<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Samaeism</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Samaiesm</link>
        <description>نوشتن برای جلوگیری از خفه شدن از فشار کلمات و تنفس در هوای مرده شهر.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:28:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4804180/avatar/xxapLt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Samaeism</title>
            <link>https://virgool.io/@Samaiesm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درد مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-aaiewith2fdv</link>
                <description>بعضی وقت‌ها حس می‌کنم ما در سایه نفرینی که روی سر این سرزمین افتاده بی‌تقصیر نیستیم. ما از تمام جهان می‌خوایم دردمون رو ببینند. دردمون رو درک کنند. متنفر می‌شیم از کشورها و مردمی که بی‌تفاوت از درد ما می‌گذرند. ولی ما خودمون همدلی نداریم. غیر از وقت‌هایی که فضای مجازی ما رو مجبور کنه.این روزها پست‌های زیادی از اعتراضات زنان افغان می‌بینم. فضای مجازی کاری کرده که عده‌ای (به غیر از تعداد محدودی که از ته دل اینطوری بودن) سر جو درباره این موضوع پست بذارند.‌همون افرادی که زمانی از ته دلشون می‌خواستند حتی مهاجران قانونی افغانستانی هم از کشور برند. یادمه توی گروه علوم پزشکی، گروهی که به نسبت دانشجویان باسوادی قرار دارند و انتظار میره موضوع رو متفاوت با عامه مردم ببینند وقتی یکی دو نفر می‌گفتیم که درسته افراد غیرقانونی رو از اول نباید راه می‌دادند ولی افرادی هم هستند که کاملا قانونی اومدند و شهروند محترمی هستند و حق دارند از محیط بدی که در اون قرار دارند مهاجرت کنند و چرا باید اون‌ها هم هدف قرار بدیم خودم هم افغانی خطاب قرار دادند. فقط امیدوارم همین آدم‌ها امروز ویدئوهایی که نشون بده درد زنان افغان رو درک می‌کنند اینستا پست نکنند.‌آدم‌هایی که می‌گفتند چیتگر نریم پر از افغانستانی شده من حس بدی بهم دست میده. آدم‌هایی که عامل تمام تجاوزها، تعرض‌ها و ناامنی‌های زنان در جامعه رو افغان‌ها می‌دونستند. آدم‌هایی که صرف افغانستانی بودن یک فرد رو طرد می‌کردند و نمی‌تونستند هیچ چیز دیگه‌ای در اون طرف ببینند. آدم‌هایی که وقتی از یک ایرانی مثل طناز هم که رفتار بدی داشت بدشون میومد همه جوره سعی می‌کردند افغان جلوش بدند که عامل بی‌فرهنگیش رو به ایرانی نبودنش نسبت بدند. آدم‌هایی که همین الان می‌بینم توی داروخانه هم با توهین با افغانستانی‌ها برخورد می‌کنند و پایین‌تر از خودشون میبیننشون. آدم‌هایی که کاملا یک روزی به زبان آوردند که ما نژادپرستیم و از افغانستانی‌ها بدمون میاد و عامل ناامنی و بیکاری رو به اون‌ها نسبت می‌دادند.واژه نژادپرستی که توی این زمینه همیشه برام خنده دار بوده. ما به عنوان افرادی که به آریایی بودن خودمون افتخار می‌کنیم، به اینکه از نسل کوروشیم و درک نمی‌کنیم که در اون جغرافیای وسیع زمان کوروش افغانستان هم جزوی از ایران بوده و عملا نژادپرستی حرف مسخره‌ایه.حرفی نیست. تعداد زیادی غیرقانونی بودند و واقعا عامل مشکلات زیادی که اون هم از بی در و پیکر بودن سرزمینمونه که انقدر فیلترهای مهاجرتی مناسبی نداره. ولی ما به مهاجر قانونی و شریفش هم رحم نکردیم هیچ وقت.رحم نکردیم. دردشون رو ندیدیم. نژادی تحقیرشون کردیم. ولی انتظار داریم کل دنیا با ایران همدردی کنه. درد ایران رو ببینه. درد مردم رو.‌ از اینکه مهاجرت کنیم و نسبت به خودمون نژادپرستانه برخورد بشه ناراحت میشیم. حس ناعدالتی می‌گیریم.اما ما چطور چنین انتظاری از مرفهین بی‌درد یک قاره دیگه‌ای داریم، وقتی خودمون نمی‌تونیم آدم‌هایی که هم‌مرز ما درد مشترک با ما دارند رو درک کنیم. باهاشون محترم باشیم. در برابرشون نژادپرست نباشیم مگر اینکه فضای اجتماعی ما رو وادار به وایرال کردن بیشتر چیزی کنه که قلبا درگیرش نیستیم.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 09:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازش</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%B4-yj5pxidkacoz</link>
                <description>&quot;Just cause you have rights today does not mean you will have rights tomorrow&quot;آدمی نیستم که سریع به شرایط مختلف عادت کنم. همیشه درگیر سوال‌های مختلفم. درگیر حالت‌هایی غیر الان. تو کتم نمیره که قوانین من درآوردی انسان رو با قانون طبیعت یکی کنند. تو کتم نمیره بگن زندگی همینه و برای آرامش بهتره به پذیرش برسیم.هیچ‌جای این سازش و تن دادن به هر خفتی که بتونی باهاش با آرامش روزت رو شب کنی برام پذیرفتنی نیست. چیزی که اسمش رو گذاشتیم آرامش، فقط خو کردنه. خو کردن به بدتر زندگی کردن. خو کردن به گذشتن از آرزوها. خو کردن به گذشتن از حق و حقوقی که یک روزی داشتی و دیگه نداری. خو کردن به اینکه از یک حیوان هم میتونی کم حق و حقوق‌تر باشی.حیوانی که شاید راحت‌تر از تو بتونه تحت شرایط بد مهاجرت کنه و نیازی به پرداخت غرامت و پول هنگفت نداشته باشه. حیوانی که قوانین جامعه سبک زندگیش رو بهش تحمیل نمیکنه. حیوانی که...سوالات توی ذهنم رو نمی‌تونم خاموش کنم. دوست هم ندارم خاموش کنم. اگر یادم بره رنجی که دارم میکشم رو چی؟ اگر به گذشتن حق و حقوقم عادت کنم و ازش دم نزنم چی؟ اگر دیگه به دردم نیاره چی؟اگر یک روزی به اینکه هرروز بدبخت‌تر بشم عادت کنم دیگه معلوم نیست چی بر سرمون بیارند. حالا که اعتراض می‌کنیم، حالا که می‌تونیم بنویسیم، حالا که رسانه داریم، هربار بیشتر از قبل از حقوقمون دورتر میشیم. اگر یک روزی عادت کنیم به این روند که دیگه فبها...منم بودم میگفتم اینا که به بدبختی و فلاکت عادت کردند، چرا بدبخت‌ترشون نکنیم؟ اینا که دیگه هربلایی هم سرشون میاری تو سری‌خورن پس حداقل بذار ما سود بیشتری ببریم.می‌خوام همیشه با دید شک به زندگی نگاه کنم. حتی اگر در ظاهر باعث بشه تلخی زندگی بیشتر به چشمم بیاد و سازگاری کمتری با دور و برم داشته باشم. می‌خوام توی میراث کلمات رد زمان‌هایی باشه که حقی داشتم که به مرور از من گرفته شده. دوست ندارم یک زمانی برسه که نسل بعد از من ندونند چه چیزهایی حقشون بوده و الان دیگه نیست و حتی هیچ ایده‌ای ندارند که اصلا موضوعی وجود داشته که می‌تونستند بابتش مطالبه کنند و به اسم قوانین زندگی نبیننش.کم می‌خوابم، آشفتم، از بعد از صدای تمام شلیک‌ها و موشک‌ها نمی‌تونم خواب سنگینی داشته باشم ولی نمی‌خوام هیچ کدوم رو فراموش کنم. نه فراموش می‌کنم نه دلم می‌خواد کسایی که بعد از من پا به این خطه پردردسر میذارن فراموش کنند. میخوام تا جونی در بدن دارم به تمام قوانین ساختگی بشر مشکوک باشم و توان زیر سوال بردن تک تکشون رو داشته باشم. و برای روزمرگی خودم قوانینی که بشری مثل خودم طراحیش کرده تا ازم اخاذی کنه رو فلسفه زندگیم قرار ندم.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 07:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B3%D9%88%DA%AF-s4ud1hlm4ld0</link>
                <description>نمیدونم از سوگ چندم به بعد دیگه هیچی رو احساس نکردم. احساسات برام تبدیل شد به خشم فروخورده. خشمی که گه گاهی جای نامناسب می‌زنه بیرون. دوست دارم گاهی از ته دلم گریه ‌کنم و غم تمام از دست رفته‌هام رو بخورم. اما نمی‌تونم...نه توی این حالت بقا...وقتی از نظر ذهنی انقدر توی حالت بقایی که ببر همه همراهانت هم بخوره تو مجبوری فرار کنی و فرصت سوگ نداری، چطور می‌خوای گریه کنی؟امشب هفته داییه. من اینجام توی شیفت. نتونستم شیفت رو جابجا کنم. نمی‌تونستم صددرصد کنسلش کنم و واگذار کنم چون انقدر تعداد قسط و وام و اجاره‌های زندگیم زیاده که رو ریال به ریال پولی که میگیرم باید حساب باز کنم. به چند نفر برای جابجایی رو زدم ولی نشد و نتونستم جمعه به خونه برگردم.گفتم قبلش میرم اما همون موقع استادی که ماه تا ماه نمی‌تونم پیداش کنم برای پایان‌نامه گفت جلسه بذاریم و اینطوری شد که رفتن به دیار کلا ممکن نشد. این یک هفته اما در من هیچ اتفاقی نیوفتاد و این داره می‌ترسونتم.اینکه دیگه سوگ رو احساس هم نمی‌کنم. حتی برای یک لحظه. در یک هفته گذشته در حد نیم ساعت هم حتی ذهنم به سوگی که تجربه کردم، مشغول نبود. وقتی دایی رو برای اولین بار دیدم که مریضه، ترسیدم. این سومین باریه که این اتفاق میوفته.اولین بار فوت بابابزرگ بود. سال اول دانشگاه. شب یلدا. اول قصد خونه رفتن نداشتم ولی یه حسی درونم بود که میگفت شب یلدا باید کنار خانواده بود. رفتم خونه و رفتیم دیدن بابابزرگ.برای اولین بار توی تمام اون سال‌ها وقتی ازش پرسیدیم بابا چطوری، گفت خوب نیستم. دیدیمش و رفتیم. سه ساعت بعد بلیط برگشت داشتم. توی راه اتوبوس بودم که بابابزرگ فوت کرد. تا دو سه روز بعدش بهم نگفته بودن و وقتی خواستم خودم رو به هفته برسونم، دانشگاه و امتحانات گرامیش بهم اجازه نداد.سال سوم دانشگاه شد‌. عید دیدنی رفتیم خونه دایی کوچیکه. برای اولین بار دیدم که حالش خوب نیست. مریض بود و حرف زدن هم براش سخت بود. بعد اون عید دیدنی دیگه نتونستم ببینمش...هفته قبل که رفته بودیم خونه دایی بزرگه به مامان میگفتم مامان من هربار کسی حالش خوب نیست، می‌ترسم. نمی‌تونم بدترین سناریوها رو تو ذهنم تصور نکنم. همینم شد...اول گفتن حال دایی بهتر شده ولی دووم نداشت...از سوگ اول تا آخر واکنش من هزاران هزار فرق کرده. با اینکه هرسه نفر به یه اندازه برام عزیز بودن. ولی من دیگه نتونستم...دیگه نتونستم عزادار بشم و فقط گذشتم.مثل تمام اتفاقاتی که توی این یک سال اخیر هممون تجربه کردیم. مثل سوگ برای تک تک آرزوهام. مثل سوگ برای جوونایی که رفتن‌. مثل سوگ برای کشوری که مرده...انقدر بوی مرگ دور و برم رو گرفته که دیگه حضورش رو احساس نکردم. انگار که این هم یک اتفاقی بود که افتاده بود. مثل تمام اتفاقات دیگه...ولی من باید بزور زنده می‌موندم. مثل تمام ویدئوهای انگیزشی که میگفت وقت برای غصه و افسوس و...زیاده باید بجنگی. جنگیدم. انقدر جنگیدم تا زنده بمونم که دیگه احساساتم رو یادم رفت‌.از یه جایی به بعد همه چیز شد خشم و نفهمیدم دیگه خشم چی. یک مهی دورم بود از تمام عواملی که می‌خواست منو زمین بزنه و بزور باید خودمو نگه می‌داشتم. مهه انقدر غلیظ شده که گاهی جلوی خواب رفتنم رو میگیره.وسط خواب بلند می‌شم. همش ذهنم پر از سر و صداست. اونقدر که نتونم بخوابم. پر فکرم. خستم ولی در اوج خستگی هم نمی‌تونم خوب بخوابم.ولی دیگه به خستگی نمی‌تونم فکر کنم. به خستگی سوگ‌های فراوان. سوگ‌هایی که انقدر روی هم جمع شده نمی‌دونم چقدر زمان نیاز دارم که ازش گذر کنم. شایدم زیادی زود گذر کردم نمی‌دونم. آدم وقتی وقت نداره مجبوره همه کاراش رو سریع انجام بده. حتی عزاداریش رو. انقدر سریع که یه وقت انگ بی‌مسئولیت بهش نخوره.نمیدونم تا چند بار دیگه سوگ‌ها قراره روی هم انباشته بشن و من دیگه حس نکنم. تا چندبار دیگه قراره تمام غمم تبدیل بشه به خشمی که گاها نمی‌تونم دیگه کاری براش انجام بدم.مثل تمام نمی‌دونم‌هایی که روی سرم آوار شده و من رو از آینده چیزی که الان می‌بینم می‌ترسونه. ترسیده شدم از عاقبتش. از کسی که در آینده قراره بشم. از سایه سردی که روی تنم احساس می‌کنم و آتشی که زیرخاکستره و نمی‌دونم کی قرار دامن کیا رو بگیره و چجوری. من دیگه هیچی نمیدونم...فقط می‌نویسم چون از شدت افکار توی مغزم نمی‌تونم بخوابم. نمی‌تونم عصبی نباشم. نمی‌تونم آروم بگیرم. نمی‌تونم...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 04:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنبیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AA%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87-xnprvfkdbwy7</link>
