<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سامان بنائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SamanBanaei</link>
        <description>دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت پروژه در دانشگاه تهران - علاقه‌مند به رفتار انسان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:12:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2711772/avatar/HgVKLO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سامان بنائی</title>
            <link>https://virgool.io/@SamanBanaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنج کژفهمی دربارۀ مطالعات موردی</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%DA%A9%DA%98%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-maeaathckkle</link>
                <description>آیا با متودولوژی مرسوم در پژوهش‌های به‌ویژه علوم رفتاری، انقدر راحت می‌شود به علل رفتار انسان پی برد؟ آیا همین‌که آزمایشی در آزمایشگاهی ترتیب داده شود و از چندین نمونه‌ی تصادفی برای رسیدن به یافته‌هایی (Findings) استفاده شود، ما چرایی را پیدا کرده‌ایم؟ آیا با اضافه کردن مقداری آمار و تحلیل‌های کمّی به آن نمونه‌های تصادفی، می‌توانیم فرمولی را «اثبات» کنیم؟ انگار که چیزی برای یافتن و اثبات کردن و تعمیم دادن وجود دارد و علاقه‌مندان در خلاصه‌کتاب‌ها و پادکست‌ها و سلسله‌استوری‌های هایلایت شده، به‌دنبال آن‌اند.فلوبیر، پروفسور دانشگاه آکسفورد، در این مقاله سعی می‌کند نشان دهد که در پدیده‌های اجتماعی نه‌تنها می‌توان به یک مورد بسنده کرد بلکه اساساً این استراتژی بهتری‌ست برای فهمِ عمیقِ پدیده‌ها. از آنجایی که هر عرصه‌ی اجتماعی (و رفتارها) میدانِ مناسباتِ قدرت است و در هر میدان لاجرم دانشِ مخصوصِ ‌خود، ساخته می‌شود، مطالعات موردی به‌کار گرفته می‌شوند تا به‌جای یافتن علل جهانشمول، ریشه‌های برساخته‌ی این یک موقعیت را روشن کنند. و البته فلوبیر تأکید می‌کند که می‌توان مشروط، از یک مورد دست به تعمیم هم زد.در ادامه از راه و روش حرکت از فردی مبتدی به فردی متخصص در حوزه‌ای، نه با بحث‌های علمی (Scientific) بلکه به طریقی رِتوریک و فلسفی، حرف می‌زند و در آخر هم از نقش و ضرورت داستان‌سرایی برای یادگیری و کسب تجربه می‌گوید و جمع‌بندی و خلاصه‌سازی یا همان Key findings را به تیغ نقد می‌کشد.عنوان مقاله: Five Misunderstanding About Case Studyنویسنده: بنت فلوبیر، Bent Flyvbjergلینک دانلود فایل ترجمه شده:https://drive.google.com/file/d/1WEIHlKEtojonI-m2nex9YXd8zzTdTfaf/view?usp=sharing</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 12:18:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریب سرمایه‌ی انسانی: ناامنی شغلی، کاهش بهره‌وری، فشار روانی</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-gkygl0gjx1yu</link>
                <description>نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی اواخر دهه‌ی 50 میلادی و اوایل دهه‌ی 60 میلادی با نظریه‌پردازی اقتصاددانان نئوکلاسیک نظیر تئودور شولتز و گری بیکر قوت گرفت. آنان که رفتار فرد را از منظر اصول اقتصاد نئوکلاسیک می‌دیدند، خواهان طبقه‌بندی اجتماعی جدید برای افراد بودند. در نگاه آنان افراد نه شهروند، دانشجو، بیمار یا کارمند، که «سرمایه‌ی انسانی» هستند. در این طبقه‌بندی جدید، افرادی رقابتی داریم که به‌دنبال سرمایه‌گذاری برخود، افزایش مهارت‌های خویش و کسب ارزش اقتصادی بیشترند. بدین‌ترتیب افراد «سرمایه‌ی انسانی» خود را افزایش می‌دهند و از آن درآمد کسب می‌کنند. فرد بسته به مجموعه مهارت‌هایی که کسب می‌کند، در مسیر شغلی موردعلاقه‌ی خود حرکت می‌کند و بدین‌شکل، عصر استقلال شغلی پدیدار می‌شود. در اینجا از اندیشمندان و کسب‌وکارها گرفته تا دولت‌ها و حتی سازمان ملل، جملگی در ستایش نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی ردیف می‌شوند. از خلال پیاده‌سازی این نظریه، افراد روی خودشان سرمایه‌گذاری می‌کنند که درنتیجه کارکنانِ تحصیل‌کرده‌تر، سالم‌تر و ثروتمندتری خواهیم داشت که به اقتصاد نفع می‌رسانند. چه چیزی از این بهتر؟پیتر فلمینگ از پژوهشگران انتقادی مطالعات سازمان و مدیریت، دراین‌باره نظری متفاوت دارد. از دید او نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی، بار زیادی از هزینه و فشار ناشی از خودسرمایه‌گذاری و مهارت‌افزایی مستمر [و بی‌امان] را بر دوش افراد تحمیل می‌کند. درست یا غلط، این روندی‌ست که در پانزده سال گذشته ساختار اشتغال را، دست‌کم در اقتصادهای غربی متحول کرده ‌است. این روند از خوداشتغالی، مشاغل پورتفولیویی [1]، اقتصاد گیگ و مدل کسب‌وکار مبتنی‌بر تقاضا (مانند اوبر و اسنپ) خوراک می‌گیرد. فلمینگ این روند را «مسئولیت‌تراشی مفرط» برای نیروی کار می‌نامند و در این مقاله سعی می‌کند نشان دهد که با افزایش ناپایداری اقتصادی، کاهش بهره‌وری و کاهش خودمختاری همراه است.برای یافتن علل پیدایش مسئولیت‌تراشی مفرط، می‌توان به دهه‌ی 90 میلادی رجوع کرد. از آن دهه به ‌بعد ساختار کار در بسیاری از کشورها دست‌خوش دگرگونی شد. در آن سال‌ها شاهد کاهش قدرت اتحادیه‌ها و افزایش اقدامات محدودکننده علیه جنبش‌های صنعتی [2]، مقررات‌زدایی از بازار کار و پایان شغل‌های مادام‌العمر، ظهور پدیده‌ی اقتصاد گیگ و فریلنسری [3]، ایجاد دودستگی بین مشاغل با مهارت بالا و کم‌مهارت [4]، انعطاف‌پذیری شغلی و ازاین‌قبیل موارد بودیم. رویکرد سرمایه‌ی انسانی، ما را فراتر از فرهنگ‌های جمعی سازمانی می‌برد و کارکنان را به اتخاذ شیوه‌های فردگرایانه وا می‌دارد. دراین‌حالت هر فرد در نقش یک شرکت کوچک ظاهر می‌شود که باید خود را برای ورود به بازار رقابتی کار آماده کند. شاید درابتدا نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی ایده‌ای ترقی‌خواهانه باشد، اما نیمه‌ی تاریکی هم دارد. اگر کارکنان را عاملان رقابتی بازار کار درنظر بگیریم که به‌دنبال مهارت‌افزایی و خودسرمایه‌گذاری‌اند تا ارزش اقتصادی خود را بالاتر ببرند، آنگاه هزینه‌ی این سرمایه‌گذاری برعهده‌ی کیست؟ احتمالاً شرکت‌ها و کارفرمایان که از آن سود می‌برند، خیر. از آنجایی که این سرمایه‌ی انسانی در یک روز می‌تواند از شرکت خارج شود و اندکی بعد در شرکت رقیب شروع به‌کار کند، در این بازار رقابتی، حتی پرداخت دستمزد دوره‌ی کارآموزی هم، شاید خیلی برای کارفرما عقلانی نباشد. بدین‌گونه پیام اصلی نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی احتمالاً بهتر مشخص شود: دراینجا حتی از یک ناهار مجانی هم خبری نیست!