<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه حسین زاده (سایه)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sayeh_qalam</link>
        <description>جهانِ معلمِ جوانی که جان می‌گیرد از هنر... فارغ التحصیل کارشناسی ارشد رشته مهندسی شیمی، مدرس زبان انگلیسی، طراح و نقاش، مترجم و یک نیمچه نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 12:03:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/745307/avatar/blidqs.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه حسین زاده (سایه)</title>
            <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق و زنجیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-fonxvzzq6zl0</link>
                <description>طراحی اثر  سایه_قلميکديگر را دوست بداريد،اما از عشق زنجير مسازيد:بگذاريد عشق همچون دريايی مواج ميان ساحل های جانتان درتموج و اهتزاز باشد.جامهای يکديگر را پر کنيد اما از يک جام منوشيد.از نان خود به يکديگر هديه دهيد اما هردو از يک نان تناول مکنيد.به شادمانی با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يک برای خود تنها باشيد.همچون سيم های عود که هر يک در مقام خود تنها است، اما همه با هم به يک آهنگ مترنمند.دلهايتان را به يکديگر بسپاريد اما به اسارت يکديگر ندهيد.زيرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.در کنار هم باستيد اما نه بسيار نزديک: از آنکه ستون‌های معبد به جدايی بار بهتر کشند، و بلوط و سرو در سايه هم به کمال و رويش نرسند.</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 17:59:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-vnqqvy5uiupi</link>
                <description>غروب افتاب، شاعرانه‌ای ابدی...هردو بر اين باورندكه حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده.چنين اطميناني زيباست،اما ترديد زيبا تر است.چون قبلا همديگر را نمي شناختند،گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده.اما نظر خيابان ها، پله ها و راهروهاييكه آن دو مي توانسته اند از سال ها پيشاز كنار هم گذشته باشند، در اين باره چيست؟دوست داشتم از آنها بپرسمآيا به ياد نمي آورندشايد درون دري چرخانزماني روبروي هم؟يك ببخشيد در ازدحام مردم؟يك صداي اشتباه گرفته ايد در گوشي تلفن؟- ولي پاسخشان را مي دانم.- نه، چيزي به ياد نمي آورند.بسيار شگفت زده مي شدنداگر مي دانستند، كه ديگر مدت هاستبازيچه اي در دست اتفاق بوده اند.هنوز كاملا آماده نشدهكه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود،آنها را به هم نزديك مي كرد دور مي كرد،جلو راهشان را مي گرفتو خنده ي شيطانيش را فرو مي خورد وكنار مي جهيد.علائم و نشانه هايي بودههر چند ناخوانا.شايد سه سال پيشيا سه شنبه ي گذشتهبرگ درختي از شانه ي يكيشانبه شانه ي ديگري پرواز كرده؟چيزي بوده كه يكي آن را گم كردهديگري آن را يافته و برداشته.از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد؟دستگيره ها و زنگ درهايي بودهكه يكيشان لمس كرده و در فاصله اي كوتاه آن ديگري.چمدان هايي كنار هم در انبار.شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند،كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده.بالاخره هر آغازيفقط ادامه ايستو كتاب حوادثهميشه از نيمه ي آن باز مي شود.شعر از ویسلاوا شیمبورسکا سبز باشید?</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 15:17:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالکتیک سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-iucjxzzgq2xp</link>
