<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sarleoma</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sarleoma</link>
        <description>معماری که نقاشی میکرد و الان برای کشف خودش به نوشتن پناه میبرد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:06:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/38515/avatar/gYQSDt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sarleoma</title>
            <link>https://virgool.io/@Sarleoma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرخ‌گوشت اقتصاد؟ یا دوران‌گذار؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%DA%86%D8%B1%D8%AE-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-d4esepedbpgf</link>
                <description>در یکسال اخیر در چرخ‌گوشت اقتصاد بیش از ۸۰درصد کسب و کار های اطرافم به گوشت چرخ کرده ای تبدیل شدند که قبلا برای خود گوسفندی آزاد در بیشه زاری بودند که گرگ‌ها گه‌گاه در کمینش بودند. حالا آنها را با پیاز له کرده ایم و داریم آبش را میگیریم تا کباب درست کنیم و راهی معده بعدش هم فاضلاب شهری. با خودم‌میگویم شاید مثل دوران مارگارت تاچر است که میخواست جلوی اصراف را بگیرد و همه چیز جمع و جور شود و از هر چهار نفر خانواده به جای آنکه دونفرشان‌معتاد شوند حداقل سه نفرشان‌صبح تا شب کار کنند تا به شام بخور و نمیری داشته باشند و همه مثل اروپا گیر کار ناین تو فایو باشند و به هیچ جاشونم نباشه که آیا اصلا کاره در راستای تخصصشون هست یا تحصیلاتشون یا اصلا پرستیژ کاری نمندی؟ همین که آخر ماه قصد ها را پرداخت کند کافیست. تا ماه بعدی شروع شود.ولی این نگاه اساسا اشتباه است زیرا که اگر هم‌چنین باشد که نیست زیرا که تاچر برنامه مدون داشت برای افزایش یهره وری ولی ما نه مدونش را داریم نه بهره‌وری و ... ما در حال تجربه ی یک دوران گذار هستیم. دیگر به قول احمدی ممه را لولو برد. دیگه دوران اینکه چندتایی جونا دور هم جمع شیم و به کسب و کار فکر کنند و فرداش پولی دست و پا کنند و د شروع تموم شده. کار آفرینی به دلیل اینکه کسی بابت کاری که کردیم آفرین نگفت که هیچ ما را سر چوب زدند و سوگند خوردند که به ما اعتقاد دارند از دست رفت. ولی این یه درس داشت. اینکه همه چی تقصیر یکی نیست. تا اینجای داستان فکر میکردم تقصیر او بود که فلان کرد یا بسال بود که چکار نکرد. دیگر بیرون گود نشستن و لنگش کن هم فایده نداره. همه که شقه گوشتی بودند سر سیخ مانده اند که به سیخ داغ بچسبند یا در آتش خودشان را رها کنند. و بشوند کباب کوبیده وا رفته و چسبیده به ذغال.تو اتوبوسی خسته در فلورانس نشسته بودم. همیشه معتقدم اصل داستان یک شهر را در اتوبوس و متروش میشه دید. زنی فریز شده به بیرون خیره شده بود. اشکاش که اومد گفت که چین همه چرمشون رو نابود کرده چیزی که ۱۰۰ یورو همه هنرمنداش با کلی زحمت میساختن رو روبروی مغازه‌اشون با ۱۲ یورو میفروخت. و اینجوری همه کسب و کارهای قدیمی از بین رفتن. جهانی شدن، اقتصاد، سیاست، ابهام، جامعه و تکثر و فردیت و هزار تا کوفت دیگر دست به دست هم دادند تا این شقه گوشت را کوبیده ای در فاضلاب کنند.پس این اشتباه است که بگوییم حقش بود، اشتباه کرد، نابود کرد...راستی چرخ گوشت چنده؟ گوشت کیلو چند؟ گوسفند چی؟</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 01:02:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر&#039;زنش&#039;،سر &#039;کوفت&#039;، سر&#039;خوردگی&#039;</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-famkhtaespa3</link>
                <description>سرکوفت موجب سرخودگی میشود؟خب من از بچگی دوست داشتم با آهنگ های مدرن تاکینگ ضبط بابام بخونم ولی از انگلیسی رو تا اول راهنمایی که کنار دست کیانا ننشسته بودم دختری که هر سال کریسمس سر امتحانات دی ایران نبود بهم گفت که چطور میتونی hi رو hay نوشته باشیم.اونجا بهم برخورد و رفتم به مامانم گفتم منو باید بفرسته کلاس زبان و انقدر انگلیسی خوندم که لحجه فارسیم از دست رفت و دوره های بین المللی پشت دوره و جمع های انگلیسی زبان و سفر شد سبب اینکه سرعت پردازش مغزم به زبان انگلیسی سریعتر از فارسی شد و عین اینکه دکمه شیفت کنترل کیبورد را بگیری سیستم ویندوزم زبانش تغییر کرده بود و برای یک کلمه فارسی پیدا کردن باید تو مغزم لودینگ رو چهل بار میچرخوندم. بعد خب انگلیسی تموم شد و در زندگیم جاری شده بود و منم تصمیم گرفتم برم کلاس فرانسه و رفتم سفارت فرانسه در فردوسی ثبت نام کردم. زبان فرانسه مثل کرم انگلیسی ام را میخورد و حالا علاوه بر دو زبان یکی مادری یکی انگلیسی یکی دیگر هم سرعت پردازش مغزم را در لودینگ به شصت دور چرخش میگرداند. اما خوبی فرانسه این بود که فهمیدم بیشتر کلمات فارسی از فرانسه آمده اند و عجیب ترینشان برایم &quot;آسانسور&quot; بود. من قبلا فکر میکردم این یعنی آسان سر میخورد پایین بعد فهمیدم نه این کلمه فرانسه است و هی گشتم دنبال تشابهات فارسی و فرانسه که خب مثل لوپی من را برگرداند سر فارسی و من تازه فهمیدم که عجب گنجینه ای است و وقتی مردی آمریکایی به من در باری گفت که اگر بار دیگر دنیا می امد فارسی را یاد میگرفت تا بفهمد رومی یا همان مولانای ما چه میگوید تازه رسیدم به اینکه آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم و صدای ای بر لب بحر وز تشنگی مرده، ای بر سر گنج وز گدایی مرده در گوشم چنگ میزد. در این حین من به مطالعات جامعه شناسی و ترمینولوژی و واژه شناسی به روش پدیدارشناسی علاقه مند شدم یعنی مثل یک پلاگین روی مغزم نصب شد. فرق پدیدار شناسی با تاریخ خوندن اینکه دوتا فلش خلاف جهته. مثلا تاریخ میاد گذشته رو میگه تا الان وای پدیدار شناسی میاد الان رو گیر میده به گوشی که دستته بعد یه مرحله میره عقب بعد عقب تر و اونقدری عقب که ریشه‌اش رو تو بیشمار داده ی تاریخی پیدا کنه. حالا من گیر داده ام به &quot;سرخوردگی&quot; خیلی واژه عجیبیه. به طرز جالبی تعداد شرایطی که با سر در زبان فارسی شروع میشه زیادهمثلاسر زنشسرگیجهخاک تو سرسرکوفتسرانجامسرآغازسرافرازسر دارسردارهم‌سرسرنوشتسرخوردگی به روایت‌تصویر. یک مغز خورده شده توسط الکلحالا من گیر دادم به سر خوردگی. چی میشود که سرخورده شوم؟ سرم یعنی قسمت هایی ازش خورده میشود؟ مثل عکس قبل و بعد ام آر آی مغز مصرف کنندگان الکل که حفره هایی در مغزشان ایجاد میشود و سرگیجه دارند و قیلی ویلی میروند و با دیگران می خورند با ما تلو تلو و تهی مغز میشوند و جای خالی را باید با چی پر کرد؟ شاید با خاک برای همین میگوییم خاک تو سر شده. چرا نمیگیم خاک رو سر شده. خاک که خب نمیتونه جایی توی سر داشته باشه مگر اینکه قبلش جا باز شده باشه مثل خوردگی های ناشی از مصرف الکل. بعد جای خالی رو با خاک پر میکنی و میشی خاک تو سر.یا اصلاسرخورده میشوم وقتی سرکوفت میخوردم شاید کوفته شدن عدم رضایتی بر سر میشود سر کوفت و این سرکوفت خوردن منجر به خوردگی مغز و سرانجام سرخوردگی میشود.یا شاید اصلا با سرزنش درمی آمیزد. ناکامی هایم را میزنی در سرم و این زدن مکرر باعث کوفتگی میشود و سر کوفت خوردن منجر به سرخوردگی میشود.  سرخوردگی اینجور نیست که یک سر آغاز یا سر انجامی داشته یاشد. عجیبه که حتی سرانجام هم سر دارد. چرا؟ سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار؟اگر تموم شده که چرا سر باید باشه که دوباره اون برام جالب میشه که وقتی چیزی از مرحله الف که سر آغازش باشد به ی میرسد تموم نمیشود به سر انجام میرسد چون در مغز دارد آن پایان پردازش میشود. و عملا هیچوقت تمام نمیشود ان فعل انجام شده و همیشه در سر میماند و این میشود سر انجام.و این پردازش جالب است که ایا موجب سر افرازی میشود یا سرخوردگی؟سر افراز ترکیب جالبیست افراز و بالا رفتن مخالف سرافکندگیست؟ افکند؟ به کجا؟ با دیواری؟ به بالشتی؟ به سنگ؟ به شانه مادری یا سینه هم‌سری؟ هم‌سر؟ یعنی با هم ادغام‌میشود؟ یا یکی بر دیگری غالب میشود و دیگری مغلوب؟‌ یا با هم‌ ترکیب مثل ترکیب رنگ‌زرد و قرمز که نارنجی میسازد یا مثل شیر کله اسبی یک کلاژ موفق میشود؟ نمیدانم هم‌سر یعنی چطور ادغام‌ دو سر؟ یا یک همجواری صرفا. همین که سرت را از سرافکندگی بی‌افکنی به سر هم‌سرت. در این‌ حال تضاد سرفرازی مشخص میشو که سر افرازی یعنی مستقلا سرت به جایی تکیه نزند و بتوانی بدون سرگیری بالا نگهش داری. و سرخورده نباشی و سرت دچار خوردگی نشود که لازم باشد با خاک پرش کنی که بشود خاک‌بر‌سری و سرزنشی زدنش را پی نگیرد که موجب کوفتگی شود و بشود سر کوفت تا حتی اگر کاری را سرآغاز را با امید کردی و سرانجامش در سرت هی جولان دهد تا سر افکنده شویم و ندانیم سرمان را به کجا افکنیم. به سرِ دار؟ بدستور سردار؟ ولی آنوقت سرنوشت هم‌سرمان چه میشود؟ سرخوردگی؟</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 14:54:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منجی کوجی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D9%85%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AC%DB%8C-wodywlkcdmbt</link>
                <description>چرا همه‌اش دنبال یک‌منجی هستیم‌که بیاید مای قربانی را رابین‌هودوار از دست جلاد نجات دهد؟ یک مثلث عبث که کارپمن‌ گفت. هی‌ تو ایستگاه اتوبوس منتظر رسیدن اتوبوس کله ات را بیرون بگیر که می آید؟ رسید؟ نرسید؟ دوران در آینه ببین نجات دهنده‌ات را هم تموم شده.زیرا آینه شکسته و ربانی مشکی گوشه بالا سمت چپش آویزان است و چشمهای یخ زده ای که به زور اسمارتیس میخوابند و به زور آن انکار میکنند صاف زل زده بهت حال نجات دهنده بودن را هم ندارد.نجات از که از چه؟ جلاد کارپمن اگر یک نفر بود که خب سوپر منی بت منی مرد انکبوتی‌ای چیزی میومد رابین‌هود بازی دربیاره و تو خر کیف شی ولی بعدش چی شه؟ تو برگردی تا موهایت را جلوی آینه شکسته صاف کنی  و خیره بمانی به ربان مشکی که قشنگ به امیدهایت پاپیون زدند از این پاپیونا که روی کادوهای تولد بچگیت بود. ششصد تا گره داشت. بعد به زور میزدی کنار تا کادو را تویش را باز کنی و ببینی و خر کیف شوی. ولی الان این ربان را که ششصد و شصت و شش تا گره داره رو حتی نای کنار زدنم نداری چه برسد به گره گشایی! این اطت که رخوت خونه میکند و ربان مشکی و آینه شکسته را رها میکنی و میروی روی تختت میخوابی. نه اینکه در ایستگاه اتوبوس یخ بزنی </description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 23:09:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی پول بر نورنبرگ پاپیون میزند دنبال عدالتی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C-s1ea7fi2zsct</link>
                <description>احتمالا از فولکس واگن ‌های جدید خوشتان بیاید یا مثل من در کف یک بیتل ۲۰۱۳ باشید. یا دختر جاریتان دستگیره هوشمند در زیمنس را سفارش داده. چه خوش سلیقه!هر دوی این شرکت ها نورنبرگ را دور زدند در حالیکه از کارگران اردوگاه های کار اجباری بهره کشی میکردند تا آلومینیوم تسلیحات نازی ها و تانک های جنگی را بسازند. ولی خب در عوض نهار به کارگران اردوگاه های کار اجباری سوپ‌ میدادند. چه سخاوتمند.وقتی عالی‌ترین دادگاه بین‌الملل را میشود بوس بر کله‌اش زد دیگر شما توقع داری که خانمتان مهریه‌اش را که اشتباها از زبان مادر بزرگ ناشنوایتان که پنج تا سکه را پانصد تا شنیده بود و گفت مبارکه پانصد تا و همه هنگ‌کردند و خانمتان ان را گذاشت اجرا و شما که از ترس بر باد دادن تمام دارایی خانوادگیتان همه را به نام دوست بچگی و سی ساله خود کردید و او همه را بالا کشید تا با زنتان دوست شود و به خوبی و خوشی زندگی کند با اعسار رد کنی و اب خوش بخوری و خوشحال باشی که الحمدالله آن زوج‌خوشبخت فولکس واگن هیبریدی خریدند و دستگیره در ویلایشان زیمنس است؟حالا شما اصلا حق طلب</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 22:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کوسه میخندد چرا از منطقه امنمان خارج شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-yaluuxgsexb5</link>
