<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیرا مقیم‌پور بیژنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Samira_moghimpour</link>
        <description>روایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند.
می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:22:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/469571/avatar/HUfpys.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</title>
            <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در امتداد رود</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AF-owkgdczhjlci</link>
                <description>شوقی مرا فرا می‌خوانددر دوردست‌هادر آسمان نیمه‌ابری، میان ابرهادر قطره‌های شبنمِ نشسته بر گل‌هاپشت گل‌بوته‌های کلبه‌ای قدیمیدر نفس کشیدنِ بعد از نمِ بارانکنار برکه‌ای دورافتادهمیان جنگل‌های سبزدر اشکِ شوقِ کودکیکه مادرش را صدا می‌زنددر انتظار شنیدن آوای قطارو مسافری که از راه می‌رسددر رسیدندر  شکفتنِ ناگهانی شادیدر جست‌وجوی مایه‌ی حیاتمانند ماهیِ جدا افتاده از آبو در امتداد رودتا گم شدن در دریا</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 18:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب با من حرف می‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-zwonmenuxbfd</link>
                <description>فکر کنم دنیای من باید شب باشه...شب با من حرف می‌زنه. بلده تو سکوت ارتباط برقرار کنه.ته‌مونده‌ی ذهنیاتمو، ترس‌هامو از عمق روحم بیرون می‌کشه.آدم شبم. شب و تنهایی و سکوتش... شب و حسِ مرموزش...شب برام رویایی‌تر، امن‌تر و قابل اعتمادتره.میتونم دور از آدم‌ها، نمایش بازی کردن‌ها و جنگیدن‌های بی‌سر و ته، آروم بشینم و توی سکوتش حل بشم. ترمیم بشم و دوباره جون بگیرم.شب‌ها بدون سانسور زره خودم کنار می‌ذارم و خودمو در آغوش می‌گیرم.به خودِ حساسم گوش می‌دم و به خودم پناه می‌برم.زیر نور ماه، که سایه‌اش رو روی آسمون پهن کرده، من به خودم نزدیک‌ترم.شب غم آدم پر رنگ‌تر نمی‌کنه، فقط صداشو واضح‌تر می‌کنه.آسمون شب باعث میشه ستاره‌های وجودت برق بزنه.در طول روز ممکنه خودتو فراموش کنی تو ارتباط با آدم‌ها و نقش‌ها و بایدها.اما شب از همیشه به خودت نزدیک‌تری. توقعی نیست. آرام‌تری. روزها باید دووم بیاری، اما شب برای زندگی کردن عمیق‌تره.آخر شب می‌تونه نقطه‌ی اتصال و آرامش باشه بین روزی که گذشت و شروع یه روز تازه...شب بستر رویا رو فراهم می‌کنه. یه انرژی محصورکننده داره که پلی‌ست بین مرز خیال و واقعیت...میتونه یه پناهگاه امن، یه آغوش گرم، صرف یه شام دلگرم‌کننده باشه.اگه یه کم دلخوش باشی به این زندگی</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 18:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های دل | سبد سیب‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%B3%D8%A8%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7-ag2towmq3tqx</link>
                <description>خانه‌ی مادربزرگ همیشه بوی قصه‌های بکر و بی‌انتها می‌دهد.دخترک هر وقت که به خانه‌ی شیرین و قدیمی مادربزرگ پا می‌گذاشت، انگار وارد دنیای ناشناخته‌ای می‌شد که سراسر هیجان بود؛ پر از عکس‌های قدیمی که انگار از دل قصه‌ها بیرون آمده بودند و هرکدام، روایتی به اندازه‌ی یک دنیا داشتند.گرد پیری روی صورت مادربزرگ پاشیده شده بود. پاهایش توان قبل را نداشتند، اما با این‌ حال همچنان غرور، متانت و زنانگی در وجودش همچون آب روان جاری بود.عصر دل‌نشینی بود. چای صرف شده بود. صدای پرنده‌ها، پس‌زمینه‌ی سکوت زیبای خانه بود.دخترک کنار مادربزرگ نشسته بود. مادر بزرگش زنی آرام بود به ندرت صحبت می‌کرد. دخترک دلش هوای حرف‌های او را کرده بود.گفت:مادرجان، توصیه‌ای برای من نداری؟مادربزرگ لبخند زد و نگاهش را به سبد سیب‌های بالای طاقچه دوخت. همان سیب های که چند روز پیش چیده شده بودند. گفت:آن سبد سیب را می‌بینی؟ همان سیب‌های بالای طاقچه که از باغ چیده‌ایم.سیب‌ها دیگر تازگی قبل را ندارند.