                <description>جایگاه اجتماعی بعضی وقت‌ها تنبیه محسوب میشه. مثلا وقتی بحث عشق درمیونه. دوست دوستم ازدواج کرده با مردی که از بچگی با هم بودن و دوستش داشته. خودش دکتر دندون پزشکه ولی همسرش دکتر نیست. یه لینک ناشناس گذاشته بود و آدم‌ها سوال‌های مختلف می‌پرسیدن. یک سوال رو مکرر میپرسیدن. همسرت هم دکتره؟ دانشگاه چی درس خونده؟ کدوم دانشگاه بوده؟ من همیشه دوست داشتم شوهرم دکتر بود. تو دوست نداشتی با همکلاسیات که دکترن ازدواج کنی؟ سوال‌ها داشت منم آزار می‌داد. انگار وقتی تو انتخاب کردی دکتر باشی دیگه باید توی ظاهری که مورد پسند دیگرانه زندگی کنی. انگار کل سوال آدم‌ها از تو و زندگیت میشه رتبه و دانشگاه و دکتری و...انگار تو از یه بخشی از جامعه محرومی. اگر بخوای توی انتخاب عشق جسورانه‌تر رفتار کنی کلامی آزار می‌بینی‌. مدام سوال‌پیچ میشی. سوال‌هایی که دوست نداری. توی ایران بعضا دکتر بودن هم انتخاب شخص نیست و انتخاب عاقلانه خانوادست که هوش بچشون حیف نشه و به یه جایی برسه. حالا وقتی به زور و زحمت دکتریت رو میگیری وقت اینه که برات شوهر دکتر پیدا کنن. تا تو رو با ایده‌آل‌های خودشون بسازن. حالا نتیجه زیر سوال بردن ایده‌آل‌ها سوال پیچ شدن‌هاست. توضیح‌های اضافست. جواب پس دادن‌های عاطفی برای وقتی که تصمیم میگیری توی عمق زندگی سفر کنی ولی عده زیادی در تلاشند سطح زندگی رو بهت تحمیل کنند.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 00:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه:تئاتر سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-vznem3ywlsns</link>
                <description>همیشه آرزوی این صحنه رو داشتم. صحنه‌ای که کل تئاتر به صورت رقص بازیگران به نمایش دربیاد. به صورت موزیکال و من غرق بشم توی زیبایی خلق شده.موسیقی پخش می‌شد و بازیگران زن و مرد با لباس‌های سفید بلندی که دنبالش به زمین کشیده می‌شد، ریتم موسیقی رو اجرا می‌کردند. ازاینکه انقدر اجرا عالیه احساس رضایت می‌کردم. اولین باری بود که داشتم دوستم رو با زیبایی‌های تئاتر روبرو می‌کردم و دلم نمی‌خواست با یک تئاتر بد، توی ذوقش بخوره.تقریبا نیم ساعت پایانی تئاتر بود. هردومون محو بودیم. محو بازیشون با دست‌ها، با چهره...نگاه‌هایی که انقدر حرف می‌زدن توی فرصت کوتاه تئاتر نمی‌تونستی با مغزت ترجمشون کنی و کلش رو درک کنی.دلم نمی‌خواست تموم بشه...هنوز نیاز به فرار از واقعیت داشتم. فرار از......نگاه دوستم می‌کنم. صورت اونم پر از خونه. توی سیاهی چشماش می‌تونم صورت خودمم ببینم که بهش خون پاشیده. از ترس لال شدیم. خشک شدیم سر جامون. همه خشک شدن. توی یه لحظه...تو اوج زیبایی نمایششون...کارگردان تفنگ رو برمی‌داره و به تمام بازیگران شلیک می‌کنه. این نمی‌تونه جزئی از نمایش باشه...اون هرکسی که روی صحنه بود به صورت واقعی کشت.بعد از کارگردان طراح لباس‌ها اومدند و تن مرده بازیگران رو با لباس‌های سیاه که روی اون اثر پارگی و خون دیده می‌شد، پوشاندند. گریمورها صورت مردشون رو این بار جوری آرایش می‌کردند انگار که بازیگران خون‌آشام یا زامبی هستند. یک سری هم بودن که یه سری تراشه توی مغز هرکدوم از بازیگران گذاشتند.و تمام این کارها جلوی ما تماشاچی‌ها انجام می‌شد. تماشاچیانی که برای تماشای یک تئاتر موزیکال با فضای آرام‌بخش اومده بودند. من هنوز خشکم زده بود. همیشه وقتی استرس شدیدی بهم وارد میشه، فریز می‌شم و مثل یک مرده تمام توانایی‌هام رو از دست می‌دم.چند تا از تماشاگران بعد از دیدن این صحنه، جیغ کنان کل عرض سالن نمایش رو طی می‌کنند تا به در برسند و فرار کنند، اما در قفل بود...در حال تلاش برای شکستن در بودند که با فریاد مهیب کارگردان از ترس خشکشون زد و همون‌جا متوقف شدند.تمام عوامل غیر بازیگران مرده و کارگردان صحنه نمایش رو ترک کردند. بازیگران بعد از فریاد کرکننده کارگردان شروع به خندیدن کردند. آروم آروم شبیه کودکانی که تازه راه رفتن رو یاد گرفتند به سمت تماشاچیان سمت در حرکت کردند.تماشاچیان جرئت تکون خوردن نداشتند. چون ذات کارگردان از صورت پر از خون، لباس‌های سیاه ترسناک و ذات زامبی‌وار بازیگران ترسناک‌تر بود.بازیگران چند قدم داشتند تا رسیدن به تماشاچیان دم در. کارگردان ضبطی که باهاش موسیقی تئاتر پخش می‌شد رو برداشت و یک موسیقی دلخراش پخش کرد.بعد از پخش موسیقی بازیگران که انگار برای کار با این موسیقی تمرین دیده بودند، شروع به رقصی هماهنگ کردند. و مانند ارتشی هماهنگ به تماشاچیان رسیدند. با ریتم آهنگ، دستشون رو توی محلی که شلیک خورده بودند وارد می‌کردند و دستان خونیشون رو با عشوه و همراه رقص به صورت و بدن چند تماشاچی کنار در میزدند. بدون کوچک‌ترین آسیبی...هیچ‌کس جرئت تکون خوردن یا انجام هیچ واکنشی نداره. هممون ترسیده سرجای خودمون خشکمون زده و مجبور به تماشاییم. کارگردان نگاهی به چهره‌های ترسیدمون میکنه و با خنده و صدای بلند میگه:_ یه جوری می‌ترسید انگار اولین بارتونه همچین صحنه‌ای می‌بینید!نگاه صورت خونی همدیگه می‌کنیم. معلومه اولین باریه که همچین صحنه‌ای میبینیم. ولی هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداره. کارگردان که نگاه‌های متعجبمون رو میبینه با عصبانیت یکی از لوازم توی صحنه رو می‌شکنه و با داد به سمتمون میگه:_هه...حداقل انقدر شرف داشتم که آدم‌هایی رو برای این بازی مرگ‌بار انتخاب کنم که خودشون قصد خودکشی داشتن و می‌خواستن هرچه زودتر از این بازی کثافت خودشون رو نجات بدن. من فقط یک راه بهتری جلوی روشون گذاشتم. راهی که بتونند پایان موثری توی زندگیشون داشته باشند و بعد بمیرند. اینجا کسی بدون رضایت خودش نمیمیره و تبدیل به هوش مصنوعی نمیشه.بقیه بازی‌های دنیا هم همین‌طوریه؟ همین‌قدر داوطلبانه آدم‌ها انتخاب می‌شند تا شنیع‌ترین کارهای انسانی روشون انجام بشه؟هیچ کدومتون با این مرده‌های رباتی فرق ندارید. دو ساعت اومدید با تئاتر از زندگی واقعیتون فرار کنید. هه...بهتر می‌گم دو ساعت اومدید با تئاتر میان مردگی‌تون زندگی کنید.کدومتون انتخاب کردید مثل یه مرده متحرک فقط برای نیازهای اولیتون سگ دو بزنید و یک عده انقدر پول داشته باشن که ندونند باهاش چیکار کنند؟ عده‌ای که وقتی حوصلشون سر میره تصمیم می‌گیرند با عروسک‌های خیمه شب‌بازیشون بازی کنند.شماهام چاره‌ای ندارید جز اینکه با بازیشون راه بیاید.‌ چون می‌ترسید. چون شما فقط یک مشت عروسکید ولی اونا عروسک‌گردانند. چون مثل اون‌ها قانون‌های دنیا و زندگی رو بلد نیستید.نیاز دارید بگردوننتون. برای اینکه از دنیای محدودی که توش گیر کردید بیرونتون نندازند. چون جرئت ندارید مثل عروسک‌گردان کل دنیا و تمام حقایق ترسناکش رو هضم کنید.برای خودتون ادای آدم خوب‌ها رو درمیارید ولی چشمتون رو به تمام حقایق ترسناک جهان بستید و از لاک خودتون بیرون نمی‌آید نکنه شما هم به سرنوشت تلخ اون‌ها دچار بشید. هه...نگید غیر اینه که همتون دروغ می‌گید.(با اشاره دستش از بازیگران ساخته دست خودش خواست به کنار برند و با نفرتی که هاله‌ ترسناکش کل اتاق رو برگرفته بود، یکی از تماشاچیان کنار در رو از یقه گرفت و آورد جلوی بقیمون که روی صندلی‌های سالن خشکمون زده بود.)_نگاه به این آدم نزار بکنید.‌..اول ادای آدم‌هایی رو درآورد که می‌خوان مبارزه کنند. می‌خوان منفعل نباشن. کافی بود سرش داد بزنم و حس کنه قراره به سرنوشت بازیگران دست‌سازم دچار بشه. خودش رو باخت و مثل نوکر‌های گوش به فرمان منتظر موند بهش بگم چجور رفتار کن.حاضر بود تلخی و چندشی این صحنه که بازیگران خون مرده خودشون رو به صورتش می‌زنند تماشا و تحمل کنه، ولی از ترس جونش تکون نخوره. جونی که همین الان هم حیفش کرده. همین الان هم زندگیش نکرده. همین الان هم به جز برده‌ای نبوده.(یقش رو ول می‌کنه و تماشاچی پخش زمین میشه. ضبط رو برمی‌داره و آهنگ بعدی رو بخش می‌کنه. با پخش آهنگ بعدی بازیگران با رقص زامبی‌وارشون به سمت صندلی‌ها حرکت می‌کنند و شروع به نزدیکی به تماشاچیان می‌کنند. باز هم همون کار چندش آور...از محل شلیکشون دستاشون رو خونین می‌کنند و به صورت و بدن تماشاچیان می‌کشند. کارگردان در حال تماشای صحنه‌ایه که خلق کرده. یکی از تماشاچیان طاقتش تموم میشه و زیر گریه می‌زنه. کارگردان با دیدنش عصبانی میشه‌. بازیگری که خونش رو به صورت اون تماشاچی می‌زد یک گوشه پرت می‌کنه و تماشاچی رو به سمت صحنه میاره. انقدر سریع حرکتش میده که حتی نمی‌تونه راه بره و مثل یک جسم مرده روی زمین کشیده میشه. روی یک صندلی پرتش می‌کنه و رو به اون و هممون با فریاد میگه)_هیچ‌کدومتون حق ناراحتی ندارید. هیچ‌کدومتون حق گریه یا ترسیدن ندارید. وقتی بازیگران میان سمتتون باید بخندید، فهمیدید؟! همتون باید از اینکه با خونشون رنگینتون می‌کنند لذت ببرید، فهمیدید؟!همونطور که کل عمرتون لذت بردید. همونطور که کل عمرتون آدم‌هایی رو دیدین که از بی‌پولی جون می‌دادن ولی بدون اینکه ذره‌ای اهمیت بدید، به زندگیتون با لذت ادامه دادید. همون‌طور که خبرش رو می‌شنیدید که با بعضی انسان‌ها مثل حیوون برخورد میشه ولی در کمال آرامش به زندگیتون ادامه دادید.الان هم طعم خونی که یک عمره بابتش سکوت کردید بچشید. بابتش لذت ببرید. همون‌طور که تمام عمرتون لذت بردید. همون‌طور که توی زندگی واقعیتون ترجیح دادید بیشتر از یک عروسک نباشید تا توی دنیای عروسکیتون شاد باشید ولی دربرابر تلخی دور و برتون سکوت کنید. گذاشتید ادارتون کنند تا زنده بمونید.الان هم من عروسک گردانتونم و فقط قراره وقتی زنده بمونید که بذارید من ادارتون کنم. حتی اگه خلاف حقیقت بگم رفتار کنید. الان هم باید از این خونی که به صورتتون می‌خوره لذت ببرید. این نتیجه سکوت خودتونه.(در حالی که صورتمون میلرزه هممون به سختی خنده به لبمون میاریم. دیگه بحث فقط مرگ و زندگیمون نیست. بحث حرفاییه که زده. بحث اینه که واقعا تاوان سکوتمون رو داریم پس می‌دیم...و واقعا هیچ دفاعی نداریم.کارگردان روی یکی از چارپایه‌های روی صحنه نشسته. آرنج دست‌هاش رو به پاهاش تکیه داده و سرش رو میان مشت‌های گره کردش اسیر کرده. سکوت کرده و حرفی نمی‌زنه. کف پاهاش رو به حال استرس واری تکون میده.آهنگ تموم میشه و آهنگ بعدی پخش میشه. دقیقه اول آهنگ که می‌گذره، کارگردان نگاهی به ضبط و بعدش به ما می‌کنه. با مکث کمی فکر می‌کنه و از جاش بلند میشه. این بار با نفرت کمتری نگاهمون میکنه. با اشاره دستش بازیگران دست از سرمون بر می‌دارند و صحنه نمایش رو ترک می‌کنند. الان فقط ماییم و کارگردان. ضبط رو قطع میکنه و شروع می‌کنه به صحبت کردن...)