکی از قربانیان hunger games که در حد بقا در حال مبارزست برای اینکه سطحی از رفاه باورنکردنی رو برای افرادی که شانس بهتری داشتن و در جای بهتری به دنیا اومدن رو فراهم کنم؟آیا من انسانم؟ آیا حق زندگی دارم؟ آیا حق آرزو دارم؟ یا من فقط یک ابزارم؟به اسم جنگ نیروها رو کم کردن. میگن فروشمون کم شده و پول نداریم حقوق کارکنان رو بدیم. از همون بهونه‌ها که توی روت نگاه می‌کنند و احمق فرضت می‌کنند. من دارم میبینم چقدر بعد از جنگ سودشون بیشتر شده...مردم دیگه توان مالی رفتن به بیمارستان خصوصی رو ندارن و به بیمارستان‌های دولتی سرریز شدند. داروها کم‌یاب شدند و همه میان داروخانه‌ تخصصی دنبال داروهایی که کم دارند. قیمت‌ها دوبرابر شده. فکر نمی‌کنم تاحالا هیچ وقت مثل الان داروخانه سود کرده باشه ولی میگه پول ندارم و همون یه ذره حقوق نیروی طرحی رو نمیده. میگه پول ندارم و نیرو رو کم می‌کنه. اونقدر کم که وقتی می‌رسی خونه نفست نکشه که اعتراض کنی. اونقدر کم که توی ۱۲ ساعت کار یه دستشویی نرسی بری. یه ناهار نتونی بخوری.خشمم بیشتر میشه وقتی حرف از وطن‌پرستی میشه. کدوم وطن؟ وطنی که جوری باهام رفتار می‌کنه که یادم بره انسان بودن یعنی چی؟ وطنی که آرزوهام رو دونه دونه می‌کشه؟ وطنی که انقدر توش دلمرده شدم که قید تشکیل خانواده و فرزندآوری که از پایه‌ای‌ترین نیازهای انسانیه رو بزنم؟من وقتی دیگه انسان نیستم چطور معنی کلمه وطن پرستی رو درک کنم؟ من وقتی یک برده ماشینیم چطور برای ایده‌آل بجنگم؟ من وقتی ابزاریم که تولید شدم تا نهایت سواستفاده از من برده بشه چطور عشق به خاک و نوستالژی درونم باید جوونه کنه؟ من وقتی...؟</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:01:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زباله</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-skru1yu3h80n</link>
                <description>متن‌ها کم و بیش تکراریست. حرف‌ها همان حرف‌های همیشگی. اما راهی نیست جز نوشتن. نوشتن و دور انداختن.برای نوشتن حرف‌های جدید بسیار است. اما رمقی برای آن نیست. بغض گیر کرده در گلو را شاید بشود قورت داد. زندگی را شاید بشود پیش برد.اما نوشتن از این قاعده پیروی نخواهد کرد. هنر برمی‌خیزد از لرزش درونی‌ترین رگ‌های قلبت به پای هر تپش.نمی‌شود هر زمان که دلت خواست از عشق بنویسی. یا هر زمان که اراده کنی از تاریکی عمیق دنیا یا اوج امید روزها صحبت کنی.نوشتن زمان خودش را دارد. او خودش برای خودش تصمیم می‌گیرد.اگر دلش گرفته باشد، خودت هم که بکشی نمی‌توانی گوشت تلخی‌اش را نادیده بگیری.اگر بخواهد غر بزند، نمی‌توانی با امیدهای زرد حرف‌هایش را نادیده بگیری.اگر عاشق شود از عاشقی صحبت می‌کند. حتی اگر سن و سالت قد ندهد به حرف‌های نوجوان گونه‌اش.اگر شاد باشد لشگری حریفش نمی‌شود. کودکانه دنیا را بهم می‌ریزد و بیش از حد مثبت می‌اندیشد.اگر دلش گریه بخواهد، گریه می‌کند.نوشتن از دل می‌آید. بی‌زمان. بی‌مکان. بی‌منطق. خودش را به در و دیوار می‌کوبد اگر بخواهد به کاغذ بیاید. و رمضانی راه می‌اندازد اگر بخواهد روزه سکوت بگیرد...گاه که مخاطب در واقعیت گم شده باشد، تکرار می‌کند. جملات را. کلمات را. احساس را.نوشتن جای خودش و جای مخاطب فراری حرف می‌زند. آن‌قدر مونولوگ‌هایش را تکرار می‌کند تا دیالوگ خلق کند. بی‌منطق‌ترین روشی که با آن می‌تواند خودش را از شر حرف‌های ناگفته و پایان بدون نقطه نجات دهد.#نوشته</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 22:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیل تو سری خور!</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1-cem5cvhf0vwt</link>