با بررسی دقیق‌تر نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی که از دهه‌ی 60 میلادی شکل گرفت، می‌توان به یکی از اصول‌ بنیادی آن پی‌برد: مسئولیت‌تراشی مفرط؛ که هر فرد را تماماً مسئول جایگاه و سرنوشت اقتصادی‌اش می‌داند. درخلال این جریان، شرکت‌ها مفاهیم جمعی و فرهنگ سازمانی را رها کردند و درعوض با اتخاذ رویکردی صرفاً عُقلایی، به بازار کار و روابط بین شرکت و کارکنان نگاه می‌کنند. باکمک پدیده‌های نوظهوری مانند شغل‌های پوتفولیویی و فریلنسری که ابتنای آن بر تعدد، تنوع و جابه‌جایی‌ست دیگر تعلق به یک فرهنگ سازمانی و شغل‌های مادام‌العمر رنگ می‌بازد‌ و جای خود را به روابط شغلی کوتاه‌مدت با شرکت‌های مختلف می‌دهد. شاید بتوان چنین تغییر و تحولی را در روابط بین فردی و اجتماعی انسان قرن بیست‌ویکمی نیز مشاهده کرد. ازاین‌نقطه نظر، زندگی چیزی نیست جز پیش‌برد یک پروژه‌ی تجاری تمام‌وقت، که تمام همّ آن کسب درآمد است و شکست نخوردن.ازدید نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی، زمانی‌که مهارت‌های کارکنان بالا باشد و همچنین تقاضا برای کار آنان نیز زیاد باشد، می‌تواند برای نیروی کار افزایش درآمد را به‌همراه آورد. اما اغلب اینطور نیست؛ به‌دلیل فشار بازار رقابتی کار و توزیع نامتوازن قدرت به‌نفع شرکت‌ها، که آن را بر نیروی کار تحمیل می کنند، سبب کاهش دستمزدها می‌شود [5]. به‌دلیل ماهیت پیش‌بینی‌ناپذیر و نامنظمِ ساختارِ اشتغالِ عصر حاضر، شاهد کاهش درآمدها هستیم. این نوسان در تقاضای نیروی کار که با شکل‌گیری یک طرفه‌ی قدرت کارفرمایان همراه است، باعث می‌شود دیگر این کارکنان نباشند که برای استفاده از نیروی کار خود و دریافت دستمزد، تصمیم‌گیری کنند [6]. کاهش دستمزد، بی‌گمان ناامنی شغلی را پدید می‌آورد که درنهایت منجربه فشار کاری زیاد می‌شود. فرایندی که ملیسا گِرِگ آن را اوبرسازی [7] کسب‌وکار می‌خواند. در مطالعه‌ای،گِرِگ نشان داد فریلنسرهای استرالیایی برای تأمین نیازهای روزانه‌شان مجبورند ساعات زیادی از روز را کار کنند. یعنی از بین رفتن مرز ساعت‌های کاری و غیرکاری و تداخل آن با زندگی شخصی. آنها مجبورند تمام وقت کار کنند تا فقط به ددلاین‌ها برسند، روندی که حتماً فرجام آن بیش‌کاری و فرسودگی‌ست [8]. مطالعه‌ای دیگر حاکی از آن است که بسیاری از کارمندان انگلستان، به دلیل کار بیشتر از ساعات مجاز، تمام کمک‌هزینه‌های آخر سال آنان لغو می‌شود. درنهایت این مطالعه فرسودگی شغلی، تنش‌های روانی و کاهش بهره‌وری را در آنان گزارش کرد [9].فلمینگ در این مقاله، سعی دارد توجیهات به ‌ظاهر عقلانی نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی را برای ایجاد مسئولیت‌تراشی مفرط، به تصویر بکشد. توجیهاتی که عمدتاً اقتصاددانان نئوکلاسیک در بسط آن نقش‌داشتند. نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی اساساً تمام هزینه‌ی فعالیت‌های اقتصادی را بر دوش کارکنان می‌گذارد. همان‌طور که رفت، در این مسیر از پدیده‌های نوظهوری مثل فریلنسری، مدل کسب‌وکار مبتنی‌بر تقاضا و خوداشتغالی کمک می‌گیرد و با اوبرسازی نیروی کار، انگشت اتهامِ عدم‌موفقیتِ اقتصادی را به سمت آنان نشانه می‌گیرد. سرمایه‌ی انسانی شاید چارچوبی برای نحوه‌ی کارکرد سازمان‌ها و جوامع برای ساخت و ایجاد مهارت، نوآوری و امنیت شغلی معرفی شود ولی در این مقاله به سویه‌ی تاریک آن پرداخته شد. ما به‌جای کارکنانی شادتر، آزادتر و ثروتمندتر، سرمایه‌های انسانی‌ای داریم که در وصلتی ناآگاه و نامیمون با انبوهی از قسط ‌و بدهی، ناامنی شغلی و فشارهای روانی، تنها می‌مانند. درنهایت نظریه‌ی سرمایه‌ی انسانی که مجموعه‌ای از ایده‌های اقتصاد نئوکلاسیک را یدک می‌کشد، فردگراییِ منفعت‌طلبانه را تنها راه ایجاد ساختارِ کار و اشتغال معرفی می‌کند که نتیجه‌ی آن ایجاد نابرابری‌های اقتصادی-اجتماعی و توزیع نامتوازن قدرت در بازار کار است. فلمینگ در پایان، کنش‌های جمعی کارکنان، سازمان‌ها و دولت‌ها را در بازطراحی و بهبود وضع موجود حیاتی می‌داند.آنچه خواندید گزارشی بود از مقاله‌ای با مشخصات زیر:Fleming, P. (2017). The Human Capital Hoax: Work, Debt and Insecurity in the Era of Uberization. Organization Studies, 38(5), pp. 691-709.یاداشت‎‌ها:[1] سبک زندگی شغلی که در آن فرد شاغل، منابع درآمدی متعددی دارد -م.[2] Richards, L. (2010). Union-free America: Workers and Antiunion Culture. Chicago: University of Illinois Press.[3] Hook, L. (2015). ‘The Line Between Gigs and Work is Getting Increasingly Blurred. Financial Times.[4] Kalleberg, A. (2013). Good Jobs, Bad Jobs: The Rise of Polarized and Precarious Employment Systems in the United States, 1970s to 2000s. Russell Sage Foundation Publications: New York.[5] Trade Unions Congress (2014). ‘The Decent Jobs Deficit - The Human Cost of Zero-Hours Working in the UK’.[6] Iibd.[7] Uberized[8] Gregg, M. (2011). Work’s Intimacies. Polity: Cambridge.[9] Chartered Management Institute (2016). ‘Quality of Working Life’.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 20:10:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولع سیری‌ناپذیر مدیران</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D9%88%D9%84%D8%B9-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-aae8h2srdd1z</link>
                <description>اگر خرد رایج را درکانون تعریف «استفاده از اطلاعات» قرار دهیم، آنگاه اطلاعات ابزاری‌ست برای تصمیم‌گیری. برهمین اساس مدیران، اطلاعات ضروری را گردهم می‌آورند تا تصمیماتی عقلانی بگیرند اما پژوهش‌های زیادی تأکید می‌کنند که اغلب این اتفاق نمی‌افتد. درعوض مدیران از آن مقدارِ اطلاعاتی که نیاز دارند بیشتر دریافت می‌کنند و همچنان برای کسب اطلاعات اضافی پافشاری می‌کنند. شاید همین مشاهده‌ها بود که فلدمن و مارچ را به‌چنین پرسشی رساند: «چرا واقعاً سازمان‌ها انقدر احمق‌اند؟»آنها برای یافتن دلایل، این پدیده را در کانونِ ساختارِ وسیعِ فرهنگ مدرن غربی – جایی که رفتار ایده‌آل و هوشمندانه یعنی عقلانیت –قرار دادند. با این عینک جدید، مشخص شد که مدیران نه‌تنها اطلاعات را به‌مثابه منابع ابزاری (برای تصمیم‌گیری) می‌دانند، که آن را نمادی برای نمایشِ رفتارِ هوشمندانه و شایسته نیز قلمداد می‌کنند. جمع‌آوری انبوهی از اطلاعات، تشریفاتی اطمینان‌بخش فراهم می‌کند که سبب تصمیمات به‌ظاهر درست می‌شود. تصمیم‌گیرندگان در این دالان، افرادی قابل اطمینان و شایسته معرفی می‌شوند که قرار است با تصمیم‌های خود، هم برای سازمان و هم برای جامعه ارزش‌آفرینی کنند.فلدمن و مارچ در این پژوهش کلاسیک خود، ابعاد جدید و پیچیده‌ای به مفهوم «استفاده از اطلاعات» اضافه کردند. در این مفهوم‌سازی مجدد «استفاده از اطلاعات» دیگر نه‌فقط مجموعه‌ای ساختاریافته از کنش‌های مبتنی بر اطلاعات، که نمادی برای نمایش عقلانیت، هوش و دانش به‌دیگران است.در نهایت می‌توان گفت که «استفاده از اطلاعات» فرآیند پیچیده‌ای است که نه تنها جنبه‌های عقلانی و ابزاری تصمیم گیری، بلکه ابعاد اجتماعی و نمادین رفتاری را نیز در بر می‌گیرد. چگونگی استفاده‌ی مدیران از اطلاعات، نه تنها تحت‌تأثیر توانایی‌های شناختی و تفکر منطقی آنهاست، بلکه تحت‌تأثیر موقعیت اجتماعی، فرهنگ سازمانی و معانی نمادین [ساکن در آن زمینه] نیز قرار دارد. بنابراین با شناخت پیچیدگی استفاده از اطلاعات، می‌توان استراتژی‌های مؤثرتری برای مدیریت اطلاعات در سازمان‌ها و ارتقای تصمیم‌گیری هوشمندانه و مسئولانه ایجاد کرد.منبع:Feldman, M. S., &amp; March, J. G. (1981). Information in organizations as signal and symbol. Administrative science quarterly, 171-186.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 11:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانان نسبت به گذشته، دیرتر به مراحل مهم زندگی می‌رسند</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-natg7zak3f48</link>
