<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرتور مورگان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Samaovski</link>
        <description>_</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1738448/avatar/ZLzwp2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرتور مورگان</title>
            <link>https://virgool.io/@Samaovski</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقطه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-sup9ikgswqg1</link>
                <description>لیوان را برداشتم. با خونسردی تمام گفتم این را که سر بکشم فردا افلاطون هم نخواهد توانست مرا زنده کند. رفتم جلوی آینه. شبیه پیرمردی شده بودم؛ شبیه همان پیرمرد قاتل در داستان «خاطرات یک آدم کُش» که خاطرم نیست در کدام فصل زندگی‌ام خوانده بودمش. همان پیرمرد قاتلی که آلزایمر داشت و برای اینکه طبق عادتِ انسان‌کُشی قصدِ جانِ نوه‌ی عزیزتر از جانش را نکند عکس او را از گردن آویخته بود و دست آخر، تکه‌های گوشت پوسیده‌ی نوه‌اش از حیاط خانه‌ی کاه‌گلی‌اش پیدا شد. سعی کردم چشمانم را کمی روح دهم تا مشابه چشمان زنده به گوران شود. سرم را کمی کج کردم و به حالت مُرده گرفتم. آهان! پس این همان صحنه‌ی دل‌انگیزی‌ست که هم‌خانه‌ام قرار است فردا صبح با آن‌ مواجه شود. جالب. لرزش را در پاهایم حس میکردم. وجودم بوی تریاک گرفته بود. یاد عصرِ اولین تجربه‌ی «بوسه‌ی میانِ سیگار» افتادم. دیگر تمام بود هرآنچه که با ذوق برایت تعریف میکردم. با تمام این‌ها، آیا ارزشش را داشت؟دیوانگی. همه‌اش دیوانگی است. نه! بزن خود را بکش. بگذار لاشه‌ات بیفتد گوشه‌ی این جهان بی‌همه‌چیزِ مضحک. برو. تو برای زندگی درست نشده‌ای پس کمتر فلسفه بباف. یا نه! خود را شایسته‌ی همه چیز بدان. یک خودشیفته‌ی تمام عیار. می‌بینی؟ تمامش همین است. تمام دلیلی که حاضرم شناسنامه‌ی یک فرد مُرده به نام خود داشته باشم همین است. تازه نرخش هم ارزان‌تر است. می‌توانم صدای شکستن استخوان‌هایم را زیر بار تمام زندگی‌هایی که نکرده‌ام بشنوم، و همچنین، صدای شکستن تنها پل میان دنیایی کم‌رَنج، با راهروی مخروبه‌ی قلبم را، هنگام سر خوردن قطره اشک داخل مجرای گوشم.پی‌نوشت: یه کتابی رو چند وقت پیش خوندم، به نام «بی‌نهایت بلند و به‌غایت نزدیک» از جاناتان سفران فوئر. می‌گفت که: “اومدیم خونه رو بخش بندی کردیم، بخش‌هایِ «هست» و بخش‌هایِ «نیست». مثل یه بخش کوچیکی از آشپزخونه، یا بغل تلویزیون. با خودمون قرار گذاشتیم که وقتی یکی‌مون می‌خواد تنها باشه، بره به اون بخشِ «نیست» و اون یکی، جوری وانمود کنه که نمی‌بیندش. کم کم، انقد بخش‌های «نیست» زیاد شد که خودمون هم یادمون نمی‌موند کجا «هست» بود و کجا «نیست».”و؟ و واقعا حس می‌کنم بخش نیست و هستِ من هم، به طرز تفکیک‌ نشدنی‌ای گم شدن.کاش هیچوقت برای محافظت از خودم، برای پس گرفتنِ خیانت خودم به خودم، مجبور به گرفتن یک سری تصمیم‌ها نمی‌شدم. تصمیم‌های شبیه تیغ دو لبه، که در هر دو صورت با همون تیغ مجبور به درآوردن قلبم شدم.</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 17:04:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | این بزرگ شدن نبود. واکنشِ آلرژیک بود به اطراف.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4%D9%90-%D8%A2%D9%84%D8%B1%DA%98%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%81-zylpuxeetkby</link>
                <description>ما جایی به دنیا آمدیم که هوا، از اول، مشروط بود.به ما یاد دادند چطور نفس بکشیم بی‌آن‌که صدا بدهد، چطور تمیز بمانیم حتی وقتی همه‌چیز کثیفِ قانونی‌ست.ساعت‌ها همیشه جلو بودند، اما هیچ‌وقت به نفع ما کار نمی‌کردند.گفتند بعضی رنگ‌ها صرفاً بدسلیقگی نیستند، دردسرند.طنز ما این بود:آدمِ خوب کسی‌ست که ردّی از خودش جا نگذارد، حتی اگر خودشکم‌کم پاک شود.معصومیتنه شکست،نه خونین شد؛خیلی مرتبتا شدو گذاشته شدکنار چیزهاییکه «فعلاً لازم نیستند».رنگ‌ها فهرست داشتند. بعضی‌شان بیش از حد یادآور بودند.ترس این‌جا صدا نداشت، بافت داشت، می‌شد لمسش کرد مثل دیوار وقتی راه‌پله ناگهان تمام می‌شود.ما یاد گرفتیم چطور تمیز بمانی حتی وقتی درون‌مان پر از توضیح‌های حذف‌شده بود.کودکینه مُرد،نه مجروح شد؛گم شدبین تبصره‌ها.این بزرگ شدن نبود، واکنش آلرژیک بود به اطراف.حالا من سالمم، قابل ارائه، بی‌علامت هشدار.و این جوکِ نهایی‌ست: هیچ‌چیز اشتباه نیست، فقط همه‌چیز خیلی زود اتفاق افتاده.</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 21:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موردی نیست، فقط در حال فروپاشی‌ایم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%85-o9ddosje5fdo</link>
                <description>امروز، همه‌چیز به‌طرز مشکوکی معمولی‌ست. مثل ایمیلی از طرف بدنم، با عنوان: «موردی نیست، فقط در حال فروپاشی‌ایم.»نه فاجعه‌ای که تیتر شود؛ و نه معجزه‌ای که نجاتم بدهد.فقط لکه‌ای روی پوستم؛ مثل یادداشتی که مرگ، با خودکار قرضی گذاشته، و هنوز امضایش را نزده.خفگی، امروز، شبیه نشستن در ترافیک است. وقتی می‌دانی دیر شده، اما موتور هنوز روشن است؛ و خاموش کردنش، تصمیم بزرگی به نظر می‌رسد.خون، کم‌حرف است.. مثل همکار قدیمی‌ای که می‌داند به‌زودی جایش را به کسی جوان‌تر می‌دهد؛ و مؤدبانه منتظر است.می‌خندم. چون هنوز می‌شود شوخی کرد؛ و این همیشه، اولین علامتِ وخیم شدن اوضاع است.و سؤال، بی‌سر و صدا، تهِ ذهنم می‌نشیند؛ مثل رسیدی که هیچ‌وقت یادمان نمی‌آید برای چه چیزیپرداخت کرده‌ایم:اگر این، وضعیتِ نرمال است، پس فاجعه دقیقاً قرار است چه چیزی را توضیح بدهد؟فقط من، و یک «خُب که چی؟» کش‌دار.کش‌دار، مثل راهرویی که هرچه جلوتر می‌روی، دیوارهایش به هم نزدیک‌تر می‌شوندولی سقف، همچنان بی‌خیال بالای سرت لبخند می‌زند.صبح، وقتی دستم را می‌شویم، آب کمی قرمزتر از معمول استنه آن‌قدر که فریاد بزنم؛ آن‌قدر که یادم بماند.آینه، صورتم را با تأخیر تحویلم می‌دهد؛ و روی گونه‌ام، لکه‌ای هستکه دیشب نبود. یا شاید همیشه بوده و فقط امروز تصمیم گرفته خودش را معرفی کند.من کنار می‌کشم، چون بوی عجیبی می‌آید: نه تعفن، نه خون تازه؛ بوی چیزی که مدت‌هاست در حال مردن است و حوصله ندارد کاملاً تمام شود.دوباره به آینه نگاه می‌کنم، شخصی جوان‌تر روبه‌رویم ایستاده؛ هر از گاهی می‌ترسانمش. در آینه نگاه می‌کنم و برای لحظه‌ای مطمئن نیستم کدام‌یک از ما اول به این وضعیت رضایت داده است.و درست در همان لحظه‌ای که می‌خواهم از خودم بپرسم این درد واقعی‌ست یا سزا—می‌فهمم وحشتناک‌ترین بخش ماجرا این نیست که دارم فرو می‌ریزم،بلکه این است کهجایی در منکاملاًبا آنموافق است.پی‌نوشت: چقدر همه‌چیز عجیب شده. نمیدونم چجوری بگم، ولی چند ساله که نه تنها هر روز خیلییی متفاوت‌تر (یچی میگم، یچی میخونی) از دیروز، بلکه هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه از قبلیش خیلی متفاوت‌تره. شایدم روالش همینه ولی خب.دقیقا مثل همین. عجیب و غیرقابل باور از این جهت که کی اول از همه فهمید که باید اینجوری تشخیص داد این عفونت رو؟ کی اول از همه فهمید که مجبوریم زندگی کنیم اصلا؟</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 21:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید برای من نه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%87-ryrmprqiuedm</link>
