<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Saraw</link>
        <description>مینویسم چون زندگی بدون نوشتن مرگ تدریجی است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:37:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3655966/avatar/uAfI8p.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا</title>
            <link>https://virgool.io/@Saraw</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نورهای قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@Saraw/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-epai0f4e4bdo</link>
                <description>شاید معجزه همان بوی آشنایی باشد، که با بادی می آید و تو را به گذشته های دور می برد؛ وقتی هنوز بچه بودی!اولین خاطراتم از ماشین برمی گردد به زمانی که خیلی کوچک بودم. اوایل سال هشتاد و پنج، پنج ساله بودم که روزی پدرم با خبر ماشین دارشدن‌مان به خانه آمد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم، با مادر از پنجره دولا شده بودیم و سعی می کردیم ماشین را ببینیم.هنوز بوی نویی اش را به خاطر دارم. یک پژو روآی نوک مدادی که جان می داد برای خیابان گردی های آخر شب.بعد از آن روز، تمام خاطراتم با دو&quot;میم&quot; گره خورد: &quot;ماشین سواری&quot; با ترانه های &quot;معین&quot;آن موقع خواهرم کوچک تر از آن بود که بتواند راه برود و من دختربچه ای که با چیزهای کوچک هم خوشحال می شد، چه برسد به سفر با ماشین جدید! خیلی زود بار و بندیل مان را جمع کردیم و به دل جاده زدیم، شب قبل از سفر آنقدر ذوق زده بودم که تا نزدیکی صبح خوابم نبرد و در رویا جاده ها را طی کردم و به مقصد هم رسیدم!اینگونه اولین سفر جاده ای ما شروع شد. البته قبلا هم سوار ماشین شده بودم، ولی ماشین خودِ آدم، چیز دیگری است! برای اولین بار به راحتی روی صندلی عقب بازیگوشی می کردم. با زانو روی صندلی می رفتم و از پنجره عقب بیرون را تماشا میکردم. ماشین های مختلفی که گاهی با سرعت از کنارمان رد می شدند و بعضی هایشان خیلی خوشگل بودند باعث می شد از صندلی پایین نیایم. با کنجکاوی کودکانه ام گاهی یکی شان را نشان می دادم و از پدرم می پرسیدم: &quot;بابا اسم این ماشین چیه؟&quot; او هم اسمش را میگفت، انگار همۀ ماشین ها را می شناخت و این بیشتر هیجان زده ام میکرد. در همین سوال و جواب ها بود که فهمیدم ماشین مورد علاقۀ پدرم &quot;ماکسیما&quot; نام دارد، ماشینی که گران قیمت بودنش را من هم تشخیص می دادم، همان موقع بود که به خودم قول دادم وقتی بزرگ و پولدار شدم یک ماکسیمای صفر برایش بخرم و آنقدر اسمش را برای خودم تکرار کردم که تا امروز در ذهنم مانده ولی هنوز نتوانسته ام به قولم عمل کنم!به ظاهر فقط ماشین ها را نگاه می کردم ولی در سرم داستان ها می ساختم و تصور می کردم مثلا ماشینی که چند دقیقه است پشت سرمان می آید، حتما دارد ما را تعقیب می کند. خودم را شخصیت اصلی فیلمی می دیدم که آدم بدها دنبالش هستند، سرم را می دزدیدم، شلیک میکردم و در خیالم با آن ها حرف میزدم و تهدیدشان می کردم! گاهی هم خسته می شدم، از صندلی پایین می آمدم و جاده را نگاه میکردم، درختان سبزی که تند تند از کنار مان رد می شدند و زمین خیس از باران شب قبل، حس زندگی را به رگ هایم تزریق می کرد.هوا داشت کم کم تاریک می شد و من بی حوصله چانه ام را به دستم تکیه داده و در فکرم با پرایدی که پشت ما بود مسابقه می دادم که با ایستادن ناگهانی ماشین از خیالاتم بیرون آمدم و برگشتم ببینم چرا ایستادیم که با سیلی از نورهایی رو به رو شدم که مثل ماهی های قرمز در رودخانه می درخشیدند. تا آن موقع هرگز همچین نورهای قرمز زیبایی ندیده بودم. درحالی که مادر و پدرم کلافه شده بودند و خواهرم به خاطر ایستادن ماشین گریه سر داده بود، من با دقت به نور های درخشانی نگاه میکردم که هر کدام داستانی پشتش بود. با خودم می گفتم چرا هیچ کس به این چراغ ها نگاه نمی کند؟ سکوت ماشین با صدای دل انگیز معین شکسته می شد و من هرچند غرق خواب بودم ولی چشم از آن چراغ ها بر نمی داشتم و آرزو می کردم تا آخر دنیا در ترافیک بمانیم.وقتی به مقصد رسیدیم با خودم فکر می کردم کی دوباره به جاده برمی گردیم؟بعد از آن سفر، من جاده ای بارانی و خلوت با موزیک معین و صدای حرکت چرخ روی زمین خیس را ترجیح میدهم به هر نوع سفر دیگری! </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 18:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>