<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا - پ (پاییز)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sara_paeez</link>
        <description>عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات    🍂                                         
(t.me/Paeezname)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1775396/avatar/db2YVI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا - پ (پاییز)</title>
            <link>https://virgool.io/@Sara_paeez</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دروغ بگو عزيز من</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%B9%D8%B2%D9%8A%D8%B2-%D9%85%D9%86-uwcynfmyrwoh</link>
                <description>برف می‌بارد. احساس می‌كنم كه اطراف مغزم را چيزی سرد و منجمد گرفته است. انگشتم را به سمتش می‌برم و با اولين لمس، ذوب شدن و ريختنش را توی چشم‌هايم احساس می‌كنم. سرم، حالا داغ شده است. انگار كه تمام حرارت جهان در سرِ انگشتانم جمع شده باشد، با تعجب به پوست قرمزرنگشان نگاه می‌كنم.از پشت اين چشم‌های تار، نگاهت کردم. برايت از خشم گفتم و تو فقط مرا به بی‌توجهی دعوت كردی. گفتی رهايش كن و من آن خاطرهء روزهای منقضی را به يادت آوردم. مثل دست كوچكِ پسربچه‌ای كه بين نرده‌ها گير كرده باشد، همه‌چيز در بين حافظه‌ام گير كرده است. رها نمی‌شود. كسی بايد بيايد و اين نرده‌های زمختِ بی‌عدالتی را از ذهن من قطع كند.گفتم زندگی شبيه به خانه‌ای شده كه مبل‌هايش را در آشپزخانه‌اش چيده‌اند. همه‌چيز درست همان جايی‌ست كه نبايد باشد. و من از كسی که می‌نشيند روی اين مبل‌ها و چایِ دم‌نكشيده‌اش را با افتخار می‌خورد، متنفرم.از هركسی كه درست همان جايی‌ست كه نبايد باشد.و تو گفتی كه در اين دنيا دنبال عدالت نگرد عزيز من.راست گفتی.ولی مغز من برای كندن اين نرده‌ها به چيزی قوی‌تر از حقيقت‌گويیِ تو نياز دارد.به من دروغ بگو عزيز من.بگو كه روزی همه‌چيز درست می‌شود و آن چای گرم، فقط سهم دست‌های كسی‌ست كه برای دم كشيدنش ایستاده است.من باور می‌كنم.و به انتظارِ تحقق اين باور، همه‌چيز روشن‌تر می‌شود.مثل تحمل مرداد برای رسيدن يك پاييز پر باران،مثل توهم گرم بودنِ اين انگشت‌های سرد.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 17:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارانی زرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-nyimjl5xe5rk</link>
                <description>ديروز دوباره هوا مرده بود و من مثل بارانیِ زردی كه كسی روی نيمكت جايش گذاشته باشد، افتاده بودم روی صندلی. بی‌حال و بی‌رمق.يك نگاه كردم به چپ و يك نگاه كردم به راست، و بعد كه ديدم به هر ور كه نگاه می‌كنم كاری نيست كه اين بارانیِ زردِ وارفته را سر ذوق آورد، دست بردم سمت گوشی و رفتم سری به عكس‌های قديمی‌ام بزنم. انتخاب بدی نبود. هر پنج‌ رديف‌ درميان که پیش می‌رفتم، چيزهايی برایم زنده می‌شد. بعضی‌هايشان هنوز هم خاطره‌انگيز بودند و بعضی‌هايشان، ديگر نه. وقت آن بود كه از حافظهء خودم و گوشی‌ام پاكشان کنم. و در خلال همين خانه‌تكانی بود كه چشمم خورد به يك تصويرِ شكارشدهء جالب؛ مربوط به حدودا يك سال پيش.يك شب تلخ زمستان بود كه از جهان و جهانيان بريده بودم. و برای آن‌كه دست‌کم به زندگی متصل بمانم و از آن نبرم، داشتم لعن و نفرين خود را به عرض دوستِ هميشه‌همراهِ عزيزم می‌رساندم. داشتم برايش قصهء دندانی را می‌گفتم كه صبح از سرجايش (در دهان مباركِ يك مريض نامبارك) بيرون نيامده بود و بعدش به قول جوان‌ها، داستان شده بود. از سلول‌های استئوكلاست گفتم و از كلاژن‌های پی‌دی‌ال. و خب، هرچه‌قدر که او می‌فهميد، آن بنده‌خدا نفهميده بود. همين‌طور غر می‌زدم و راه می‌رفتم و موز را توی كاسه خرد می‌كردم. عسل می‌چكاندم و چیستیِ جهان را زیر سوال می‌بردم تا نوبت رسید به اضافه کردن شیر. پاکت شیر را برداشتم ولی هرچه‌قدر درِ كوچكش را پيچاندم، باز نشد که نشد. کمی تلاش کردم (و میانهء تلاش‌هایم به غر زدنم ادامه دادم) که ديدم دوستِ عزيزم از آن‌ورِ خط چشم‌هايش شده اندازهء همان حلقه‌های موز. تعجب كرده بود و باورش نمی‌شد كه نمی‌توانم در شير را باز كنم. و بعد كه تعجبش فروكش كرد، زد زير خنده و گفت شايد هم واقعا آن دندان مشكلی نداشته!من هم تا اين حرف را شنيدم، اعصابم يك چيزی شد در حد اعصابِ دبير فيزيك پيش‌دانشگاهی‌ام. خط‌خطی و هاشورخورده. خلاصه سرتان را درد نياورم. تلفن را قطع كردم و بعدش انگار كه درِ شير مسئلهء مرگ و زندگی‌ام باشد، افتادم به جانش. كم‌كم كه به خودم آمدم، ديدم دارم دست راستم را از دست می‌دهم. اين شد كه يك چاقو برداشتم و پاكت شير را از وسط نصف كردم. خلاص.و خب، فكر می‌كنيد چه ديدم؟درِ شير يك جايی بود آن‌طرف‌تر از جايی كه بايد باشد. به عبارتی دقيق‌تر؛ آن در كوچك را نه من می‌توانستم بازش كنم و نه مرحوم رستم.به همین خاطر ازش عكس گرفتم تا مثل نشان حاكم بزرگ، فرو كنمش در چشم كسانی كه باید.اما، اين همه داستان نوشتم كه بگويم حقيقت زندگی هم همين است. بعضی درها واقعا برای باز شدن درست نشدند و از آن مهم‌تر، هرنشدنی هم قرار نيست كه ربطی به آدم داشته باشد. يك جورهايی، قبولش سخت است ولی، ما از نتيجه‌هايی كه به دست می‌آوريم چند فرسخ جداتريم.آن زمان اين حقيقتِ مهم را خيلی خوب با پوست و استخوانم درك كردم و قورتش دادم. ولی افسوس كه زمان گذشت و من باز جهان‌بينی‌ام دچار تزلزل شد. باز هم سر هر اتفاق همه‌چيز را به خودم نسبت دادم و باز هم اول از همه، يقهء خودم را گرفتم. يقهء همين بارانی زرد بی‌دفاع را.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 19:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک‌خوردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-z3wyiqoytuzd</link>
                <description>امروز دقيقا ده روز می‌شود كه مريض هستم و همین الآن كه اين جمله‌ها را می‌نويسم، تازه هفت ساعت است كه نفسم جا آمده. اين اواخر، هر دو هفته داشته‌ام با يك چيز جديدی دست‌وپنجه نرم می‌كردم. يك‌بار دستگاه گوارشم مشغول مبارزه بوده و يك‌بار پوست دست و صورتم. اين‌بار هم که قسر در رفته‌ام، ریه‌هایم هنوز زخمیِ جنگ هستند. همكارم وقتى كه فهمید، دو تا شاخ پنج‌سانتی روی سرش درآورد. این شد که با بقیه جمع شدند و کارگروهِ اضطرار تشکیل دادند. خودش می‌گويد تو به هيچ ويروسی نه نمی‌گويی و آن يكی می‌گويد مشكل از رنگ پوستت هست؛ سفيدها زود مريض می‌شوند. يكی ديگر عقيده دارد از ليموترش به قدر كفايت استفاده نمی‌كنم و آن يكی اعتقادش اين است كه باید اسپند دود كنم. می‌گويد تو حواست نيست ولی من می‌بينم؛ چشمت می‌زنند. من هم هردفعه يك‌جور جديدی چشم و ابروهايم را به نشانهء &quot;راس میگی&quot;  بالا و پايين می‌برم و بازهم همان‌طور مثل قبل، در خلال بررسی‌هايشان، به سرفه كردنم ادامه می‌دهم. يك‌جوری‌ که انگار اين آخرين سرفهء عمرم است. قرمز می‌شوم و اكسيژن به سلول‌های دفاعی‌ام نمی‌رسد. بی‌دفاع می‌شوم. و در همان حالت بی‌دفاع، بگويی‌نگويی با همه‌شان موافقم. ولی خب، مهم نیست که من لیموترشم کم است یا ملانین‌های بدنم. ظاهر داستان هرچه می‌خواهد باشد. من که می‌دانم اين‌ها تمامش از نباريدن باران است. گلوی آسمان و زمين خشك شده، من كه ديگر جای خود.ديروز گل‌فروشی‌ها را رصد کردم، هیچ‌کدام نرگس نداشتند. غمگين شدم. نكند نرگس هم توى اين بی‌آبی دیگر رشد نکند؟اصلا آدم‌های اين مختصات حالشان را با چه چيز ديگری خوب می‌كنند؟ چطور صبح كه می‌شود به اين آسمان قهوه‌ای‌رنگِ افسرده لبخند می‌زنند؟من كه نمی‌توانم. هرروز از خواب بلند می‌شوم و انگيزه‌ای برای مصرف لیموی روزانه‌ام ندارم. اسپد دود نمی‌كنم و همان‌طور با همان پوست سفيد هميشگی، در انتظار ويروس نوظهور بعدی راهی اين شهر خاك‌گرفته می‌شوم.آسمان را خاک گرفته، زمین را خاک گرفته و راستش، نوشتن را هم در من.این شد که فقط یک تُکِ پا آمدم بنویسم که ای كاش چند قطره باران ببارد.بشورد.ببرد.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 20:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم كوچك</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%83%D9%88%DA%86%D9%83-kzea4sz80oud</link>