مادرجان، در سبد وجودت سیب‌های گندیده را نگه ندار و با خود حمل نکن. از آن‌ها خلاص شو تا بتوانی فرصت چشیدن سیب‌های تازه را داشته باشی.دخترک در فکر فرو رفت.مادربزرگ با لبخند ادامه داد:تصور کن دنیا بازاری‌ست پر از میوه‌های رنگارنگ، پر از نعمت‌های فراوان. وقتی وارد بازار می‌شوی، برای دریافت و لمس تازه‌ها و لطف خدا، احتیاج به سبدی خالی داری.ساده‌ است مادرجان. باید قلبت، جان و روانت خالی از کینه و نفرت، دردهای گذشته و مسائل حل‌نشده باشد. تمام این‌ها مانند سیب‌های گندیده‌ای هستند که سبد وجودت را  سنگین و پاهایت را ناتوان می‌کنند.تو با سبدی سرشار از سیب‌های پلاسیده نمی‌توانی میوه‌ی تازه و نوبرانه‌ای بخری؛ وجودت را خالی کن تا  برای تازگی جا بماند.دخترک لبخند زد. با خودش فکر کرد شاید دلیل کم حرف بودن مادر بزرگ این است که هر بار با قلبش حرف می‌زند؛ انگار نور از دهانش خارج می‌شود.بعد از آن، دخترک با دیدن سیب در میوه‌فروشی یاد حرف مادربزرگش می‌افتاد و ناخودآگاه می‌گفت:«این روزها چه سیب‌های گندیده‌ای دارم که باید از سبد وجودم دور بریزم؟»</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های دل| پدال‌های بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D9%BE%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-lnyz6ef67rb5</link>
                <description>مثل هر روز عادی از سر کار برمی‌گشتم خانه.تب و تاب اسفند ماه همه جا پیچیده بود. ماشین‌ها بوق‌های بریده‌بریده می‌زدند و طاقت ترافیک را نداشتند. در فضا بوی گل‌ و سبزه‌های مرطوب پیچیده بود. کنار حاشیه خیابان پر از دستفروش شده بود.هر چیزی را می‌شود در بساطشان پیدا کرد. مردم کیسه خرید به دست مشغول چانه‌زدن با دستفروش‌ها بودند. هنوز هم عاشق این ماهم؛ بوی نوستالژیش مشامم را پر می‌کند. اما اسفند ماه برایم به شیرینی زمان کودکی نیست. شاید هم این منم که آن شور و شوق زمان بچگی و غرق شدن در لحظه را از دست داده‌ام.در ترافیک مانده بودم. ماشین از حرکت ایستاده بود.از پشت شیشه‌ی ماشین، چشمم به دوچرخه‌ی کوچکی افتاد که دختربچه‌ای با شوق سوارش شده بود. انگار زمان برای دخترک متوقف شده بود، غرق در لحظه‌ی حال می‌خندید. چشم‌های کوچکش بین پدرش و دوچرخه می‌چرخید و شوق را منعکس می‌کرد. نسیم ملایم موهای خوش‌حالتش را لمس می‌کرد و او آزادانه در حال لذت بردن از دوچرخه‌اش بود.دختربچه من را برد به یک روز زمستانی در دوران کودکی.چند روز مانده بود به عید، آرام و قرار نداشتم.بابا گفته بود: «برایت چیزی خریده‌ام. حتماً خیلی خوشت می‌آید.» حرف بابا انتظار برای آمدنش را شدیدتر کرده بود. بچه که بودم، صدای زنگ در، شوق زندگی را به بندبند وجودم تزریق می‌کرد. بابا گاهی شب‌ها شیفت بود. روزهایی که می‌آمد و من صدای کلید انداختنش را می‌شنیدم، می‌پریدم دم در تا برسد.آن روز، بابا با خودش یک دوچرخه‌ی بنفش با یک سبد خوشگل گل‌گلی و یک چراغ بزرگ آورده بود. گذاشتش وسط خانه. من به ندرت احساساتم را نشان می‌دادم، اما آن روز بالا و پایین می‌پریدم و دور دوچرخه می‌چرخیدم.با دیدنش، انگار در قلبم ریسه روشن کرده بودند. از آن موقع تا الان، آن دوچرخه بهترین هدیه‌ای بود که گرفته‌ام. آن هدیه جوری مرا به زمان حال گره زده بود که مزه‌ی لمس آن لحظه را هنوز در قلبم حس می‌کنم. دوچرخه به من این قدرت را داده بود که دلم بخواهد آزادانه و بی‌پروا، فارغ از هر زمان و هر کجا، دوچرخه‌سواری کنم.بابا هم در این مسیر به من کمک کرد.یادمه یک روز آفتابی که خورشید سخاوتمندانه خیابان قدیمی خانه‌مان را روشن کرده بود، سوار دوچرخه شده بودم. بابا گفت:«پا بزن و به مسیر روبه‌رویت خیره شو. فقط حرکت کن! مهم نیست تند یا کند بری یا بلغزی، اما مهمه که به پشت سرت نگاه نکنی. به خودت اعتماد کن، بابا، می‌توانی.»بابا پشت دوچرخه را گرفته بود و من، با اعتماد به آن قدرت که حواسش به من هست، پا زدم، حرکت کردم. نه ترسی بود، نه شکی. بابا بی‌صدا دوچرخه را رها کرده بود.وقتی دوچرخه را نگه داشتم، با ذوق اینکه توانستم دوچرخه را برانم، به پشت سر نگاه کردم. بابا دورتر ایستاده بود. خیلی دورتر...آن روز، با اعتماد به قدرتی بالاتر از خودم، جسورانه بال‌هایم را باز کرده بودم و با اعتماد پیش رفتم.دلم اعتمادی بی‌چون‌وچرای آن جنس اعتماد کودکی‌ام را می‌خواست.چراغ سبز شد.داغی نم اشک را در چشم‌هایم احساس کردم.دخترک همچنان در حال بازی با دوچرخه‌اش بود.دختر بچه انعکاسی از وجودم بود. بخشی در عمق وجودم که لابه‌لای بزرگ شدن، هنوز به قوت خودش باقی مانده بود: جسور، آزاد، رها.</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 16:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ریشه تا نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%B3-eftlocr4iqh7</link>