                <description>&quot;کارآفرین آن است که خود را از صخره پایین می اندازد و در راه چتر نجات میسازد&quot;ولی چترش به دست بیلی بیرون زده از صخره گیر میکند و جر میخورد و روی مابقی جنازه ها می افتد. انا لله و انا الیه راجعون. از نقطه امنت خارج شو تا کوسه بخوردت چون اینجا خبری از دلفین های خوشحال نیست. چندین سال پیش کتاب زندگی هنری فورد را که فارسی اش را پیدا نکرده بودم چهل صفحه چهل صفحه پشت پیش فاکتور های باطله‌ی شرکت پدرم  پرینت میکردم و میخواندم که چطور در جنگ جهانی نه تنها فروشش کم نشد بلکه بیشتر هم شد چون خلاق بود و توانست ماشین های نفر بر و کامیون ها را هم موتورشان را طراحی کند. فکر میکردم که بزرگ شدم هنری فورد سنبل موفقیتم خواهد شد. فرصت را روی تهدید دیدن! در آمریکا در کشور در زمینه ماشین سازی ورشکست نشدند اولی فورد و دومی تسلا. ایلان ماسک چند سال پیش میخندید که چین عمرا به ماشین های آن‌ها نمیرسند و الان هم فورد و هم تسلا دست هایشان را بالا برده اند. آرام بخواب هنری فورد که به قول لوکوربوزیه زمانه عوض شده.  و ما دیر فهمیدیم که سود ما ضرر دیگریست و سود دیگری ضرر ما و اساس رابطه برد برد مسخره بازی است برای زیباسازی سرمایه داری وگرنه که شکرپیچ کردن این فضله فضیلتی ندارد جز اینکه بپذیریم که ما آمده ایم که ماستمان را بخوریم. البته اگر کسی ته کاسه‌مان را به خانه‌اش لوله‌کشی نکرده باشد. </description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 22:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رویای موفقیت فروختند وقتی همه چیز مهارنشدنی بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-gygegy5mbeye</link>
                <description>جهانی شدن، اقتصاد، منابع طبیعی، و هزاران معقوله دیگر را بیخودی سعی میکنیم مهندسی‌سازی کرده و قابل پیشبینی کنیم. یک جا باید ایستاد و پذیرفت که کنترل تلویزیون دست ما نیست. نه تنها کنترل تلویزیون بلکه محتوای شبکه خبر یا شبکه کوفت یا زهرمار و حتی مافیای پشت صنعت رسانه و کنترل فساد سیستمی و نه حتی کنترل  زیپ لباس بچه‌ات که برای بیزینس به دبی میرود. تا موفق شود؟کل علوم مهندسی تلاشی بیهوده برای منطقی سازی و پیشبینی پذیر کردن فاکتور هایی هست که ذاتن مثل موج دریا فقط میتوانیم حدس بزنیم جزر و مد میشوند و بالا و پایین میروند نه اینکه سونامی میاید و همه ما را شناور میکند و  ما وقتی خانه و کاشانه‌مان را از دست دادیم دنبال مایومان میگردیم با شنای غورباقه که یه وقت زشت نشود جلوی بیژن که او هم‌شناور است ما مایوی مارک‌دارمان را از کف جاده های زیر آب رفته پیدا نکردیم تا در چشمش فرو کنیم.این سالها چطور پیش رفت؟ با فروش رویای موفقیت. که مارک مایومان زشت نشود که از بیژن کمتر عیارمان را نشان دهد و سگ دو زدیم‌برای که؟ برای چه؟ برای موفقیت و شما بخوان تدفين امید.اینجوری میشود که حتی کنترل زیپ‌لباس بچه‌ات هم که میخواهد موفق شود دست تو نیست.باطری اش تمام شده و ناموجود است و شرکتی وارد نمیکند و نمایندگان شرف رخت بسته اند و تولیدی های داخلی حیثیت هم با رفتن برق رفتند به قهقرا و ترک قلعه کردند و تجار هم که نه دیگر می آیند نه میروند نه دلالی میکنند باهم‌تخته بازی میکنند در طبقه دوم بازار و برای اینکه زنشان سرشان جیغ نزند کرکره‌ی مغازه را الکی بالا میدهند و تخم مرغ نیمرو میکنند روی پیکنیکی و از بیریختی اوضاع میگویند.اما حداقل مرغ ها خوشحالند که نواسان ارزش  قدقدقدا کردنشان را گرفته اند و حذب کارگریشان موثر واقع شده و موفق شدند! حداقل رئیس حذب از زیپ لباس مرغ‌ها راضی‌تر است و مرغ‌ها کمی صدایشان خوابیده به خیال اینکه دونشان بیشتر شود. راستی کنترل کو؟</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 22:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا برای مرگ کار تشعیع جنازه نداریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B4%D8%B9%DB%8C%D8%B9-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-bn42boznduaf</link>
                <description>سوگ چیز عجیبی‌ست. انواع آن را تجربه کردممثلا شاید در مورد سوگ پیچیده چیزی نشدیده باشی ولی من کشیدم حتما هم تو کشیده‌ای.سوگ پیچیده وقتیه که اصلا چیزی نداشتی ولی نداشتنش سوگواری و سوگواری اینجوری مثل گریه و زاری کردن نیست که یک اتفاق یکباره باشد.اینجوریست که حفره ای در قلب است که همیشه خواهد موند. مثل یک روده مصنوعی که همش دستت هست و همش میبینیش و باید همه جا با خودت ببری و گهگاهی ببینی که چطور دارد تخلیه میشود ولی هیچوقت اتمام نمیابد.سوگ پیچیده اینجوریه که بابا داری اما بابایی که بابا باید بابا باشد، با بابایی که بابا نباشد بابا نیست، بابایی داری که بابا نیست. و دلت برای یک بابای نداشته تنگ میشود هر بار که با بابایی مواجه میشوی که بابا هست. خب این نوع سوگ را کشیده ام. ولی یک سوگی که امسال کشیده ام سوگی است که در واقعیت عذاداری ندارد و کسی آن را به رسمیت نمیشناسد و فقط تو میدانی که هست. و این آن قدر میماند تا منجمد میشود و هیچکس انتظار اشک هایت را ندارد. این سوگ را برای کار کشیده‌ام و قورتش دادم و کسی حس نمیکرد که برایش سوم، هفتم، چهلم و سالگرد بگیرم و مردم از کنارم‌میگذشتند بی آنکه کسی بخواهد جامع سیاهم را عیدی از تنم در بیاورد. جامع سیاهی که مرا در تخت میخواباند و رویم کفن پیچ میشود و نزدیکانم اگر اشکی بر چشم لغزد حتی آن را مشروع برای همدردی نمیدانند. دو کسب و کارم را که دو فرزندم بود امسال از دست دادم و حتی کسی برای تسلی نیامد. فرزند اولم را که از دست دادم با عمه تراپی های جمع کن خودتو و مگه چیشده و هنوز میتونی بچه دار شی و کسب و کاری راه بندازی بچه دوم را در افسردگی دوران بارداری حامله شدیم و دو روز پس از تولدش تا آمدیم شیرینی خنده هایش را ببینیم فیوز اینترنت را دادند پایین و بچه سقط شد چون اکسیژن بهش نرسید. منم شدم مادری که به جای یک سوگ دو سوگ را به دوش میکشد و آیا کسی سر قبر بچه هایم‌می آید؟ آیا کسی مرا در خاک سپاری قطره های امیدم یاری میدهد؟ یا باید همینجا هم بیل همت را دست بگیرم و گور بچه دومم را هم بکنم و کفن پیچ نکرده از ترس اینکه نکند دیگران حس کنند بنده سوگوارم بچه را زیر خاک بتپانم و هر روز وانمود کنم که هستم. ولی فکر بودند. درد دارد. ماضی درد دارد. آنها بچه هایم‌نیستند آنها بچه هایم بودند. و من هستم. با کیسه ای در دستم که پر میشود و یواشکی خالی اش میکنم تا بوی گندش مردم را اذیت نکند. بوی تعفن عزیزانی که هر روز صبح به شوقشان چشمانم را بازمیکردم و هر بامداد با فکرشان از خواب میپریدم و هر روز برای آینده‌شان امید میکاشتم که درختی شود که در سایش بیاسایند.چه شد؟نه خاکسپاری، نه سوم، نه هفتم نه چهلم و نه سالگرد و شانی برای اشکی در چشم یا دستی برای تسلی وجود ندارد و حتی این سوگ مبهم شایسته به رسمیت شناختن هم نیست. به جایش باید جمع کنم خودم را </description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 21:43:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دیگر به ما جایزه ندادند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%AF-qq5usrii6ocz</link>
                <description>وقتی بچه بودم یه مقوا درست کرده بود مامانم که اگر فلان کار ها رو نکنیم و برادرم رو نزنم یا کسی رو گاز نگیرم یا گریه نکنم و یا فلان کار ها را کنم مثلا دستشویی‌ام را بگویم و مسواک بزنم و سلام کنم ستاره ای ماهی برچسبی میگرفتیم و آن به جایزه ای تبدیل میشد که برچسب دیگری بود اما با طرح پری دریایی که آن زمان عاشقش بودم و هیچ یک از آن برچسب ها را استفاده نکردم و حتی الان که بیست و هشت سال دارم رول آن دست نخورده باقی مانده به جز یک عدد. آنی که مادرم داد فتوکپی بزرگ کنند تا بیاندازد روی پارچه و تکه دوزی اش کند و برایم یک پتوی زرد پری دریایی بدوزد که البته هیچگاه زیر بار این نرفت که باسن پری دریایی را سانسور کرده بود و همیشه جای نشیمنگاهش روی صدف خالی بود. خاله نیلوفر از کانادا برایش یک اسباب بازی صدف اورده بود که وقتی درش را باز میکردی داخلش یک پری دریایی بود این اسباب بازی مورد علاقه ما بود که همیشه من یا نیلوفر شوهرش ارک میشدیم‌ و دیگری آن جادوگری که صدایش در ازای انسان شدنش از او گرفت. جایزه من این بود که گاهی میتوانستم‌آن اسباب بازی زیبا را به خانه بیاورم. بعد از آن‌که بزرگتر شدم سه پایه دوست داشتم که وقتی زندایی ام برایم گرفت از فرط خوشحالی گریه کردم و اشتباها مادرم‌را بغل کردم. ولی در بزرگسالی خبری از این جایزه ها نیست مثلا کسی نمیگوید از تو ممنونم که روی روانت کار میکنی و هزینه اش را میپردازی و دولینگو یی نیست که  تشویقت کند که دمت گرم‌تو ۹۸۵۵ روز استمرار داشتی و کم‌نیاوردی و هنوز زنده ای و شب بهت نوتیف بده که فردا میبینمت. تو مدرسه یکبار از انجمن پدوفیلیا جایزه متکا گرفتم هنوز دارمش. یا وقتی رتبه یک مسابقات نقاشی کشوری شدم حوله هدیه گرفتم آن هم دارم. ولی روزمره چه؟ جرا کسی برای زنده ماندن به ما جایزه نمیدهد یا حداقل تلاشمان را به رسمیت نمیشناسد. به دایی‌ام هر دفعه که نگاه میکنم در ذهنم‌میگویم دمت گرم که خودکشی نکردی چون من بیش از حد دوستت دارم و مرسی طاقت اوردی یا به مادرم یا بابا حسن که هر روز کار میکند.  صبح هاطول میکشد بفهمم که هستم و سقف کدام‌خانه را دارم میبینم. بعد افکارم هجوم می آورند و من در مبارزه با تفکرم برمیخیزم خوابیده بر تخت ولی کسی نمیبیند. از جنگ برمیگردم و افکارم را سلاخی میکنم و قسمت هایی که دوست ندارم را می اندازم دور دوری که معلوم‌نیست کجاست و حتی این‌موقع هم‌کسی نیست که برایم دست بزند یا حداقل ببیند که من به چه جان کندنی وزنه‌ها را از ذهنم میکنم تا بتوانم برای از تخت بلند شدن سبک شوم. وقتی برمیخیزم تازه شروع میشود ولی حتی کسی جایزه ای نمیدهد که من امروز صبح از تختم‌جدا شده ام و الک کرده ام و مثل کپک به جان کندنی کله ام را درون برفی از انکار کرده ام تا بتوانم پاهایم را تکان دهم و صورتم را بشورم و به کسی سلام‌کنم. جایزه ای درکار نیست چه برای کرده ها چه نکرده ها. این غم انگیز است. آخرین جایزه ای که گرفتم چه بود؟ نمیدانم...آخرین ها را اگر میدانستم آخرینند قطعا میگریستم.شاید پا میکوبیدم که نه نباید این آخرین جایزه باشد و مثل این بچه لوس ها خودم را به زمین میزدم و جیغ میکشیدم که خواهش میکنم این آخرین جایزه ام نباشد. بگذارید بدانم که میبینیدم. نه از آن دیدن های معمولی از دیدن هایی که مشوقم هستید تا استریکم را ادامه دهم و ۹۸۵۵ روزم را به ۹۸۵۶ روز امتداد دهم که دوام اوردم. ولی شاید اگر این کار را میکردم حتی آن آخرین جایزه را هم نمیگرفتم. </description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 18:38:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نا امید شو لعنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D9%88-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-gyjscnus26sy</link>