                <description>حقيقت اين است كه من بلد نيستم.گفته بودی كه رنگ زندگی به سياهی مطلقش رسيده و ديگر هيچ اتفاق خوبی خوشحالت نمی‌كند. و من در دلم فكر كردم كه چه‌قدر اين حرف را می‌فهمم. گفتی كه فقط پيش‌ می‌روی چون پيش‌رفتن تنها داروی تلخِ اين بيماری صعب‌العلاج است و من در دلم فكر كردم كه چه‌قدر احساس تعلق به اين حسِ بی‌تعلق دارم.و تو دوباره آن صدای محكمت را كه مانند آخرين گره‌ای‌ بود كه به انتهای يك نخ می‌زنی، تا خيالت را بابت محكم بودنش راحت كنی، نشانم دادی و گفتی هيچ اميدی نيست. همه‌چيز در نااميدیِ مطلق است و هر حرفی فقط يك دروغِ دلگرم‌كننده.و من به خود آمدم، ديدم كه چه‌قدر اين حرف را بلد نيستم.من نياموخته‌ام عزيز من.من به نااميدی رو كردن و به دلسردی خو كردن را نياموخته‌ام.من، توی دنيای قصه‌ها زندگی می‌كنم و از هر سمت و سويی كه چشمم به نشانه‌ای‌ گير بكند، به دل می‌گيرمش.من دلم به اميد گرم است عزيز من.دندانم كه بيفتد آن بچه‌ای می‌شوم كه خيال می‌كند واقعا فرشته‌ای مهربان چشم‌به‌راهش است و شور به دلم كه بيفتد، مادری می‌شوم كه هزار دور اسپند دود می‌كند.من خودم، همان اسپندِ روی آتشم ولی.راستش را بخواهی، شايد هم حق با تو باشد. شايد همه‌چيز يك دروغ باشد و سهم ما از لاله‌های سرخ فقط داغِ دل‌هايشان. ولی این اسپند فقط به آبِ اميد از سوختن باز می‌ماند. می‌بینی؟ نه رسيدنی‌ست و نه شكفتنی. فقط باز ماندن است. من جز اين از غم باز نمی‌مانم، آرام نمی‌گيرم عزيز من.و آرامش، حتی به دروغ، كوچك‌ترين و ساده‌ترين سهم قلب‌های خسته از اين دنيای سخت‌گير است.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 23:12:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شور زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-o42nl3aicb5y</link>
                <description>تا‌به‌حال اتفاق نیفتاده بود که دربارهء یک کتاب بنویسم. از ریز و درشت نوشته‌ام ولی از یک کتاب، نه. این اولین‌بار است. راستش را بخواهید، احساس دِین می‌کنم. احساس می‌کنم پس از تمامیِ آن صفحاتی که ورق زده‌ام و کلماتی که خوانده‌ام، چیزی روی گردنم سنگینی می‌کند. چیزی شبیه به دست‌های غمی که هنوز که هنوز است از هم باز نشده. و چیزی شبیه به حقی که، به‌حق، ادا نشده.حق عمیقی روی گردنم سنگینی می‌کند.خلاصه، آمده‌ام که برای اولین‌بار بنویسم &quot;دوست دارم دستِ هرکسی را که می‌بینم بگیرم و از او خواهش کنم که این کتاب را بخواند.&quot;و این خواهش، نه برای داستان خوبش است و نه برای چيزهاى ديگرى مانند آن. نمی‌دانم تجربه‌اش کرده‌اید یا نه؛ اين‌روزها، بسیار بیشتر از گذشته، آدم‌ها انگشت ونگوگ را برداشته‌اند و اثرش را به روی چیزهای مختلف زده‌اند. آن‌قدر که اگر هرکسی به کنج و کنار خودش خوب نگاه کند، با درصد احتمال بسیار بالایی می‌تواند یک اقتباسِ هرچند کوچکی را از نقاشی‌های او ببیند.دوست دارم دست هرکسی را که می‌بینم بگیرم و به او بگویم که این کتاب را بخوان، فقط به این‌خاطر که احساس می‌کنم آدم‌ها باید بدانند که وقتی به آن شبِ پرستاره نگاه می‌کنند، دقیقا به چه می‌نگرند. دوست دارم وقتی که نگاهشان به آن می‌افتد، چشم‌هایشان را تنگ کنند و هزاران ضربهء قلم‌مویی که با درد به آن خورده است را ببینند. دوست دارم که آدم‌ها روشنیِ رنگ زرد و زنده بودن آبی را ببینند، بدانند که این نقاشی چه‌ حرف‌هایی می‌زند، چه‌ دردهایی توی خودش دارد و فکر کنند که اگر این بوم توانِ حرف زدن داشت، از چه روزگار و قصه‌هایی سخن می‌گفت. ببینند که این نقاشی، حرف می‌زند. و به حرف‌های او، از زبان ونسان و از دهان تئو، گوش بدهند.شاید که از آن‌پس گلدان‌هایمان پر از زردیِ آفتاب‌گردان شد و شاید که باغچه‌هایمان، پر از سروِ سبز.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 12:37:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معضلاتِ خرسِ سفيد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D9%85%D8%B9%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D8%B3%D9%81%D9%8A%D8%AF-fceuvoffvzoa</link>
                <description>صبح‌های زود كه می‌روم درمانگاه، بعد از صبح‌به‌خیر و احوال‌پرسی، دومين حرف مهمی كه به دستيارم می‌زنم اين است كه خيلی خوابم می‌آید. او هم می‌خندد و تا حد توانش هم‌ذات‌پنداری می‌كند. ولی خب، می‌دانم كه تمامش يك تلاشِ شايستهء تقدير است و در آن جمعِ دونفره، تنها كسی كه حقيقتا از بی‌خوابی رنج می‌برد، منم. از آن‌دسته خانم‌هايی است كه چهار صبح بلند می‌شوند و غذايشان را بار می‌گذارند. تنظيماتِ ملاتونين‌هايمان بالكل باهم فرق دارد. ديروز كه دوباره تيكِ حضورغيابِ خوابالودگی‌ام را خدمتش زدم، پرسيد كه چرا قهوه نمی‌خوری. و به دستگاه قهوه‌ساز كنج اتاق اشاره كرد. يك دستگاه سياهِ كوچك كه به همه خدمت رسانده بود، جز من. قبلا چندباری که تعارفش شده بود، گفته بودم كه قهوهء سرِ صبح به من نمی‌سازد. امروز می‌توانستم اين ناسازگاری را برايش شفاف‌تر كنم و بگويم که قهوه مرا از يك آدمِ خوابالويی كه تمايل به خوابيدن دارد، مبدل می‌كند به آدمِ خوابالويی كه حالا هركار می‌كند نمی‌تواند بخوابد. در ذاتِ خوابالو بودن كه مشكلِ اصلی است تغييری ايجاد نمی‌شود عزيز من. اما نگفتم. به‌جايش گفتم بيا بزنيم بر بدن ببينيم شايد فرجی شد. كسی چه می‌داند؟ولی چشمتان روز بد نبيند. تا قهوه‌ساز را زديم به برق، دوتا خِرخِر كرد و چارتا تكان خورد، و دیگر حتی ذره‌ای هم نم پس نداد. مخزن آب سرجايش و قهوه سرجايش. كف فنجان هم خشك و خالی، سرجايش. ما مانديم و اجزای تشكيل‌دهندهء اسپرسو، و يك اسپرسونَسازِ متصل‌به‌برق. گفتم: «ولش كن، قهوه تاثيری روی من ندارد.»گفت: «اصلا مشكل را بايد اساسی حل كرد خانوم!»گفتم: «دستم به اساسش نمی‌رسد جانم! اصلا نمی‌دانم كجاست!»گفت: «شب زود بخواب.» و گفتم كه من همزمان با غروب آفتاب هم كه خوابِ شبم را شروع كنم، باز هم ماجرا همين است.كسی چه می‌داند؟ شايد بعضی‌چيزها آمده‌اند كه بِلَنگند. درست نشوند و بمانند و مدارايت را به مبارزه طلب كنند. مثل پلكی كه مدام می‌پرد و مثل دستی كه مدام عرق می‌كند.همه چيز كه درست نمی‌شود. می‌آید و می‌ماند و يك روزی، به وقتش، می‌رود. مثل گرمای تابستان كه آن‌ وسط‌های سال جا خوش كرده و مثل عطسه‌های دختركی كه به پاييز رسيده است. می‌ماند و مدتی بعد، می‌رود.اما اين‌ها را نگفتم. چون فضا برای بحث‌هايی تا اين‌حد عميق مهيا نبود. به‌جایش نگاهش كردم و گفتم: «شايد كه من هم در زندگی قبلی‌ام يك خرسِ كوچكِ سفيد بود‌ه‌ام؛ در دمای منفیِ صفرِ قطبِ شمال عشق می‌كردم و خوابِ شش‌ماههء زمستانی داشتم. كسی چه می‌داند؟!»</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 18:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندرم فقر آهن</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D9%86-pgpo8fhmo9qt</link>