                <description>آزادانه با تخیل خود بازی می‌کنم. فیلم‌ها، کتاب‌ها، رویاها، ترس‌ها، آرزوها و افکارم را در آغوش کلمات تسلیم می‌کنم و از گرمای دلپذیرش لذت می‌برم.چه اشکال دارد اگر در خیالاتم دنیا را به گونه‌ی دیگری بسازم؟چه اشکالی دارد گاهی من قصه‌گو باشم از دنیایی که نیست و می‌تواند بشود؟می‌گویی نمی‌شود! در دنیای تخیل حرفت جایی ندارد، او را تنها بگذار...او عاشق اغراق‌ها، شخصیت‌ها و مکان‌هایی است که زیربار واقعیت‌ها نمی‌روند. او‌ کودک است. با معصومیت کودکانه‌اش واقعیت‌ها را در جان داستان‌ها و اسطوره‌ها می‌ریزد تا تاریکی دنیای اطرافش او را بهم نریزد. او آزادانه با حقایق، آشپزی می‌کند. طعم بعضی غذاها را دوست ندارد. زمانی که وقت پختن غذاهایی می‌رسد که به طبعش خوش نمی‌آیند با لجبازی آن را بیش از حد شور یا شیرین می‌کند. بماند که گاهی این بلا را سر غذاهایی که بیش از حد دوست دارد هم می‌آورد.آن‌قدر یاغی بودن و خام بودن کودکانه‌اش را بامزه می‌دیدم که دلم نمی‌آمد حرفی به آن بزنم. گذاشتم خودش آزمون و خطا کند تا بفهمد چگونه ذوقش به بعضی غذاها و نفرتش به بعضی دیگر را مدیریت کند.سال‌ها از ممارست او می‌گذرد. اکنون دستور پخت بعضی غذاها را یاد گرفته‌ است. اما هنوز وقتی هیجان‌زده یا غمگین می‌شود دست و پای خود را گم می‌کند.درون چشمانم ناامیدی و سرزنشی فروخورده را احساس می‌کند. درون چشمانش کودک معصوم و خیال پرداز را احساس ‌می‌کنم.آه...من چه می‌کنم؟تخیل اگر در آزادی کودکانه‌اش خودش را نشان ندهد، پس کجا نشان دهد؟ نکند در دل واقعیت! نه...او برای همین اغراق‌ها به دنیا آمده بود. برای همین واکنش‌های بیش از حد. برای لحظه‌هایی که از اتفاقی ساده، داستانی تراژیک در حد مرگ می‌ساخت و از موفقیتی کوچک چشم انداز بیل گیتس را برای خود تصور می‌نمود.او برای همین آمده بود که غیرمنطقی‌ترین و شکست‌خورده‌ترین ایده‌ها را به زبان بیاورد و مادرش به ایده‌هایش بال و پر بدهد و دنیای کودکانه‌اش را تحسین کند. مگر از کودکان غیر از این انتظار دارند؟پس چشمان ناامیدت به چه زل زده‌اند؟ به تخیلات کودکی که شادمانه وظیفه‌اش را به درستی انجام می‌دهد ولی تو با توقعاتت انتظار واقع‌گرایی داری؟تخیل هیچ‌وقت به تو قول منطقی بودن، بهره‌وری داشتن در دنیای بیرون، روبرویی با واقعیات زندگی، حرف زدن از زبان یک بزرگسال و اغراق نکردن در مسائل را نداده است.او فقط آمده است که خلق کند. مکان‌ها را...زمان‌ها را...شخصیت‌ها را...جادوی سحرآمیز کلمات را...شیرین بیانی و معصومیت را...آرزوهای سرکوب‌شده انسانی را...احساسات را...ناممکن‌ها را...ناشدنی‌ها را...تخیل هیچ‌وقت قراردادی با دنیا امضا نکرده است! لطفا شکایات خود در خصوص شدنی‌ها را به سایر واحدها انتقال دهید!#وضعیت</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون فیزیک</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-nswbgfearevo</link>