                <description>بهم میگه خیلی برام عجیبه اون هواپیما تو افغانستان که مردم بهش آویزون شدن تا فرار کنن وقتی میدونستن میمیرن. این درحالیه که خودش با چسبیدن به یه رابطه ای که بنظر میرسید داره مثل اون هواپیما بالا میره خودش رو تا چهار ثانیه ای مرگ برده بود. سروان بهش گفته بود جنون تو هفت ثانیه به آدم دست میده. اون در اصل سه ثانیه کم داشت تا مثل اون افغان ها به صفحه ی نیستی ملحق بشه. نه فقط خودش بلکه کل اطرافیانش رو به این صفحه بکشونه. چون بنظر اون یک هواپیماست و داره بالا میره و این لابد چیز خوبیه و هر چیزی که بالا رونده است میتونه نجات بخش باشه. با این تفاوت که اون درون اون رابطه نبود. خیلی وقت بود شوت شده بود بیرون مثل یک توپی که از استادیوم اونورتر میره و یه بچه از پشت دروازه توپ جایگزین رو برای کاپیتان پرت میکنه. بحث سر اینه. تو درون یک هواپیمای بالا رونده ای یا بیرونش روی بال؟ که حتی اگه بیرونش باشی ولی روی زمین شاید عوامل دیگه بخواد برات تهدید به حساب بیاد ولی هواپیما نه! چی تورو کشوند روی بال؟ امید!به قول خانم لانا دل ری &quot;امید چیز خطرناکیه برای یه زن مثل من که داشته باشم&quot;. و واقعا هم چرا کسی نگفت که تا کجا باید امید داشت و این اصطلاح &quot;درست میشه&quot; رو کاشت تو مغز ما تا مثل یک پیچک نورون های واقعیت بین ما رو خفه کنه چون بجاش داره یه باغ قشنگ از خوشبینی میسازه که پشتش دیوار های واقعیت هرچقدرم بخوان فریاد بزنن برگ های امید لعنتی دستمالی از بیهوش کننده میذارن روی دهن دیوار ها و صداشون کم کم لای نغمه ی پرنده هایی که لونه کردند و از اینکه همه چی چقدر عالیه من چقدر خوشبختم میخونن محو میشه. من اما خیلی وقت بود از این هواپیما پیاده شده بودم. امیدی به نجات نداشتم. اگرم داشتم به نجات توسط هواپیمای پر زرق و برق قدرت و ثروت نداشتم که موتورش با خون دل من و سوختش با روان من پیش میرفت. پیاده شده بودم واسه خودم سماق میمکیدم. فومو توم خاموش بود. مهمانداران هم هی تو پیجر صدام میکردن که یور میسینگ اوت الات. ولی من خونم رو کرده بودم تو رگ هام و روانم رو گذاشته بودم رو سرم و آروم از این کوچه به اون کوچه با ماشین قراضه ام میپیلکیدم. از هواپیمای رشد خیلی وقت بود پیاده شده بودم. چندین سال پیشش خودم هواپیما داشتم تیک آف میکردم و فول اسپید میگازیدم بالای ابرا. اون بالا هیچی نبود جز افت فشار شدید و کمبود سوخت و زمانی که تیک تاک میکرد و مثل سوزان روشن باید پلن هایی میداشتم که نذارم از تیک تاکش بیوفته. باید دوباره کله میکردم مقصد جدید. فرود میومدم و دوباره تیک آف و سرعت و شدت میرفتم در فضای پوچ و بعدم فرود. بعدم صعود بعدم فرود بعدم صعود بعدم فرود... و ترس همیشگی سقوط!سرآخر به خودم اومدم دیدم تو کابینی دو در یک حبسم. نفهمیدم بچه ها چطور بزرگ شدن، مامانم چی پخته بود، سهیل کی اومد و من کی این شدم. من شوفری بودم با تشریفاتی اضافه. شوفری که دیگران باهاش به کاراشون برسن. اهدافشون رو تیک بزنن و یوراکو بگن و چیرز بزنن. من ولی فقط شوفری بودم برای آرزوهای دیگران. که با شوق دیدن ابر ها خر شده بود و ابر مگر چیزی جز تکیه های متراکم و متحرک آب بود؟ و این شده بود زندگی آبکی من! که دیگران هویج را برایم دور تر میگرفتند تا من خر شده بیشتر چهار نعل بدوئم و شعار سرمایه داری را زندگی کنم:بیشتر، سریعتر، بهترولی تا کجا؟ به چه قیمتی؟از خلبان شدم کمک خلبان و دکمه ی ایجکت رو زدم. به همه زور اومد و کلی چرا مطرح شد که دلیل هام قانع کننده براش نبود. من خری بودم که هویج نخواست. زد بغل و از بغل جوب به سیبی افتاده روی زمین قناعت کرد. ای خر بد!نه شلاق مثمر شد و نه هویج بیشتر اثر کرد.حالا من مانده ام تنهای تنها با لعن و نفرین قریب به صد مسافر و مقامات ما فوق. زندگیم انقباضی شد. و مثل هر پنجره  شکسته ای که بیشتر سنگ میخورد من شدم سیبل رهگزان و بازی بچه ها. من هبوط کرده این بار هویج فرعون بزرگ را پس زده بودم و خشم فرعون که خونش در رگ من جریان داشت به این زودی کنار نمیرفت. او سنگ اول را به پنجره ی من زده بود و بقیه اطاعت امر کرده بودند و تکرار. حالا این منم که در پستو ها با ماشین قراضه ی نا امیدی ام میپلکم تا زرق و برق امیدواری های پیچک شده دست و پای واقعیتم را نبندد و من بمانم و غم دیدن واقعیت. واقعیتی که شکر پیچ نیست و تلخ است همچو شرابی که هیچوقت لب نزدم که لحظه ای دور نشوم از سیلی واقعیتی که جهت حرکتم در کوچه ها را تعیین میکرد. </description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 10:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیرون از تخت شدن یک دستاورد است!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dzvxmio4g7ip</link>
                <description>کلید دست من است و هر روز ساعت نه صبح باید سرکار باشم تا در را باز کنم. گاهی همکارم این کار را میکند تا قدری بیشتر استراحت کنم. ولی بیش از اینکه این را موهبتی ببینم برایم پیش برد مابقی روز را سخت میکند. امروز او در را باز کرد و من که از ساعت هشت بیدار بودم هی در تختم از این پهلو به آن پهلو شدم. و خدا لعنت کند خالق اینستاگرام را و اراده نداشته من را که هی ول چرخیدم در این سیلاب بی پایان از محتوا های بدرد نخور و یکساعت دیگر گذشت و من هی در تختم ماندم و سقف را نگاه کردم و هی در را و هی دیوار را بعد کمد را. چرتکی میزدم و هی با تماس های کاری و غیر کاری سرم از متکا که به صورت یو شکل دور خودم چیده ام تا وقتی غلت میزنم به یکجا بند شوم، میپرید. امروز سگی دنبال من نبود. ولی من درون سرم پارس هایی را میشنیدم. &quot;پاشو. باید کاری کنی.&quot; &quot;چای دم کن، آه تا جوش بیاید طول میکشد، گلویم خشک است، پاشو، بخواب، استراحت کن، پاشو، چای دم کردن برای یک نفر زیاد است، پاشو. باشگاه ثبت نام کن خیکی شدی، پهلوت زده بیرون، برق رفته باشگاه برق نداره، پاشو برو سر کار، برم که چی، بخواب، صورتم خراب شده کرم بزن، پاشو صورتت رو بشور، حموم نرفتم، اول حموم برم یا باشگاه، برم حموم، برق قطعه پکیج خاموشه آب سرده، خب بخواب استراحت کن تا برق بیاد، برو باشگاه، موهام چربه زشته، بخواب یکم حالا، باید پیام های نخونده رو جواب بدم، وای حال ندارم، الان جواب بدم باید زنگ بزنم، زنگ بزنم باید حرف بزنم، حرف بزنم باید ناله کنم، قطع کنم حالم بده، وای حال ندارم پیام های نخونده رو جواب بدم. دوره شرکت کردم تموم نکردم. تموم کنم؟، نه استراحت کن حالا یکم بخواب، پاشو یکاری کن&quot;و ساعت ها میگذره، و من قوطه ورم در انبوهی از جریانات مغزی که به خودم میگم ای کاش سریعتر رفته بودم سر کار. عمیقا دوست داشتم که در این دوران یک مدالی چیزی طراحی میکردم که مثل دولینگو که به تناسب تداوم بهت برچسب میده از اونها به مردم میدادم که این از دستاورد امروزشون لذت ببرن و دیگه زیاد از خودشون توقع نداشته باشند که فلان کنند و بهمان کنند. با وجود مواجهه با بزرگترین صادرات آمریکا که اضطراب جایگاه و پول و مقاوم و منزلت و طبقه و رتبه بوده و هست همین که از تختشان جدا شده است عالیست. کلایشان را به هوا بیاندازند که فتح کبیر کرده اند و پتوی یاس و نومیدی و اضطراب را به کناری زده اند. من هنوز زیر پتو هستم و به این پهلو و آن پهلو میچرخم و فکر میکنم که زیادی فکر میکنم. جلال آل احمد خدا خیرش دهد دیروز یک چیزی گفت که سخت به جان من نشست. تحلیل نمایشنامه آلبرکامو را میکرد که &quot;طاعون&quot; در آنجا بر سرعت هر آنچه که مردم میکردند افزود ولی حالشان هر روز وخیم تر شد و برداشت شخصی اش این بود که طاعون &quot;ماشینیسم&quot; است. و چقدرررررر من با این برداشت و تحلیل همزاد پنداری کرده ام. من زندگی ام را پشت ماشین گذراندم و روزی چهار ساعت رانندگی کردم تا برم پشت ماشین دکمه داری بنشینم و فلان کنم و بهمان کنم. الان ولی دچار خمودگی ام. دیگر چهار ساعت رانندگی نمیکنم و زمان آن را به بیست و پنج دقیقه در روز کاهش دادم. ولی همچنان هشت ساعت پشت ماشین دکمه دار میشینم و یکساعت و نیم پشت ماشین لمسی ای که در دست دارم. و دقیقا همچون طاعون سرعتم را افزایش داده ولی خب این سرعت به کدام مقصد است؟به مقصد منزلت تعریف شده اجتماعی؟ که بهتر است بگویم اقتصادی! که هرچه بالاتر روی اضطراب عقب ماندگی ات بیشتر میشود که کمتر نمیشود. حقیقتا دلم میخواهد زمینی در شمال داشته باشم. که در آن خانه ای کوچک بسازم. صبح ها به پیاده روی برم و بچه دار بشوم و ببینم بچه ام در دشت میدود و دنبال مرغ و خروس ها میکند. دفعه آخری که به شمال رفتم یک زمین دیدم که زنی با شوهرش در آن سبزی میکاشت. در آنجا این اضطراب عقب ماندن هنوز رخنه نکرده بود و سکوت بود و باد و دشت و درخت و بحث های زن و شوهر که اینجا چه بکارم یا نکارم. شاید بیش از آنچه که به ماشین و منطقه خانه و هرچیز دیگر رشک ببرم به تجربه لحظه آن دو نفر غبطه خوردم. ما هر روز بحث داشتیم ولی نه سر آنکه چه بکارم و چه نکارم. سر اینکه این کار را چطور پیش ببرم و چطور پیشرفت کنم و چطور پله های ترقی را طی بکشم و فلان کنم و بهمان نکنم. جدیدا معنی زندگی برایم تغییر کرده. میخواهم نقاشی بکشم. کمتر پشت این ماشین دکمه ای بنشینم. حافظ بخوانم و مولانا. استراحت کنم و چای بنوشم. و پیاده روی کنم و دور بشوم از این شهر غریب. پیانویم را هم ببرم. و یاد بگیرم چطور بنوازم. بچه داری کنم و موهای او را در نور تیز غرب غروب ببینم. و گور بابای پولی که فعل سیب زمینی خورهاییست که سیب زمینی میکارند تا سیب زمینی بفروشند و سیب زمینی بخرند و سیب زمینی بخورند تا از سیب زمینی نخوردن نمیرند و ته ماه پس از دویدن ها و سگ دو زدن های بسیار دو میلیون هم کف حساب نماند. خوب آدم سگ دو نزند و دو میلیون کف حساب بماند و نماند که بهتر است. نیست؟اینطور بچه ام میفهمد که تخم مرغ واقعا از کجا می آید. نه از سوپر مارکت. و میفهمد باید پدال بزند تا چیپسی بخورد نه پیکی بیاورد. و میفهمد دویدن چیست به جای آنکه با برچسب بیش فعالی ریتالین بخورد تا آرام باشد. و من هم از فریاد و بند بلند حرف زدنش در یک خانه کوچک روانی نمیشوم. چون او قورباغه ها را عاصی کرده نه من را.حس زندگی مسابقه ای در من خاموش شده. سگی که دنبالم کرده بود کنارم راه میرود. و من هم به سنگ های جلوی پایم لگد میزنم و شوتشان میکنم آن دور تر تا دوباره شوتشان کنم آن دورتر. راستش را بخواهی حوصله آدم ها را هم دیگر ندارم. نه دوست جدید نه زنگی نه تلفنی. گوشی ام هر چه صدایش کمتر دربیاید بهتر. خسته ام از اینکه حتی گوشی من، این ماشین لمسی هم به من این حس را میدهد که عقبی. این که این برنامه را چک کنی آن مانده، آن را چک کنی چند پیام دگر جا مانده، حالا دگرجا را جواب بدهی فیلان جا مانده. حقیقتا گوشی 5310 قدیمی ام را میخواهم که یک اس ام اس داشت یک زنگ. تمام. </description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 11:14:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت، فرار از دست خانواده است. نه فقط اجتماع.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9-xnfnpisthnpx</link>
