<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sara05</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:38:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/32927/avatar/QTtm8b.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا</title>
            <link>https://virgool.io/@Sara05</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزهای عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara05/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-rde9tzvtzgoe</link>
                <description>روزهام خیلی عجیب میگذرن.روزهایی که به جز چند فعالیتِ روزانه ی ساده اتفاق ِ دیگه ای توشون نمی افته.درست مثلِ روزهای عادی میلیون ها نفرِ دیگه.من میمونم که این سکون خوشاینده یا مورد نقد؟ با خودم میگم که این فضا لازمه، برای خالی شدن. برای زندگی در زمانِ حال.برای تمرینِ اینکه خیلی چیزهای مهم، واقعا مهم نیستن! و از طرفی نگرانم که مبادا این روزها دارن به بطالت میگذرن بدون هیچ دست آوردی.سالها برای درس و کارم تلاش کردم و موفق شدم.و یک ساله که متوقف شده م،ساعتهای کاریم به حداقل رسیده و دارم خودمو رصد میکنم. این روزها در مقایسه با زندگیِ هدفمندِ قبل انگار بی وزنه و من بین این دو مونده م.کارهام تفویض شده به افرادِ دیگه، و در حالِ حاضر نمیتونم هدفِ دیگه ای متصور بشم برای خودم! الان مشغول جدالِ دورنم! جدالِ بین لذت و آگاهی.تو این روزها ،حالِ روحیِ متغیر و ساعات افسردگی بهم هجوم میارن و کاملا ذهنمو از کنترل خارج میکنن.برای ساعتها از دایره ی آگاهی خارج میشم.چاره ای هم ندارم.منتها از ساعاتِ خوب و عادیم لذتِ زیادی میبرم و با ولع و قدردانیِ بیشتر نفس میکشم...</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Feb 2019 14:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ آگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara05/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-hlf2ffojjhjb</link>
                <description>اینکه من زیاد فکر میکنم به درونِ خودم، باعثِ دردِ بیشتره  ولی میتونه منجر به خودشناسی بیشتر بشه.به جز کشفِ درون هیچ هدفی برای زندگی پیدا نمیکنم.هیچ چیزِ مهمِ دیگه ای واقعا وجود نداره تو زندگی!اما مطمئنم که آگاهیم همرام میاد زمانِ گذر از این دنیا.همه ی انسان ها تلاششون اینه که زندگی در رفاه و خوبی داشته باشن، شاد باشن و لذتِ بیشتری ببرن.اما الان فکر میکنم که آیا لزوما لذت بهتر از درده؟ چرا باید فقط لذت ببرم توی این زندگی؟ فکر کردن به خیلی موضوعات دردناکه.گیج کننده و آسیب زننده حتی! اما وقتی در جستجوی چیزِ بیشتری هستی این درد گریزناپذیره!با خودم میگم که این فضا لازمه، برای خالی شدن. برای زندگی در زمانِ حال.برای تمرینِ اینکه خیلی چیزهای مهم، واقعا مهم نیستن! و از طرفی نگرانم که مبادا این روزها دارن به بطالت میگذرن بدون هیچ دست سالها برای درس و کارم تلاش کردم و موفق شدم.و یک ساله که متوقف شده م،ساعتهای کاریم به حداقل رسیده و دارم خودمو رصد این روزها در مقایسه با زندگیِ هدفمندِ قبل انگار بی وزنه و من بین این دو مونده </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Feb 2019 14:21:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماراتون رابطه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara05/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-mx9cecg0gzik</link>
                <description>خیره ام به دوردستی که برای خودمم ناشناخته ست. نمیدونم همه به این نقطه از زندگیشون میرسن یا فقط من رسیده م.نقطه ی بی حسی.پلک نزدن! لحظه ی توقف از یک مارتون چند سالهلحظه ی تنهاییِ مطلق....سالها برای چی و برای کی به در و دیوار زدی؟ برای آرامش؟ انسان ها،با اهدافِ مشترک به هم نزدیک نمیشن. یک رابطه میتونه میان دو نیاز کاملا بی ربط شکل بگیره. تو چی میخوای و اون چی میخواد.و تو چقدر اشتباه نیازتو وسط این رابطه ی انسانی جستجو میکردی.رها شده م توی خلاء. باید به ریسمانی چنگ بزنم ولی ریسمانمو پیدا نکرده م... در رفت و آمدم.از روابطِ انسانی سیرم.از رابطه ای که قراره سودی بهم برسونه! چرا دنبال گرفتن و دریافت کردن هستم؟ زمانش رسیده که دیدگاهم رو نسبت به رابطه عوض کنم. دهندگی رو جایگزین گیرنده بودن کنم.هرچیزی مثل تایید، توجه، دوست داشته شدن، توقع کمک گرفتن و .‌‌‌.‌..باید اول خالی بشم تا بتونم با چیزهای بهتری پر بشم!</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 22 Feb 2019 14:23:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوار</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara05/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1-sjpdsxaym65r</link>
                <description>حکایتِ من شده حکایت عابری که داره آروم و سرخوش از کوچه ی زندگی میگذره و ناگهان بخشی از دیوار آوار میشه روش.سنگین میشم،بی حس میشم،خاکی میشم و درد میکشم.زمان میبره تا بلند شم، خودمو بتکونم و ادامه بدم.زمان میبره تا دوباره خودمو جمع و جور کنم، فکرمو متمرکز کنم و دوباره با لبخند و امید ادامه بدم.و بعد از چند روز دوباره با همون موجِ افسردگی غافلگیر میشم. به این میگن اختلال تغییر خلق یا اختلالِ دوقطبی?</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 22 Feb 2019 06:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>