                <description>بچه‌تر كه بودم، يادم است در طول و عرض خانه راه می‌رفتم و به جان مادرم غر می‌زدم كه اين چايی چيست كه مدام می‌خوريد. آهن بدنتان اِل می‌شود و كلسيمتان بل می‌شود. يك‌روز كه بزرگ شده بودم، به خودم آمدم و ديدم ليوان سوم توی دستم است و دارم به انعكاسِ مواجِ چشم‌های منتظرم در سطح محتوای آن نگاه می‌كنم.بچه‌تر كه بودم، وقتي كه بساط شمال‌ رفتن و اين‌ور و آن‌ور به راه می‌افتاد، با خواهرم يك سی‌دیِ بدون خط‌و‌خش برمی‌داشتيم و پرش می‌كرديم از آن آهنگ‌های طلایی دههء هشتاد. همان‌هايی كه تا پخش می‌شدند آدم، بدون قرار قبلی، كله‌اش با يك فركانسِ مرتب تكان می‌خورد. اما حدودا ٣٠ دقيقه از آن تكان‌ها نمی‌گذشت كه انگشت پدرم می‌رفت روی دكمهء وُلوم و كمش می‌كرد. هم صدا را و هم تكان‌ها را. اخم‌هایم می‌رفت توی هم و علت را كه می‌پرسيدم، يك‌سری چيزهايی برايم توضيح می‌داد كه خيلی متوجهش نمی‌شدم. تا همين ديروز که بزرگ‌تر شده بودم و به خودم كه آمدم، ديدم من در همان یک‌ربعِ اول رانندگی، بی‌اراده، دستم می‌رود و ضبط را كمش می‌كند.خلاصه كه اين‌روزها، هرچه بيشتر می‌گذرد بيشتر پاسخ يك سلسله ابهامات‌ام را می‌گيرم و به‌دنبالش، بيشتر از كار دنيا تعجب می‌كنم. هرچند كه بعضی‌چيزها هم بدون پاسخ مانده‌اند. (مثلا اين‌که چرا مادرم در مجاورت يك ماهی‌تابهء روغن داغ می‌ماند و دستش نمی‌سوزد.) اما نهايتا متوجه شدم كه انگار آدم‌ها يك‌سری ژن‌های خاموشِ مشترك دارند. يك‌سری ژن، كه هركدام به وقتش روشن می‌شود. و اين موضوع، هم نارضايتی‌ام را برده است بالا و هم، يك‌جورهايی، هم‌دلی‌ام. اين‌كه ديگر برای رفتار آدم‌ها و چيزهايی از اين قبيل كه در كنترل من نيست، خُلق خودم را تنگ نمی‌كنم. يك &quot;بيخيال، شايد ژنش روشن شده&quot; نثارش می‌كنم و تمام.و خب، اگر دقيق‌تر نگاه كنيم اين ماجرا هم برای خودش هم جنبهء خوب دارد و هم بد. بدش اين است كه آدم‌ها احتمالا، چه بخواهند و چه نخواهند، آهن بدنشان را از دست می‌دهند. قسمت خوبش هم اين است كه همه يك‌روزی می‌توانند سيب‌زمينی‌هايشان را با لذت سرخ کنند، بدون آن‌كه قسمتى از پوست دستشان را بخاطرش از دست بدهند.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 01:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرسیده به صد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%AF-uoddmhcjz6px</link>
                <description>چشم‌هايم را روی هم فشار می‌دهم. يادم نمی‌آید از صبح اين بارِ چندم است و فقط می‌دانم كه تابستان، تا جايی كه توانسته، كلافه‌ام کرده. هوا كه گرم می‌شود، چشم‌های من هم می‌سوزد.دم آمدن فراموش كردم كه قطره‌ام را بيندازم ته سياهچالهء كيفم و به ناچار، حالا مدام پلك‌هایم را فشار می‌دهم.پشت ديواری كه نزديك من است، چند نفری منتظر نشسته‌اند. منشی در اتاق را باز می‌كند و احوال آن چند آدمِ منتظر را می‌پرسد. می‌گويد دو دقيقهء ديگر نوبتتان می‌شود. صدای كلفت مردانه‌ای تشكر می‌كند و كمی بعد كه منشی دوباره به قالب صندلی‌اش تبديل می‌شود، صدای ظريف بچگانه‌ای می‌پرسد: «دو دقيقه يعنی چقدر؟»مرد جواب می‌دهد: «يعنی يكم ديگه.»- خب دقيقا چقدر ديگه؟- تا صد بشمر.- تا صددد؟ ما هنوز صد رو نخونديم، بلد نيستم بشمرم.مرد ديگر جوابی نمی‌دهد.سرم ناخودآگاه به طرف ديوار برمی‌گردد. انگار كه دلم می‌خواهد صورت درماندهء پسربچه را ببينم.دوباره می‌گويد: «بابا من صدتا عدد بلد نيستم.»و بار ديگر، بابا، جوابش را نمی‌دهد.چشم‌هایم را فشار می‌دهم و به حفرهء كوچكی كه توی دندان تراشيده‌ام نگاه می‌كنم. و به‌دنبالش به هزار حفرهء ديگری كه آدم‌ها توی دلشان دارند. شايد ماجرا همين باشد. شايد يك‌روزی ما هم طاقتمان طاق شده، رو به خدا کرده‌ایم و گفته‌ايم پس کی نوبت ما می‌شود، و او هم جواب داده دو دقيقه دندان روی جگرت بگذار بندهء من.غافل از اين‌که وسعت صبر ما به قد سواد انتظارمان نمی‌رسد. غافل از اينكه ما هنوز صد را نخوانده‌ايم.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 22:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنجاق قفلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82-%D9%82%D9%81%D9%84%DB%8C-y4ae06vnf8z5</link>
                <description>تمام شد. با خودم عهد بسته بودم كه تا همه‌چيز دوباره روبه‌راه نشده، ننويسم. اما تحملم تمام شد.آمدم و دوباره قرار است از غمی كه توی دلم، به دلم چنگ زده است و ولش نمی‌كند، بنويسم. مثل يك سوزنِ قفلی كه به تارهای كم‌رنگ و پودهای ظريفِ يك پارچهء كهنه، قفل شده است. همان‌قدر تيز و همان‌قدر متصل.بنويسم و نشانش بدهم. كه بگويم من، قلباً و قلبا، خسته‌ام.خسته‌ام، و كمی بدتر از آن، شك به جانم افتاده. به اين‌که در پشت اين شب‌های تاريك، يك سپيدهء بی‌رمق ولی روشن، وجود داشته باشد. به اين‌که پشت اين درهای بسته، نيمكت كهنه‌ای برای نشستن و آرام گرفتن، انتظار کسی را می‌کشد. به اين‌که، همه‌اش راه نيست. همه‌اش دويدن.گفتم هيچ‌وقت اندوهم تا اين‌حد عمق نداشته و جواب دادی كه اين هم می‌گذرد.و من شك كرده‌ام. به اين‌كه، اين هم می‌گذرد؟ اگر اين سياهی به‌جای شب، از دل يك سياه‌چاله بیرون آمده باشد چه؟ كه مرا به درونش كشيده و ديگر رهايم نكند. اگر ديگر رهايم نكند چه؟ بمانم و ديگر، همين‌جا، ايستاده، هيچ‌وقت آرام نگيرم.من خسته‌ام. از محدوده‌ای در عمقِ عميق‌ترين قسمت جانم.صبح كه می‌شود جيب‌هايم را از يك مشت دانهء سبز و روشنِ اميد پر می‌كنم و نيمه‌شب که می‌رسد، طلسم تمامشان از بین می‌رود. شكلشان عوض می‌شود. می‌شوند شبيه به ته‌سيگارهای زير پای يك جوانِ بريده از جهان. كوچك، مچاله و خاكستری.من دلم روشن است ولی شاخهء نازكِ گيلاس كه تحمل يك سيبِ سرخِ سنگين را ندارد. می‌شكند. برای تحمل اين‌روزهای تاريك به چيزی كمی محكم‌تر از اين اميدهای روشن نياز است. به يك اتفاق خوب. يك خوبِ واقعی.من، جانم خسته است و اين جانِ خسته برای متصل ماندن يك شاخهء محكم می‌خواهد. يك اتفاقِ خوبِ واقعی.همین.ای‌كاش كه وقتی بار ديگر می‌نويسم، تمام شده باشد؛ اين شب طولانی، و نه باز هم تحمل من.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 19:47:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرانتز باز</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-vqftztof5vyg</link>
                <description>اين نوشته صرفا يك يادداشتِ چنددقيقه‌ای در يك نيمه‌شب نسبتا خنك بهاری‌ست. مثل هزاران شب ديگری كه چندخط میانِ پرانتز نوشته شد و پس از آن، صبح روز بعد، نقطه‌ای نشست به انتهای خط و همه‌چيز به روال گذشته‌اش برگشت.من هم نشسته‌ام تا با تيزیِ قلم اين پنج انگشتِ غمی كه به گلويم چنگ زده است، از خودم جدا كنم. تمام شود و تمام شوم. و فردا، دوباره از نو شروع.چون غم، تابلوی نقاشی بدرنگ ديوار خانهء آدم نيست كه برش دارد و هزار تكه‌اش بكند. غم، رنگ ديوار است. آن زبریِ كوچكِ پوستِ آجر است و آن ترك‌های نازك هر گوشه. هست. نمی‌رود. می‌ماند و هر‌ازگاهی، لاجرم، به چشم می‌آید. و امشب، از همان شب‌هايی‌ست كه آمده است سری بزند. آمده است كه بماند و آمده است كه، شايد، به زور برود.از من چيزهايی دربارهء روزهايم پرسيدی و گفتم كه من آن تكه‌های بندزدهء جامی سفالی‌ام كه پشت شيشه‌های يك موزهء تاريخی حبس شده است. هزار قصه در خودم دارم و زبان گفتن، نه.گفتی كه درست می‌شود و گفتم كه من يك گل‌خانهء كوچك از اميدهای تصنعی‌ام. يك گل‌خانه كه به صد مراقبت زنده نگه داشتمش. اميد، مثل آن اسكناس تاخوردهء كودكی‌هايمان نيست كه هر هفته كسی بيايد و بگذارد توی جيبمان عزيز من. مثل يك پرندهء نگران است. سخت است داشتنش و سخت تر از آن، نگه‌داشتنش.و تو پرسيدی كه بگو از چه رنجيده‌ای. من نگفتم و تو از نگاه من خواندی كه جوابم چيست. كه ما مثل آبیِ آسمان به غم آغشته‌ايم؛ رنجی که می‌بريم در ما هست و از آنِ ما، نه. تحميلِ محيط است. ميراث بدشكل خاك‌های غم‌زده.و امشب، در نهايتش، برای جدا كردن آخرين انگشتِ مانده هم برايت نوشتم كه نگران نباش. كه به قول اسكافيلد، من فقط خیلی خسته‌ام؛ از اين‌که مدام بايد تصميم بگيرم، از اين‌که مدام بايد نتيجه‌گيری كنم و از اين‌که، بايد باز هم ادامه بدهم.همين.به پرنده‌های نگران هم سنگ نزنيم.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 11:57:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمدان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-abgpdrgqomuc</link>