                <description>توی تختم خوابیدم و مدام توی سرم قانون فیزیک پخش میشه. جسم ساکن تمایل به ساکن بودن داره و جسم متحرک تمایل به ادامه حرکت. برای اینکه جسم متحرک رو متوقف کنی باید نیرو خرج کنی. برای اینکه جسم ساکن هم به حرکت دربیاری نیازه نیرو به اون وارد کنی.پتو رو محکم‌تر دور خودم میپیچم و میگم سما پاشو. سما فقط نیروی اول. سما فقط به حرکت دربیا بقیش حل میشه‌. سما هرچقدر ساکن‌تر باشی بیشتر میخوای ساکن باشی. سما پتو رو ول کن. تخت رو ول کن. امنیت و گرماش رو ول کن.نمی‌تونم...هنوز که هنوزه گیر میکنم و انقدر صبحا این رو با خودم میگم که بالاخره یه روزی اجراییش کنم. مهم هل اوله. بعد از اینکه به حرکت بیوفتی روی دور میوفتی و انقدر انرژی نیاز نداری. بذار اونی باشی که تو سیکل حرکت کردن گیر افتاده نه توی سیکل ساکن بودن.دل بکن...دل بکن...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 15:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-synw0sp3anlr</link>
                <description>گاهی از نوشته‌های معدبانه عقم می‌گیرد. می‌خواهم روی کلمات استفراغ کنم تا کمی از خشم درونم آرام بگیرد.چه کنم هیچ‌گاه نتوانسته‌ام خودم را با ناسزاها آرام کنم. یادم می‌رود کدام ناسزاها را در جان هم دیگر بیامیزم تا تیکه‌ی جانانه‌ای به حساب بیاید و دلم خنک شود!خودم را عادت دادم به این نوشته‌ها و فریادهای گه گاهم در دل کوه. کاش می‌شد کوه‌ها را همه جا حمل کرد...کاش می‌شد بعضی از آن‌ها را گذاشت گوشه اتاقکم و هروقت وجودم را خشم فرا می‌گرفت می‌رفتم بالایشان و بدون ملاحظه‌ی اجتماع خودم را خالی می‌کردم.چه کنم؟ چه کنم که این دنیا برای رسیدگی به خواسته‌هایم بی‌اندازه مستبد و خودخواه است. او تمایل دارد همه چیز را طبق برنامه‌ای که او تعیین کرده پیش ببری و اگر درخواستش را قبول نکنی به راحتی تو را حذف می‌کند.در این باخت قدرت، خشم وجودم را می‌گیرد. در این تسلیم شدگی. در این بی‌انگیزگی محض. در این بی‌تفاوتی‌ام و دلی که دیگر برای جامعه له له نمی‌زند.کشف دنیای درونم را دوست دارم. دنیایی بدون پایان و پر رمز و راز. می‌توانی سال‌ها زندگی‌ات را با سفر در آن غنی کنی.اما گاهی خشمم در برابر این دانشمند درون‌نگر طغیان می‌کند. نگاهش که می‌کنم می‌توانم غم چهره‌اش را بفهمم. وجودم آتش می‌گیرد از تمام آن‌چه آشفته‌اش کرده است.هروقت پیشم می‌آید التماسم می‌کند گاهی هم به بیرون سر بزنم.‌ مرا می‌برد به آن‌ کوچه‌های تنگ و تاریک فقر. مرا می‌برد به آرزوهای فرو خورده‌ی جوانان. مرا می‌برد به سایه‌ی سرکوب سیاه بالای سرمان. مرا می‌برد به زباله‌دانی‌های افکار.پرتم می‌کند در تن لخت جامعه. چه وقت سکوت بود؟ چه وقت انزوا؟ چه وقت فرو بردن خشم و تماشا؟ با آرامشت و نادیده گرفتن تلخی‌ها به خودت چه چیزی را می‌خواهی ثابت کنی؟هوشت در سازگاری؟ در زنده ماندن؟ در دوام آوردن و دم نزدن؟ یا بزدلی‌ات برای تغییر؟کناره‌گیری‌ات؟تسلیم شدنت؟بزدلی‌ات...بزدلی‌ات...بزدلی‌ات...انسان ماشینی گرفتار...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 08:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لزومی نداره همه به قله برسند</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-f5soqxfcuxbp-f5soqxfcuxbp</link>
                <description>موقع کوهنوردی، همیشه سرقدم کسیه که سرعتش از همه کمتره و ته قدم کسیه که از همه سریع‌تره. این باعث میشه گروه از هم نپاشه همه با هم هماهنگ باشن.توی یکی از کتاب‌هایی که داشتم می‌خوندم، داشت از این مثال استفاده می‌کرد تا بگه اون بخشی از وجودتون که باعث میشه کل سیستم کند باشه شناسایی کنید. نقطه ضعف سیستم رو اولویت که قرار بدید و سعی کنید رفعش کنید، نظم به سیستم برمی‌گرده.ولی من داشتم به یک رویکرد دیگه فکر می‌کردم که بعضی وقت‌ها توی کوه ازش استفاده می‌کنیم. وقتی تفاوت سرعت سر قدم و ته قدم زیاد میشه، گروه به دو قسمت تقسیم میشه و هر کدوم با یک لیدر مسیر رو ادامه میدن.