                <description>نقاشی با نام &quot;هنر سکوت&quot; اثرِ آدیلان ردان.«دیالکتیک سکوت»سکوت؛ یا همان بی‌صدایی و خاموشی، تعریفی است متداول که در فرهنگ و زبان غربی با کلمات متعددی شناخته شده و در بسیاری از موارد از آن استفاده می‌شود.سکوت را می‌توان از جنبه‌های گوناگونی مورد بررسی قرار داد. و جایگاه های مؤثر و نجات‌بخش و در عین حال کشنده‌ی آن را بیشتر شناخت. اتفاقی که تاکنون در بسیاری از جوامع بشری رخ داده است.در کتاب سکوت در زمانه ی هیاهو نوشته ی ارلینگ کاگه، مجموعه دار و کیوریور هنر و نویسنده ی نروژی، مطالب قابل توجهی در این زمینه بیان شده است. وی همچنین کلامی از یون فوسه را در کتاب خود وام می‌گیرد و به کار می‌برد. &quot;سکوت شکوه و ابهت خاصی در خود دارد. بله، همچون اقیانوس، یا پهنه‌ی بی‌پایانی از برف. و هر کس با حیرت به تماشای این شکوه ننشیند، از آن هراس دارد. به احتمال زیاد علت واهمه‌ی بیشتر مردم از سکوت هم همین است( بی دلیل نیست که هر جایی می‌روی، موسیقی به راه است).&quot;همانطور که گفته شد تعاریف بسیاری برای سکوت وجود دارد. تعاریفی که هر کدامشان بخشی مهم از این واژه را به نمایش می‌گذارند. یکی از مهمترین تعاریفی که برای این واژه در نظر گرفته می‌شود، آرامش است. و به بیان مارتین هایدگر غرق شدن در سکوت، جهان را در نظرت محو می‌کند.این آرامش می‌تواند از دنیای بیرون و همینطور درون انسان سرچشمه گیرد که البته بخش عظیمی از آن را می‌توان به درون انسان و زیر ساخت‌های وجودی‌اش نسبت داد.همه ی ما می‌دانیم که این زیر ساخت‌ها از دورانی می‌آیند که به آنها جنینی و سپس کودکی گفته می‌شود. جنینی که در رحم مادر در حال شگلگیری است، سکوتی چندین ماهه را تجربه می‌کند. سکوتی که از درون خود او شروع می‌شود. اما دنیایی که در بیرون از رحم مادر وجود دارد، گاه با سکوت توامان و گاه خالی از آن است. در نتیجه این زیر بنا در ابتدایی‌ترین لحظات موجودیت انسان با سکوت عجین می‌شود. سکوتی که گاه ناشی از عوامل بیرونی مانند سکوت اجتماعی و گاه ناشی از عوامل درونی از جمله سکوت از دیدگاه عرفاست.سکوت اجتماعی اقسام گوناگون دارد. نوعی از آن را می‌توان زمانی مطرح کرد که از بی‌ادعایی و تواضع افراد صاحب سخن نشأت می‌گیرد. نوعی از آن نیز در زمانی اتفاق می‌افتد که جامعه، انتقاد و خطا را در خود نمی‌پذیرد و از این رو به سلب سخن و کاستن رشد اکتفا می‌کند، بدین معنا که در چنین جامعه ای برای گفتگو و به زبان آوردنِ سخنان درست باید از خودِ مردم واهمه داشت و در نتیجه به سکوت و انزوایی دور از اجتماع بسنده کرد. از سویی دیگر و بنا بر تکرر متعدد، باید اذعان داشت که سکوت اجتماعی از نقطه‌ای بیشترین تأثیر را می‌گیرد که دارای زخم اجتماعی است. زخمی که نه از سوی مردم جامعه بلکه از سوی سران و حاکمان آن ایجاد شده و با اعتراض به  نابه‌سامانی ها و نابخردی‌های آنان، ضربه ی مهلکی بر دهان معترضان کوبیده می‌کوبد.