<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سرزیادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SarZiadi</link>
        <description>سردرگم در پیچیدگی ها، مصمم به ادامه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:31:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2727317/avatar/3cRuz0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سرزیادی</title>
            <link>https://virgool.io/@SarZiadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در مذمت نوشتن خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@SarZiadi/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-gd0ruc7zuohj</link>
                <description>اما شما چطور می‌توانید دفتر خاطراتتان را دور بیاندازید؟! آخر من هیچ وقت از آن دسته انسان های راحت الدورانداز نبوده ام!از نوشتن خاطرات و نگه داشتن نامه نگاری های مدرسه و نقاشی های بچه های فامیل گرفته، تا آهنگ های قدیمی (موجولینا کوجا ان) و نبستنِ صفحات سرچ گوگل کروم و لیست طولانی bookmark ها و... من همیشه یک نگهدارنده بوده ام.هر وقت با کسی که لحظات خوشمان را فراموش کرده رو به رو می‌شوم، و یا وقتی که کسی بعد از ذوق دیدن نقاشی های کودکی خودش، آنها را بهم پس می‌دهد و میگوید باز هم دست خودت نگهشان دار، من گمشان می‌کنم... بهت زده می‌شوم و برای خودم متاسف که خب چرا من هم ساده گذشته را رها نمی‌کنم؟!به یاد دارم که سال های دبستان دوست و شریک تنهاییم دفتر خاطراتم بود.می‌دانید وقتی خجالتی باشید دوست پیدا کردن خیلی سخت به نظر میرسد. زنگ های تفریح که بچه ها در حیاط می‌دویدند یا با هم صحبت و بازی می‌کردند، من تنها روی سکو می‌نشستم و خاطره می‌نوشتم. یک خط نوشتاری مخصوص نیز برای خود اختراع کرده بودم و قسمت هایی که از خوانده شدنشان واهمه داشتم را با آن خط می‌نوشتم. دفتر خاطرات لحظات را برایم منجمد می‌کرد و می‌توانستم آنها را بارها و بارها مرور کنم. این مرور خاطرات را هم زیاد انجام می‌دادم.شاید دقیقا همان دوره بود که داشتم رها نکردن را به خود آموزش می‌دادم!سال های مدرسه که گذشت و جوان شدم به خود آمدم و فکر کردم چقدر حیف که ارزشِ اکنون را به گذشته باخته ام!این شد که نوشتن و مرور کردن را متوقف کردم، دفترهای خاطراتم را از دسترس دور کردم و استفاده از خط مخصوصم منحصر شد به نوشتن رمزهای بانکی، پسوردها و مواردی از این دست.حیف است که اکنون را به لذت خاطرات گذشته ببازیم.امروز اما در مرز سی سالگی با اینکه می‌دانم در این عادت مرور خاطرات بیشتر از سود زجر نهفته، هنوز هم گاهی هشت ساله می‌شوم و نمی‌دانم چطور باید رها کنم، ننویسم و مرور نکنم؟! و هنوز هم نمیدانم شما چطور می‌توانید دفتر خاطراتتان را دور بیاندازید!و چطور به خودم بفهمانم خاطراتی قشنگ داشتی که داشتی. حرف های قشنگ شنیدی که شنیدی. دیگران فراموش می‌کنند که می‌کنند... تو هم رها کن!اما افسوس که من از آن دست انسان های راحت الدورانداز نیستم.</description>
                <category>سرزیادی</category>
                <author>سرزیادی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 17:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرخاله محمد</title>
                <link>https://virgool.io/@SarZiadi/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-edetsakcvz3o</link>
                <description>نور صبح پشت پلکم و نسیم صبح روی پوست دست راستم بود.بدنم و بیشتر صورتم را با پتوی خانه مادربزرگ پوشانده ام.میهمانی هستم که درون حجمی از پارچه های گل گلی احاطه شده. گرمای روی تشک که برای ایجادش ساعت ها تلاش کرده بودم به جانم نشسته بود که انگشت هایی کوچک و نرم صورتم را نوازش کردند.با کمی زور چشمانم را نیمه باز کردم. موجود کوچکی روی دو پا رو به رویم نشسته، لباس راحتی خانگی به تن دارد و لا به لای موهایش تره ای موی سفید که بر اثر ارث پوستی دارد روی پیشانی اش ریخته، صورتش را با لبخند بزرگی پر کرده و چشمان درشتش براق و ذوق زده مرا تماشا می‌کنند.