گروه اول که سرعتشون خیلی زیاده با لیدر اول به سمت قله میرن و گروه دوم با سرعت کمتر با لیدر دوم تا وسط مسیر میرن و وقتی کوهنوردی تموم‌ میشه، هر دو گروه لذت بردن و سر موقع به پایین رسیدند.اگه قرار بود این دو تا گروه با هم حرکت کنند تا آخر مسیر، شاید هیچ وقت گروه اول قله رو تجربه نمی‌کرد. شاید هم وقتی همه به قله برسند که خیلی زمان گذشته و ممکنه تاریک باشه و شرایط بیش از حد برای همه سخت بشه. گروه اول کلافه می‌شد از اینکه نمی‌تونست با سرعت دلخواهش حرکت کنه و گروه دوم بیش از توانش انرژی گذاشته بود.شاید به جای اینکه کندترین بخش سیستممون رو بذاریم سرقدم، بهتره برای بخش‌های کندمون یک لیدر بذاریم تا از اینکه بیش از حد ازش کار کشیده شده، بدنش کم نیاره. و برای تندترینبخش‌های وجودمون یک لیدر بذاریم تا کلافه و خسته نشه و در نهایت هم به مقصد دلخواهش نرسه.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 19:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه وجود</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-fxj49ddeaujy</link>
                <description>تلاش برای پای‌بند بودن به مدل نوشتن ادبی یا تبدیل کردن اون به یه وظیفه روزانه و شغل، کاری نیست که از دست من بربیاد.برای نوشتن باید حس کنی که باید بنویسی.باید حس کنی که دوست داری بعضی حرفات شنیده بشه و به اشتراک بذاری.دوست داری مخاطب داشته باشی.حرف از مخاطب شد...بعضی وقتا حس میکنم اگه کسی که عاشق منه از مزخرفاتی که بهم بلغور میکنم و اسمش رو نوشته می‌ذارم خوشش نیاد، چطور میتونم از ته قلبم احساس کنم بخشی از شخصیت منو پذیرفته؟یا اینکه اشتیاقی به دیدن نقاشی‌هام نداشته باشه و هیچ‌وقت ازم نپرسه این نقاشیت درباره چیه و چی باعث شد اونو بکشی؟یا هیچ وقت سعی نکنه جزئی‌ترین عناصر نقاشیم رو ببینه؟چی میشه اگه از آهنگ‌هایی که میفرستم سریع رد شه؟آهنگ‌ها با من حرف می‌زنن.خیلی...و یکی از ابراز علاقه‌های من به دوستان و نزدیکانم همیشه فرستادن اهنگ‌هاییه که خودم باهاشون احساس قرابت می‌کنم.بعضی آهنگ‌ها به قدری با من حرف می‌زنن که حس می‌کنم اگه احساسی که با اون آهنگ بهم دست میده رو روی کاغذ با نقاشی کردن پیاده نکنم در حق اون آهنگ کوتاهی کردم.چی میشه اگه آهنگی که هنگام گوش دادن بهش رقصیدن با معشوقم توی یکی از کافه‌های عاشقانه پاریس، وقتی سرم رو روی شونش گذاشتم و بارونی که به شیشه‌ها خورده تماشا میکنم، بوی قهوه رو استشمام میکنم و نور زرد فضای رقص دونفرمون رو گرم‌تر و بامحبت‌تر کرده، براش بفرستم و اون بدون واکنش خاصی ادامه‌ی حرفاش رو بزنه؟چی میشه‌ اگه بهش بگم عاشق تئاتر رفتنم، ازم نپرسه کدوم تئاتر؟و هیچ‌وقت نتونم براش تئاتری رو تعریف کنم که اونقدر تونستم با بازی بازیگران ارتباط برقرار کنم که نتونستم بعدش دربرابر میلم به خوندن بیشتر کافکا و صادق هدایت مقاومت نشون بدم.چی میشه اگه بارون بیاد و اون از خیس شدن بدش بیاد و هیچ وقت وقتی از شدت بارون همه زیر چترها پناه بردن ما دو تا دیوانه وار زیر بارون نرقصیم و ندویم و آب بارون روی زمین به لباسامون نپاشه؟چی میشه اگه براش فرضیه‌های مسخره‌ی من درآوردی در مقابل نظریه‌های روان‌شناسی ارائه بدم و اون هیچ وقت نفهمه درباره چی حرف میزنم یا راجع‌ به کاراکترهای خیالی توی ذهنم و داستان‌های فوق تخیلیم صحبت کنم و اون اشتیاقی نشون نده؟