                <description>اگر بر اساس دو نظرسنجی گسترده‌ در سال 2017، مراحل مهم زندگی (جوانان آمریکایی) را، کار تمام وقت، استقلال مالی، تنهایی زندگی کردن، ازدواج و بچه‌دار شدن فرض بگیریم؛ آن‌وقت جوانان 21 ساله نسبت به هم‌‌سن‌های خود در 40 سال گذشته، عقب مانده‌اند. و همین‌طور جوانان 25 ساله‌ی امروزی کمی اوضاعِ بهتری دارند، آن‌هم فقط در دو مرحله‌ی مهم زندگی: استقلال مالی و کار تمام وقت.بر اساس آخرین دیتاهای در دسترس، 39 درصد 21 ساله‌ها در مقابل 64 درصد هم‌سالان خود در دهه‌ی 1980، مشغول کار تمام وقتند. و فقط 25 درصد آنان استقلال مالی – درآمدی حداقل 150 درصد بالای خط فقر - دارند که این میزان برای جوانان 21 ساله‌ی دهه‌ی 1980، 64 درصد است.حدود 51 درصد 21 ساله‌های امروزی به‌صورت مستقل زندگی می‌کنند درحالی که این میزان برای 21 ساله‌های دهه‌ی 1980، 62 درصد است. همچنین فقط 6 درصد 21 ساله‌های امروزی ازدواج می‌کنند و صاحب فرزند می‌شوند ولی این میزان برای 21 ساله‌های دهه‌ی 1980 به‌ترتیب 32 و 18 درصد است.اما 25 ساله‌های امروزیاین افراد شرایط تقریباً مشابهی با هم‌سالان خود در دهه‌ی 1980 دارند ولی همچنان شکافی بین این دو گروه دیده می‌شود. حدود 66 درصد 25 ساله‌های امروزی کار تمام وقت دارند و این میزان برای 25 ساله‌های دهه‌ی 1980، 73 درصد است. 25 ساله‌های امروزی 60 درصدشان و 26 ساله‌های دهه‌ی 1980، 63 درصدشان استقلال مالی دارند.تفاوت جنسیتی در رسیدن به این مراحل زندگیعملکرد زنان و مردان در دنبال کردن هم‌سالانِ دهه‌‌های قبلیِ خود، متفاوت است. زنان 25 ساله‌ی امروزی دقیقاً معادل هم‌سالان خود در دهه‌ی 1980، کار تمام وقت دارند؛ هر دو گروه 61 درصد. و کمابیش میزان استقلال مالی‌شان یکی است؛ 50 درصد درمقابل 56 درصد. اما مردان امروزی به مراتب اوضاع بدتری را نسبت به زنان هم دوره‌ی خود، در دنبال کردنِ راهِ هم‌سالانِ دهه‌های قبلی خود، نشان می‌دهند.آنچه خواندید گزارشی بود از مقاله‌ای با عنوان «Young adults in the U.S. are reaching key life milestones later than in the past» که در سایت Pew Research center منتشر شده است.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 12:47:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاندمی خودشیفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-gvqloxayoxq6</link>
                <description>بررسی پاندمی خودشیفتگان ضرورت دارد چراکه این پدیده برای جامعه می‌تواند پیامدهای مخرب و زیان‌آور داشته باشد. متمرکز شدن فرهنگ آمریکا بر خودتحسینی (Self-admiration) موجب فاصله گرفتن از دنیای واقعی و ورود به دنیای فانتزی و غیرواقعی می‌شود. ما در جامعه با ثروتمندان متظاهر یعنی کسانی که در دریایی از قسط و بدهی غرق‌اند، زیبارویان تصنعی (Phony beauty) یعنی کسانی که با عمل‌های پلاستیک و راه‌ و روش‌های متفاوت به‌دنبال زیبا کردن خودشانند، ورزشکارنماها یعنی کسانی که به ‌زور قرص و دارو حرکت می‌کنند، سلبریتی‌های (Phony celebrities) یک‌شبه معروف شده‌ی اینستاگرامی، دانشجوهای به‌ ظاهر نخبه یعنی کسانی که فقط بلدند نمرات خوب دریافت کنند، اقتصاد ملی ساختگی (با 11 تریلیون دلار بدهی)، احساس خاص و متفاوت بودنِ تحمیلی به کودکان (Phony feelings) با تمرکز ویژه‌ی پدر و مادر بر اعتمادبنفس کودک و دوستی‌های به ظاهر واقعی شبکه‌های اجتماعی طرف هستیم.شاید تمام این فانتزی‌ها، خوب و دلنشین باشد ولی مانند همان مَثَل معروفِ ماه پشت ابر نمی‌ماند، واقعیت درنهایت خودش را نشان می‌دهد. سال 2008 بود که تمام آن وام‌های بی‌پشتوانه‌ی مسکن در آمریکا باعث بحرانِ مالیِ بزرگی شد و اثرات منفی آن را درسال‌های بعد دیدیم.خودشیفتگی چیستخودشیفتگی عبارتی علمی است که اگر کسی یک‌واحد روانشناسی هم نگذرانده باشد، حتماً آن را می‌داند. مترادف‌های دیگری‌ که برای خودشیفتگی معرفی می‌کنند: خودبزرگ‌بینی، خودبرتربینی، خودفریفتگی، اعتماد‌بنفس بیش‌ازحد و … است. این افراد لاف‌زن و خودگوی، حرّاف و وراج‌اند؛ و در ذهن‌شان خود را اسطوره می‌پندارند. مثل بچه‌ گربه‌ای هستند که فکر می‌کند سلطان جنگل است. متاسفانه همه‌ی این آدم‌های ازخودراضی و بدردنخور را نمی‌توان سریع تشخیص داد. بعضی از اینها در برخوردهای اول خیلی جذاب و کاریزماتیک به‌نظر می‌رسند. به‌عبارت‌دیگر، خودشیفتگان، مهارت‌های خود را خیلی دست‌ بالا حساب می‌کنند و اعتماد به‌نفسی بیش‌ازحد دارند.در این مقاله اجمالاً به پنج عاملی که باعث ایجاد این جریان در جامعه شده، اشاره می‌کند:تمرکز جامعه بر خودتحسینی (Self-admiration)پدر و مادرهای فرزند سالار (Child-centered parenting)بها دادن به سلبریتی‌ها و تشویق رسانه‌ها (celebrity glorification and media encouragement)فضای مجازی‌ای که جلب توجه را ارزش می‌داند (attention seeking promoted on the Internet)معتبر کردن سریع و راحت افراد (Easy credits)تا به اینجا، به‌طور خلاصه، علائم خودشیفتگی را این موارد درنظر بگیرید: غرور، مادی‌گرایی، خاص و منحصربه‌فرد پنداشتن، رفتار ضد اجتماعی، مشکلات در رابطه و خود را نسبت به دیگری محق دانستن (Entitlement).ریشه در گذشتهاین جریان خودشیفتگی که در جامعه وجود دارد ریشه در گذشته و فرهنگ جامعه‌ی آمریکا دارد. البته تفاوت‌های زیادی، آن فرهنگ با جریان ایجاد شده‌ی کنونی دارد. درگذشته تاکید اصلی بر خوداتکایی (Self-reliance) بود. مفهومی که ریشه در سخت‌کوشی و استمرار دارد. این مفهوم در مقابل خودتحسینی (Self-admiration) قرار می‌گیرد. برای مثال تاکید بر خوداتکایی در آثار رالف والدو اِمرسون، فیلسوف و نویسنده‌ی آمریکایی، در سال 1833 دیده می‌شود. به‌عقیده‌ی وی، افراد در تلاش و پشتکارشان است که معنی پیدا می‌کنند و افرادی شایسته‌اند که در مسیر پافشاری می‌کنند و از اشتباهات‌شان درس می‌گیرند بجای آنکه با حداقل تلاش، بی‌خودی به‌دنبال خودنمایی (Show off) و جلب توجه باشند.همان‌طور که بیان شد، درگذشته ارزش در خوداتکایی و استمرار و تلاش بوده است ولی امروزه جامعه از این مفهوم فاصله گرفته و بیشتر به برتر دیدن خود نسبت به دیگران (Entitlement) و خودتحسینی ارزش می‌دهد. رویکردی که منجر به خودشیفتگی در جامعه می‌شود. افراد صرفاً به خود، تصویر ساختگی از خود، و کارها‌یشان، بدون درنظر گرفتن تاثیرش بر کل جامعه توجه می‌کنند.