از طبقه بالا که خانه‌یشان است با نشاط آمده و می‌گوید: صبح شده! بیدار شو زهرا! سلام می‌کنم و بهش لبخند می‌زنم. به خود می‌گویم نگاهش کن! دلایل برای بیدار شدن کاملا کافی است.تکانی میخورم، سرمای نقطه جدیدی از تشک زیر کمرم مرا غافلگیر می‌کند و کش و قوس دادن را پایان می‌دهم.پسرخاله ام محمد را خیلی دوست دارم.کاش هر روز صبح این پسر چهار ساله مرا بیدار کند!توی اتاق سوم هستیم. اتاقی که وقتی پنجره بزرگ و کرکره ای اش را باز کنی از کنار دیوار اتاق وسطی که کنار آن نیز اتاق کوچکترین دایی هست می‌گذری و به حیاط می‌رسی.صدای لخ لخ کشیده شدن کف دمپایی گویای این است که کسی توی حیاط است. و ترخ ترخ آب شلنگ روی خاک باغچه خبر از سیراب شدن درخت انگور و گل های رز پدربزرگ می‌دهد.اما نه نمی‌توانم بلند شوم! کمی پتو را بلند می‌کنم لبخند پلیدی می‌زنم و می‌گویم: تو هم بیا بخواب.محمد به زیر پتو می‌خزد، اما نصفش بیرون مانده. دستم را دور شانه اش می‌پیچم.باز میگوید: بیدار شو!سقف اتاق به چشمم بلند است و بالای دیوار سمت چپ ردیفی باریک از پنجره‌ قرار دارد که همیشه بسته اند و به آشپزخانه راه دارند. مانند همیشه صدای تند و تند کار کردن مادربزرگ می‌آید. کودک چهار ساله از پتو بیرون آمده. آرام و لطیف دارد چیزهای را به دختر خاله اش می‌گوید.می‌شنوم اما نمیفهمم. چرا که چشم هایم باز گرم شده.بار دیگر که بیدار می‌شوم از تغییر صداهای اطراف متوجه گذشت زمان می‌شوم.سریع نشستم و اطراف را نگاه کردم.محمد به دیوار تکیه داده و هنوز منتظر بیدار شدنم نشسته است!شرمنده می‌شوم اما محمد خوشبختانه نه ناراحت است و نه کم انرژی تر. این پسر عجیب تو دل بروی دختر خاله اش است. ♥️</description>
                <category>سرزیادی</category>
                <author>سرزیادی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 10:52:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگهان نوید</title>
                <link>https://virgool.io/@SarZiadi/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-fo98cktjyms0</link>
                <description>نوزده مهر سال هزار و چهارصد است.کشور هنوز در حال انجام واکسیناسیون است و اخبار می‌گوید ۳۳ درصد واکسیناسیون کامل دریافت شده است.بعد از نوشیدن چند لیوان چای، رو به روی آشپزخانه، دور میز، توی حال پذیرایی نشسته‌ایم.مادر رو به رویم نشسته و پیراهن سبزی بر تن دارد، دست چپش موبایلش را نگاه داشته، عینک بر بینی اش تکیه کرده و سرش مایل به پایین است.ابروهایش اندکی در هم هستند و زیر ابروهای مشکی اش چشمانش از چند قطره اشکی که ریخته اند هنوز سرخ هستد.هر از چندی آهی میکشد و میگوید: عجب وضعی شده است! عجب دردی گرفتار شده ایم با این مریضی!و سرش را باز پایین تر می‌اندازد و درون گوشی اش ادامه مطلب  را تورق می‌کند.روی میز وسایل پذیرایی در هم قرار دارند، شامل یک ذرت نصف شده و کامل خورده شده، برگه های زردآلو، نارنجی و کمی آب و خاک دار توی کاسه قرار دارند و پوسته‌ی پیخ بادام های باغ همسایه درون یک پیش دستی پاشیده شده‌اند.پسر همسایه می‌گفت پیخ یعنی نازک.جلوی هر کسی یک لیوان که ته چایی را یادگاری نگه داشته وجود دارد.دوستم کنارم نشسته، رو به مادرم هست و همانطور که اندوهی درون چشمان مشکی و درشت اش هست به صحبت ادامه می‌دهد:بابا گفت نوید را دوازده و ربع خاک کرده‌اند و به تهران آمده‌اند.</description>
                <category>سرزیادی</category>
                <author>سرزیادی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 09:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این سرا</title>
                <link>https://virgool.io/@SarZiadi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A7-dmag7l8dmqyd</link>
