<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شکوفه محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Saraees98</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:41:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>شکوفه محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Saraees98</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه 11</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-11-zkl70knejgsf</link>
                <description>یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبوددو هفته از جشنواره کتاب گذشته بود و رز هنوز هم داشت به حرفهای پیرزن فکر می کرد و آیا اون کی بود و چرا گارسونی که چای را آورده بود با صدای بلند گفت که چرابیشتر چایی رو نخوردی و رز مجبور شد بگه می خورم خیالت راحت و دوباره رز برای دو الی سه تا جشنواره ی دیگه از طرف همون آشناشون دعوت شد که دیگه نپذیرفت و نرفت تا اینکه یک روز خواهرش ازش خواست تو جشن تولد یکی از دوستانش باهاش بره چون راه دور بود و می ترسید تنها بره و رز و خواهرش از همه جا بی‌خبر به راه افتادن و رفتند به جایی که تولد برگذار میشد توی اون جنگل تاریک و دور افتاده اطراف شهر خونه باغ های زیادی بودند توی کوچه های اون خونه باغ ها پر ازسگ بود و درب همه خونه ها سیاه رنگ بودند و هیچ کدوم از اون خونه ها پلاک نداشتند هم هوا سرد و هم تاریک شده بود و رزهم لباس فصل سرما رو نپوشیده بود بلاخره خونه ای که جشن تولد اونجا بود را پیدا کردند دم درب ورودی مرد جوان و قد بلندی با روی باز ایستاده بود خواهر رز پرسید اینجا مراسم تولد هست مرد کنار رفت ودرب را باز کرد و گفت بله تشریف ببرید داخل رز که حس عجیب و توام با ترس شدید داشت و دوست داشت هرچه زودتر از اونجا بره بیرون داشت گریه اش می گرفت چیزی به روی خودش نیاورد و وارد خونه که شد مادر دختری که تولدش بود همراه چندتا زن اومدند دم درب و تعارف کردند که بیایید داخل رز بهشون تبریک گفت ولی اونها هاج و واج به رز نگاه کردند و جواب رز را ندادند رز دوباره تبریک گفت ولی اون زنها فقط بهش خیره شدند رز تو دلش گفت پناه بر خدا چرا اینها جواب تبریک گویی را نمی گن و یگی از اون زنها با خشم به رز خیره شد بماند حالا چقدر رز ترسیده بود ولی به روی خودش نیاورد و رفت به جایگاهی که ازش خواستند نشست روبروی اون جایگاه اون مرد قد بلند اومد نشست و اون زنی که با خشم به رز نگاه می کردو در طول مراسم این مرد کلا نگاهش به رز بود رز حتی زمانی که به سمت درب و حیاط نگاه می کرد مرد از جایش بلند می شد و می رفت به اون سمت و اونجا هارو برانداز می کرد حتما پیش خودش فکر می کرده رز داره به کسی نگاه می کنه بعد دوباره بر می گشت روبروی رز درحالی که به رز زل می زد اون زنه که با خشم به رز نگاه کرده بود و پیراهن بلند و پوشیده ای تنش بود خودشو توی بقل مرد می خواباند و سرشو روی پاهای مرد میذاشت و مدام به سرو تن اون مرد دست می کشید و بهش می چسبید اما اون مرد همش خیره به رز بود مراسم شروع شده بود و تعدادی دختر نیمه برهنه درحال رقص توی مراسم بودند که چندین مرد به مراسم اضافه شدند به طوری تعداد مردها به تعداد دوبرابر زنهای داخل مراسم رسید رز که با خودش می گفت خدایا چه گیری کردم چه گرفتاری شدم این چه مراسم تولدی هست تا بحال اینجور مراسمی ندیده بود بعد رز دید که بینیش یخ زده هر کار می کرد بینیشو گرم کنه نمی تونست انگار یک قالب یخ توی صورتش بود  و رز شروع کرد به لرزیدن و سرفه کردن یکی از زنهای اونجا که به رز نگاه می کرد گفت بیمار شده و برگشت با اون مرد قد بلند و حرف زد و زنها رو برد بیرون توی حیاط و بعد از دقایقی دوباره برگشتند یکی از مردها آمده بود روی سر رز ایستاده بود و به مرد قد بلند روبروی رز زل زده بود و انگار منتظر چیزی بود بعد که اون زنها به داخل برگشتند مرد قد بلند نگاهش به رز عوض شد و اون مردی هم بالای سر رز ایستاده بود رفت گوشه ای نشست بلاخره  کمی احساس آرامش به رز دست داد بعدیکی از دوستان رز و خواهر رز داشتند از مراسم می رفتند از اونها خواستند که با هم برگردند رز که خیلی خوشحال شده بود که داره بر می گرده رفتند سمت درب که دید اون زنی که با خشم بهش خیره شده بود با دویدن از کنار رز رد شد و به رز خورد ولی عذرخواهی نکرد و بعد دم درب اون مرد قد بلند ایستاده بود از رز و خواهرش دعوت کرد در مراسم تولدی که سه الی چهار روز آینده دارند شرکت کنند اما خواهر رز نپذیرفت وگفت برای اولین بار بود که توی مراسم مختلط شرکت کرده و خبر نداشتیم که می خواد مختلط بشه گفته بودند فوقش دوست پسر دختری که تولدش هست قراره بیاد داخل که اون دختری که تولدش بود در طول مراسم با هیچ پسری نبود و نرقصید و کسی را به عنوان دوست کنار خودش نیاورد بلاخره رز و خواهرش شکر خدا صحیح و سالم از اون مراسم بیرون آمدند وقتی رز به اون شب فکر می کرد احساس می کرد اون مرد قد بلند عیار بوده که نقاب زده واون زنی که مدام خودشو تو سینه عیار می انداخت و سرشو رو پاهای عیار میذاشت و با خشم به رز نگاه می کرد تانگو بوده که با ماسک تغییر چهره داده بودند اما چرا چه هدفی داشتند ؟