<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ــــثَــــ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sanacai</link>
        <description>بگذار دوام آوردن هنر تو باشد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:58:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/809866/avatar/ScH39A.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ــــثَــــ</title>
            <link>https://virgool.io/@Sanacai</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanacai/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-djnrugi7tgtb</link>
                <description>همیشه با ترس هام جنگ داشتمهمیشه ترسم یک قدم جلو تر از من بودهمیشه به خاطر ترس از تجربه چیزهای جدید محروم بودمبا خودم میگفتم اگه نشد چی؟ اگه بد شد چی؟چی بود که عین خوره افتاده بود به جونم؟نمیخواستم بعد از چند سال از اینکه نرفتم سراغ علاقه هام پشیمون باشمدیگه خسته شده بودم یکبار برای همیشه دلمو زدم به دریا و رفتم جلوبه خودم گفتم هرچی شد شد من فقط میرم سمت چیزی که علاقه دارمرفتم جرعت به خرج دادم و حرف هیچکسو گوش ندادم ایندفعه کسی پشتم نبود فقط خودم بودم و مسیری که انتخاب کردممن بودم و دنیای جدیدمالان یکسال گذشته از روزایی که دلهره داشتم و و شب و روز نداشتمخواستم بگم خوشحالم از مسیری که انتخاب کردم :)خوشحالم از اینکه ریسک کردم و خداروشکر میکنم بابت جایگاهم...----_اگر سقوط کردم چی؟+عزیز من ، اگر پرواز کردی چی؟</description>
                <category>ــــثَــــ</category>
                <author>ــــثَــــ</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 21:33:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanacai/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-fc58v2aehvhl</link>
                <description>ساعت چهار بود راه افتادم به سمت سر کار تا که تا چهارو نیم برسم هنزفری رو گذاشتم توی گوشم گفتم بزار اینبار به جای آهنگ یه پادکست پلی کنم رسیدم به ایستگاه اتوبوس از شانسم همون لحظه اتوبوس هم رسید سوارشدم پادکست داشت درباره تنهایی حرف میزد . نگاه میکردم به آدما به خیابونا کارت اتوبوسمو در آوردم ذوق داشتم اولین تجربه های تنهایی رفتن و مستقل شدن رو داشتم تجربه میکردم . رسیدم . حالا باید این یه خیابونو پیاده میرفتم به آدما نگاه میکردم به درختا به آسمون... امروز بی انرژی بودم بیخودی رسیدم سر کار سرم درد میکرد دیروزم سرم درد میکرد گفتم شاید به خاطر اینه که زود از خواب بیدار شدم اما ربطی نداشت امروزم تا لنگ ظهر خوابیده بودم اما سرم درد میکرد سر درد بیخودی :)تا لنگ ظهر خواب بودم اما بازم خوابم میومد میگن خواب , خواب میاره راست میگن . سیستم کنارم امروز انگار با من لجش گرفته بود یه صدای بووووق از خودش در میاورد دلم میخواست با پا بزنم خوردش کنم . قهوه خوردم سر دردم خوب نشد لجم گرفته بود روزایی که انرژی ندارم لجم میگرفت از خودم . تقویم رو نگاه کردم امروز نوزدهم بود یعنی علی الحساب 11 روز دیگه حقوق میگرفتم با خودم گفتم حالا که چی مثلا حقوق بگیری چیکار کنی؟ بعدم دستمو گاز گرفتم گفتم کفر نگو خیلیا همینشم ندارن . ای گندش بزنن ادمی زاد رو هرچی نداره دلش میخواد داشته باشه وقتی ام به دستش میاره براش عادی میشه و میره افسوس میخوره برای چیزای دیگه ای که نداره -_- ساعتم که نمیگذره...  چرا اینطوری شدم امروز :| سرم سنگینه دلم میخواد مغزمو در بیارم بزارم رو میز بگم برو یه دوری بزن یه هوایی بخور بعد برگرد .گفتم بیام یکم بیخودی غر بزنم بلکه خالی شم . خلاصه که امروز روزم نبود تا درودی دیگر بدرود :|</description>
                <category>ــــثَــــ</category>
                <author>ــــثَــــ</author>
                <pubDate>Tue, 09 Nov 2021 20:34:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غـمـشـاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanacai/%D8%BA%D9%80%D9%85%D9%80%D8%B4%D9%80%D8%A7%D8%AF-avmovf4opwxy</link>
                <description>از صبح که از خواب بیدار میشدم میخواستم روز شادی رو داشته باشم (با اینکه صبح ها بداخلاق ترین آدم جهانم و به زمین و زمان فحش میدم). بیدار که میشدم میذاشتم یکم ویندوزم بالا بیاد بعد میرفتم سراغش . اینطرف و بگرد اونطرفو بگرد نبود که نبود . شنیده بودم که منتظر روز خوب و شاد نباش روز خوب و شاد رو خودت باید بسازی ؛ سعی کردم بسازمش دیدم این اونی نیست که من میخوام خیلی فیکه یعنی فکر میکنم حالم خوبه ها فکر میکنم خوشحالم اما نبودم... . هرچی بیشتر میرفتم سراغش بیشتر ازم دور میشددور که میشد هیچی تازه حالم از قبلم خراب تر میشد . دیدم انگار خوشحالی به ما نیومده ولش کردم به امون خدا گفتم بزار خودش بیاد سراغم . دیدی یه سریا رو زیادی تحویل میگیری خودشونو برات میگیرن ؟ منم دیگه محلش نذاشتم . دیدم جاهایی که اصلا حواسم نیست میاد سراغم خودشو تو دلم جا میکنه بعدم میره دنبال کارش ... . دیگه منتظرش نموندم فهمیدم خودش میدونه کی بیاد اصلا فهمیدم خوشحالی با اون که من فکر میکردم فرق داره . من زمانی خوشحالم که قلبم آروم باشه :)خوشحالی یک وقتایی بهم سر میزد حالمو خوب میکرد بعدم میرفت اما غمم همیشه کنارم بود هیچوقت ازم جدا نمیشد گوشه قلبم خونه کرده بود  من به خاطر این همش دنبال شادی و خوشحالی بودم که از این غمم رها بشم . نمیدونستم این غم رفتنی نیست اصلا نمیدونستم که این غم چقدر میتونه خوب باشه حتی این غم یک وقتایی بیشتر از خوشحالی قلبمو آروم میکرد  آرومه آروم انگار رامم میکرد . خلاصه که دیگه ازش فرار نکردم گذاشتم همون گوشه دلم بمونه باهاش دوست شدم یه جورایی .به قول سهراب : دیگران را هم غم هست به دل، غم من ، لیک، غمی غمناک است.کاش شادی را درنیندازیم با غم. شادی ، عدم غم نیست ؛ شادی &quot;کنار آمدن با غم است.پ.ن1کلا یه پارادوکس عجیبی همیشه باهامه =)پ.ن2شما از غم و شادی هاتون برام بگید...</description>