                <description>فقط اندکی دیگر مانده بود برسد که ناگهان احساس کرد به دیواری نامرئی خورده است. از رفتن باز ماند و به عقب کشیده شد. چند ثانیه زمان برد تا بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. به زمین نگاه کرد. چرخ کوچکِ چمدانش بین میله‌های دریچه‌ای آهنین گیر کرده بود. صدایی از پشت سرش گفت: «عجله کردنت برای چیست!»درحالی که سعی داشت آن چمدانِ سنگینِ قهوه‌ای رنگ را با انگشت‌های درمانده‌اش آزاد کند، زیرلب گفت: «فاجعه است.»خم شد تا کمکش کند: «مگر دست تو بود؟»صدای سوت قطار آمد. رفته بود. چرخ آزاد شد و کمی بعد، هردو به نیمکت کهنه‌ای روی سکو نزدیک شده بودند. یکی آرام بود و یکی خسته. یکی مطمئن و دیگری، مضطرب.برای چندمین بار بود که به ساعت‌ مچی‌اش نگاه می‌کرد.- قطار بعدی کمتر از یک ساعت دیگر می‌رسد.- باید کمی زودتر حرکت می‌کردم.- تو به اندازهء کافی زود آمدی.دوباره به ساعتش نگاه کرد. دقیقه‌ها یکی به دنبال دیگری می‌آمدند و می‌رفتند. سگ سفید ولگردی روی ریل‌ها قدم می‌زد و سنگ‌ها را به دنبال چیزی نامعلوم بو می‌کشید. جز صدای به‌هم‌خوردن سنگ‌ریزه‌ها، صدای دیگری نبود.- تا چشم بر هم زدی یک سال گذشت. این یک ساعت که دیگر جای خود دارد. ناراحت نباش.- می‌دانم. ولی جا ماندن از قطار چیزی نیست که بشود بابتش خوشحال بود.- خوشحال نه، همین که بی‌تفاوت باشی کافی است.- بی‌تفاوتی ساده نیست.- راحت بودن با ساده بودن فرق دارد. ساده است ولی راحت، نه.- من نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم. آن هم زمانی که از همه‌چیز جا مانده ام. از قطار... از تصورم...- تصورت؟- یک سالِ تمام در این آبادی زندگی کردم و حالا منی که دارد این‌جا را ترک می‌کند، آن منی نیست که تصورش را می‌کردم.- تصورت چه بود؟- مگر فرقی هم می‌کند.- فرق می‌کند.- فرض کن کسی را می‌دیدم که ترس‌هایش را یک‌جایی، پشت سرش، در همین مختصاتِ دور، رها کرده و باز می‌گردد.- ولی رها کردن ترس‌هایمان نه آن‌قدر راحت است و نه آن‌قدر ساده.- یک سال برای رسیدن به هر تصور پیچیده و سختی، زمان خوبی بود.- زمان خوب با زمان کافی فرق دارد، با زمان درست.- یک سال زمانِ خوب، کافی و درستی بود.- چه کسی می‌تواند تعیین کند که زمان درستِ یک اتفاق چه وقتی است؟!مکثی کرد: «چراغ سبز شده. دارد یک قطار می آید.»از جایش بلند شد. بر لبهء سکوی نزدیک ریل ایستاد. خودش را خم کرد و دستش را بالای ابروانِ درهمش گرفت تا بتواند زیر سایهء کوچک آن، شعاعی بیشتر از حد توان چشم‌هایش را واکاوی کند. مرد خسته‌ای از توی بلندگو به صدا درآمد: «قطار شماره 318 وارد ایستگاه شد.» دستش را توی جیبش گذاشت و سعی کرد که خود را هنوز هم منتظر نشان بدهد. سگ سفید پیر، به زحمت خودش را روی سکو کشید.- این قطار از یک مسیر دیگر می‌رود. بنشین. هنوز مانده است.- ایستاده راحت‌ترم. وقتی می‌نشینم سردم می‌شود.و زیر لب اضافه کرد: «زودتر برسد که خلاص شوم.»صدایش را شنیده بود: «از چه خلاص شوی؟»و او، انگار که شنیده باشد کسی دربارهء رنگ انار از او سوال می‌پرسد، با کلافگی به سمتش برگشت: «از دقیقا همین چیزی که مشغول تماشای آن هستی!»- من مشغول تماشای توام. تو ولی دلت نمی‌خواهد که از خودت خلاص شوی. و خب، این هم یکی از آن صد کارِ درستِ دیگری است که همیشه، ناخواسته، به تعویقشان می‌اندازی.آن دو خط سیاهِ روی پیشانی‌اش، بیشتر از قبل به‌ هم پیچیده بودند. به سمت ریل برگشت و به قطاری که نفس تازه می‌کرد، چشم دوخت.- كسى که تو می‌بینی در انتظار قطاری ایستاده است که دیر یا زود از راه می‌رسد، او را سوار می‌کند و نهایتا، از این انتظارِ کوتاه خلاص می‌شود. اما كسى که من می‌بینم... او چیزهای مهم‌تری دارد که باید نگران خلاص شدن از آن‌ها باشد.باز هم ساکت ماند. سکو پر از آدم شده بود. کم‌کم داشت انحنای ابروانش از حالت خشم به غم مبدل می‌شد.- یک سال زمان خوبی برای رسیدن نیست، ولی برای فهمیدن چرا.- فهمیدنِ چه؟- فهمیدن این‌که تو یک انسان هستی. یک آدمِ واقعی. و آدمِ واقعی بودن، با کامل بودن در تناقض است.- می‌گویی چه کنم. حالا که دیگر همه‌چیز از دست رفته است.- این‌که تو دست‌هایت را باز کرده باشی با این‌که از دست رفته باشد، فرق دارد.به نظر می‌آمد که یک چیز نامعلوم، سگ سفید پیر را ترسانده است. شاید چیزی شبیه به سوت ممتد قطار.- می‌گویی چه کنم؟- بگذار که از دست برود؛ ولی باورهایت. باور به این‌که تو باید از پس هر موضوعی بربیایی، شکست نخوری و زندگی یک شیب مستقیمِ رو به بالا داشته باشد.- من هیچ‌وقت زندگی را یک خط صافِ شیبدار ندیده‌ام.- پس چه دیده‌ای؟- یک موج. مثل همان موج‌های سینوسی که در مدرسه یادمان دادند.- اشتباهت همین‌جاست. این‌که می‌دانی زندگی بالا و پایین دارد خوب است، ولی هیچ‌وقت قرار نیست که سخت و آسانِ روزگار، این‌قدر منظم، یکسان و به‌موقع سراغ آدم بیاید.- باشد. یک موجِ غیرِ سینوسی!دستش را روی قلبش گذاشت: «می‌دانی، زندگی شبیه به همین است. دقیقا شبیه به ضربان‌های قلبمان. یک‌وقت‌هایی شیب تندی دارد و یک‌وقت‌هایی آرام. یک‌وقت‌هایی بلند و یک‌وقت‌هایی کوتاه. و خب، خودت که می‌دانی، همین فراز و نشیب‌های نامنظمش است که آن را زنده نگه می‌دارد. اگر یک خط صاف باشد، آن‌وقت است که دیگر مرده است.جوابی نداشت بدهد. ساکت ماند. دوباره دقیقه‌ها، این‌بار بدون آن که کسی متوجهشان بشود، می‌آمدند و می‌رفتند. عاقبت یک نفس عمیق کشید و انگار که كلمات پرچمِ سفیدِ تسلیمش باشند، زیرلب گفت: «ولی من بی‌عرضه بودم.»- بی‌عرضه با بى‌تجربه فرق دارد. رهایش کن. آن‌وقت می‌بینی که ترس‌هایت هم کم‌کم قدرتشان را از دست می‌دهند. می‌مانند. هستند. اما نه برای حکمرانی، فقط برای این‌که باشند.- پس باز هم می‌مانند.- ترس جزئی از جعبه‌سیاهِ آدمیزاد است. می‌مانند، چون باید بمانند.سرش را پایین انداخت و به کفش‌هایش چشم دوخت. خم شد و کمی از بند کفشش را که کج شده بود، صاف کرد: «من می‌ترسم... چون اشتباه کردن برای من هزینه‌ای بیشتر از دیگران دارد.»- تو می‌ترسی چون از یک اشتباه دو بار رنج می‌کشی؛ یک‌بار برای آن‌که اشتباه کرده‌ای و یک‌بار دیگر برای آن‌که به خودت اجازهء اشتباه کردن نمی‌دهی.- می‌گویی چه کنم؟- رهایش کن. بپذیر که کامل نبودن با بد بودن فرق دارد... من که همین‌جا می‌مانم، این چمدان سنگینِ باورهایت را بگذار و خودت برو. ترسِ از دست دادن را بچش و ببین که چطور همه‌چیز &quot;راحت‌تر&quot; می‌شود.صدای خسته دوباره از بلندگو به میان حرفشان پرید: «قطار شماره 327 وارد ایستگاه شد.»دست‌هایش را از جیبش درآورد و به پهلویش فشرد. انگار که خون در بدنش منجمد شده باشد، چندبار روی نوک انگشتان پا ایستاد تا به حرکت دربیاوردش. برگشت. به سمت نیمکت کهنه رفت. با دستش دستگیرهء چمدان را گرفت، بلندش کرد و کنار خودش نگهش داشت: «می‌خواهی بمانی؟»- اگر تو بخواهی، می‌مانم.- ولی من باید بروم. از تنهایی نمی‌ترسی؟- من تنها نیستم. خاطره با من است.- اگر حقیقت را نگویی چه؟ اگر من به آینده بروم و ببینم واقعیت آن چیزی نبود که نشانش دادی؟- تنها یک حقیقت وجود دارد و آن هم این است که واقعیت از آن‌چه که تو تصورش می‌کنی، با تو مهربان‌تر است.لب‌هایش تکان خورد ولی صدایی از آن شنیده نشد. دوباره سکوت.قطار سوتی کشید و از حرکت ایستاد.- خلاص شدی!نگاهش کرد و برای اولین‌بار، انگشتانِ لبخندِ کوچکی صورتش را لمس کرد. درهای قطار به آرامی باز می‌شدند و آن صدای خسته داشت برای جا نماندن مسافرها، تلاش کوچکی از خود نشان می‌داد. سکو پر از آدم‌های واقعی شده بود. دوباره نگاهش کرد و کمی بعد، با دومین و آخرین لبخندش، انگشت‌های به‌هم‌فشرده‌اش را از هم باز کرد.چیزی رها شد.راه افتاد. از پله‌ها بالا رفت و همان‌جا، پشت پنجره‌های کوچک قطار، ایستاد.یک شیشهء نازکِ خاک‌آلود.در یک طرفش او، تنها، کنار پنجره ایستاده بود. در آن طرف دیگر گذشته‌اش، با یک چمدان قهوه‌ای، کنار نیمکتی کهنه.سگ سفید پیرِ داخل ایستگاه دمش را، برای چیزی نامعلوم، تکان می‌داد.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 22:06:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آ‌ن‌طرف، در آن بیرون</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%A2-%D9%86-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-l3t7upiqbgqj</link>