_نمایش تموم شد...هرکسی که خواست می‌تونه بره. هرکسی هم که دوست داشت می‌تونه برای نمایش‌های بعدی همکاری کنه.(به محض گفتن این حرف کارگردان اشک شوق از چشمام جاری شد. همهمه‌ شده بود و همه خوشحالیشون رو داشتن ابراز می‌کردند. کارگردان باز عصبانی شد و با دو ضربه محکم پا توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد)_زیاد خوشحالی نکنید! اینجا کلیسا نیست که به تمام گناهان هفتتون اعتراف کنید و اظهار پشیمانی کنید، بعد دست از پا درازتر به کارهای قبلتون ادامه بدید و خیال کنید باز هم بخشیده می‌شید!خون بازیگران دست‌سازم روی صورت و بدن همتون هست‌. این خونی نیست که به این راحتی با یک حموم از شرش راحت بشید...بخشی از تراشه‌‌ای که توی بدن بازیگرانم کار گذاشتم، در خون‌ها وجود داره و از طریق پوستتون تا الان جذب شده. الان بخشی از کابوس امروز رو همیشه با خودتون حمل می‌کنید و هروقت سعی کنید در موقعیت‌های زندگیتون منفعل عمل کنید، توسط تراشه اذیتتون می‌کنم و زندگی راحتی نخواهید داشت.اما کسایی که انتخاب کنند در این صحنه نمایش با من بمونند قرار نیست همچین مسئولیت سنگینی بر عهده بگیرند‌. کافیه به عنوان بازیگران تئاتر بعدی با من همراه بشند. تا زمانی که برای تئاتر بعدی آماده بشند و در صحنه تئاتر به وسیله من کشته بشند. اینطوری حتی نیاز نیست مسئولیت کشته شدنشون هم حتی گردن خودشون بندازن. یک زندگی کوتاه مدت تماما رقص با یک پایان مشخص و کم درد. یا حمل یک مسئولیت سنگین و حمل عذاب همیشگی آن تا لحظه مرگی تعیین نشده.من این صحنه رو ترک می‌کنم تا برای تصمیمتون آزادانه فکر کنید. تا فردا صبح وقت دارید. صبح فردا آموزش تئاترمون رو شروع می‌کنیم.(کارگردان به سمت در میره و در رو باز میکنه و خودش صحنه رو ترک می‌کنه. الان فقط ما موندیم‌. با روح زخمی. بدن ترسیده. بوی خونی که کم کم داریم بهش عادت می‌کنیم. حس آشفتگی میان نفس‌های تند تند و صدای معدود قدم‌هایی که جرئت تصمیم‌گیری کردن دارند.از دور راحت بنظر میاد. اگر قهرمان داستانی بودم حتما بدون تردیدی همون موقع از صحنه تئاتر می‌زدم بیرون. اما...مسئولیت زندگی به خودی خود خیلی سنگین و اذیت‌کننده است. تصور اینکه قراره بابت مسئولیتی سنگین‌تر از اون بردارم و بابتش عذاب بیشتری تحمل کنم قدم‌هام رو سست می‌کنه. منو برای یه زندگی کوتاه و راحت‌تر وسوسه می‌کنه. من هنوز برای زندگی زیادی ترسوام. زیادی...غرق افکارم بودم که با روشن‌تر شدن هوا به خودم میام. چند دقیقه وقت بیشتر برای تصمیم‌گیری ندارم. نگاهی به اطرافم میاندازم. شاید یکی دو نفر سالن رو ترک کرده باشن. همه نشسته و‌ خمیده، تسلیم سرنوشتشون شدن...نه نمی‌تونم... نمی‌تونم انقدر راحت خودمو ببازم. پاهام از مسئولیت سنگینی که قراره رو دوشم بیاد میلرزه. ولی با همان پاهای لرزان خودم رو به در می‌رسوندم.یکی از پاهام بیرون دره که با دستی که روی شونم می‌خوره برمی‌گردم. کارگردانه. خبری از نگاه‌های خشمگینش نیست. با آرامش نگاهم می‌کنه و میگه)_هنوز میتونی برگردی پیشمون. کار راحتی نیست. شجاعت می‌خواد و من از درون ذهنت هیچ‌وقت ولت نمی‌کنم اگه از حقیقت فرار کنی...(قلبم از جا داره کنده میشه. نفسم به زور بالا میاد. ولی نمیخوام برگردم. دستش رو از روی شونم برمی‌دارم و میرم...)...چند سالی از اون تئاتر کابوس‌وار می‌گذره. خیلی سعی کردم به مسئولیتم عمل کنم. بعضی وقت‌ها تونستم؛ ولی اکثر وقت‌ها از پسش برنیومدم. اون هم به پای تک تک نتونستن‌هام میومد و اذیتم می‌کرد. یه صدای کر کننده جیغ و داد و وحشت که بدون صداست در ذهنم پخش میشه.هیچ‌وقت وحشتی که اون من رو باهاش روبرو می‌کنه برام عادی نشده. هنوز می‌ترسم. هنوز هم مسئولیتم رو اونطوری که کارگردان میخواد اجرایی نکردم. ولی با ترس کنار میام. تلاش می‌کنم...من جا نمی‌زنم...نه جا نمی‌زنم...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 00:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم آش می‌خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-v8zykxla3hc4</link>
                <description>می‌رویم خانه همسایه. طبق معمول دلیلی پیدا می‌کند تا آش رشته بپزد و همه را دور هم جمع کند. دور هم می‌نشینیم. بچه‌ها در حال بازی. همه در حال آش خوردن و خندیدن. و زندگی کردن.‌وقتی می‌بینمشان دلم برای زندگی تنگ می‌شود. دلم تنگ می‌شود برای اینکه بتوانم بنشینم گوشه‌ای و وقت بگذرانم. با آرامش. بدون عذاب وجدان. بدون فکر به اینکه با هر دقیقه‌ای که از جوانی‌ام حرام خواهم کرد، چقدر از هم سن و سال‌هایم عقب خواهم افتاد.بنشینم و صرفا از روزمره بگویم و برای وقت طلایی که برای استراحت پیدا کردم، دنبال تفریح لزوما جالبی نباشم. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم یک ساعت نشستن و آش خوردن در آرامشی که همه در خانه همسایه دارند، می‌ارزد به تئاترهایی که با اضطراب تهران در هم آمیخته شده است. یا کوه رفتن‌هایی که گاه نرفتن‌هایش مرا یاد ورزش نکرده‌ام می‌اندازد و حالم را با خودم بد می‌کند.گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم در کوهی از معیارها گیر کرده‌ام که سما را تعریف می‌کند. می‌ترسم مبادا در هرکدام بد عمل کنم خودم را خورد کرده باشم. معیارهایی که ظاهر کار را حفظ می‌کند.دختری که در نقاشی خرده استعدادهایی دارد. گاه دست به قلم می‌شود. در تهران داروسازی می‌خواند. نیمچه علاقه‌هایی دارد به فیلم‌ها و کتاب‌هایی که در آن از روان و مغز صحبت می‌شود. در رقابت نفس‌گیر دانشگاه تهران بودن، قید فراتر از داروخانه را زده و دنبال مسیر شخصی‌تری می‌گردد.جایی که در آن هنرش، علاقه وافرش به مغز و افکار و هرآن‌چه در این جمجمه عجیب در حال جریان است و رشته‌ دانشگاهی‌اش را به هم پیوند بزند. شاید بخواهد به رفتن هم فکر کند. این روزها رفتن مد شده و ماندن روز به روز سخت‌تر و جانکاه‌تر می‌شود.این همهمه افکار بی‌نتیجه هم نبوده است. حالا که پایان تحصیل نزدیک است، تازه کمی دستش آمده که آن‌چه که هست کجای این دنیا را می‌تواند بگیرد. حالا تازه باید ب بسم الله را بگوید‌. از اینکه چطور سر صحبت را باز کند. چطور به پول درآوردن فکر کند. کجا زندگی کند که بتواند آن‌که هست را به معنای واقعی کلمه ابراز کند.حرف‌هایم گاه در ظاهر زیباست. از دور کوششی بنظر می‌رسد برای جلو رفتن و عقب نماندن. در تهران. در شهری که دورهم نشستن با همسایه‌ها و آش خوردن عقب ماندن است. و همان زمان را اگر می‌گذاشتی و کتاب توسعه فردی می‌خواندی آدم خفن‌تری بودی.اما گاه احساس می‌کنم خودم را میان خودم گم می‌کنم. میان تمام پرسش‌هایم...دلم می‌خواهد لحظه‌ای از هیاهوی تهران دست بکشم. از هیاهوی دانشگاه تهرانی بودن و اینکه زشت است اگر به کم راضی شوی و بهتر بود اصلا اینجا نمی‌آمدی و می‌گذاشتی یک دانشجوی هدف‌مندتر به اینجا بیاید.دلم می‌خواهد گاه از خودم دست بکشم. از فکر به اینکه چه سبک زندگی را میتوانم اتخاذ کنم؟ چگونه زندگی‌ام را مدیریت کنم که هم بتوانم به علایق هنری‌ام برسم و هم در حرفه‌ام موفق عمل کنم؟ چه نقطه ضعف‌هایی دارم که باید در صدد جبران آن برآیم. چه استعدادهایی دارم که اگر روی آن‌ها کار نکنم حیفشان کرده‌ام؟ چطور می‌توانم خودم را به یک زندگی منظم‌تر و موفق‌تر سوق بدهم؟ برای زندگی کاری‌ام و درآمدزایی چه کنم؟ یا اگر چه کسی چطور باشد و من چه کسی و چطور باشم یک رابطه خوب خواهم ساخت؟گمان می‌کنم اگر از تمام این افکار خودم را بیرون بکشم، تازه می‌توانم سما را میان این بلبشو پیدا کنم. و به این فکر کنم که تا چه حد به معیارهایم و رسیدن به آن‌ها چسبیدم. و چقدر زندگی ایده‌آلی که با تلاش میخواهم به آن برسم مرا خوشبخت خواهد کرد؟و آیا من خانه همسایه،در حال آش خوردن با آدم‌هایی دور از هیاهوی معیارهای پیچیده سبک زندگی مدرن... آرامش را بیشتر احساس نمی‌کنم؟</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 20:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثانیه‌های ریالی</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-qbjksaxqyhxh</link>
                <description>ثانیه‌ها را ارزان می‌فروشنددر دکان خوابآن‌جا نرخ‌ها به ریال استجایی که مردمان غمگین جنگ‌زده این دیار می‌توانند پول‌هایشان را خرج کنند و در نان شبشان نمانندمغازه‌های زیادی این دور و بر وجود داردناسلامتی در عصر مدرن زندگی می‌کنیممعدن تنوع‌ها...اما موج جمعیت را تنها در چند دکان خاص می‌توان یافتدر دکان آرزوها به تازگی بمب انداخته‌اندبسیاری از آرزوها زیر خرمن‌ها خاک دفن شده‌اندبعضی‌هایشان را هنوز پیدا نکرده‌اندبعضی آرزوها هم فلج زده و فلک زده و بی‌خانمانآن طرف‌تر دکان دیگری هستاسمش را نمی‌توانم بخوانمبرای رفتن به آن‌جا نیاز است تاکسی اجاره کنمتاکسی‌ها به دلارند و من بی‌پول‌تر از آنم که برای دکانی که اسمش را نمی‌دانم خودم را به این دام بیاندازمبعضی مغازه‌ها را از قبل می‌شناسمدر جوانی مشتری دائمشان بودماز آن مغازه‌ها که می‌روی پیش فروشنده ‌و می‌گویی همان همیشگی و او منظورت را از همان همیشگی می‌فهمدحس و حالی که در آن مغازه‌ها داشتم را هم فراموش کرده‌امنه آن‌که یادم رفته باشد چه احساسی را در آن‌جا تجربه کرده‌امنه...اما نمی‌دانم آن احساس را کجا گم کرده‌ام و چگونه می‌توانم دوباره آن‌ها را پیدا کنمبدون آن حس غریب و گم شده رفتن به آن دکان‌ها تنها یادآور بادبرده‌هایم استچند مغازه، آن طرف‌تر از دکان خواب هستهنوز هم به ریال هستندهنوز هم پرمشترینزدیک و در دسترساما گاها رفتن به آن‌ها هم برایم سخت استهرچه می‌گذرد بی‌رمق‌تر می‌شوم و پاهایم توانش را برای طی کردن مسافتی حتی به اندازه یک مغازه جلوتر از دست می‌دهندرفتن، انگیزه می‌خواهدانگیزه، شور و احساس می‌خواهدشور و احساس، امید می‌خواهدامید، دل خوش...سرم را گرم می‌کنم با این خزعبلاتشاید زمان برای سپری شدن صف طولانی دکان حواب راحت‌تر طی شوددر این دکان همه سر در خیالات خود دارنداین از آن صف‌ها نیست که در آن بتوانی دخترکی را ببینی که ثانیه‌های عمرش را با کتاب خواندن پر کندیا کسی که به موسیقی فاخر اهمیتی دهدیا جماعت پادکست گوش کن...یا آدم‌هایی که به سرنوشتشان و چند سال آینده فکر کننداینجا آدم‌ها یا در مغزشان زندگی می‌کنند یا در محتوای خرد شده و بی‌معنای صفحات اجتماعیاینجا هدف، بی‌هدفیستو زندگی به معنای گذران عمرو همه در صف...برای خرید ثانیه‌های ارزان از دکان خواب</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 08:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AE%D8%B4%D9%85-dret9njjsggk</link>