به عبارت دیگر این سکوت آبستنِ خفقان است. و یا سکوتی است که با اجبار به افراد و جوامع اعمال می‌گردد تا از خطرات احتمالی و رویداد های خودجوش و پیش بینی نشده جلوگیری کند. در بخشی از کتاب دو قرن سکوت که به آغازِ سکوت در جامعه‌ی ایرانی و تاریکی‌ای که نزدیک به دو قرن از سوی اعراب بر ایران سایه افکنده بود، می‌پردازد هم چنین آمده است که «هر اعتراضی و هر شکایتی که در چنان روزگاری به زبان یکی از ایرانیان بر می‌آمد به شدت خفه می‌شد. خلفا، مکرر شاعران و گویندگانی را که به زبان تازی از مفاخر ایران و از تاریخ گذشته نیاکان خویش سخن یاد می‌کردند آزار و شکنجه می‌دادند».این موضوع باعث شد تا هنرمندان و نویسندگان بسیاری در این زمینه به مطالعه و ارائه ی مطالب خویش بپردازند. هنرمندان و نویسندگانی که زبان زنده‌ی جامعه ی خویش‌اند و گاه با بی‌اعتنایی حاکمان و حتی مردمان به انزوا کشیده می‌شوند. انزوایی که در بسیاری از موارد باعث رشد هنر و هنرمند می‌شود و ایده‌های بسیاری را در ذهن او پرورش می‌دهد. ایده‌هایی که از مصائب پدید آمده پلی می‌سازند برای رسیدن به هنرِ آوانگارد و در نتیجه جهانی بهتر. و چه باور کنیم و چه نکنیم این سکوت همان چیزی است که در جوامع باستانی و حتی امروزی نکات سازنده و مثبتی را در خود می‌پروراند.سکوت کاربردهای گوناگون و بسیار مؤثری در زندگی انسان‌ها دارد و گاه با پیچیدگی‌هایی نیز همراه است. پیچیدگی‌هایی که با کاربردهای آن شناخته می شوند و گاه قابل تفکیک نیستند.با این حال نمی‌توان گفت که سکوت همیشه بر مضرات وجودی انسان دلالت دارد.تعریف دیگری از این کلمه در سکوت عرفانی بسط داده می‌شود. سکوتی که از دیدگاه مولانا و تعریف او درباره‌ی انواع خاموشی برمی‌خیزد. از دیدگاه مولانا سکوت چند نوع دارد. نوعی از آن زمانی اتفاق می‌افتد که سالک در پیشگاه منبع الهام خویش قرار می‌گیرد. چیزی که در بیکرانگی اتفاق می‌افتد، وجود سالک را از میان برمی‌دارد و او را با منبع هستی یگانه می‌سازد. در آن هنگام هیچ چیزی جز خاموشی و تواضع برای سالک معنادار نیست. اما زمانی که این سلوک به پایان برسد، سالک در مرحله ی جدیدی از خاموشی و سکوت قرار می‌گیرد. و آن زمانی است که احوال خوش و روحانی بر وی مستولی می‌گردد. در چنین حالتی دیگر کلام را جایی نباشد و سالک به سکوت اکتفا کند. تعریفی که ممکن است به آرامش وجودی انسان پیوند بخورد.در بحث دیگری که در اینجا مطرح می‌شود مطالب شگرفی نهفته است. مبحثی که در تقابل با سکوت قرار می‌گیرد و آن کلام است. همانطور که تضادها باعث بهتر دیده شدن یکدیگر می‌شوند، کلام نیز باعثِ پیدایشِ احساس نیاز به سکوت، شکوفایی و تراوش و در نتیجه بهتر دیده شدنِ آن می‌گردد. کلامی که به طور حتم از احساسات و یا منطق سرچشمه می‌گیرد در بسیاری مواقع به سکوتی ختم می‌شود که در آن احساسات و منطق قابل تفکیک نیستند. زیرا سکوت، بر خلافِ کلام، تواناییِ عرضِ اندام در جهتِ پایان بخشیدن به ابهامِ موجود را ندارد. پس این واژه‌ی به ظاهر ساده، باطنی بسیار بدیع و غیر قابل پیش‌بینی دارد که بر اهمیت آن در تمام مباحث علمی، فرهنگی، هنری و فلسفی می‌افزاید. از این رو مصادیق بارزی وجود دارند که بر این گفته صحه می گذارند. مصادیق بسیاری که در حوصله‌ی این مقاله کوتاه نمی‌گنجند و نیاز به واکاوی چند جانبه در حوزه‌های بیان شده دارند. امید که در مقالات بعدی بتوان در این باره سخن گفت.ارادتمند فاطمه حسین‌‌زاده (سایه)سبز باشید.</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 19:48:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot; بالاخره این زندگی مال کیه؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%DB%8C%D9%87-k60imxeqkhor</link>