                <category>ــــثَــــ</category>
                <author>ــــثَــــ</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 18:02:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز یک پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanacai/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-hbsueaaavrug</link>
                <description>و چه ظلم بزرگیست زندانی کردن...پرنده ای که از زمان جوجه گی اش فقط قفس را دیده  نمیداند که جهانی بزرگتر از قفس در انتظار اوست ، نمیداند بال هایی برای پرواز دارد که میتواند آن ها را باز کند و حس رهایی در آسمان را تجربه کند و به اوج برسد...او فقط قفس را دیده و حتی نمیداند که زندانی شده است . آزادی را از او گرفته اند و از او انتظار دارند مثل یک بلبل برایشان آواز بخواند غافل از اینکه آن پرنده به یک کلاغ سیاهی تبدیل شده است که همه را از خود فراری میدهد و حتی میخواهد از خودش هم فرار کند... هر روزی که میگذرد خیال پرواز برای او بزرگ تر میشود . او میخواهد نجات پیدا کند از این زندانی که برایش ساخته اند و خبر نداشته... زندان اما همانند خیال آزادی اش بزرگ است و رهایی از آن سخت... صدای قار قار کردنش برای آزادی بلند است و گوش همه را میخراشاند اما او دست از این تلاش و فریاد برنمیدارد .اما این قار قار کردن ها و بال بال زدن ها بی نتیجه نمی ماند پرنده پرواز میکند ، رهایی را تجربه میکند و به اوج میرسد چرا که رسالت پرنده پرواز کردن است .^آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن                 اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکنحرف از هیاهو کم بزن از آشتی‌ها دم بزن             از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکنخود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان     تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکنبر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بکش          زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکنتصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی                از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکنخالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید                        پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن« مهدی جوینی »</description>
                <category>ــــثَــــ</category>
                <author>ــــثَــــ</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 20:18:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanacai/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-ipsvacvoxy0o</link>
                <description>آدم ها از اول اشتباه به دنیا نمیان...مشکل اینجاست که آدم ها اشتباه تربیت میشن و اشتباه بزرگ میشن !مشکل اینجاست آدم ها با کسایی که نباید , یعنی آدم های اشتباه آشنا میشنمشکل اینجاست آدم ها وقتشونو به اشتباه میگذرونن حرفای اشتباه میزنن , کارهای اشتباه میکنن...آدم ها حتی گاهی اشتباه عاشق میشنو وای به حال کسایی که اشتباهی برن زیر یک سقف...آنوقت تمام عمر اشتباهی زندگی میکننو زمانی میفهمند که دیگر فرصت و زمانی برای جبران یک زندگی #اشتباه وجود ندارد :)</description>
                <category>ــــثَــــ</category>
                <author>ــــثَــــ</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 18:24:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanacai/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-dnc1i7rqpagh</link>
                <description>محرک های صوتی , کلماتی که در هوا رها شده را به گوشم می رسانند . کلمات به گوشم برخورد میکند , مغزم متوجه کلمات می شود .موهای بدنم سیخ میشوند , تمام سلول های بدنم منقبض میشوند و قلبم... بوممم میترکد و هزار تکه می شود .انگار چیزی از نوک انگشتان پاهایم آرام آرام بالا می آید و همچون نهنگی که در یک لیوان آب گیر کرده در گلویم می ایستد .تمامی این اتفاق ها در یک ثانیه اتفاق می افتد و بدنم همچون دلقکی بر روی صحنه قهقه میزند...خودم را به گوشه ای میکشانم تا دیگر کسی آن چهره مسخره را با آن خنده های مصنوعی نبیندنهنگ به گلویم فشار می آورد و من مدام آب دهانم را قورت میدهم تا پایین بروداو اما بزرگتر از این حرفاست...از کلنجار رفتن با نهنگ دست بر میدارم و اجازه میدهم اشک هایم سرازیر شوندیک قطره , دو قطره , سه قطره...  کافی است ! حالا به جنگ آن قطره های کوچک مرواریدی می روم ...محوشان میکنم نباید اثری از آن ها بماند . و در حالی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده از اتاق بیرون می آیمو ادامه میدهم....</description>
                <category>ــــثَــــ</category>
                <author>ــــثَــــ</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 23:36:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>