                <description>دارم تکرار hunger games رو میبینم. این روزها نیاز دارم به اینکه با هرراهی که شده جایی احساس همدردی کنم و خودم رو تسکین بدم. این فیلم اون حس رو در من زنده می‌کنه. منی که گیر کردم در مناطقی که برای زنده موندن باید بجنگم. روز به روز بیشتر سرکوب میشم. بیشتر می‌ترسم تا از کار کردن من قلب capital تغذیه کنه.آدم‌ها وقتی خشمگین میشن که می‌فهمن. می‌فهمن چه بلایی سرشون اومده یا داره میاد، چقدر احمق فرض می‌شن ولی کاری از دستشون برنمیاد. حتی نمی‌تونی راجع به خشمت بنویسی چون نوشته‌هات هم غیرمجاز تلقی می‌شن.حساب می‌کنم...اینکه چقدر دارن ازم بیگاری می‌کشن و پول به جیب می‌زنند در برابر اینکه اونقدر توان مالی نداشتم که دانشگاه آزاد برم و اونقدر تلاش کردم که دولتی تهران قبول بشم.سالی ۴۰۲ میلیون. حدود ۲ میلیارد و ۸۰۰. علاوه بر اون طرح. دو سال طرح که توی اون حقوق کارگری قراره بهم بدن. حساب می‌کنم اگر قرار بود یه مسئول فنی به جای نیروی طرحی بیارند سالی چند میلیون سود میشه. اگه بخوام با نرخ پارسال حساب کنم میشه سالی بیش از ۴۰۰ میلیون سود برای دانشگاه. یعنی توی دو سال بیش از ۸۰۰ میلیون.که البته خیلی بیشتر از این میشه چون هرسال فاصله حقوق مسئول فنی و نیروی طرحی بیشتر میشه. حالا دو سال قبل فارغ التحصیلی رو هم که بخوام حساب کنم میشه ساعتی ۵۰۰ هزار تومن سود بیشتر برای دانشگاه. یعنی ۷۸۰ میلیون سود بیشتر سالانه.از اینکه انقدر احمق فرض شدم حرصم میگیره...به بهونه اینکه توی دانشگاه دولتی رایگان درس خوندم انقدر پول ازم میگیرن تا مدرکم رو آزاد کنند. به این بهونه که دانشگاه خرجمون کرده. اما آیا از سال ۹۸ تا الان دانشجویی حدود ۴ میلیارد و ۴۰۰ خرجش شده؟دانشگاه رنک یک کشوره ولی ساختمون‌های خوابگاهش  انقدر فکسنی و داغونن که شهرداری گیر داده و مجبور شدن یکی از ساختمون‌ها رو تخلیه کنند. از سال ۹۸ تا الان تورم‌ها وحشتناک بوده و قیمتی که اون زمان هزینمون مثلا میکردن اصلا با الان یکی نیست ولی عدد تعهد رو با نرخ روزانه حساب می‌کنند؟من چیم غیر از یه برده که منطقه دو به دنیا اومدم و حالا تاوان اینکه توی خانواده متوسطی بودم و دولتی درس خوندم رو بدم؟ من چیم غیر از یه ماشین پولساز که تا آخرین ذره خونم میخوان ازم بمکن تا بعد بهم اجازه بدن آزاد باشم؟ من چیم غیر از یکی از قربانیان hunger games که در حد بقا در حال مبارزست برای اینکه سطحی از رفاه باورنکردنی رو برای افرادی که شانس بهتری داشتن و در جای بهتری به دنیا اومدن رو فراهم کنم؟آیا من انسانم؟ آیا حق زندگی دارم؟ آیا حق آرزو دارم؟ یا من فقط یک ابزارم؟به اسم جنگ نیروها رو کم کردن. میگن فروشمون کم شده و پول نداریم حقوق کارکنان رو بدیم. از همون بهونه‌ها که توی روت نگاه می‌کنند و احمق فرضت می‌کنند. من دارم میبینم چقدر بعد از جنگ سودشون بیشتر شده...مردم دیگه توان مالی رفتن به بیمارستان خصوصی رو ندارن و به بیمارستان‌های دولتی سرریز شدند. داروها کم‌یاب شدند و همه میان داروخانه‌ تخصصی دنبال داروهایی که کم دارند. قیمت‌ها دوبرابر شده. فکر نمی‌کنم تاحالا هیچ وقت مثل الان داروخانه سود کرده باشه ولی میگه پول ندارم و همون یه ذره حقوق نیروی طرحی رو نمیده. میگه پول ندارم و نیرو رو کم می‌کنه. اونقدر کم که وقتی می‌رسی خونه نفست نکشه که اعتراض کنی. اونقدر کم که توی ۱۲ ساعت کار یه دستشویی نرسی بری. یه ناهار نتونی بخوری.خشمم بیشتر میشه وقتی حرف از وطن‌پرستی میشه. کدوم وطن؟ وطنی که جوری باهام رفتار می‌کنه که یادم بره انسان بودن یعنی چی؟ وطنی که آرزوهام رو دونه دونه می‌کشه؟ وطنی که انقدر توش دلمرده شدم که قید تشکیل خانواده و فرزندآوری که از پایه‌ای‌ترین نیازهای انسانیه رو بزنم؟من وقتی دیگه انسان نیستم چطور معنی کلمه وطن پرستی رو درک کنم؟ من وقتی یک برده ماشینیم چطور برای ایده‌آل بجنگم؟ من وقتی ابزاریم که تولید شدم تا نهایت سواستفاده از من برده بشه چطور عشق به خاک و نوستالژی درونم باید جوونه کنه؟ من وقتی...؟</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:01:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زباله</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-skru1yu3h80n</link>
                <description>متن‌ها کم و بیش تکراریست. حرف‌ها همان حرف‌های همیشگی. اما راهی نیست جز نوشتن. نوشتن و دور انداختن.برای نوشتن حرف‌های جدید بسیار است. اما رمقی برای آن نیست. بغض گیر کرده در گلو را شاید بشود قورت داد. زندگی را شاید بشود پیش برد.اما نوشتن از این قاعده پیروی نخواهد کرد. هنر برمی‌خیزد از لرزش درونی‌ترین رگ‌های قلبت به پای هر تپش.نمی‌شود هر زمان که دلت خواست از عشق بنویسی. یا هر زمان که اراده کنی از تاریکی عمیق دنیا یا اوج امید روزها صحبت کنی.نوشتن زمان خودش را دارد. او خودش برای خودش تصمیم می‌گیرد.اگر دلش گرفته باشد، خودت هم که بکشی نمی‌توانی گوشت تلخی‌اش را نادیده بگیری.اگر بخواهد غر بزند، نمی‌توانی با امیدهای زرد حرف‌هایش را نادیده بگیری.اگر عاشق شود از عاشقی صحبت می‌کند. حتی اگر سن و سالت قد ندهد به حرف‌های نوجوان گونه‌اش.اگر شاد باشد لشگری حریفش نمی‌شود. کودکانه دنیا را بهم می‌ریزد و بیش از حد مثبت می‌اندیشد.اگر دلش گریه بخواهد، گریه می‌کند.نوشتن از دل می‌آید. بی‌زمان. بی‌مکان. بی‌منطق. خودش را به در و دیوار می‌کوبد اگر بخواهد به کاغذ بیاید. و رمضانی راه می‌اندازد اگر بخواهد روزه سکوت بگیرد...گاه که مخاطب در واقعیت گم شده باشد، تکرار می‌کند. جملات را. کلمات را. احساس را.نوشتن جای خودش و جای مخاطب فراری حرف می‌زند. آن‌قدر مونولوگ‌هایش را تکرار می‌کند تا دیالوگ خلق کند. بی‌منطق‌ترین روشی که با آن می‌تواند خودش را از شر حرف‌های ناگفته و پایان بدون نقطه نجات دهد.#نوشته</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 22:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیل تو سری خور!</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1-cem5cvhf0vwt</link>
                <description>آزادانه با تخیل خود بازی می‌کنم. فیلم‌ها، کتاب‌ها، رویاها، ترس‌ها، آرزوها و افکارم را در آغوش کلمات تسلیم می‌کنم و از گرمای دلپذیرش لذت می‌برم.چه اشکال دارد اگر در خیالاتم دنیا را به گونه‌ی دیگری بسازم؟چه اشکالی دارد گاهی من قصه‌گو باشم از دنیایی که نیست و می‌تواند بشود؟می‌گویی نمی‌شود! در دنیای تخیل حرفت جایی ندارد، او را تنها بگذار...او عاشق اغراق‌ها، شخصیت‌ها و مکان‌هایی است که زیربار واقعیت‌ها نمی‌روند. او‌ کودک است. با معصومیت کودکانه‌اش واقعیت‌ها را در جان داستان‌ها و اسطوره‌ها می‌ریزد تا تاریکی دنیای اطرافش او را بهم نریزد. او آزادانه با حقایق، آشپزی می‌کند. طعم بعضی غذاها را دوست ندارد. زمانی که وقت پختن غذاهایی می‌رسد که به طبعش خوش نمی‌آیند با لجبازی آن را بیش از حد شور یا شیرین می‌کند. بماند که گاهی این بلا را سر غذاهایی که بیش از حد دوست دارد هم می‌آورد.آن‌قدر یاغی بودن و خام بودن کودکانه‌اش را بامزه می‌دیدم که دلم نمی‌آمد حرفی به آن بزنم. گذاشتم خودش آزمون و خطا کند تا بفهمد چگونه ذوقش به بعضی غذاها و نفرتش به بعضی دیگر را مدیریت کند.سال‌ها از ممارست او می‌گذرد. اکنون دستور پخت بعضی غذاها را یاد گرفته‌ است. اما هنوز وقتی هیجان‌زده یا غمگین می‌شود دست و پای خود را گم می‌کند.درون چشمانم ناامیدی و سرزنشی فروخورده را احساس می‌کند. درون چشمانش کودک معصوم و خیال پرداز را احساس ‌می‌کنم.آه...من چه می‌کنم؟تخیل اگر در آزادی کودکانه‌اش خودش را نشان ندهد، پس کجا نشان دهد؟ نکند در دل واقعیت! نه...او برای همین اغراق‌ها به دنیا آمده بود. برای همین واکنش‌های بیش از حد. برای لحظه‌هایی که از اتفاقی ساده، داستانی تراژیک در حد مرگ می‌ساخت و از موفقیتی کوچک چشم انداز بیل گیتس را برای خود تصور می‌نمود.او برای همین آمده بود که غیرمنطقی‌ترین و شکست‌خورده‌ترین ایده‌ها را به زبان بیاورد و مادرش به ایده‌هایش بال و پر بدهد و دنیای کودکانه‌اش را تحسین کند. مگر از کودکان غیر از این انتظار دارند؟پس چشمان ناامیدت به چه زل زده‌اند؟ به تخیلات کودکی که شادمانه وظیفه‌اش را به درستی انجام می‌دهد ولی تو با توقعاتت انتظار واقع‌گرایی داری؟تخیل هیچ‌وقت به تو قول منطقی بودن، بهره‌وری داشتن در دنیای بیرون، روبرویی با واقعیات زندگی، حرف زدن از زبان یک بزرگسال و اغراق نکردن در مسائل را نداده است.او فقط آمده است که خلق کند. مکان‌ها را...زمان‌ها را...شخصیت‌ها را...جادوی سحرآمیز کلمات را...شیرین بیانی و معصومیت را...آرزوهای سرکوب‌شده انسانی را...احساسات را...ناممکن‌ها را...ناشدنی‌ها را...تخیل هیچ‌وقت قراردادی با دنیا امضا نکرده است! لطفا شکایات خود در خصوص شدنی‌ها را به سایر واحدها انتقال دهید!#وضعیت</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون فیزیک</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-nswbgfearevo</link>
                <description>توی تختم خوابیدم و مدام توی سرم قانون فیزیک پخش میشه. جسم ساکن تمایل به ساکن بودن داره و جسم متحرک تمایل به ادامه حرکت. برای اینکه جسم متحرک رو متوقف کنی باید نیرو خرج کنی. برای اینکه جسم ساکن هم به حرکت دربیاری نیازه نیرو به اون وارد کنی.پتو رو محکم‌تر دور خودم میپیچم و میگم سما پاشو. سما فقط نیروی اول. سما فقط به حرکت دربیا بقیش حل میشه‌. سما هرچقدر ساکن‌تر باشی بیشتر میخوای ساکن باشی. سما پتو رو ول کن. تخت رو ول کن. امنیت و گرماش رو ول کن.نمی‌تونم...هنوز که هنوزه گیر میکنم و انقدر صبحا این رو با خودم میگم که بالاخره یه روزی اجراییش کنم. مهم هل اوله. بعد از اینکه به حرکت بیوفتی روی دور میوفتی و انقدر انرژی نیاز نداری. بذار اونی باشی که تو سیکل حرکت کردن گیر افتاده نه توی سیکل ساکن بودن.دل بکن...دل بکن...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 15:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-synw0sp3anlr</link>
                <description>گاهی از نوشته‌های معدبانه عقم می‌گیرد. می‌خواهم روی کلمات استفراغ کنم تا کمی از خشم درونم آرام بگیرد.چه کنم هیچ‌گاه نتوانسته‌ام خودم را با ناسزاها آرام کنم. یادم می‌رود کدام ناسزاها را در جان هم دیگر بیامیزم تا تیکه‌ی جانانه‌ای به حساب بیاید و دلم خنک شود!خودم را عادت دادم به این نوشته‌ها و فریادهای گه گاهم در دل کوه. کاش می‌شد کوه‌ها را همه جا حمل کرد...کاش می‌شد بعضی از آن‌ها را گذاشت گوشه اتاقکم و هروقت وجودم را خشم فرا می‌گرفت می‌رفتم بالایشان و بدون ملاحظه‌ی اجتماع خودم را خالی می‌کردم.چه کنم؟ چه کنم که این دنیا برای رسیدگی به خواسته‌هایم بی‌اندازه مستبد و خودخواه است. او تمایل دارد همه چیز را طبق برنامه‌ای که او تعیین کرده پیش ببری و اگر درخواستش را قبول نکنی به راحتی تو را حذف می‌کند.در این باخت قدرت، خشم وجودم را می‌گیرد. در این تسلیم شدگی. در این بی‌انگیزگی محض. در این بی‌تفاوتی‌ام و دلی که دیگر برای جامعه له له نمی‌زند.کشف دنیای درونم را دوست دارم. دنیایی بدون پایان و پر رمز و راز. می‌توانی سال‌ها زندگی‌ات را با سفر در آن غنی کنی.اما گاهی خشمم در برابر این دانشمند درون‌نگر طغیان می‌کند. نگاهش که می‌کنم می‌توانم غم چهره‌اش را بفهمم. وجودم آتش می‌گیرد از تمام آن‌چه آشفته‌اش کرده است.هروقت پیشم می‌آید التماسم می‌کند گاهی هم به بیرون سر بزنم.‌ مرا می‌برد به آن‌ کوچه‌های تنگ و تاریک فقر. مرا می‌برد به آرزوهای فرو خورده‌ی جوانان. مرا می‌برد به سایه‌ی سرکوب سیاه بالای سرمان. مرا می‌برد به زباله‌دانی‌های افکار.پرتم می‌کند در تن لخت جامعه. چه وقت سکوت بود؟ چه وقت انزوا؟ چه وقت فرو بردن خشم و تماشا؟ با آرامشت و نادیده گرفتن تلخی‌ها به خودت چه چیزی را می‌خواهی ثابت کنی؟هوشت در سازگاری؟ در زنده ماندن؟ در دوام آوردن و دم نزدن؟ یا بزدلی‌ات برای تغییر؟کناره‌گیری‌ات؟تسلیم شدنت؟بزدلی‌ات...بزدلی‌ات...بزدلی‌ات...انسان ماشینی گرفتار...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 08:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لزومی نداره همه به قله برسند</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-f5soqxfcuxbp-f5soqxfcuxbp</link>
