<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک مهندس معمولی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sanam1981</link>
        <description>من یک نفر معمولی هستم که همه چیزش متوسط و هیچ با این معمولی بودن سر جنگ ندارد....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:51:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/69089/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک مهندس معمولی</title>
            <link>https://virgool.io/@Sanam1981</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بچه‌دار شدن؟ هرگز!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-rfluer9zivii</link>
                <description>کودکی که به دنیا نمی‌آورمبرای چه ما که خودمان در این مملکت اضافه انگاشته می‌شویم باید بچه به دنیا بیاوریم؟برای اینکه حسرت چیزهایی که نداریم را به دل او که بسیار دوستش خواهیم داشت نیز بگذاریم؟چیزهایی مثل آزادی، اینترنت، آب و هوای تمیز ، حق شهروندی و هر آنچیزی که به نظر مردم بقیه دنیا کاملا بدیهی و موجه است!نه من هرگز اینقدر احمق نیستم که موجودی را بزایم و بعد درد و حسرت کشیدنش را تماشا کنم....فکر میکنم زنان مملکت خوب میفهمند در زندان دسته‌جمعی نباید موجود بی‌گناه دیگری را نیز اسیر کرد...مردان اما بیشتر جنبه مادی موضوع را می‌بینند که خب همان هم فعلا بد نیست....به امید روزی که مردان مملکت نیز به زندانی بودن خودشان آگاهی پیدا کنند...</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 18:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qs2yirwve179</link>
                <description>بازار سبز ماکومن فکر میکنم مبتلا به این ویروس کرونا شده ام خستگی، سرفه خشک و تنگی نفس... اما جرات گفتن و رفتن به بیمارستان را ندارم. ما مجبوریم که به شرکت برویم وگرنه باید مرخصی بگیریم و من نمیخواهم مرخصی بگیرم.  فکر میکنم چرا باید نگران بقیه باشم چرا باید به پدر و مادرهای پیرشان فکر کنم.  چقدر مهم است که همکارم حامله است یا بیماری زمینه ای دارد یا سیگاریست یا اصلن ایمنی بدنش پایین است؟؟!! من با یک اسلحه میروم شرکت آنها میبینند که سرفه میکنم اما جدی نمی گیرند!!! می‌گویند اینقدرها مهم نیست این مریضی جدید، من هم می خندم میدانم که مهم نیست! آنها میگویند آمار مرگ و میر ۲درصد است من می خندم میگویم درست میگویید!! دلم برای معمار تنگ شده... همیشه با پوزخند میگفت شما درست میگویی!! من میدانستم که میگوید دیگر بحث را تمام کن، چیزی نمی گفتم... معمار حالا چهار ماه است که در زندان است، در کتابخانه زندان کار میکند و فکر میکنم که او هم مبتلا شود چاق است و کمی مسن حدود پنجاه و خورده ای.... </description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 18:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر باکو ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88-%DB%B2-eapeq6r04v98</link>
                <description>مجسمه زن .... هیچ کس آنجا  جلویش خم و راست نمیشدآیا باکو شهریست گرفتار فست مدرنیته؟من متخصص امور شهری نیستم متخصص امور مدرن بودن هم نیستم اما از آنجایی که در بعضی شهرها به سر برده ام که گاهی راه رفتن در آنها اضطراب آور است میتوانم این مقایسه را از دید یک سفر رو عادی که عاشق گشت و گذار شهریست انجام دهم من در خیابانهایی بوده ام که دوست ندارم دوباره به آنها بازگردم نمیدانم این آدمهای آن خیابان هستند یا ساختمانهایش که هول و اضطراب می آفرینند و همینکه آدم آنجاها راه میرود فکر میکند دیگر چیزی وجود ندارد کاش ادامه  ندهم.خوب باکو اینطور نبود یعنی همه خیابانهایش اینطور نبود دبی طاقت فرسا بود و استانبول قابل تحمل تفلیس دلپذیر بود و مثلن آنتپ دوست داشتنی... حالا متر و معیار من دستتان آمده من دیاربکیر و آنتپ را از استانبول بیشتر میپسندم همانطور که باکو را از دبی بیشتر... در باکو چیزی جریان داشت یک چیزی که به روانت سرمکشید چیزی که از چشمانت میگذشت کمی دورتر میبردت... در باکو فکر نمیکردی که فقط این رستورانها و کافه ها از زمین سبز شده اند، خوب سبز شده اند اما مجسمه ها چه؟ آنها را یک نفر طراحی کرده یک نفر درست کرده آنها را عده ای خواسته اند حتی اگر برای ظاهرپسندی باشند مجسمه های کتابخانه ملی مجسمه هایی که در میدانها در جاده ساحلی و حتی در مرکز حیدر علی اف نمایش داده میشوند... یک اثر بزرگ سورئال مرکز حیدر علی افهمینطور نقاشیها همه آن چهره ها که شبیه نظامی بودند همه آنهایی که به فارسی حرف میزدند.