                <description>چند وقت پيش، با يكی از اساتيدم مكالمه‌ای در يك صفحهء گفت‌وگو داشتيم كه در نهايت به اين پيام از ايشان منتج شد: «ديگران یا خودشان را از آن‌چه كه هستند بسيار بهتر نشان می‌دهند و يا فقط قسمتِ خوبِ كارشان را به نمايش می‌گذارند. تو ولی، فقط از خودت انتظار بالايی داری.»و پاسخ من اين بود: «اگر حقيقت همين باشد چه؟»اين سوال، نه فقط آن روز، كه از خيلی پيش‌تر درست مثل يك ماه‌گرفتگیِ كوچك بر پوست ذهن من افتاده و حك شده بود. از او جدا نمی‌شد. متصل بود و فكر می‌كردم كه همان‌جا هم خواهد ماند؛ مگر جواب قاطعانه‌ای برايش پيدا بشود. بود و تيرگی‌اش را، هروقت كه لازم می‌شد، به رخ می‌كشيد. تا اين‌كه چند روز پيش احساس كردم به چيزی شبيه به يك كورسوی ظريفِ نور برخورده‌ام. عين ضربات آرامِ ماهی کوچکی كه به قلاب گیر كرده باشد و دستت را بكشد، دستم را كشيد. با خودش برد و من در آخرِ آن ماجرا ديدم كه تكه‌ای از آن ماه‌گرفتگی از پوستم كنده شد و به اعماق سياهیِ يك جهانِ ناشناخته افتاد.تا به حال اسم سندرم دانينگ-كروگر به گوشتان خورده است؟ اين مطلب را اتفاقی، وقتی كه مشغول جست‌وجوی موضوع ديگری بودم، ديدم. ساده بگويم؛ اين سندرم تعلق می‌گيرد به كسانی كه توانايی و كار خود را از آن‌چه كه هست بسيار بيشتر و يا برعكس، بسيار كمتر در نظر می‌گيرند.به دستهء اول که كاری ندارم. چون تمام ما با كسانی برخورد داشته‌ايم كه خودشان را بسيار از آن‌چه كه هستند، بهتر می‌بينند. (برای مثال، كافی هست كه چند لحظه يكی از شبكه‌های اجتماعیِ تصويرمحورتان را باز كنيد.)قصد من از نوشتن اين موضوع، فقط همان دستهء دوم است؛ افرادی كه گرايش زيادی به دست‌كم‌گرفتنِ خود دارند و احساس می‌كنند كه اگر كاری را انجام می‌دهند، پس آن كار ساده است و اگر برای آن‌ها اين‌طور است، برای بقيه نيز همين‌طور تلقی می‌شود.برمی‌گردم به آن صفحهء گفت‌وگو و بالا و پايينش می‌كنم. خوب يا بد، چندبار، دقيقا همين جملات بالا را، به چند شيوهء نگارشی مختلف، برايش نوشته‌ام. آن‌ها را دوباره می‌خوانم و همان‌جا، ميان همان‌ كلمات است كه آن نور احتمالی روشن می‌شود. (ماجرا اين است كه آدم از وقتی كه می‌بيند احساسش به يك موضوع حقيقی و شناخته‌شده تبديل می‌شود، يك حس ديگری نسبت به آن پیدا می‌كند. يا لااقل، من این گونه هستم.)و خب، ديگر بيش از اين چيزی نمی‌گويم. اگر شما هم در دايرهء دلتان مساحت كوچكِ مشتركی با دستهء دوم احساس كرديد، برويد و خودتان درباره‌اش بخوانيد. شايد كه دانستن به شناختتان كمك كرد و اين شناخت، لاجرم تسكينتان داد. مثل بسياری از چيزهای ديگری كه تا شناختيمشان، فهميديم كه زيادی گنده‌اش كرديم. كم‌رنگ شدند و بعضا، رنگشان را كامل باختند. مثل نور شديدی كه از دور چشممان را می‌زند و موقعی كه نزديکش می‌شويم، می‌بينيم كه فقط يك تكه شيشهء خرد و بی‌ارزش بوده است.اين هم يك‌چيزی‌ است مثل همان. می‌فهمی كه زيادی به خودت سخت گرفته‌ای و لااقل، فرصت آن را داری كه مدتی به خودت &quot;اجازهء&quot; تصور بدهی. تصور آن‌كه اوضاع در آن بيرون، پشت احساس تو، از آن‌چه كه به نظر می‌رسد بهتر است. تصور آن‌كه زندگی، شايد، فقط در انتظار همين تصور است.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 14:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دقيقهء ١١٦</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%AF%D9%82%D9%8A%D9%82%D9%87%D8%A1-%D9%A1%D9%A1%D9%A6-y0fjhtstwfow</link>
                <description>ديشب پس از يك وقفهء بسيار بلندبالا، توانستم پس از مدت‌ها بنشينم پای تلويزيون و بدون دغدغه دربارهء اين‌که صبح روز بعد چه‌كاری دارم كه بايد بابتش زود بلند شوم، جفت چشم‌هايم را بدوزم به تماشای ال‌كلاسيكو.آخرين‌باری كه اين‌قدر بی‌خیال نشسته بودم و اصلا آخرين‌باری كه موفق شدم يك فوتبال را كامل تماشا كنم، يادم نمی‌آمد. تاريخش برمی‌گشت به زمانی كه دل و جان آرام‌تری داشتم. ديشب که قسمت شد، با دو انگشتِ دستم، بينی‌ام را گرفتم و سوزنی پريدم وسط خاطراتِ خوشِ زندگی‌ام. زمانی كه حتی يك بازی را هم از دست نمی‌دادم. من، خيلی بيشتر از آن‌كه كسی تصورش را بكند، از فوتبال لذت می‌برم. (و اين مبحث آن‌قدر برايم مهم و ارزشمند است كه بايد دست‌كم يك متن جدا و ٧،٨ دقيقه‌ای را به توضيح دادنش اختصاص بدهم.)خلاصه که من بودم و ظرف تخمه، دريای خاطراتم و يك‌مشت مرغ‌دريايیِ مسرت‌بخش. اما به طرز عجيبی، بيشتر از هر حسِ آدرنالين‌آوری كه فكرش را بكنيد، چيزی شبيه به يك تودهء دل‌تنگیِ‌ خوش‌خيم وجودم را گرفته بود. از قلبم شروع شد و بعد رفت توی دست و پایم. احساس كسی را داشتم كه به‌جای مراسم شب‌ِ شعرِ هوشنگ ابتهاج، اشتباهی رفته است كنج يك مجلسِ نقدِ مكتبِ اگزيستانسياليسم نشسته است. مردمک چشم‌هايم طبق عادت دنبال اين بود كه مسی را از روی نحوهء دويدنش پيدا كند، ولی تنها چيز قابل تشخيصی كه عايدش می‌شد، نهایتا كلهء زردِ يامال بود. همه‌چيز يك‌جورِ ناآشنایی غريب بود و اين غريبگی، حق داشت كه آدم را دل‌تنگ كند. حتی صدای گزارشگر، كه در خوش‌بينانه‌ترين حالت، مثل يك جفت كفشِ آل‌استار بود كه به كت‌وشلوار دامادی چسبيده است.و خب، شايد مشكل زندگی از همين‌جا شروع می‌شود؛ از همین‌جا كه آدم به همان‌اندازه كه چيزهای خاطره‌انگيزش را از دست می‌دهد، به دست نمی‌آورد. فقط او می‌ماند و مزهء خوشی‌هايی كه انگار ديگر مثلش نمی‌آید. زير زبانِ ذهن می‌ماند و تكرار نمی‌شود.اما... شما كه غريبه نيستيد، پس خدا را شكر! بابت اين‌که لااقل هرچه كه از دست رفته است، يك روز بوده است.من، واقعا خدا را شكر می‌کنم كه در دوره‌ای زیسته‌ام که چشم‌هايم توانسته هم دريبل‌های سردردآورِ مسی را ببيند، هم انگشت اشارهء راستِ مورينيو كه در حدقهء چشمِ چپِ ويلانووا فرو می‌رود، و هم آدامس جويده‌شدهء الكس فرگوسن كه پس از اتمامِ زايلاتولِ موجود درسلول‌هايش، يك نفر آمد و آن را چپاند روی يك تنديس و به قيمت ناچيزِ نيم‌ميليون دلار فروخت.ديشب برای بار چندمی كه نمی‌دانم چندم است، &quot;كام‌بكِ&quot; زيبای بارسا مصادف شد با يكی از برهه‌های ازپادرآورندهء زندگی من. و خب، می‌دانید، قضيه اين است كه اصلا مهم نيست كه شما سفيد هستيد يا آبی‌اناری، اصلا فوتبالی هستيد يا تمايلاتتان سمت شطرنج كشيده شده است. واقعا مهم نيست. تنها يك چيزِ مهم وجود دارد و آن هم اين است كه بدانيد فوتبال ٩٠ دقيقه كه نه، ١١۶ دقيقه است. تا وقتی كه سوت پايان را با جفت گوش‌هایتان نشنيده‌ايد، چيزی از دست نرفته است. پس ادامه بدهيد، حتی وقتی كه انگار همه‌چيز از دست رفته است.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 15:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ شانس</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-lqyh9u6kdr6a</link>