                <description>در چهار دیواری امن خویش در اندیشه رفتن به زیر پتوی نرم و گرمم بودم که موبایلم به صدا درآمد.برداشتم و همسرم پشت خط بود...می‌توانم بگویم تا قبل از آن تماس همه چیز خوب بود.اما بعد از آن سکوتی حاکم شد و نفس در سینه حبس ماند.من به اطراف نگریستم، و اطراف به من. ایستادم و پژمرده شدم.پلکی زدم و حقایق بر من آشکار شد.قدم گشودم و از سفره ای آبی و غیر زیرزمینی که تعدادی سفینه سفید در آن سقوط کرده بودند و آثاری سبز و نارنجی از اجرام غیر فضایی بر آنها به جا مانده بود، گذر کردم. کمی آن‌سوتر کویری ترک خورده و زردچوبه ای رنگ را دیدم که پنج چادر سیاه در نقاط مختلف آن زده شده بود.دیدن آن کویر وسیع آتش به دلم افکند و دریچه ای به یخچال های غیرطبیعی باز کردم.شاهد تمام بحران های محیط زیستی بودم!مسیر کج کردم و از جنگل های میانی که عبور می‌کردم. مدتی را با دهان باز خیره به تارزان آن جنگل که خوشحال و بی اطلاع از در و دیوار آویزان بود نگریستم.از دالان که رد شدم به آتش فشانی خروشیده که شامل همه چیز بود رسیدم. جلو رفتم و آرام بر رویشان نشستم.مانند قبل نرم بود و گرم که تارزان از در وارد شد و پرسید: مامان خوبی؟ چی شده؟آهی کشیدم و گفتم: بابا برای شام میهمان دعوت کرده است.</description>
                <category>سرزیادی</category>
                <author>سرزیادی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 10:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبتی با دخترکم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%85-h76y6boi2oyc</link>
                <description>دخترم، تو اما سلام غریبه ها را پاسخ بده! ترس‌های من و پدرت -که نمی‌دانم که خواهد بود- را نادیده بگیر و خودت را به ناشناخته ها بسپار.  به خاطرش کم تشویق نشده ام! اینکه از سرکشی و شور و شوقِ شناخت و کشف دنیا در دوره ی نوجوانی در آرامش و بی مخاطره گذر کرده ام را می‌گویم.اما تو اینکار را نکن، بیشتر مخالفت کن و از ساختن بُهت و بحران فراری نباش.عزیزکم، چشم‌های مرا نگاه نکن، سفارش هایمان را فراموش کن و دستم را رها کن. به نشاط در خیابان ها راه برو و دوست داشتی از دست غریبه ها هم خوراکی بگیر! مسئولیتش را بردار و آزاد زندگی کن.برو و در نقطه ای که شاید فردِ تو هیچ محسوب بشود قرار بگیر.یکجا دیگر در دایره امنیت و آسایشی -که به سبب عشق و نگرانی- تو را تشویق به ماندن در آن نیز خواهم کرد، نمان. نمان که ایمان دارم بعد از گذر از سختی و ناراحتی هاست که با خودت آشنا می‌شوی و خود بهتری خواهی ساخت. ان‌شاءالله</description>
                <category>سرزیادی</category>
                <author>سرزیادی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 07:32:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنای غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@SarZiadi/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-mnrz7of6bwzh</link>
                <description>ما احساس غربت را گاهی در جای غریب حس می‌کنیم و گاهی در جای آشنا.خانه‌ای را تصور کن که سال‌هایی را در آن زیسته بودی و خاطره و دستاورد و خوشی و ناخوشی‌هایی در آن دیده‌ای، حالا بعد از مدت‌ها برمی‌گردی و ناخودآگاه دنبال همان حال و هوای همیشگی‌اش هستی.اما با طعم گس این حقیقت که «تو دیگر به اینجا مسلط و متعلق نیستی» رو به رو می‌شوی.با این مواجه می‌شوی که خودت تنها عضوی کوچک و گذرا هستی؛ نه تو که این تغییر است که حاکم اصلی ماجرا هاست!این میان من کیستم؟اما حتی اگر بروی و همه چیز همان آشنای قدیم باشد چه؟ این حالت هم یعنی زمان زیادی برای بهتر شدن گذشته است اما همه چیز همان است که بوده.اینکه ردی از زندگی و شوق دیده نمی‌شود و اینکه گذر زمان به مردگی بوده است، هم می‌تواند ناراحت کننده و هم آرامش بخش باشد!همانگونه که تنهایی و غربت باید باشدو چه بازگشتی بدون غم غربت خواهد بود؟</description>
                <category>سرزیادی</category>
                <author>سرزیادی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 06:13:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرسی خدا!</title>
                <link>https://virgool.io/@SarZiadi/%D9%85%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-t8zpfme4rwf6</link>