                <description>طرفای ظهره، هوا خنک و دلچسبه.با ذوق می‌رم توی باغ؛ برای هم‌سو شدن با طبیعت.دمپاییمو درمیارم و پامو می‌ذارم روی خاک و سبزه‌هایی که بوشون مستم کرده.انگار خاک، تمام انرژی‌های اضافه و سنگینیِ بدنمو می‌کشه تو خودش.صدای پرنده‌ها گوشمو پُر کرده،باد موهامو می‌رقصونه و پوستمو نوازش می‌کنه.یه حس تازگی و طراوت از دل طبیعت، کل وجودمو می‌گیره؛انگار دستمو می‌کشه و با خودش می‌بره توی لحظه‌ی ابدیِ حال.اما با اینکه طبیعت منبع آرامش و یکپارچگی با لحظه‌ی حاله،بدن هنوز ردپای اضطراب و شوک‌های عمیق با خودش داره.ردِ زخم‌هایی که ترمیم و شفا گرفتنش نیاز به زمان، صبوری و مهربونی با خود داره.مغزِ آدم، بعد از استرس یا اضطراب شدید،حتی اگه اون عامل تموم شده باشه،نمی‌تونه به‌سادگی به حالت عادی برگرده.بدن هنوز شوکه‌ست...هنوز بی‌قراره...برای آروم شدن، نیاز به &quot;زمان&quot; داریم.باید با بدن و روحمون مهربون باشیم.برای من، همیشه بودن توی طبیعت، یعنی برگشتن به لحظه‌ی حال.خودمو با طبیعت یکی می‌بینم:با دیدن درخت‌ها، ریشه‌هام تو زمین محکم می‌شن،با وزش باد، حس جاری بودن می‌گیرم،با صدای پرنده‌ها، هم‌سو با آوای جهان می‌شم.قراره بدنمونو شارژ کنیم...و به خودمون فرصت بدیم برای پذیرش.شاید با چند دقیقه راه رفتن با پای برهنه روی خاک،شاید با چند نفسِ عمیق و برگشتن به بدن.لحظه‌ی حال، همون جاییه که می‌تونه ما رو از ذهن بیرون بکشه.این روزا، بزرگ‌ترین کشمکش درونی من،«بودن در بدنه، نه در ذهن.»</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 14:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های دل| زمانی که از کوچه می‌گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-zctbavkjqss3</link>
                <description>حوالی ظهر شده. اضطراب و بلاتکلیفی این روزها فضای خانه را برایم کوچک کرده.در این زمان‌ها که اضطراب مانند اقیانوسی عمیق مرا در خودش غرق می‌کند ترجیح می‌دهم مانند یک گلدان بی‌ادعای کوچک کنار پنجره‌ای بشینم و به آسمان چشم بدوزم تا بتوانم خود را از غرق شدن نجات دهم.امروز اما نشستن در کنار پنجره هم سخت است. بی قراری وادارم می‌کند تا لباس‌هایم را بپوشم و راه بروم.هوا تمیز و صیقلی است.ابرها خودنمایی می‌کنند و صدای گنجشک‌ها گوشم را نوازش می‌کند.این هوا در شهر من غنیمت است‌.اکثر روزها آسمان نیز گرفته،آلوده و بی قرار است.قدم می‌زنم در کوچه پس‌کوچه‌های قدیمی اطراف خانه‌مان.ناخودآگاه به سمت کوچه‌ای می‌روم که شاید سالهاست از آن عبور نکرده‌ام.انگار من بی‌قرار و مضطرب تنم را به آن سمت می‌کشاند.کوچه‌ای که وقتی درش قدم می‌زنم، انگار زمان به عقب برمی‌گردد و خودِ هفت‌ساله‌ام را می‌بینم.این کوچه مرا پرت می‌کند به سال‌هایی که ظاهراً خیلی دور هستند، اما هنوز در وجود من نزدیک و شعله دارند.در آن کوچه قدیمی، جایی که هنوز بوی خاطرات ناب بچگی می‌دهد، مدرسه‌ام را دیدم.چیزی در دلم شروع به تپیدن کرد. حس آشنایی که زیر تمام بی‌قراری‌های بزرگسالی‌ام دفن شده بود.مدرسه با همان بافت قدیمی، درست مثل قبل پا برجا بود.در چهره‌ی درخت‌های تنومند داخل حیاطش، رد پای فرسودگی به چشم می‌خورد.چشمم را چرخاندم تا بتوانم پشت پنجره‌های خاک‌خورده‌ی کلاس‌های درس را ببینم.انگار هنوز هم صدای همهمه‌ی بچه‌ها پشت آن شیشه‌ها‌ی قدیمی و خاک خورده شنیده می‌شد؛بچه‌هایی که با اشتیاق و بی‌دغدغه لحظه‌ی حال را سر می‌کشیدند.تلاش می‌کردم خاطرات آن سال‌ها را به یاد بیاورم.خودِ هفت‌ساله‌ام را در آن مدرسه.کودکی که هنوزم در عمق قلبم احساسش می‌کنم.