<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هیچ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Saye</link>
        <description>از همه ی عزیزانی که در ویرگول منو همراهی کردن و با کامنت های پرمهر و گاها بانمکشون بهم نشون دادن که مهربونی هنوز زنده ست یه دنیا ممنونم. جهان هستی به مهربونی شما نیاز داره، با آرزوی بهترینا براتون :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:00:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/33178/avatar/Ge7URc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هیچ</title>
            <link>https://virgool.io/@Saye</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سقوط آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@Saye/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-vmk9nxrhhunp</link>
                <description>بار ها به لحظه ی رفتنم فکر کرده ام.. به اینکه با چه کسانی در فرودگاه خدافظی میکنم.. قرار است چگونه آن لحظات را در کنار خونواده و عزیزانم بگذرانم.. آیا میتوانم قوی‌ باشم و گریه نکنم یا خیر .. به لحظه ی برخاستن هواپیما فکر کرده ام.. به اینکه آن لحظه دلم می ریزد و شروع به گریستن میکنم.‌. غریبه که نیستید به چیزهای بسیار زیادی فکر کرده ام.. چه کسانی و چه خاطراتی از جلوی‌ چشمم میگذرند.. به پشیمانی و درد مهاجرتی که همان جا در دلم مینشیند و حتى به لباس ساده ی بلندی كه آن روز پوشيده ام و صورت بى رمق به ظاهر خوشحالم هم فکر کرده ام.. اما .. اما باید اعتراف کنم که هیچ گاه به این فکر نکرده ام که شاید ديدار عزيزانم آخرين دیدار باشد.. هیچ گاه فکر نکرده ام که ممكن است برخاستن هواپيما، خزان روياهايم و سقوط آینده ام باشد و مسیرم، آغاز نشده به انتها برسد..نمیتوانم بپذیرم بعد از این همه تلاش برای درس و مقاله و زبان و دردسر های مصاحبه و گرفتن ویزا و از طرف دیگر چشم پوشی بر هنر و موسیقی و خیلی از علاقه مندی های دیگر، زندگی در یک چشم به هم زدن تمام شود، آن هم درست زمانی که‌ مسیر جدیدت آغاز شده..اینجاست که درد در سلول به سلول تنم می پیچد و بی رحمی دنیایی را که هیچوقت قرار نبوده مهربان باشد؛ به رخم میکشد..  منتظر رسیدن فرداییم‌ که زندگی کنیم، دریغا که شاید فردا  هرگز نرسد..</description>
                <category>هیچ</category>
                <author>هیچ</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2020 22:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هیچی از دختر آبی نمیدونیم !</title>
                <link>https://virgool.io/@Saye/%D9%85%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-tv4fshozeeuf</link>