                <description>موقع کوهنوردی، همیشه سرقدم کسیه که سرعتش از همه کمتره و ته قدم کسیه که از همه سریع‌تره. این باعث میشه گروه از هم نپاشه همه با هم هماهنگ باشن.توی یکی از کتاب‌هایی که داشتم می‌خوندم، داشت از این مثال استفاده می‌کرد تا بگه اون بخشی از وجودتون که باعث میشه کل سیستم کند باشه شناسایی کنید. نقطه ضعف سیستم رو اولویت که قرار بدید و سعی کنید رفعش کنید، نظم به سیستم برمی‌گرده.ولی من داشتم به یک رویکرد دیگه فکر می‌کردم که بعضی وقت‌ها توی کوه ازش استفاده می‌کنیم. وقتی تفاوت سرعت سر قدم و ته قدم زیاد میشه، گروه به دو قسمت تقسیم میشه و هر کدوم با یک لیدر مسیر رو ادامه میدن.گروه اول که سرعتشون خیلی زیاده با لیدر اول به سمت قله میرن و گروه دوم با سرعت کمتر با لیدر دوم تا وسط مسیر میرن و وقتی کوهنوردی تموم‌ میشه، هر دو گروه لذت بردن و سر موقع به پایین رسیدند.اگه قرار بود این دو تا گروه با هم حرکت کنند تا آخر مسیر، شاید هیچ وقت گروه اول قله رو تجربه نمی‌کرد. شاید هم وقتی همه به قله برسند که خیلی زمان گذشته و ممکنه تاریک باشه و شرایط بیش از حد برای همه سخت بشه. گروه اول کلافه می‌شد از اینکه نمی‌تونست با سرعت دلخواهش حرکت کنه و گروه دوم بیش از توانش انرژی گذاشته بود.شاید به جای اینکه کندترین بخش سیستممون رو بذاریم سرقدم، بهتره برای بخش‌های کندمون یک لیدر بذاریم تا از اینکه بیش از حد ازش کار کشیده شده، بدنش کم نیاره. و برای تندترینبخش‌های وجودمون یک لیدر بذاریم تا کلافه و خسته نشه و در نهایت هم به مقصد دلخواهش نرسه.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 19:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه وجود</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-fxj49ddeaujy</link>
                <description>تلاش برای پای‌بند بودن به مدل نوشتن ادبی یا تبدیل کردن اون به یه وظیفه روزانه و شغل، کاری نیست که از دست من بربیاد.برای نوشتن باید حس کنی که باید بنویسی.باید حس کنی که دوست داری بعضی حرفات شنیده بشه و به اشتراک بذاری.دوست داری مخاطب داشته باشی.حرف از مخاطب شد...بعضی وقتا حس میکنم اگه کسی که عاشق منه از مزخرفاتی که بهم بلغور میکنم و اسمش رو نوشته می‌ذارم خوشش نیاد، چطور میتونم از ته قلبم احساس کنم بخشی از شخصیت منو پذیرفته؟یا اینکه اشتیاقی به دیدن نقاشی‌هام نداشته باشه و هیچ‌وقت ازم نپرسه این نقاشیت درباره چیه و چی باعث شد اونو بکشی؟یا هیچ وقت سعی نکنه جزئی‌ترین عناصر نقاشیم رو ببینه؟چی میشه اگه از آهنگ‌هایی که میفرستم سریع رد شه؟آهنگ‌ها با من حرف می‌زنن.خیلی...و یکی از ابراز علاقه‌های من به دوستان و نزدیکانم همیشه فرستادن اهنگ‌هاییه که خودم باهاشون احساس قرابت می‌کنم.بعضی آهنگ‌ها به قدری با من حرف می‌زنن که حس می‌کنم اگه احساسی که با اون آهنگ بهم دست میده رو روی کاغذ با نقاشی کردن پیاده نکنم در حق اون آهنگ کوتاهی کردم.چی میشه اگه آهنگی که هنگام گوش دادن بهش رقصیدن با معشوقم توی یکی از کافه‌های عاشقانه پاریس، وقتی سرم رو روی شونش گذاشتم و بارونی که به شیشه‌ها خورده تماشا میکنم، بوی قهوه رو استشمام میکنم و نور زرد فضای رقص دونفرمون رو گرم‌تر و بامحبت‌تر کرده، براش بفرستم و اون بدون واکنش خاصی ادامه‌ی حرفاش رو بزنه؟چی میشه‌ اگه بهش بگم عاشق تئاتر رفتنم، ازم نپرسه کدوم تئاتر؟و هیچ‌وقت نتونم براش تئاتری رو تعریف کنم که اونقدر تونستم با بازی بازیگران ارتباط برقرار کنم که نتونستم بعدش دربرابر میلم به خوندن بیشتر کافکا و صادق هدایت مقاومت نشون بدم.چی میشه اگه بارون بیاد و اون از خیس شدن بدش بیاد و هیچ وقت وقتی از شدت بارون همه زیر چترها پناه بردن ما دو تا دیوانه وار زیر بارون نرقصیم و ندویم و آب بارون روی زمین به لباسامون نپاشه؟چی میشه اگه براش فرضیه‌های مسخره‌ی من درآوردی در مقابل نظریه‌های روان‌شناسی ارائه بدم و اون هیچ وقت نفهمه درباره چی حرف میزنم یا راجع‌ به کاراکترهای خیالی توی ذهنم و داستان‌های فوق تخیلیم صحبت کنم و اون اشتیاقی نشون نده؟چی میشه‌ اگه یه زمان‌هایی لباس‌های آن‌شرلی طورم رو بپوشم و با رفتن به طبیعت سعی کنم جاده‌ی رویاهای آنه رو تصویرسازی کنم ولی اون به پیرهن و دامنام بگه داهاتی و حوصله بیرون اومدن از خونه و طبیعت دیدن رو نداشته باشه؟چی میشه اگه اون اپیزودهای دیالوگ باکس که حس زنده بودن کنار آدم‌ها بهم دست میده رو هنگام پیاده‌روی پخش کنم تا دوتامون باهم لذت ببریم ولی اون بعد از ده دقیقه خسته بشه و نفهمه چی این پادکست دقیقا جذابیت داره؟چی میشه اگه وقتی با تمام وجودم سعی می‌کنم به موانع توی ذهنم غلبه کنم و کارهایی رو امتحان کنم که دخترا کم سمتش میرن یا بهش اعتقاد ندارن، اون آزادی که در مسیرش دارم تلاش می‌کنم رو درک نکنه و فقط سعی کنه من رو در چارچوب‌های پذیرفته شده جامعه محدود کنه؟چی میشه اگه تلاشم برای سالم زندگی کردن و سالم بودن رو مثبت بودن بیش از حد بودن بدونه و به جای اینکه حس کنم اونم درکم میکنه مسخرم کنه که دنیا دوروزه چرا انقدر سخت میگیری؟چی میشه اگه تو کوه دلم بخواد یکم مدیتیشن کنم و سعی کنم به شکوه جزئیاتی که سهراب سپهری توی شعراش طبیعت رو توصیف میکنه به هر ذره توجه کنم ولی اون این مدل کارا رو فضایی بدونه؟چی میشه اگه بیخیال رقص معمول و آدم‌وار بشم و بدون خجالت کشیدن از جمع، کل وجودم رو رها کنم تا حتی با مسخره‌ترین حرکات، شادی و زنده بودن رو به بدنم برگردونم این کار رو دور از شأن بدونه؟چی میشه اگه آدم کتاب‌خونی نباشه و هیچ وقت نتونه نگاهام رو وقتی داره یه کتاب رو تعریف می‌کنه و نظر خودش رو دربارش میده درک کنه؟خوندن دوباره تمام چی میشه‌هام بعضی وقتا بهم حس خودخواه بودن یا سخت‌گیر و ایده‌آل بودن بیش از حد میده. وقتی میدونم هیچ‌کس دقیقا تمام این مواردو نمی‌تونه باهم داشته باشه.ولی حس میکنم هرکدوم ازینا بخشی از روحمه که میتونه جدا از دنیای فیزیکی اشتیاق منو به سمت یه نفر حفظ کنه. حس می‌کنم اون ادم مخاطب دنیای منه و وجودش رو برای من از بقیه متمایز میکنه. شاید یه بخشی از نیمه وجودم و شاید هم تمام نیمه وجودم...#نوشته</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 14:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمال سؤال</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-ypuq2d4wkhnb</link>
                <description>بارون شدیدی میاد. قبلا که آدم خوشحال‌تری بودم تا بارون می‌دیدم با سرعت برق و باد از خونه خارج میشدم. اما الان نه. حوصله راه رفتن ندارم. حوصله لباس پوشیدن. فکرها خستم میکنه و از کار می‌ندازتم. از پنجره اتاقم به بیرون نگاه می‌کنم. به بارونی که حتی در خشن‌ترین حالتش هم زیبا و آرامش‌بخشه.ساعت‌های طولانی به تماشای بیرون ایستادن توجهم رو به اطراف جلب می‌کنه. به ساختمان‌های قدیمی ولی متناسب با فضای کوچه. به نور زرد رنگ لامپی که مدام روشن و خاموش می‌شه. به خونه روبرویی که برعکس تمام خونه‌های دور و اطرافم همیشه حضور آدم‌ها رو در اون احساس می‌کنم.گاهی پسری رو میبینم که با تلفن حرف می‌زنه یا اون هم در حال تماشاست. گاهی در حال سیگار کشیدنه. مهمون‌های زیادی داره. صدای آهنگ‌هاش. رقص نوری که از خونش مشخصه. در برابر بقیه خونه‌های اطراف که ساکنانش سن بالایی دارن و اکثرا دلتنگ بچه‌های مهاجرت کردنشونن و در سکوت و خاموشی غرقن این خونه زیادی جوونه. من رو یاد تصویر گل شقایق در کوه‌های لرستان می‌ندازه. یک رنگ جیغ قرمز وسط کوه‌های فرسوده و چمن‌هایی که با تلاش خودشون رو تونستن به یک رنگ خنثی برسونن.بعضی آدم‌ها در خیابون در حال قدم زدنند. به اینکه اونقدر انگیزه دارند که پاشون رو از خونه بیرون بذارند حسودیم میشه. نگاه رهگذران می‌کنم. اینجا آدم‌ها خوش استایلند و من از نگاه کردن به آدم‌ها لذت می‌برم. دو تا خانم جوان با هم از کوچه گذر می‌کنند. بعد از اون‌ها یک خانم مسن رو می‌بینم که موهای موجی سفیدش رو انداخته بیرون و با کیسه میوه به دست به سمت خونش حرکت می‌کنه. بعد از اون یک پسر جوان می‌بینم. کوچیک‌تر از منه. شاید حدود ۱۶ سال. می‌تونم از راه رفتنش حمله غم بهش رو احساس کنم.من این احساس رو تجربه کردم. وقتایی که انقدر غم روی دوشت سنگینی می‌کنه که نمی‌تونی راه بری. کمرت خم میشه و قدم‌ها رو بزور برمیداری. اندازه پسره در گوژپشت دماغ دراز تغییر می‌کنی و زیبایی و انرژی جوانیت رو در لحظه از دست میدی. فقط قدم‌‌ها رو طی میکنی تا به مقصدت برسی. سرعت بارون بیشتر میشه و سرعت قدم‌های پسرک آهسته‌تر. بارون بیشتر و پسرک آهسته‌تر...تا جایی که می‌ایسته. بدون اینکه کاری کنه. فقط به یک نقطه خیره میشه‌ و بعد در خیسی خیابان دراز می‌کشه.فقط میبینمش. با دیدنش تخلیه میشم. می‌تونم بفهممش. یه وقت‌هایی هست که وقتی حالم بده سناریوهایی رو توی ذهنم تصور می‌کنم که می‌تونه تمام بار منفی ذهنم رو خالی کنه. مثلا سقوط. سیگار. الکل بی حد و مرز. خوابیدن زیر بارون شدید اونقدر که تا سرحد مریضی برسی. هرکاری که اونقدر تو رو به سر حد مشکلات جسمانی برسونه که دردهای روانیت رو فراموش کنی. این یه نمونه نقاشیم از وقتیه که به سقوط دختر فکر میکردم.نگاهش می‌کنم. زیر نور زرد کوچه. با بارونی که قطراتش مانند ضربه شلاق به بدنش می‌خوره و می‌تونم حس کنم با این ضربات داره دردهای روانیش رو تنبیه می‌کنه. وسط صحنه‌سازی و گذاشتن خودم جای پسرک و تحسین شجاعتشم که صدای بوق ماشین حواسم رو پرت میکنه.به صورت ممتد صدای بوق میاد ولی پسرک تکونی نمی‌خوره. راننده از ماشین میاد بیرون و سر پسرک داد می‌زنه ولی اون هیچ واکنشی نشون نمیده. نگران میشم. بارونیمو تنم می‌کنم و به بیرون از خونه میام. می‌بینم که راننده و مسافراش و راننده‌های پشت سری همه دور پسرک جمع شدن.اول علائم حیاتش رو چک کردند. زنده بود. حتی حرف می‌زد. ولی نمی‌تونست بلند شه. چهار پنج تا مرد نره غول نمی‌تونستند پسر ۱۶ ساله رو بلند کنند. انگار بدنش از جنس سنگ شده باشه. آخرش به سختی و با لغزوندن تن بیجانش وسط کوچه پسرک رو به گوشه‌ای کنار کوچه بردند. یکیشون زنگ زد به بیمارستان و به من سپرد که مراقبش باشم تا اورژانس بیاد و همشون رفتند.‌ رفتند پی زندگی پر هیاهوشون در تهران.کنار پسرک نشستم.