چی میشه‌ اگه یه زمان‌هایی لباس‌های آن‌شرلی طورم رو بپوشم و با رفتن به طبیعت سعی کنم جاده‌ی رویاهای آنه رو تصویرسازی کنم ولی اون به پیرهن و دامنام بگه داهاتی و حوصله بیرون اومدن از خونه و طبیعت دیدن رو نداشته باشه؟چی میشه اگه اون اپیزودهای دیالوگ باکس که حس زنده بودن کنار آدم‌ها بهم دست میده رو هنگام پیاده‌روی پخش کنم تا دوتامون باهم لذت ببریم ولی اون بعد از ده دقیقه خسته بشه و نفهمه چی این پادکست دقیقا جذابیت داره؟چی میشه اگه وقتی با تمام وجودم سعی می‌کنم به موانع توی ذهنم غلبه کنم و کارهایی رو امتحان کنم که دخترا کم سمتش میرن یا بهش اعتقاد ندارن، اون آزادی که در مسیرش دارم تلاش می‌کنم رو درک نکنه و فقط سعی کنه من رو در چارچوب‌های پذیرفته شده جامعه محدود کنه؟چی میشه اگه تلاشم برای سالم زندگی کردن و سالم بودن رو مثبت بودن بیش از حد بودن بدونه و به جای اینکه حس کنم اونم درکم میکنه مسخرم کنه که دنیا دوروزه چرا انقدر سخت میگیری؟چی میشه اگه تو کوه دلم بخواد یکم مدیتیشن کنم و سعی کنم به شکوه جزئیاتی که سهراب سپهری توی شعراش طبیعت رو توصیف میکنه به هر ذره توجه کنم ولی اون این مدل کارا رو فضایی بدونه؟چی میشه اگه بیخیال رقص معمول و آدم‌وار بشم و بدون خجالت کشیدن از جمع، کل وجودم رو رها کنم تا حتی با مسخره‌ترین حرکات، شادی و زنده بودن رو به بدنم برگردونم این کار رو دور از شأن بدونه؟چی میشه اگه آدم کتاب‌خونی نباشه و هیچ وقت نتونه نگاهام رو وقتی داره یه کتاب رو تعریف می‌کنه و نظر خودش رو دربارش میده درک کنه؟خوندن دوباره تمام چی میشه‌هام بعضی وقتا بهم حس خودخواه بودن یا سخت‌گیر و ایده‌آل بودن بیش از حد میده. وقتی میدونم هیچ‌کس دقیقا تمام این مواردو نمی‌تونه باهم داشته باشه.ولی حس میکنم هرکدوم ازینا بخشی از روحمه که میتونه جدا از دنیای فیزیکی اشتیاق منو به سمت یه نفر حفظ کنه. حس می‌کنم اون ادم مخاطب دنیای منه و وجودش رو برای من از بقیه متمایز میکنه. شاید یه بخشی از نیمه وجودم و شاید هم تمام نیمه وجودم...#نوشته</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 14:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمال سؤال</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-ypuq2d4wkhnb</link>
                <description>بارون شدیدی میاد. قبلا که آدم خوشحال‌تری بودم تا بارون می‌دیدم با سرعت برق و باد از خونه خارج میشدم. اما الان نه. حوصله راه رفتن ندارم. حوصله لباس پوشیدن. فکرها خستم میکنه و از کار می‌ندازتم. از پنجره اتاقم به بیرون نگاه می‌کنم. به بارونی که حتی در خشن‌ترین حالتش هم زیبا و آرامش‌بخشه.ساعت‌های طولانی به تماشای بیرون ایستادن توجهم رو به اطراف جلب می‌کنه. به ساختمان‌های قدیمی ولی متناسب با فضای کوچه. به نور زرد رنگ لامپی که مدام روشن و خاموش می‌شه. به خونه روبرویی که برعکس تمام خونه‌های دور و اطرافم همیشه حضور آدم‌ها رو در اون احساس می‌کنم.گاهی پسری رو میبینم که با تلفن حرف می‌زنه یا اون هم در حال تماشاست. گاهی در حال سیگار کشیدنه. مهمون‌های زیادی داره. صدای آهنگ‌هاش. رقص نوری که از خونش مشخصه. در برابر بقیه خونه‌های اطراف که ساکنانش سن بالایی دارن و اکثرا دلتنگ بچه‌های مهاجرت کردنشونن و در سکوت و خاموشی غرقن این خونه زیادی جوونه. من رو یاد تصویر گل شقایق در کوه‌های لرستان می‌ندازه. یک رنگ جیغ قرمز وسط کوه‌های فرسوده و چمن‌هایی که با تلاش خودشون رو تونستن به یک رنگ خنثی برسونن.