رز وقتی به اتفاقات اخیر نگاه می کنه  میگه اگه حدسش درست بوده و عیار پشت این ماجراها است می ترسه و از خدا می خواد که هرچه زودتر به عدالت بین او و عیار حکم کنه دیگه این موضوع و ماجرا ادامه دار نباشه و تمام بشه عیار اگه حسی به رز داره شرعا و قانونا از رز خاستگاری کنه  تا رز با اون ازدواج کنه و دیگه فکرو نقشه ی جدیدی برای رز نکشه عیار بدونه رز راضی به ازدواج با عیار هست فقط کافیه عیار بیاد به خاستگاری رز البته نه با نقشه و نقاب  بلکه با خود واقعیش می دونم عیار می ترسه که با خود واقعیش با رز روبرو بشه ولی تا کی می خواد بخاطر این ترسش همه رو به بازی بگیره</description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 09:25:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده آما معما گونه 10</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-10-xpg0m5mwxdqm</link>
                <description>یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبوداواخر روزهای پاییز بود که از آشناها و دوستای رز اونو به یک جشنواره کتاب تو یک مزرعه دعوت کرد رز هم چون دوست داشت از جشنواره کتاب دیدن کنه پذیرفت و به اون مزرعه رفت اونجا مردها و زن های زیادی از همه خانواده ای آمده بودند و یک نفر همه ی اونها رو دور یک میز دعوت کرد برای صحبت کردن از مسائل مختلف از جمله ازدواج و مسائل و شروط ضمن عقد و حرف های دیگه بعد یکی از پیرزن ها از اون سمت میز خودشو به رز رسوند و ازش خواست تا باهم کمی راه بروند و حرف بزنند و گفت بیا بریم زیر اون درخت کاج کنار مزرعه بنشینیم رز هم توی دلش گفت خدا روشکر امروز برای هواخوری به مزرعه کتاب آمدم تا دلم وا شه و به همراه اون پیرزن رفت و ی گوشه نشستند پیرزن سر صحبت را باز کرد و از دختر و پسرش گفت و گفت که دختری داره که بیست سال پیش در حین اینکه تو پارک با پسری که مزاحمش بوده روی یک صندلی نشسته و همسر دخترش که جزو نیروهای نظامی بوده و زندگی مرفه داشته همین که از طریق خواهرش که اتفاقی همسرشو تو پارک روی یک صندلی در کنار پسری که مزاحمش بوده دیده باعث شده دخترش را طلاق بده و بره با دختر دیگه ای ازدواج کنه و خونه و کاشانه دختر اینو خراب کرده و با زن دیگه برای خودش زندگی تشکیل داده و دختر اینو بیرون کرده و دخترش الان تازه بعد از بیست سال داره حرص می خوره که چرا اینجوری شده و پیرزن بغضش ترکید و در حین صحبت اشک از دیدگانش جاری شد که ناگهان رز دید لنز یکی از چشم های پیرزن حرکت کرد پیرزن دست پاچه شد و دستشو بالا برد بلافاصله مردهیکلی خودشو به اونها رسوند درحالی که پیرهن قرمز به تن داشت عکس برادرشو از جیبش بیرون آورد و به رز گفت ببین این برادر من هست دو هفته پیش فوت شده و شروع کرد از علت فوت برادرش صحبت کردن و بعد از دقایقی رفت سر جای قبلیش رز که متحیر شده بود فقط تونست به اون شخص تسلیت بگه بعد دید روی صورت پیرزن قطره ای اشک بود به پیرزن گفت اشگهاتو پاک کن اما پیرزن هر جای صورتشو دست می کشید الا اونجا که قطرات اشکش بود انگار که حسشون نمی کرد رز شکش برانگیخته شد که این پیرزن ماسک زده و هویت خودشو پنهان کرده پیرزن که همچنان اشک می ریخت رز گفت برای دخترت دعا کن که مشکلش حل بشه و دیگه گریه نکن بعد اونها رو از طرف جشنواره کتاب صدا زدند و ازشون خواستند دورهم بشینند و حرف بزنند بعد یکی با چای پیش رز آمد و بهش چای و شیرینی تعارف کرد رز هم یک لیوان برداشت و مقداری از چای نوشید احساس کرد مزه ی چای خاص هست و براش آشنا بود قبلا به خوردش داده بودند دیگه رز چایی را کنار گذاشت بعد کمی سرگیجه گرفت و خواب کوتاهی کرد که ناگهان چشماشو باز کرد دید سخت می تونه بیدار بشینه از دوستش خواست که بریم خونه اما دوستش نیامد و رز تنها برگشت</description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 08:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه 9</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-9-yp4namarf4pl</link>