                <description>کتابِ &quot; بالاخره این زندگی مال کیه؟&quot; نمایشنامه‌ای کوتاه درباره‌ی مردی است که کاملا فلج شده و داستان حولِ محورِ او می‌چرخد. داستانی که یک نفس خواندمش. هر لحظه‌ از آن را برای خودم تصور کردم، با گفتار طنزش خندیدم و با دیالوگ‌های ناراحت‌ کننده‌اش به هم ریختم.در این کتاب یقینا شخصیت‌ پردازی درست و به‌ جا انجام شده است و هر کدام از شخصیت‌ها به موقع وارد داستان شده‌اند.با اینکه تمامِ داستان در یک بیمارستان اتفاق می‌افتد، صحنه پردازی‌ها بسیار دقیق انجام شده است، به طوری که می‌توان هر کدام از صحنه‌ها را با دیالوگ‌ها و شخصیت‌های داستان تطبیق داد و تصوری درست را از هر صحنه در ذهن ایجاد کرد.با اینکه طرحِ داستان بر اساسِ واقعیت بوده و حتی موضوعِ آن به وفور تکرار شده است، آشنایی زدایی را می‌توان در هر صحنه و شخصیت از نمایشنامه، مخصوصا «آقای هریسن» که شخصیت اصلی داستان است مشاهده و درک نمود.زیرکیِ این شخصیت، شوخی‌هایی که با پرستار «کِی» و سرپرستار می‌کند، عکس العمل او در برابر نامزدش، و دیدگاهی که از خانواده اش در ذهن دارد، او را به شخصیتی ناب و منحصر به فرد تبدیل کرده، به طوری که می‌توان گفت هر قسمت از دیالوگِ فرد بخشی است بدیع و غافل‌گیرکننده که خواننده را سر جایش میخکوب می‌کند.در این داستان به اهمیتِ شغل‌ها بسیار توجه کردم و در دل، نویسنده را به خاطرِ تمام دقتی که برای جمع آوری اطلاعات درباره مشاغلی از جمله مجسمه سازی، پزشکی، پرستاری، حقوق و قضا و نوازندگی به خرج داد، تحسین نمودم.در داستانِ این کتاب، تلاش برای رسیدن به مرگی خود‌خواسته یا اُتانازی به طرزی شگفت انگیز در قالب گفت‌وگو روایت شده است. جملاتی که شاید در ظاهر یک دیالوگ ساده باشند اما سرشار از بسیار عمیق و قابل تأمل‌اند. جملاتی که در بیانِ تفاوت شغل مجسمه سازی و مشتری ِآن با پزشکی و برخورد با بیمار نوشته شده، عقیده ی «آقای هریسن» درباره‌ی آرامبخش‌هایی که به او خورانده می‌شوند، جملاتی که «جان» درباره‌ی شخصیت اصلی بیان می‌کند و هدفش از بودن در این بیمارستان، اظهارات وکلا و پزشکان در دادگاهِ سرپایی و … ارائه می‌شوند، همگی قابل تأمل اند و می‌شود در باب آنها ساعت‌ها به گفت‌وگو پرداخت و این با تفکر درباره‌ی سوالاتِ انتهای کتاب کامل تر خواهد شد.کلمه در وصفِ کتاب‌ها بسیار است و زمان اندک، اما به طور کل می‌توان گفت که چنین کتابی را، هر چند با حجمی کم، بسیار دوست داشته‌ام و به یقین آن را به ذهن خواهم سپرد.ارادتمند فاطمه حسین‌زاده                                                         Sayeh_qalam    سبز باشید?</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 22:22:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-odwfcybann9e</link>
