<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمانه رنجبر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SamanehRanjbar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:39:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1851186/avatar/HUG0nK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمانه رنجبر</title>
            <link>https://virgool.io/@SamanehRanjbar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه اینجا ننوشتم.....</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanehRanjbar/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-uaymwyiuxtku</link>
                <description>آدمیزاد واقعا عجیب است.آدمیزادِ دچار وسواس‌های فکری، مشکلات خانوادگی و افسردگی، عجیب‌تر.بعد از قریب به دو سال، با یافتن مشخصات پروفایلم در ویرگول، به اینجا برگشتم.راستش اصلا نمیدانستم دوسال از آخرین نوشته‌ام میگذرد.غم‌انگیز‌تر از این دوری دوساله، آخرین یادداشتم است.یادداشتی که در آن هم از دوری چند وقته و عزمی جزم برای نوشتن و منتشر کردن گفته‌ام.در آن یادداشت نوشته‌ام:«52روز مانده به 30 سالگی.آمده‌ام تا از این به بعد دریافت‌ها و تجربیاتم را بنویسم و ثبت کنم برای آنانکه میخواهند مرا بیشتر بشناسند، برای آیندگان.»و بعد از آن، 2سال نبوده‌ام.چرا ننوشتم را نمیدانم.احتمالا همان وسواس‌های فکریهمان صداهایی که در آن یادداشت گفته‌امو مشکلات خانوادگی که در دوسال اخیر، برایم پررنگ‌تر بود.آنقدر پررنگ که جسم و روحم را خسته و فرسوده کرد و سبب شد دغدغه‌ای جز بایدها و نبایدها و درست و غلط روابط شخصی‌ام، نداشته باشم.افسوس.کاش نوشته بودم.کاش یادم مانده بود که قول و قراری گذاشتم که بیایم و بنویسم.البته در دوسال گذشته نوشته‌ام؛ اما نه در اینجا.در دفترهای شخصی و گاهی کانال تلگرامی که آن هم چند وقتی هست که یک بند انگشت غبار رویش نشسته.به هر حال و صورت، اینکه دوباره به اینجا آمدم، شاید یک دلیل مهم‌تر از دلیل‌های دیگر دارد و آن هم ناراحتی و نارضایتی از خودم هست.چند روز پیش که نوشته‌ی یک دوست را درباره‌ی اتفاقات دی‌ ماه 1404 می‌خواندم که چطور از رنج‌ها و دردها و شهادت جوانان حافظ این مردم نوشته بودکه چطور دغدغه‌اش غم دوست و خانواده‌ی پرپرشدگان بوده و هستبه خودم و نوشته‌هایم در ماه‌های اخیر فکر کردم.با خودم گفتم چقدر بد؛ چقدر بد که مدت‌هاست آنقدر درگیر خودم، روابطم و درست و غلط زندگی خودم بودم، که از بسیاری از مسئولیت‌هایم غافل شدم؛ مثل مسئولیتِ بیزاری و برائت از ظالم و دفاع از حق و حقیقت.راستش در چند ماه گذشته آنقدر درگیر و خسته بودم که اتفاقات اخیر، تقریبا دغدغه‌ام نبود.چرا می‌گویم تقریبا؟چون گاهی اخبار و اتفاقات را، پیگیری میکردم و پیش از هر چیز افسوس میخوردم که چطور اعتراضاتِ آرام و هدفمند مردمی که غم نان داشتند و دارند را، عده‌ای بیگانه‌ی معلوم‌الحال که اهداف مشخصی داشتند و دارند، به آشوب و آشفتگی کشاندند و باعث شدند هدف اصلی مردم که اعتراض به تورم‌ها و گرانی‌های کاملا برنامه‌ریزی شده از سوی بعضی افراد داخلی بود، بی‌اثر شود و حتی نتیجه‌ای معکوس داشته باشد و بعد با دیدن آنچه رخ می‌داد، از حرف زدن با عده‌ای از آدم‌های مسخ شده، ناامید میشدم و ترجیح میدادم به جای اینکه تلاش کنم و خود را به خواب زده‌ها را بیدار کنم، که بسیار دشوار و گاهی غیرممکن است، به زندگی و روابط خودم سروسامان دهم.