‌ پاهام رو دراز کردم و فقط نگاهش کردم. می‌دونستم حالا حالاها باید کنارش بشینم. اورژانس توی تهران اونقدرهام اورژانس نیست! نه با این ترافیک سگی همیشگیش. باید شانس بیاری که اجل اونقدر برای مریضت عجله نداشته باشه و ترافیک تهران رو درک کنه.پسرک نفس نفس می‌زد. انگار چیزی داشت خفش می‌کرد. زد زیر گریه. گریه خستگی. نگاهم کرد و گفت خواهش می‌کنم کولم رو دربیار. دستام جون نداره خودم درش بیارم.کوله‌ای روی دوشش نبود. نمی‌دونستم چیکار کنم و منظورش چیه. منظورش استعاری بود؟ مثلا کوله‌بار غم‌هاش؟ با جدیت بیشتر بهم گفت درش نمیاری؟+ تو که روی دوشت کوله‌ای نیست. منظورت چیه؟ چیو دربیارم.خندید و زد زیر گریه و بیشتر روی زمین ولو شد. دیدم با نوک انگشتاش داره بازی می‌کنه. در خودش می‌خزید و انگار بخواد از چیزی رها بشه هی خودش رو تکون می‌داد. ترسیدم. خودمو کشیدم عقب و دعا دعا می‌کردم زودتر اورژانس برسه. هرچی بیشتر در خودش می‌خزید بیشتر سعی می‌کردم نگاش نکنم. اگه نگاه می‌کردم می‌ترسیدم و ممکن بود وسط این بارون به حال خودش ولش کنم.زیر چشمی گاهی نگاه می‌کردم ببینم چی‌کار می‌کنه. بعد از یه ربع خزیدناش رو تموم کرد و منم با احتیاط سعی کردم بهش نگاه کنم. وقتی که برگشتم دیدم یه بقچه دستشه که بند طنابش رو با نوک انگشت اشارش گرفته. بهم خندید و گفت حالا دیدی کوله داشتم.ترسیدم. من کوله‌ای ندیده بودم و نمیدونم اون بقچه‌ای که نصف قدش طول داشت و اندازه شونه‌های بزرگش عرض از کجا سبز شد! همینطور که شونه‌هاش رو ماساژ می‌داد تا از دردی که تا الان تحمل کرده راحت بشه در بقچه رو باز کرد. بقچه خالی بود. خالی خالی...و من مات و مبهوت‌تر از قبل بهش نگاه کردم.+ این رو دوشت سنگینی می‌کرد؟ این که خالیه!- تو اینو خالی میبینی؟ حجم سنگینی فضا رو نمیتونی احساس کنی؟نزدیک شدم. با احتیاط. من از ناشناخته‌ها فراریم و اعتقادی بهشون ندارم و حوصله اینکه خودم رو به دردسر بندازم ندارم. ولی نمی‌تونستم بیخیال حس کنجکاویم بشم. نزدیک بقچه شدم.-دستت رو بیار نزدیک. نترس مگه نگفتی خالیه!دستم رو بردم نزدیک. نمیتونم حسی که داشتم رو توصیف کنم. میدونستم‌ که جنسی نداره. جسم نیست. اما میتونستم فشارش رو روی دستام حس کنم. میتونستم حضورش رو درک کنم. می‌تونستم صداش رو بشنوم. یک صدای همهمه که انقدر سرسام آور بود سریع دستم رو کشیدم بیرون.+ این چیه؟- تمام سوالاتی که قراره تا ابد بی‌جواب بمونند...من حمال سوالم. سال‌هاست که با بقچه خودم سوال‌های دنیا رو حمل می‌کنم. هربار که یک شخصی سؤال مربوط به خودش رو کشف کنه بار اون سؤال از دوش من کم میشه و چیزی به این جهان اضافه میشه.+ منظورت از سوال‌های دنیا چیه؟ سؤال مربوط به شخص یعنی چی؟- در هیچ دو ذهنی در این دنیا سوالات مشابهی وجود نداره. هرکس سوالات خودش رو حمل می‌کنه و در مسیر زندگی به جواب اون سوال‌ها می‌رسه و سوالات بیشتری در دل اون خلق میشه و در طی این زنجیره اون سؤال به رقص درمیاد. از کدورت و کسلی درمیاد و بقچه من رو ترک می‌کنه. در جهان آزادانه می‌چرخه و بین افراد مختلف دست به دست میشه.میخوام از خودت مثال بزنم. از سوالی که این سال‌های دانشگاه با خودت حمل کردی. از اینکه هرمطلبی راجع به مغز می‌تونه کنجکاوی تورو برانگیزه و سوالات جدیدی توی ذهنت ایجاد کنه. مثل اون وقتی که فهمیدی مشکل اضطراب و افسردگی تو چیزی فراتر از سروتونین سادست. نشستی و انگار که داری یک کتاب رمان می‌خونی بین مقاله‌ها گشت زدی. دیدی که هرکدوم از داروهایی که الان به طور تجربی داده میشه اگر به طور شخصی‌سازی شده داده می‌شد چقدر تفاوت ایجاد می‌شد. دیدی که بین هزارن بیمار افسرده و مضطرب چقدر تفاوت مغزی وجود داره. از نوروترنسمیترهایی که ترشح میشه گرفته تا تفاوت در آناتومی مغز، شبکه‌های مغزی، تفاوت حجم سلول‌های خاکستری و...تو تمام این کارها رو انجام دادی چون این سوال سوال تو بود. اونوقت برای اینکه بفهمی فلوئوروسین رو توی رگ می‌زنند یا نه سه هفته طولش دادی! اصلا تا بیمار ازت نپرسیده بود حتی به این سوال فکر هم نمی‌کردی!رفتی و فایل فرزانه رو دیدی. یک دسته‌بندی منظم از تمام کیس‌های دارویی که توی همون داروخانه‌ای دیده بود که تو دیده بودی. اون برعکس تو سؤال داشت. به این قضیه فکر می‌کرد. وقتی یک دارویی رو دستش می‌گرفت، می‌رفت uptodate و سیر تا پیازش رو درمیورد. نمی‌ذاشت توی مغزش سوالی بی‌جواب بمونه. البته تو هم همین کار رو می‌کنی. فقط سؤال‌های مغز تو با اون فرق داره.تو میشینی توی داروخانه و به جای اینکه بین قطره‌ها سرک بکشی و سؤال دربیاری، توی طاقچه می‌گردی. بین سوال‌های خودت. دنبال کتابی می‌گردی که برات روانشناسی اجتماعی رو بازتر کنه. از دید اقتصادی صحبت کنه نه اقتصاد. از بازی‌های روانی صحبت کنه. تو حتی تو محیطی که کلی سؤال ریخته هم دنبال جواب سؤال‌های خودتی. و این تو رو تو اون سطح سواد نگه می‌داره.این روزها بقچه بار من توی ایران می‌گرده و می‌گرده. با کوله‌باری از سؤال‌های سنگین که هربار ته‌نشین‌تر میشه و کسی دنبالش نمی‌گرده. حق هم دارند. توی این اوضاع که آدم‌ها توی نون شبشون موندند کی میاد دنبال سوال‌هاش بگرده؟!متن‌ها نوشته میشه. توصیه‌های بی‌رحمانه و قاطع. که علاقه رو ول کن. واقع‌بین باش. دنبال مسیری برو که امنیت شغلی داره.شدنیه. تو رفتی. تو بالاخره و به هر سختی که شده رفتی. در حد یک داروساز متوسط رو به پایین داری فعالیت می‌کنی. پول درمیاری. اما سوال‌هات فضا رو سنگین کرده. سوال‌هات سرت رو سنگین کرده و شونه‌های من رو...با تلاش و کوشش و بدون علاقه میشه به یک جایگاهی رسید ولی نمیشه کسی شد. نه وقتی تو توی ذهنت جایی برای سوال‌های اون رشته نداری. مثلا تو ذهنت ایجاد نمیشه که فلان داروها رو دکتر برای چه تشخیصی نوشته؟ سعی می‌کنی به همون جزوه و کلیاتی که خوندی اکتفا کنی. دنبال فرمولاسیون‌های کازمتیک برای روتین پوستی‌های خفن نیستی و...تو نهایت به زور بتونی جواب اون سؤال‌ها رو حفظ کنی ولی تو خالق سوال نمیشی. تو سوال‌ها رو در اون حوزه به رقص درنمیاری. سوالی که بزور دنبال خلق کردنشی که جای پاتو توی یه رشته محکم کنی. مثل مرغی میمونه که به زور بال و پر میزنه که پرواز کنه ولی نهایت یکم میپره و دوباره به سرجای قبلیش برمی‌گرده! اما سوالی که به فلسفه وجودیت گره خورده مثل شاهینی میمونه که در آسمون به پرواز درمیاد تا جوابش رو شکار کنه.زبونم برای حرف زدن باهاش باز شد. انگار داشت از درون جریان سیال مغز من صحبت می‌کرد. از نگفته‌هام گفتم...+ در تنها روز تعطیل این هفتم نشستم و مت گالا رو دیدم. فستیوالی که احتمالا خیلیا مسخرش کنند. به دلیل تمام لباسهای عجیب و غریبی که بازیگران در اون می‌پوشند. میشه براشون سوژه خنده. ولی من دوست داشتم اونجا بودم و از نزدیک تمام اون لباس‌ها رو میدیدم. ناراحت بودم که وسطش یه کاری پیش اومد و مجبور شدم از پای تماشاش بلند شم. توی ذهنم با تک تک اون لباس‌ها داشتم کاراکتر خلق می‌کردم. چه داستان‌های فانتزی که با لباس‌هایی که می‌دیدم نمی‌شد خلق کرد...یوتیوبم پر بود از آدم‌هایی که استایل می‌کردن و داستا‌ن کاراکترهای فانتزی رو بهم پیوند می‌زدند. بعضی‌هاشون فوق العاده برام جذاب بودن مثلا داستان هادس و پرسفونه که به داستان کلاه‌دوز دیوانه گره خورده بود و از دل اون داستا‌ن‌های دیگه‌ای توی ذهن من خلق شدند. این‌ها سوال‌های منه که هرروز بیشتر و بیشتر میشه و باهاش به رقص درمیام. سوالات رو به رقص درمیارم و آزادشون می‌کنم.اما پسرک؟ این همه سوالی که داره در نطفه خفه میشه رو چیکار میشه کرد؟ همه داریم به پذیرش می‌رسیم. به اینکه سوالات ما برای همیشه مرده. مثل این خاک که بوی مرده‌ میده. اینجا دیگه نمیشه زیست کرد...جایی که زندگی جرمه چطور میشه دنبال سوال‌ها رفت؟‌- من هم نمی‌دونم...برای همین دیگه تحمل حمل بقچه سوال‌ها رو ندارم. برای همین می‌خوام زیر این بارون بخوابم و مثل تک تک سوال‌هایی که در قلب آدم‌های این سرزمین داره دفن میشه زیر این خیسی بارون دفن بشم...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-rgkqakj8wcro</link>
                <description>سایه سقوط به خواب‌هایم نیز نفوذ پیدا کرده است. دوستانم را می‌بینم در خواب. هرکدام به جایی رسیده‌اند. یکی ماشین خریده و آن یکی مهاجرت کرده و من هنوز اندر خم یک کوچه در حال روزمره نویسی و غر زدن‌ها و بارها و بارها خواندن آن هستم...- تو هم از اونایی بودی که میخواستی بری هنر ولی خانوادت نذاشت و گفت برو تجربی هنرت رو کنارش ادامه بده؟نه من از آن‌ها نبودم. من با انتخاب خودم از این شکست احتمالی فرار کردم. پدر من هنرمند است. معلم هنر. کاریکاتوریست. البته که به عقیده من بیشتر از هنرهای بصری کار او در بازیگری خوب است. حوصله‌ام که سر می‌رفت، به انباری او می‌رفتم و پوشه‌های مخفیش را می‌دیدم. پر بود از بازی‌هایی که خودش با خودش میکرد و با همان دوربین عادی ارزان قیمتش از آن فیلم‌برداری می‌کرد.هیچ‌وقت مخالف انجام کارهای هنری در من نبود. به شدت هم در این زمینه مرا تشویق می‌کرد. یک بار که می‌خواستم کلاس سیاه قلم بروم بدون فکر تمام وسایل را برایم خرید. می‌دانستم که هزینه این کلاس‌ها و وسایلش به او فشار می‌آورد اما او اهمیتی نمی‌داد و برای هنر بیش از هرچیز دیگری در دنیا ارزش قائل می‌شد.اما من...سال‌ها از هنر فراری و متنفر بودم. موقع انتخاب رشته آن را گذاشته بودم در زباله‌دانی و اولویت‌هایم را با سایر رشته‌ها پر کرده بودم. در راهنمایی معلم‌ هنرها پدرم را می‌شناختند و او را تحسین می‌کردند و منتظر بودند دختر به پدر برود و شیفته هنر. تمام ذوقشان را کور می‌کردم. من ذره‌ای نمی‌خواستم به این کابوس نزدیک شوم. من و خانواده‌ام سال‌ها با این کابوس زندگی کرده‌ایم.هنر در بچگیم در شکست توصیف می‌شد. در سرخوردگی‌. در دیده نشدن. در بی‌پولی. در خریدهای گران قیمت هنری و ماندن در خرج‌های روزمره. در انباری از کارهای هنری که اگر دیده شوند بسیار زیبا هستند اما حالا که دیده نمی‌شوند جز بوی گرد و خاک هیچ حاصلی ندارند. هنر خلاصه می‌شد در گذشتن از آرزوهای بچگیم و طرد شدن در جامعه.جامعه در برابر هنرمند یک گوشه می‌نشیند و دست و پا زدن‌هایش را نگاه می‌کند. گاه به جلو می‌آید او را تشویق می‌کند و می‌گوید استعدادش را داری و می‌رود. تشویقی که کاش همان هم نمی‌کرد! هربار و هربار امیدی در دل هنرمند زنده می‌کنی و با بی‌رحمی تمام به آتشش می‌کشی.انباری پر شده از آرزوهای مرده. آرزوهای پدر. کلکسیون‌های گل‌های خشک و سنگ‌هایی که به شکل تزئینی درآورده. طرح با چوب و سنگ‌. کاریکاتورها و...هنوز هم که هنوز است راه‌های جدیدی برای خلاقیت پیدا می‌کند. اما همه محبوس در این انباری. اتاقکی که ترجیح می‌دادیم اجاره دهیم تا کمک خرج خانواده شود به جای اینکه بوی گرد و خاک آن را تحمل کنیم.می‌توانم ناامیدی و خشم را در تمام وجودش احساس کنم. ناامیدی از دیده شدن. ناامیدی از دیدن ماحصل کارش. من از این ناامیدی و خشم بیزار بودم و نمی‌خواستم به آن مرحله برسم. قبل از اینکه اوضاع بیخ پیدا کند سریعا رشته دیگری را اختیار کردم تا از سرنوشت هنری خودم فرار کنم.