پرت شدم به سال‌ها قبل،به شبی که می‌خواستم برای اولین بار به مدرسه بروم.در دلم شوق زیاد همراه با دلهره داشتم.پدرم اصرار داشت زودتر بخوابم، اما تا خودِ صبح بیدار ماندم.از بچگی هر هیجانی خواب را از چشمانم می‌دزدید.صبح اولین روز مدرسه، هوا خنک بود.ترکیب بوی نم باران با زیبایی پاییز، حس زندگی می‌داد.کیف و کفشم که بوی نو بودنش من را سرشار از شادی کودکانه می‌کرد، با اشتیاق پوشیدم. وقتی به حیاط مدرسه رسیدم، کودکان سرود می‌خواندند.به بهانه‌ی ورودمان با گل رز قرمز از ما استقبال شد.گلی که هنوز زیبایی‌ و رنگ‌اش را به یاد ‌می‌آورم.فکر نمی‌کردم تمام این لحظات با این جز‌ئیات در خاطره‌ام مانده باشد.اما ظاهراً آن گل در وجودم کاشته شده بود و هنوز پر طراوت بود.در خودم غرق بودم، اما حواسم به حیاط بود.جایی که پر بود از دخترهای هم‌سن و سالم.وارد یکی از آن کلاس‌های کوچک شدیم.خانم جهان را دیدم؛ معلم کلاس اولم.زنی مهربان، با لبخندی درخشان و چشم‌هایی پر از محبت که هنوز حس و انرژی شفافش را به یاد دارم.نور ظهر از لابه‌لای دیوار‌های کوچه روی زمین پهن شده، دقیقا همان ساعتی است که سال‌ها قبل از مدرسه تعطیل می‌شدم.هنوز در آن کوچه ایستادم. در عرض چند ثانیه همان دختر هفت‌ساله شده بودم؛ ذوق و شوق و سعی‌اش در کشف دنیای جدید را در وجودش می‌دیدم.از جلوی من رد شد و با ذوق به سمت خانه می‌دوید.به نظر می‌رسد زمان هم مثل این دختر سریع می‌گذرد.در چشم به‌هم‌زدنی فصل‌ها عوض می‌شوند و تنها چیزی که می‌ماند، حسی هست که آدم در قلبش نگه می‌دارد.دوست داشتم زمان به عقب برمی‌گشت و این کودک هفت‌ساله را سخت در آغوش می‌کشیدم.از کوچه رد شد، منِ هفت‌ساله‌ام.من هنوز در کوچه ایستاده‌ام.</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 21:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوس سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-jqkenbnwknyy</link>
                <description>هم میل عجیبی به سکوت و هم میل زیادی به نوشتن دارم.هر دو قدرتمندن.دوست دارم بنویسم، اما سکوت مثل یه اقیانوس عمیقه که تو عمقش فرو می‌رم. این روزها هرکی تو یه حالیه و سعی می‌کنه خودش تسکین بده.لازم نیست انتظار زیادی از خودت داشته باشی.خودتو مقایسه کنی،خودخوری کنی...بغل کن خودتو.همین که تلاش می‌کنی، همین که روزتو شروع می‌کنی گاهی بزرگترین کار ممکنه.تو و آسیب‌ها و ترس‌هاتتو و شب زنده داری‌هاتتو و امیدهای کم‌جونتتو و دوییدن دنبال دلخوشی‌های کوچیکتتو و گلدونی که آب میدیپیاده‌رویی که توش راه میریتو با دوشی که می‌گیریبا همون سرگرمی کوچیکی که داری با همین دل خستگی، گریه های یواشکیو با تمام بلاتکلیفیلایقی....تو یک مبارز واقعی هستی امشب همین که هستی و احساسات هضم و زندگی می‌کنی کافیه.  دقیقا‌ً خود تو</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 20:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره‌های ابری</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-eb4yucve87r2</link>
                <description>داشتم به آسمان ابری نگاه می‌کردم، به ستاره‌های دوری که از بی‌نهایت سعی داشتند روشناییشون رو به رخ بکشند.احساس کردم آسمون مثل ذهن منه...ابری، مه‌آلود.گاهی وقتا قلبم پر از واژه‌ست.واژه‌ها مثل ستاره‌های پرفروغن که تو آسمون قلبم سو سو می‌زنند و می‌خوان با وجود غرق در نورشون، همه‌ی دنیامو روشن کنند.ولی امشب آسمون ابریه.ابرهایی که با تمام قوا، روشنیِ ستاره‌ها رو تو دلشون مدفون کردن.ابرها تمام تلاششونو می‌کنن که اون نورهای بی‌نهایت و ابدی، کم‌رمق و کم‌جون به نظر برسن.اما ستاره تو قلب آسمونه، تاریکی و نور، ماهیتِ آسمونه.نور همیشه راهشو پیدا می‌کنه.فرقی نداره ستاره تو یه شب ابری باشه یا یه شب مهتابی، بازم همون‌جاست.برمی‌گردم تو اتاقم.به واژه‌هایی فکر می‌کنم که تو صف انتظارن تا به کاغذِ سفیدِ روبه‌روم جون ببخشن. واژه‌هایی که بخشی از منن… اما نه امشب.شاید فردا، وقتی آسمون ذهنم صاف و مهتابی شد…</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 18:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها...</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-txma66balvex</link>