                <description>اگه مشت نمونه خرواره، خانواده هم نمونه اجتماعه. تو این چند سال اندازه ده سال گذشته روی هم به خیل مهاجران از این سرزمین گربه شکل و گربه صفت اضافه شد. خیلی از خانواده ها گفتن وای بچم رفت راحت شد. درست میگفتن. راحت شد ولی نه فقط از دست اجتماع و سیاست و داستان های بیرون گود بلکه بیشتر راحت شد از دست همون خانواده که دوست داشت بچه اش رو تا 40 سالگیش توی رحمش نگه داره. اینجا لازمه به گونه شناسی والد ایرانی بپردازیم. والد ایرانی برای خودش یک تخت پادشاهی و از اون سمت هم یک حال کنیزی رو توامان حمل میکنه. یا بهتره بگم بین این دو پیوسته در حال بند بازیه. کنترل گری افراطی از صفات اصلی این تخت پادشاهیه که فقط میل به کنترل رفتار نداره بلکه تمایل به کنترل افکار و احساسات هم داره بعلاوه اینکه  فراستی وار یک نقش منتقد بالفطره رو از زمان ورود فرزند به قلمرو ایشون بازی میکنه. در اون سر دره این بند باز حال کنیز و کلفتی نهفته. یعنی چی؟ زمان هایی که میبینه حال همایونیش اثر نمیکنه و زور و زر و انتقاداش تورو سر عقل (عقلی که تعریف ایشونه و این است و جز این نیست) نمیاره میزنه تو این کانال. که آره این همه من کار کردم. این همهه فیلان و بیسال تو چقدر کوری من چقدر بدبختم اصلا غلط کردم و...فرار به معنا آزاد شدن از دست کنترل والد ایرانی به نظرش بچه من المهد ألی اللحد بچه است و هیچوقت بزرگسال نمیشه. از اون طرف بند بازی رو تو این میدون هم ادامه میده یعنی شما جایی که اون بخواد بچه ای و جایی که اون نخواد &quot;چرا بزرگ نمیشی؟&quot; ولی کلمه بزرگ شدن مناسک داره. مراتب داره وقتی داد مادر سر زایمان به هوا نیاد و راضی نشه تو از رحم بیرون بیای و یه مدت اول زار نزنی که تو از جنین به نوزاد تبدیل نمیشی! ورود از دنیای بچگی به بزرگسالی هم مستثنی نیست. تا هوار والدین در نیاد و تو زار نزنی و پیرت در نیاد و از آن خانه امنی که والد تصور داره ولی به واقع سمی ترین و مهلک ترین و پر آسیب ترین خانه برای تو شده نزنی بیرون که بزرگ نمیشی! اینجا داستان قشنگ میشه. والد اینجا نمیذاره شما رحم رو ترک کنی تا چروک شی و همچنان خون بخوری ولی این بار نه مثل نوزادی! بلکه خون جگر. مثلا شما میگی من میخوام جدا زندگی کنم. دیگه اینقدر کلیشه شده و هممون تجربه کردیم حال ندارم ذکر مصیبت کنم که چه ها که گفته نمیشه و چه سناریوهای خاک برسری نقش نمیبنده و انگ ها و بی آبرویی ها که ردیف نمیشه که شما نری. چون مردم میگن وای همین بچه رو هم نتونستن داخل رحم نگه دارن. وقت زایمان شما کی هست؟این میشه که شما برای خروج از رحم دو گزینه داری: ازدواجمهاجرتشماره یک که خب به لطف نمونه موفقی که پیوسته من المهد ألی اللحد جلوی چشممون بود خیلی در خفا از گزینه ها حذف شد. میمونه گزینه دو. گزینه دو برای خانواده جذابه. چرا؟  ذاتا ما از سال 1300 به اینور یک غرب زدگی جذاب و خوش ویترینیو حمل کردیم و توسعه دادیم که لزوما انطباقی با واقعیت نداره ولی خوب اینکه بگی بچه ام رفته دهات های ایتالیا و ما خونه سعادت آبادو فروختیم که به آرزوش برسه خیلی برای خانواده ها توجیح پذیرتره که بگه آره بچه ام خونه اجاره کرده بلوار پایینی و با یک صدم سرمایه ما آرامشش رو تامین کردیم. این خط مرزی که شما میبینید واقعا کم الکی نیست. کل داستان های فرهنگی رو جابجا میکنه. مثلا بچه اینجا از این بلوار تا اون بلوار بدون سی و هفت تا میس کال نمیتونه بره. شب ساعت 12 رو نمیتونه ببینه و و و . کافیه مرزو رد کنه. هم خونه داری؟ چه عالی. با یکی آشنا شدی چه خوب. عدم دسترسی به واقعیت فرزند و توانایی تجسم یک دنیای فانتزی که وای بچم خوشبخت شد وای بچم موفقه و...حالا این واقعیت هم نداشت مهم نیست مهم اینکه سکینه خانم نمیگه بچه اش رو تو بلوار پایینی تو تره بار دیده. همه از این بی خبری میگن وای بچه اش ایتالیاس! همین برای این دنیا و آن دنیا بس.حالا میریم سر وقت بچهاین مرز رو که رد کنی شکر خدا میتونی دیگه گوشیتو هر وقت فاز داشتی جواب بدی. این کجا اون سی و هفتا میس کال کجا!دیگه مک به مک زندگیتو نمیدونن که بخوای بابت همش به منتقدین توضیح بدی و دلیل بیاری و سر آخرم در دادگاه محکوم بشی. یا با یک نمونه دیگر قیاس بشی تا بهت ثابت کنن هیچی نیستی. تو که اجازه خیلی چیزارو نداشتی حالا دیگه خودتی و خودت. سکینه هم فکر میکنه تو خیلی خفنی. کنترل زندگیت دیگه دست دیگری نیست. و خوشحالی از اینکه میتونی بری برای توالت خودت دستمال توالت بخری با برای کتری یه دستگیره پارچه ای بگیری که دستت نسوزه. میتونی سه سری لباس بشوری بدون باید باید باید نباید نباید نباید.همه اینا رو گفتم ولی میدونی چی غم انگیزه؟ اینکه ما میتونستیم همه اینا رو تو بلوار پایینی خونتون که اجاره کرده بودیم هم تجربه کنیم. بدون اینکه از رحم میلیون ها کیلومتر دور شده باشیم. بدون اینکه کنترل دیگری باشه. و مهاجرت نه از روی فرار که با دلیل هایی ارزشمند تر باشه تا تبدیل نشیم به آدم های خون خواری که در سی سالگی هم در رحم به سر میبرن.</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 20:35:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-zaryqhtcapgq</link>
                <description>وقتی حقیقت تلخ رو بهم گفت اینجوری شروع کرد ببین سارا یه حقیقت تلخ. اینکه.... من اولش خندیدم. مکانیزم دفاعی انکار پیشرفته. بیست دقیقه طول کشید که هضم کنم. بیست دقیقه طول کشید که خنده ام بماسه روی لبم و سد پلک هام بشکنه و مژه هام نتونن دست اشک هام رو از افتادن رها نکنن. وقت جلسه که تموم شد حقیقت تلخ تو سالن مغزم اکو میشد. و گریه ام شدت میگرفت. انگار اتاق به اتاق مغزم رو پوشه به پوشه میگشت و تموم نشونه ها و مثال ها و تاییدیه های حقیقت تلخ رو پیدا میگرد و میذاشت تو ویدیو پرژکتور. دلم برای خودم سوخت. میدونی من یه دوست داشتم پنج سال دبستانم اسمش فَ فَ بود. من همه اون پنج سال به اون محبت میکردم برچسب میبردم براش شیرینی میپختم هر روز بهش زنگ میزدم. سوم که بودیم من یه تولد گرفتم که کلا سه نفر دعوت کردم. ف ف و دوتا سارای دیگه. برای همشون کادو خریدم که میان خونمون یادگاری داشته باشن براشون کارت پستال با مقوا درست کردم و ازشون تشکر کردم. دو روز قبل از تولدم طبق قولی که به مامانم دادم همه کارهای خونه رو کردم کل اون دوروز کار کردم که وقتی دوستام با دوست صمیمیم میان خیلی بهشون خوش بگذره. میوه ها رو خودم شستم یخچال رو تمیز کردم کل خونه رو گردگیری و جارو کردم برگای روی استخر رو جمع کردم. ژله درست کردم سالاد ماکارونی درست کردم و تموم کارهایی که برای من کلاس سومی سخت بود ولی قرار بود دوستام خوشحال باشن.ف ف اومد همش تو قیافه بود. کل تایم من داشتم تلاش میکردم که ف ف خوشحال بشه کادو ها رو دادم پذیرایی کردم بردمشون تو حیاط ولی انگار فایده نداشت. با بی میلی بهم کادو داد و کیک نخورده به مامانش زنگ زد و رفت. من هی بهش زنگ زدم هی برنداشت. آخر داداشش برداشت و با یه لحن بد طلبکارانه بهم گفت که ف ف نمیخواد باهات حرف بزنه. اینقدر هم به خونه ما زنگ نزن خسته شدیم. من همش دنبال این بودم که بفهمم آخه چرا! مگه من چیکار کردم. چرا خانواده اش باهام بدن؟ چرا خودش اینجوری کرد؟فرداش رفتم مدرسه بهش گفتم چی شده محلم نداد رفت. چند روز طول کشید تا من با التماس هام بلاخره این جمله رو بشنوم:تو میخواستی پز بدی.و من در پی اینکه ثابت کنم نه واقعا آخه چرا اینجوری برداشت کردی من که همه کار کردم و...برای من کلاس سومی که فقط خونه یکی از دوستام رفته بودم هیچوقت خونه ما برام جای عجیبی نمیومد. بعد تر ها بود که فهمیدم این خونه یعنی خونه بزرگ و این امکانات یعنی رفاه و تفاوت و این تفاوت برای یکی مثل ف ف یعنی تهدید. یعنی تحقیر. در حالیکه من از اول دبستان تا پنجم در حال برطرف کردن سو برداشت ها و ثابت کردن اخلاص و دوست داشتن خودم بودم درحالیکه این سو برداشت ها هیچوقت تمومی نداشت و همیشه بحث جدیدی در پی بود و تلاش یکطرفه من برای رفع مشکلاتی که تقصیرم توش برتری های بود که از نظر ذهن ف ف من داشتم و رقابت پنهانی که اون داشت. این پنج سال و هر روز طول کشید تا من دست بردارم برای اثبات خودم. پنج سال و هر روز طول کشید تا بالاخره دست بکشم از زیر سوال بردن توانمندی های خودم برای مورد پذیرش واقع شدن در برابر کسی که از کنار من بودن احساس ارزشمندیش رو از دست میداد و من با زیر سوال بردن خودم هی زور میزدم که بهش ارزشمندیش رو ثابت کنم. پنج سال و هر روز طول کشید تا بفهمم با بچه ای که تو رو رقیب خودش میدونه دوست صمیمی نمیشه بود. و پنج سال و هر روز طول کشید تا بفهمم برای خانواده بچه ای که تو رقیب ذهنیش هستی، اگر شیرینی ببری یعنی تحقیر، یعنی نفرت، یعنی تهدید. ف ف هم ولی هم خر رو میخواست هم خرما. هم از این کنار من بودن منفعت میبرد که شیرینی و برچسب و التماس و محبت نصیبش میشد هم اینکه خب رو مخش بود. نه میتونست بگه نه مرسی نه میتونست دوست باشه. برای دوست بودن زیادی رقیب و برای رقیب بودن زیادی بی نصیب میشد از منافع. این بود که سال به سال این مصیبت کش پیدا میکرد. تا سال اول راهنمایی که وقتی گفت من بخشیدمت بیا دوست صمیمی باشیم جواب من یه نه به همراه تشکر بود.چند شبه خواب میبینم یه بچه دارم. سه ساله حدودا بعد انگار که تازه پیداش کردم تصمیم میگیرم که مسئولیتش رو قبول کنم. تو خواب دیشب اینجوری بود که رفته بودم دفتر هومن، اونجا رفتم و بعد از سلام با همه دستش رو از زیر میز گرفتم بردم تو آسانسور که ببرم خونه. با هودم فکر میکنم که این چطور این سه سال رو سر کرده چطور بزرگ شده و من چقدر و چقدر و چقدر غافل بودم و بی مسئولیت. وقتی به چشمای معصومش نگاه میکنم از خودم بدم میاد. چطور به خاطر نظر دیگران و راضی نگهداشتنشون این حجم از غم رو بهش تحمیل کردم. و چقدر ساکت. بی هیچ شکایتی به من نگاه میکرد. آسانسور که به پایین رسید یه جای مخروبه ای بود ماشین گرفته بودم و از خاکی بودن جاده غبار به هوا جسته بود راننده مرد اذیت میکرد و من تا سوار شم و حرکت کنیم و بحث با راننده رو خاتمه بدم دوباره تو غبار ها دخترکم رو از دست دادم.و اون دخترک چقدر من بودم...</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 13:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ما زیاد در کوچه یکدیگر هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-bthiwxhxhblr</link>