                <description>سالها از اون روزی که رز عیار را با تفاوتی در چهره و رفتارش دیده بود به صورت برادر دوقلو. گذشته اما عیار بارها با هویت جعلی و ماسک جلوی رز ظاهر شده و به خیال خودش که رز اونو نمی شناسه و با رز هم کلام شده رز هم از موقعیت استفاده کرد و خواست گوشه ای از مصیبت هایی که تانگو تو زندگیش بر اون وارد کرده را سر بسته به عیارِ زیر ماسک ِ با هویت تقلبی بگه اما هر بار عیار تمام قد از تانگو دفاع کرد و حتی موقیت خودشو زیر پا گذاشت اصلا براش مهم نبود که لو بره چون رز از جملاتی استفاده می کرد که فقط عیار در چهره های قبلی و هویت های قبلی که جلوی رز ظاهر شده بود و تانگو هم در اونها دخالت داشت اما متاسفانه عیار یا براش مهم نبود که لو بره یا واقعا تانگو قبله گاه عیار بود حالا سوال اینجاست که وقتی عیار قبله گاهی مثل تانگو داره که همه چی رو فدای اون می کنه آیا زیاده روی نیست که توی این 20 سال با چهره و هویت های جعلی مدام بر زندگی رز ورود می کنه و با استفاده از ثروت و قدرت و نفوذی که داره بر بدبختی های رز اضافه می کنه آیا اسم خودشو عاشق گذاشته و این شده مجوز آزارو اذیت رز چرا دیگران با اون همراهی می کنند آیا چیزی به اسم وجدان و ناموس برای همراهان عیار وجود نداره عیار که زن و فرزند و زندگی خوش و پراز قدرت و رفاه داره و قبله گاهش تانگو هست چرا باید به اسم عاشقی رز را اذیت کنه و همه با اون در جهت کمک بهش هم راستا و هم کاری کنند حداقل از جنایات تانگو در برابر رز اونم کلامی حمایت نکنه نمی شه و تا کی عیار می خواد با هویت جعلی و ماسک سر راه رز قرار بگیره آیا فقط از این طریق خودشو ارضا می کنه و قراره تا روزی که زنده هست رز را مثل عروسک بازی بده و روز ها با ماسک و هویت جعلی در کنار رز باشه و شبها تو رخت خواب با تانگو و اینجوری رز را مترسک  و عروسک خودش کرده باشه رز چیکار کنه از خونه بیرون نیاد یا به اینجور زندگی تو جامعه ادامه بده عیار می خواد تا کجا این رفتار بچگانشو ادامه بده واقعا وقتی رز اسم مرد را می شنوه یاد مردهایی می افته که همه چیزو با راستی و صداقت و مردانگی بدست می آوردن و هر چی هم که می خواستن واقعا بدست می آوردن ولی عیار تا کی می خواد زیر ماسک و نقاب و با هویت تقلبی مثل یک زن که خودشو زیر چادر پنهان می کنه هم قبله گاهی مثل تانگو که زن و فرزندش هستند داشته باشه و هم با رز هم مصاحبت باشه و مانع از کار و زندگی و سلامت رز بشه و اونو مثل یک عروسک با استفاده از قدرت و نفوذش به بازی بگیره و به خیال خودش شناخته هم نمیشه از اونجایی که مکر خدا بالاترین مکرهاست ممکنه رز ی روز که از خواب بیدار می شه ببینه اندام جنسی مرد داره و تبدیل به یک مرد شده اونوقت تمام خوابهایی که عیار برای رز دیده توی این سالها همش مثل کف روی آب خواهد بود و عیار خواهد دید یک عمره زنگ رو اشتباهی زده و برای بودن در کنار یک مرد سالها خودشو مثل یک زن که زیر چادر پنهان می کرده خودشو زیر ماسک پنهان می کرده البته تاثیر کارتون ماسک هم بوده که اون اونجوری پرورش پیدا کرده خودشو با شخصیت توی کارتون ماسک یکی می‌دیده بیچاره عیار نه به عشقش رسید نه گذاشت رز زندگی کنه این قدرتی که ماسک بهش میداد براش سیاه و بد شگون بود کاش توفیق راستی و صداقت پیدا می کرد و آنقدر شجاعت داشت که از زیر اون ماسک بیرون بیاد و عین انسان با رز حرف بزنه و به نتیجه برسه کاش می تونست ترسهاشو کنار بذاره و مرد و مردونه با هویت واقعی ونه هویت جعلیش و نه با ماسک و چهره ی تقلبی و قبل از اینکه آتش خشم الهی جایگاهش را سیاه کنه بیاد از رز خاستگاری کنه و پای میز مذاکره بناله و از درد هاش به رز بگه تا بتونند مشکل را حل کنند و این موضوع تمام بشه واقعا رز گناه داره سالهاست میدونه و سکوت کرده درد این سکوت سخت تره تا درد از ترس پنهان شدن پشت ماسک پیش عشقش جای ترسناکش برای عیار اینه که از رز جواب رد بشنوه که حتی در این صورت هم هر که میره پی کارش و توافق می کنه با زندگی دیگری کاری نداشته باشه بازم بهتره از اینجور زندگی کردن هست. به قول شاعر ای زلیخا دست از دامان یوسف بردار تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد بسه دیگه این هویت جعلی و ماسک صورتت را کنار بذار ای مردم با عیار در فریب ناموس مردم همکاری نکنید گناهش دامن همه تون رو می گیره این افکاری بود که ذهن رز می گذشت و اینکه چرا یک نفر عیار را به مردانه زندگی کردن نصیحت نمی کرد چرا یکی ازش نمی خواست با هویت واقعی بیاد با رز حرف بزنه شاید چون نمی دونستند آتش خشم الهی بر عیار داره میاد و سبب سوختن جایگاه عیار در آتش خشم الهی  میشه این افکار رز را ول نمی کرد اینکه آیا هیچ انسان حر و آزاده ای نیست که حقیقت را یاری دهد و در این بیابان بی راستی و درستی حقیقت را برملا کند آیا همه سعادت و خوشبختی رو توی چهره ی ساختگی و هویت تقلبی عیار و حمایت از زندگی با دروغ اون می دیدند آیا از رحمت خدا نا امید بودند و دروغ و فریب ناموس مردم و تعظیم در برابر شیطان را راه زندگی شیرین و رستگاری می دیدند آیا خدا بر چشم ها شون و گوشهاشون مهر زده بود که حقیقت را به بازی بگیرند!؟ خوش به حال اون داستانی که حقیقت لباس جدید پادشاه را  کودکی فریاد زد و آیا حتی شخصی با شجاعت یک کودک راستگو پیدا نمی شد که حقیقت را بگه رز با این افکار روزگار خودشو پشت سر میذاشت </description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Dec 2022 10:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%AC%D9%86%DA%AF-izvidvdfkkdl</link>
                <description>هلی کوپتر صداش میادآشوب و جنگ باهاش میادبمب بارون موشک بارون چشم آدما پر از بارون شاپرکهاغصه دار میشنگلهای سرخ پر پر میشنشاپرکهای غصه دار پر می‌زنندبه گل های پر پرشون سر میزنندجنگ همش تباهیهسیاهی و بی پناهیهعشق همش ی رازهصلح پر از نیازهآدمای مهربون دست خدا همراتونکه صلح هست شعارتون</description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Nov 2022 03:21:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرش و عرش</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D9%88-%D8%B9%D8%B1%D8%B4-ecfjzcakypv5</link>
                <description>به روی فرش بودمولی در عرش نقش فرش بودم سفید و سیه، سرخ و بنفشهمه هستند از رنگ های فرشهمه رنگ ها به هم داده اند رخبه گل داده اند نام گل سرخجهان از رنگهاست که زیبا بُوَدز چشم جهانیان بی همتا بُوَدپس چرا ای بنی آدم زور گویگویی زشتند انسانهای سیه پوست و سرخ رویهمه را خالق یکتا و زیبا خوی آفریده هر که را به یک چهره و روی </description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Nov 2022 03:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه 8</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%877-wneiyqrgpri4</link>
                <description>رز دلشکسته ی عاشق حالا بیشتر از هر چیز توی خودش فرو میرفت دیگه نمیتونست به کسی اعتماد کنه مردم و جامعه و به هر کس که رو می انداخت و روبرو میشد بی دلیل مثل زامبی به حق و شرافتش و اموالش و هرچه که داشت حمله ور میشدن و از اذیت کردن رز لذت میبردن رز واقعا علت این کارها را نمی‌دونست ولی هرشب قبل از خواب برای سلامتی تمام مردم شهر و و خونواده اش و اینکه خدا اونها رو ببخشه دعا می کرد رز بیچاره فکر می‌کرد همه ی آدمیزاد ها همین جوری هستند و نه تنها با اون بلکه در حق همدیگر هم همین رفتارها رو دارند رز تک و تنها توی خونه یاد عیار می افتاد و احساس می‌کرد نفس کشیدن زیر سقفی که عیار نفسش توش نباشه امکان پذیر نیست اما از درد دلش و غمش نمی تونست با کسی حرف بزنه 20 سال گذشت و رز حالا یک حکیم فیلسوف شده بود در تمام این سالها رز به عبادت خدا پرداخت و تحقیق علیه بیماری‌ها و یافتن راهی برای درمان بیماری های لا علاج پرداخت مثل یک راهبه که از دنیا کناره می گیره و زندگیشو وقف مردم می کنه درحالی که راهبه نبود رزحالا با زبون حیوانات حتی باد حرف می‌زد و جالب بدونید که اونها ازش فرمان می بردن مثلا اگه به یک گربه می گفت علف بخور اون گربه علف می خورد یا اگه به باد می گفت بر چه منطقه ای بوز باد همون کارو می کرد اما رز باخودش گفت اگه تو این 20 سال خدا زمین و هر آنچه درونش هست را رام من کرده و تحت فرمان من قرار داده پس اگه می خواست بین من و عیار جدایی نمی انداخت همانا عشق من به عیار فقط برای رضای خدا شکل گرفته بود پس من هم برای رضای خدا از خدا میخوام به ازای پایان چشم انتظاری اهل بیت برای ظهور موعودشون چشم انتظاری من برای عیار و پایان نده و به ازای اینکه تا هزار سال دیگه کسی درد غم عشقی رو که من کشیدم به کس دیگه ای نشون نده از ته قلب از خواستن عیار گذشتم هر چند که دل فریاد براره و اسم عیار را صدا بزنه من اونو خاموش می کنم و دلم را ساکت می کنم گرچه این خواست خداهم هست همونطور که توی این 20 سال بوده</description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 07:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه 7</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%876-lp2toz4wbgpk</link>