یک مجسمه سورئال دیگر در مرکز حیدر علی افتمیزی شهر مهم است دکوراسیون شهری آن چیزی که تشویق به خشونت نمیکند آن چیزی که ما نداریم و فکر میکنیم که لازم نیست و به آن برچسب تازه به دوران رسیدگی میزنیم... ونیز کوچکمیدانم که سفر به باکو سفر به اروپا نیست میدانم که خیلی خفنها به اروپا میروند و میدانم که با کسی مسابقه خفن بودن ندارم میفهمم که به هر جا میروم حتی در صد کیلومتری تهران وظیفه ام خوب دیدن است نه خوب در عکس افتادن نه کلیپ ساختن نه در دل دیگران آه و حسرت به وجود آوردن.یک کار مهم دیگری که کردیم در باکو شربتهای اصل و خوشمزه خوردیم از شربتهای گلاب خارجی و البته کوکتلهای دلچسب مثل موهیتو... شربت گلاب خارجکینگران نبودیم که قضاوت شویم میدانستیم که خوردنش ممنوع نیست و نخوردنش مزیتی ندارد نوشیدیم و توصیه میکنم که بنوشید گول این بساط عرق سگی ایرانیها را نخورید مست شدن در دنیا همیشه با اعمال شاقه و زهر ماری و ترس از کور شدن همراه نیست میشود با نوشیدنیهای خوب در حالی که به نوازندگی یک خانم زیبا گوش میدهید که برایتان لبخند میزند در اوج امنیت مست کنید و هیچ کسی محدودتان نکند نه با نگاه و اشاره نه با دین و قانون...نوازندگان خیابانی کنار مجسمه</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 13:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر باکو ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88-%DB%B1-vfzit4m0gytr</link>
                <description>یک حجم مبهمی بعد از سفر باقیمانده. من سعی میکنم کمی شکلش دهم، پس درباره اش مینویسم. در سفر ما هیچ کار خاصی نکردیم فقط راه رفتیم و نگاه کردیم فقط نوشیدیم و مست شدیم... اما من سعی کردم حسی، برداشتی یا شاید فهمی از آذربایجانیهای باکو جمع کنم. به ترکیه به تبریز به اردبیل و ارومیه سفر کرده ام به شهرهای ترک نشین یا به قول خودشان آذری رفته ام هیچ هایک هم کرده ام هاست هم گرفته ام گرچه آدم که هاست میگیرد دیگر چیز خصوصی توی سفر برایش باقی نمیماند و حتی آزادی رفت و آمدش را هم تا حدی از دست میدهد اما بهترین راه هست برای شناختن مردم برای وارد شدن به خانه هایشان و درک روابطشان... یعنی اگر میخواهید در این زمانه هیاهوی خبر و دروغ و بازارگرمی همه چیز و فروش همه کار بفهمید مردم چطورند و چه میخواهند و واقعا چطور زندگی میکنند هیچ هایک کنید و هاست بگیرید یعنی مجانی همراهیشان کنید و مهمان خانه شان شوید شما در عوضِ سرعت ، آرامش ، اختیار و حوزه خصوصیتان از حال مردمان به خوبی آگاه میشوید... ممکن که است که اصلن اینها را نخواهید و همان خوشی سفر و استراحت معمول برایتان کافی باشد پس یک تور بگیرید و با هواپیما بروید ، بخورید بنوشید و البته خرید کنید همان چیزی که میلیونها نفر از سفر انتظار دارند و این البته نه خوب است نه بد فقط خیلی همینجوری زندگی گذراندن است و بعد هم تکراری شدن سفر و معمولی شدن آن روزهایی که در خانه نیستید.... برای ما باکو اینطور گذشت حالا که فکر میکنم نه خستگی برطرف شد نه هیجان نه.... اصلن یک مدتیست زندگی خیلی یکجور و یکنواخت شده آدم حتی فرصت فکر کردن به هیجان و تجربه جدید را ندارد البته میدانم که هیجان هم دیگر مبتذل و بیهوده است چون همه چیزهای مهم عالم کشف شده اند و همه سرزمینها به وسیله دیگران بارها وبارها رفته شده اند....من فکر میکنم که میشود درون این همه ابتذال و بدبختی فرهنگی یک راهی پیدا کرد وقتی ما نمیتوانیم سوار کشتی شویم و به چین و ماچین برویم وقتی نمیتوانیم دوردستهای هندوستان و یا فلان جزیره آفریقایی را سیر و سیاحت بکنیم وقتی نمشود از آذربایجان دورتر رفت وقتی بیشتر از پنج شش روز وقت نداریم وقتی هوا سرد است و آنقدر شرشر باران روی سرت خراب میشود که راه پس و پیش نداری چه رسد به کوه و آتشگاه و ... وقتی باید با دو نفر دیگر باشی و آن دو نفر دیگر هم بسیار مشتاق مکانهای خوب بک گراند عکس هستند وقتی یکی از اهداف سفرشان مست کردن با مشروب خوب و بعدش تا خرخره خوردن از غذای خوب است... آیا محکومی که در این ابتذال دست و پا بزنی؟ میتوانی نروی میتوانی بمانی و باز هر روز بیایی سر کار و یواشکی کتاب بخوانی : سفرنامه حاج سیاح یا زندگینامه و نامه های داروین. و پولت هر روز بی ارزشتر شود بلیط هواپیما گرانتر هتلها گرانتر و همه چیز برسد به شلوغی و ازدحام شب عید و تعطیلات مضحک و اجباری سیزده روزه... بعد از شدت روزمرگی بالا بیاوری و به خودت بگویی اما سفر مبتذل و معمولی نمیروم.... من فکر میکنم باید راهی در این روزمرگی در این سفرهای مبتذل و روانکش (به ضمه کاف) پیدا کنم من باید به یک شکل در عین تکرار و معمولی بودن، خودم باشم و تصمیم بگیرم یا سعی کنم که تصمیم بگیرم....