سه نیروی خودشیفتگیپژوهشی در سال 2006 نشان داد که 51 درصد افراد 18 تا 25 ساله، مشهور و سرشناس شدن را مهم‌ترین هدف هم‌نسلی‌های خود می‌دانند. این میزان پنج برابر بیشتر از هدف تبدیل شدن به فردی معنوی و متفکر بود. پژوهشی دیگر نشان داد که سه خواسته‌ی اصلی کودکان بریتانیایی پول‌دار شدن، سرشناس شدن و ظاهری زیبا داشتن است.و این سه نیرو، جریان خودشیفتگی امروزه‌ی جوامع ما را نشان می‌دهند: پول‌دار شدن، سرشناس شدن و زیبا بودن. این نشان می‌دهد که ثروت، شهرت و ظاهر در میان جوانان به‌طرز چشم‌گیری مهم شده است.43 درصد دختران دبیرستانی علاقه دارند دستیار فردی مشهور (Celebrity) شوند که این میزان تقریبا دو برابر افرادی است که می خواهند شخصی برجسته و موثر تبدیل شوند مانند رئیس جمهور، رئیس دانشگاه هاروارد و یا مدیر عامل شرکت‌های بزرگ.مادی‌گرایی درنهایت منجر به آسیب می‌شودمادی‌گرایی که تمرکز اصلی آن بر کسب سود و ثروت باشد و هدف نهایی را نه کامیابی در زندگی، بلکه موفقیت مالی بداند، درنهایت فرد را دربرابر بیماری‌های روانی مثل افسردگی، اضطراب و ناامیدی آسیب‌پذیر می‌کند. به‌طورکلی، افراد مادی‌گرا کمتر خوشحال‌اند و بیشتر افسرده.اگر افراد در تقلای کسب ثروت باشند، رضایت از زندگی کمتری را گزارش می‌کنند و همچنین دچار دردها و بیماری‌های فیزیکی مثل سردرد، گلودرد، کمردرد و … می‌شوند. این افراد بیشتر احتمال دارد که اعتیاد به الکل پیدا کنند و مواد مخدر بیشتری مصرف می‌کنند. ادوارد دِسی از پژوهشگران پیشرو در زمینه‌ی انگیزش انسان بیان می‌کند: «تحقیقات زیادی نشان داده است که اگر افراد به دنبال انگیزه‌های بیرونی – در اینجا، شهرت، ثروت و زیبایی – باشند، سلامت روان پایینی را نشان می‌دهند. مثلاً تقلای اضافه و غیرمعمول، برای کسب سود و ثروت در افراد منجر به خودشیفتگی، اضطراب، افسردگی و عملکرد اجتماعی ضعیف می‌شود. از سوی دیگر افرادی که به دنبال انگیزه‌های درونی – دراینجا، روابط معنادار، رشد فردی و مشارکت در اجتماع – باشند، سلامت روان بالا، رضایت از زندگی و احساس خوب نسبت به خود نشان می‌دهند.»خودشیفتگی و روابطاگر در رابطه‌ای بلندمدت هستید یا کوتاه مدت، فرقی نمی‌کند، تا صد درصد از پارتنر فعلی‌ خودْ خیال‌تان راحت نشد، نباید با آن در رابطه باشید. زیرا همیشه فکر می‌کنید که یکی بهتر از آن پیدا می‌شود و باید خودتان را برای آن آماده کنید. اگر زنی هستید که پیشنهادهای زیادی دارد باید همیشه خودتان را برای «آن یکی بهتره» آماده کنید و هیچ نقصی در طرف مقابل را نپذیرید. اگر خلاف این باشد پس‌ شما عزت‌نفس ندارید. به‌عبارت‌دیگر شما نباید هیچ‌گونه ایرادی را در رابطه تحمل کنید چراکه شما مستحق بهتر از اینها هستید.فرهنگ ما افراد را تشویق‌ به، اهمیت دادن به خود، نسبت به دیگری می‌کند. رفتاری کاملاً  خودشیفته‌گرایانه. و افراد نباید در روابط، بده‌بستان (Compromise) داشته باشند یعنی همه چیز برای آنها و به‌نفع آنها باید باشد و هیچ ازخودگذشتگی‌ای نباید صورت گیرد. این همان ایده‌ای است که از طریق رسانه‌ها، مجلات و سلبریتی‌ها مدام منتشر می‌شود. بسیاری از افراد نسل ایکس (Gen X) یعنی متولدین 1965 تا 1980 خود را شایسته‌ی رابطه‌ای مفرح و راحت (بدون زحمت برای ادامه دادن) می‌دانند. درواقع رویکرد این افراد در روابط این است که همین الان برایم چه کار کردی؛ یعنی توجه به رویدادهای اخیر و نادیده گرفتن رویداد‌های آینده و اگر پاسخ به این سوالِ همین الان برایم چه کار کردی، ناکافی و کم باشد؛ نفر بعدی.افسانه‌ی مستقل بودن (Independence)یکی از راه‌های کم کردن خودشیفتگی، توجه به روابط اجتماعی است. هیچ‌یک از ما بدون کمک دیگری قادر به زندگی نیستیم. همان‌طور که دالای لاما، رهبر بوداییان، در نقد «ارزش نهادن به مستقل شدن» بیان می‌کند، اگر فکر می‌کنید ما موجودات مستقل یا دست‌کم دارای توانایی مستقل شدن و روی پای خود ایستادن هستیم به این فکر کنید که چه کسی (مواد اولیه‌ی) غذای شما را آماده می‌کند، چه کسی لباس شما را می‌دوزد، خانه‌ی شما را می‌سازد، یا چه کسی کاری می‌کند که از دوش حمام شما آب بیاید یا اصلاً چطور به‌دنیا آمدید. دالای لاما ادامه می‌دهد که ما حتی یک کار ساده‌ی خود را بدون کمک خیل زیادی از دیگران نمی‌توانیم انجام دهیم ولی همچنان راه می‌رویم و راجع‌به مستقل شدن و اهمیت آن سخن می‌گوییم. این واقعاً نابخردانه است.یا جای دیگر، انیشتن یادآوری می‌کند: در هر نقطه از زندگی روزمره، اگر ایستاده باشیم یک چیز مشخص است: ما اینجا هستیم به‌دلیل همراهی دیگران، فراتر از خنده‌ها و احساس رضایت از زندگی، این حال ما وابسته است به آن روح‌ها و افراد بی‌شمار و بعضاً گمنام که به‌دلیل هم‌دلی و هم‌دردی آنان است که ما ایستاده‌ایم.با اندکی تامل می‌توان دریافت که زندگی هرروزه‌ی ما وابسته است به زحمت ریزودرشت افراد زیادی که پیوسته درحال کارکردن هستند. باید به این نکته توجه کرد که حال خوب و احساس رضایت از زندگی که می‌توانیم داشته باشم کاملاً وابسته به دیگری و تلاش های آنان است.آنچه که خواندید مروری بود بر مقاله‌ای با عنوان «The Narcissism Epidemic: Living in the Age of Entitlement» که سال 2009 منتشر شده است.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 10:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعاً نابودی نسل‌ ما تقصیر اسمارت‌فون‌هاست؟ هنوز مشخص نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7%D9%8B-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%81%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xpjvp3avijhb</link>
                <description>نوجوانان (آمریکا) همزمان با رشد تکنولوژی بزرگ شدند. تکنولوژی‌ای که در همه‌جا وجود دارد. و از‌سوی‌دیگر براساس آخرین آمارها این نوجوانان با بحرانی شدید دست‌وپنجه نرم می‌کنند.بین سال‌های 2009 تا 2017 تعداد دانش‌آموزانی که به‌ خودکشی فکر می‌کنند 25 درصد افزایش یافته. بین سا‌ل‌های 2005 تا 2014 تعداد نوجوانانی که در آنها افسرگی بالینی تشخیص داده شده 37 درصد افزایش یافته. بین سال‌های 2010 تا 2017 تلاش برای مسموم کردنِ خود، بین دختران 10 تا 12 ساله، 268 درصد افزایش یافته.این آمارها حاکی از وجود بحرانی است که درمقابل نوجوانان (آمریکا) قرار گرفته. از آنجایی که این بحران همزمان شده با استفاده‌ی روزافزون  تکنولوژی و اسمارت‌فون‌هایی که همه‌جا حضور دارند، خیلی هم بی‌راه نیست که این استفاده‌ از تکنولوژی را علت این بحران بدانیم. همانطور که مجله‌ی آتلانتیک در سال 2017 در سرمقاله‌ای با کمک پروفسور جین توئنگی از دانشگاه سن‌دیگو، ادبیات و مطالعات این حوزه را بررسی کردند و در نهایت به این جواب رسیدند: بله، اسمارت‌فون‌ها نوجوانان ما را نابود کردند.ترس عمومی از اسمارت‌فون‌ها فقط محدود به اختلالات خُلقی مثل افسردگی و اضطراب نیست، بلکه ترس از اعتیاد (Addiction) را شامل می‌شود. یعنی اعتیاد به تکنولوژی و بازی‌های کامپیوتری که باعث اختلال تمرکز و به‌خاطرآوری شده. ترسی فراگیر از اینکه تکنولوژی، ذهن ما را آشفته کرده.