                <description>اگر بخواهم از بين ٢٠٠ دليل كوچك و بزرگ خوشبختی در زندگی‌ام به يكی از عجيب‌ترين‌های آن اشاره كنم، اين می‌شود كه من يك دايی بسیار مهربان دارم. يك دايی كه انگار شال و کلاه کرده و از دل انيميشن‌های والت‌ ديزنی پريده است بيرون. دايی من، يك زمين‌شناس است. و همين موضوع بود كه مرا از بچگی عاشق سنگ و جزئیات زمين كرد. هميشه هروقت که می‌دیدمش، يك پيراهن چهارخانهء قهوه‌ایِ كم‌رنگ داشت با يك شلوار جين قهوه‌ای پررنگ. يك جفت كفش اسپرت، يك كوله‌پشتی، يك كلاه كپ، و هزار وسيلهء ريز و درشت ديگر (از ذره‌بين گرفته تا چراغ‌قوه) برای شكار سنگ‌ها. توی خانه‌اش هم يك آزمايشگاه مخصوص داشت، با يك خروار سنگ جذاب و یک ميكروسكوپ جذاب‌تر. خلاصه تمام اين‌ها باعث شد كه من عاشق سنگ جمع‌كردن بشوم. هرموقع، چه روی كوه بودم چه لب دريا، يك چشمم به پیشِ پايم بود و يك چشمم به زير پا. من كه نمی‌دانستم سنگ خوب و بد چيست، معيار من فقط زيبايی سنگ بود. از هر كدام كه خوشم می‌آمد، می‌انداختمش توی جيبم تا بعدا او خوب و بدش را تشخيص بدهد. ولی هميشه دلم می‌خواست كه يك روزی عاقبت يك چيز باارزش پيداكنم. و چيزهای باارزش در ذهن من فقط چند دستهء مشخص بودند؛ طلا، ياقوت، فسيل.و خب، شايد باورتان نشود، اما توانستم! من، يك سارای حدودا ١٠ ساله، واقعا توانستم كه فقط با نگاه كردن به تك‌تك سنگ‌های روی زمین، از دل يكی از بی‌آب‌وعلف‌ترين خطه‌های خدا، يك فسيل صدف پيدا كنم! (درواقع سه فسيل) و اين‌گونه شد كه آن سنگ‌ها تبدیل شدند به سمبل خوش‌شانس بودن من. (هرچند که قصد كرده‌ام بروم و با قلبی آکنده از درد به موزهء زمين‌شناسی اهدايشان كنم.)ولی راستش را كه بخواهيد، از دید من در آن ماجرا شانس کاره‌ای نبود. درواقع، كار كارِ ايمان بود. من ايمان داشتم كه عاقبت پيدایش می‌كنم و آدم، هرچه كه بيشتر از كودكی‌اش دور می‌شود، انگار كه از ايمانش هم می‌شود. طوری كه اگر در اين سن كسی بيايد و به من قول شرف بدهد كه اگر به زمينِ زير پايم چشم بدوزم يك‌روزی آخرش يك فسيل كشف می‌كنم، يك نگاهی حاویِ الفاظی از قبيلِ &quot;برو خدا روزی‌ات را جای ديگر بدهد&quot; حواله‌اش می‌كنم و می‌روم سراغ مشغلات بزرگسالی‌ام.اين روزها كه نشسته‌ام پای سريال‌‌ديدن و دارم برای چهارمين بار &quot;فرار از زندان&quot; را (جمعا به زبان مادری و نامادری) نگاه می‌كنم، (درحالی كه دوستانم هنوز هم باورشان نشده كه چطور ممكن است) به يك موضوع جالب، از بين هزاران موضوع جالب ديگری كه دارد، رسيده‌ام.&quot;لينْكُلْن&quot; و &quot;مايكل&quot;، هميشه در هر نقطهء بغرنجی از ماجرا كه قرار می‌گيرند، يك ديالوگ مشخص دارند و آن هم اين است؛ «بلند شو مرد، ايمان داشته باش.»و خب، از آن جايی كه من آدمِ نشانه‌پروری هستم، احساس می‌كنم اين‌که ديدنِ دوبارهء اين سريال مصادف شده است با احوال اين روزهای من، اتفاقی نيست. و حالا كه اين جمله‌ها را می‌نويسم، ديگر كار از احساس‌كردن هم گذشته است. من يقين دارم. يقين دارم كه چارهء مشكل، آن نور كوچکِ راه‌گشا، و هر نام معجزه‌بخشِ ديگری كه بشود روی آن گذاشت، دست ايمان است.من حتی سر سوزنی، به اندازهء كودكی‌ام، به شدن‌ها مطمئن نيستم. شك داشتن به اين‌که همه چيز درست می‌شود، مثل شيشهء نازکِ اطرافِ يك فانوس روشن، همه‌جا همراه اين باور است.و ايمان، همان ققنوس حيات‌بخشی‌ست كه بايد از دلِ هرچه كه از دست رفته است، دوباره متولد شود.بايد ايمان داشت و بايد در كنار آن، صد البته، يك لينكلنِ درون هم داشت. جوری كه هروقت كم آورديم يك چَک بزند توی گوشمان، برقِ شَک از سرمان بپرد. بعد هم بيايد و خيلی جدی بهمان يادآوری كند كه؛&quot;بلند شو مرد! ايمان داشته باش!&quot;</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 18:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه به دوش</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B4-mzsibkrjmqac</link>
                <description>وقت رفتن است.نمى‌دانم اين خاصيت رفتن است يا خاصيت آدم‌ها، ولى وقت رفتن كه مى‌شود، آدم‌ها مهربان‌تر مى‌شوند.درست مثل همين الآن. همين الآن كه نشسته‌ام و دارم به كارتن‌هاى خالى گوشهء ديوار نگاه مى‌كنم. اين روزهاى آخر يك‌جورى دارد همه‌چيز خوب پيش مى‌رود كه اگر به من مى‌گفتند قرار است رنگ آسمان خدا سبزِ قورباغه‌اى بشود، بيشتر باورم مى‌شد.آدم‌ها عجيب شده‌اند. از چهار صندلى آن‌طرف‌تر چاى مى‌ريزند و شكلات تعارف مى‌كنند، قبل از وارد شدن به اتاق در مى‌زنند و از همه عجيب‌تر، بابت كار اشتباهشان عذر مى‌خواهند. محبت مى‌كنند و اين، خب، از مورد قبلى هم حتى عجيب‌تر است.به من چيزهايى دربارهء مشقت‌هاى تنهايى گفت و من جواب دادم كه از پسش بر مى‌آيم. روزى كه به اين روستا آمدم چند جعبه وسيله با خودم آوردم و او، مثل هميشه، به تمسخر گفت كه اين چيزها براى چيست. و من دوباره جواب دادم كه تنها نباشم.و او دركى از توصيف تنهايى در ذهن من نداشت. خنديد. مثل هميشه. و من كم‌كم آن محيط كوچك را تبديل به لانهء امن خود كردم. و این امنيتِ ساختگى چيزى نبود جز نزديك‌كردن شباهتِ هر‌چيزِ ريز و درشتى كه در گوشه‌كنار آن است، به خودم. هرچيزى و هركارى كه باعث بشود با نگاه كردن به آن به ياد بياورم كه اين‌جا متعلق به من است و همين تعلق، امنش مى‌كند.روزى كه آمدم، وقتى همهء آن چيزهاى ريز و درشتِ متعلقات را چيدم، دست آخر يك گلدان گذاشتم روى ميز آشپزخانه. از سرِ اولين برگ سبز آن تا آخرين برگش، چيزى حدود ده وجب مى‌شد. حالا كه دارم مى‌روم ولى، به چهل وجب رسیده است. جورى كه براى نگه‌داشتنش دست به دامان سقف و ديوار شده‌ام. او، نشست آن گوشه، تمام روزهاى روشن و تاريك مرا ديد، و همراه من قد كشيد. مثل تمام چيزهاى ریز و درشتِ وجودىِ ديگرم. و حالا كه نشسته‌ام و به آن گلدان، كنار كارتن‌هاى خالى، نگاه مى‌كنم، به اين فكر مى‌كنم كه آدم بايد خانه‌اش را بیندازد روى دوشش و هركجا كه لازم شد، پياده‌اش بكند. بايد بلد باشد كه سياه‌ترين خطهء دنيا را هم آبى كند و دور دلخوشى‌هاى کوچک خودش ديوار بكشد. وگرنه آدم بى دلِ‌خوش، در سفيدترين جاى دنيا هم كه باشد، آرام نمى‌گيرد. (شايد اگر هنوز هم ارتباطى بين ما بود خودت را به خودت نشان می‌دادم و مى‌گفتم كه زندگى كردن، وقتى همه چيز سفيدرنگ است، هنركردن نيست عزيزِ من.)اين روزهاى آخر همه‌چيز خوب پيش مى‌رود و من هروقت كه (مثل الآن) مى‌نشينم و به گلدان، كارتن‌هاى خالى و تمام جزئيات ديگر نگاه می‌كنم، احساس مى‌كنم كه احتمال دارد دچار عارضه‌اى به نام دل‌تنگی بشوم.دلم تنگ مى‌شود و اين دلِ تنگ، بيشتر از احساس شبيه به يك ويروس كوچك است كه مى‌آيد و مبتلايم مى‌كند و بعد هم بين پنج الى هفت روز ديگر كلكش را مى‌كند. (يا اين مغز من است كه دوست دارد اين‌طوری انکارش كند.)و خب، نمى‌دانم، كه اين خاصيت رفتن است يا خاصيت آدم‌ها... ولى انگار وقت رفتن كه مى‌شود، آدم‌ها دلشان هم تنگ‌تر مى‌شود.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 18:24:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظرف ماهى قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%B8%D8%B1%D9%81-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%89-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-ve8ngdadbmfd</link>