پینوشت: ما سه نفر با هواپیمایی آذربایجان سفر کردیم و یک هتل چهار ستاره در منطقه توریستی باکو گرفتیم با پول غذا حدود ۴ میلیون تومن. برایمان تمام شد. </description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 11:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز اوکراین</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86-z6dcheqwdel1</link>
                <description>یه جور دیگه هم میشه به قضیه نگاه کرد جوری که ما از مدرسه و صدا و سیمای ملی تحلیل خبر رو یاد گرفتیم:ایرانیها به پایگاه های آمریکایی حمله کردند و کسی رو نکشتند ولی واسه اینکه این شاهکار رو بپوشونند و خیلی خبرش پخش نشه یه هواپیمای خودی رو مخصوصن زدند که همه حواسشون به اون پرت بشه.... خیلی تحلیل ایرانی طوری بود ولی خوب همش به ما اینجوری نگاه کردن رو یاد دادند بدون شاهد و مدرک و از سر لجبازی!!!!پینوشت: تا حالا یکدونه فیلم سقوط هواپیما رو هم نگاه نکردم....</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 00:46:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برقصم یا چی!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DB%8C-zldxqsvgjzsi</link>
                <description>من راستش نمتونم نظرم رو درباره رقصیدن بگم یعنی نظرم خیلی سرراست نیست!!!در مورد خیلی چیزها نظرم سرراست نیست نظر سرراست رو فقط میشه تو کار مهندسی داد وگرنه به نظرم نه فیزیک نه زیست شناسی و نه هنر و علوم انسانی تو هیچ کدوم نمیشه نظر مشخص داد البته این واسه منه که همیشه یه چیزی تا حدودی برام درسته، تاحدودی قابل تحمله و تاحدودی قابل اجرا ... رقص تو محدوده هنر میشه و علوم اجتماعی البته اونهاییش که توی جمع انجام میشهاگه یه جمع غریبه باشه خیلی باهاش راحترم مثلن خیلی راحت تو خیابون های دیاربکیر رقصیدم کلن خوب بود جای غریب، آدمهای ناشناس و کلن همه چیز عجیب و جدید بود شب عید هم بود عید نوروز....تو عروسی ها جمعهای دیگه هم وقتی تاریک بشه راحتترم مخصوصن وقتی بقیه مست باشند خیلی بهتره دیگه قرار نباشه اونها رو ببینم ولی تو فامیل و آشنا نه مثلن تو جشن شرکت پارسال بیشتر رقصیدم امسال دیگه حوصلم نشد ولی خوب رییسمون اومد گفت برقصید یه دو سه ساعتی همه شاد بودند به نظرم الکی... موضوع همینه همین الکی بودن شادی همین خندیدن بی خودیه یعنیواقعن نمیفهمم در حالت عادی و سر عقل که هستیم دلیل نداره خوشحال باشیم و پایکوبی کنیم مخصوصن با آدمهایی که میشناسیم چرا باید خوشحال باشیمالبته مثل همیشه به خودم میگم نه به تو چون شاید تو آدمهایی رو بشناسی که حق داشته باشی از شناختنشون سر و دست از هم نشناسیمن تو دیار بکیر خیلی خوشحال بودم اصلن اون سفر هفده روزه به ترکیه خیلی برام شگفت انگیز و جالب بودولی واقعن تو حالت عادی در این جمعها وعروسی ها وجشنها به نظرم هیچ خوشحال نمیشه شد ...رقصیدن که اصلن مگر یه مشروبی زده باشم که تو جمع خانوادگی نمیشه واسه همین همیشه حوصلم سر رفته و نمیفهمم چرا آدمها توعروسی یکی دیگه باید اینقدر خوشحال و اینقدر متفاوت رفتار کنند!!!؟</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 14:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-jy8wqfeifqgw</link>
                <description>ساعت قدیمی فرانسوی و مجسمه امروز اومدم موزه زمان یه خونه خوشگل تو زعفرانیه هست تنها هستم اصلن حوصلم نشد به کسی بگم ترجیح میدم جاهای اینجوری رو تنهایی برم فکر میکنم تنهایی آدم رو میگیره یه تاثیر مخدری داره روی مغز انگار وقتی چند روز تنها هستم دلم میخواد ادامه پیدا کنه یه خورده ترسناکه ولی بیشتر یه لذت توش هست که موقع با بقیه بودن حسرتشرو میخورم من هنوز در چهل سالگی نفهمیدم همنشینی با بقیه چه رازی داره که اینهمه آدم دنبالش هستند!!! (همه میزها دو نفر به بالا هستند) هنوز تنها تو کافه نشستن و بقیه رو نگاه کردن برام یه تفریحه.... قبلن یه خورده خجالت میکشیدم حس میکردم نشونه بدیه تنها قهوه خوردن و دود کردن حالا نه این چند سال دیگه بهم اعتماد به نفس داده‌.‌‌.. مزیت کافه امروز اینه که خیلی بزرگه هیاهوی بقیه تبدیل به زمزمه شده تو موسیقی گم.... جالبه که دیگه آشنا شدن با یه آدم جدید هیجان انگیز نیست این هم حتمن از نعمتهای چهل سالگیه</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 17:08:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خوابگاهیها ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%87%D8%A7-%DB%B3-uaik7suelkie</link>