                <description>از نوشتن و انتشار هفتگی‌ش توی ویرگول، پناه بردم به نوشتن روی تیکه‌های دستمال کاغذی‌ای که قراره دور انداخته بشن؛ به نوشتن‌های ۳ صبحی توی گوشه و کنار جزوه درحالی که ۸ صبح باید پشت صندلی امتحان باشم.توی ویرگول ننوشتم شاید بتونم متمرکز باشم روی معنی کلمه‌ها، با حس کردن، نه نوشتن. ولی این ننوشتن، تبدیل شد به فراموش کردن برداشتن کتری از روی گاز. تبدیل شد به گریه‌هایی که دلیل‌شون رو نمی‌دونستم. تبدیل شد به ترس از آدم‌هایی که شاید خوب بودن ولی نمی‌دونستم. تبدیل شد به بهونه گیری‌های مداوم که شاید بفهمم کسی همینجوری که هستم قبولم داره. به موقعیت‌ها، به انتظارات بی‌جا از اطرافیان، به انتظار دوست داشته شدنِ مداوم از طرف آدمایی که خالصانه دوستشون دارم. ولی خب. میدونی، من آدم خوبی نیستم. حقیقتش اینه که آدم بدی هم نیستم.این اواخر، به اندازه‌ی یه عمر احساس ناکافی بودن گرفتم. احساس بی‌ارزش بودن احساساتم. و این حس که شاید به دنیا نیومدم که خوشحال باشم. شاید توی اون نیمه تاریک دنیا دارم زندگی میکنم که هرچی دست و پا بزنم بازم نمیتونم کاری کنم آدمایی که بهشون اهمیت میدم و دوستشون دارم، اونطوری که من میخوام، دوستم داشته باشن.هوا ابریه و کلی کار نکرده، کلی ظرف نشسته، کلی لباس تا نشده، و کلی درس نخونده دارم.واقعا خستم. از چی؟ نمیدونم.واقعا هنوز هم وقتی کسی صداش رو بالا می‌بره نمیتونم جلوی بغضم رو بگیرم، جلوی بالا رفتن ضربان قلبم و حس کردن زیاد شدن جریان خون توی رگ‌هام رو.واقعا هنوز هم وقتی کسی موقع عصبانیت حرف‌هایی که توی حالت عادی امکان نداشت رو بهم میزنه، انگار یه تیکه از قلبم رو به منظور دفع شدن تدریجی، قورت میدم و میره توی معدم.به عدم نیاز دارم. به محو شدن برای چند سال. نه فقط از طریق ننوشتن؛ از طریق نبودن. نبودنِ واقعی. و بعد از چند سال، اگه دیدم حس برگشتن دارم برگردم. اگه نه، همونجایی که هستم بمونم و مدام به این فکر کنم که اگه آدم خوبی بودم، اگه کافی بودم و انقد باعث رنجیدن اطرافیانم نمی‌شدم، شاید همه چی متفاوت بود.واقعا خستم. از خودم. از کافی نبودنم. از انتظار داشتنم. از رنجیدنم. ‌</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:10:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری شاعر زخمی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-yovrshznzoeg</link>
                <description>بیرون، گلوله‌ای شلیک شد. بعد چند ثانیه مکث، به حرف زدن ادامه دادم. به حرف زدن با آینه.شلیک زیادی دور بود. صدای گلوله باید نزدیک‌تر بود تا روحم ارضا می‌شد.نهایتا؟ گرامافون آخرین زوزه غم‌انگیزش را کشید و خفه شد.چه مدت را آن‌طور در تاریکی گوش به‌در گذراندم؟ خودم هم نمیدانم. ده دقیقه؟ نیم ساعت؟ یک ساعت؟ شاید هم بیشتر. کاش می‌شد جمله مبتذلی مثل &#x27;کاش می‌توانستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم&#x27; را به شکل &#x27;یک لیوان چاییِ دیگر، لطفا&#x27; بازگو کنم.جوری روحم به هم ریخته چندتا زندگی لازمه تا بشه ترمیمچطوری شاعر زخمی؟حساتو کشتی و فقط کاسب لفظیبرو واسه باتل بعدیکه وقتی ته خطی جالبه مستی- نآجی؛ کَج.</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 19:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>14 جولای | یک حماقتِ تکراری.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/14-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA%D9%90-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zkxd0vbgsgqt</link>
                <description>باور کن همان چیزی که از دست دادنش برای انسان سخت‌ترین کارهاست، سرانجام همانی است که دیگر رغبتی به آن ندارد._ مرگ خاموش؛ کاموAlfred Stevens - Night Navy, 1906می‌خواستم بگویم: هنوز خواندن و نوشتن بلد نیستم، هنوز نمی‌توانم نیمه‌ی خالی را از نیمه‌ی پُر از جوهرِ خودکار تشخیص دهم. هنوز نمی‌توانم بفهمم بعد از چند ثانیه خندیدن، چرا همه چیز قشر پیشانیِ مغزم را می‌خارد، انگار همه‌ی اعصابم شل می‌شوند و مثل سیم لخت به این‌طرف و آن‌طرف می‌خورند. هنوز نمی‌توانم بفهمم چرا کارشناسان هواشناسی، قطراتی که حتی نمی‌شود اسم چکه‌ی کولر بر آن گذاشت را باران خطاب می‌کنند.می‌خواستم بگویم: نمی‌خواهم کار کنم، درس بخوانم، زبان جدید یاد بگیرم، پروژه جدید قبول کنم، کتاب جدید بخوانم. انجام دادن این کارها همیشه مرا به این نتیجه رسانده بود که از پس هیچ کاری برنمی‌آیم، در هیچ قالبی نمی‌گنجم. جهانِ اطرافم اشتباه نیست. من آدمِ اشتباهی‌ام. کدام آدمِ سالمی برای فرار از خودش، می‌خواهد در آغوشِ دیگری دفن شود؟ حس می‌کنم زندگیِ اشتباهی را زندگی می‌کنم.Claude Monet - Boats in a Harbor, 1873هیچوقت هیچ ایده‌ای جز لعنت فرستادن به زندگی برای نوشتن نداشته‌ام؛ نه اینکه گوشه‌ای کز کنم و منتظر باشم تا ببینم کدام حرکت ثانیه‌شمار بوی وایتکس را از کفِ افکارم می‌پراند، نه. مدام زندگی می‌کنم و در آبِ راکدِ این مرداب دست و پا می‌زنم، میان سوختگی‌ها مست می‌شوم و در خلوت خودم، همه چیز را بالا می‌آورم؛دلم می‌خواهد دریچه‌ی قلبم را با کاه و گِل پُر کنم. دلم می‌خواهد دهانِ اعتمادم را با سیمان بپوشانم. چشمانم را با چوبِ راش میخ‌کوبی کنم. ارّه برقی را از دست جسمم بگیرم و با دندان بیفتم به جانِ روحم. دنده‌هایم را به دار بکشم، موهایم را ببویم، جای چشم چپ و راستم را عوض کنم و گردنم را ببوسم؛ و آرام آرام تبدیل شوم به ذره‌ای بی‌صدا، بی‌نفس، بی‌تپش و معلق که متعلق به هیچ جایی نیست.می‌خواستم بگویم،ولی هیچوقت حرف زدن بلد نبودم. هیچوقت.تو هم هیچوقت نفهمیدی. هیچوقت.همیشه هم حق داشتی. همیشه.همیشه هم مقصر بودم. همیشه.I&#x27;m getting weakerI&#x27;m getting thinI hate how obvious I have been._The Black Crow پی‌نوشت: https://virgool.io/@Samaovski/10-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%A8%D8%B1-%7C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C.-n0vqptbjmbcv </description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 18:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار از پشت مه به همه چیز نگاه می‌کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-vhadhcvtmuv5</link>
                <description>دلم می‌خواهد تا ابد در راه باشم. بی‌آن‌که اصلا به جایی برسم، دلم می‌خواهد فقط بروم و بروم؛ نمی‌دانم کجا، بروم و به رفتن ادامه بدهم و رها کنم و بروم. باز هم رها کنم و پیوسته در رفتن باشم و هرگز نرسم.هیچ صدا یا تصویری از پرواز در خاطرم نیست؛ تنها فرود را به یاد می‌آورم، تنها صدای تاپ‌تاپِ کفش‌های کودک مدفون در لابه‌لای کلمات را؛تنها پناه بردن به کلبه کاغذی در خانه‌ای که شایسته من نیست.انگار از پشت مه به همه چیز نگاه می‌کنم؛ پنجره‌ی دود گرفته، خاکستری، خاکستری، با رگه‌های نقره‌ای. واقعیت تا دلت بخواهد خاکستری است. خاکستری و احمقانه. احمقانه و تهوع‌آور. دلم می‌خواهد دوباره به آن برگردم.پرنده رفتکه رفته باشد.آسمان ایستادتنها.</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 21:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پونیو؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%BE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-ld7tbvldozyx</link>