اما مسئله به این سادگی‌ها هم نیست.آنتونی واگنر، رئیس دپارتمان روان‌شناسی دانشگاه استنفورد: «مطالعاتی که تابه‌حال در زمینه‌ی استفاده از تکنولوژی و سلامت روان – هم نوجوانان و هم بزرگ‌سالان - انجام دادیم، خیلی نتیجه‌ی روشنی ندارد. براساس ادبیات این حوزه خیلی دقیق نمی‌شود نتیجه‌گیری کرد. برای پاسخ به سوال «آیا بین استفاده از تکنولوژی و مشکلات سلامت روان، رابطه‌ای علّی وجود دارد؟» و «آیا استفاده از تکنولوژی باعث تغییر کارکرد شناختی مغز ما می‌شود؟» باید گفت: هنوز مشخص نیست.»درواقع وقتی می‌گوییم استفاده از تکنولوژی و تاثیر آن بر سلامت‌روان هنوز مشخص نیست، به‌ این‌‌ معنی نیست که ما دراین‌باره مطالعاتی نداریم، بلکه به‌ این‌ معنی است که ما یافته‌های علّی نداریم. به‌عبارت دیگر مطالعات در این زمنیه همبستگی آماری را نشان می‌دهند و نه رابطه‌ی علّی را.وقتی نتیجه‌گیری یک مطالعه حاکی‌ از آن‌ است که بین استفاده از اسمارت‌فون و افسردگی بین نوجوانان همبستگی وجود دارد، ابتدا باید این سوال را بپرسیم: نوجوانانی که زمان زیادی را با گوشی‌های‌شان سپری می‌کنند، افسردگی می‌گیرند یا از آنجایی که افسردگی گرفتند به‌سراغ استفاده از گوشی می‌روند؟تحقیقات حوزه‌ی سلامت روان و استفاده از تکنولوژی به‌دلیل تکیه بر پرسش‌نامه‌هایی که خود افراد آنان را پر می‌کنند، مانند حوزه‌ی تحقیقات تغذیه، خیلی قابل اتکا نیستند. استفاده از تکنولوژی و مخصوصاً زمان نگاه کردن به صفحه‌ چیزی نیست که به‌خوبی در یاد افراد باقی ‌بماند. ضمن‌اینکه افراد تمایل دارند زمان استفاده از صفحه را بیشتر از آن چیزی که درواقع استفاده کردند، گزارش کنند. مطالعه‌ای درسال 2016 مشاهده کرد فقط یک سوم افراد زمان استفاده از صفحه‌ی نمایش را دقیق گزارش می‌کنند.منظور از زمان استفاده از صفحه‌ی نمایش چیست؟مشکل دیگری که تحقیقات این حوزه با آن درگیر است اندازه‌گیری زمان استفاده از صفحه‌ی نمایش یا Screen Time است. این عبارت به‌قدری وسیع و کلی است که اگر آن را شاخصی برای اندازه‌گیری، درنظر بگیریم ابتدا باید منظورمان از آن مشخص کنیم. Screen Time یعنی چه؟ آیا فقط منظور نگاه کردن به صفحه‌ی روشن موبایل، تبلت و یا تلوزیون است؟ آیا زمانی که صرف اسکرول کردن اینستاگرام می‌کنیم فرقی با زمانی که صرف مطالعه و تحقیق می‌کنیم ندارد؟ آیا زمانی که صرف دیدن پست‌های مادربزرگ‌مان در اینستاگرام می‌کنیم فرقی با زمانی که پست‌های یک مدل اینستاگرامی را می‌بینیم نمی‌کند؟ درمورد بازی‌های ویدیوئی چطور، آیا فرقی بین ساعات صرف شده بین بازی‌ گروهی آنلاین با بازی‌ای تک نفره نیست؟از طرف دیگر ماهیت نرم‌افزارهایی که ما، زمان‌مان را، با آنها سپری می‌کنیم در دنیای تکنولوژی بسیار سیّال است. یک روز اینستاگرام است فردا تیک تاک؛ یا هر پلتفرم دیگری. این وضعیت به‌مراتب در حوزه‌ی تغذیه بهتر است زیرا وقتی ما شاخصی مثل مقدار دریافت کربوهیدارت را اندازه می‌گیریم همیشه این می‌تواند ثابت بماند یعنی کربوهیدارت همیشه کربوهیدارت است ولی در دنیای تکنولوژی این‌گونه نیست.چه میزان همبستگی ملاک است؟بیاید فرض بگیریم بین استفاده از تکنولوژی و سلامتِ روانِ کم، همبستگی وجود دارد. چه میزان همبستگی را باید معنا دار بدانیم؟ بسیاری از عوامل هستند که بر سلامت روان نوجوانان تاثیر می‌گذارند. عواملی مثل خانواده، جایگاه اقتصادی، تروماهایی که تجربه کردند و دوران کودکی‌ای که در آن بزرگ شدند. اگر استفاده از تکنولوژی سهم کوچکی دراین‌بین داشته باشد، درنتیجه باید تمام همّ خود را برای برطرف کردن مشکلاتی از این جنس بگذاریم و نه صرفاً استفاده از اسمارت‌فون‌ها.پژوهش سال 2017 توئنگی نشان داد که همبستگی بین سلامتِ روانِ کم و استفاده از تکنولوژی، مقداری حدود 0.05 دارد (تصویر یک). اگر فقط دختران را درنظر بگیرم این مقدار به 0.06 می‌رسد. اگر فقط پسران را درنظر بگیرم این مقدار به 0.01 می رسد. مقدارهایی که ناچیز به‌حساب می‌آیند.تصویر یکدر پژوهشی دیگر توئنگی و همکارانش، همبستگی بین استفاده از تکنولوژی میان نوجوانان و فعالیت‌های مرتبط با خودکشی را 0.12 گزاش دادند که فقط کمی از مشاهده‌ی قبلی آنان بیشتر بود (تصویر دو).تصویر دوخوردن سیب‌زمینی، بیشتر از استفاده از تکنولوژی بر سلامت روان تاثیر منفی می‌گذاردآیا هر همبستگی آماری نشان داده شده می‌تواند معنی‌دار باشد؟اوربِن و پِرزیبلیسکی در سال 2019 مقاله‌ای در Nature Human Behavior به چاپ رساندند، سعی کردند همبستگی‌های آماری را در زمینه‌ی سلامت روان نوجوانان نشان دهند. آنها از دیتابیسی 355 هزار نفره استفاده کردند و متوجه شدند استفاده از تکنولوژی همبستگی منفیِ کمی با سلامت روان نوجوانان دارد. در ادامه آنها دریافتند که استفاده از عینک نسبت به استفاده از تکنولوژی همبستگی منفیِ قوی‌تری دارد. دلیل آن‌ هم ممکن است مسخره شدن کودک به خاطر عینک زدن باشد، اما هیچ کس پیشنهاد نمی‌کند که نوجوانان استفاده از عینک‌های طبی را محدود کنند. ازسوی‌دیگر، قلدری (Bullying) تأثیر منفی بسیار بیشتری نسبت به استفاده از تکنولوژی دارد و همبستگی آن بیش از چهار برابر قوی‌تر است. یافته‌ی دیگر مطالعه‌ی آنان این‌است‌که ارتباط منفی بین سلامت روان و خوردن سیب‌زمینی تقریباً به اندازه ارتباط استفاده از تکنولوژی است. بااین‌حال، هیچ اعتراض عمومی در مورد سیب‌زمینی وجود ندارد البته بدین‌معنی هم نیست که نوجوانان نباید سیب‌زمینی بخورند.درنهایت، مسئله‌ی اصلی محققان مفهوم و تعریف Screen time است. این عبارت، مفهومی وسیع دارد و نمی‌توان شاخص خوبی برای سنجیدن باشد و ما نیاز داریم به‌دنبال موارد جزئی‌تر و مشخص‌تری باشیم تا بتوانیم بررسی کنیم آیا واقعاً استفاده‌ از تکنولوژی بر سلامت روان نوجوانان اثر گذار است یا خیر. ضمن‌آنکه برای بررسی این موضوع ما به دو گروه از نوجوانان نیاز داریم. گروهی از نوجوانانی که حین بزرگ شدن از تکنولوژی استفاده نکنند و ازآن‌طرف گروهی که به‌مانند روزگار ما به‌سراغ تکنولوزی بروند. قطعاً انتخاب یا ایجاد گروه اول غیرممکن است.آنچه که خواندید مروری بود بر مقاله‌ای با عنوان «Have smartphones really destroyed a generation? We don’t know» که در سایت وُکس منتشر شده.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 11:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت گستره‌ی توجه ما را نابود کرده</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-pyhyahvbgm5f</link>