                <description>این روزها بیشتر از هر وقتی حس میکنم همه هستم.....بخشی از درد و رنج در این جغرافیای مرموزِ پر غصه و قصه.خودمو مادری می‌بینم که از استرس و ترس نمی‌تونه بشینه دور تا دور خونه با قدم‌های تند و ناپایدار راه می‌ره و به ساعتی نگاه می‌کنه که انگار اصلا نمیخواد بگذره.زمان براش بی معنی شده شاید نگران فرزندشه. شاید هزاران فکر توی سرشه اما مکانی که توش نفس می‌کشه سخاوتمندانه بهش یادآوری می‌کنه که با راه رفتن قرار نیست چیزی بگذره.چند مادر این روزها  نگرانن و چند نفرشون ممکنه با هزاران قدمی که تو خونه‌ی بی روح با نفس‌های نامنظم بر می‌دارن خیالشون راحت بشه؟خودم را جوونی می‌بینم که خسته‌ام.کرخت و بی‌حس.حس می‌کنم زورمون به گذر عمر نمی‌رسه. بی رمق و بی جون به اون نخ نازک امید چنگ زدیم.یعنی شرایط ممکنه بهتر شه؟ کسی صدای خسته مارو از عمق این بدن‌های بی رمق می‌شنوه؟ همه‌ی ما هزاران دستیم که به نخ نازک امیدواری چنگ زدیم. اما دستامون خیلی قوتی هم نداره.اون اگه نخ پاره شه یعنی شب سیاه‌تر می‌شه؟تکلیف اون یه دونه ستاره‌ای که سوسو می‌زنه چی می‌شه؟ما چشم به راهیم. می‌ترسیم از اینکه روشنایی بعد از گرگ و میش نرسه.به پاهای جوون‌های این مرز و بوم هزاران وزنه وصله.شایدم هزار سالمونه مثل این خاک.خودمونو ایران می‌بینم.پر صلابت پر حافظه خسته و رنجیده...اصیلم. فررندانم شریف‌اند. لایق بهترین‌هان نه چون مادرشونم چون واقعا هستن. احساس می‌کنم قد هزاران سال غم دارم...درد فرزندامو به دوش می‌کشم.من ایرانم و حافظه‌ی تاریخی من به عمق اقیانوسه.آسمونم آشیانه‌ی ققنوسه.همه‌ی ما مثل همیم.تنمون درد می‌کنه. بی‌خبریم انگار از این دنیا و زمان جدا افتادیم. هیچکس مثل ما مردمِ این آب و خاک نمی‌تونه حسی که تا استخونمون نفوذ کرده و بغض تو گلومونو درک کنه. ما داریم هر روز در این حال نفس می‌کشیم. تنمون هوای آلوده‌رو نفس می‌کشه.روحمون حس هم دردی و امید رو می‌بلعه.ما شجاعتی هستیم که فریاد میزنه.صدایی هستیم که مهر خاموشی خورده.ما سنگینی سینه‌ایم، بغض فروخورده‌ایم.ما بوی بارون می‌دیم اما تنمون خشک شده...یکیمون ظاهرا سرکاره و زل زده به مانیتور. یکی تو خونه کنار پنجره نشسته در حالی که حتی حوصله نداره بعد چند ساعت بلند شه و راه بره چون داره تو ذهنش زندگی می‌کنه.کسی دیگه تو ویرگول در حال نوشتنه.یکی پر از خشمه و حس می‌کنه داره تحقیر میشه و یکی.....همه ی ما این یکی هستیم. جنس درد و خشمی که حس می‌کنیم مثل همه خودمو جدا نمی‌بینم.این روزا باید برای خودمون مثل آتیش گرم باشیم.دل بسوزونیم.تو این روزای بی‌کسی هوای همو بیشتر داشته باشیم.مهربون‌تر باشیم.شاید یه لبخند نیمه جون، یه دلگرمی، یکم گوش کردن و ذره ای امید دادن  بتونه مرهمی باشه رو خستگی‌هامون.آسمون گرفته و آلوده‌اس اما ما اون پرنده هایی هستیم که دسته‌ای پرواز می‌کنن ...ما تو حسی که داریم مشترکیم. لاقل کسانی که من می‌شناسم. فقط نوشتم به سختی اما نوشتم... ما تو علاقمون به نوشتن هم مشترکیم...</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 20:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک هزاران ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-rhxx4c4j16ky</link>
                <description>این روزها...گاهی نه صدا دارم، نه واژه.نه سوژه‌ای برای نوشتن، نه انرژی‌ای برای گفتن.اما نفس می‌کشم...آروم، بی‌ادعا، در دلِ سکوتی که خودش حرف داره.بعضی دردها رو نمی‌شه نوشت. فقط می‌شه حس کرد.و من، هنوز دارم زندگی می‌کنم.به نیت روشن موندن یه نور کوچیک،تو دل شب‌های تار این دنیا.برای مردم صبور و با اصالت سرزمینم.برای خاک چندین‌هزار ساله‌ام.خاکی که از طوفان‌ها و تندبادهای زیادی، سر بلند بیرون اومده.سرزمینی که جای زخم و خیانت رو تنشه،و دوباره ققنوس‌وار از دلِ خاکستر متولد شده.برای مادرم: ایران.برای کشوری که حافظه‌ی تاریخیش به وسعت یک جهانه.برای کشوری که هزاران عاشق به خودش دیده.تو کوچه‌پس‌کوچه‌های هر شهرش، کلی آدم با نور و امید شب‌ها رو به صبح رسوندن.این خاک گیراست. پابرجاست.