چند سال اول دانشگاه به خوبی گذشت. رفته بودم دنبال صنعت و پشت هم با آدم‌ خفن‌های حوزه به زبان امروزی خودمان لینک می‌زدم! اما این خوشی زیاد دوام نیاورد. من تا به کی می‌توانستم از بخش بزرگی از وجودم که بیمار هنر شده است فرار کنم؟این سرطان را نمی‌شود جراحی کرد. همان اول بدخیم بود و راه چاره را بر من بست. من را انداخت در تله سقوط خودش. حال نشسته‌ام گوشه‌ای و به تمام راه‌هایی فکر می‌کنم که در آن بتوانم هنر را وارد رشته‌ام کنم وگرنه هنر مرا تنبیه می‌کند. این روح هنری مرا عذاب می‌دهد و نمی‌گذارد مانند بچه‌های علوم پزشکی رفتار کنم. مانند تمام آن‌ها که در یک مسیر مستقیم و سریع به موفقیت رسیدند و زودتر از من به درآمد‌های مناسب.این روح هنری مدام ترمز مرا می‌کشد و مرا در این لحظه نگه می‌دارد. لحظه‌ای که تمام دفتر دستک‌های درسم را ول کنم و بنویسم و بنویسم و دلخوش باشم به چند کامنتی که میگیرم.چرا سرنوشت هنر انقدر غم‌انگیز است؟ بماند که سرنوشت تمام رشته‌ها در این خطه غم‌انگیز است. نه مهندس مهندس است. نه علوم سیاسی خانمان سیاست‌مدار. نه اقتصاددانانمان نخبه. نه...غرق می‌شوم در ذهن خودم. اگر این شهر چرک و مرده را دست من می‌دادند با آن چه می‌کردم. من دیوانه رنگم...دلم به حال خیابان‌هایی می‌سوزد که سال‌هاست رنگ زیبایی به خود ندیده‌اند. زیبایی تمدنی ‌که هنرمندان با ریزه‌کاری‌هایشان در نقش جهان خلق کرده‌اند.آیا ایران دیگر لایق تمدن نیست؟ لایق زیبایی؟ لایق مکان‌هایی که توریست جذب می‌کنند؟ آیا واقعا نسل هنرمندان و سازندگان منقرض شده یا ما عامدانه قصد دیدن آن‌ها را نداریم؟ نشسته‌ایم و از دور کارهایشان را تحسین می‌کنیم و خودشان را دور می‌اندازیم؟ کی قرار است سایه سقوط را از سر هنرمندان برداریم؟ کی قرار است این کشور بار دیگر رنگ زیبایی را به خود ببیند و به هنرمندان برای بار دیگر ارج نهد؟ کی قرار است پژمردگی دست از سر هنرمندان بردارد و هنر به جای تسکین درد، به ابزاری برای خلق شادی برای همگان تبدیل شود؟</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 11:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در هنر نمی‌توان آزاد بود، مگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%DA%AF%D8%B1-jzhs1hfxjxrc</link>
                <description>بی‌دلیل نیست که هنر، محدود به موسیقی نمی‌شود. محدود به نوشتن، نقاشی، یا آواز. محدود به تئاتر یا رقص هم نیست.هنرِ اصیل، این را نیک می‌داند که نمی‌توان تمام آن‌چه زیست می‌شود را، تنها با دستان مجسمه ساخت یا با نت‌ها به تصویر کشید. نمی‌توان تمام هستی را با رنگ‌ها به نمایش درآورد، یا با واژه‌ها تعریف کرد.هنر راستین، می‌داند آن‌چه جسم، دردش را می‌کشد و کلمات، در وصفش وامانده‌اند، را تنها می‌توان با خودِ بدن احساس کرد. با حرکات رهایی‌بخش تئاتر. در رقصِ شورانگیزِ دونفره. یا گاه، در یک اجرای صامتِ پانتومیم.هنر، از قرن‌ها پیش، این راز بزرگ را فاش کرده است: نمی‌توان تنها با سخن، درد را رها ساخت. بدن، دنیایِ خودش را دارد. دردهایِ خودش را... که اگر هم به زور، تلاش کنی تواناییِ به اسارت کشیدنشان را در قالب‌های دیگر نداری.برای رسیدن به آزادی در هنر، باید درد را رها کرد. باید گذاشت تمام حرف‌هایش را بزند. گاه ذوق‌های کور شده‌اش، سر از بروز دهند تا هیچ زخمی، در دل نماند. برای این آزادی، نباید به هنر چسبید؛ بلکه باید در آن لغزید. رقصید و در ضرباهنگش جاری شد.برای آزادی، گاه باید درد را نوشت. گاه باید درد را رقصید. گاه باید با آن، آواز خواند، نواخت و...و این ابرازِ هنرمندانه‌ی درد، باید آزادانه باشد. حتی اگر اثری از زیبایی‌شناختیِ معمول در آن نتوان یافت. درد، باید در تاریکیِ خودش، در هر هنری دیده شود، ابراز شود، تا تابلویِ وجودت را برای زیبایی‌های دیگر، تمیز کند.</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 01:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن دیکتاتور</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-baqzzquadvcz</link>
                <description>دیشب دوباره از اون شب‌ها بود. از اون شب‌ها که قرار بود بیدار بمونم. بخاطر ذهنی که نمی‌تونم کنترلش کنم. بخاطر ذهنی که با جزئیات می‌تونه ذره به ذره یک داستان ترسناک رو بسازه که باورت بشه. ذهنی که به حدی می‌تونه بترسونتم که خواب از سرم بپره و من رو مجبور کنه به بیداری تا صبح.یاد فیلم turtles all the way down میافتم. دختری که ocd داره. هر اتفاق ساده‌ای می‌تونه اون رو به قدری بترسونه که ممکنه از یک عفونت فوق العاده خطرناک بمیره.تصادف می‌کنه و کارش به بیمارستان کشیده میشه.‌ جایی که بیش از همه ازش میترسه. جایی که ممکنه عفونت بیمارستانی بگیره. و ذهنش که نمی‌تونه این موضوع رو هندل کنه. می‌تونم صداهای ذهنش رو درک کنم.صداهایی که انقدر بلند ممکنه بشن که قدرت تفکر رو ازت بگیرند و فقط بخوان واقعیتی که بهش باور دارند رو بهت تحمیل کنند. همه چیز توی تنهایی شروع میشه. توی تاریکی و وقتی همه خوابند و صداهای درون سرت قدرت می‌گیرند. بلندت می‌کنند. می‌برندت سمت دستشویی و مجبورت می‌کنند مایع دستشویی بخوری که ضدعفونی بشی. که از بلایی که میکروب‌ها الان دارند سرت میارند در امان بمونی.احمقانه‌ترین کارها رو ممکنه انجام بدی. حتی اگه به خودت آسیب بزنی. تا خودت رو از آسیب افکار پر سر و صدای درونت نجات بدی.توی اتاقم. همه خوابند و همه جا تاریک. سکوت مطلق. میرم برم سمت رخت خواب. یک صندلی وسط اتاق می‌بینم و کل سناریوی شب من رو عوض می‌کنه.یک صندلی که ذهنم اون رو برای نهایت نیم ساعت آینده خالی می‌بینه. یک صندلی که می‌ترسم ازش چشم بردارم، چون می‌ترسم چشمام رو ببندم و باز کنم و با یک موجود ترسناک روی اون روبرو بشم. موجودی که ذهنم انقدر با جزئیات اون رو می‌سازه که بتونه ذهنم رو به بیدار موندن متقاعد کنه.حالا دستشویی رفتن و تکون خوردن هم می‌تونه برام ترسناک بشه. چی میشه اگه برم دستشویی و وقتی توی آینه به خودم نگاه می‌کنم اون رو پشت سرم ببینم؟ چی میشه اگه برم آب بخورم و وقتی برمی‌گردم ببینم غافل‌گیرم کرده؟ چی میشه اگه...چراغ روشنه. مجبورم خودم رو با بازی کردن یا فیلم دیدن سرگرم کنم. حتی حرف زدن هم اینطور وقت‌ها راحت به نظر نمیاد.نه وقتی حرف‌هایی که می‌زنه باعث بشه آدم‌ها ازت بترسن و بخوان بهت برچسب‌های بیجای اسکیزو و توهمی بزنند. نه وقتی ترس‌هات براشون شوخی محسوب میشه و هیچ‌وقت نتونند درکت کنند. نه وقتی اوج حرفشون اینه که اینکه واقعیت نداره و بخندند و هرچقدر به دیدن دورهمی فیلم‌های ترسناک مقاومت نشون بدی، بیشتر دلشون بخواد باهات فیلم ببیند و با دیدن ری‌اکشن‌هات سرگرم بشند. نه وقتی از بعضی موقعیت‌های سخت ذهنیت صحبت می‌کنی، به جای اینکه کاری کنند کمتر بترسی خودشون ازت بترسند. نه وقتی توی نقاشی‌هات سعی می‌کنی بخشی از ذهنت رو خالی کنی، بهت بگن روی دراگی اینجوری ذهنی می‌کشی؟ نه وقتی...دیگه خسته شدم. خسته شدم از خرافاتی که توی داستان‌های قدیمی و مذهبی و فیلم‌ها به گوشم رسیده و برای ذهن من بیش از حد بوده. دلم می‌خواد راجع به تک تکشون بنویسم. بنویسم شاید میزان مسخره بودن تمامشون مشخص بشه.بنویسم درباره اینکه چقدر کابوس می‌دیدم و بعضیاشون انقدر ترسناک بودند که هنوز هم به یاد دارمشون. دقیقا توی ذهنمه. پیش دبستانی بودم. توی حیاط مدرسه قدم می‌زدم و توی ذهنم خواب دیشبم بود.‌ توی خوابم یک اتاق تاریک بود با نورهای زرد. من اون وسط نشسته بودم و پنج شش تا موجود شیطانی دورتادورم هی دور می‌زدند. ترسیده بودم. این خواب برای یک بچه شش ساله بیش از حد بی‌رحمانه و سنگین و ترسناک بود.نمی‌دونم قبل از این خواب چه حرف‌هایی بهم زده می‌شد که جوانه این افکار در تخیلاتم زده می‌شد. شاید یکی از اون حرف‌های مسخره...مثل اینکه جن‌ها توی جاهایی که کمتر آدم‌ها حضور دارند، هستند. مثلا اگه شب‌ها بری حموم. یا مثلا تو کوه اگه شب بری و خلوت باشه ممکنه جن‌ها رو ببینی. یا وقتی آب داغ می‌ریزی حتما باید بسم الله بگی چون ممکنه روی یه جن اب داغ ریخته باشی و اونا برای انتقام بیان سراغت! یا اینکه زیاد نباید دربارشون صحبت کنی، چون اگه زیاد اسمشون رو به زبون بیاری ممکنه حضور پیدا بکنند!از تمام رسم و رسومات مسخره‌ای که در این باره هنوز هم وجود داره و یک عده بهش اعتقاد دارند، عمیقا عصبانی و ناراحتم. از اون تخم مرغی که روش اسم می‌نویسند که ببیند کی چشمشون زده و می‌گن با اون تخم مرغ به جن‌ها وصل میشن! از این همه طلسم و دعا و کوفت و زهرماری که می‌گن باهاشون می‌تونند یه ادم رو بدبخت کنند و باید محتاط باشی و موفقیت‌هات رو جار نزنی که اینجوری کسی بختت رو نبنده!متنفرم از اینکه جایی بزرگ شدم که حتی اسم این قضایا به گوشم خورده. از اینکه وقتی یک مشکل زناشویی پیش میاد توی یه خانواده‌ای که تا الان (به ظاهر) خوب بودند، می‌گن بدخواهاش براش دعا نوشتن!حالم بهم میخوره از تمام طلسم‌هایی که توی قبرستون‌ها پیدا میشه. حالم بهم می‌خوره از این رسم نانوشته‌ای که وقتی دورهمی دوستا هست، فیلم ترسناک دیدن می‌چسبه‌. حالم بهم می‌خوره از اینکه وقتی ذهن خود انسان انقدر پتانسیل ساختن موجودات ترسناک داره، باید به صورت فیلم اون موجودات رو واقعا بسازی و یه درجه اون ترس رو به خودت نزدیک‌تر کنی.نمی‌دونم...شاید اون فیلمنامه نویس هم مثل من ذهن مریضی داشته که با انواع و اقسام موجودات و داستان‌ها، انرژی زندگی رو ازش گرفته بودند و اون هم نوشتن رو انتخاب کرده تا از فکرهای گیر کرده و قدرت‌گرفته در ذهنش راحت بشه.هیچ ایده‌ای ندارم که چرا علاقه به این نوع فیلم‌ها وجود داره، این مدل فیلم‌ها وجود داره، این داستان‌ها توی شهرها می‌گرده و مراسمات مخصوصی دراین‌باره وجود داره و... فقط می‌دونم از انرژی منفی این موارد پر خشمم.از اینکه سختمه حتی درباره جن بنویسم، چون گفتن اسمش هم جزو موارد ممنوعه است و ترسش انقدر درونم عمیقه که نمی‌تونم بیانش کنم. ترسی که درک اینکه چرا انقدر باید بزرگ باشه رو خودم هم درک نمی‌کنم. که باعث میشه هنوزم که هنوزه بعضی شب‌ها نخوابم. که تنهایی رو برام سخت می‌کنه. انرژی ذهنیم رو میگیره. ریشه‌های زیادی داره ترسم. همه داستان‌های مسخره‌ای که تعریف میشه و از بچگی توی ذهنم ریشه کرده. شاید اینکه ایرانیم و مسلمون به دنیا اومدیم و جن و شیطان توی دینمون داستان‌های زیاد و نقش پررنگی دارند و...هرچی که هست...دیگه خسته شدم از این بار منفی درونم و از شب بیداری‌های گه گاه. درباره ترسم حرف می‌زنم، حتی اگه کمی دیوانه به نظر بیام. اسم جن رو به زبون میارم و داستان‌های احمقانه‌ و کارهای احمقانه‌ای که به گوشم می‌رسه، شاید بتونم اثر ریشه‌ای که از بچگی روی من داشته رو کمی کمرنگ کنه. بیشتر از قبل مقاومت می‌کنم دربرابر فیلم‌هایی که می‌تونه محرکی برای ذهنم باشه. حتی اگر درک نشم و غیر پایه بنظر برسم.فقط می‌خوام...یه قدم خودم رو به رهایی از این ترس نزدیک‌تر کنم...حتی اگه درد داشته باشه.#نوشته</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 07:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه پدری</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-iudfcpkn5co1</link>