                <description>از روز دوم بابا دیگر تلفنش را جواب نداد!زنگ زنگ زنگ...برادرم به بیمارستان رفت تا از او سراغ بگیرد.اوایل نمی‌خواستم باور کنم که این شرایط خیلی فراتر از یه خواب عمیقِ استراحتی شده است و شاید دیگه باید کما صدایش کنیم!به صورت شیفتی به بیمارستان می‌رفتیم.اوایل هر از چندی از اتاق که جز پدر پنج کرونایی دیگر هم آنجا بودند بیرونم می‌کردند. به پرستار میگفتم &quot;من هم کرونا دارم، دیگه چیزیم نمیشه، باور کن که این پیکر احتمالا آنتی بادی هم داره!&quot;اما فایده نداشت.بیرون می‌کردند و باید چند ساعتی میرفتی نوک پا، روی جدول کنار پنجره می‌ایستادی تا بابا و باقی بودن نفسِ قشنگش را چک می‌کردی.بار اول که رفتم بیمارستان خیلی زود پشت پنجره ای شدم، و سعی میکردم پر انرژی و تازه نفس ظاهر بشوم.اینکار را تا وقتی که اطمینان برادرم را جلب کنم و «تو دیگه خسته ای برو خونه» ها به نتیجه برسد، ادامه دادم.ساعتی گذشته بود از نوک پا و تماشا، گفتگوهای مثبتِ درونی، پاسخ تلفن نگرانی های مادر، نوک پا و تماشای نفس و خواب...که فکر کردم:عجب این امید موجود دست خالی ای است!نوک پایی و حسرتی و در اطراف کسی نیست که شکستم را ببیند و هق هقیدنیا ناتوانی و تعلیق است، اما تو تلاشت را باش!بیست روز با بغض و همدلی و کمک دوست و آشنا و راز و نیاز و سردرگمی، سرانجام به شادی ختم شد.این روزها تماشایش که می‌کنم، خدا را به لطف بودنش بسیار شکر می‌کنم.&quot;جای همه باباهای رفته سبز و توی دل بچه هاشون خوشحالی&quot;</description>
                <category>سرزیادی</category>
                <author>سرزیادی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 22:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستار - خانه جای بدی است!</title>
                <link>https://virgool.io/@SarZiadi/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-qlixk4qou1wf</link>
                <description>من فکر می‌کنم ما مسافریم! یعنی اینکه اساساً برای رفتن آفریده شده‌ایم، و این برخلاف ذاتمان هست که سخت ساکن خانه هایمان شده‌ایم.بله شوربختانه ما انسان‌ها زمان و تمرکزی را که باید برای اولویت ها و کارهای اصلی خود بگذاریم، صرف نگهداری و انباشت وسایل می‌کنیم؛ و درصد زیادی از سیالی و آزادگی خود را با زندگی در خانه‌های زیبای خود از دست می‌دهیم. می‌گویید حالا مگر کار اصلی بشر چه هست؟ خب چه می‌دانم! من هم همیشه این را از خود میپرسم.به هر ترتیب این را مطمئن هستم که کار اصلیِ بشر این جلافت ها نباید باشد و در کنار زدن راحتی هاست که پاسخ های بهتری پیدا می‌شود!گمان دارم که آشیانه نباید چیزی فراتر از یک شکمِ غیر گرسنه و دو متر زمین برای آسودن باشد.و اما دریغا که «راحتی» به تن ما انسان ها سخت می‌چسبد!راه صحیح زندگی آن است که درون آن فریزری برای نگهداری سبزی قورمه و باقالیِ بهار نباشد.و گنجه ای برای نگهداریِ کرم پودر فیلان و محصولاتِ لافارِر در اختیارمان قرار نگیرد.و تعداد لباس هایی که ماشین رختشوییِ هشت کیلویی را با آن ها بتوان روشن کرد، نباشد.نمی‌دانم اسمش می‌شود زندگی دانشجویی یا درویشی، طلبگی یا...اما برای من آن دو سال، زندگیِ پس از ورشکستگی نام داشت و بهره‌های زیادی از آن شکلِ زندگی به دست آوردم.بی خانه که باشی اولویت هایت متفاوت می‌شود.اوقاتت برای افکاری مثلِ «امروز لباس چه بپوشم؟»، «شب فیلم چه ببینم؟»، «آخ توی یخچالی ها چیزی خراب نشود!» و ... صرف نمی‌شود.و در این خلوتی به ارزش های زندگی ات و چرای بودن خودت بیشتر توجه می‌کنی.ولیکن هنوز مبهوت مانده ام که چرا هنگامی که دوباره دستم به اتاق شخصی و پیراهن خانگیِ راحتیِ مخملیِ خال خالی‌ رسید، بی درنگ به آغوشِ خانه (این افقِ محدودِ به سقف) بازگشتم.چه می‌دانم، شاید چون راحتی به تن ما انسان ها سخت می‌چسبد!</description>
                <category>سرزیادی</category>
                <author>سرزیادی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 15:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>