                <description>Lili, take another walk out of your fake worldplease put all the drugs out of your handyou’ll see that you can breathe without no backup_U Turnپونیو، می‌دانی، شب‌ها یک قاتل زنجیره‌ای که کارش تمامی ندارد آزارم می‌دهد. بوی تند خونِ خاکستریِ آغشته به آمونیاک در کفِ راهروی مغز می‌غلتد. کابوس‌های امیدبخش از کوچک‌ترین نقطه درخشان شروع می‌شوند و تا به خود می‌آیم، میان انبوهی از &quot;نمی‌دانم‌ها&quot; مفقودم کرده‌اند؛ نمی‌دانم‌هایی که مثل باد مغربی شروع می‌شوند و بر میله‌های ساحلی می‌پیچند.پونیو، تنها چیزی که می‌خواهم، این است که با وحشت از خواب بیدار نشوم؛ در آرزوی خوابی شبیه خواب‌های قدیمی. همان زمانی که کابوس‌هایم صرفا از روی غریزه بودند و هیولای درونم، یا در پشت گلدان کاکتوس قایم می‌شد، و یا باعث می‌شد شب‌ها پتو را روی پاهایم بکشم تا مرا به گودال حفر شده در زیر تختم فرو نبرد.هیولا؟همیشه هم بد نیست. اکنون همان هیولا میزان ماسه گلدان کاکتوس را وارسی می‌کند، آرام پتو را کنار می‌زند و می‌نویسد؛ از هر چه که هست ولی کلمات از بیانش ناتوان‌اند. می‌نویسد با بدل شدن به چشمی سیال و بی‌صدا و بی‌فکر؛ می‌نویسد با اینکه می‌داند کاغذ پاره‌هایش را خواهد سوزاند‌. دوست دارم صدای قلب ماه را لمس کنم، یا آرام محو شوم، و یا صاف و پوست‌کنده بیامیزم در سرخیِ مسی‌رنگِ غروب که لکنت‌های روانی‌ام را در آغوش می‌کشد و بر پیشانیِ قدیسِ مرگ بوسه می‌زند.امیدی آلوده به مت‌آمفتامین با صدایی که انگار آمپلی‌فایر در حنجره‌اش جاسازی کرده باشند، در راهروی خالی از سکنه مغزم فریاد می‌زند: من از مرگ نمی‌ترسم از مُردن می‌ترسم.حاشیه‌نوشت:یکی از کارهایی که خیلی وقت بود باید انجام می‌دادم رو بالاخره انجام دادم. در یه زمان واحد، هم سنگینی عجیبی روی مغزم حس می‌کنم و هم یه خنکیِ خامی داخل ریه‌هام. امشب به معنی واقعی حالم خوب نیست. خیلی چیزارو از دست دادم، و از همه مهم‌تر، خودم رو. هروقت به نبودن و اون روگذرِ مضحک فکر می‌کنم، تنها راه نجات، فیلم و قهوه و نوشتنه. توهم نجات پیدا کردن، شیرینیِ زننده‌ی غیرقابل وصفی داره.</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 23:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به اولین کِرمی که بر کالبدم افتاد.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%90%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-ivah9xwazi2r</link>
                <description>23 آگوست - باز هم من!ایستاده بود، مثل بادکنکی که از دست کودکی بهانه‌گیر رها شده. ایستاده بود؛ مثل انتظار برای روزی که از غزل حافظ وعده گرفت. ایستاده بود، محکم؛ مثل مادری که در میانه‌ی درد زایمان، به دنبال ناله‌های کودکش می‌کاود؛ مثل عنکبوتِ کلافه‌ای تار می‌تَنَد. مثل دست‌هایِ منجمدِ گیتارزنی که در میانِ نوت‌های بی‌جان، روح زنده‌اش را می‌دمد.2 اکتبر - هیچ رقابتی نیست؛ دونده‌ای که اول شد، از خودش فرار کرده بود.به چشمان این مردم نگاه نکن. چرا باید لذتِ به قتل رساندنِ آزادی‌ات را از خودشان دریغ کنند؟ به چشمان این مردم نگاه نکن، این چشمان! سقوط می‌کنند به اعماق کوه نور، و شیرجه می‌زنند بر باتلاقی بی‌انتها از جنس غلیظ‌ترین هوا. آن‌قدر غلیظ که وسوسه می‌شوی لذت بسته‌شدن را از پلک‌هایی که یک تن وزن دارند دریغ کنی.&quot; گاهی با هیچ‌کس صحبت نمی‌کردم و گاه چنان با آنان صمیمی می‌شدم که دوستان بسیاری برای خود پیدا می‌کردم. شرایط روحی من در یک لحظه دگرگون و کاملاً متفاوت می‌شد. &quot;یادداشت های زیرزمینی - فئودور داستایفسکی1 ژانویه - هیچ‌کس به اندازه خودم تو زندگیم اذیت نشده.و وای از روزی که انسان چیزی را بخواهد ولی توان رسیدن به آن در ذاتش نباشد؛ مثل گیسوانِ بافته‌شده‌ی دخترک کوری که از لمسِ شیشه‌کاریِ دیوار خیابان‌های شهر، رنگِ قرمز را در آغوش کشیده. و وای از آن روزی که انسان توان پذیرشِ ناتوانیِ ذاتش را نداشته باشد.&quot;یه در بود رو به درهکوتاه بیا از مرامتگرگم باشی، میشی برّه/-یه ذره درد نیس که بگی یکی دو روزه خوب شهیه دریاس بی‌ماهی؛که فقط کوسه توشه.&quot;آذر‌ - شاهین نجفی</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 21:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%9B-jqw4t3vz40qk</link>
                <description>برای یاد گرفتن می‌نویسم، شاید این‌بار یادم بماند:اعتماد نکن؛اعتماد نکن،اعتماد نکن.02\09\02سقوط می‌کردم و تنها چیزی که نگرانش بودم، بسته نبودنِ بند کفشم بود. یادم رفته بود، شاید. نگرانی؟ برای چه؟ از این بابت که مرتب به نظر نرسم؟ نه. در مرتب‌ترین حالت ممکن بودم. خوشحال‌تر از آن بودم که پلک بزنم؛ و قانون‌مدارتر از آن‌که بخواهم با «نفس کشیدن» ریتمِ این فیلمِ صامت را بر هم بزنم.نگران این بودم که نکند همین بندِ کفش، به جایی قلاب شود و طعمِ فرورفتنِ استخوان‌های جمجمه بر اعماق سیاهیِ چشمم را نچشم.تاریک‌ترین نقطه‌ی وجود؛ همان مردابِ متعفن؛ که سرهایِ بریده‌ی خوک‌های وحشی بر سرِ نیزه‌ها می‌درخشد؛ چه زیبا. همان جایی که رَحِم آن زنِ گوشه خیابان را دریدند و جگر نوزادِ نارس را به سیخ کشیدند؛ چه امیدبخش.به همان‌جا روی می‌آورم؛ همان‌جایی که می‌دانم نیاز به انسان دارم ولی از مردم متنفرم. متنفرم؟از مردم می‌ترسم.تنفر از ترس می‌آید یا... ترس از نفرت؟نمی‌دانم.</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 21:51:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه سایه تو اعماق نور.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B1-j8kdzsxrs3kt</link>
                <description>و مردی که شناسنامه‌اش را گم کرده بود لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند و ازآن‌پس گفت: اسباب زحمت شدم؛ با وجود این، اگر زحمتی نیست، بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیدا کن که صاحبش مُرده باشد. این ممکن است؟بایگان گفت: هیچ‌چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است!-ممنون، ممنون!_آینه؛ محمود دولت‌آبادی_مِهِ جاده بوی گلِ خشخاش می‌داد. تصویری ناواضح در تلاش برای واضح شدن؛ تمامش همین بود؟ مدام حس می‌کرد زیر پاهایش خالی خواهد شد؛ خودش را بالا می‌کشید و هربار، بال‌هایش بیشتر در هم می‌شکستند. با امیدی احمقانه از سقوط به ابدیت وحشت داشت؛تمامش همین بود.هارمونیِ منجمدِ صدای سیگار ماه با رگه‌های عطرِ موسیقیِ نانوشته بر قلب نوازنده‌ی مُرده.آنقدر انتظارِ رسیدن روشنایی جانش را فرسود که پس از واضح‌تر شدنِ جاده، با حالتی مشتاقانه در پی طوفان گشت.طوفانی به بلندای عمر؛و به عمقِ یک لحظه زندگی.نور را بلعید تا شاید زندگی‌اش این‌گونه روشن شود.موج، شور می‌گَزید -/فلس می‌بُریدتور از آب می‌کشید/الماس می‌‌چکیدصیدِ زرین به دستروی دریا نشستقایقش سلانه می‌‌رفت/-شب روی عرشه کشتیآسمون خشمگیناخم‌های مشکیمی‌کشم تور بی‌پایان از دل دریا، بی هیچ عشقی-/باد، رعد، رگبار سرِ حدباد، رعد، موجا مثل یه سدباد، رعد، بادبان شده قطع.- پیلآر</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 21:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 اکتبر | یک تراژدی تکراری.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/10-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%A8%D8%B1-|-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C.-n0vqptbjmbcv</link>