                <description>تصمیم بر اخراج رز گرفته شد برای اینکه جای دلیل آوردن توش نباشه کل پرسنل مزرعه را اخراج کردن و گفتن مزرعه ورشکست شده وقتی رز را از مزرعه بیرون می کردن یکی از پرسنل کارت عروسی عیار با تانگو را به بقیه نشون داد و گفت امشب عروسی عیار با تانگو است برای یک لحظه دنیا جلوی چشم رز تاریک شد از اینکه خودشو یک احمق فرض می کرد و تمام عشق عیار به خودشو دروغ میدید و اینکه به عیار لبخند زده و عهدش با جرجیس را سر این موضوع زیر پا گذاشته که اینو عاملی براخراجش میدید رز موقع اخراج از مزرعه عیار را دید که مثل همیشه بهش ضل زده بود و آرام آرام  و با آرامش و خوشحالی خاصی از کنارش رد شد در حالی که بهش ضل زده بود از کنارش گذشت و همین تازه شروع بدبختی های رز بود چون قرار بود جایی بهش کار ندن و همه بخاطر تهمت هایی که علیهش تانگو تدارک دیده بود با اون مثل ی آشغال خیابانی کثیف رفتار می کردن حتی اعضای خانواده اش هر روز اونو کتک میزدن و بی دلیل با اون دعوا می کردن و بهش تهمت میزدن اما تانگو به این هم راضی نشد و به دندان پزشک اونجا پول داد تا دندونهای رز را از بین ببره و لبخند رز را از زیبایی بندازه والبته دندون پزشک 3 تا از دندون های رز را که کاملا سالم بودن  با مته سوراخ کرد و شکست تانگو وقتی برای اعتراض پیش ريس پزشک‌ها رفت در جواب بهش گفتن خداتو شکر کن از این بدتر نشد و رز را بیرون کردن روزی نبود که رز از مردم محله و خونواده اش بدی نبینه و با چشم گریون نخوابهاز طرفی هم دلش شکسته بود و این رفتارها از همه طرف با رز ادامه داشت </description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 07:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه 6</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-5-g3lap8lnve5f</link>
                <description>رز یک روز توی مزرعه جلوی همه وقتی عیار به رز ضل زده بود لبخند زد عیار مات و مبهوت شد و مثل کسی که خبر خوشی را شنیده مغرورانه شروع به کار کرد حتی مقداری از مسولیت هایی که سخت گیرانه به رز داده بود کم کرد رز هم که توی خیالش خودشو برای ازدواج آماده می کرد از توطعه ای که تانگو با همدستی شعله براش تدارک دیده بودن خبر نداشت تانگو که خودش یک دل که نه صد دل عاشق عیار بود شکایت پیش پدرش جرجیس برد و از لبخند رز و ابراز عشق عیار به جرجیس شکایت کرد و گفت سالهاست که عاشق عیار شده و غیر از عیار نمی تونه با کسی زندگی کنه از طرفی وقتی خبر بد رفتاری شعله بارز همه جا پیچید تصمیم گرفت نقشه ای شوم را پیاده کنه و با شعله همدست شد قرار شد کار شبهه افکنی در ذهن صابر و شراره را شعله و تانگو باهم انجام بدن و اونها را راضی کردن تا رز را بیهوش  کنندو ازش اثر انگشت بگیرند و امضای جعل شده ی رز را زیر برگه ی شکایت نامه ای با عنوان شکایت عليه عیار به جرم تجاوز بزنند رز از همه جا بی خبر را با مقداری مواد مخدر که از طریق آش بهش خورانده بودن بیهوش کردن بار دوم که رز بیهوش شد دفعه ای بود که توسط پزشک در حضور اعضای خانواده داشت معاینه میشد و البته سند پاکی و باکره گی رز معلوم شد ولی این موضوع برای عیار و خانواده اش شده بود جای سوال چرا به دختری که حتی دست نزده و اون دختر پاک و باکره هست رفته  بر علیهش به جرم تجاوز شکایت کرده  و با این کار آبروی خودشو برده و سلامت عقلش را زیر سوال برده تانگو به اینها هم بسنده نکرد و افرادی را استخدام کرد تا با فتوشاپ عکس هایی علیه رز و اینکه با افرادی را بطه ی دوستی و عاشقانه داره و علیهش حتی به داشتن رابطه شهادت بدن حتی با وجود اثبات پاکی رز و حتی در صورتی که شهادت دروغ اونها باعث شه  شلاق هم بخورند و رز بی خبر از همه جا با پرونده ای که علیهش باز شده بود بدون محاکمه در هیچ دادگاهی و بدون اطلاع از تهمت هایی که علیهش می‌زدند تصمیم براین شد که از کار بیکار بشه وهیچ کس توی اون شهر هم اجازه ی دادن کار به رز را نداشت اما عیار که عاشق رز بود نمی خواست که رز اخراج بشه و طاقت دوری از رز را نداشت که که با پیشنهاد جرجیس برای ازدواج با دخترش تانگو و اینکه معدنی طلا به نامش خواهد زد و نیز هویت جعلی و ماسکی که چهره اش را تغییر میداد بهش این اطمینان را داد که می تونه رز را هم با هویت جعلی بدست بیاره عیار پذیرفت رز اخراج بشه </description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 06:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه 5</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-4-gry5xuqtysfh</link>