                <description>دلیل خودکشی این خانم چی بوده ؟دوباره یه اتفاق رخ داده و همه لباس قاضی پوشیدن .. بعضیا اومدن ازش دفاع کردن و کارش رو تحسین کردن، بعضیا اونو دختری دونستن که به خاطر نرسیدن به یکی از تفریحاتش، خودشو ازین دنیا راحت کرده، بعضیا بهش به عنوان دختری که با خونوادش مشکل داشته و از طرف اونا درک نشده نگاه کردن، بعضیا بیمار روانی دونستنش، و بعضی ها ازش قهرمان ساختن..کدوم یکی ازین واکنش ها درسته و تایید میشه ؟ای کاش انقدر متعصبانه و کورکورانه قضاوت نمیکردیم وقتی هیچی ازین دختر و زندگیش نمیدونیم.. یک سری ظواهر و تعاریف که برای قضاوت کافی نیست !!قبل از هر چیز یک خودکشی رخ داده اونم به بدترین و دردناک ترین شیوه ی ممکن .. یک انسان خودسوزی کرده و این خیلی غم انگیزه .. میتونیم به جای اینکه این شخص رو قضاوت کنیم فقط برای مرگ غم انگیزش غمگین شیم و با خونوادش ابراز همدردی کنیم و قضاوت رو به کسانی بسپاریم که هم از جزئیات زندگی شخصی این دختر با خبرن و هم علم و سواد لازم و کافی رو برای تحلیل درست رفتارش دارن.. ممنونشخصی در کاباره ميميردو شخصی ديگر در مسجدشاید اولی برای نصیحت داخل رفته بودو دومی برای دزدیدن کفشهاپس انسانها را به میل خود قضاوت نکنیم </description>
                <category>هیچ</category>
                <author>هیچ</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 12:36:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی و زیبایی !</title>
                <link>https://virgool.io/@Saye/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-zub2ean4772l</link>
                <description>&quot;فقط&quot; یکی از هزاران قشنگی دنیا که بدون هیچ تلاشی مال ماست ..چند روزی بود که حالش خوب نبود.. مدام از شکست ها و گرفتاری هاش حرف می زد.. شده بود سراسر انرژی منفی و بدبینی به دنیا و همه چیز .. باهاش حرف می زدم؛ سعی می کردم بهش نشون بدم چقدر لیست شکرگزاریش طویله، منطقی حرف میزدم، احساسی حرف میزدم، کتاب معرفی میکردم، مثال میزدم و و و .. اما فایده نداشت.. میدونی آدمای افسرده تا خودشون نخوان هیچ تغییری نمی کنن.. اون نمیخواست زندگیشو عوض کنه و از نا امیدیش داشت لذت می برد.. مغزش به این جریان عادت کرده بودو دل کندن از دریایی که داشت غرقش میکرد واسش سخت بود.. (شاید به خاطر اینکه آدمای افسرده به جملات و محرکای منفی بیشتر واکنش نشون میدن و جملات مثبت و محبت آمیز رو نمی شنون.. )با اینکه می دونستم عاقل تر ازین حرفاست که بخواد خودش رو از نفس کشیدن معاف کنه اما خیلی نگرانش بودم چون چندبار توی حرفاش به خودکشی اشاره کرده بود.. یه روز‌ که با هم بیرون رفتیم ، مجبورش کردم که تا لب آب باهام قدم‌ بزنه.. دوباره شروع کرد به گله و‌ شکایت .. از ناامیدی حرف زدن و از مزایای خودکشی گفتن.. دیگه طاقت نیاوردم، با عصبانیت بهش نگاه کردمو گفتم: یه نگاه به بدنت بنداز ! میدونی چند میلیون سلول دارن واسه زنده بودن تو تلاش میکنن؟ میلیون چیه اصن ! چند تریلیون !! میدونی ؟!هیچی جواب نداد.. فقط با چشمای بی تفا‌وتش بهم خیره شده بود .. انگار میخواست مودبانه ازم بخواد که دهنمو ‌ببندم.. اما من ادامه دادم : دیوونه تو‌ یه جهان توی بدنت داری !! جهانی که همه ی ساکنینش زنده ان..یه لحظه به قلبت فکر کن! به تپیدنش ! اصن میدونستی دانشمندا ثابت کردن که قلب، مغز داره ؟ چطور دلت میاد به از بین بردنش حتی فکررر کنی ؟ ینی هیچ احساس مسئولیت و تعهدی نسبت به این دنیایی که واسه تو در تلاشه نداری ؟! تقصیر اونا چیه آخه ؟