در اتفاقات دی‌ماه 1404 تنها نگرانی و دغدغه‌ام اول جان جوان‌های حافظ مردم و بعد نوجوان‌هایی بود که بدون کوچکترین شناخت و درکی از سیاستِ بی‌پدرومادر،با غفلت پدرومادر، تحت تاثیر یک جریان و جو کاملا هدایت‌شده، خودشان را سپر آدم‌هایی معلوم‌الحال، با اهداف مشخص کرده بودند.البته تکلیف آنانکه آگاهانه و عامدانه، به خاطر منافع اندک مالی و منافع دشمنانِ این خاک، به فرزندان این خانواده‌ی بزرگ، آسیب زدند، روشن است.آدم‌های به ظاهر هم‌وطنی که خودشان پشیمان، مستأصل و ناامید از زندگی، در غربت، برای گذران لحظه‌هایشان، مجبورند تن به هر ذلتی بدهند و استقلال و رفاه نسبی مردم داخل ایران را نمیتوانند تحمل کنند، و برای اینکه آنچه مردم داخل ایران دارند را از چنگشان دربیاورند، به هر چیز، حتی به دشمنان این خاک، چنگ می‌اندازند.اکنون که 237 روز تا 32سالگی‌ام ماندهدر بیست و یکمین روز از بهمن1404به آنچه اینجا نوشتم و ثبت کردم باور دارم.باور دارم که اعضای یک خانواده، هرچقدر هم دچار اختلاف و آشفتگی شده باشند و هر چقدر که چالش و مشکل داشته باشند، نیازی به دلسوزی‌ غریبه‌های بیرون از خانه، ندارند؛ چون غریبه‌ها هیچگاه دلسوز و همدل نخواهند بود.</description>
                <category>سمانه رنجبر</category>
                <author>سمانه رنجبر</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 18:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>52 روز تا 30 سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanehRanjbar/52-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-30-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-pyojpje6fnns</link>
                <description>بعد از گذشت قریب به یک سال به اینجا، به صفحه‌ی ویرگولم بازگشتم.52 روز مانده تا 30 سالگی بازگشتم.بازگشتم تا در این 52 روز باارزش، که دیگر هیچ وقت برنمی‌گردد، دیده ها و شنیده ها و دریافت هایم را، در این مأمن ایمن بنویسم و ثبت کنم.بارها و بارها و بارها خواستم بنویسم اما هربار به خودم گفتم:میخوای بنویسی که چی بشه؟چه فایده ای داره؟مگه برای کسی اهیمت داره؟مگه کسی نوشته هات رو میخونه؟مگه با وجود نویسنده‌های نام آشنا و سایت‌ها و وبلاگ‌هایی با چند هزار مخاطب، کسی به نوشته‌های تو اهمیت میده؟برای کی میخوای بنویسی؟برای آدم‌هایی که هیچ اهمیتی به تو نمیدن و اگر یک روز نباشی حتی اسمت رو هم یادشون میره؟و .....این صدای زمزمه‌وار و ناامیدکننده را مدت هاست که می‌شنوم.بارها و بارها و بارها توصیه های استادم شاهین کلانتری را، مبنی بر صبر و تمرین و تداوم در مسیر نوشتن، فراموش کردم و هر بار بعد از چند روز و چند دفعه نوشتن و منتشر کردن، وسواس های فکری و ناامیدی سد راهم شدند و همه چیز را رها کردم و در گوشه ای خارج از فضای وب و اینترنت، خلوت گزیدم.اما امروز، در آستانه ی 30 سالگی، زاویه‌ی نگاه تازه‌ای دارم.