عمیق و اصیله.حافظه‌ی هزاران نسل رو به دوش می‌کشه.نسلی که دوام آوردن رو بلدن...سرزمین اسطوره‌های کهن،که از ازل تا ابد از این خاک محافظت کردند.و حالا، در این شبِ پرستاره،کنار پنجره با امید و ترس،نگاه می‌کنیم به آینده‌ی پیش رو،به اینکه چطور سرپا بمونیم.ما عاشق این آب و خاکیم،و در میانه‌ی درد، ایستاده‌ایم.خاکی که هر وجبش، پر از خون آدم‌هایی‌ستکه برای وطنشون جان‌فشانی کردند،و دوباره، مثل یک جوانه، از دل این خاکِ هزاران‌ساله متولد شدند.</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 19:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های دل | سیب سیبی دختر مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-uhobqxnwvjhr</link>
                <description>نقاشی سیاه قلم : سمیراساعت چهار عصر هست.امروز یکم زودتر از شرکت بیرون آمده‌امتصمیم گرفتم قسمتی از مسیر را تا خانه پیاده برگردم.البته که خسته‌ام و ذهن ناسازگارم تلاش می‌کند تا مرا منصرف کند.من زودتر از تاکسی پیاده می‌شوم تا جلوی بهانه‌های احتمالی‌اش را بگیرم.راستش تنها دلیلش پیاده‌روی نیست.مادرم دیشب هوس انبه کرده بود. می‌خواستم از میوه فروشی نزدیک محل برایش بخرم.وارد میوه فروشی شدم.مثل همیشه پر جنب جوش بود.مردم در حال سوا کردن میوه‌ها، چانه زدن و غرق در دنیای خودشان.من اما در دنیای خودم بودم و عاجزانه دنبال انبه می‌گشتم.از سمت چپ سیبی چرخ خورد به پای من برخورد کرد و ایستاد.صدای زنی را شنیدم.مادر جان گفتم با دقت سیب‌ها را سوا کنی نگاه کن چند سیب پخش زمین کردی.خم شدم. سیب‌ گلاب تازه را در دستم گرفتم.سیب‌های پخش شده مرا به سال‌های دورتر برد.زمانی که کودک بودم.با دیدن سیب یاد او افتادم.یاد پیرزنی تنها‌ی اهل گیلان...او مستاجرمان بود.در خانه قدیمی‌امان که قدمتش به نیم قرن می‌رسید.اسمم سمیرا بود و او مرا سیب سیبی دختر مامان صدا می‌کرد.نمی‌دانم چرا.شاید به این علت که با سیب《سین》 مشترک داشتم و یا شاید نزد او مانند سیب گلاب تازه‌ای بودم که حس طراوت و شوق زندگی را در وجودش بیدار می‌کرد.آن زمان نمی‌دانستم که غریبه‌ها هم می توانند مادر بزرگ باشند و به اندازه‌ی آن‌ها منبع عشق و آرامش.او پیر بود.چین و چروک‌های عمیقی در اطراف چشمانش خانه کرده بود.خطوط اطراف چشم‌هایش مانند کویری بود که هزاران سال طعم باران را نچشیده.اما در عمق چشمانش برق و آرامش عجیبی جاری بود.شوق زندگی در چشم‌های شفافش طوری بود که او را رفیق خودم می‌دانستم.حتی تفاوت سن و سال نتوانسته بود پیوند بین ما را قطع کند.به نظرم نسبت خونی بی اهمیت‌ترین چیز بود.صدایش در خانه قدیمی می‌پیچید.اغلب با فرزندانش صحبت می‌کرد و من به نوه‌های واقعی خودش گاهی حسادت می‌کردم.من او را مادر بزرگ صدا می‌کردم.آن زن خوش لهجه‌ی گیلانی هم لی لی به لالایم می‌گذاشت و مرا بد عادت می‌کرد.به گمونم متوجه شکنندگی و حساسیت درونم شده بود.هر بار که برای خرید به بیرون می‌رفت برایم هدیه‌ای می‌گرفت.زمان کودکی‌ام النگوهای پلاستیکی رنگی بسیار مورد توجه بود.مادر بزرگ برای من بیست عدد از آنها خریده بود با دقت تمام رنگ‌هایش را انتخاب کرده بود تا دنیای دخترانه‌ام را غرق در رنگ کند.مادرم گفت چرا زحمت کشید خانم جان هر بار ما را شرمنده می‌کنید.مادربزرگ اما می‌خندید و پر سر و صدا می‌گفت او هم مانند نوه‌ی خودم است.دختر به این خوبی کجا پیدا می‌شود.دست‌های پیرش را زیر چانه‌ی ظریفم می‌گذاشت.به موهای مواج و فرم دست می‌کشید و می‌گفت سیب سیبی دختر مامان.به نظرم او اولین کسی بود که طعم محبت بی‌منت و بی‌نسبت خونی را به من چشانده بود.طعمی لذیذ که هنوز در سینه‌ام گرم است.بلند شدم سیب را به طرف دختر بچه‌ای که مشتاقانه به سمتم می‌دوید گرفتم.بیا عزیزم بگیرش.مادرش گفت : مامان جان سیب را بگیرببخشید خانم بچه است دیگر.لبخندی زدم و از کودک در قلبم تشکر کردم.مرا یاد مادربزرگ انداخت.دلم خواست سیب هم بخرم سیب گلاب.در مسیر حس کردم امروز عصر از مادرم بخواهم از خانم رشتی مستاجرمان بیشتر بگوید.مادر حافظه‌ی خوبی دارد.مادربزرگ در گوشه ذهنم خاک خورده بود.حالا مشتاقانه می‌خواستم دوباره برقش بیاندازم.قبل‌تر نقاشی از پیرزنی کشیده بودم.بسیار مورد استقبال قرار گرفت.دقیقا نمیدانستم او کیست.حالا مطمئن شدم چرا آن نقاشی را انقدر دوست داشتم.او مادربزرگ بود که لبخندش در نقاشی من حک شده بود.</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 20:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های دل | مه درون</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-p9fwa16f44jb</link>