                <description>کوی دانشگاه تهران فاطمیهولی این سختگیریهای کور و بی دلیل این جهنم بی هدف همه را میسوزاند من با دیدن زندگی همه دوستانی که در خوابگاه داشتم همه آنها که عروسی کردند طلاق گرفتند مجرد ماندند یا هر طور دیگری که زندگی می گذرانند به این نتیجه رسیدم که اینها این جمعیت درس خوان باهوش از همه آن دوران لذت تاریک یک چیز خوب یاد گرفتند که اینقدر کم بچه بیاورند که برای دانشگاه رفتنشان توان مالی گرفتن خانه را داشته باشند هنوز یادم هست که آنروزها فکر میکردیم چطور پدر و مادری حاضر میشه بچه اش رو بفرسته خوابگاه من که حتمن براش خونه میگیرم... من البته فکر بچه آوردن را خیلی زود دور انداختم ولی هنوز نمیدانم این چه سیستمی است که نابغه هایش را به طور کلان تحقیر و تهدید میکند انگار که خلافی دارند که در شهر خودشان دانشگاه نمیروند.</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 10:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خوابگاهیها ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%87%D8%A7-%DB%B2-cuq2gce0hpyc</link>
                <description>مردها و مردسالارها خیلی قلقلکشان میشود که چطور میتوان از این دخترها زهر چشمی گرفت که این طعم آزادی نصفه نیمه برایشان تلخ و تند و آزاردهنده باشد... تمام قوا راه می افتند دنبال پیدا کردن روشهای سادیسمی آزار دانشجو.... اتاقهای شلوغ یخچال خراب حمامهای کثیف دستشوییهایی بد بو و چندش آور مستخدمان زن اخمو و طلبکار مستخدمان مرد حیض کارکنان خشن مقررات سخت و غیرمنطقی حتی غیر منطقی تر از مقررات بیهوده خانه پدری بعد میبینند هنوز هم این نفله ها جان دارند و درس میخوانند و نمره می آورند و به طور وحشتناکی احساس شادی و رهایی میکنند پس میروند سراغ غذاهای زهرماری و مرغ مانده و گوشت یخزده را بدون فریزر نگه داری میکنند کبفیت بد غدا و مسمومیت هم یک روش آزار –جسمی و روانی دانشجوست... فکر میکنم در این مورد و چند مورد دیگر وضعیت موجود خوابگاهی دختر و پسر یکی است ولی فکر نکنم مقررات رفت و آمد و معاشرت برای پسرها هم اینطور باشد مثلن نمیدانم آیا به زیرپوش و شرت و شلوارک پوشیدن آنها در اتاق و بغل دست هم خوابیدنشان گیر میدهند؟؟؟ آیا آنها هم مجبورند در محوطه با لباس کامل بیرونی بیایند بگیرید شلوار و بلوز و  دمپایی!!؟؟ من خودم در خوابگاه میدیدم چطور سخت گیری میکنند و حتی تلفن ما هم کنترل میشد و میدیدم چطور تهدید میکنند و میدیدم که چطور دانشجویان خلاق راه در رو پیدا میکنند ولی آن راه در رو ها هزینه داشت کمترینش آن حس بی پناهی و ناامیدی بود آن سرخوردگی و ضد اجتماع شدن که البته بعضیها مداوایش میکردند و بعضی ها تا آخر عمر درگیرش هستند این قشر تحصیل کرده توسری خورده چطور میتواند آن نقش والای مادری را که به گرده اش میگذارند تاب بیاورد؟؟ بعضیها با جریان زندگی قانونی همسو بودند فقط گاهی شاید با ناهمسویان همراهی میکردند و بعضی که اکثریت بودند نه همسوی کامل و نه مخالف کامل یک چیزی شده بودند آن وسط که به هر وری میرفتند پایش می افتاد سیگار میکشیدند پارتی میرفتند مشروب هم میخوردند ... نبود هم باکیشان نبود آخر همیشه خیلی مخالفهایی بودند که بساط را جور میکردند همان ها که همیشه ساز مخالفت میزنند....</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 10:05:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خوابگاهیها ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%87%D8%A7-%DB%B1-ix4gvcrnds1k</link>