بعضی آدم‌ها در خیابون در حال قدم زدنند. به اینکه اونقدر انگیزه دارند که پاشون رو از خونه بیرون بذارند حسودیم میشه. نگاه رهگذران می‌کنم. اینجا آدم‌ها خوش استایلند و من از نگاه کردن به آدم‌ها لذت می‌برم. دو تا خانم جوان با هم از کوچه گذر می‌کنند. بعد از اون‌ها یک خانم مسن رو می‌بینم که موهای موجی سفیدش رو انداخته بیرون و با کیسه میوه به دست به سمت خونش حرکت می‌کنه. بعد از اون یک پسر جوان می‌بینم. کوچیک‌تر از منه. شاید حدود ۱۶ سال. می‌تونم از راه رفتنش حمله غم بهش رو احساس کنم.من این احساس رو تجربه کردم. وقتایی که انقدر غم روی دوشت سنگینی می‌کنه که نمی‌تونی راه بری. کمرت خم میشه و قدم‌ها رو بزور برمیداری. اندازه پسره در گوژپشت دماغ دراز تغییر می‌کنی و زیبایی و انرژی جوانیت رو در لحظه از دست میدی. فقط قدم‌‌ها رو طی میکنی تا به مقصدت برسی. سرعت بارون بیشتر میشه و سرعت قدم‌های پسرک آهسته‌تر. بارون بیشتر و پسرک آهسته‌تر...تا جایی که می‌ایسته. بدون اینکه کاری کنه. فقط به یک نقطه خیره میشه‌ و بعد در خیسی خیابان دراز می‌کشه.فقط میبینمش. با دیدنش تخلیه میشم. می‌تونم بفهممش. یه وقت‌هایی هست که وقتی حالم بده سناریوهایی رو توی ذهنم تصور می‌کنم که می‌تونه تمام بار منفی ذهنم رو خالی کنه. مثلا سقوط. سیگار. الکل بی حد و مرز. خوابیدن زیر بارون شدید اونقدر که تا سرحد مریضی برسی. هرکاری که اونقدر تو رو به سر حد مشکلات جسمانی برسونه که دردهای روانیت رو فراموش کنی. این یه نمونه نقاشیم از وقتیه که به سقوط دختر فکر میکردم.نگاهش می‌کنم. زیر نور زرد کوچه. با بارونی که قطراتش مانند ضربه شلاق به بدنش می‌خوره و می‌تونم حس کنم با این ضربات داره دردهای روانیش رو تنبیه می‌کنه. وسط صحنه‌سازی و گذاشتن خودم جای پسرک و تحسین شجاعتشم که صدای بوق ماشین حواسم رو پرت میکنه.به صورت ممتد صدای بوق میاد ولی پسرک تکونی نمی‌خوره. راننده از ماشین میاد بیرون و سر پسرک داد می‌زنه ولی اون هیچ واکنشی نشون نمیده. نگران میشم. بارونیمو تنم می‌کنم و به بیرون از خونه میام. می‌بینم که راننده و مسافراش و راننده‌های پشت سری همه دور پسرک جمع شدن.اول علائم حیاتش رو چک کردند. زنده بود. حتی حرف می‌زد. ولی نمی‌تونست بلند شه. چهار پنج تا مرد نره غول نمی‌تونستند پسر ۱۶ ساله رو بلند کنند. انگار بدنش از جنس سنگ شده باشه. آخرش به سختی و با لغزوندن تن بیجانش وسط کوچه پسرک رو به گوشه‌ای کنار کوچه بردند. یکیشون زنگ زد به بیمارستان و به من سپرد که مراقبش باشم تا اورژانس بیاد و همشون رفتند.‌ رفتند پی زندگی پر هیاهوشون در تهران.کنار پسرک نشستم.‌ پاهام رو دراز کردم و فقط نگاهش کردم. می‌دونستم حالا حالاها باید کنارش بشینم. اورژانس توی تهران اونقدرهام اورژانس نیست! نه با این ترافیک سگی همیشگیش. باید شانس بیاری که اجل اونقدر برای مریضت عجله نداشته باشه و ترافیک تهران رو درک کنه.پسرک نفس نفس می‌زد. انگار چیزی داشت خفش می‌کرد. زد زیر گریه. گریه خستگی. نگاهم کرد و گفت خواهش می‌کنم کولم رو دربیار. دستام جون نداره خودم درش بیارم.کوله‌ای روی دوشش نبود. نمی‌دونستم چیکار کنم و منظورش چیه. منظورش استعاری بود؟ مثلا کوله‌بار غم‌هاش؟ با جدیت بیشتر بهم گفت درش نمیاری؟+ تو که روی دوشت کوله‌ای نیست. منظورت چیه؟ چیو دربیارم.خندید و زد زیر گریه و بیشتر روی زمین ولو شد. دیدم با نوک انگشتاش داره بازی می‌کنه. در خودش می‌خزید و انگار بخواد از چیزی رها بشه هی خودش رو تکون می‌داد. ترسیدم. خودمو کشیدم عقب و دعا دعا می‌کردم زودتر اورژانس برسه. هرچی بیشتر در خودش می‌خزید بیشتر سعی می‌کردم نگاش نکنم. اگه نگاه می‌کردم می‌ترسیدم و ممکن بود وسط این بارون به حال خودش ولش کنم.