                <description>پیش‌نوشتحس می‌کردم از تمام اتفاقاتی که در آینده قرار است بیفتد خبر دارم؛ ولی اگر کسی نباشد که بشنود، بی‌صدا بودنِ اشک پسرک دست‌فروش با انفجارِ بمب اتم تفاوتی ندارد. حالا که گوش‌هایشان را مهر و موم کرده بودند، تمامِ آینده از حافظه‌ام پاک شد. تمامِ آدم‌های این کُره‌ی مضحک، از آینده انسان‌ها خبر داشتند. آن‌ها که پنج صبح بیدار می‌شدند، قهوه دم می‌کردند، زیر باران قدم می‌زدند و شعر می‌نوشتند، آواز می‌خواندند و از همه مهم‌تر، کسی را داشتند که حوصله‌ی درون‌شان را داشته باشد، تمام چیزها را به خاطر سپردند و «پیشگو» نام گرفتند. ولی، آن‌ها فقط حافظه خوبی داشتند! و من ترجیح دادم با نوشتن مست کنم، بخوابم، فراموش کنم، و یک احمقِ تمام عیار بمانم.پلک‌هایم یک تن وزن داشتند، ولی لذتِ بسته شدن را از آنها دریغ کردم. خوشحال‌تر از آن بودم که پلک بزنم. حقیقت، دیوارِ سیمانیِ خانه‌ی امنم را فرو می‌ریخت. صدایش را می‌شنیدم. همین‌جا بود. همین‌جا. نزدیک‌تر از آغوش، نزدیک‌تر از لمس، نزدیک‌تر از نفس. گلویم صفیر می‌کشید. لعنتی. هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست چیزهایی را که دیدم ولی نمی‌توانستم ببینم را تفسیر، و چیزهایی که لمس کردم ولی عالمِ ماده از وجود آن بی‌بهره است را توجیه کند.من جواب را می‌دانستم؛ عصبانی از این بودم که چرا کسی از من سوال نمی‌کند. موجوداتی هار از جنون، با قلب‌هایی منجمد و کالبدهایی به شکنندگیِ احساسِ مادری که حین زایمان، پژواکِ گریه بچه‌اش را نشنیده است. و این‌گونه، شادیِ حقیقی را در آواز خواندن برای خود با صدای گرفته یافتم.حاشیه 1:در آغوشش گرفتم، با تمام وجود. نه به‌خاطر باور به فانتزی‌های رقت‌بارِ داستان‌ها که وسطِ کشت‌وکشتارِ جنگ، یکدیگر را «عزیزم» خطاب می‌کنند؛ و نه به خاطر احساساتِ رقیق، غلیظ یا خلط‌آلود. تنها یک دلیل داشت: من متنفرم از اینکه کسی به حال خودش رها شود تا درد بکشد، درد بکشد، درد بکشد و بمیرد. از این متنفرم.موهایش تبدیل به لنگرگاهِ خلیجِ گم‌شده شدند. ضربانش نامنظم‌تر می‌شد. بی‌نظمی‌ای از جنس زندگی. سکوتی خام و گرسنه فرود آمد و تمام ثانیه‌ها را بلعید. اواسطِ اسلوموشنِ این تراژدی بود؟ ریه‌هایم نیمه پُر بودند یا نیمه خالی؟حس قلعه‌ای را داشتم که ساخته شده بوده تا محافظ شهر باشد؛ ولی اکنون فرمانده دشمن، آنجا ایستاده و تاکستانِ شهر را تحسین می‌کند.خط ضربانش، میان انگشتانم صاف شد.از من، منی دیگر زاده شد.حاشیه 2:حاشیه 3:Dear Oct.10the ghost is there to instruct, the soul is here to interrupt.PROTRACTED moment, here I am. So long.C&#x27;mon, dude. Getting your blood pressure all up for what? you can&#x27;t change me, can&#x27;t blame me, can&#x27;t tame me.alright, I&#x27;ll take it brief:break the evil swear, do the holy sin.Looking forward to hearing from you, it&#x27;s me.</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 19:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا در آخرین قطره دریا (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-3-gu9qzqa1q2ix</link>
                <description>پیش‌نوشت: پست‌های با عنوانِ «شنا در آخرین قطره دریا» ارتباطی با هم ندارن، صرفا نوشته‌های کوچیکی از بخش‌های مختلف فیلم‌نامم هستن که تبدیل به نمایش‌نامه شدن._«ولی من نمی‌تونم چیزی که نیستم باشم. قبلا از جمعیت متنفر بودم، با این حال، آدما برام جالب بودن. الان توی هیچ‌کدومشون چیزی برای دوست داشتن پیدا نمی‌کنم. هرچقدر عمیق فکر می‌کنم باز بی‌فایدست.»سرش رو که بین دو آرنجش قرار داده بود، بالا آورد. از آهن‌قراضه‌ای که روش نشسته بودیم فاصله گرفت. حدس زدم به علت مسافت طولانی‌ای که از صبح طی کردیم، پاهاش درد گرفته باشه. فکرم در حد فکر باقی موند.+«ادامه بده.» به پاهاش اشاره کرد: «این دوستمون خوابیده، باید یکم درجا بزنم.»داشت درجا می‌زد؟! انجام این نوع حرکت توی مسابقات تکواندو 3 امتیاز مستقیم داره.توی این لحظه، بیشتر از همیشه فهمیدم که چقدر «عضوِ یه گروهِ بزرگ‌تر بودن» می‌تونه روی تموم جنبه‌های زندگیِ یه آدم تاثیر بذاره.مخصوصا اگه اون گروه، ارتش باشه.ادامه دادم. _«طول کشید تا فهمیدم نباید از همچین موجوداتی انتظار خوب بودن داشت. موجوداتی که طبق تئوری‌هایِ «مثلا ترسناک»، اگه توی کشتی وسط دریا گشنه و تشنه باشن، حاضرن گوشت همدیگه رو بخورن. چه غلطا! کدوم احمقی همچین حرفی زده؟ هرکی بوده فانتزیِ چرندی داشته. این موجوداتی که من شناختم اگه توی همچین وضعی قرار بگیرن، حوصله پهلو به پهلو شدن هم نخواهند داشت چه برسه به جنایت درجه اول.»آتیش روشن نکرده بودیم. ایده‌ی من بود. به اندازه کافی با خوردنِ گوشتِ خامِ خرگوش و اسب‌های رمیده‌مون که خودشون رو توی دره انداخته بودن، جلب توجه کرده بودیم. نورِ مزخزف آتیش دیگه زیادی بود.چراغ‌قوه رو سمتم گرفت.+«یه چیزی فهمیدم. تو داری بداهه‌پردازی می‌کنی. از همون اول که دیدمت، شخصیتت رو با همین «بداهه حرف زدن»ت شناختم. تا حالا حتی یه کلمه از خودت، زندگیت و اینکه اصلا چرا اینجایی بهم نگفتی.توی صداش ناآرومی بود. شاید هم خشم. نتونستم تشخیص بدم. حرفِ خودش رو قطع کرد.+«لعنتی. چرا وقتی دارم باهات حرف می‌زنم به تاریکی خیره می‌شی؟ صورتم رو اون سگِ بی‌صاحاب بگا داد، درست. جالبه که خودت پانسمانش کردی! از زخمم می‌ترسی یا... یا... یا مشکلت با خودِ منه؟»چراغ قوه رو پایین آورد. حرکتِ اعتراضی بود؟ ادامه داد.+«نکنه وقتی بدون عینک آفتابی به خورشید زل زده بودی، یه احمقی بهت گفته به خورشید نگاه نکن و تو منظورش رو اشتباه متوجه شدی؟» _تلفظ sun و son_هی! من فقط خسته‌م. کاش همین رو می‌گفتم و همین رو می‌فهمید. بدون هیچ توضیحی._«خودت هم می‌دونی الان فقط یه لغزش کوچیک بین ما می‌تونه کل نقشه رو تبدیل به خاکستر کنه. فراموش کردی چرا اینجاییم؟ چرا باید توی قرن بیست‌ویک روی آهن‌پاره‌ی کاپوت ماشین خودم نشسته باشم و خونِ باقی مونده از اون خرگوش لعنتی رو از کنار لبم پاک کنم؟ گور پدر مت‌آمفتامین. من دیگه دست به این کارا نمی‌زنم.»قدم زدنش متوقف شد. داشت با پوتینِ پاره‌ش یه گودالِ کم عمق می‌کَند. سنگین‌ترین سکوتِ عمرم رو تجربه کردم. زمان ته نشین شد و کِش اومد. سیگارِ ماه زیرِ پای ستاره ها لِه شد. بوی لیمو و دارچین می‌داد. حسِ اسارت توی زندانی با میله‌های نامرئی رو القا کرد.+«زده به سرت. این حرفی که الان زدی فردا یادت می‌ره. گوگردهای این دنیا بهت نیاز دارن._خندید_بگیر بخواب. امشب نوبتی شیفت نمی‌دیم. هر دو شیفت خودم هستم.»«هر دو شیفت خودم هستم!»بعد از این جمله، متوجه شدم که یا هنوز حقیقت رو نپذیرفته؛ یا اینکه به طرزی _که از درکِ من خارجه_، تونسته توی باتلاقِ واقعیت، خونه بسازه.می‌گفت «چرا به تاریکی خیره می‌شی؟» من به تاریکی خیره نشده بودم. درست به صورتش، و درست به زخمِ چشم‌هاش خیره بودم. شاید تعریفمون از تاریکی فرق داشت. چشم‌هام رو بستم تا شاید بتونم درد دنیایِ بدون چشم رو تصور کنم. وحشتناک بود. برخوردِ خون به شقیقه‌هام رو می‌تونستم از روی لرزش دستام حس کنم.