                <description>خوابگاه دخترانه دانشگاه علامهشانزدهم آذر امسال بین عکسها و گزارشهای اعتراضی که دیدم دو سه عکسی برایم بسیار جالب بود البته شاید سالهای قبل هم دخترها به وضعیت خوابگاهها اعتراض میکردند یا صدایش در نمی آمد یا اینقدر منعکس نمیشد که عکسش به دست من هم برسد. من حدود هفت سالی خوابگاه زندگی کردم کوی دانشگاه و بعد هم خوابگاه شهید باهنر کرمان. خلاصه بگویم حالا میفهمم چرا اینقدر به این دختران دانشجو سخت میگیرند این دخترانی که سطح هوشی خوبی هم دارند چون اغلب از شهرهای دور با امکانات کم دانشگاه یک شهر بزرگتر قبول شده اند خوب ساکنین همان شهر بزرگ با همه امکانات آموزشی که نمیتوانند خوابگاه بگیرند دانشگاه برای آنها جایی کمی بزرگتر از دبیرستان و مختلط است فقط... ولی برای بچه های خوابگاهی دانشگاه رفتن خیلی فرق دارد هم پسرها و هم دخترها و البته فرقی که برای دخترها هست همان قدرت تصمیم گیری و انتخاب است که برای مدت محدودی بین خانه پدری نظارت آن و خانه شوهر و نظارت او به خودشان تفویض میشود. قدرت انتخاب اینکه چه بپوشند (البته تا حدودی) چه بخورند (باز هم تا حدودی) و چه موقع به کجا بروند(بسیار تا حدودی) ... خوب این خیلی وسوسه انگیز است البته بیشتر برای تصمیم گیرها تا برای دخترها (چون قضیه اصلی آنها درس خواندن و قبولیست که شرط ادامه وضعیت آزادی ایشان است (البته تا حدودی)).</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 10:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت من و حاجی سیاح ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD-%DB%B1-xfksxysdo1rn</link>
                <description>طریقه... بر این بود که اصلا کسی را در ایران زنده نگذارد که مردم امیدواری به وجود او داشته باشند و در کارها اراذل و بی سر و پایان را دخالت دهد که مطیع محض و آلت اجرای مقاصد او باشند....اینرو صفحه ۴۶۹ خاطرات حاج سیاح خوندم حدود سال ۱۲۷۰ و خورده ای شمسی که ناصرالدین شاه رو کشتند میتونید جای سه نقطه اول اسم کی رو بگذارید؟؟؟؟ رضا شاه که نه!!! پسرش هم حتی نه ... آدمهای مناسب اینجا اینقدر تو چشم هستند که لازم نیست دنبال مورد خاصی باشید اون موقع هنوز مشروطه نشده بود و مجلس هم نداشتیم اما خیلی این جمله مناسب نماینده جماعت هست!!!!</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 11:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی روغن خوراکی ممنوع میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-mwfepxaeh7oa</link>
                <description>یک زمانی هم میرسد که روغن خوراکی را ممنوع میکنند یعنی اولش یک عده به گران شدن روغن اعتراض میکنند و شلوغ راه می اندازند بعد یک کمیته از آدمهای خیلی مهم خیلی آینده نگر تشکیل میشود و به این نتیجه میرسد که بهتر است روغن خوراکی کلن ممنوع شود بعد دیگر چیپس و ته دیگ و مرغ سوخاری و ... خلاصه کلی خوراکی خوشمزه خیلی نایاب و به تدریج ممنوع میشود  (چون باید  از روغنهای غیر خوراکی درست شوند و غیر بهداشتی خواهند بود) حتی نمک هم به زور پیدا خواهد شد(معلوم نیست چرا) ... اما نکته مهم اینجاست که عده ای حتمن پیدا میشوند و از این محدودیتها حمایت میکنند چون فشار خون و بیماری قلبی داشتند یا اینکه چاق بودند و آقایی محلشان نمی گذاشت یا با دو قدم راه رفتن به نفس نفس می افتادند یا نمی توانستند جلوی فست فود خوردن توله هایشان را بگیرند یا چاره خورشت چرب ننه هایشان را نمیکردند یا از جوشهای صورت خواهر زنشان ناراضی بودند یا چربی باعث بوی بد بدنهایشان میشد یا یک مرض دیگری داشتند که به هر حال با ممنوع شدن روغن خوراکی علاج پیدا میکند و حالا بی علاج و چشم به قلم طبیبان غرب زده اند که همش دواهای اختراع غرب ملعون را نسخه میکنند که فروش آن داروها زیاد شود و چرخ اقتصاد غرب بگردد و ما را تحریم کند و دستمان را از این دواها کوتاه ..... خلاصه خیلی هم دستشان درد نکند که میخواهند روغن خوراکی را ممنوع کنند نمی دانستم اینقدر مشکل درست کرده??</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2019 15:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به عقب هم برمیگردیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-xkdnqa3olkbv</link>
                <description>این ماییم که همیشه تو این مملکت باید تو این تاریکی وایسیماینقدر بحث و حرف داشتیم رو اینکه ممکنه ما مثل افغانستان بشیم یه عقبگرد ملی وحشتناک به دوران بربریت بکنیم هی دلیل می آوردیم که نه بابا ما پیشینه فرهنگی ما آمار تعداد با سواد و دانشگاه رفته ما یه عالمه لیسانس بیکار ما یه دولت سرخوش مفت خور که از قبل ریخت و پاش و ابتذال مردم پول در میاره ما اینهمه آدم ما یه اقلیم گسترده ما جنوب و شمال و شرق و غرب ما اینهمه مهد فرهنگ و مذهب ما اینچنین ما آنچنان ما مردم دلسوز ما اصلاحاتچی بی باک ما خاتمی ما کوفت ما زهرمار داریم ما مثل افغانستان یهو عقب نمیپریم.... ولی الان یه خیز خوب و بزرگ برداشتیم که دیگه بپریم به خیلی عقب به قبل از مظفرالدین شاه به اون موقع که هنوز مظفر میرزا بود به اون وقتی که نه روزنامه بود نه مدرسه و تازه یه عده منورالفکر به فکر قانون و مجلس شورا و مشروطیت حکومت افتادند</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 11:29:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوی عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-vrygadl0wxox</link>