                <description>چند دقیقه مانده به ده شب. مادر زنگ‌ می‌زند. طبق قرار همیشگیمان برای صحبت کردن رسمی آخر شبی و گرفتن آمار شامل چطوری؟ غذا چی خوردی؟ چیکار کردی؟ بیرون رفتی؟ با کی رفتی؟ در صورت فیلم دیدن. مگه درس نداری یا خوابت نمیاد که انقدر فیلم می‌بینی؟بازپرسی دو دقیقه‌ای به اتمام می‌رسد. این بازپرسی آنقدر مرا خسته می‌کند که همیشه جواب سربالا بدهم‌. تمام سوال‌ها رو با هیچی خبری نیست در نطفه خفه می‌کنم و در آخر با خب کاری نداری مکالمه را به پایان می‌رسانم. اما این بار سوال جدیدی مطرح شد که گه گداری سایه‌اش را بر روی مکالماتمان می‌اندازد.- پس کی فارغ التحصیل می‌شی؟ پایان نامت تموم نشد؟ چند وقت دیگه تموم میشه؟این سوال بیش از تمام بازپرسی‌های همیشگی خشمگینم می‌کند. من زیر بار این رشته و درس‌هایش و کارش و عدم تطابق خودم و روحیم با آن دارم له می‌شوم و با جانی خسته و نیم خیزکنان دارم آن را به اتمام می‌رسانم. با عذاب وجدانی همیشگی در داروخانه که من آن‌قدر که باید آدم کاربلدی نیستم و حتی روحیه لازم برای یادگیری بیشتر و کنجکاوی کردن در این رشته را ندارم. آن‌وقت تنها دغدغه خانواده‌ام این است که زودتر پایا‌ن‌نامه‌ام را تمام کنم که الساعه خدمتشان به اصفهان برسم تا شاید بتوانند دوباره مرا به راه راست هدایت کنند و کنترلم دست خودشان باشد. کابوسی که دست از سرم برنمی‌دارد.- حالا چی‌شده می‌پرسی؟- هیچی آخه بقیه همش می‌پرسند که کی درس بچت تموم میشه.کابوس قدیمی جان تازه‌ای می‌گیرد. احساس طعمه به من دست می‌دهد. گویا همه منتظرند پایان‌نامه تمام شود تا با تمام توان مرا به آن شهر لعنتی باز گردانند. شهری که هیچ‌وقت نتوانسته در من حس خانه و وطن ایجاد کند.در خوابگاه گاها حسودیم می‌شد. به تمام آدم‌هایی که دچار homesick می‌شدند. زمین و زمان را به هم می‌دوختند تا فرصتی پیدا کنند و به خانه برگردند. هروقت حالشان بد می‌شد می‌رفتند خانه و با روحیه‌ای باز برمی‌گشتند.Homesick برای خانه پدریم در اصفهان هرگز در من اتفاق نیوفتاد. اکثر تعطیلات را به سفر می‌رفتم. رفتن به خانه برای من حکم وظیفه داشت نه بازگشت به آغوش آرامش و حمایت. می‌رفتم تا بی‌رحم نباشم در برابر دلتنگی‌های مادرم. اما ماندن بیش از یک هفته در خانه برای من حکم یک ماه تراپی ناقابل را داشت. وقتی بیش از یک هفته از ماندنم در اصفهان در خانه خودمان می‌گذاشتم برای تهران رفتن بی‌قرار می‌شدم‌. من برعکس همه برای تهران و خاطرات خوبم در آن ‌Homesick می‌شدم‌.هربار که از خانه برمی‌گشتم برای مدت‌های طولانی از کار افتاده بودم. خسته و بی‌انرژی و نیاز به زمان طولانی برای بازگشت به روحیه شاد قبلیم در تهران. گویی روح دختر اسیر نوجوانی در خانه پدری در من رسوخ می‌کرد و آزارم می‌داد. یاد خاطرات محدودیت‌هایم.همه تعجب می‌کنند که من با این ذهن تخیل‌پرور چطور هری‌پاتر را تا انتها ندیدم. یادم می‌آید فیلم دیدن در راهنمایی همیشه برایم سرشار از اضطراب بود. آن هم نه فیلم‌های خاک برسری!! همین فیلم‌هایی مثل هری پاتر. میرفتم توی اتاقم و با استرس شروع به دیدن می‌کردم و یک چشمم همیشه باید به در می‌بود. چون مادر بدون در زدن و کاملا ناگهانی در را باز می‌کرد تا بتواند سر موقع مچ مرا بگیرد و نصیحتم کند.یک بار سر هری پاتر مچم را گرفت و کلی سرم غر زد که ولدمورت شیطانی است و این چه فیلم‌هایی است که می‌بینی و به جاش برو کلاس حفظ قرآن یا برو بسیج.تنها مکان‌هایی که در آن زندان ساخته خانواده مجاز به آن بودم. هنوز هم که یادم می‌افتد دلم به حال خودم و شور و حالی که حیف شد می‌سوزد. در کل سه سال راهنمایی تنها یک بار به یک کافه‌ با دوستانم رفتم که آن هم مادرم در آن حضور داشت و دیگر اجازه نداد. و یک پارک.در کل این سه سال محروم بودم. از هر تفریحی. از پارک. از شنا. از کافه. چون مادرم معتقد بود اگر در و همسایه تو را آن‌جا ببینند حس می‌کنند دختر ناپاکی هستی و چه معنی دارد دختر با دوست‌هایش پارک برود!تفریح خانوادگی هم معنایی نداشت. با فامیل پدری همیشه مشکل داشتیم. در خانواده مادری هم هم سن و سال نداشتیم. خانواده ۴ نفری خودمان هم که همه با هم سرد بودند. پدر که حوصله سفر نداشت. حوصله تفریح نداشت. من مانده بودم و کنج خانه‌ای که در آن حتی اجازه فیلم دیدن هم نداشتم و تنها کار پسندیده‌ برای من حفظ قرآن و رفتن به بسیج بود. با چادری که بالاجبار باید به سر می‌کردم.شاید سر همین وضعیت بود که درس‌خوان شدم! در این محیط کاری جز درس خواندن نداشتم. بالاخره در نتیجه درس‌هایم از آن مخمصه نجات یافتم و به تهران فرار کردم. جایی که می‌توانستم خودم باشم. آزاد. بدون استرس.حالا شده‌ام مایه شرمندگی خانواده. مدت‌هاست که پدر نصفه نیمه قهر است و مدام به مادرم می‌گوید که به من بگوید اصلا از وضعیت من راضی نیست.‌ آخرین بار چند وقت پیش توجیه قهر و بداخلاقی‌هایش را در این متن برایم نوشته بود:&quot;سلام دوست داشتن یعنی اینکه وقتی کسی که دوستش داری به هر شکلی شده میخوای اونو راهنمایی کنی و کمک کنی زندگی آرام تری داشته باشه نه صرفا مرفه دوست داشتن یعنی اینکه به جای اینکه با لبخند در کنار ش به طرف معرکه بری با اخم اونو از معرکه دور کنی دوست داشتن یعنی اینکه در حالی که به او اعتماد داری حریصانه مراغبی در مسیر آزادی به سر در گمی کشیده نشود. دوست داشتن گرچه لفظ هست که باید ادا شود ولی دلسوزی در عمل و فکر هم هست. وقتی معلمی دلسوز می‌شود گاه زودتر عصبانی می شود. گاه زود رنج می‌شود. گاه تنبیه می‌کند. گاه قهر می‌کند. ولی وقتی لبخندی بزند با تمام وجود است و نشانه توفیق شاگرد اوست. ما همه معلمین با لباسهای مختلف از رفتگر گرفته تا شهردار. و پدر مادر فرزند. معلم خوب آدم بزله گوی بی خیال و بی مسئولیت نیست والبته دیکتاتور فرهنگی و علمی هم نیست. تعصب معلم از جنس ساختن است نه از جنس خودخواهی جاهلانه.&quot;تلاشش برای به خرج دادن ملاطفت تحسین برانگیز بود‌. اما این زبان‌ها دیگر رویم اثری ندارد‌. نه با حافظه لحظات پرخاشگری که از او به یاد دارم. بیشتر دلم را می‌سوزاند که هیچ‌وقت خود واقعیم برایش قابل قبول نیست.در ذهن او من باید یک متدین چادر به سر ولایی بودم که تا الان با یک فرد مومن ازدواج می‌کردم و به یک زندگی معمولی رو به پایین در شهر خودمان قناعت می‌کردم. اما من در نظر او اکنون سقوط کرده و گمراه هستم. لفظی که دل آدم را می‌شکند...دختر عمه‌ام که تهران قبول شده بود را نصیحت کرده بود که تو مثل سما سقوط نکن. چه حرف سنگینی که دخترت را کنار دخترعمه‌اش تحقیر کنی و او شاهد شنیدن این حرف‌ها از زبان او باشد...من افول کردم چون انتخابم چادر نبود. افول کردم چون مثل آن‌ها متدین نیستم‌. حالا مهم نیست چه درس خواندم و چه هنرهایی دارم و چه کارهایی می‌کنم و سبک زندگی من چگونه است. من آن که آن‌ها می‌خواستند نیستم.۲۵ سالم که شد برای برنامه‌هایی که روی استعدادهایم داشتم فکر می‌کردم. آن وقت وقتی به مامانم گفتم ۲۵ سالم شد اینطوری بود که وااای دخترم ۲۵ سالش شده و هنوز شوهر نکرده!! در چشم مادر من من جایزه نوبل هم ببرم از آن همکلاسی دیپلمه‌ام که ۱۸ سالگی شوهر کرد عقب‌ترم اگر شوهر نکرده باشم. تمام این حرف‌ها و دیدگاه‌ها و خاطراتم که جلوی چشمانم می‌آید مرا بیش از پیش از اصفهان متنفر می‌کند. من از آن خانه بیزارم. آن خانه بوی آرامش نمی‌دهد. بوی استرس می‌دهد. استرس از تمام آزادی‌هایی که قرار است به نوبت از من گرفته شود و من دوباره در همان اتاقک تاریک در خودم و خودم غرق شوم و انرژی‌ام تحلیل رود. آن‌قدر که زیر یوغ کنترل‌گری‌ها شاید دوباره به دین برگشتم.پول دراوردن تهران برای من نه برای آرزوی گوشی بهتر بود نه برای ماشین و نه برای لباس. تنها و تنها جرعه‌ای آرامش در شهری که به من بودن احترام می‌گذارد. من بودن را می‌پذیرد. من بودن را دوست دارد و تحسین می‌کند. من بودن را تحقیر نمی‌کند.تعدیلی‌ها و حقوق‌های نصفه نیمه و بازار کار خراب و طرح با پول کم و...مرا بیش از پیش می‌ترساند. از اینکه نکند یک روزی مجبور شوم به آن خانه برگردم؟ نکند ۶ سال آرامش من در تهران تبدیل به رویایی کوتاه مدت شود؟ نکند کابوس من در آن خانه در انتظار قدوم مبارک من باشد؟ نکند...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 10:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaiesm/%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-rg5tcramakro</link>
                <description>ـ وا...چی میگی؟! گفتن تصادف کرده که...- آره. ولی دوست و نزدیکانش همشون می‌دونند که خودکشی بوده. از قصد به یه شیوه‌ای خواسته این کار رو انجام بده که حرف‌هایی که بعدش درمیاد کسی رو اذیت نکنه. این رو از دوستاش شنیدم.خبر خودکشی همیشه ذهنم رو درگیر می‌کرد. اینکه یه نفر چقدر همه درها رو به روی خودش باید بسته ببینه که دیگه هیچ دلیلی برای زنده موندن و دیدن روی زیبای دنیا نداشته باشه. تهی شدن از هر دلیلی برای زندگی...اما هیچ‌وقت نمی‌تونستم دراین‌باره زیاد صحبت کنم. حرف‌هایی که زده میشه توی این موارد بعضا جوری بی‌رحمانست که می‌تونی درک کنی چرا یک نفر حتی نخواد دلیل فوتش به عنوان خودکشی شناخته بشه. می‌تونی درک کنی که یک نفر توی سیاه‌ترین افکار مغزش هم تصمیم میگیره تنها باشه ولی نذاره اجتماعی با حمله نشانش کنند.یعنی اصلا به خانوادش فکر نکرده؟ خانوادش قراره چی بکشن؟ نمی‌فهمم چرا یه آدم باید انقدر ضعیف باشه که این کار رو انجام بده. مگه بقیمون خیلی وضعیت زندگی خوبی داریم که این کار رو انجام نمیدیم؟! هی میگه می‌خوام خودم رو بکشم، خودم رو بکشم، خب به جای حرف زدنش انقدر جرئت داشته باش که این کار رو انجام بدی. فقط انقدر جربزه داشته باش جوری این کار رو انجام بدی که واقعا بمیری. نه سر جلب توجه کاری کنی که فقط ناقص شی ولی نمیری!همیشه برام سوال بوده...چطور میشه وقتی یک نفر یک قدمی مرگه و این افکارش رو درمیون می‌ذاره، با همچین دیدی باید پاسخ بگیره؟ چطور میشه وقتی یه نفر انقدر درونا تحت فشار بود که اقدام به خودکشی می‌کنه، انقدر خودش باید محو بشه؟ دیده نشه؟چرا تنها چیزی که بهش فکر میشه باید خانوادش باشن؟ چرا تنها چیزی که این وسط مهمه اینه حالا که اقدام به خودکشی کردی حداقل یه کاری کن واقعا بمیری؟ چطور میشه آدمی که فقط نیاز داره کمی درک بشه، کمی احساس کنه تنها نیست، احساس کنه میشه توی زندگی هنوز به یک سری آدم‌ها، تکیه کرد، این رو ازش دریغ می‌کنیم و انقدر بی‌رحمانه باید با این پدیده برخورد کنیم؟انقدر بی‌رحمانه که یک آدم وقتی تصمیم میگیره خودش رو از زندگی حذف کنه هم ترجیح میده جوری این کار رو انجام بده که بعد از مرگش هم مورد حمله قرار نگیره. جوری انجامش بده که خودکشی دیده نشه. جوری انجامش بده که آبروی خانوادش رو نبره.وجهه اجتماعیش قشنگ‌تره...ولی این حقیقت ماجرا رو تغییر نمی‌ده. این که یک نفر آدم از این دنیا حذف شد. و ما نسبت به حذفش هم بی‌رحمانه برخورد می‌کنیم...</description>
                <category>Samaeism</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 08:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>