                <description>سونه لِمان، پروفسور دانشگاه دانمارک در رشته‌ی کامپیوتر ساینس و ریاضیات کاربردی، پژوهشی در مورد گستره‌ی توجه انسان‌ها انجام داده. گستره‌ی توجه، یعنی تعداد موضوعاتی که در یک ارائه‌ی کوتاه به‌صورت مجزا درک می‏‌شوند. به‌عبارت‌دیگر مدت‏‌زمانی که فرد می‌‏تواند بر یک موضوع تمرکز کند. این پژوهش در مجله‌ی Nature Communications چاپ شده و نتیجه‌ی آن این‌است‌که اگر احساس می‌کنید نمی‌توانید روی موضوعی به‌صورت عمیق تمرکز کنید و آن را درک کنید، خیلی اتفاق عجیبی نیست؛ این (احتمالاً) به‌خاطر اقتصاد توجه است.کم شدن گستره‌ی توجه، مشکل دیگری را برای افراد به‌همراه می‌آورد. وقتی نتوانیم روی موضوعی به‌صورت عمیق توجه کنیم، آن را به‌طور دقیق نمی‌فهمیم و سریع از یاد می‌بریم. اتفاقی که به‌وفور در رسانه‌های اجتماعی می‌‌افتد. به‌طور مثال صحبت درمورد یک فیلم به سرعت تبدیل به ترند می‌شود و با همان سرعت از بین می‌رود و مردم دیگر یادشان نمی‌آید. این به‌خودی‌خود مشکلی ایجاد نمی‌کند ولی اگر مسئله‌ای مهم در جامعه اتفاق بیفتد و نیاز به توجه داشته باشد، مشکل اساسی شروع می‌شود. این موضوعات نباید سریع از یاد بروند و در مورد آنها باید بیشتر بحث شود. سیاست‌مداری را تصور کنید که خبر رسوایی‌اش پخش شده، فقط کافی است یکی دو روز صبر کند تا مردم از یادشان برود.در دنیای امروز، اخبار با سرعت زیادی می‌آیند و می‌روند. برای بررسی این موضوع محققین به سراغ بررسی ترند‌ها و هشتگ‌های توئیتر رفتند تا ببینند که هشتگ‌ها با چه سرعتی به ترند تبدیل ‌می‌شوند و چه مدت‌زمانی در حالت ترند باقی می‌مانند. در سال 2013 اگر هشتگی ترند می‌شد به‌مدت 17.5 ساعت ترند باقی می‌ماند. در سال 2016 به‌مدت 11.9 ساعت. سرعت وارد شدن یک هشتگ معمولی به‌ لیست هشتگ‌های محبوب و خروج آن نسبت به گذشته افزایش یافته ولی تعداد استفاده از این هشتگ‌ها تغییری نکرده. فرض این پژوهش این‌است‌که تعداد استفاده از یک هشتگ نمادی از میزان توجهی است که به آن می‌شود. درواقع میزان توجه‌ به موضوعات بیشتر نشده، بلکه فقط سریع‌تر ترند می‌شوند و سریع از یاد می‌روند. این روند فقط در توئیتر نیست و محققین این را در ردیت هم دیده‌اند.قسمت جالب مقاله این‌جاست که این روند را در دنیای آفلاین هم مشاهده کردند. متوجه شدند که در بلیت فروشی سینماها نیز این اتفاق می‌افتد. یک فیلم ظرف مدت یک هفته به فروشی بیش از 150 درصد هفته‌ی قبلی خودش می‌رسد و بعد این انفجار متوقف می‌شود. به این حالت در فروش فیلم Bluckbuster می‌گویند که بر اساس داده‌های موجود در دهه‌ی 80 میلادی هر چهارماه یکبار شاهد Bluckbuster در صنعت سینما بودیم ولی امروزه هر دو هفته. یافته‌ی دیگر آن‌است‌که این اتفاق برای صفحات ویکی‌پدیا نیفتاده. دلیل‌اش خیلی واضح نیست ولی شاید به‌این علت باشد که ویکی‌پدیا صفحاتش را از طریق تبلیغات و شرکت‌های تبلیغاتی پروموت نکرده. محققین بر اساس یافته‌ها به این نتیجه رسیدند که وضعیتِ نامناسبِ توجه ما صرفاً به‌دلیل تکنولوژی‌ نیست و در وهله‌ی اول اقتصاد توجه است که ما را به این روز انداخته و درکنارش تکنولوژی هم این وضعیت را تشدید کرده.قسمت سوم مقاله در مورد اقتصاد توجه است که توجه ما را مورد هدف قرار داده.  اقتصاد توجه، گستره‌ی توجه ما را کوچک کرده و سوخت این کار را از حجم زیاد محتوایی که به سرعت تولید می‌شود، دریافت می‌کند. کمپانی‌ها برای سود بیشتر - و این فضای رقابتی - از ابزارهای دیجیتال و تبلیغات استفاده می‌کنند تا توجه بیشتری را از مصرف کننده‌ بدست بیاورند. در این حالت از رفتن به عمق محتواهای مفید و کندوکاو کردن در میان آنها جلو گیری می‌شود و انسان‌ها به دلیل محدودیت توجه، دیگر فرصت این کارها را پیدا نمی‌کنند. البته از آنجایی که ماندن در یک موضوع خاص ممکن است برای افراد خسته کننده باشد، آنها ترجیح می‌دهند که به موضوعات مختلف سرک بکشند و این خود می‌تواند به این چرخه کمک کند.آنچه خواندید مروری بود بر مقاله‌ای با عنوان «Yes, the internet is destroying our collective attention span» که در سایت وُکس منتشر شده.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 20:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادکس برابری جنسیتی: هرچه برابرتر، شکاف بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-o7x2858g0spl</link>
                <description>میزان عدم‌رضایت از زندگی در بین نوجوانان به‌صورت کلی افزایش یافته است. پژوهش‌های زیادی این مسئله را نشان دادند و همچنین تاکید می‌کنند که این روند درحال افزایش است و دختران میزان نارضایتی از زندگیِ بیشتری را نسبت به پسران بروز می‌دهند. جالب‌تر آنکه پژوهش‌ها حاکی از آن است، در کشورهایی که برابری جنسیتی زیاد است، این شکاف بین دختران و پسران (به‌ضرر دختران) بیشتر می‌شود. این پارادکسی است که سوالات زیادی را با خود به‌همراه می‌آورد.محققین معتقدند که در این روندِ افزایشیِ نارضایتی از زندگی، دو عامل نقش مهمی دارند. ترس از شکست و ترس از رقابت.محققین برای بررسی این موضوع به‌سراغ داده‌های سازمان OECD در سال 2018 رفتند. این داده‌ها حاصل از پرسش‌نامه‌هایی بود که از دانش‌آموزان 15 ساله بدست آمده است. شامل 63 کشور و 4 هزار دانش‌آموز.این پرسش‌نامه‌ها میزان رضایت از زندگی دانش‌آموزان، میزان ترس آنان از شکست، میزان نگرانی آنان از اینکه دیگران چه‌فکری درمورد آنها می کنند، میزان شک داشتنِ خود و دیگران نسبت‌به استعدادهایشان و میزان مبهم بودن برنامه‌های آینده‌ را ارزیابی می‌کند و همچنین این پرسش‌نامه‌ها میزان رقابت پذیری، میزان تمایل به عملکردی بهتر از دیگری و رقابتِ شدید در موقعیت‌های مختلف را می‌سنجد.نتایج به‌مانند نتایج پژوهش‌های قبلی حاکی از آن است که پسران درمقایسه با دختران احساس رضایت از زندگی بیشتری را تجربه می‌کنند و همچنین ترس از شکست و ترس از رقابتِ کمتری را از خود نشان می‌دهند. همچنین یافته‌ها نشان می‌دهند که بین برابری جنسیتی، نارضایتی از زندگی، ترس از شکست و ترس از رقابت همبستگی مثبتی وجو دارد. یعنی ترس از شکست و رقابت، باعث نارضایتی از زندگی می‌شود و این حالت در کشورهایی که میزان قابل قبولی از برابری جنسیتی را فراهم کردند، تشدید می‌شود.کیمو اریکسون، نویسنده‌ی این مقاله می‌گوید: «به‌طور متوسط دختران در رقابت نسبت به پسران تمایل کمتری نشان می‌دهند و ترس آنان از شکست بیشتر است. به‌عبارت‌دیگر تمایل کمتر آنان برای شرکت در رقابت، باعث ترس بیشتر از شکست می‌شود، و همین ترس از شکست، جلوگیری می‌کند از حضور در موقعیت‌هایِ رقابتیِ دیگر و این چرخه ادامه پیدا می‌کند. این روند در کشورهایی با نرخ بالای برابری بیشتر دیده می‌شود.»در این قسمت به چندتا از محدودیت های این پژوهش اشاره می‌کند. برای‌مثال داده‌های بررسی شده مقطعی بوده و نه طولی. بررسی میزان ترس افراد از شکست و رقابت و همچنین میزان رضایت از زندگی بر اساس پرسش‌نامه‌هایی بوده که از طرف خود افراد پر شده.در نهایت، اریکسون بیان می‌کند که تحقیقات آنها، تنها توضیحی کوتاه برای پارادکسی که مشاهده کرده‌اند ارائه می‌دهد. هنوز هم عجیب است کشورهایی که برابری جنسیتی بیشتر دارند، شکاف بیشتری در رقابت و ترس از شکست بین دختران و پسران دارند. این پارادوکس منحصر به مطالعه آنها نیست و در سایر زمینه‌های روانشناسی نیز مشاهده شده است. اریکسون به علاقه‌ی شدید خود برای پیدا کردن علل اصلی این شکاف اشاره می‌کند و منتظر است که مسئله روشن شود.آنچه خواندید مروری بود بر مقاله‌ای با عنوان «New study identifies two psychological factors that help explain a puzzling gender equality paradox» که در سایت سای‌پست منتشر شده.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 18:26:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرایط اقتصادی افراد را نمی‌توان بر اساس تصمیمات آنها توضیح داد</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-xokqdwk3mgnq</link>