                <description>ذهنم خسته‌ست...انگار جنگلِ ذهنم در مه فکری گم شده.گاهی حس می‌کنم بین صداها، نورها  و شلوغی‌ها، خودِ واقعیمو گم کردم.اون خودِ رها، عمیق و آرومی که یک گوشه از وجودم نشسته.چسبیدن به افکار مزاحممثل کشیدن چاقو روی شیشه‌ی تمیز پنجره‌ست؛مثل دست گذاشتن رو یک زخم کهنه‌است.من دنبال خودمم...دنبال همون بی‌وزنی،همون نفسِ راحت،همون سکوتِ امن.زندگی برام این روزهادر سکون معنا پیدا می‌کنه؛در اطمینان قلبی از سلامت عزیزانم،در نوشیدن چای بعد از روزمرگی پر از تکرارِ آدم‌هادر رسیدن به منبع آرامش میان هزاران نقاب و صدابرای دنبال کردن داستان و روایت‌های من می‌تونید کانال تلگرام من را هم ببینید.https://t.me/lahzeh_negasht</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 11:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت های دل |دلش باران می‌خواست</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fslsupl4m0z0</link>
                <description>جمعه‌ها تنها دلخوشی و روز تعطیلش بود.بعدِ روزهای کاری، حس فرسودگی به او غلبه می‌کرد؛ اما با ته‌مانده سوختی که برایش مانده بود تلاش می‌کرد به زندگیش معنا بدهد.همیشه وقتی مضطرب می‌شد، عادت داشت کنار پنجره اتاقش بایستد و نفس عمیق بکشد.پنجره‌ای تمام‌قد که سال‌ها مثل یک رفیق قدیمی کنارش مانده بود؛ جایی برای فرارهای کوچک… برای فاصله گرفتن از اضطرابش و برای تماشا کردن ریتم زندگی پشت شیشه.امروز دلش می‌خواست حس کند ارزشمند است. خیلی وقت بود که دور و اطرافش از آدم‌ها خالی شده بود.با دودلی مخصوص آدم‌های وسواسی، بالاخره تصمیم گرفت.به خودش رسید.رژ پاییزی که تازه سفارش داده بود زد و به یک کافه در مرکز شهر رفت.با تردید و کمی خجالت روی صندلی نزدیک پنجره نشست.این اولین باری بود که تنها، با خودش، در چنین جایی خلوت می‌کرد.یک مهمانی تک‌نفره با چاشنی خیال…دلش باران می‌خواست.باران شاید حس‌وحال آن لحظه را برایش ارزشمندتر می‌کرد.چهره شهر خاکستری، غبارآلود و غم‌بار بود. انگار آسمان هم دلش پُر بود اما قصد باریدن نداشت.پاییز امسال، برایش شبیه یک خانم میانسال رنج‌کشیده بود که انگار نامرئی است؛گوشه‌ای کز کرده و رویش را از همه برگردانده.پاییز خانم افسرده بود.دخترک خوب می‌دانست روحیه لطیف و شکننده‌اش چقدر می‌تواند با طبیعت شارژ شود.وقتی باران می‌آمد، رؤیابافی برایش لذت‌بخش‌تر بود.قطره‌های باران مثل موهبتی بودند که لازم نبود برایشان بجنگد؛ شامل حال او هم می‌شدند.وقتی می‌بارید، در اوج ناامیدی کمی حس سرزندگی مثل خون در رگ‌هایش جاری می‌شد.در آن کافه خلوت با تم چوبی، که بوی قهوه‌اش تمام کوچه را پُر کرده بود، حس تنهایی‌اش کم‌رنگ شد.خودش بود با خیال باران و رهگذرانی که بی‌آزار از کوچه رد می‌شدند.شاید بین آن‌ها هم کسی بود که دلش باران می‌خواست.خودش را مثل بقیه می‌دید؛حتی مثل پاییز نامرئی امسال، با قلبی پُر اما ساکت.نگاهش را از پنجره برگرداند.قهوه‌اش را مزه کرد.هنوز داغ و خوش‌طعم بود.</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 20:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پله بعدی | زیستن در خانه‌ی روح</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D9%BE%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-ya1wcjds9ttd</link>