                <description>روابط من و پدرم، يك چند درجه‌ای با روابط اكثر دخترها با پدرشان فرق دارد. البته اگر بخواهم دقيقش را بگويم، می‌شود چند صد درجه، نه يك مقدار جزئی و سرانگشتی.او دوست خوب من است.مثلا يادم است اولين‌باری كه در ايام جوانی و جاهلی به قول عزيزانِ امروزی &quot;كراش زدم&quot;، رفتم و عكسش را صاف گذاشتم كف دست پدرم تا ديدگاه تخصصی‌اش را دربارهء آن لندهور بدانم. (اگر نظر من را بخواهيد، فرايند &quot;كراش زدن‌ها&quot; يك چيزی‌ست در شكل و شمايل خيار چنبر. اولش بنظر خوب می‌آید اما اگر صبر كنی تا به آخرش برسی، به مزهء گندش پی می‌بری). يا مثلا همان‌قدر كه من از پشت فرمان نشستن متنفر هستم، او از رانندگی كردن من لذت می‌برد.بله.من حقيقتا از رانندگی خوشم نمی‌آید. حاضرم بدون كفش راه بروم و پوست پايم را از دست بدهم، اما روی آن صندلی ننشينم. ولی مجبورم و به همين علت، انجامش می‌دهم. مانند هزار كار ديگر كه به آن علاقه‌ای ندارم و اين علاقه نداشتن، اهميتی هم ندارد. مثل بسته‌بندی سانديس‌های قديمی كه بر روی بدترين مختصاتِ ممكن يك نقطه گذاشته بودند و زيرش زده بودند &quot;از اين‌جا باز كنيد&quot;. مگر كسی هم به آن نقطه اهميت می‌داد؟ يك چيزی بود كه برای خودش آن گوشه افتاده بود. هزار نقطهء راحت‌تر بود برای باز كردن. مهم اين است که كار آدم راه بيفتد. وگرنه چيزهای ديگر خيلی اهميتی ندارند.اصلا آدمِ امروزی كم پيش می‌آید كه ديگر كاری را از سر دوست داشتن انجام بدهد. من هم جزو همين آدم‌های امروزی.خلاصه يادم است كه چشم باز كردم و ديدم ١٨سال‌ويك‌روزم شده. و بعد از اين‌که شمع‌هايم را فوت كردم، دست پدرم آمد، مرا از یقه گرفت و انداخت توی كلاس رانندگی. به هزار ترفند متوصل می‌شدم كه بيخيالش بشود، ولی نمی‌شد. يك بار خودم را به تب سرخ می‌زدم و يك بار ديگر به تب مالت.حتی وقتی گواهينامه‌ام را گرفتم باز هم تلاش كردم كه قسر در بروم، ولی قسرهايم هم ناموفق بود. پدرم پياده می‌رفت و ماشين را می‌گذاشت پاركينگ بماند، تا من بردارم و سوارش بشوم. من هم كه عميقا درگيرِ عذاب‌وجدان، می‌نشستم ديگر. (اصلا همين ماشين هم خودش يك قصه دارد كه شايد سر فرصت از آن هم بنويسم.)حالا هزاران روز از آن‌روزها گذشته و شايد اين اولين‌بار است كه من دارم كتباً و وا‌ضحاً اعلام می‌کنم آن‌چه كه من را آزار می‌دهد، ماشين نيست. بلكه آدم‌های توی آن ماشين‌اند.انسان‌های قانون‌شكن، بی‌توجه، و در ٧٠ درصدِ مواقع، بی‌نزاكت. و گاهی‌وقت‌ها، از آن هم بدتر. چون آدمی كه روی پل خانهء كسی پارك می‌كند يك چيز است، و آن شخصی كه بعد از كار اشتباهش جوری رفتار می‌كند انگار كه تو پلت را كنار ماشين او گذاشتی، يك چیز ديگر! و من ظرف تحملم برای آدم‌هایی این‌چنینی، يك &quot;كوچكِ بسيار فراتر از كوچك&quot; است.سرتان را درد نياورم. تمام اين جمله‌ها را نوشتم و اين خاطره‌ها را تعريف كردم، كه بگويم من اگر بخواهم برای اين ٣٠٠وخرده‌ای روزِ جديدِ پيش‌رويم از خداوند متعال چيزی آرزو كنم، فقط يك ظرفِ بزرگِ تاب‌آوری‌ست.تاب‌آوری، در برابر هركسی و هركاری كه نياز به تحملی بيش از حد معمولِ تنظيماتِ آدميزاد داشته باشد.كی و كجايش هم فرقی نمی‌كند.چه كسی باشد كه می‌خواهد بپيچد راست و در چپ‌ترين نقطهء موجود در يك خيابان بايستد،چه كسی باشد كه خيلی جدی تلاش می‌كند به تو بفهماند دندانش بدون عصب‌کشی هم ترميم می‌شود،و چه كسی باشد كه با شغلِ شريفِ بلاگربودن از كسب و كار پر مشقت و عرق جبينش نطق می‌كند.و خب، اصلا اين‌ها به كنار. آدم برای روزهای پر از اضطراب و شب‌های پر از فكرش هم يك ظرف بزرگِ تحمل می‌خواهد. يك ظرف بزرگ، تا در اين دنيای پر از پيچ و خم كمی راحت‌تر زندگی كند و سرریز نشود.اما برای شما، آرزو می‌كنم كه در اين سال جديد آن‌قدر روزهای تحمل‌برانگيزتان اندك باشد كه يك حجمِ كوچك، به اندازهء تنگِ يك ماهیِ قرمز هم كفايت بكند.دلتان آرام باشد و سالتان، الهی كه مبارك.دوستان خوب من.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 21:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت مقوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dipljgu5h4wc</link>
                <description>اين روزها يك سريالی دارد از شبكهء خانگی پخش می‌شود كه دخترخانمِ نقشِ اصلی آن، رنگ محبوبش آبی‌ست. از همان شبی كه قسمت اولش را گذاشتند، چند پيغام و تماس تلفنی داشتم، همگی با اين مضمونِ مشترك كه؛ فيلم را ديديم و فقط ياد تو افتاديم.راست می‌گفتند. من اگر رنگ باشم، يك رنگ آبی‌ام.و خب، اين‌جا كه كسی غريبه نيست، از اين‌که مرا اين‌گونه به ياد آوردند، خوش‌حال شدم. اصلا روحم تازه شد! چه بهتر از اين‌که آدم را با اين طيفِ بهشتی بشناسند!جديدا در ورطهء پيچيده‌ای از زندگی افتاده‌ام. ورطه‌ای كه خيلی سر از كارِ روالِ بزرگسالی درنمی‌آورم. نمی‌دانم از جان من دقيقا چه مى‌خواهد و او هم به تبع، خيلی تن به خواسته‌های من نمی‌دهد.عين دو كودكِ دبستانی كه روز اول مدرسه روی نيمكت مشترك نشسته‌اند و هنوز با هم غريبه‌اند. نه اين می‌گويد اسم تو چيست و نه او می‌پرسد که با من دوست می‌شوی؟ كنار هم نشسته‌ايم و با هم قد می‌كشيم و ياد می‌گيريم، ولی هنوز يار جان‌جانیِ هم نيستيم. كه خب، آن هم به وقتش درست می‌شود.ولی تا درست بشود، من همچنان در همين ورطهء پيچيده از زندگی قرار دارم. پيچيدگی‌هايی به ظرافتِ آوندِ يك جوانهء سبز.مثلا اين‌که انگار آدم‌ها هرچه بزرگ‌تر می‌شوند، بايد هويتشان هم مشخص‌تر شود. و آن‌چه كه جامعهء كنونی از هويتِ مشخص انتظار دارد، مثل يك پلاكاردِ مقوايی‌ست. كه بگيری دستت و بگويی كه اين منم؛ يك تنهء اصلی از شغلم، و چند شاخهء فرعی بی‌ارزشِ ديگر.من هم يك روز چشم باز كردم و به خودم آمدم، ديدم كه درست افتاده‌ام وسطش. وسطِ يك جايی كه هر آدمی يك مقوا توی دستش دارد و حتی در مواقعی برعكس، آن تكه مقوا آدم‌ها را توی مشتش گرفته! افتاده‌ام و حالا كه گير افتاده‌ام، دوست دارم يك پنج در پنجِ آبی‌اش را بزنم زير بغل. بعد هم رويش بنويسم؛ من دلم می‌خواهد كه پيش از هرچه، سارا باشم. و دلم نمی‌خواهد كه سارا، كارش باشد. هويت من از آن‌چه كه شغل مرا تشكيل می‌دهد، جداست. شايد دو دايرهء جدا كه فقط با چند نخِ آبی‌رنگِ ظريف به‌هم متصل می‌شوند. نه او تمام من است و نه من تماماً او. هرچند كه اين هم برای خودش كار بزرگی‌ست ولی اين كارِ بزرگ، برای روح كوچك من كم است. دوست ندارم تنها مشخصه‌ای که مرا به یاد کسی می‌اندازد همین باشد و بس.اصلا درخت به همان شاخ‌وبرگ‌هايش هست كه درخت می‌شود. وگرنه آدم چشمش كه به يك تنهء قطع شده می‌افتد، دلش می‌گيرد.دلم می‌خواهد كه من، يك درخت باشم؛ با تمام شاخه‌ها و با تمام شكوفه‌ها.و اصلا اگر که آدم‌ها اين‌طور باشند، زمين جای بهتری نمی‌شود؟ مثلا كدام دو درخت را ديده‌ايد كه برای موفق‌تر بودن از هم، تلاش كنند؟ شكل برگ‌هايشان را عوض کنند و ميوه‌هايشان را توی چشم هم فرو ببرند؟نمی‌كنند.تلاش می‌كنند، ولی برای آن‌كه سبز بمانند. هوا ببخشند و نهايتا، يك لانهء امن باشند. حتی برای يك پرندهء كوچك.و خب، بهتر نمی‌شود اگر كه ما هم كمی مثل آن‌ها باشيم؟ تلاش كنيم، برای آن‌كه سبز بمانيم. هوا را تنگ نكنيم و نهايتا، يك لانهء امن باشيم. يك لانهء امن؛ حتی برای یک هویت کوچک.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 19:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قايق كاغذى</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D9%82%D8%A7%D9%8A%D9%82-%D9%83%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D9%89-xw8kwj11vq3r</link>