زیر چشمی گاهی نگاه می‌کردم ببینم چی‌کار می‌کنه. بعد از یه ربع خزیدناش رو تموم کرد و منم با احتیاط سعی کردم بهش نگاه کنم. وقتی که برگشتم دیدم یه بقچه دستشه که بند طنابش رو با نوک انگشت اشارش گرفته. بهم خندید و گفت حالا دیدی کوله داشتم.ترسیدم. من کوله‌ای ندیده بودم و نمیدونم اون بقچه‌ای که نصف قدش طول داشت و اندازه شونه‌های بزرگش عرض از کجا سبز شد! همینطور که شونه‌هاش رو ماساژ می‌داد تا از دردی که تا الان تحمل کرده راحت بشه در بقچه رو باز کرد. بقچه خالی بود. خالی خالی...و من مات و مبهوت‌تر از قبل بهش نگاه کردم.+ این رو دوشت سنگینی می‌کرد؟ این که خالیه!- تو اینو خالی میبینی؟ حجم سنگینی فضا رو نمیتونی احساس کنی؟نزدیک شدم. با احتیاط. من از ناشناخته‌ها فراریم و اعتقادی بهشون ندارم و حوصله اینکه خودم رو به دردسر بندازم ندارم. ولی نمی‌تونستم بیخیال حس کنجکاویم بشم. نزدیک بقچه شدم.-دستت رو بیار نزدیک. نترس مگه نگفتی خالیه!دستم رو بردم نزدیک. نمیتونم حسی که داشتم رو توصیف کنم. میدونستم‌ که جنسی نداره. جسم نیست. اما میتونستم فشارش رو روی دستام حس کنم. میتونستم حضورش رو درک کنم. می‌تونستم صداش رو بشنوم. یک صدای همهمه که انقدر سرسام آور بود سریع دستم رو کشیدم بیرون.+ این چیه؟- تمام سوالاتی که قراره تا ابد بی‌جواب بمونند...من حمال سوالم. سال‌هاست که با بقچه خودم سوال‌های دنیا رو حمل می‌کنم. هربار که یک شخصی سؤال مربوط به خودش رو کشف کنه بار اون سؤال از دوش من کم میشه و چیزی به این جهان اضافه میشه.+ منظورت از سوال‌های دنیا چیه؟ سؤال مربوط به شخص یعنی چی؟- در هیچ دو ذهنی در این دنیا سوالات مشابهی وجود نداره. هرکس سوالات خودش رو حمل می‌کنه و در مسیر زندگی به جواب اون سوال‌ها می‌رسه و سوالات بیشتری در دل اون خلق میشه و در طی این زنجیره اون سؤال به رقص درمیاد. از کدورت و کسلی درمیاد و بقچه من رو ترک می‌کنه. در جهان آزادانه می‌چرخه و بین افراد مختلف دست به دست میشه.میخوام از خودت مثال بزنم. از سوالی که این سال‌های دانشگاه با خودت حمل کردی. از اینکه هرمطلبی راجع به مغز می‌تونه کنجکاوی تورو برانگیزه و سوالات جدیدی توی ذهنت ایجاد کنه. مثل اون وقتی که فهمیدی مشکل اضطراب و افسردگی تو چیزی فراتر از سروتونین سادست. نشستی و انگار که داری یک کتاب رمان می‌خونی بین مقاله‌ها گشت زدی. دیدی که هرکدوم از داروهایی که الان به طور تجربی داده میشه اگر به طور شخصی‌سازی شده داده می‌شد چقدر تفاوت ایجاد می‌شد. دیدی که بین هزارن بیمار افسرده و مضطرب چقدر تفاوت مغزی وجود داره. از نوروترنسمیترهایی که ترشح میشه گرفته تا تفاوت در آناتومی مغز، شبکه‌های مغزی، تفاوت حجم سلول‌های خاکستری و...تو تمام این کارها رو انجام دادی چون این سوال سوال تو بود. اونوقت برای اینکه بفهمی فلوئوروسین رو توی رگ می‌زنند یا نه سه هفته طولش دادی! اصلا تا بیمار ازت نپرسیده بود حتی به این سوال فکر هم نمی‌کردی!رفتی و فایل فرزانه رو دیدی. یک دسته‌بندی منظم از تمام کیس‌های دارویی که توی همون داروخانه‌ای دیده بود که تو دیده بودی. اون برعکس تو سؤال داشت. به این قضیه فکر می‌کرد. وقتی یک دارویی رو دستش می‌گرفت، می‌رفت uptodate و سیر تا پیازش رو درمیورد. نمی‌ذاشت توی مغزش سوالی بی‌جواب بمونه. البته تو هم همین کار رو می‌کنی. فقط سؤال‌های مغز تو با اون فرق داره.