                <description>امروزه شرایط اقتصادی در اکثر جوامع درحال بدتر شدن و اختلاف طبقاتی درحال افزایش است و با این وضعیت، پیشرفت‌هایی که در دهه‌ها‌ی قبلی در رابطه‌ با برابری اقتصادی صورت گرفته در حال بی‌اثر شدن است. متاسفانه این شرایط با همه‌گیری کرونا شدت گرفته است.شرایط اقتصادی افراد مستقیماً با سطح زندگی آنان، احساس رضایت از زندگی، تحصیلات و سلامت جسمانی و روانی آنان در ارتباط است. شواهد زیادی مبنی بر ارتباط بین نابرابری اقتصادی و توانایی تصمیم‌گیری افراد وجود دارد. برای مثال افرادی که در مناطق محروم زندگی می کنند و جزء گروه‌های کم درآمد هستند، تصمیمات تکانه‌ای‌تر (Impulsivity) می‌گیرند و فوایدِ زودگذرِ آنی را، به کسب فوایدِ بلندِ مدت ترجیح می‌دهند. از طرف دیگر وجود سرمایه و ثروت برای یک شخص ارتباط مستقیمی با سطح تحصیلات و تصمیم‌گیری‌های اقتصادی و غیر‌سوگیرانه دارد. ولی همچنان شواهد محکمی مبنی بر اینکه توانایی تصمیم‌گیری درست و غیرسوگیرانه باعث افزایش جایگاه اقتصادی (upward economic mobility) می‌شود یا خیر وجود ندارد. به‌عبارت‌دیگر شواهد محکمی مبنی بر اینکه تصمیمات اقتصادی (فردی) باعث تغییر گروه درآمدی افراد از فقر مطلق به‌سمت گروه‌های با درآمد کم و از گروه‌های با درآمد کم به سمت گروه‌های با درآمد متوسط و زیاد، وجود ندارد.بخش‌هایی از مرور ادبیاتبه چند پژوهش اشاره می‌کند که نشان می‌دهد افراد نه به‌دلیل اینکه تصمیمات درستی نمی‌گیرند بلکه به‌دلیل کمبود منابع مالی و زیاد بودن‌ هزینه‌های این‌چنین تصمیمات، محرک و انگیزه‌ای برای تغییر جایگاه اقتصادی خود ندارند.شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد افراد کم درآمد حتی اگر تصمیمات مالی خوب بگیرند، به دلیل ناچیز بودن مقدار سرمایه‌گذاری و زیاد بودن هزینه‌های معاملاتی (transactional costs)، در نهایت تفاوت زیادی برای آنان ایجاد نمی‌کند.در این قسمت به کارهایی که برای برطرف کردن این معضل استفاده شده، اشاره می‌کند. عمدتاً از رویکرد‌های رفتاری برای حل کردن این مشکل در قسمت‌هایی از دنیا استفاده شده که متاسفانه خیلی موفقیت آمیز نبودند. به چند مورد از برنامه‌های دولتی که با استفاده از Nudge Theory سعی در هدایت افراد ‌به‌سمت اتخاذ تصمیمات اقتصادی بهتر و سود بلندمدت داشته‌اند، اشاره می‌کند. این برنامه‌ها به‌جای اینکه برای افراد با درآمد کم موثر باشد، به بقیه‌ی افراد نفع رسانده است.روش تحقیقابتدا عبارت انحراف مثبت یا Positive deviance که به‌معنی افرادی از گروه‌های درآمدی کم هستند که توانسته‌اند تغییرات مثبتِ زیادی در سطح درآمد و رفاه خود ایجاد کنند، معرفی می‌کند. در جامعه‌ی آماری 5000 نفره از 27 کشور، انحرافات مثبت که 1500 نفر را تشکیل می‌داد، شناسایی کردند و تصمیمات این افراد را بر اساس فراوانی سوگیری‌هایی که داشتند بررسی کردند. مقاله بر اساس پژوهش‌های قبلی ادعا می‌کند، بررسی میزان وجود انواع سوگیری‌ها در تصممیات افراد می‌تواند معیار خوبی برای فهمیدن کیفیت تصمیمات اقتصادی افراد باشد.در نهایتشواهد نشان داد که درون یک کشور تفاوتی زیادی بین میزان سوگیری‌های شناختی افراد (هم انحرافت مثبت، هم کم درآمدها و هم پر درآمدها) وجود ندارد. همچنین تفاوتی مشخص بین میزان سوگیری‌های شناختی بین دو گروه کم‌درآمدها و انحرافات مثبت وجود ندارد. این مطالعه با هدف مقایسه سوگیر‌ی‌های شناختی در افرادی که بر دوران کودکی با درآمد کم غلبه کردند با افرادی که تا بزرگسالی کم درآمد باقی مانده بودند، انجام شد. در نهایت به‌این نتیجه رسیدیم که سوگیری‌های شناختی تنها مسئول تفاوت در نتایج بین این دو گروه نیست. تصمیم‌گیری‌های سوگیرانه به‌تنهایی بخش قابل توجهی از نابرابری اقتصادی در سطح جمعیت را توضیح نمی دهد. بنابراین، تلاش برای کاهش نابرابری اقتصادی باید به عوامل رفتاری و ساختاری بپردازد.آنچه خواندید مروری بود بر مقاله‌ای با عنوان «The persistence of cognitive biases in financial decisions across economic groups» که در نشریه‌ی نیچر منتشر شده.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 21:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مخترع شدن به استعداد نیاز دارید یا خانواده‌ی ثروتمند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%B9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-oyluuggrcigb</link>
                <description>دو کودک آمریکایی را تصور کنید. یکی از خانواده‌ی ثروتمند و دیگری از خانواده‌ای با درآمد کم. با فرض یکسان بودن استعدادها و هوش این دو کودک، اولی احتمال بیشتری دارد که ثبت اختراع کند؛ و با نوآوری‌هایش باعث افزایش کیفیت زندگی مردم و توسعه‌ی اقتصاد و همچنین افزایش ثروت خود شود. اما کودک دوم اینطور نیست.این یافته‌ی پژوهشِ راج چِتی، اقتصاددان دانشگاه استفورد است. چِتی متوجه شد که کودکان خانواده‌های ثروتمند (یک درصد بالای جامعه) نزدیک به 10 برابر بیشتر احتمال دارد نسبت به کودکان خانواده‌هایی با درآمد متوسط و کم، ثبت اختراع کنند. همچنین کودکان سفیدپوست 3 برابر بیشتر احتمال دارد نسبت به کودکان سیاه‌پوست، ثبت اختراع کنند.محور افقی بر اساس صدک درآمدی خانوار است. اعداد بزرگتر نشان‌دهنده‌ی درآمد زیادتر آن خانواده است.راج چتی: «در نوآوری شاهد شکاف بزرگی هستیم که به دلیل فاکتورهایی مثل سطح درآمد، نژاد و جنسیت است و تفاوت در توانایی ذاتی افراد مثل استعداد، هوش، خلاقیت و … ارتباطی با این شکاف ندارد و ارتباط اصلی را محیط ایجاد می‌کند. داده‌های دانش‌آموزها با نمرات عالی در ریاضیات و درس‌های دیگر را بررسی و مشاهده کردیم کودکانی که نمرات خیلی خوب داشتند و همچنین ثروتمند بودند در آینده ثبت اختراع کردند. دلیل آن‌هم این است که این افراد در کودکی بیشتر در معرض (محیط‌های) نوآوری و مخترعین قرار داشتند.»در ادامه، مقاله دو مثال جالب می‌زند. اولی از خود راج چتی است. راج چتیِ هندی-آمریکایی از خانواده‌ای با زمینه‌ی آکادمیک آمده است و پدرش اقتصاددان بوده. خودش می‌گوید همیشه سر میز شام بحث‌های مربوط به اقتصاد و حوزه‌های علمی مختلف و جالب‌ترین یافته‌های علمی را می‌شنیدم و در معرض اینها قرار گرفتن، خیلی در ساخت Career من نقش داشته. مثال بعدی از آرون هِرتزمن 45 ساله، دانشمند اَدوبی است که 8 اختراع ثبت کرده. او قبل از 10 سالگی به کامپیوتر دسترسی داشته و از همون سنین اولیه در معرض تکنولوژی قرار گرفته. او همیشه با افراد متفکر و مخترع در ارتباط بوده. پدر او مخترع و پدربزرگش فردی آکادمیک در رشته‌ی کامپیوتر ساینس بوده. او می‌گوید: «پدربزرگم همیشه مرا ترغیب می‌کرد که در مباحث مربوط به ریاضی کندوکاو کنم نه اینکه صرفاً یکسری تکلیف بهم بدهد تا حل کنم». آرون هم‌اکنون Ph.D در رشته‌ی کامپیوتر ساینس دارد و به‌دنبال خلق ایده‌ها و الگوریتم‌های جدید در این رشته و ترکیب آن با Arts است.