                <description>جواب به این سوال تنها در صورت بکار بردن نظام قیاسی ممکن است. ما در فودکورد مجموعه خریدی نشسته بودیم در بلاد کفر بچه ای دو یا سه ساله خودش را برای خرید یک اسباب به زمین کوفت، بر خلاف تصور ذهنی من از روش تربیتی دو پیشفرض در نظر داشتم. اول آنکه لابد الان مادرش میاید چهارتا داد میز بازوی بچه را میگیرد کشان کشان بچه را می کشاند و بچه برای اینکه به همه مجموعه خرید ثابت کند که چقدر بدبخت است خودش را بیشتر روی زمین میکشاند و عمیق تر جیغ میکشد. پیشفرض دوم که در نسل جدید والدگری جامعه ایرانی که اتفاقا خیلی هم میخواهد بگوید ما عقده هایمان را از کودکی پرمصبیت خودمان حمل نکرده ایم و بچه ام پرسنسی است، باب است سیستم باج بده ولی خفه کن است که بچه را از روی استیصال میبرد به آن فروشگاه و میخرد آنچیزی را که او دوست دارد و بچه یاد میگیرد ادا و اطوارش خریدار دارد و این مکانیزم رشدش توسعه میابد و مادر و پدر خرسند میگوید هیچی تو دل بچه ام نباید بمونه و هرچه خواست مهیا شود که میشود و جامعه ما به سمت نارسیسیم و خودشیفتگی محض پیش میرود که عواقبی هم دارد. پرنسس بابا وقتی هیجده ساله بشود تمام آن حباب خوشبختی که مادر و پدرش برایش ساخته بودند که او فرمانروایش بود و همه گوش به زنگ خواسته های او، با سیلی واقعیت میترکد و بچه لگدی سخت در اجتماعی میخورد که دیگر نه تنها او خدایش نیست بلکه تره هم برایش خورد نمیکنند که هیچ باید برود جهت جلب رضایت سایرین کار کند و اگر نکند که پولی در کار نیست. کشف کوچه هایی جدید برای فتح کردنولی خب بعضی والدین به شدت و هدت بالاتری وفادار به نگهبانی از حباب بچه اند و میگویند ناناز بابا کار نکنی ها من خودم خرجت رو میدم و این میشود که بچه اندازه خر موسی سن دار که بشود، تجربه دار نمیشود. این گونه کودکان بیست و پنج را که با اقتدار و درس و نعمت در حباب امنشان طی میکندد یکهو میخواهند مستقل شوند و تصمیم میگیرند که اینجا دیگر جای موندن نیست و باید بروند. که این تصمیم اکثرا نه فقط برای گریز از فشار ها و تنگناهایی است که جامعه تحمیل میکند بلکه در وهله اول گریز از حباب خانواده ای است که حالا به کنترلگری خود خو گرفته است در ازای دادن باج هایی جذاب که نمیگذارد قدم از قدم بردارد! این تصمیم از جانب مادران و پدران که اغلب عدم موفقیت خود را به نرفتن خود به خارج از کشور ربط میدهند و فکر میکنند همین که ادم این مرز را پشت سر بگذارد موفق میشود و این موفقیت نسبتی با تلاش و تعهد و... ندارد بسیار تشویق میشود. در عین اینکه معمولا یکی از والد ها از نظر عاطفی نابود میشود چرا که او کاری جز در حباب حفظ کردن بچه نداشته است و حالا که لاکپشت از آکواریومش برود او به چه کاری مشغول شود (بحران میانسالی و از دست دادن معنا)! و این حبابی که ساخته بودند که بچه ساعت ده شب نمیتوانست از ان دور بماند و خونه ایکس بماند را تنها در صورتی میترکانند که متوجه شوند که بچه میخواهد برود خارج. چون خارج حباب دیگریست او میتواند درس خواندش را که اجتنابی است از ورود به دنیای زمخت بزرگسالی و مسئولیت ها و رنج هایش را یه دو الی چهار سالی دیگر به تعویق بی اندازد که بچه سختی نکشد آنطورها هم. این میشود که هر چه را دارند میفروشند که بچه تشریفش را ببرد خارج و موفق شود. خارج هم که فرش قرمز انداخته است که این نخبه های مامان را در آغوش بگیرد و موفق کند. بچه ویزایش می آید و میرود ولی خب آنجا شش ماه که پول فروش خانه پدرت را بخوری پولت تمام میشود و باید کار کنی و جایی پاره وقت قبول نمیکند و بفرمایید مک دونالد و... که به قول خودشان آدم آنجا توالت بشورد شرف دارد+(به اینکه پا روی پا بیاندازد و با دوستانشان بروند کافه و گاسیب کنند و استیک برادر مرده شان را بخورند و پولش را از پول تو جیبی ددی بپردازند) آنجا معمولا شرایط سختی پیش میاید و مردد میشود. اکثرا دیگر نمیتوانند برگردند و دوباره پرنسس شوند چون ددی الان خونه اش رو فروخته و اجاره نشین شده و ایشون روشون نمیشه بگه نه اینجا خبری از فرش قرمز برای نخبه های مامی نبود و کپسول موفقیتی در کار نیست. این شک دو مسیر را باز میکند اول اینکه شانس بیاورد شروع کند به انجام کارهایی که تا حالا نکرده است مثل کار. این بچه با سیلی واقعیت بلاخره به دنیای بزرگسالی پا میگذارد. روش دوم این است که بگوید اروپا بدرد نمیخورد و من الان باید برم آمریکا یا برعکس چون همچنان اعتقاد دارد لوکیشن کپسول موفقیت را پیدا نکرده است.کپسول موفقیت سریعبا فرض تئوری بالا برمیگردیم به مواجهه آن مادر روس به زمین زدن بچه خود:ایشون رفت.یه بیست قدم که از بچه دور شد بچه گریه را تمام کرد سرش را بالا آورد و دنبال مادرش گشت و دید مادرش سی قدم دور شده است این بود که سریع خودش را جمع و جور کرد و دوید دنبال مادرش و بامزه بازی هم دراورد که دوباره مقبول شود بعد دید فایده ای ندارد خیلی معقول دست به اصلاح رفتارش زد و راه رفت. بچه دیگری که قدش شصت سانت هم نمیشد پاشد و به زحمت سینی ظرف غذایش را در سطل آشغال خالی کرد و سینی را سرپنجه وار بالای میز گذاشت. پدرش هم هیچ کمک نکرد. بچه شماره بعدی با بچه ای دیگر سر یک میز نشسته بودند و مادر این یکی با مادر آن یکی سر میز دیگر به گیلاس هایشان را به لب میکشیدند و سر مسائل خودشان صحبت میکردند و بچه ها دور نسبت به حریم خصوصی دو مادر کارت بازی میکردند. اتفاقی که اگر ما بودیم فرزند ها همش وسط حرف ادم بزرگها میپریدند و مادر نق میزد و آخر هم دعوا میشد.این بچه بزرگ میشود و یاد میگیرد که مادرم زمانی برای کارهای مورد علاقه خودش دارد که به من مربوط نیست و باید تنهایش بگذارم و تنهایی ام را بگذرانم. چیزی که ما نداریم. این بچه تابستان ها یاد میگیرد چطور پول دربیاورد و وسایل مورد علاقه اش را تهیه کند یا نکند و دانش مالی اش را توسعه بدهد تا برای هیجده سالگی و این جدایی آمادگی اقتصادی و مهارتی داشته باشد. این میشود که ما در ترمینال آنها که از سرما میلرزیدیم پسری را دیدیم که شاید بیست و چهار پنج سالی سن داشت و داشت میرفت به شهری جدید و برای من تعریف میکرد که از بورد آنجا که عکس سی تا مقصد را نشان میداد بیست و پنج تایی را رفته بود و یک دم به من میگفت دونت ووری (نگران نباش)! و این ووری بودن آنجایی شکل گرفته بود که ما تا اینترنتمان وصل شد هفتاد و پنج تا تماس بی پاسخ از والد داشتیم که ووری است که پرنسش کجاست و نکند گشنه باشد و تشنه باشد و سختش باشد و .............حالا این که یک سفر است اگر بچه بخواهد با کسی زندگی عاطفی شکل دهد که تازه نقش والد در کوچه زندگی نمایان میشود و این شروع یک هزارتو از حمله به کوچه های فتح نشده است!</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 13:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه پدرم شده ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-alhcurmschdh</link>
                <description>این عجیبه که هرچقدر پیش میرم خودم رو در موقیت هایی میبینم که درمورد پدرم مورد انزجار قرار میدادم. دیشب هم نمونه اش بود که سر یکی از جزئیات یک پروژه جوری گیر دادم که طرف مقابلم رو سراسر تنش کردم. کاری که یکبار در بیست سالگیم به عنوان یکی از بزرگترین دردهای روانیم توسط پدرم اتفاق افتاد. یک گیر دادن بی وقفه به یکی از جزئیات پروژه بود و جوری پیش رفت که من دیگه کنترلی روی حجم تنش وارده بر روانم نداشتم. یکی از عواقب بد اون زمان که مثل زنگ توی گوشم تکرار میشد این بود که آیا من مهم تر بودم یا اون جزئیات پروژه؟this painting was painstakingly created by a complex process of soaking and staining the canvas with thin layers of paint. Mark Rothko -  احتمالا یک همچین شک و تردیدی در وجود طرف مقابلم ایجاد کردم. و بابتش متاسفم. ولی مسائل به همین سادگی ها پیش نمیره. اتفاقات دیشب یک گره ای بود از ریسمان هایی که تا الان موازی نگهش داشته بودیم. اومدن پدرش گره اصلی در مغز من شد. این اولین مواجهه من با اون بود. جوری راه میرفت که انگار طلبکاره و حرفی زد که تا ته قلبم رسوخ کرد. مسئله اینکه که من گرچه سهم خودم رو در پیش آمدن تنش دیشب تمام و کمال میپذیرم ولی برام این مسئله همچنان بازه که چرا یک نفر تا این حد میتونه در طی این سالیان نسبت به من انزجار داشته باشه بدون اینکه حتی من رو بشناسه؟ این درحالیه که من نه تنها نقش بدی در زندگی فرزندش نداشتم بلکه در طی این سالیان حداقل تا جایی که میتونستم همراه رشدش شده ام و این از سمت تمام اطرافیان قابل لمسه. دانشور میگه باید با این قضیه سریعتر کنار میومد که بعضیا توی این زندگی میتونن دوستت نداشته باشن و خب این ربطی به تو نداره و نباید خودت رو زیر سوال ببری تا بتونی همه رو راضی نگه داری. ولی مسئله اینکه بخش زیادی از من درگیر این قضیه شده که چطور میتونی همه کار کرده باشی و باز هم مورد تنفر باشی جوری که انگار خنجری هستی بر پشت. و اگر تو نه توقعشون چیه؟ Not achieved!سهیل میگه تو تعادل رابطه رو بهم میزنی. قدرت باید دست مرد باشه. این در حالیکه من میدونم که بیشتر این تنش ها سر همین جنگ قدرت پنهانیه که وجود داره. اون میخواد خودش رو ثابت کنه. و زمانی که پاداشی نمیگیره به خودش شک میکنه و اگر من ایرادی بگیرم از کاری که انجام داده با شخصی سازی کردن اون کار و ربط دادنش به توانمندی های خودش به جای اینکه بتونه ایراد کار رو ببینه فکر میکنه که من اون رو دارم زیر سوال میبرم و این به این معنیه که من قبولش ندارم و اون در این جنگ قدرت و به تثبیت رسوندن قدرت خودش دوباره شکست خورده. این احساس شکست خوردگی سخت اعتماد به نفس و عزت نفس اون رو به پایین میکشه و اون دیگه احساس ارزشمندی تو رابطه نمیکنه و حس میکنه مقام دوم رو داره. این میشه که ترجیح میده کارتن از خونه بیاره تا همه وسایلش رو جمع کنه و جایی که حس میکنه حرفش ارزش نداره رو ترک کنه. من همیشه میدونی از چی میترسیدم؟ از اینکه با پارتنرم همکار باشم. این ترسم هم از کجا میومد؟ از اینکه من مامان و بابام و سهیل و تا دورانی هم من با هم کار میکردیم بعد از اون دوران تلخی که بالاتر ازش حرف زدم با خودم به نتیجه رسیدم که من به اندازه ای توانمندی ندارم که بتونم ایراداتی رو که پدرم از کارم میگیره رو به رابطه پدر دختری مون ربط ندم. همچنین پدرم هم این توانمندی رو نداره که بحث های کاری رو در محیط کاری خاتمه بده و با خودش به محیطی مثل خونه که دیگه در اونجا اون رئیس نیست نکشونه. به همین دلیل این پایانی بود برای رابطه کاری خانوادگی من که با سگ دو زدن ها و جنگ های فراوان در طی چهار سال تونستم جداییم رو تثبیت کنم و روی اهداف خودم کار کنم. ولی مسئله اینجاست که دقیقا زندگی همون لوپی رو که ازش میترسی و فرار کردی رو ممتد برات تکرار میکنه که آخر سر درس رو بگیری و اگر نخوای بگیری باید بچرخی و بچرخی تا چرخ شی.این شد که من با آدمی رفتم تو رابطه که چیزی که ازش واهمه داشتم رو دوباره سر خودم بیارم ولی اینبار در نقشی هم تراز نقش پدرم. این سوال در ذهن من همیشه هست که اگر قسمت کار از رابطه ما حذف بشود آیا همچنان این رابطه دوام دارد؟از من بپرسی میگویم ای کاش!ولی دقیقا همانطور که سلسله ای از ترس های من، من را به این رابطه کشانده، سلسه ای از رنج ها و ترس های او هم در میان است. ناسلامتی رقص تانگو تک نفره نیست و دو نفر پا به میدان میگذارند و دست در دست هم پیش میروند تا آن رقص میشود آنچه که ما میبینیم. ترس او از فرار از خانواده ایست که زن در آن صرف یک مصرف کننده است. کسی که قربون صدقه میرود ولی عملی ندارد و در جامعه آنکسی نیست که به میدان رود و برایش مهم نباشد چند صف از مردان تشکیل شده است او برود و کار خودش را راه بیاندازد. او از این ترسید و اگر زندگی یک معامله باشد او زنی را انتخاب کرد که جنگجوست و هدف دارد و کار دارد و تلاش ولی چیزی را که ندارد محبتیست که قربون صدقه رفتن را خرج هر قدم از قدم برداشتنش کند. زنی را انتخاب کرد که خرج خودش را بپردازد و نگذارد که محبتی از او بی برگشت بماند. و این منم. نشید چند روز پیش دسته بندی از زنان در تراز قدرت ارائه داد که دوست داشتم. زنی که لزبین استزنی که با خوابیدن با این و اون مسیرشون رو هموار میکنه زنی که حروم زاده است زنی که کفش های پاشنه بلندش را در آورده است و رد داده وار به میدان مرد ها میرود (با قلبی از طلا پشت ستاره ی حلبی)من از اونجایی که در سه دسته اولیه نبودم میتونم خودم رو در دسته چهارم جا بدم. به قول بابام مثل خرچنگی که پوسته سختی داره ولی درونش نرمش رو قایم کرده. میدونی دوست داشتم وقتی این دست بندی رو دیدم یک دسته بندی در مورد مردهایی که با زنان در منسب قدرت هستند رو هم میدیدم ولی چون ندیدم میتونم خودم به روش زیر دسته بندیش کنم:مرد نرم (مردی که کیف خانم را دستش می اندازد و هرچه خانم بگوید میگوید چشم)مرد سلطه گر (مردی که میگوید که زمین بازی جای یک پادشاه است و خانم را به کناری میزند تا خودش در منسب قدرت بدرخشد)مرد امن (مردی که با خودش در صلح است و قدرت زن را تهدیدی برای قدرت خودش نمیداند. نواحی تاثیر پذیری هر یک را تعیین میکند و قلمرو را تقسیم. مردی که از اصطکاک نمیترسد و میداند بین دو ابر برق آسا، صائقه حتمیست ولی مهم آن است که بعد از هوای ابری دشتی پر میشود از گل هایی که منتظر جرقه ای بودند برای شکوفایی)شما بگویید.در حالیکه من دیدگاهم روی پارتنرم و بهتره بگم توقعم مورد سوم به عنوان مرد امن هست، چیزی که بنظرم جامعه و سهیل و او از من میخواهد مرد شماره دو است. &quot;قدرت باید دست مردها باشد&quot;این است که این میشود که زمانی که من اظهار نظری میکنم که او شخصی برداشت میکند و قدرت را احساس نمیکند میخواهد با خودش کارتن بیاورد و وسایلش را جمع کند و برود. و این شاید دلیلی است که پدرش بارها میگوید که نه این رابطه درست نیست و دیشب که می آید طلبکار است. او میداند که در این رابطه حس قدرتمندی پسرش در خطر است. </description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 10:36:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشت، شلوغترین و در هم تنیده ترین مرزها</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%D8%B1%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7-xm8eyrfeg8ai</link>