                <description>کابوی تحمل ناپذیر کابوی تحمل ناپذیر داستان وکیلیست که به اصل خویش باز میگردد و مرا بی شک به یاد مولانا و شکایت نیش می اندازد هر کسی کو دور ماند... .  از پنج داستان کتاب به هیچکدام نمیتوانم کمتر از چهار ستاره بدهم و به دو خطابه پنج ستاره میدهم. وقتی خطابه آخر را میخواندم یاد ساعدی افتادم یاد همه نوشته هایی که فروش نمیروند و بدتر از آن ممنوع میشوند.دیدگاه بولانیو در مورد ادبیات پر دبدبه آمریکای لاتین بسیار جالب و خواندنیست دعوت غریبانه او به دوری جستن از پرفروش ها... نظر گاه او از جانب الیت جامعه ادبیست یعنی یک کسی که دغدغه فروش چاپ شده ها را ندارد و بسیار به محتوا به فرم به آنچه که واقعن ادبیات است صرف نظر از جذابیت و مورد پسند عامه بودن میپردازد.بسیار نویسنده ها را نام میبرد که ما نمیشناسیم چند اسم معدود آشنا هستند و همان آشناها یا پرفروشها را خوب به میدان میکشد و میتکاند.داستانها بسیار نزدیک به ذهن و قابل درک هستند و البته بسیار دلنشین.گرچه داستانها در فرم داستان کوتاه نوشته شده اند ولی شخصیت پردازی به خوبی اتفاق افتاده است و فضای غریب آرژانتین به خوبی تصویر شده است. ترجمه کتاب روان است و قطع آن خوب و کاربردیست.  (حمل و نقلش آسان است) و توضیحات خوب و مفصلی نیز به کتاب ضمیمه شده که به اعتبار نشر  بیدگل و مترجم و ویراستاران کتاب می افزاید.</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2019 17:12:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر از همه طلبکاریم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-dgdqd2qcebgo</link>
                <description>چرا سرمون رو در نمیاریم و مثل آدم از درکمون استفاده نمیکنیم؟؟؟توی غذاخوری شرکت بحث دستگیری زم رو کشوندم وسط و خوب چون هیچ اخباری را دنبال نمیکنم الا چند سطریهای ایران وایر و بی بی سی اینطوری تو چند دقیقه (از بحث مزخرف رژیم و مو و ناخن راحت میشدم و) میتونستم بفهمم که در اخبار ایران و تحلیلهای آن ور آبی چی میگذره... فروغ و مریم خیلی جانبدارانه حرف میزدند و آن یکی مریم هم که بحث رژیم و آرزوی صاف کردن موهاش رو برای چند دقیقه متوقف کرده بود هاج و واج بود که کفه سنگینتر بحث رو پیدا کنه و به همون طرف بره. فروغ گفت که باورم نمیشه از تلویزیون ایران این اعتراف رو بشنوم که زم گفت از اعتماد به دولتهایی که دشمن دولت ایران هستند پشیمانم و مریم که مثلن کمی میفهمد ولی بیشتر بلندگوست شروع کرد به اینکه چقدر این آمریکا دسیسه چین است و با فرانسه و بقیه همه علیه ایران دسیسه کرده اند و بعد هم اینکه واقعن این حقوق بشر را که میگویند قبول ندارند و سیاست هم که چیز عجیبیست که ما از آن هیچ نمیفهمیم و ... اینها به ما که میرسند حقوق بشر ندارند و فقط به درد مردم خودشان میخورند. همینجا که رسید گفتم خوب اینها به درد مردم خودشان میخورند خیلی هم خوب است چون هر دولتی باید به درد مردم خودش بخورد و هر کسی باید در آن دولتی که دارد احساس امنیت کند خیلی جالب است که ما خودمان کاری نمیکنیم یا اینجا نشسته ایم غر میزنیم و توقع داریم یکی بیاید وضعمان را درست کند یا فرار میکنیم و پناهنده میشویم و طلبکاریم که چرا حق و حقوقی در پناهندگی برایمان قائل نیستند تازه با زرنگ بازی از ایده خودشان هم به عنوان حقوق بشر استفاده میکنیم و فکر میکنیم واااو ما چقدر میفهمیم و خوبیم واونها چقدر عنن که از ما حمایت نمیکنند و بازار اسلحشون رو به خاطر نفهمی حکومتهای خاورمیانه تعطیل نمیکنند در حالی که ما چار چنگولی داریم به سمت خرافات شیرجه میزنیم و کتاب خوندنمون شده رموز موفقیت که هیچ اثری هم تو دنیای واقعی این جغرافیای لعنت شده ما نداره متوقعیم که بقیه بیان وضعیتمون رو دگرگون کنند و بعد تعجب کنیم که چرا طرف میگه از اعتماد به دولتهای دشمن ایران پشیمونم... آخه مملکتی که با همه رابطه دیپلماتیک داره  و سیاستمدارهاش حق ورود به سازمان ملل و بقیه جاها رو دارند چند تا دشمن رسمی داره اون ابلهی که فکر کرده میتونه بره عراق و دستگیر نشه همون بهتر که دستگیر شد و این نمایش مضحک رو تموم کرد اصلن این آمدنیوز خودش یه قارچ سمی بود که تازه دیر هم شده بود واسه تعطیل کردنش...</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 09:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت من با داروین ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%DB%B1-m4pp2xzyuhqf</link>