چشمای درشتشو‌ یکم ریز کردو با سردی نگاهش رو برد سمت آب.. راستش منم دیگه ناامید شدمو سکوت کردم..&quot;فقط&quot; یکی از هزاران قشنگی دنیا که بدون هیچ تلاشی مال ماست .. مدتی‌ گذشت تا اینکه نقاشی آسمون شروع شد.. انقدر قشنگ بود که مطمئنم همه ی کسایی که اونجا بودن، محو تماشای این قاب شده بودن.. سکوتمو شکستمو با همه ی صداقتم گفتم: می دونستی یکی از آرزوهام اینه که هر روز صبح چشمامو باز کنم، ببینم زنده ام.. و تا غروب انتظار بکشم تا این زیبایی رو‌ ببینم ؟ دلم می خواد تموم این لحظه ها رو ثانیه به ثانیه با چشمام قورت بدم.. به نظرت این همه قشنگی عجیب نیست ؟برگشت نگام کرد.. چشمای سردرگمش برق می زدن.. اون شب دیگه با هم هیچ صحبتی نداشتیم، تا اینکه فردا صبحش از خواب بیدار شدمو گوشیمو چک کردم، دیدم ساعت ۵ صبح بهم اس ام اس داده : “دلم می خواد دوباره غروب خورشیدو ببینم.. ” ..</description>
                <category>هیچ</category>
                <author>هیچ</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 23:23:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>*ببينم خوبى ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Saye/%D8%A8%D8%A8%D9%8A%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%89-klkbonmu96mk</link>
                <description>+خسته ام.. خسته ام از جنگيدن واسه شكافتن پيله اى كه دورم ساختم.. خسته ام از تلاش کردن.. واقعا خسته ام..*يادت رفته قانون زندگى رو؟ رنج .. خوشحالى .. اشك .. لبخند ..  همه ی اینا در کنار هم ! هیچ خوشبختی ای دائمی نیست و هیچ رنجی نمیاد که واسه همیشه بمونه..+میدونم.. ادامه نده.. میدونم که باید علت هر رنجی رو بفهمم و ازش استفاده کنم.. میدونم که خوشحالی و لبخند پشت بغض و اشک پنهون شدنو بايد مث هميشه پيداشون كنم.. میدونم..*خب پس مشکلت چیه ؟+مگه مولانا نگفته از پی هر گریه آخر خنده ایست.. مگه توی قرآن نیومده : إنّ مع العسر یسرا .. مگه جز اینه که انرژی مثبت بدی، انرژی میگیری.. مگه جز اينه كه يه قدم بردارى دنيا هزار قدم به سمتت مياد ؟ مگه جز اينه كه تفكرات مثبت و تكرارو تلاش روى نقشه ى مغزى اثر ميذاره ؟ روى ناخودآگاه اثر ميذاره؟ مگه جز اينه كه ناخودآگاه روى كل زندگى اثر ميذاره ؟*خب ؟+از هر زاويه اى كه بهش نگاه ميكنم بعد ازين همه جنگيدن الان وقت برداشت محصوله.. پس چرا دوباره با يه رنج جديد رو به رو شدم؟ واقعا نميفهمم !!*. ببين هميشه هم نبايد بفهمى.. اصلا هميشه نميتونى همه چيزو بفهمى !! مگه بهش ايمان ندارى؟ مگه همه چيزو نسپردى به خودش ؟ پس فقط صبور باش..+ فك نميكنى &quot;صبور باش&quot; جمله ى خيلى ظالمانه ايه واسه كسى كه زير بار رنج كمرش خم شده؟ *حق دارى ازم عصبانى شى.. اما من شخصيت بالغ تو ام و نميتونم الان مثل تو افسرده و نا اميد باشم.. گاهى آدما هركارى ميكنن نميشه كه نميشه.. انگار واقعا يه نيروى خيلى بزرگ ترى وجود داره و جلوشون رو ميگيره.. ميشه با واقعيت لج كرد، باهاش جنگيدو همه ى لحظه هاى زندگى رو از دست داد.. ميشه هم واقعيت رو پذيرفت و دوباره به دنيا نگاه كرد.. انتخاب با خودته !