تاریکیِ من، ولی فرق داشت._«تو نمی‌دونی. تو نمی‌دونی دوری از خونه یعنی چی. اینکه زیر یه پرچم دیگه باشی یعنی چی. توی خونه من رو نمی‌خوان. می‌فهمی؟ می‌فهمی چه حسی داره وقتی قاچاقی واردِ کشورِ خودت می‌شی و توی مرز می‌گیرنت؟ من متعلق به خاکسترم. به خلاء. به «هیچی». همه‌ی پل‌های پشت سرم رو با دستای خودم نابود کردم. همه‌ی آدما به یه چیزی برای پرستش نیاز دارن. منم آدمم. من خاکم رو می‌پرستیدم. اون خاک منو نمی‌خواد. دردِ یه نسل روی دوشمه. تو بگیر بخواب. اینجوری حداقل عذاب وجدان کمتری دارم.»بعد از مدت‌ها... گریه‌م گرفت. دست خودم نبود. کلمات وقتی توی ذهنن، تمامِ قدرتشون رو نشون نمی‌دن. بغضی که نوشته نشد، گفته نشد، شنیده نشد و در قالبِ «نابودی» خودش رو نشون داد.رژه‌ی نظامیِ 3 امتیازی‌ش تموم شد. اومد کنارم نشست. با دم و بازدمِ عمیق می‌خواست نشون بده داره حرفاش رو نشخوار می‌کنه. می‌خواد یه چیزی بگه ولی نمی‌دونه چجوری. بالاخره، بازدمش رو بالا آورد:+«ولی برخلاف تو، به نظر من می‌شه توی آدما چیزی برای دوست داشتن پیدا کرد.»_«من فقط به کمکت نیاز دارم، قهرمان نمی‌خوام.»+«منم همینطور.» </description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Oct 2023 16:32:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | نیمه‌زنده و نیمه‌مُرده - انشعابات انتزاعی</title>
                <link>https://virgool.io/Gasedak/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%D8%A7%D8%B9%DB%8C-dvm0i6kzua6m</link>
                <description>کاش یه پریمیر برای دنیای واقعی هم وجود داشت. هروقت می‌خواستم هر صدایی رو می‌تونستم دی‌نویز کنم و از اینکه فرکانسش خارج از محدوده شنوایی منه لذت ببرم. صدای برف، پر زدن پروانه، غل غل کردن کتری، نفس کشیدنِ بچه یکی دو ماهه، اصابت قطرات بارون روی کاج، قدم‌های گربه‌ای که پشت پنجره‌م نشسته، صدای بستن بند کفش، به فیلتر رسیدنِ سیگار، ورق زدنِ کتاب... کاش برای یه لحظه (فقط یه لحظه، نه بیشتر) صدای ذهنم از همشون کمتر بشه.  ‌نیلا از همه چی حرف می زد. برق چشماش وقتی که از کوچیکترین و کم اهمیت ترین چیزهای ممکن تعریف می کنه، باعث می شه به این نتیجه برسم که چقد به وجود آدمای «چشم مشکی» نیاز دارم. یه فرمول خاصی داره حرف زدنش؛ همیشه هم بهش پایبنده. طرفِ صحبتش با هیچ شخصیتِ بیرون از خودش نیست. تا قعرِ دریای سیاه خودش می ره و با شنِ بنفشِ کفِ دریا یه نردبون برای رسیدن به آسمون می سازه. موهاش رو بافته بود، یه جورِ خاصی با شخصیتش پارادوکس داشت. مثل نُت های پیانو بود. من با کلاویه ها میونه خوبی ندارم، ولی می تونم شاخه های ابریشم طورِ موهاش رو تبدیل به تارِ گیتار کنم و همراه باهاش بخونم. می دونم کافی نیست. می دونم مفهومش خارج از درکِ منه. ولی گوش کن... یه لحظه، گوش کن.. چشم راستم تبدیل به انگشت های P-I-M-A-X و چشم چپم تبدیل به انگشت های 1-2-3-4 شدن. این قشنگ ترین قطعه ایه که تا حالا زدم.وقتی می گفت «فقط یه سال دیگه مونده تا بیمارستان!» هیجان خاصی داشت. و بعدش، بلافاصله وقتی گفت «قول بده دکتر صدام نکنی» عمیقا دلم خواست که کاش بتونم چشم هارو بنویسم.ولی یه دفعه انگار نردبونی که ساخته بود، شکست. ابرها جلوی دیدش رو گرفتن. شاید هم پاش رو روی پله ی اشتباه گذاشت. _این دیگه جهان موازی نیست. جهان متقاطعه._آدما بیشتر از چیزی که فکرش رو می کنم شکننده ن. هرچقدر ظاهرشون سرسخت باشه مهم نیست. چشمای نیلا خسته بود. خیلی خسته. تنها چیزی که اون لحظه می خواستم «کاش می شد برگ های ریخته شده کفِ کوچه های بن بست ذهنش رو جمع کنم» بود.و برای بار چندهزارم فهمیدم روبه روی هم نشستن توی کافه، یکی از دردناک ترین کارهای ممکن در حق این «چشم مشکی»عه. باید کنارش بشینم.نوشته بود: از لحاظ روحی نیاز دارم یه اسپین‌آفِ چند فصلی از حبیب ساخته بشه. | خاطرات دوچرخه‌سواری در کوچه پس کوچه‌های پاری‌سن‌ژرمن :))وارد ویرگول که شدم، یه نگاهی به عنوان آخرین پست هام انداختم. حس می کنم آخرِ هر نوشته، باید عنوانش رو توضیح بدم. چون «در ظاهر» هیچ ارتباطی با محتوای پست نداره. و شاید بشه گفت عنوان، خودش یه داستان داره.نیمه زنده و نیمه مُردهچند روز پیش، از اون روزایی بود که حسِ هیچی رو ندارم. _با تاکید، هیچی_ فکر کنم صبحش جاذبه زمین به صفر رسید که تونستم از تخت بلند بشم. یه جور عجیبی خسته بودم [و از اون خستگی هایی نبود که با یه شب کامل خوابیدن حل بشه.] عصر شد. لپ تاپم رو باز کردم فیلم ببینم. حسش نبود. خواستم برم یوتیوب ویدیوهای Ryan رو ببینم. به طرز معجزه آسایی حالمو خوب می کرد. ولی الان؟ حسش نیست. کتاب؟ نه. پادکست؟ نه. آهنگ؟ نه. خواب؟ نمی تونم.چشمام سنگین شد ولی می تونم قسم بخورم نخوابیدم. و قسمِ مطمئن تر از این بابت که بیدار هم نبودم. صداهای اطراف رو می شنیدم، و همزمان یه خواب تکراری رو برای بار چندم می دیدم. قبلا رویا بود، الان کابوسه.اون روز نه زنده بودم نه مُرده. از هرکدوم یه تیکه برداشته بودم.انشعابات انتزاعیاگه بتونم یه پست می نویسم و درباره ش صحبت می کنم. ولی علی الحساب این مقاله باشه اینجا. شدیدا حس می کنم یه الکترونم که درهم تنیدگی کوانتومی با زندگی موازیم، باعث شده دست به کارهای خطرناکی بزنم. و خطرناک تر میشه وقتی که بهش عادت می کنم. دیدن و حس کردنِ &quot;نابودی&quot; لذت بخشه.نام اثر: وقتی نمی‌تونم مثل یک انسان متمدن موزیک‌پلیر رو باز کنم.</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Wed, 27 Sep 2023 22:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه بمیرم، درخت نارنگی میشم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-fdbodqco6yhv</link>
                <description>یه حسِ آشنا بود. از اونایی که یکی رو از پشت سر اشتباه می‌گیری. دیگه فرصتی برای دعوت به کافه و قهوه فرانسوی نیست. «از پشت سر اشتباه گرفتنش» هم کافیه.نور دست نخورده‌ی هفت صبح از خیابون شریعتی تا میدون سرچشمه کشیده شده بود. چی‌شد رفتم شریعتی؟ تا کتاب بخرم. نخریدم. کتابفروشی یه بوی خاصی داره. بویِ بذرِ نارنگی که توی انبار باروت کاشته شده، عطرِ تن دختری که قسمت پایین پیرهن قرمزش لای در پیکان جوانان گیر کرده، بوی سیگارِ ماه و بلورِ ستاره‌ها، یا شاید هم بوی بارونی که اومد و تموم جملاتم رو از ذهنم پاک کرد.می‌گفت «نذار تاریکی همه جا رو بگیره.» گرفت. من فرار کردم. ولی هنوز به نرده‌های کنار دریاچه خیره شدم. دارم فکر می‌کنم که از پشت سر اشتباه گرفتمش یا نه. بوی نارنگی پیچید. شب شد ولی خورشید نرفت.برگشت. اشتباه نگرفته بودم. خودش بود. باد ایستاد. خورشید خشک شد. یهو همه جا ساکت شد. آخرین موجِ دریاچه رو برق گرفت. خورشید جاش رو به تاریکی داد. اومد توی اتاقم. از خواب بیدارم کرد. عادتشه. هروقت بخواد کسی درد بیشتری حس کنه از خواب بیدارش می‌کنه. مثل قاتلی که از «تفنگ» متنفره، و بیشتر از اون، از «توی خواب کُشتن». «بیدار شو. میخوام بوی نفس نفس زدنت رو حس کنم. بیدار شو.» چشمام رو باز کردم. گفت «روبه راهی؟» نمی‌دونستم چه جوابی باید بدم. پس گفتم «آره.» گفت «خوبه. تنهات میذارم» و تنهام گذاشت.خونِ سرد بر فرازِ آسمانخشم غلتیده بر پهنایِ خاکرقصِ صفحاتِ رها از قفسغلیانِ شعله‌ی بلوریناشکِ حسرتِ دروغینفریاد زدند:«خلاء آغازِ همه چیز است.»