                <description>گاهی وقت‌ها حس می‌کردم خودمو زندگی نمی‌کنم، خودمو از بیرون وجودم می‌دیدم و قضاوت می‌کردم؛ از دید دیگران هزاران حس خشم، ناامیدی و قضاوت رو به خودم تحمیل می‌کردم.من خودم بودم و در عین حال نبودم.تا اینکه یک روز حس کردم چیزی درونم تکان خورد؛ انگار فهمیدم جای اشتباهی ایستاده‌ام.منِ واقعی درون خودمه. در بدنم، در تمام احساساتم، در تک‌تک نفس‌ها و تپش‌های قلبم...در این خانه‌ی مقدس روح، در این معبد زمینی، در بدنم.لحظه‌ای که حس کردم دیگه منتظر نجات از بیرون نیستم، ناگهان خودم شدم پناهِ خودم.در بدنم جاری شدم و نفس کشیدم. به خودم، به زنانگی‌ام، به انرژی عشق و شفای درونم برگشتم.حالا از دید بقیه به خودم نگاه نمی‌کنم. منم که مرکز جهانم.منبع تو وجودمه، خدا درونمه.من زنم و زنانگی لطیفِ پر از احساسمو با تمام بدنم زیست می‌کنم.من از دریچه‌ی شور و شوق خودم به دنیا نگاه می‌کنم.دنیا درون چشم‌های منه، بوی بارون عطر تنمه، دیدن زیبایی‌ها بخشی از زیبایی خودمه.خدا مثل خون تو رگ‌های من جاریه و زنانگیم مثل یک اثر فاخر هنری می‌درخشه.احساساتمو مثل آب درون رودخانه‌ی جاری می‌بینم؛ گذرا و در جریان...برای شفا و التیام، به منبع نورِ درونم پناه می‌برم.نور، درون ماست.من نوری که به سمت همه می‌تابوندم، این‌بار به سمت خودم، به تکه‌های کم‌نورِ  وجودم می‌تابونم‌.</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 17:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های دل | هدیه‌ای از جنس کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Samira_moghimpour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-h34gb45gvskr</link>
                <description>همیشه موقع هدیه دادن به آن دختر کوچولوی دلبر، خودش هم سرشار از یک ذوق کودکانه می‌شد.دو روز دیگر تولد برادرزاده‌اش بود و این‌بار هم برای خرید کادو سرشار از شوق بود.قبل از به دنیا آمدن این برادرزاده‌ی زیبا، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد تا این حد دوستش داشته باشد.آن کوچولو برایش تجسم شادی و منبع انرژی بود.چشم‌هایش مثل دو تیله‌ی شفاف، مستقیم به منبع الهی وصل بودند.یک جورهایی انگار وجود شفاف و کودکانه‌ی خودش را در آن کودک می‌دید. هر وقت کنارش می‌نشست، فارغ از زمان و مکان، در لحظه غرق می‌شد.مطمئن بود آن کوچولو عمیقاً به‌خاطر خودش دوستش دارد، بی‌هیچ قید و شرطی.دلش می‌خواست برایش یک عروسک بخرد؛ رفیقی کوچک و نرم.دوست داشت لذتی را که خودش تجربه کرده بود، با او شریک شود.در کودکی عروسکی داشت که اسمش را «توتو» گذاشته بود.توتو یک فیل سبز بزرگ و نرم بود؛ بهترین رفیقش.با او حرف می‌زد و دنیای قشنگ کودکانه‌اش را با او شریک می‌شد. حتی وقتی نمی‌توانست با دیگران ارتباط بگیرد، هنوز توتو را داشت.ظاهراً فقط یک عروسک ساده بود، اما بعدها، هر وقت فیل عروسکی می‌دید، یاد توتو می‌افتاد.در ذهنش هنوز هم توتو روی طاقچه‌ی اتاقش نشسته بود و لبخند می‌زد.از یک جایی به بعد دیگر توتو را نداشت. نمی‌دانست سرنوشت آن عروسک میان خاطرات کودکی‌اش چه شد.حالا می‌خواست هم آن خاطره‌ی زیبا و هم توتویِ عزیز را به این موجود کوچولویی که عاشقش بود، منتقل کند.وارد یک مغازه‌ی کوچک شد؛ مغازه پر از اسباب‌بازی‌های رنگارنگ بود.خانم خوش‌رو و میانسالی، فروشنده بود.با لبخند پرسید: «دنبال چی می‌گردید؟»حضور زن، حس خوبی به او داد؛ انگار کودک درون آن زن هم مشتاق و سرزنده، میان عروسک‌ها بازی می‌کرد.گفت: «یه فیل می‌خوام. اگه سبز باشه که چه بهتر.»زن خندید:«چه سلیقه‌ی خاصی دارید! کمتر کسی دنبال فیل میاد، اون هم سبز. معلومه صاحب هدیه براتون خیلی ارزشمنده و پشت انتخاب‌تون یه فکر هست.»دختر لبخند زد:«آره… البته اگه سبز هم نبود مهم نیست. فیل طوسی هم قشنگه.»فروشنده گفت:«راستش فیل سبز نداریم. همین فیل طوسی انتخاب خوبیه—حداقل هنوز فیله! تازه، می‌دونی که فیل‌ها احساسات خیلی قوی دارن؟ حتی برای از دست دادن دوست‌هاشون عزاداری می‌کنن.»تشکر کرد و با توتوی جدید از مغازه بیرون آمد.در دلش احساس خوبی داشت.کودک درونش دوباره توتوی عزیزش را به دست آورده بود.حالا می‌خواست این فیل را، با تمام قصه‌های قشنگ پشتش، به برادرزاده‌ی نازنینش هدیه بدهد.🐘</description>
                <category>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</category>
                <author>سمیرا مقیم‌پور بیژنی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 22:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>