                <description>ديروز روز بدى بود. چيز سياه و زشتی آمده بود و دست‌هايش را دور قلبم می‌فشرد. حس می‌كردم نه خون به رگ‌هايم (آن‌طور كه بايد) می‌ريزد و نه هوای كثيف از ريه‌هايم دور می‌شود. به سختی نفس می‌كشيدم و احساسِ مغزی را داشتم كه سر از كار قلبش در نمی‌آورد.من، روی سطح يك درياچهء منجمد ايستاده بودم كه ناگهان يخ، زير پايم ترك خورد. خالی شد و از هوا به درون آب كشيده شدم. انگار كه ذرهء غبارِ كوچكی باشم كه به دهانهء لولهء جارو رسيده است. روی سطح يك درياچهء منجمد ايستاده بودم و احساس قايقِ كاغذیِ كوچكی را داشتم كه كودكی ده ساله توی آب رهايش كرده است. خيس شدم. چروكيده. و نهايتا، مغروق.برای بار چندم همان حرف هميشگی‌اش را تكرار می‌كند: «تو برای اين دنيا زيادی مهربان بار آمده‌ای.»و من بیشتر از قبل با آن شیء كاغذیِ كوچك همذات‌پنداری كردم؛ در ظاهر همه چيز درست است. هم قايق هستی و هم روی آب. ولی جنس ديواره‌هايت با جنس محيطت جور نيست. دوام نمی‌آوری. از حركت می‌مانی.ديروز روز بسيار بدی بود. انگار كه يك نفر از درونم صدايم می‌زد و به هرچه كه باورش داشتم، اشاره می‌كرد. با انگشتِ بلندش تك‌تكشان را نشانم می‌داد و می‌گفت: «تو واقعا به همچين چيز مزخرفی اعتقاد داری؟» و به نوبت می‌انداختشان توی آب. مى‌انداختشان و زيرلب غر می‌زد &quot;معلوم است كه درست نمی‌شود.. معلوم است كه تغيير نمی‌كند.&quot;و من حتی از ياد برده بودم كه برای آن‌چه كه از دست می‌رود چطور سوگواری كنم. اشك، بدون آن‌که غمگين باشم از چشمم ريخت و حرف، بدون آن‌که لب‌هایم را تكان بدهم از حنجره‌ام درآمد: «اين اولين بار نيست.»و اين اولين بار نبود.اين احساس غرق شدن، از دست رفتن و مبهوت ماندن، بيشتر از غم فقط يك تجربهء تلخِ خاطره‌انگيز بود كه برايم دلتنگی می‌كرد. انگار كه آن سمت خيابان آدمِ آشنایی را ديده باشی و توی دلت بگویی &quot;اِ! فلانی را ببين!&quot;و اين آشنایی به همين يك جمله كفايت كند. مجال بيشتری براى صحبتِ گرم و گذراندنِ وقت نباشد. با چشم‌هايت نگاهش كنی و با قدم‌هايت ازش دور شوی.حالا هم دوباره آن تجربهء آشنا آمده بود و از آن‌طرف خيابان برايم دست تكان می‌داد. و من كه بعد از ده بار پلك زدن تازه چهره‌اش را به خاطرم آورده بودم، از روی همان تكه يخ، روی درياچه، سرجايم، به تماشايش مشغول شدم.و نهايتا (وقتى كه به راه افتادم و از آن ديدارگاه دور شدم)، با خودم گفتم: «سلام ای حقيقت آشنا، ای اندوهِ كوچك متصل به وجود من.خوش آمدی ولی، من آن‌قدر كه تو تصور می‌كنی مهربان نيستم.»و اين‌بار، او به آرامی زير پايش ترك خورد و از لبهء تَرْکْ‌گاهِ من، دوباره به درون خاطره پرت شد.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 11:35:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نُقل‌های شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D9%86%D9%8F%D9%82%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-nywave7dpksb</link>
                <description>مى‌گويد: «قول می‌دهم که واقعيت مهربان‌تر از احساس تو با خودت است.»و من حس می‌کنم چیزی در دلم جوانه می‌زند...برف كه مى‌بارد، كوچ مى‌كنم لب پنجره. كل خانه با تمام ابعادش مى‌شود يك مربع يك‌ در يك؛ پاى پنجره. مى‌نويسم، مى‌خوانم و ازهمان‌جا با دیگران حرف مى‌زنم، تا ثابت كنم كه حواسم شش دانگ پىِ آن كودكِ &quot;زمستان نديده&quot; اما ستم‌ديده‌ام است. ديروز هم، تا چندساعتى در همان ارتفاع (لب پنجره) لانه كرده بودم. برف مى‌باريد و من باز فكر مى‌كردم كه خدا سرِ ذوق آمده. نُقل برداشته است توی مشتش، مى‌پاشد بر سر شهر. نشسته بودم و فكر مى‌كردم كه چه خوش‌انتظارى بود اين &quot;از اول هفته انتظار امروز را كشيدن&quot;. و خب، اى‌كاش كه آدم از همه‌چيزِ احوال فردايش، مثل احوال آسمان، خبر داشت.مثلا مى‌دانست كه اين هفته قرار است دوشنبه پروپيمان بد بياورد. يا شنبه از آن روزهايى‌ست كه بايد بيفتد به دنبال يك پوست مناسب،جورى كه سر و دست و پايش در آن خوب بگنجد. هرچند، كسى چه مى‌داند. شايد يك روزى (درآن روزهاى دورِ دور)، زور علم به اين هم برسد. كف دستِ هر آدمِ زمينى يك نرم‌افزار بگذارند و بگويند كه بيا! اين نيم‌وجبى هم هوای شهرت را دارد و هم هواى دلت را. و آن نیم‌وجبى نشانش مى‌داد كه اين هفته صافِ صاف است، يا غمگين و بارانى؟ ابرهاى سفيد توى راهند يا از آن مشكى‌هاى برق‌دار؟و آدم‌ها شستشان خبردار مى‌شد، خودشان را آماده مى‌كردند. چهار جفت كفشِ گرمِ آهنى برمى‌داشتند و يك كلاهِ تاب‌آورى مى‌كشيدند روی گوش‌هايشان. غافل‌گير نمى‌شدند.ولى خب، فعلا كه زندگى اين‌جور است و آدميزاد هم پوستش را براى ندانستن كلفت كرده. اگر هم مثل من از اين قاعده جدا هستيد و هنوز پوست‌كلفت نشديد، نگران نباشيد. ما با همين هشت ميلی‌متر پوستِ نازكمان كه با كاغذِ دورِ سبزی هم بريده مى‌شود، زورمان به هرچه که مبهم است، مى‌رسد.اما، راستش را كه بخواهيد، براى من اصلا همين‌قدر كه چند روزنهء كوچك از آينده بدانم، كافى‌ست. بيشترش را نمى‌خواهم.مثلا همين كه بدانم كه خدا توى مشتش نقل شيرين دارد و قرار است كه روى سر شهر بپاشد. مثلا بدانم كه &quot;حقيقت مهربان‌تر از آن احساسی‌ست که من با خودم دارم.&quot;</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 19:38:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرگوش‌های توی کلاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sara_paeez/%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-ugxrnb3wxhkh</link>
                <description>می‌گويد: «چه خبر؟» و می‌گويم: «خبرهای خوش، ولی برای خودم!»- مثلا؟- مثلا اين‌كه به‌جای آن‌که درگير &quot;ونير كامپوزيت&quot; و &quot;رابردم&quot; و صدتا كلاس ديگر باشم، بلند شده‌ام رفته‌ام كلاس نويسندگی!بلند می‌خندد و به وضوح چشم‌هايش روشن می‌شود: «باور كن بهترين كار را كرده‌ای!»..چند روزِ پيش، ميان هوای نيمه‌تاريكِ عصر، داشتم برای يكی از دوستانم پيغامی صوتی می‌گذاشتم، در بابِ توضيحِ اين مسئله كه؛ مثلا من را ببين! هيچ شباهتی به يك سالِ پيش‌ام ندارم!همين يك جمله را گفتم و نشستم هزارخط توضيح دادم كه قشنگ شيرفهمش كرده باشم. كه مطمئن باشم فهميده است اتفاق‌ها، می‌آیند كه بيفتند. كه تلاش كردن برای چيزی با زور زدن برای آن فرق دارد. كه خسته شدن با خسته ماندن. كه آسمان به همين راحتى به زمين نمی‌آید. و ده‌ها &quot;كهء&quot; ديگر كه عين كلاه شعبده‌بازی هرچقدر به درونش دست می‌انداختم، باز هم يك خرگوش سفيد می‌شدند و می‌پريدند بيرون.ديروز بالای نسخهء يكی از بيماران، تاريخ را اشتباهاً نوشتم اسفندِ ١٥٠٣. پنج ثانيه بيشتر طول نكشيد كه غلط‌گير آمد و غلطش را گرفت. از همان ثانيهء اول ولی، كسی از گوشهء ذهنم (انگار كه تازه سرِ حال آمده‌ باشد)، سرش را بيرون آورد و گفت: «ديدی دختر! تو اصلا قرار نيست كه هيچ‌وقت بتوانی همچين تاريخی را روی سربرگت بنويسی! پس برای چه زندگی را سخت می‌گيری؟ صد سال ديگر تو (و شايد هركس ديگری كه امروز اين جمله را می‌خواند) رفته‌ايد و تبديل شده‌ايد به يك خاطرهء دور. پس رهايش كن. بگذار اتفاق‌ها بيايند كه بيفتند. تلاش كردن برای چيزی با زور زدن فرق دارد...»و هزار جملهء ديگر كه مثل همان خرگوش‌های سفيد، يكی يكی از دهانش می‌پريدند بيرون. و من پيش‌ از آن‌كه تمام اتاقم پر از خرگوش بشود، نسخه را توی دست بيمارم چپاندم تا برود. برود و در تتمهء ٤٠٣، تتمهء دندان‌هايش را سروسامان بدهد.و خب، برای شما عجيب نيست؟ چيزی را در دلتان تكان نمی‌دهد؟ اين‌كه بعضی از تاريخ‌ها، هيچ‌وقت نوشته نمی‌شوند. بعضی از كتاب‌ها را هيچ‌وقت نمی‌توان خواند و یا اين‌كه بعضی از عكس‌ها، هيچ‌وقت ما را به خود نمی‌بینند.اين‌که هرچه داريم همين است؛ همين پاره‌خطِ كوچك و محدود، به نام زندگی.نه يك خطِ بازِ بی‌انتها.پس حيف نيست که از دستش بدهيم؟ كه به‌جای خودمان به بقيه نگاه كنيم؟ كه آستين بالا نزنيم تا قصهء خودمان را داشته باشيم؟ كه يك نسخهء اصل و پر از نقص نباشيم، به‌جای اين‌همه رونوشت‌های معركه؟ كه برای هرچه كه واقعا دوستش داريم تلاش نكنيم؟ و نهايتا اين‌که به‌جای خودِ شعبده‌باز، به يكى از همان خرگوش‌های سفيدِ توی کلاهش تبديل بشويم.ساختگی، زياد، و مانند بقيه.</description>
                <category>سارا - پ (پاییز)</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 19:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>