یکی از نکاتی که در این مقاله زیاد به آن تاکید شده است، در معرضِ چیزی قرار گرفتن یا Exposure است. افرادی که فرصت این را داشته‌اند که در معرضِ نوآوری قرار بگیرند. مقاله از این قسمت به بعد به اهمیت محل زندگی در دوران کودکی اشاره می‌کند.کودکانی که درMinneapolis بزرگ شدن بیشتر در حوزه‌ی پزشکی و آن‌دسته کودکانی که در بوستون یا سیلیکون‌ولی بزرگ شدند بیشتر در حوزه‌ی کامپیوتر ثبت اختراع داشتند. همچنین کودکانی که پدر یا مادرشان مخترع بودند، در آینده دقیقاً در همان حوزه‌های اختراع پدر یا مادرشان، ثبت اختراع کردند. زنانی که در محیط‌هایی بودند که درصد مخترعین زن در آنجا زیادتر بوده، احتمال ثبت اختراع آنان وقتی بزرگ شدند، بیشتر می‌شود.نکته‌ی جالب دیگر این است که اگر دختران در دوران کودکی در معرض مخترعین زن (هم جنس) به‌اندازه‌ی پسرانی که درمعرض مخترعین مرد قرار دارند، قرار بگیرند، به طرز چشم‌گیری شکاف بین زنان و مردان در اختراع برطرف می‌شود. امروزه 82 درصد مخترعین را مردان تشکیل می‌دهند.راج چتی و همکاران در این پژوهش از داده‌های ثبت اختراع آمریکا بین سال‌های 1996 تا 2014 و داده‌های مربوط به مالیات بر درآمد مخترعین - که در مجموع داده‌های 1.2 میلیون مخترع آمریکایی را شامل می‌شود - استفاده کردند.آنچه خواندید مروری بر مقاله‌ای با عنوان «America’s Lost Einsteins» است که در سایت آتلانتیک منتشر شده.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 20:36:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه‌ی استمرار فقر؛ ساختار یا افراد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanBanaei/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D9%82%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-s3eqspneewxo</link>
                <description>نزدیک به یکی دو دهه است که نسبت دادن مشکلات اساسیِ اجتماعی و اقتصادی به «ساختار» و «سیستم» مُد شده است. چند دلیل ممکن است این روند را توضیح دهد. یکی آنکه حضور اقتصاددان‌ها در بحث‌های عمومی رونق گرفته، دیگری آنکه شاهد رشد بلاگرهایی هستیم که به تازگی به Substacker (پلتفورمی مثل توئیتر با محوریت مباحث اقتصادی) رفتند و آنجا سعی در به‌رخ کشیدن دانش‌وعلم منطقی خود درمقابل ملاحظات اخلاقی دارند و تازه آگاه‌شدگانِ نابرابری‌های نژادی پس‌از تظاهرات فرگوسن (تظاهراتی در سال 2014 برای قتل جوانی سیاه‌پوست). در این موارد برای پیدا کردن دلایل مشکلات ریشه‌ای، تاکید زیادی به عوامل ساختاری و سیستمی می‌شود. ولی یک عنصر مهم نادیده گرفته می‌شود. آن عاملیت فردی (Personal Agency) است. اگر ما می‌توانیم بسیاری از مشکلات ریشه‌‌دار اقتصادی و اجتماعی را بر اساس محرک‌های بزرگ مثل کپیتالیسم، نژادپرستی، جهانی‌سازی و فناوری توضیح دهیم پس نقش افراد و شرکت‌های بزرگ چه می‌شود؟ یعنی هیچ کدام از ما مقصر نیستیم؟Photograph: John Moore/Getty Imagesاین خلاصه‌ی ایده‌ی مَتیو دِزموند جامعه‌شناس دانشگاه پرینستون است. دزموند کاملاً علیه این جریان ایستاده و در کتاب قبلی خود هم به‌خوبی نشان‌داد که چگونه خانواده‌های با درآمد کم از موقعیت‌شان سوءاستفاده می‌شود. وضعیت نا‌مناسب آنها در بازار مسکن، نه به‌دلیل مشکلات ساختاری بلکه به‌دلیل سوءاستفاده‌ی صاحبان املاک، صاحبان پارکینگ (trailer park owner) و وام‌دهندگان روزپرداخت (payday lenders) یعنی کسانی که به هر دلیلی چند پله‌ای از خانواده‌های با درآمد کم، بالاترند. به عبارت دیگر کسانی که از فقر دیگران سود می‌برند.دزموند در کتاب جدیدش Poverty By America باز هم تاکید می‌کند که در دلایل استمرار فقر، نه‌ فقط نیرو‌های قدرتمندی مثل صنعت‌زدایی یا فروپاشی خانواده بلکه عاملیت فردی و نوع تصمیمات و خواسته‌های طبقه‌ی ثروتمند هم دخیل است. از دید دزموند یکی از دلایل استمرار فقر، خواسته یا ناخواسته، به‌دلیل سود بردن ما از این وضعیت است. از دید دزموند فقر یعنی آسیب و استثمار. میلیون‌ها آمریکایی، نه به‌دلیل تصمیمات گذشته و اعمالشان بلکه به‌دلیل منفعت بردن بعضی‌ها ،آگاهانه یا ناآگاهانه، از استمرار فقر است که فقیر ماندند. چند مورد از این استثمارها را مثال می‌زند. کارگران غیررسمی‌ای که از کارفرما حقوق کمتر از حداقل دستمزد را دریافت می‌کنند و اضافه‌کاری آنان نادیده گرفته می‌شود. زندان‌ها از زندانیان برای برقراری تماس پول اضافه‌تری را طلب می‌کنند و بانک‌ها برای انتقال وجه‌های زیاد کارمزد‌های سنگینی را تحمیل می‌کنند. از آن طرف بازار مسکن که به صاحبان‌خانه اجازه می‌دهد اجاره‌‌بهای زیادی را برای افراد مشخص کنند که به‌دلیل محدود بودن گزینه‌های این افراد، آن‌ها شدیداً تحت فشار قرار می‌گیرند.“Poverty isn’t simply the condition of not having enough money,” Desmond writes. “It’s the condition of not having enough choice and being taken advantage of because of that.”نگاه جالبی که دزموند در زمینه‌ی عاملیت فردی دارد این‌است‌که خانواده‌های مرفه در این استثمار نقش دارند. به‌طور مثال خانواده‌های متوسط و رو‌به بالای جامعه (آمریکا) از معافیت‌های مالیاتی بر وام مسکن و طرح‌های پس‌انداز کالج سود می‌برند. در این حالت دیگر بودجه‌ای برای طرح‌های حمایتی از طبقات کمتر برخوردار باقی نمی‌ماند. این مصرف‌کننده‌ها فقط به‌دنبال رفاه و قیمت‌های پایین‌اند بی‌آنکه به کارگرانی که این محصولات را تولید می‌کنند، فکر کنند. بسیاری از صاحبان‌خانه، موافقِ دورماندن خانواده‌های کمتر برخوردار از محله‌های خودند که این باعث می‌شود توانایی این خانواده‌ها برای افزایش جایگاه اقتصادی‌شان (upward mobility) ازبین برود چراکه آنان راهی به خیابان‌ها و مدارس خانواده‌های پردرآمد ندارند. هرچند هم جمهوری‌خواهان و هم دموکرات‌ها از طرح‌های مسکن دولتی حمایت می‌کنند ولی وقتی به آنان گفته شود که قرار است 120 واحد مسکن در پشت حیاط خلوت شما ساخته شود، طرح را رد می‌کنند. دزموند به پژوهشی اشاره می‌کند که نشان می‌دهد دموکرات‌ها تمایل بیشتری برای رد این طرح‌ها دارند.درنهایت دزموند برای ازبین بردن فقر، طرفدار طرح‌های حمایتی دولتی از نیازمندان و خواهان آگاه‌سازی اخلاقی مردم و نشان دادن نقش آنان در استمرار فقر است.آنچه که خواندید مروری بر مقاله‌ای با عنوان «In Matthew Desmond’s ‘Poverty, by America,’ the Culprit Is Us» است که در سایت نیویرک‌تایمز منتشر شده.</description>
                <category>سامان بنائی</category>
                <author>سامان بنائی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 21:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>