+ الان اونقدر ناراحتم كه از دست دادن لحظه هاى زندگى واسم هيچ اهميتى نداره.. و اصن چه بهتر كه تموم شه..*ببين ! وقتى ميتونى خودت رو كه عجيب ترين و جالب ترين مخلوق بين موجودات زنده هستى، كنار بزارى و زيبايى هاى بى حد و اندازه ى دنيا رو نبينى و بيخيالش بشى.. ينى الان اين حرفا و اين تفكرات مال تو نيست ! ينى ذهنت دوباره داره تورو كنترل ميكنه !! كنترل ذهن و بدنت از دست تو خارج شده !! اون بدذاتِ لنتى داره تموم غم و غصه هاى دنيا رو مثل رگبار  ميزنه توى سر و صورتت و تورو انداخته وسط نشخوار ذهنى !بيدار شو لطفا ! بيا توى زمان حال ! به صداهاى اطرافت گوش كن.. به تپش قلبت.. به صداى نفس كشيدنت.. به تيك تاك ساعت.. به صداى موتورى كه الان داره رد ميشه.. يكم دقيق تر شو.. حتى صداى گنجشكا رو هم ميتونى بشنوى..فقط گوش كن..گوش كن.. ...*الان چطورى خوبى ؟به حرفام فكر كن لطفا .....#اين_واگويه_واقعى_است!</description>
                <category>هیچ</category>
                <author>هیچ</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2019 16:24:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزت مبارک عزیز جان</title>
                <link>https://virgool.io/@Saye/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-mjmus7xecqwd</link>
                <description>امروز که داشتم دفترچه خاطراتمو سیاه میکردم که البته شاید “دفتر صحبت هام“ عنوان مناسب تری باشه واسش، حرفایی از درونم روی کاغذ اومد که دوست دارم اینجا هم ثبت بشن.. چرا میگم از درونم؟ چون وقتی مینویسم فقط اولشه که فکر میکنم و کلمات رو از ذهنم روی کاغذ میارم، بعدش دیگه قلم خودش اتوماتیک جلو میره .. قطعا میدونید چی میگم ..امروز داشتم فکر میکردم اگه بخوام بهترین معلم زندگیم رو انتخاب کنم باید کیو انتخاب کنم؟! و خیلی ویژه ممنونِ کی باشم ؟! از اون اول شروع کردم، از معلم اول دبستانم گرفته تا استادای دانشگاه .. مسلما خیلیاشون خاطرات خیلی شیرینی برام به یادگار گذاشتن..از معلم اول دبستانم که پشت من ایستاد گرفته تا دبیر ریاضی دبیرستانم که رفیقم‌ شد و استاد پروژم که نمونه ی‌ بهترین انسان دنیاست واسم.. اما اینکه بخوام به عنوان بهترین معلم زندگی انتخابشون کنم اصلا راضی کننده نبود..رسیدم به خونوادم.. کسایی که همیشه الگوی‌ زندگیم بودن و خیلی چیزا رو ازشون یاد گرفتم.. خب اونا همیشه برام جایگاه ویژه ای داشتن و مسلما صدر جدول بودن و هستن اما من دنبال شخص خاص تری میگشتم..دوستام.. میتونست انتخاب خوبی باشه.. چون واقعا چیزای زیادی ازشون یاد گرفتم.. از هر کدوم چندتا درس خفن زندگی.. اما خب نمیتونستم به عنوان ”بهترین معلم” بهشون‌ نگاه کنم.. میدونید جایگاه بهترین معلم توی ذهن من، یه چیزیه مثل‌ آسمون شبای کویر.. همونقدر پر ستاره، همونقدر آرامش بخش و شفاف.. خلاصه که به نتیجه ای نرسیدم.. تا وقتی که شروع کردم به نوشتن.. و “خودم” به من کمک کرد تا به جواب  برسم.. کسی که نگاه منو به زندگی عوض کرد، کسی که منو بیشتر به سمت خدا برد،کسی که باعث شد من تغییر کنم یا بهتره بگم بهبود پیدا کنم، کسی که باعث شد همه ی زندگی ‌رو با تموم تلخی ها و شیرینی هاش بپذیرم و دوست داشته باشم، کسی که هدف زندگیم رو‌ بهم نشون داد .. و و و ..