                <description>مسمار در آن اتاق انباشته از کتابهایش از دیکشنری ها و کتابهای فارسی و انگلیسی (هر آنچه مربوط به داروین و تکامل است ) از این هفته یک روز هم منتظر من میماند تا ترجمه کنیم و ویراستاری کند. سخت گیرانه و گاهی خشم آلود... از زندگی داروین با آن نثر قدیمی و پر پیچ و خمش شروع کردیم هر هفته سه چهار صفحه میشد تا برسیم به اینجا که بالاخره یک روز را او خالی کند و با من هم هماهنگ کند که بروم و نامه های داروین را شروع کنیم. به نظرم داروین بسیار دانشمند بوده یعنی دانشمندترین در قرن نوزدهم شاید... البته من نمیتوانم قضاوت کنم چون زندگینامه هم قرنان علم شکنش را نخوانده ام اما روش جالبی در خودزندگینامه اش شرح میدهد سیری از اشتیاق و کنجکاوی و قضاوت و نهایتن جمع آوری نتیجه ...میگوید که چقدر تلاش میکرده بی طرفانه به مشاهده و آزمودن بپردازد ولی خوب همینکه میخواهی چیزی را آزمایش کنی باید پیش فرضی داشته باشی برای مشاهده شاید بیطرفی قابل قبول باشد اما البته بسیار نامحتمل است به نظر من اگر آدم قضاوتی نداشته باشد اصلن سمت مشاهده هم نمیرود چون برای نداشتن قضاوتی باید اصلن اطلاعی نداشته باشیم و من فکر میکنم که مغز ما طوری هست که به محض اطلاع از چیزی پایین و بالایش میکند و با اطلاعات قبلی مقایسه اش میکند و فورن یک قضاوت و داوری رویش میگذارد و این تلاش ابلهانه از بابت آزاد کردن ذهن از قضاوت و پیش داوری یک فریب مضحک بیش نیست. بیان تکاملیش میشود اینکه ما اگر میخواستیم قضاوت نکنیم و پیش داوری نداشته باشیم تا حالا گونه مان از بین میرفت و در واقع این کارکرد زیرکانه مغز در پیش بینی خطر (بخوانید سنجش موقعیت و قضاوت در لحظه) است که ضعف عضلانیمان نسبت به موجودات دیگر (قویتر از بعضی جهات و خطرناک از دیگر جهات) را جبران کرده و مغز ما به همراه بدنمان با این وضعیت سازگاری پیدا کرده آنچنان که حتی دانشمند جماعت هم نمیتواند سراغ مشاهده برود بدون داشتن پیش داوری و فرضیه و همین پیش بینی و فرضیه ساختن است که مسیر مشاهدات را مشخص میکند نمیدانم چرا داروین اصرار دارد که اینطور نباشد؟! البته به زبان بسیار ساده در آنچه که تا کنون خواندم از خودسرگذشت نامه اش دغدغه اعتقادی برایش وجود داشته شاید اینجا هم میخواهد برای اعتبار بخشیدن به روش تحقیقش (به آنگونه  که به درستیش اعتقاد دارد)  این ادعا را میکند که بیطرفانه مشاهده میکرده است...</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 17:11:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال، سال، این چند سال</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-trsxmvobytto</link>
                <description>رفتن بالای ابرهافکر میکنم تمام مردان ایرانی که سن عاشقیشان دهه هفتاد بود، با صدای هایده عشق را تجربه کرده اند یعنی در یست تا بیست و شش هفت سالگی -آن سن طلایی دیگر نیامدنی-  اول عاشق هایده بوده اند و بعد یار جانی... داوود هم از همین آدمهای عادی بود که یا خیلی درس میخوانند یا اصلن چیزی حالیشان نمیشود یکی از همین همکلاسهای دانشکده یکی که تا میتوانست معادلات دیفرانسیل حل میکرد و هر چیزی را میتوانست با معادلات دیفرانسیل حل کند یا در معادلات دیفرانسیل خودش و آن چیز را حل کند او هم عاشق صدای هایده بود و او بود که گفته بود تو خوابگاه پسروونه از همه بیشتر نوار هایده میگذارن... هنوز دوران نوار کاست بود و ممنوعیت هر چیز خوشایندی، گرچه که الان هم دوران یو اس بی است و باز ممنوعیت هر چیز خوشایندی یعنی این تکنولوژی لعنتی این سیاست بی پدر این کوفت این زهر مار هر چقدر هم بخواهد تغییر کند، به پیش برود پس بیاید بالا بشود زمین بخورد باز هم در این مملکت ممنوعیت هر چیز خوشایند از جایش تکان نمیخورد فقط آدمها هستند که بعد از شکستن ممنوعیت چیزهای خوشایند سراغ هر زهرمار مبتذلی میروند و با صدای هر عوضی عاشق میشوند... برای داوود سه چیز مهم وجود داشت معادلات دیفرانسیل صدای هایده و بعدش یا حتی قبلش من... خودش میگفت، شاید دروغ بود شاید هم اینقدر معادلات دیفرانسیل و کوانتوم مکانیک و فیزیک هسته ای چاق شدند که جای مرا گرفتند. داوود بعضی جمعه ها درس میداد در همان خوابگاه به همکلاسهایمان گاهی هم به سال پایینیها یا حتی سال بالاییها یک چیزی از مکانیک –از نوع تحلیلی و کوانتومی و...