                <description>روزها می گذشت و رابطه ی شعله با رز به سردی می گذاشت هرچه رز بیشتر محبت می کرد اما با ترش رویی و بد رفتاری شعله روبرو میشد شعله مدام از رز انتقاد می‌کرد فرقی هم نداشت پیش آشنا باشه یا غریبه و با دروغ و اشکال گوناگون آبروی رز را می بردو این کاررا جلوی رو و پشت سر رز انجام می‌داد توی مزرعه تانگو دختر عموی عیار که متوجه عشق عیار به رز شده بود یک روز پیش رز اومد و با نوچه هاش بلند بلند شروع به گفتن از عشق عیار به رز شد و گفت که عیار عینک دودی میزنه که اشکهایی که برای رز می ریزه رو کسی نبینه و کارش شده گریه ورز دلش از سنگه که اهمیتی به اشک های عیار نمیده رز هم با خودش گفت گرچه علاقه ای به عیار ندارم وتوی رویاهام جایی براش به عنوان شریک زندگی نمی تونم قاعل باشم ولی بخاطر خدا رحم می کنم و قبول می کنم که به عیار روی خوش نشون بدم تا جرات کنه به خواستگاریم بیادرز عهدشو با جرجیس زیر پا گذاشت و  بخاطر خدا تصمیم گرفت به عیار لبخند بزنه و عشق عیار نسبت به خودش را توی قلبش بپذیره و دلش را برا زندگی با کسی که هیچ آینده ای باهاش متصور نبود رام کنه چون فقط اعتمادش به خدا بود و میدونست حالا که برای رضای خدا داره از خود گذشتگی می کنه خدا ازش راضی هست و این براش کافی بود </description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 06:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه 4</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-3-oq4huc5sfaox</link>
                <description>فردای روز اومدن خواستگار رز مطابق هر روز پاشد رفت سر کار که دید هیچ کدوم از همکاراش باهاش حرف نمی‌زنند حتی جواب سلامش هم نمیدن رز که هر روز ی رفتار عجیب و بی دلیل از همکاراش میدید با خودش می گفت تا دیروز همشون می گفتن برای ما هم دعا کن همش بی دلیل براش لاو می ترکوندن و امروز بی دلیل ازش روبر می گردوند و جواب سلامش هم نمیدن که از رز خواسته شد برگه ای رو امضا بزنه تا عیدیش بهش پرداخت بشه آخه آخر سال بود و روز قبل از عید رزهم با خوشحالی برگه را امضا زد بعد معاون سرکار گر بهش گفت از مزرعه برو رز گفت چرا در جوابش گفت این برگه اخراج بود که امضا کردی و همین الان اینجا رو ترک کن علتش هم تعدیل نیرو هست رز مات و مبهوت شده بود و حرف پدرش مدام توی گوشش زمزمه میشد که تو تکیه گاه خانواده هستی و روی درآمد تو حساب می کنم رز یاد ابتکارات و خلاقیت هایی که باعث پیشرفت کار  و بازدهی چندین برابری کار شده بود و تصوراتی و رویاهایی که میدید که اون مزرعه در آینده پیشرفته میشه و جایگاه مهمی بهش داده میشه و حالا رویاهاش بر باد رفته میدید و دیگه روی رفتن به خونه رو نداشت و تصمیم گرفت از روی پل راه آهن خودشو به پایین پرت کنه تا از این شرمساری راحت بشه ولی فقط کسری از ثانیه قبل از خودکشی این به ذهنش خطور کرد که خدا برای این کار هرگز اونو نمی بخشه و این که احتمال داره درست بشه منصرف شد و گفت باید تحمل کرد رز گریه کنان تا خونه برگشت و گفت اخراج شدم گفتن تعدیل نیرو علتش هست فردای اون روز عید بود ولی رز تا صبح روز بعد توی رخت خوابش به قدری گریه کرده بود که بالشت زیر سرش کاملا خیس شده بود این ماجرا تا آخر تعطیلات ادامه پیدا کرد تا اینکه صابر و شراره به همراه رز به مزرعه رفتند و از جرجیس خواهش کردن رز را سر کارش برگردونه جرجیس به رز گفت به شرط اینکه هیچوقت لبخند نزنه و کسی لبخندش نبینه اجازه کار کردن تو مزرعه رو بهش میده و البته کسی نباید از این موضوع گفت و گو با خبر بشه رز هم قبول کردو برگشت سرکارش</description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 06:03:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه 3</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-2-vlkyzd3hzrbr</link>
                <description>یکروز صبح پاییزی رز درحال آماده شدن برای رفتن سر کارش بود و شعله اومد پیش رز گفت که عاشق عیار شده و عیار جدیدا تو موزه محل کار اونها نمایشگاه زده و هر روز غروب با اون برای قدم زدن به جاهای تفریحی میره و صابر هم که حرفهای شعله را شنید گفت معلومه که بهتر و زیبا تر و لایق تر از دخترم شعله وجود نداره و عیار با این کارش نشون داد که شعله رو می خواد رز سکوت کرد و نتونست چیزی بگه که یک هفته ی بعد عیار با یک جعبه شیرینی خیلی بزرگ برای خاستگاری رز به خونه صابر رفت رز اون موقع از خونه برای خرید داروی خاله اش بیرون فرستاده شده بود  واز خاستگاری خبر نداشت صابر گفت که جواب رز به این خاستگاری منفی هست ورز از عیار بخاطر سخت گیری هایی که توی محل کار باهاش شده از عیار بیزار و متنفر هست و دخترش رز شدیدا عاشق غلام پسر خاله اش هست بعد از رفتن عیار و خونواده اش رز اومد خونه دید یک جعبه ی بسیار بزرگ شیرینی توی خونه هست که شعله با چنگالهاش جعبه ی شیرینی رو داشت پاره پاره می کرد و گریه کنان شیرینی ها رو له می کردرز پرسید چه اتفاقی افتاده که شعله گفت یکی از خاستگارهام اومده و هر کاری که دلش بخواد با اون شیرینی ها  انجام میده چون مال خاستگار خودش هست  و به تو ربطی نداره. به قدری شعله گریان و عصبانی بود که رز نتونست باهاش حرف بزنه و شراره و صابر هم از رز خواستن شعله رو تنها بذاره</description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 05:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه2</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-1-qwjoffjztq6a</link>