                <description>آخرین سفری که رفتم سفری با قطار به رشت بود. میتونم بگم که داشتن پیشفرضی که به واسطه شبکه های مجازی از سفر ایجاد شده در پذیرش شما از تجربه واقعی تاثیری میتونه حتی مخرب داشته باشه. این از این. مثلا ما به هوای گذر از جنگل هایی سرسبز که در پست های محتلف فیلمش به اشتراک گذاشته شده بود تصمیم گرفتیم که بلیط قطار بگیریم ولی خب اصلا چنین سکانش های رویایی ای وجود نداشت. حالا شما فرض کن که اگر ما چنین پیشفرضی نداشتیم مسلما به جای اتخاذ رویکرد قیاسی بهترین به خوب، میتونستیم از خوب بودن خوب لذت ببریم. در مواجهه با رشت من همش بیاد یک استودیویی از ما می افتادم تحت عنوان &quot;شلوغی&quot; که توسط هومن طالبی در کانون معماران معاصر برگزار شد. خیلی خلاصه حضورتون عارض شم داستان از این قرار بود که اگر ما بازه ای از شلوغی و ناشلوغی داشته باشیم اون چی هست؟مثلا شما فرض کن ملت ایران فارغ از خوب و بدش ملتی شلوغ هستند در مقابل میتونیم یادی کنیم از ژاپن!حالا این از کجا قابل استخراجه؟ به لطف علیرضا تغابنی که استاد ما بود ما به قیاس غذا ها و ظرف غذا ها رفتیم. شما ببین غذاهای ایرانی رو: آبگوشت، قرمه سبزی، فسنجون و...درهم تنیدگی اجزا، بدون بازگشت به حالت اولیهرمز و راز تمامی این ها این هست که شما باید ساعات متمادی رو بهش اختصاص بدی تا تمایی اعضا و جوارحشون از هم گسیخته و در هم تنیده بشه و تمامی مرز های اون از بین برن! موقع خوردن هم که شما میتونی از دست استفاده کنی و اگه نه با نون در نوع سنتی اون که عملا فاصله مرز شما و غذا به حداقل میرسه.حالا در مقایسه غذاهای آسیای شرقی رو ببین : سوشیتفکیک پذیر بودن اجزا، حفظ مرزشما نوع پختت بصورت طبقاتی هست و آب پز یا حتی خام! در نهایت هم طی یک پکینگ عالی اعضا در عین حفظ ماهیت خود یک همنشینی رو شکل میدن و مرتب و تمیز کنار هم قرار میگیرن تا شما با استفاده از یک چاپ استیک با حفظ فاصله اون از بدنتون غذا رو میل کنید.حالا این یک مثال بود شما میتونید عمق این قضیه رو در سوگواری ها، مراسم ها، دورهمی ها، روابط خانوادگی و... رصد کنید. شلوغی، صدا، حرکتحالا با فرض اینکه ایران خودش یک ماهیت شلوغی داره من امروز میخوام براتون بنویسم در مورد اینکه در خود ایران هم ما طیف متنوعی رو از این شلوغی تجربه میکنیم که در سفر آخرم یک نتیجه داشت: &quot;اگر ایران شلوغ باشد، رشت شلوغترین شهر آن است!&quot;البته این بیانیه میتونه اشکالاتی جدی هم بهش وارد باشه چراکه من تمامی شهر های ایران را متاسفانه نگشته ام در نتیجه به جای لفظ بیانیه بیاید از &quot;فرضیه&quot; استفاده کنیم تا من در ادامه براتون شرحش بدم:زنبیل شمالی، هدف بی نظمی را توجیه میکنداز زنبیل شروع میکنیم. شما احتمالا زنبیل های شمالی رو دیدید، شل بافتته میشن و مثل شلخته درو کردن یک شلختگی زیبایی درونشون هست. حالا شما این رو در قیاس با زنبیل های جنوب قرار بدید که انگار خطکش گذاشتن بافتن.زنبیل جنوبی، نمونه ای از مرز گذاری و حفظ نظم و ساختارشما از همین قیاس زنبیلی ساده میتونی خطه شمال رو با خطه جنوبی در دو سر طیف شلوغی بررسی کنید. رشت برای آدم ها زیباست چون بی نظم است و این بی نظمی آن را به کلاژی از رنگ ها، حرفه ها و سلایق تبدیل میکند. برای مثال مواجهه من با بازار رشت از این نظر برایم جالب بود که آن چیزی که در مغز من به عنوان نظم تنظیم شده است در نظر یک رشتی امری بلااستفاده و بی فایده است. همه چیز در کنار هم هست. کسی مرز بین غرفه داران را تعیین نمیکند و هرکه تشتی از ماهی را در حدودی که خود در نظر دارد قرار میدهد حالا یک بیست سانتی اینور تر و آنورتر ندارد که!برای مثال من دو عدد انار میخواستم از مردی در بازار پرسیدم که ببخشید این بساط شما که یک متر مربع میشود را از شهرداری اجاره میکنید؟ فرمود خیر اینجا برای پدر پدر بزرگ داماد خانواده ما که این آقا بقلی میشود که پسرعمویش در شهرداری فلانی ... همین یک امر مشحص میکند که متناسبات زمین و مالکیت آن را یک مرجع مشخص و سیستماتیک از بالا به پایین تنظیم نمیکند و همانند بررسی که در آبک (شبه زاغه ای در شمال تجریش)داشتیم این نظام زمین توسط نظام های توافقی و روابطی تعیین میشود. اگر بی نظمی/شلوغی را از رشت بگیری دیگر رشت رشت نیست. رشد همان شهر شلوغی است که خاک تمام پنجره ها، روی طاقچه ها را گرفته و یونولیت های میوه ها گوشه کناری رها شده اند کسی وسواسی برای تمیز کردن ندارد و مرتب کردن امری ثانیویه خواهد بود و رانندگانش ترمز ندارند و چراغ قرمز راننده جلویی برابر با ترمز گرفتن ماشین عقبی نیست. در امر زندگی روزمره کسی در مقابل شهروندان تهرانی آنقدر عجله ای ندارد در حالیکه در رانندگی کسی قصد توقف را ندارد. آدم هایش حرف میزنند و زیاد حرف میزنند و برنامه دقیقی برای لحظه به لحظه شان ندارند یک حس خودبخودی خوبی در جریان است که باعث میشود عصر ها تیپ بزنند و بیاییند چای بخورند با خوشکار یا سینما. و همه این ها رشت را رشت کرده است.</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 19:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت هایی از یک رصد کننده کنترل گری</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-lq34zvp9keki</link>
                <description>نوشتن برای من کشف است و امروز سوالی که برایم مطرح است این است که چی قفسه سینه مرا در هم میفشرد و استخوان هایش را به هم نزدیک میکند. جوابی نه چندان دوست داشتنی برای این سوالم کنترل گری خودم است. من شبیه او شده ام و دارم با عزیزانم جوری برخورد میکنم که انگار بایست آنطور که من فکر میکنم و جهان را ادراک میکنم فکر کنند و جهان را ادراک کنند. من حتی میخواهم حرف های او را هم سانسور و ادیت کنم. به دستگاه اتوکرکشنی تبدیل شده ام که هر آن که حرف میزند زیر کلماتی که دوست ندارم خطی قرمز میکشم و جایگزینی برای آن متصور میشوم. این شاید دردناک ترین مواجهه من با خطرناک ترین بخش من در آبان 1402 است. این میل شدید در من که میخواهد دانسته ها و انگاره هایم را همچون فایلی نصبی بر روی فلشی بریزم و آن را به مغز او بزنم تا بتواند با آنچه من حال میکنم حال کند و از آنچیزی که برای من سخت است اجتناب کنند. او میتواندآزاد باشد! اگر من بگذارم و تمرین کنم همانند بچه ای که والدش در حیاط خانه ولش کرده است بدود. و تنها نظاره گر او باشم.چه چیزی مرا به این رفتار سوق میدهد؟ترس!من میترسم از چیز های متعددی مثلا اینکه او اشتباه کند خب بکند! من معیاری گذاشته ام بر اساس اینکه درست این است که من میگویم در حالیکه هم من و هم تو میدانیم که درستی وجود ندارد و در نتیجه اشتباهی هم معنا ندارد. بگذار مثالی را در نظر بگیریم او دوست دارد برود از اینجا. من میگویم رفتن اشتباه است؟ نه واقعا ولی بنظرم هزینه زیادی دارد. این هزینه شامل هزینه عاطفی طرفین، مالی، و زمانی میشود. چه چیزی به دست می آورد: تجربه! دنیا دیده گی! آیا می ارزد؟ حتی اگر برود و با ملاک هایی که برای خودش وضع کرده است به عنوان موفقیت بر نگردد؟بله زیرا در آن زمان من با کسی در ارتباطم که پخته تر و با تجربه تر است و اگر انتخاب او این باشد که بر نگردد خب بر نگردد بهتر از این است که او نرود و همیشه در حسرتش رفتنش باشد. از تاثیر او بر زندگی ام میترسم از اینکه با تصمیم او بخش هایی از ستون هایی که برای زندگی ام ساخته ام متزلزل میشود میترسم. چه جنبه هایی از من متزلزل میشود؟ حس امنیت خاطری که از اطمینان حضور او دارم. از سردرگمی او در زندگی اش که بر من هم تاثیر میگذارد میترسم. او سردرگم است! بله بلاتکلیفی او که در زندگی اش و نحوه مواجهه او با زندگی اش دارد مرا اذیت میکند. دوست او مرا اذیت میکند چرا که من معتقدم که آدم باید دوستی را برای مشورت داشته باشد که ارزش مشورت داشته شود و متر و معیارهایی برای نظر وضع نماید که با وضعیت فعلی او تطابق دارد. مثلا چگونه میشود کسی در بیست و پنج سال نخستین زندگی اش دستاورد چشمگیری نداشته باشد و حتی زندگی سعادتمند و لبخندی خوش نداشته باشد بعد درمورد روش های موفقیت مجالس تفسیر راه بیاندازد. این مسئله ای نیست که بخواهد روان مرا اذیت کند تا جایی که او تصمیم میگیرد موک به موک تصمیم های دیگری را تجربه کند! . موک به موک همانند دوست نازنینش حالش از هرچیزی که دارد به هم بخورد و داشته هایش را دون و خوار و بی ارزش بداند! این جایی اذیت کننده است که تمام چیزهایی که به لطف این همنشینی حالش از آن به هم میخورد چیزهاییست که دوست نازنینش هیچگاه در زندگی اش متصور نمیشده است! زیرا هر دوستی به نظر من دوست نیست و اتفاقا این دوست به خصوص وی اصلا صلاحیت دوستی خوب و رشد دهنده را ندارد که هیچ بلکه به نظرم مخرب هم هست.در متن بالا هم چیزی که مشهود است میل من به &quot;کنترل&quot; چرت و پرت هایی است که دوستش از دهانش خارج میکند که در من کسی فریاد میزند چرت نگو و بس است اینقدر فروختن رویاهایی که ارزش چندانی ندارد و دوم کنترل او در تفکیک آنکه چه چیزی را باید از زبان دوست نازنینش بپذیرد و چه چیزی را با درایت تمام رد کند و جدی نگیرد.ولی من نمیتوانم. من نمیتوانم و نباید او را کنترل کنم. در برابر دوستش او میتواند به راحتی انتخاب کند که دوست (از نظر من بی بخاری) مثل او تمام داشته هایش را با راهنمایی های ارزشمندش به فنا بدهد و او را در حد خودش پایین بیاورد یا نه!به همین راحتیو من تنها وظیفه ای که خواهم داشت همانند آن والدی خواهد بود که از پشت پنجره میبیند که بچه اش که در حیاط ولش کرده بود تا برای خودش بدود به لطف کودک همسایه چپ و راست از دو چرخه اش به پایین پرت میشود و زخمی میشود ولی خب این انتخاب خود بچه است که سوار دوچرخه خراب دوستش شود و با توسط او هول داده شود و اهمیتی ندارد که من چقدر گلوی خودم را پاره کنم و یا او را از بازی با دوست عزیزتر از جانش منع کنم.او هر کاری را خواهد که خواهد کرد. و این فعل خواستن در دست اوست و فعل واکنش و مشاهده در دست من!و هدف من این مدت کاهش کنترل گری و افزایش مشاهده و اعطای آزادی عمل و توامان سپردن مسئولیت وی بر وی است.</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 17:32:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کش و قوس های مغز من در مواجهه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%DA%A9%D8%B4-%D9%88-%D9%82%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-zycino0aubgv</link>