و کسی که بهترین معلم زندگی من شد، کسی نبود جز رنج ..رنج ها و درد های عزیزم از بدو تولد تا به امروز، روی ماه تک تکتان را میبوسم .. روزتان مبارک :*نوشتم رو با صحبتی از اوشو تموم میکنم :‎غم به شما عمق می‌دهد و شادی ارتفاعغم ریشه‌هایتان را گسترده می‌کند و شادی شاخه‌هایتان را‎شادی مثل درختی است که به سمت آسمان می‌رود و غم مانند ریشه‌هایی که تا بطن زمین پایین می‌روند. هر دو مورد نیازند و هرچه درختی بلندتر شود، هم‌زمان ریشه‌هایش نیز عمیق‌تر می‌شوند..‎++راستی اگه میخواید راجع به موضوع ”ظاهر شدن حرفای درونتون روی‌ کاغذ“ بیشتر بدونید اول امتحان کنید چون حتما تجربش میکنید :)) دوم کتاب “ بنویس تا اتفاق بیوفتد” پیشنهاد میشه..</description>
                <category>هیچ</category>
                <author>هیچ</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2019 22:00:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه روی زمین نشستی و سر زانوهات بدجور زخمیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Saye/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%87-akyqoxc8gqle</link>
                <description> اون لحظه هایی که میگی خوبم، اما هوای دلت بدجور بارونیه، یا اون لحظه هایی که مجبوری بخندی تا مبادا بغضت از چشمات بیرون بریزه یا لحظه هایی که انقدر از شدت عصبانیت دندوناتو به هم فشار میدی که فک و سرت درد میگیره یا ! یا خیلی از لحظه های زندگی که مجبوری فقط تظاهر کنی و غم و خشم و همه ی احساسات منفیتو قورت بدی ! تو همه ی این لحظه ها، داری یه جنازه ی سرد متحرک از خودت میسازی ! آره “تو” میسازی ! چون ممکنه خیلی چیزا دست تو نباشه اما بیرون ریختن احساساتت دست توعه.. کیسه بوکس، داد زدن، نوشتن و پاره کردن نوشتت، گریه کردن و و و .... خیلی جواب میده !!وقتی این احساسات رو بیرون بریزی ، چشمات دوباره باز میشن ! میتونی کورسوی امیدو توی مسیرت ببینی.. میتونی با دست و پای شکسته از جات بلند شی و بیخیال روح زخمیت، دوباره حرکت کنی .. اولش آروم آروم با یه کوله ی سنگین که نمیدونی‌دقیقا توش چیه میری جلو، اما کم کم کولت سبک تر میشه، قدمات سریع تر و جاده روشن تر .. انقدر روشن که میتونی دلیل خیلی از زمین خوردنات رو بفهمی و دونه دونه ی زخمای روحت واست یه یادگاری با ارزش میشه .. تو این لحظه ها اگه به دلت نگاه کنی، یه آرامش عمیق از جنس آسمون آبی میبینی، یه غرور عجیب، یه خوشحالی ظریف و یه عالمه احساسات خوب‌ دیگه که متعجبت میکنن .. اینا رو گفتم که بهت بگم اگه روی زمین نشستی و ‌سر زانوهات بدجور زخمیه، کافیه یکم بیشتر صبور باشی، مطمئن باش یکی هست که خیلی حواسش بهت هست :)+ اضافه کنم که اگه قدیما این حرفا رو میشنیدم برام چیزی جز شعار دادن نبود، اما الان برام چیزی جز حقیقت زندگی نیست ..</description>
                <category>هیچ</category>
                <author>هیچ</author>
                <pubDate>Wed, 27 Feb 2019 13:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>