                <description>روزها می گذشت و رز هر روز ازصبح اول وقت قبل از طلوع خورشید به مزرعه می رفت و مشغول کار می شد و شراره و صابر هم با سخت کوشی شیرینی تولید می کردن و می فروختن و شراره از خواهرش هم مرا قبت می کرد کم کم تو موزه ی هنرهای باستانی یک کار برای شعله پیدا شد و شعله اونجا مشغول کار شد حالا دیگه همه ی اعضای خونواده از اول صبح تا آخر روز در بیرون خونه مشغول کار شده بودن و کم کم وضع مالی اونها هم بهتر شده بود روزها گذشت و رز متوجه اتفاقات عجیبی توی مزرعه شده بود عیار انگار دوتا آدم مجزا بود اون قیافش تغییر می کرد ولی آنقدر تغییرات جزعی بود کسی متوجه نمی شد ولی رز خیلی باهوش بود و این تغییرات برای اون بزرگ محسوب می شدن ی روز رز پیش همکاراش یک سوال مطرح کرد و گفت تو حیاط مزرعه برادر دو قلوی عیار را دیدم این دو تا به هم شبیه هستند ولی یکیشون لاغرتر و با رفتار سردو اخمو و اون یکی چاق و البته شوخ و شادتره اسم اون یکی چی هست؟ اما هیچ کس جوابی نداد ولی همه شروع به صحبت راجع به این موضوع کردن از اون لحظه به بعد که این صحبت ها به گوش عیار رسیدعیار مثل سایه خودشو به رز نزدیک کرد رز بعدها فهمید عیار برادر یا  دوقلو نداره روزها می گذشت و رفتار اهالی و کارکنان مزرعه با رز عجیب تر می شد عیار روزها از صبح تا شب برای ساعت ها به رز ضل میزد و خیره میشد سخت گیری ها بر رز بیشتر و بیشتر می شد تا اونجا که رز مثل جنازه از محل کارش به خونه می رسید و بلافاصله بدون حرف زدن با اعضای خونواده و حتی بدون خوردن شام تا صبح روز بعد که باید سرکار می رفت می خوابید توی اون شهر و البته اون مزرعه اتفاقات عجیبی می افتاد مثلا یکی از دخترهای اون مزرعه به اسم آفتاب که زیباییش کمتر از آفتاب هم نبود و بقدری این دختر زیبا بود که نگاه کردن به صورتش باعث برطرف شدن غم و خستگی میشدبعد از مدتی ازدواج کرد هنوز دوماه از ازدواجش نگذشته بود که فهمید شوهرش رفته و اونو رها کرده پرسجو کنان از ادارات ثبت احوال و نیروی انتظامی سراغ شوهرش را گرفته بود که فهمیده بود فردی با این هویت وجود خارجی نداره و طرف با هویت جعلی باهاش ازدواج کرده بود و این دختر حتی بعد از اون ماجرا خودکشی کرد اما خدارو شکر زنده ماندهمه ی این اتفاقات ذهن هوشیار رز را به خودش مشغول کرده بود</description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 04:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما معما گونه1</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-ljakzzs7eqdy</link>
                <description>یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در زمان های خیلی دور در یکی از شهر های قدیمی خونواده ای دوست داشتنی با دو فرزند دختر زندگی شاد و خرمی داشتند یکی از اون دخترها که اسمش رز بودو 17 سالش بود  به فلسفه علاقه مند بود واون یکی هم اسمش شعله بود  و دو سال از رز بزرگتر بودبه نقاشی و هنرعلاقه داشت پدر خونواده هم که صابر نام داشت صاحب هتل بود  و مادر خانواده تو کارهتل داری به پدر خونواده کمک می کرد اسمش شراره بود روزگار می گذشت و زندگی شاد و روبه پیشرفت اونها ادامه داشت تا اینکه بیماری طاعون توی شهر پخش شد کار هتل‌داری هم به کسادی کشیده شد و صابر درآمدش رو از دست داده بود و خونواده در شرایط سختی به سر می برد هر جای شهر را که نگاه می کردی جز نوامیدی و یاس برای خانواده صابر حرف تازه ای نداشت ی شب نامه ای از خواهر شراره که در صدها کیلومتر دورتر زندگی می‌کرد به دست اون رسید گویا در اثر آسیب نخاعی دیگه نمی تونست کار کنه خواهر شراره که سهیلا نام داشت و توی یک مزرعه کار می کرد از خواهرش و خونواده اش خواسته بود که از اون شهر طاعون زده خودشونو نجات بدن و برای زندگی برن پیش اون تا دختر خواهرش را بجای خودش توی مزرعه استخدام کنه و خواهرش هم بتونه کنارش باشه و ازش مراقبت کنه صابر قبول کرد و خونواده رخت مسافرت بربست و به سمت مزرعه نیکا که خاله شهلا اونجا ساکن بود حرکت کرد بعد از یک روز حرکت با قطار به مزرعه نیکا رسیدن پسر خاله شهلا غلام به استقبال اونها اومد و به خونه خاله شهلا و دیدار اون رفتن  فردا صبح  