                <description>شب ها به تفکیک احساسی میگذرد اینکه بدونم سی درصد غمگینم، بیست درصد خشمگینم، ده درصد مستاصلم، بیست درصد کمبود محبت دارم و حساب و کتاب درصد هایم از دست برود! واقعیت این است که پس از مدتی طولانی نادیده گرفتن سهم خودم در آسیب رساندن به اطرافیانم دیشب وقت مواجهه بود. اینکه پس از مدتی طولانی حق دادن به خودم ببینم که واقعا چه بلایی سر دیگران آورده ام. این مشاهده  و مکاشفه یک مسیر داشت سکوت من. بر خلاف سایر دفعات این دفعه سکوت کردم و از تقلای اثبات مبرا کردن خودم از ویرانگری دست برداشتم. آسیبی بود و هست مهیب. فعلا ساختن دیوار را متوقف کرده ام. گرچه ردیف اول را بالا آورده بودم. دیوارم دیواری بود دفاعی. میخواستم این بار خودم را از نابود شدن حاصل از رفتن او محافظت کنم. خود ساختن این دیوار دفاعی نوعی جنگ برای من بود این حس آماده باش اذیت کن را نمیخواهم. در عین حال اینکه پیوسته در هر شکوفه ای از محبت سرمایی منجمد کننده شور را میبینم خسته ام کرده. دست از تقلا برداشته ام شاید او هم دست از تقلا برداشته است این حس اذیتم میکند. اینکه دیگر او نخواهد بماند و دست بکشد. او میداند میخواهد برود و از اینجا خلاص شود من میدانم نمیخواهم بروم. دیگر نمیخواهیم هم را مجاب کنیم. و من رفتن او را برابر با مرگی برای رویای بودنش میدانم که تا الان سه بار کمایش را کشیده ام و تابوتش را حمل کرده ام. این غم انگیز است که این بار واقعا دیگر طاقت تابوت کشی را ندارم در حالیکه میدانم مرده ای که این همه عذادارش بودم دوباره و سه باره زنده شده است.این بار میخواهم مرگ اتفاق افتد میخواهم ببینم که او میرود و این بیوه شدن احساسی را تمام و کمال بکشم. میخواهم آن شب رفتن را بچشم. میخواهم برود و من ان راه را بی او تا خانه برگردم و رویم نشود با چشمانی قرمز به خانه بروم و همان راه را تا انتهای تاریکی جاده چالوس ادامه بدهم و نخ ها را پشت هم دود کنم و تمام خاطراتمان را شخم بزنم تا برسم به حرف های قشنگش  که امید ماندن را در قلب من کاشته بود. امید کنار هم بودن را، میخواهم این خودداری من از تمام و کمال مثل سابق دوست داشتنش تمام شود. میخواهم بدانم که رفته است. این حس قربانی شدن، گرچه در من شرم می انگیزد ولی این دیواریست که یک رج آن ارتفاع گرفته. اینکه شکوفه های جدید یخ میزنند و می افتند و در جوبی از ناامیدی به زیر موج های غم و حسرت کشیده می شوند و سرآخر برگ هایشان دانه دانه به دیواره ها بطری های دور انداخته، ته سیگار ها میگیرد تا کنده شود و به درون دنیای بی پایان فاضلاب بپیوندد. ما هر دو منتظر این ورق خوردن برگ جدیدیم که با رفتن او رقم میخورد. در پیشبرد این افکارم من قربانی ام و او جلاد ولی او جلاد نیست او امید من است. در طرف دیگر من منی است که دوست دارم او را ببیند که در زمینی دیگر بازی میکند، آنگونه که دوست دارد پیش میرود. آزاد و رهاست و دیگر گیر من و خانواده اش و جامعه اش نیست که بال هایش را بسته ایم. دیگر در بستری است که میخواهد اگرچه سراسرش سختی باشد. ولی این آن چیزی است که میخواهد. زندان بان!این کلمه ایست که میتوانم به خودم بدهم من زندان بان او شده ام که همواره او را نگه داشته ام تا یاد بگیرد از این زندانی که برای او است و برای من نیست لذت ببرد. با حضور احساسی خودم دست و پاهایش را بسته ام و غم را برایش تضمین کرده ام این است که در این زندانش اگر برایش خوشمزه ترین غذا ها و کامل ترین امکانات را فراهم اورم به من میگوید حالش از اینجا بهم میخورد و من که این همه تقلا کرده بودم نابود میشوم و خشمگین میشوم که ای ناسپاس چطور میتوانی این را بگویی؟و نابود شوم که چرا پیش من نمی ماند و لذت نمیبرد و لبخندی نمیزند و شکری بر لبانش نیست و این همه نعمت را نمیبیند. و همچنان چیزی ورای دیوار های این زندان را میخواهد. من میدانم که سیاه میبینم و سفید و از تصور اینکه حالتی خاکستری ایجاد شود فراری ام. میدانم که این منم که نگرشم به این مسئله آسیب به روان من زده است. این منم که میدانم اگر در اینجا من هستم من درخت نیستم که ریشه ای داشته باشم که در اعماق آن تنیده شده باشد که نگذارد من هم همراه او بروم. من میدانم که خودم را سیال تر میبینم که میتوانم من هم بروم و بیایم. اما حتی نوشتن این برایم سخت است. نظرم عوض شد چرا که شاید من هم همان درختم که ریشه هایم در چای خوردن صبحانه با مادرم تنیده شده است. این منم که این بند ناف را نبریده ام. ولی این ریشه های من هویت من شده است من برنامه ای دارم خطی الان د مرحله سومم و میدانم که قدم بعدی چیست. این در حالیست که او دوست دارد قدم بعدی اش را نداند و تجربه کند. این دو دیاگرام متفاوت اساس تفاوت ماست. من میخواهم مرحله هایم را به پایان برسانم و این پرش های او هم مسیر من نیست همانطور که یکنواختی مسیر من هیجان مسیر او را همراه نمیشود. و این اوست که غمگین است. این او هم است که خشمگین است و این او هم هست که احساس میکند کسی درکش نمیکند و این او هم هست که نیاز به محبت دارد و این دو جریان موازیست. درد در نقطه دوست داشتن و در ترس از دست دادن است که نمیخواهد فعل را از فاعلش تمیز دهد. او کاری میکند که من را غمگین میکند در حالیکه او را خوشحال میکند و من کاری را میکنم که او را غمگین میکند و مرا خوشحال میکند کی این هواپیما دو بالش به تعادل میرسد؟</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 15:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2. نبود رسانه های معماری، یا رسانه های همدست معماران با هم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/2.-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-tkm3jx0dztun</link>
                <description>دومین متن از مجموعه آنچه بر پشت صحنه دستاورد های پرزرق و برق معماری رو از همین تریبون حضورتون منتشر میکنم. جهت بررسی نقطه ی شروع و قصد و نیت اینجانب از نگارش چنین متونی رو میتونید در شماره 1. بخونید با عنوان&quot;معماران امروز معمارانی دلزده تربیت میکنند&quot;.اکثر تعارض های ما یک مقایسه ساده رو در دل خودشون دارن. این مقایسه کردن چه در جامعه شناسی، چه در هنر، و چه و چه و چه یک روش تحقیق جدی محسوب میشه. اما خب ما اگر خیلی ساده تر بخوایم به مقایسه کردن نگاه کنیم میتونیم یک خانواده رو در نظر بگیریم که همه ی اعضای اون معتقدند برای اینکه بچه آدم شه باید کتک بخوره. خب اگر خودمون رو جای اون بچه بذاریم میتونیم تصور کنیم که بعد از مدتی این کتک خوردن رو نه تنها بد نمیدونه بلکه معتقده که به ازای هر کاری که از نظر دیگران پسندیده نیست مستحق کتک خوردنه. اون بچه یاد میگیره که رفتار بدی که باهاش میشه رو طی سناریوهایی که از اطرافش میگیره نرمالایز کنه و طبیعی جلوه بده. اون بچه اگر کاری کنه که بد باشه حتی زمانی که کتک نخوره چون حق خودش میدونه که باهاش بد رفتاری شه، بابت کتک نخوردنش سپاسگزاری رو پیشه میگیره. حالا بچه داستان ما یک روز میره خانه ی آقا بیژن در محله ای دیگر. بچه آقا بیژن ولی اگر کار اشتباهی کند کتک نمیخورد!و بنگ.این نقطه ی اوج داستان هست. نقطه ای که بچه ما قیاس رو تجربه میکنه. دوست دارم این نقطه رو تصور کنیم. قیاس با خودش شک میاره. سوال میاره. بچه میگه چرا؟و این چرا سوال بسیار بسیار مهمیه. این نقطه ی پدید اومدن تعارض است. حالا برای اینکه این چرایی رو بررسی کنیم باید دو تا نقطه رو به دقت بشکافیم:نقطه اول: تشریح دقیق موقعیت، مسائل و وضعیت در حال وقوع برای بچه (شما بخون یک معمار جونیور تا سنیور- زیر دست معمار ارشد)نقطه دوم: تشریح دقیق موقعیت، مسائل و نوع برخورد با بچه آقا بیژن ( شما تصور کن یک برنامه نویس جونیور تا سنیور)نقطه سوم: حد فاصل این دو نقطه بررسی نقطه اولبرایند دنیای دفتر معماران مطرح امروز خیلی ساده شامل موارد زیر است:من از شما بهترم چون من از شما بهترم و شما نیاز به کار دارید باید برای من کارآموزی کنیدپرتفولیوی شما باید به اندازه یکی که بیست ساله کار کرده قوی باشه.چون شما تجربه کاری ندارید و عملا من برای دفترم هزینه محسوب میشید من حقوق نمیدم (نهایتا عیاب زهاب)برای گرفتن حقوق حداقل باید چندوقت کارآموزی رایگان یا با حداقل حقوق کنیدبعدا درباره حقوقتون حرف میزنیمقرارداد نمیبندیم. چون برای شرکت مالیات و داستان و اینا داره نمیتونیم. اینجا هیچکس قرارداد نداره اگر نمیخوای اینجا کار کنی بهتره سریعتر بگی چون همین الانشم افراد خیلی زیادی متقاضی هستن که بخوان کار کننبیمه نمیکنیم مگر چند وقت (نامعلوم) بگذره از کارتون اونم شرایط داره و حداقلی هستساعت کاری اینجا فلکسیبل هست شما از صبح زود اینجا هستی تا هر وقت که کار باشه(شما بخون نصفه شب).ما همیشه شارت (در وقت اضافه ی تحویل پروژه) هستیم و اگر شارت باشیم زندگی شخصی شما باید کنار زده شه (که همیشه به لطف مدیریت عالی پروژه ها هستیم) و همونطور که میدونی ما آدم هایی رو میخوایم که کار ما تو اولویتشون باشه.شما زندگی شخصی یا خانوادگی یا تفریح یا سلامت نداری.تلفن زیاد حرف زدن ممنوعه بعد ساعت کاری. عملا توی بیش از دوازده ساعت کار کردن شما ارتباط با دیگر افراد زندگیتون معقول نیست.ما نیروی منابع انسانی نداریم چون وقت داستان و حاشیه نداریم. اینجا یه جنگله که هرکی هر آسیب روانی دلش خواست میتونه به دیگری بزنه و من مدیر چیکار کنم این وسط؟ باید گذشت کنم و گه رو هم نزنم. برای بیشتر کارکردن نیرو ها رقابت بینشون میندازیم. دیگه اینکه فلانی فلان کرد و این خاله زنک بازی ها به ما مربوط نیست بچه ها باید یاد بگیرن خودشون مشکلاتشون رو حل کنن. اون فایلی که به من باید برسه برسه. حقوق بر اساس کارت ساعت هست نه عملکرد. شما یک کار رو ده روز طول بدی بهتر درمیاری تا یک روزه جمع کنی. ولی خب من با شدت مسئولیتی که میندازم روی شونه هات نمیتونی انقدر کش بدی. از اون سمت اون یکی همکارت ساعت کاریشو زده 600 ساعت! (ماه 720 ساعت است) من شده ام 120 ساعت! چه نظام عادلانه ای برای توزیع و تنظیم حقوق. چقدر عملکرد و اخلاق محور.من دوست دارم فقط خودم تو تصویر باشم. اگه فلان جایزه رو گرفتم من کردم من. حالا یه گوشه ای هم ممنون از بچه های دفتر. ولی خب باید بدونن من نباشم اونا هم نبودن.ما همه یک خانواده ایم (که همتون برای پیشبرد اهداف شخصی من وظیفه دارید فدا شید مشکلی هم دارید من وقت ندارم)قدیما بهتر بود ما خودمون شارت بودیم همش حقوق نمیگرفتیم جیکمونم در نمیومدپیش پرداخت از کارفرما گرفتم پول کل حقوق بچه هایی دفتر رو تا پایان سال تامین میکنه ولی خب اینا که با کم تر از حقوق کارگر روزمزد کار میکنن چه کاریه حقوقشونو اضافه کنم. بذار برم کلاس تنیس از هم رده هام عقب نمونم.کار های دفتر زیاده ولی نیرو کم. چرا باید نیرو بیشتر اورد وقتی تو میتونی دو شیفت با حقوق یک دهم یک شیفت وایستی و کارو جمع کنی؟من پروژه های کوچیک جمع نمیکنم از اون سمت هم اگر به کارفرما گفتم نه مرسی، شلخته درو نمیکنم که بگم ولی یکی رو میشناستم این پروژه رو براتون اوکی میکنه. پروژه به نیرو هام نمیدم که زندگیشون بهتر بگذره و کار بگیرن چون تمرکزشون روی کار من میاد پایین. وضعیت مالی و ایناشم به من ربطی نداره.نیرویی که رفت و از این منجلابی که من دست و پا کردم خودشو کند دشمن متخاصمه. بی لیاقته. میتونست هفت سال دیگه اینجا کار کنه تا من افق های درخشانی رو درش پدید می اوردم ولی خب خودش نخواست و فرصتش رو سوزوند.بخوادم بره پیش معمار دیگه ای کار کنه خیالم راحته از این باتلاق بدتر نباشه بهتر نیستدر آرکتایزر برید و رای بدید که ما بهترین دفتر در آسیا هستم. بردیم براتون کیک میخریم...بررسی نقطه دوم و حد فاصلش رو میشه خیلی ساده با اکوسیستم استارتاپی و حوزه تکنولوژی بررسی کرد. البته ما نمیخوایم بگیم هیچ یک از موارد بالا در حوزه های تکنولوژیک وجود نداره و یوتوپیایی مثال زدنیه. اما شاید اصلی ترین قسمت این فاصله ی در دست بررسی میان معمار و حوزه تکنولوژی حضور رسانه های فعاله. رسانه های معماری مرجعی برای اعلام این نشست و آن نشست و جایزه فلان معمار و تقدیر از فیلان است. که معماران بنام را گنده و گنده تر میکند بی آنکه درمورد آنچه وقعا در پشت پرده های معماری دستاورد گرای امروز میگذرد چیزی علاقه داشته باشد بداند و یا اگر میداند منتشر کند. چرا که رسانه های معماری را همان معماران که دوست همان معماران هستند و از این منجلاب سود میبرد و دفتر خودش هم همین شلم شومبا است، تاسیس کرده که نمیخواهد با یک متن دوستش را خراب کند و مهمانی های آخر هفته اش را از دست دهد یا آنکه چپ چپ نگاهش کنند. این میشود که رسانه ی عدم مستقل معماری امروزی این چنین میشود. اما رسانه های حوزه تکنولوژی و استارتاپ باری کنترل گر هم دارند و آمار دارند و ارقام. موسس فلان استارتاپ میداند تا نوشته شدن اسمش در سرتیتر خبرهای روزنامه ها و پایین کشیده شدن سهام شرکتش یک خطا مانده.این میشود که رسانه ای سربرمیآورد با نام شیت ایتینگ آرکیتکچر (گوه خوری معماری) که همه بدبختی های معماران امروز ما را در حد عکس های طنز و اسکرین شات از پیام های تلخ معماران جان سوخته منتشر میکند که میشود تنها مرجع.حالا شما دیگر مورد سوم را که بالا عرض کردم &quot;حد فاصل&quot; را جوری دیگری نگاه کن.</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jul 2023 12:51:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1.معماران امروز معمارانی دلزده تربیت میکنند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/1%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-rtf7vatqyvtw</link>
                <description>یک سلسه متن قراره بنویسم پیرامون آنچه در معماری امروز ایران میگذرد. مسلما قسمت هایی از این متن شامل تجربه های شخصی خودم و نزدیکانم است که در ارتباط تنگاتنگ با معماران تراز اول حال حاضر ایران است. بنابراین همانند هر نوشته انسانی دیگر نمیتوانم به شما قول دهم که فارق از پیش داوری و اقماض هایی باشد که از قلم من سر شته خواهد گرفت. با وجود این وظیفه خودم میدانم که شروع به نوشتن آنچه میگذرد کنم چرا که نسل آینده معماران ایرانی نباید به واسطه این دلزدگی هایی که ما با پوست و جون تحمل کردیم راه هایی اجتنابی مانند مهاجرت، ترک رشته معماری و... را به لطف رفتار های غیر حرفه ای عرف شده در این صنعت متحمل شوند. بلکه بر این باورم آن روزی که معماری را با تک تک سلول های وجودم تمنا میکردم آن شوق اگر بهتر هدایت میشد قطعا مسیر هایی شگرف تر را پدید می آورد. به همین سبب این متن را برای نسل های دیگر مینویسم تا با تمام وجودشان از شعله شوق درونشان محافظت کنند و نگذارند به اصطلاح پیشکسوتان سلطه طلب راهزن امیدشان باشند. همچنین این نکته حائز اهمیت است که تلاشم بر این است که این متن را فارق از چرخه قربانی بودن بنویسم و یا آنکه آنهایی که از روی نا آگاهی این جریان های حال حاضر را هدایت میکنند را جلاد بدانم. بلکه تصمیم بر آن است که هر یک از ما در موقعیت هایی که قرار میگیریم تصمیم بالغانه را اتخاذ کنیم. که بنده نه صرف مبلقِ رابین هود وار خواهم عمل کرد و نه وظیفه خود میدانم. بلکه قصد من روشنی بخشیدن بر آنچیزی است که پشت پرده های این صنعت میگذرد. صنعتی که همانند دنیای پرزرق و برق مد و فشن رویی پر از جوایز و افتخارات دارد و آنگاه که از استیج پا به پشت صحنه گذاشته میشود سرشار است از تاریکی، نا امیدی، سواستفاده و...این سری پرده دری نه به قصد رسوایی بلکه بر اساس تمایل به تغییر برای دستیابی به آینده ای برد-برد تر نوشته خواهد شد. چرا که معماران تراز اول الی سوم حال حاضر از خود بت هایی قابل پرستش ساخته اند که همانند جریان درحال سقوط در سلیکون ولی غرب علارقم اسم های پرآوازه شان که القا کرده اند که آینده دنیا دست آنهاست، در سرازیری قرارگرفته اند. حال آنکه آنقدر ابهت بت گونه خود را اکو کرده اند که در بینابین جدل های برتری طلبی خود جرات و وقتی برای تغییر دادن زیرساخت های منهل کننده خود ندارند. اگر اپل هزاران نفر را تعدیل میکند معماران امروز با خروج بی بازگشت نیروهای خود مواجه اند. چراکه در معماری پروژه محور ایران جایی برای نیرو انسانی و مسائل درگیر کننده آن وجود ندارد. یکی از دلایل این امر شاید این باشد که صنعت معماری ایران به جای کهن بودن کهنه شده است و تمایلی برای تغییر در سنت هایی که مطابق با نیاز روز باشد ندارد. همچنان خود را سینه به سینه میداند. همچنان دنیال مرشد میگردد. همچنان نیاز به آن دارد که ثابت کند &quot;اگر میخواهی چیزی بشوی باید ده سال پیش من کارآموزی (شما بخوان کنیزی)کنی&quot; که من آن جوهره اصلی معماری را که من را &quot;من&quot; کرده است و به دیوار اتاقم این حکم ها و تندیس ها و تقدیرنامه ها را میخ کرده است بر روح تو بچکانم. &quot;چرا که من خود چنین کردم و ده سال پیش فلان کس پوستی پاک کردم و تا ساعت 3 صبح کار کردم و در دفترش خوابیدم و انسان نبودم و و و ...&quot;این سلسله بیانات متقاعد کننده الان که از دور بررسی میکنم در حالی که سال های پرشوری از زندگیم را وقف خود کرده بود جدا از خشم برانگیز بودن، متحیر کننده است. تحیر من زمانی بر تن دادگی من غالب شد که من فیش حقوقی کارگر ساده ای را دیدم در آخرین روز از سال 1401. این درحالی بود که میان فیش حقوقی من با اینکه بیش از دو پروژه معماری بزرگ مقیاس را در یک دفتر تراز اول ایران پیش میبردم و روزی چهار ساعت در ترافیک را وقف رسیدن به آن دفتر میکردم میان من و آن کارگر ساده که بی تخصصی خاص جارویی به دست میگرفت و زمین را از این سر تا آن سر جارو میکرد تفاوتی وجود داشت فاحش. البته حائز اهمیت است که بگویم من فیش حقوقی نداشتم و همچنین قراردادی هم. چرا که انگار این عرفی است تاثیر گذار که ما پرکتیس هستیم. در نتیجه هر مدرکی که ثابت کند شما آنجا کار میکنید از بیخ وجود ندارد. داشتم میگفتم آن کارگر ساده قریب به دو برابر من حقوق میگرفت. </description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 09:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی باید ها را تحمیل میکند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sarleoma/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D9%85%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-pqrwwhewqojc</link>
                <description>مواجهه هرکسی با ثبت نام کلاس بسکتبال در سن 25 سالگی برای کسی که قدی اندازه ی سه تا بلوک گچی 50 سانتی داره خنده داره. حتی خود من! نمیدونم چی باعث میشه که بسکتبال و یا والیبال بره جزو دسته ورزش هایی که انگار باید دوران نوجوونی رو باهاش سر میکردی و انگار هرچه بزرگتر میشی جامعه ما رو سوق داده به ورزش هایی مثل یوگا، باشگاه، پیلاتس و یا نهایتا شنا! اینکه انگار اصلا ورزش های تیمی جزو آپشن های انتخابی بالای بیست ساله ها برای شروع نباشه برای من عجیبه! برعکس علتی که من دلم میخواد اینکارو کنم اینکه احساس میکنم حلقه ی دوستی ای ندارم که بتونم باهاشون تعامل مستمر داشته باشم. این به معنی این نیست که الان میخوام برم با تیم بسکتبال نونهالانی که تنها بزرگسالشون منم دوست شم. برعکس به معنی اینکه میخوام احساس اینو کنم که به یک گروهی تعلق دارم که خارج از گروهی هست که به واسطه کار باهاشون تعامل هرروزه دارم. یکی از چیزهایی که به نظرم این چندوقته ندارم همین هست. این برام غم انگیزه. اینکه میخوام یکسری حرف هایی بزنم با کسایی که دوست دارم ولی به واسطه همیشه مانیتور شدن نمیتونم. این یک چرخه معیوب هست و طبق معمول باید بر ضدش و برای تغییرش بایستم ولی چیزی که برام جای تعجب داره اینکه نمیتونم. اینکه چون میگم حوصله ی بحث اضافه ندارم از خیرش میگذرم. این قضیه مثل کوه رفتنه. من نمیگم یک کوه نورد حرفه ای هستم ولی از زمانی که آخرین قله رو فتح کردن سه سال میگذره. و بهتره بگم از زمانی که احساس کردم جدا از اعتیاد به کار شدیدم در یک بازه  شش ساعته با یک طبیعت به هارمونی رسیدم سه سال میگذره. چیزی که من رو برافروخته میکنه احساس اینکه انگار کنترلم رو برای انتخاب چیزهایی که دوست دارم انجام بدم از دست دادم. و مثل دادگاه باید دلایلی منطقی و دقیق بیارم که بخوام بگم من دوست دارم فلان کار رو کنم. که در روند بررسی دادگاه گاها این غیر قابل مذاکره میشه و من محکوم میشم به دوباره دست کشیدن. در صورتی که قبلا این به جای یک کلاف پیچ در پیچ یک فلش یکطرفه بود:دوست دارم-------&gt; پس انجامش میدملیست کار هایی که من دوست دارم انجام بدم:دوست دارم برم کوه نوردی و یک روزکامل اصلا در دسترس نباشم و بتونم فقط و فقط برم و برم و برم و بشینم از اون بالا شهر رو نگاه کنم و به احمقانه بودن دغدغه های هرروزه ام از اون بالا لبخند بزنمدوست دارم زنگ بزنم ساعت ها بدون اینکه برای کسی توضیح بدم با آدمهایی که خودم تصمیم میگیرم حرف بزنم دوست دارم برم خونه الهه و شب بمونم و برای بچه هاش داستان پنگوئن ها رو تعریف کنمدوست دارم برم آرایشگاه و موهامو کوتاه کنم و صورتم رو صفا بدم و پول خرج کنمدوست دارم این کارها رو بدون اینکه دلیلی بیارم یا فکر کنم بعدش چی میشه انجام بدم بدون عذاب وجدان.میدونی از دست خودم خسته ام. از اینکه این اعتیاد به کارم اینقدر شدیده که میشه کل زندگیم. از اینکه هر روز میتونم برای خودم لیستی بلند بالا از کار های مختلف جور کنم و پلن برزیم یک ماهه و یکساله و پنج ساله و هرروز بخوام بهش متعهد بمونم. از اینکه برای آدم های اطرافم این تضمین رو ایجاد میکنم که من همیشه هستم و تنها نیستن و میتونن روی من حساب کنن. این میشه که من مشروط میشم به شرط های دیگران و موقید میمونم به باید هایی که تعریف میشه و من تابع میشم. من باید ها رو برای خودم بازتولید میکنم. چیزی که من بهش متعهد نیستم سلامت روان خودمه. بعد های دیگه زندگیمه. زندگی عاطفی من شده کار. لذت من از طبیعت شده کار همش و همش کار و منم و من فرسوده اینجا توی انبوهی از موفقیت و موقعیت و راه های پیش رو که پروسه های در حال پیشبرد. این میشه که باید مثل هر گزارش سه ماه اغراق کنم که:کم اوردم.</description>
                <category>Sarleoma</category>
                <author>Sarleoma</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 11:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>