تو میشینی توی داروخانه و به جای اینکه بین قطره‌ها سرک بکشی و سؤال دربیاری، توی طاقچه می‌گردی. بین سوال‌های خودت. دنبال کتابی می‌گردی که برات روانشناسی اجتماعی رو بازتر کنه. از دید اقتصادی صحبت کنه نه اقتصاد. از بازی‌های روانی صحبت کنه. تو حتی تو محیطی که کلی سؤال ریخته هم دنبال جواب سؤال‌های خودتی. و این تو رو تو اون سطح سواد نگه می‌داره.این روزها بقچه بار من توی ایران می‌گرده و می‌گرده. با کوله‌باری از سؤال‌های سنگین که هربار ته‌نشین‌تر میشه و کسی دنبالش نمی‌گرده. حق هم دارند. توی این اوضاع که آدم‌ها توی نون شبشون موندند کی میاد دنبال سوال‌هاش بگرده؟!متن‌ها نوشته میشه. توصیه‌های بی‌رحمانه و قاطع. که علاقه رو ول کن. واقع‌بین باش. دنبال مسیری برو که امنیت شغلی داره.شدنیه. تو رفتی. تو بالاخره و به هر سختی که شده رفتی. در حد یک داروساز متوسط رو به پایین داری فعالیت می‌کنی. پول درمیاری. اما سوال‌هات فضا رو سنگین کرده. سوال‌هات سرت رو سنگین کرده و شونه‌های من رو...با تلاش و کوشش و بدون علاقه میشه به یک جایگاهی رسید ولی نمیشه کسی شد. نه وقتی تو توی ذهنت جایی برای سوال‌های اون رشته نداری. مثلا تو ذهنت ایجاد نمیشه که فلان داروها رو دکتر برای چه تشخیصی نوشته؟ سعی می‌کنی به همون جزوه و کلیاتی که خوندی اکتفا کنی. دنبال فرمولاسیون‌های کازمتیک برای روتین پوستی‌های خفن نیستی و...تو نهایت به زور بتونی جواب اون سؤال‌ها رو حفظ کنی ولی تو خالق سوال نمیشی. تو سوال‌ها رو در اون حوزه به رقص درنمیاری. سوالی که بزور دنبال خلق کردنشی که جای پاتو توی یه رشته محکم کنی. مثل مرغی میمونه که به زور بال و پر میزنه که پرواز کنه ولی نهایت یکم میپره و دوباره به سرجای قبلیش برمی‌گرده! اما سوالی که به فلسفه وجودیت گره خورده مثل شاهینی میمونه که در آسمون به پرواز درمیاد تا جوابش رو شکار کنه.زبونم برای حرف زدن باهاش باز شد. انگار داشت از درون جریان سیال مغز من صحبت می‌کرد. از نگفته‌هام گفتم...+ در تنها روز تعطیل این هفتم نشستم و مت گالا رو دیدم. فستیوالی که احتمالا خیلیا مسخرش کنند. به دلیل تمام لباسهای عجیب و غریبی که بازیگران در اون می‌پوشند. میشه براشون سوژه خنده. ولی من دوست داشتم اونجا بودم و از نزدیک تمام اون لباس‌ها رو میدیدم. ناراحت بودم که وسطش یه کاری پیش اومد و مجبور شدم از پای تماشاش بلند شم. توی ذهنم با تک تک اون لباس‌ها داشتم کاراکتر خلق می‌کردم. چه داستان‌های فانتزی که با لباس‌هایی که می‌دیدم نمی‌شد خلق کرد...یوتیوبم پر بود از آدم‌هایی که استایل می‌کردن و داستا‌ن کاراکترهای فانتزی رو بهم پیوند می‌زدند. بعضی‌هاشون فوق العاده برام جذاب بودن مثلا داستان هادس و پرسفونه که به داستان کلاه‌دوز دیوانه گره خورده بود و از دل اون داستا‌ن‌های دیگه‌ای توی ذهن من خلق شدند. این‌ها سوال‌های منه که هرروز بیشتر و بیشتر میشه و باهاش به رقص درمیام. سوالات رو به رقص درمیارم و آزادشون می‌کنم.اما پسرک؟ این همه سوالی که داره در نطفه خفه میشه رو چیکار میشه کرد؟ همه داریم به پذیرش می‌رسیم. به اینکه سوالات ما برای همیشه مرده. مثل این خاک که بوی مرده‌ میده. اینجا دیگه نمیشه زیست کرد...جایی که زندگی جرمه چطور میشه دنبال سوال‌ها رفت؟‌- من هم نمی‌دونم...برای همین دیگه تحمل حمل بقچه سوال‌ها رو ندارم. برای همین می‌خوام زیر این بارون بخوابم و مثل تک تک سوال‌هایی که در قلب آدم‌های این سرزمین داره دفن میشه زیر این خیسی بارون دفن بشم...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>