خاله شهلا که باعصا به زحمت روی پاهاش راه می‌رفت رز و شعله را به محل کارش توی مزرعه برد و از کارفرما خواست تا دخترهای خواهرش را برای کار توی مزرعه قبول کنند رز از همون ابتدا تو مزرعه مشغول به کار شد اون کار را با خوشحالی به نحو احسنت انجام داد و استخدام شد اما شعله دنبال زیبایی های مزرعه و بازی با حیوانات مزرعه رفت همین باعث شد برای کار قبول نشه حالا رز شده بود کمک خرج خونواده و پدر رز بهش گفت که بعد از خدا تو تکیه گاه خونواده ات هستی رز هم مصمم‌تر تصمیم گرفت با جدیت و تلاش فراوان کارشو انجام بده چند روزی گذشت در این هین شراره ام بیکار ننشست و شیرینی می پخت و صابر هم شیرینی ها رو می فروخت و امورات خونواده می گذشت کارفرمای مزرعه که جرجیس نام داشت وقتی تلاش و جدیت رز را دید حقوق اونو تقریبا دوبرابر کرد چون حقیقتا رز دختر باهوشی بود و با استفاده از ابزار خاص و نوآوری خلاقیت 5 برابر همکاراش کار می کرد جرجیس ی دختر به اسم تانگو و ی پسر به اسم شاتل داشت که مدیریت کارها رو تقریبا به شاتل و پسر برادرش که  عیار نام داشت سپرده بود  </description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 03:53:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک درخت شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraees98/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%85-lt551eupepqd</link>
                <description>من یک قطره آب بودم که در هوا معلق بودم اما ی روز ی فرشته منو به جایی نوید داد که بسیار گرامی و عزیز است و من قبول کردم به جایی که اون گفته برم بعد در یک چشم بر هم زدن خودم را در جایی تاریک و تنها دیدم به فرشته گفتم تو که گفتی ی جای عالی می‌بریم اما اینجا نسبت به اونجایی که بودم خیلی تنگ و تاریکه من غصه دار میشم فرشته خدا حافظی کرد و موقع رفتن گفت من تو رو جای بسیار عالی آوردم بایدکمی صبر کنی مدتی گذشت کم کم من به اونجا و تنهایی و تاریکی داشتم عادت می کردم به تدریج شعاع نور را احساس می کردم اونجا دیگه تاریک و یکنواخت نبود بعضی و قتها سایه ها رو احساس می کردم و همچنین عواطفی دلپذیر را که فرشته دوباره پیداش شد از من پرسید از جایی که هستی راضی هستی گفتم بله و دیگه نمی خوام هرگز از اینجا برم از خدا بخواه منو همینجا نگه داره فرشته رفت و بعدش طوفان شروع به وزیدن کرد و ضرباتی برخاکی که من در اون بودم وارد شد من فرشته رو صدا زدم و از اوخواستم به من کمک کنه تا من حساب اون کسی رو که به جایگاه من ضربه میزنه رو برسم فرشته گفت اگه می خوای دستت بهش برسه از این تونل رد شو من هنگام رد شدن از اون تونل بسیار تنگ و تاریک به این فکر می کردم نکنه مدت‌های طولانی عبور از این جای تنگ طول بکشه که ناگهان سر از خاک برآوردم  چشمم به دنیا افتاد جهان اطراف بسیار وسیع و نورانی و پراز چیزای جورواجور بود بعد از مدتی کسی رو دیدم که حس انتقام نسبت بهش در من ایجاد شد خواستم حسابشو برسم که دیدم باد وزید ن گرفت ومن چون یک نونهال بسیار کوچک و ظریف بودم بر قامت درخت استوار کنارم خم شدم و نشستم در این هنگام اون درخت مهربان منو در آغوش گرفت و با محبت و عشق ورود منو به دنیا تبریک گفت و شکر خدا رو بجا آورد که دانه ی میوه ی خودش به یک نهال زیبا تبدیل شده بود منم که محبت و عشق درخت رو دیدم کلا انتقام رو فراموش کردم و در سایه ی حمایت اون درخت قامت استوار کردم و درختی تنومند شدم که از برگ و میوه هایم مردم را بهره مند می کردم  اما اون درخت کنار من از موش ها وجوندگان موزی و  طوفان ها آسیب دید و قامت خم کرد اما من  از خدا خواستم منو به حرمت اینکه نهالی کوچک بودم واون درخت  حمایتم کرد حالا تکیه گاه اون درخت پیر و خسته قرار بده که خدا دعای منو اجابت کرد و شاخه های سمت راست منو بلند و کشیده کرد گویی که دستم را زیر شاخه های اون درخت قرار دادو تکیه گاه اون درخت شدم با خودم فکر می کردم اگه اون شب طوفانی میوه های اون درخت بر سطح خاک من نمی کوبید و آرامش منو به هم نزده بود و حس انتقام در من ایجاد نمی شد من شاید تا ابد در همون جای تنگ و تاریک مونده بودم پس این درس را گرفتم حس انتقام از چیزایی که زندگی را بر ما سخت می کنند می تونه عامل رشد باشه به شرط اینکه انتقام هدف زندگی ما نشه و ما باید با هوشیاری و گذشت از اونهایی که می شه ببخشیمشون می تونیم به موجودات مهربان و دوست داشتنی تبدیل بشیم</description>
                <category>شکوفه محمدی</category>
                <author>شکوفه محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 22:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>