نورِ وحشت می‌درخشداز ابرهای پراکندهاز تکه‌های از هم گسیختهاز زخمِ بلورینِ شفقاز خشمِ غروباز تکه‌های بی‌انتها.لعنت به هر چیزِ بی‌انتها؛از «تولد» گرفته تا «مرگ»از «حس» تا «نفرت»از «سایه» تا «واقعیت»سایه؟سایه من؟دنبالش نگرد. همان بهتر که نباشد.باشد که بلغزد در شکاف معبرها؟برقصد بر پهنای چشم‌ها؟زیر پای رهگذرها؟بسوزد در برفِ بی‌انتها؟نگفتم؟«لعنت به هر چیز بی‌انتها»حالا تو بگو.«سایه» درد است یا شادی؟زنجیر یا رقصِ آزادی؟فریاد یا پاداشِ بی‌خوابی؟دیشب بیدار شدم ولی یادم نیومد چرا. حتی یادم نیومد کِی بیدار شدم. تنها چیزی که یادمه، این بود که فهمیدم خیلی وقته به یه نقطه تو تاریکی زل زدم. پهلو به پهلو شدم و به یه دیوارِ دیگه خیره شدم تا خوابم ببره. حس مضحکی که بهم دست داد رو نوشتم. (بازم میگم، این فقط یه حسه، و لعنت به هرچیز بی‌انتها. از حس تا نفرت.)30-06. از هاردی</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 17:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاتارسیس؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3-xbo1j71zgmmg</link>
                <description>میدونی ی چیزیه ک انگار از بین تمامی ادمای دنیا ؛ فقط روح تو رو انتخاب کرده تا بهش برسی.اون تمام مدت داشته نقش بازی میکرده و اونم دنیا رو تیره و تار میدیده.واقعا فکر کنم زندگی قبلیم یه نسل کشی کردم الان دارم تقاص میدم.وسط غزل حافظ و لحن جدی به‌جای «شهاب ثاقب» می‌گه «شهاب سائق».نمیدونم چیکار میکنم ! :/ ولی یه کاری میکنم !تا وقتی که به بی حسی مطلق نرسی، دیر نیست. ولی بعدش برای هر کاری دیره.اصلا داستانی که اشک کسی رو در نیاره داستان نیست.ونگکوک و نقاشیاشتیکه‌هایی بود از بعضی از کامنت‌هایِ روی پست‌هام، که می‌تونم جریانِ خونِ قلمِ نویسنده‌شون رو با تمام وجود _تا قلبِ مغز استخون_ حس کنم.«یادم دادند بترسماز سایه‌های واهیاز صدای قفل شده‌ی پشت دنداناز مرور کلماتی که هیچگاه گفته نخواهند شداز آوای ناهنجارِ خروشِ حنجرهاز گودیِ بی ماهی، از آبِ گل آلوداز خطوطِ کف دستاناز انحنای انگشتاناز کاشتن بذر اندوه.دریدنِ جامه تقوا؟پیشانیِ سیاه شده؟ از عبادت؟ از معصیت!نرسیده به ساحلِ متروک، آب از تپیدن ایستاد.مرغابی غُرّیدروحِ سیمابگونِ مرداب، دروغ نمی‌گوید: «ساحل، کفن پوشان می‌رقصید.»موج، ساحل نیستروح، تن نیستگرداب، مرگ نیستنبض، &quot;زنده بودن&quot; نیست.اعترافِ سیاه‌مستِ خواب آلود: _مرگِ ساحل_مرداب دروغ نمی‌گوید.ای پرنده مهاجر، شرمنده‌ام، ولیهمه‌ی کلماتِ ناخوشایند دروغ نمی‌گویند.پیشانیِ حقیقت از «عبادت» سیاه استو پیشانیِ رویا، از «معصیت».روحم هم‌رنگِ رویا می‌شود، و دشمنِ جانیِ حقیقت.خونِ جاری در خلاء، تبخیر می‌شود،شاید هم هیچوقت وجود نداشته است.»گوش می‌دهی یا خوابیده‌ای؟مثل اینکه با خودم حرف می‌زدم.فقط قول بدهقول بده خوابش را نبینی، خب؟شاید دیگر نخواهی بیدار شوی.میدونی وجودِ رنگ روی کاغذ چه مزه‌ایه؟ کاهوی جویده شده تو دهن بز کوهی‌ای که نتونسته از تپه خاکی بره بالا. اولین و آخرین نقاشی با مدادرنگی.هرجا «نوشتن بدون فکر کردن به نوشتن» دیدی، من اونجامهرجا «قهوه سرد شده کنار دفتر نقاشی» دیدی، من اونجامهرجا «صدای گیتار» شنیدی، من اونجامهرجا «خوردنِ سیب زمینی خام» دیدی، من اونجامهرجا «آدنیومِ خمیده به سمت دیوار» دیدی، من اونجامهرجا «متنفر از سرما و قاتل گرما» دیدی، من اونجامهرجا «مگه گشنیز و جعفری فرق دارن؟» شنیدی، من اونجامهرجا «خاکِ بارون نخورده» دیدی، من اونجامهرجا «پرنده مهاجر سیاوش قمیشی» شنیدی، من اونجامهرجا «جای خالی» دیدی، من اونجام.هرجا «به ویرگول‌ها، به جمله‌های تموم نشده، به نقطه‌های ادامه‌دار، به نقطه‌ویرگول‌ها، به وقت‌هایی که انگار نفسم بند میاد در پیوستِ دو کلمه» دقت کردی، من دیگه اونجا نیستم. نترس. _مرگ ساحل_ رو مرور کن؛فقط خوابم رو نبین.cuz i&#x27;d never treat me this shitty.tear me to pieces, skin to bone.HELLO, welcome home.are you death or paradise?stop, what the hell are you talkin&#x27; about?</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 19:55:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده فرودگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-sdeeeeo3zlsk</link>
                <description>در ادامه چالش علیرضا؛ذهن من جای زیادی نداره برای رفتن.دروغ نگم؟باشه.نمیخوام سمتِ کوچه‌های دیگه برم. همین چندتا کافیه برام:کوچه نارنج و گشنیزورود به این کوچه برابری میکنه با سه سال خدمت در ویتنام. اگه بگم سخت‌تره، اغراق نکردم. ولی بعد از پرداخت عوارضی و وارد شدن بهش، تنها چیزی که حس میکنی طعمِ نارنج، بوی گشنیز و یه عطر قدیمیه. عطری که خیلی آشناست. تنها چیز آزاردهنده‌ای که وجود داره اینه که یادت نمیاد روی تنِ کی بوده. دلت میخواد تک تکِ سلول‌های مغزت رو بنشونی روی صندلی بازجویی _و درحالی که چراغ بالای سرتون سوسو میزنه_ ازشون بازجویی کنی. انقدر شکنجه شون کنی تا یادشون بیاد عطر مال کی بوده.احساس میکنی خاطراتت مثل قلبی هستن که بد پیوند زده شده. نمیتونی مرور کنی. فقط میتونی از این به بعد تجربه کنی. یکم زیادی به ماه نزدیکی. احساس امنیتی که اینجا داری با هیچ چیز دیگه ای قابل تعویض نیست _حتی با یه پاکت پاستیل خرسی توی دو سالگی یا یه نخ مارلبرو قرمز وقتی قراره فردا صبح اعدام بشی.سکوتِ این کوچه مثل آسمون شبه. نه یه شبِ معمولی، از اون شبایِ مغناطیسی. از اون شبایی که یا همه چیز رو به خودت جذب میکنی یا دفع. یا حالت خیلی خوبه یا یکم بیشتر از خیلی خوب.وقتی اینجایی، میتونی ببینی با بوی نارنج و گشنیز، توی اتمسفر حل میشی. جوری که انگار هیچوقت وجود نداشتی.کوچه مسخیه کوچه بن بست. وقتی واردش میشی نیاز به چراغ قوه داری. مِه غلیظ از لای دندونات وارد ریه هات میشه. یه صدایی تو سرت میگه باید ادامه بدی، خبر خوب تو سکانس بعدیه. ولی نمیدونی داری کجا میری. هیچی نمی بینی. مِه رو با دستات کنار میزنی ولی همچنان داری غرق میشی. شبیهِ کفِ اقیانوسه.برای فرار از این درامِ انفرادیِ شکسپیری روی میلت به بقا حساب میکنی.یادِ حرفای هیتلر توی کتابش میفتی:«اگر می خواهید فرمانروا باشید، سعی کنید همیشه کشور را در رعب و وحشت نگه دارید.همیشه کشور را در این هراس نگه دارید که همسایه، قصد حمله دارد و دولت هایی، در پیِ فراهم سازی مقدمات جنگ هستند و آماده هجوم می شوند.همیشه شایعه سازی کنید.هرگز مردم را در راحتی و آرامش رها نکنید،چون اگر مردم در راحتی و رفاه باشند، توجهی به خواسته سیاستمداران نمی کنند.»داد میزنی &quot;این کوچه مال یه سیاستمدارِ عوضیه&quot;ولی یهو انگار با شوک الکتریکی به خودت میای. جوری به خودت میای انگار بچه‌ت رو روی صندوق عقب ماشین جا گذاشتی و توی آینه عقب، دیدی افتاد پایین و رفت زیرِ چرخ. تازه، قالپاق هم جدا شد و مستقیم رفت تو جناغش.دلت نمیاد «عوضی» صداش کنی. کوچه ی خودشه، حکومتِ خودشه، هرکاری دلش بخواد انجام میده.حس میکنی تبدیل به یه صدفِ خالی شدی که میشه صدای زجرِ دریا رو ازش شنید.واقعا خبر خوب تو سکانس بعدیه؟ مگه اینجایی که الان هستیم، سکانسِ بعدیِ سکانسِ قبلی نیست؟راستی، شمعدونی های سفیدی که کنار پنجره ها گذاشته خیلی قشنگه. نه؟اگر خدا وجود نمی‌داشت باید اختراعش می‌کردیم | میل آدم‌ها به بردگی قابل باور نیست.