امروز دیگر به دنبال دیده شدن و موفقیت های یک شبه نیستم.امروز دیگر به دنبال مخاطب های انبوه، از هر سو، نیستم.امروز دیگر به دنبال دیده شدن به هر طریق و قیمتی نیستم.امروز می‌دانم که دیده شدن با خودسانسوری و یا سوارشدن بر موج هایی که به باتلاق می‌رسند، پشیزی ارزش ندارد.امروز می‌دانم چطور و چگونه دیده شدن و در یادها ماندن چقدر اهمیت دارد.امروز می‌دانم که دوست دارم چه کسانی و چطور مرا بشناسند و بخواهند و به خاطر آورند.به قول استاد کلانتری: (نقل به مضمون)دوست دارم مخاطب من، خودش مرا پیدا کند.دوست دارم آن کس که من و اندیشه ی من و ارزش های مرا می‌پسنددخودش اسم و رسم مرا جستجو کند.حتی اگر سالها طول بکشد.و اکنون من همدوست دارم مخاطب، خودش نام و نشان مرا جستجو کند.برای دیده و شنیده شدن عجله ای ندارم.من حالا، در آستانه ی 30سالگیاول برای خودم می‌نویسم.برای دیدن خودم.برای شنیدن خودم.برای شناختن خودم.برای سمانه ی 35 ساله.برای سمانه ی 40 ساله.برای سمانه ی 50 ساله.و بعد برایهر که بخواهد که مرا بخواند و بشناسد.برای تو، که از آینده آمده‌ای.خوش آمدی.</description>
                <category>سمانه رنجبر</category>
                <author>سمانه رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 19:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بت‌های امروز ...</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanehRanjbar/%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-huwupnd0kron</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم تاریخ : ۲۶ دی ۱۴۰۱ هجری خورشیدی میثم مطیعی میخوانَد: قاتلِ زهرا(سلام‌الله‌علیها)، بنده‌ی بت‌هاست. به این فکر میکنم که، بنده‌ی بت‌ها شدن، میتواند انسان را به درجه‌ای از طمع و خواری برساند، که برای رسیدن به مقاصدش، حتی به پاره‌ی تن پیامبراکرم(ص) اهانت کند؛ و این روزها، چه آسان است نزول به چنین درجه‌ای از ذلت، اگر هوشیار نباشیم. اسباب فراهم است و مسیر کوتاه. بت‌های امروز که انسان را در بند کشیده‌اند و برده ی خود کرده‌اند، نشانی از آن مجسمه‌های سنگی و بی جان ندارند. ماهیتِ بت‌های امروز، چنان است که جدا و دور از انسان نیستند و آنچنان در زندگی‌هایمان نفوذ کرده‌اند که همه‌جا و هر لحظه همراهِ آدمی هستند. بت‌های امروز، با زرق و برق خود، انسان را در باتلاقِ گمراهی و غفلت و تردید و انکار گرفتار میکنند و پایین میکشند. بت‌های امروز، ماهرانه زینت داده شده اند تا افکار و باورها و اعتقادات و دین را نشانه بگیرند. بت های امروز، چنان دل را مشغول و شیفته‌ی دنیا و ظواهرش میکنند، که حتی دیگر فرصتی برای فکر به ابدیَت به انسان نمیدهند. بت‌های امروز، چنان چشم‌ها و گوش‌ها و ذهن آدمی را در اختیار خود میگیرند، که انسان، در هر لحظه، هرآنچه که خواست و اراده‌ی آنهاست را ببیند و بشنود و بپذیرد. بت‌های امروز، گناه را با دلایل و توجیهاتِ بابِ میلِ نَفس، می‌ارایند و عادی جلوه میدهند. ارزش‌ها را بی ارزش، و ضدارزش‌ها را نشانه‌ای از رشدِ انسانِ به اصطلاح مدرن، نشان میدهند. و به هر روش و ریسمانی چنگ می اندازند تا با نفوذ در اذهان، مدرنیته‌ی شیطانی را به عنوانِ غایتِ اهداف و آینده‌ی حتمیِ بشر، رواج دهند. بت‌های امروز، باورها را نشانه میگیرند و نتیجه‌اش چنین میشود، انسانهایی که تا قبل از رواجِ بت بزرگِ تکنولوژی و مدرنیته‌‌ی غرب، پیامبراسلام(ص) و اهل بیت پاک و مطهرشان را تکریم میکردند، امروز برای جا نماندن از قافله‌ی کفارِ به اصطلاح روشنفکر، حاضر به اهانت به اسلام و پیامبراکرم(ص) و پاره‌های تن پیامبر(ص) میشوند. وقتی در جامعه‌ای، ضدارزش‌ها و لقمه‌ی حرام، عادی شود و رواج پیدا کند، مسیر انسان تا رسیدن به ذلت، کوتاه میشود. در پایان، این سخن که در خاطرم نیست از کیست در ذهنم مرور میشود: در آخرالزمان، چه بسیارند انسانهایی که صبح مسلمان‌اند و شب کافر. و این روزها، بیش از هر زمان دیگری، میشود به مفهوم و ارزشِ «عاقبت به خیری» فکر کرد. دعایم این است: خدایا، در برابر تاریکی‌ها و وسوسه‌های این روزها، رهایمان نکن و چنان هدایتمان کن، که عاقبت به خیر شویم.</description>
                <category>سمانه رنجبر</category>
                <author>سمانه رنجبر</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 21:05:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مینویسم چون .....</title>
                <link>https://virgool.io/@SamanehRanjbar/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-getokm83eq3m</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم تاریخ:۲۵ دی ۱۴۰۱ هجری خورشیدی از زمانی که یادم می‌آید، مینوشتم. از سالهای اولیه ی نوجوانی، دفترچه‌ها و سررسیدهایی دارم که یا پر از جملات قصار و متن‌های ادبی و شعر هستند و یا از روزمرگی‌هایم. میدانم که آن روزها نگاهم به نوشتن، نگاه امروز نبود. دوست داشتم آنچه را که میشنوم یا میخوانم و به دلم مینشست را در دفتری بنویسم. گاهی هم که دلم از زمین و زمان میگرفت و از عالم و آدم گله و شکایت داشتم یا میخواستم برنامه ای تازه برای زندگیم شروع کنم نوشته‌هایم تبدیل به روزمره نویسی میشد. نه مبانی و اصول نوشتن میدانستم نه سبکهای متفاوت و مختلف را میشناختم نه اصلا میدانستم که نوشتن مسیر زیبا و باارزشی است که انتها ندارد. آن روزها، من فقط هر آنچه که فکر میکردم و احساس میکردم، بدون هیچ اصل و آموزشی، مینوشتم. و نمیدانستم که روزی، چنین عاشقانه، برای قدم برداشتن در مسیر زیبای نوشتن، مشتاق خواهم شد. امروز، در بیست و هشت سالگی، من نگاه تازه ای به نوشتن و ثبت افکار و احساساتم دارم. امروز من با کمک انسان‌های نیک و آگاهی که در مسیر زندگی‌ام قرار گرفته اند، سعی میکنم با دنیای قلم و کاغذ و نوشتن، بیشتر و بیشتر آشنا شوم. امروز، در بیست و هشت سالگی من مینویسم تا ذهن و افکار من نظم بگیرند تا بتوانم بهتر و عمیق تر فکر کنم درست تر انتخاب کنم سنجیده‌تر رفتار و عمل کنم و به قولِ نویسنده‌ای که نامش در خاطرم نیست مینویسم تا این جهان را، تحمل کنم.</description>
                <category>سمانه رنجبر</category>
                <author>سمانه رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 22:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>