- میفهمید که میتوانست به همه درس بدهد و اما آنقدر باهوش نبود که پول بگیرد یک جوری پول را بیخیال شده بود انگار، مثلن پول قرض میکرد ولی هیچوقت فکر نمیکرد که باید پسش بدهد میرفت عوض تدریس چیپس و پنیر میگرفت به حساب شاگردش بعد با هم میخوردند و آن موقع که من هنوز خیلی نمیفهمیدم کافی شاپ رفتن یعنی چه! قرض میکرد میرفتیم کافی شاپ با من هم چیپس و پنیر میخورد و میگفت عجب چیزیست این چیپس و پنیر یکبار امین برایم خرید ناهار خوردیم... سر کلاس هسته ای دکتر رهبر چرت میزد با دکتر علی محمدی و دکتر مشفق خیلی جوان،  حال میکرد واقعن از درس دادن کوانتوم مکانیک دکتر ر که رییس دانشکده فیزیک هم بود و الان اسمش را فراموش کرده ام حالش به هم میخورد فکر میکنم دکتر روحانی نژاد بود یا یک چیزی در این مایه ها با هم رفتیم عضو انجمن اسلامی شدیم با هم مینشستیم و در جلسه های انجمن بحث میکردیم یکبار هم کلاسهایی میگذاشت برای دانشجوهای از همه جا بیخبر فیزیک و جامعه شناسی توضیح میداد از مدیریت به فیزیک  دانشگاه تهران تغییر رشته داده بود از رئیس دانا کتابی گرفته بود که خود استاد اولش را با نام او امضا کرده بود به عنوان بهترین و ارزشمندترین چیزی که داشت نشانم داد و وقتی دید هدیه ای ندارد همان را هدیه داد... یک همیشه بدهکار بسیار باهوش بود. زمانی فیزیک هسته ای را به عنوان گرایش تمام مدت تحصیلش انتخاب کرد که هنوز علوم هسته ای اینقدر مبتذل و دستکاری نشده بود هنوز با ابهت ترین و سخت ترین گرایش بود حتی علی محمدی هنوز هسته ای نشده بود و اعتبار و حرمت حالت جامدش را حفظ کرده بود. داوود را به یاد می آورم در دارآباد در آن جمعه های خوب خوابگاه نماندن و با اولین حس عاشقانه راهی کوه و دشت شدن بعد از او همیشه ادای رفتن را درآوردم تا دوباره آن حس ناب اولین بار مصرف را تجربه کنم اما نشد... حالا که سفر میروم با علی و بقیه سوار آفرود میشویم و میخواهیم که از کوه بالا برویم و بر شانه ابرها سوار شویم حالا که حداقل نوزده سالی از اولین لرزش قلبم گذشته با شنیدن اولین هجاهایی که مرحومه سر میدهد -سال سال این چند سال- بیدرنگ یاد داوود می افتم و هن و هن سربالایی و آن استراحت و لمیدن روی سنگها زیر آفتاب و آن دزدیدن سرمان از ترس اینکه همکلاسهایی که به کوه آمده اند ما را با هم ببینند....پینوشت: راستی من هرگز نفهمیدم با آنهمه احتیاط ما چطور دوستانم از این علاقه و رابطه مان با خبر شدند و چرا نفیسه آنطور مسخره ام کرد....</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2019 12:20:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشورای آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-nd2kj50mgayp</link>
                <description>تماشای فوتبال مهم نیست حق خواهی مهم است، ایستادن بر سر آنچه برابری نامیده میشود چه در میدان جنگ چه در استادیوم آزادی نه چندان آزادسالهاست که از حق طلبی حسین در کربلا و فاش گویی زینب در بازار شام قصه ها گفته اید پس چرا از اینکه دختری آبی قانونهای پوسیده تان را با آتشی به جان خود میسوزاند نمیهراسید؟؟؟</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 21:34:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%85%DB%8C%D9%85-hqdxdjdifjh8</link>
                <description>من میم را بسیار دوست داشتم آنقدر که حاضر بودم با او هر جایی زندگی کنم بعد از او این من بودم که اول محل زندگیم را معین میکردم و بعد معشوقم را... ........محل زندگی یعنی جایی که استقلال مالی دارم</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 23:03:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sanam1981/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-qjdetnxwwjwn</link>
                <description>دسته گلی بود که بچه های سیویل دادند به مدیر بخش ..........میدونید یه چیزی هست که آدم رو نگران میکنه اینکه گوشیت دستته و داری صفحه تلگرام رو بالا پایین میکنی بعد سرت یهو بلند میشه و دور و برت دنبال گوشیت میگردی....</description>
                <category>یک مهندس معمولی</category>
                <author>یک مهندس معمولی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 19:30:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>