کوچه انحنااینجا همه چی واضحه. یه کوچه ست. اون انتها یه خونه با دیوار آجری. دو تا درخت. بوته های درهم پیچیده فلفل و خربزه مِشَدی تو حیاط. سگم هم کنارمه. همین. همه چی همونجوری هست که باید باشه. مهم نیست من دوست داشته باشم یا نه، همینه که هست. در بهترین حالت ممکنه. قبلا کوچه م رو با کوچه آدمای سریال های آبکی هالیوودی مقایسه میکردم. احمق بودم؟ نه. الان احمقم؟ شاید، چون در بدترین شرایط هم به خطرناک ترین نوعِ امید مبتلام. یه مدت تابستونه. یه مدت پاییز. یه مدت پنجره بازه. یه مدت بسته. و این طبیعیه. آدما بعضی وقتا میان. خیلی وقتا میرن. این عادی تر از عادیه. همه مشغول زندگی خودشونن. اگه وقت کردن و وقت کردم با هم دوست میشیم. بعضی وقتا کنارم شادن، بعضی وقتا کنارشون شادم، دستشونو میگیرم، دستمو میگیرن. بحث میکنیم، دعوا میکنیم، میخندیم. همین.خیلی سخت بود کنار اومدن با سایه‌هایی که واقعی نیستن و پا به پام زندگی میکنن. و من میترسم. حتی از بوته‌های فلفل. حتی از ابرا. حتی از رشته‌های نوری که از لابه‌لای کرکره، چشمام رو هدف میگیرن. حتی از کاشی حموم. از سرامیک آشپزخونه. از تبلیغ بازرگانی تن‌ماهی.از خودم میترسم.میدونی، فکر کردن به اینکه «من مفت نمی ارزم» باعث میشه انقدر به هم بریزم که بخوام موهایِ کوتاه تر از چمنم رو سشوار بکشم.حالا، یه لحظه سشوار رو خاموش کن. گوش کن، من واقعا مفت نمی ارزم؟خب، شاید. پس بیا دکوراسیونش رو عوض کنیم.یه استایل مینمیال، یه نقاشی رئالیستی، یه موزیک فرانسوی که نمیفهمم چی میگه و دلمم نمیخواد بدونم، با عطر بابونه رو سنگفرش کوچه.من.i don&#x27;t know, Maggiei mean what else do we have? besides hope._walking dead</description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 00:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکالی نداره.</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-dntg1jbfaeje</link>
                <description>به هر زحمتی بود نشستم. دلم نمی‌خواست دراز کشیده بمیرم._سرنوشت یک مرد؛ میخائیل شولوخوف1پشت حلقم نور می‌باردافسونِ نغمه‌ی چروکوحشتِ دره‌ی تنهاییعرقِ صحرایِ نومیدیشاپرکِ گریزان از سراببر سرِ گورم می‌باریدآفتابِ بی‌غروبِ مناز غرب شکفت‌‌2‌‌پشتِ حلقم نور می‌باردپگاه می‌رسد از راهخسته و عریانبا عطرِ پیچکِ سفیدنجوای تنفسِ نسیمامیدِ دیگرم می‌بخشددر انحنای آغوشم پنهان می‌شودمی‌گریدآرام می‌گرید3سکوتی طولانی..طولانی؟ نه.عریضعمیقتاریک.4نگاهم را تار می‌سازندز بی نامیِ خود خشنودندقلبشان را می‌پوسانند در این خاکخاکِ نمناکخاکِ ساطع‌کننده‌ی عطرِ غربتبر پوسیدن هم فریاد برمی‌آورندنه از سرِ غمفریاد شادی برمی آورند؛اینان زاده شیطانند.به روحِ سرگشته خستگانبه جانِ آزادِ خفتگانو به سروِ گریزان از صداخسته‌امبا بند بندِ وجودم.5پشت حلقم نور می‌باردمن بیدارمدستانم خواب می‌بینندخواب‌هایی که عطرِ رویا می‌دهندرویاهایی از جنسِ نوررویاهایی دور از غربتدور از جاده های خلوتدور از پناهِ هجرتنکند آن دورترهادر عالم رویاهاآزادم؟سمت چپی: کشیده شده حین گوش دادن به اپیزود &quot;روزمُردگی&quot; رادیو راه.‌من صدایِ سبزِ خاکِ سربی امصدایی که خنجرش رو به خداستصدایی که توی بهتِ شبِ دشتنعره ای نیست ولی اوجِ یک صداست._ابی1502.05.08 ~ اشتباه تایپی شد ولی زیباست. شاید صد سال دیگه دقیقا همین شکلیه.  یه دختر کوچولوی چهار پنج ساله بالای پله‌ها ایستاده بود. قیافش یادم نیست. فقط میدونم بامزه بود. موهاش فر بود؟ نمیدونم. فک کنم آره. کاش یادم بیاد. وقتی دیدمش، گفتم جلوتر نرو میفتی. با صدایی که انگار مزاحمِ خیال‌پردازیش شدم، گفت: اشکالی نداره. کاش بتونم بنویسم چقد صداش وایب خوبی داشت. این عکس بک‌گراند گوشیمه؛ یعنی اشکالی نداره اگه گند زدی. اگه تا جا داشت اشتباه رفتی. اگه دنبال یه چیزی میگردی برای چنگ زدن تا نیفتی پایین. اگه حتی تلاشت برای بیرون اومدن از این تابوت عمودی بی‌نتیجه بمونه. حتی اگه دوربرگردان نباشه، اشکالی نداره. اگه بیفتی پایین اشکالی نداره. در کل، اشکالی نداره. </description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 22:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا در آخرین قطره دریا (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-2-opxnbr0w9feb</link>
                <description>فکر میکنم طولانی‌ترین پستم باشه:اینجا بیشتر از اینکه به شهر شباهت داشته باشد، حس حضور در توالتِ رستورانی را القا می‌کرد که هیتلر قبل از آتش‌سوزیِ رایشتاگ رفت آنجا. بوی نامطبوع بر وجب به وجبش سایه افکنده بود.قطرات خون باقی‌مانده از استفراغ که گوشه‌ی لبِ پایینم خشک شده بود را لمس کردم. زبر بود و خشک.کالبدم هر روز ضعیف‌تر می‌شد و روحم مصمم‌تر. ماموریت هنوز ناتمام بود. از بی‌مسئولیتی متنفرم. می‌فهمی؟ متنفر. پس اجازه‌ی مرگِ خودخواسته را نداشتم.آنقدر در حال جنگیدن با اشک‌های در حال سرازیر شدنم بودم که نفهمیدم از کدام مسیر رفتم.مشتی محکم بغل گوشم خواباندم و کیفم را باز کردم. البته، نیازی به باز کردن نداشت. زیپش هرز شده بود و همیشه‌ی خدا دهانش باز بود. نقشه را برداشتم._خب، خوبه. زیاد از مسیر اصلی دور نشدم.ولی مسیر اصلی... مسیر اصلی راه دریایی بود.یک دفعه انگار، خون توی رگ‌هایم ناپدید شد و آبجوی تگری جایش را گرفت. زانوهایم لرزید و روی زمین افتادم. تمام بدنم سست شده بود. خزان خزان خود را به پشت تپه‌ای رساندم تا با جهش‌یافته‌هایِ شهاب‌سنگی روبه‌رو نشوم.حدود هفت مایل راه رفته بودم. هوا سرد بود. فکم طوری قفل شده بود که انگار کسی دو روز پیش خواسته بود برای گرفتنِ عکسِ بنرِ شورای شهر لبخند بزنم ولی هنوز فلاش دوربین را ندیده بودم.در آن مردابِ متعفن، می‌توانستم نفس بکشم، ولی نمی‌توانستم هوشیار یاشم.می‌توانستم نفس نکشم، ولی نمی‌توانستم بمیرم.فقط به یک چیز فکر می‌کردم. باید به بالای کوه برسم و مادرم را قبل از گره‌خوردنِ روحش به جهش‌یافته‌ها نجات دهم. یک لحظه فکری مثل صاعقه از ذهنم گذشت: &quot;خودم بیشتر از او نیازمند نجات یافتنم.&quot; این افکارِ منفور که فقط باعث کُند شدنم می‌شدند را سریع فراری دادم، مثل بادکنکی که بادش را از عمد خالی کرده باشی.نمی‌توانستم تسریعِ زوال یافتنِ جسمم را قبول کنم. برای پشیمانی دیر شده بود. خیلی دیر. دیرتر از آن‌که به علت کارم فکر کنم.دستِ پینه‌بسته‌ی پشیمانی طوری قلبم را می‌فشرد که حس می‌کردم مولکول‌های وجودم دارند تجزیه می‌شوند و سعی بر انحلال در خونم دارند. مثل نفتی که سعی در به آغوش کشیدنِ آب دارد، ولی خجالتی‌تر از آن است که نوازش بلد باشد.حسِ خزیدنِ چیزی روی پای چپم مرا به خود آورد. خم شدم. مارمولک بود. یک مارمولک قهوه‌ای رنگ. این خراب‌شده در رنگِ مارمولک هم با شهر ما تفاوت داشت.داشتم از سرما قندیل می‌بستم. باید آتش روشن می‌کردم. نمی‌دانم چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد که دست به سمت کیفم بردم. مثل بچه‌ای که می‌داند مشقش را ننوشته، ولی جرئت ندارد به معلمِ گنده‌دماغِ بداخلاقش بگوید &quot;نیاورده‌ام&quot; یا در حالتِ دراماتیک‌تر، &quot;ننوشته‌ام&quot;. با این حال، دستانِ کوچکِ عرق کرده‌اش را در کیفش می‌چرخانَد.چند ورق کاغذ به دستم خورد. دفتر مشق؟! چند سال از اتمام مدرسه می‌گذشت؟ نمی‌دانم. تا خورده بود. بازش کردم._اَه! کی این رو اینجا چپونده؟همان نوشته بود. همانی که وقتی وارد دانشکده سینما شدم، مشغول نوشتنش بودم. در واقع، از دو سال قبلش.تصور می‌کردم که استادِ درسِ اصول کارگردانی، آدم حسابی است (که غلط کردم). عصر یک روزِ تابستانی، به دفترش رفتم (که باز هم غلط کردم) تا فیلم‌نامه‌ی حاصلِ چندین سال سرکوبِ احساساتِ کوچک و بزرگم را نشانش دهم (که غلطِ زیادی کردم)پایه صندلی‌اش لق بود. روی میز چوبی نشست. کاغذها را جوری ورق می‌زد که حس کردم برای رفع تکلیفِ از قبل مشخص‌شده، مرا تحمل می‌کند.عینکی که مشخصا فقط برای زیبایی روی دماغ استخوانی‌اش بالا و پایین سُر می‌خورد را برداشت.میزش دورتر از جایی بود که من نشسته بودم. نزدیک‌تر شد. به قدری که گرمایِ نفرت‌انگیزِ نفس‌هایش که بوی گربه مُرده می‌داد را حس کردم.‌همین الان، دقیقا همین لحظه، تنها چیزی که می‌خواستم پدرم بود.خودم را پس کشیدم.نزدیک‌تر آمد، با وقاحتِ لبریز شده از امیال کهنسالی.فیلم‌نامه‌ام، عزیز دلم روی میز آن موش صحرایی کثیف جامانده بود.نزدیک‌تر، با لبخندِ مذبوحانه‌تر.چقدر ازش بدم آمد خدایا.آنقدر جلو آمد و عقب رفتم که رسیدم به در.دستم را سراغ دستگیره بردم، همین‌قدر احمق بود که یادش رفته در را قفل کند، شیادِ بی‌دست‌و‌پایِ عوضی.کاغذهایم را به کلی فراموش کردم. به تندیِ یک ماشینِ شش‌سیلندری که می‌خواهد رکورد سرعت نور را بزند، دویدم. نمی‌دانم کجا، فقط دویدم.یک لوله‌ی آب، درست وسطِ طبقه هفتم از کف زمین بیرون زده بود. حالا چرایی‌اش را نمی‌دانم ولی این را می‌دانم که باعث شد در آن بلبشوی، پایم بهش گیر کند و با کله بخورم روی پله‌ها.استخوان بین آرنج و ساعدِ دست چپم دررفت. مردم جمع شدند. در این لحظه، زمان به طرز مسخره‌ای متوقف شد و با یک حس زودگذرِ آشنا افتخار دیدار مجدد پیدا کردم: چقدر تنها بودم!سریع خودم را جمع کردم. یک ستون با سنگ مرمر سبز درست کنارم بود. با دست راستم استخوانِ زوار دررفته را محکم گرفتم و به ستون کوبیدم. آنقدر کوبیدم تا کبود شد. تصور می‌کردم می‌توانم دررفتگی‌اش را درست کنم. ولی درست که نشد هیچ، دست راستم را هم ناکار کردم. فایده‌ای نداشت.جمعیت را با ضربه کم‌رمق پا کنار می‌زدم و به سمت دفتر آن شغالِ پست‌فطرت می‌دویدم.تمام رویای من روی میز او بود.طوری می‌دویدم که انگار بلیتی به مقصد دالاس 1963 دارم و در خط مقدمِ تماشاچیان انفجار کلّه‌ی کندی قرار می‌گیرم. چندبار تعادلم را هنگام بالا رفتن از پله‌ها از دست دادم، ولی زمین نخوردم.بالاخره رسیدم به اتاق آن دشمنِ بی‌افتخار و بی‌سرپا. دیگر نمی‌ترسیدم. به اندازه‌ی چندتا حبس ابد، اسلحه سرد همراه داشتم؛ آچار فرانسه، چکش، چوبِ بیلیارد و کلاکت.. که سرِ راه دویدن، از صحنه فیلم‌برداریِ طبقه هفتم برداشته بودم، دستانم رمق کافی برای حمل نداشتند، از لباسم آویزان‌شان کردم.با عصبانیتی که به جنون پهلو می‌زد، اشیای مسروقه را روی زمین گذاشتم و دستگیره‌ی در را با نیرویی فراطبیعی حاصل از دست راست و کتفم فشار دادم...پارت اول (سکانس 34 : devil don&#x27;t know) https://virgool.io/@Samaovski/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-cmvzfjq8wka9 </description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 23:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا در آخرین قطره دریا‌ (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@Samaovski/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-cmvzfjq8wka9</link>
                <description>_تصور می‌کردم باهوشی. عجیب است منظورم را نگرفتی. می‌پرسی در آن سن چه می‌فهمیدم؟! بچه بودم، درست. احمق که نبودم. من چیزی را گم کرده‌ام، فراتر از آرزو، فراتر از زندگی، فراتر از ترس، نفرت، عشق و تمامِ این خزعبلاتی که برایش سر و دست می‌شکنند. به راستی کدامشان غایتِ امیالمان است؟ هیچکدام. می‌فهمی؟ هیچکدام!تمام روز این سوال در ذهنم چرخ می‌زند که کدامین فرزندان طعمِ احترامی که از قوم من دریغ شد را خواهند چشید؛ شب‌ها هم... کابوسش رهایم نمی‌کند. شاید هم رویاست. نمی‌دانم.این جملات، طولانی‌ترین دیالوگ در آن گفتگویِ ساده‌ی اجباری بودند. کمی با ریشِ جوگندمی‌اش ور رفت. سن زیادی نداشت، ولی ظاهرش منکِرِ این حقیقت بود. +&quot;جالب شد. می‌توانم یک سوال بپرسم؟ البته که جسارت است.&quot; استکانِ کمر چاقِ چایی را در دست گرفته بودم و طوری وارسی‌اش می‌کردم که گویی پاسخ تمام سوالاتِ مغزم که بوی ماهیِ بندر می‌دادند، در آن نهفته است. جوابی ندادم.چند لحظه‌ای به همان ترتیب سپری شد. ناگهان، مثل صاعقه‌ای که بر سقفی فلزی اصابت کرده باشد،  دومین بطر را پس از خالی کردن، روی میز کوبید. دیگر شکی نبود که بالا خواهد آورد. +&quot;اهل خاورمیانه‌ای؟&quot; _&quot;قرار شد در حدِ یک گفتگویِ ساده باشد. نه؟&quot; این را گفتم و برخاستم که بروم. چهره‌اش در هم رفت، با لحنی رجزآلود که از گویی از تَهِ چاه بلند می‌شد، گفت: &quot;راستی، راجبِ تنها ماندنت.. چندان موافق نیستم. مخصوصا الان که پدرت دستانت را نگرفته نیم‌وجبی. اگر این حد نفرت از انسان‌ها در وجودت ریشه دوانده، اقلا یک سگ همراه داشته باش. به آن بخش از وجودت که همه از آن متنفرند روی بیاور و همان‌جا پناه بگیر. در غیر این صورت، تنها ماندن یا نماندنت خارج از حيطه اختیاراتت خواهد بود، کوچولویِ مردم‌گریزِ فلسفه‌باف!&quot; لبخندی تصنعی بر لب آورد و فی‌الفور، مخلوطی حاویِ تکه‌های سبزی که احتمالا از شامِ سه‌روز پیش کنج روده‌اش آرام گرفته بود، در الکلی که در راهِ معده بود، شناور و روی میز روان شد. حدقه‌ها برای چشمانش کوچکی کردند. رعشه‌ی کوبش قلب به جدار سینه‌اش از روی لرزش سوراخ‌های بینی‌اش مشخص بود. صحنه‌ای که می‌دیدم توضیحی لازم نداشت: همان‌جا، روی همان میز بالا آورد و از هوش رفت.مردی روبه‌رویمان نشسته بود. افسر ارتشی را می‌مانست که حالتِ چهره‌اش داد می‌زد از حقوقش ناراضی است. به سخن آمد که×&quot;مرده‌شور بُرده‌ها همه‌شان همین‌اند. یک ساعت بعد، یکی دیگر سفارش می‌دهند. احمق‌ها!&quot; گیلاسش را روی میز کوبید و شال و کلاه کرد. عربده‌ی موسیقی همچنان بلند بود. آن‌قدر بلند که می‌خواستم خودم را با رشته‌هایِ اعصابم خفه کنم. این اولین‌بار بود که از هم‌صحبتی با غریبه‌ها پشیمان نبودم. توصیه‌هایش را به هر زور و ضربی بود در چمدانم جا کردم و راه افتادم. هنگام لمسِ دستگیره درب خروجی، حس غریبی روی شانه‌هایم چنبره زد. تصورِ نبودِ پدرم، نه تنها در کنارم، بلکه عدمِ وجودش در این زندانِ بی‌حصار آزارم می‌داد. کنار آمدن با امنیتِ از دست رفته برایم سخت است. هفته پیش، این موقع، در حال تراشیدن هیزم با چاقوی جراحی، می‌گفت که چگونه در نبودش استفراغ خونی‌ام را بند آورم. از کجا می‌دانست قرار است نباشد؟ مقصد بعدی؟ نقشه را باز می‌کنم... مهمانیِ ارواحِ خاکستری؛ ویرانه‌ای دیگر. لعنتی. باز که بالا آوردم. خدا کند خوابم نبرد.‌‌‌ https://music.amazon.com/albums/B0BYTNSWBG?trackAsin=B0BYTNB77P&amp;do=play&amp;ref=dm_sh_bGhz8rEM2uaze1jfHOHFMLapl </description>
                <category>آرتور مورگان</category>
                <author>آرتور مورگان</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 21:06:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>