                <description>طراحی بنده با زغالساکت بود. دلشوره هایش اما تمامی نداشتند. امروز را با این چندرغاز می‌گذراند. فردا را چه می‌کرد. به دخترک قول داده بود که فردا ببردش بازار و برای عیدش کفش بخرد.سرش را بین دو دستانش گرفت و چشمانش را بست. فکرش را جمع کرد تا راهی بیابد. هر راهی در ذهنش به بن‌بست ختم می‌شد. چاره ای نداشت اما. پول لازم داشت. ترازو را برداشت و به محل کارِ همیشگی‌اش رفت. به پیاده روی خیابانی در غربِ شهر.نشست. ترازو را با دستمالِ پارچه ای قرمز رنگی که دیگر چیزی از آن نمانده بود پاک کرد. گذاشتش روی زمین. سرش را خم کرد و چشمانش را بست. با خود می‌اندیشید. کاش می‌توانست شغل دیگری دست و پا کند. اینگونه شاید خیلی طول می‌کشید تا پول کفش را به دست آوَرَد. اما مجببور بود.چند دقیقه ای را همانطور نشسته و غرق در افکارش گذراند. در انتظارِ هیچ چیز.صدای مردانه ای را شنید که می‌گفت: «آقا؟» چشمانش را باز کرد. نگاهی انداخت. مردی سی و هفت هشت ساله را با لباس هایی کهنه و خاکی اما هیکلی که شاید از چهارچوبِ در هم به زور رد می‌شد، رو‌به‌روی خودش دید.انتظارش را نداشت. پرسید: « با منی؟!»مرد پاسخ داد: « آره. راستش عجله دارم. اومدم بگم می‌تونی کمک کنی کیسه های آرد رو از پشت کامیون خالی کنیم؟ سر همین خیابونه اما وقت تنگه و کسی هم پیدا نمیشه کله سحری یک کمکی برسونه. اگر بیای کمک بابت کارِت مزد هم می‌گیری. »قند در دلش آب شد. ترازو را برداشت و بدون آنکه حرفی بزند بلند شد و مصمم گفت: «بریم.»و در راهِ رسیدن به کامیون به این فکر می‌کرد که  دخترک کفش‌های صورتی را خیلی دوست داشت. That&#x27;s a story about life. About a responsible father who is not rich enough to efford shoes for her daughter. But every thing changes out of expecting and he finds a new job. So I don&#x27;t know how we can believe this unbelievable world.ارادتمند                                                        فاطمه حسین‌زاده @sayeh_qalam</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 09:10:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-bwak8ts7yoam</link>
                <description>و کمی رنگ و زیبایی برای آرامش روح...این روزها کم می‌نویسم، کم می‌خورم، کم می‌خوابم، اصلا کم زندگی میی‌کنم.این روزها دچارِ تغییرم. دچارِ رخدادی عظیم در درونِ ملتهبم. دچارِ خودم.حالم دگرگون است. کلی برنامه در ذهنم هست. کلی کارِ نکرده. کلی هدف که نمی‌دانم از کدامشان شروع کنم.اما در زمانم هیچ نمی‌گنجد. خسته‌‌ام. خسته.  سبز باشید?ارادتمند فاطمه حسین‌زاده (سایه)@sayeh_qalam</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 19:21:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی و ایده</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-p4kydutgsbui</link>
                <description>طراحی اثر اینجانب می باشد. مداد‌هایم را می‌تراشم و کاغذ‌ها را می‌گذارم روی میز برای طراحی.از جایم بلند می‌شوم، آلبومِ موسیقی‌های شوبرت را می‌گشایم و یکی از قطعه‌های مورد علاقه‌ام را برای لَختی گوش و نیوش برمی‌گزینم. قطعه آغاز می‌شود. ترکیبی از رقصِ خرامانه‌ی دست‌ها روی پیانو و ویالون. آه شوبرت تو چه کرده‌ای؟به پشتِ میزِ کارم بر می‌گردم و تمرین را با کشیدنِ پرتره‌ای خیالی آغاز می‌کنم.نقش زدن بر کاغذ با همراهیِ شوبرتِ بزرگ چنان زیبا و رها می‌نماید که گاه یادم می‌رود گذرِ زمان را. چارچوبِ صورت که تمام می‌شود می‌رَوَم سراغِ موها که موج‌های سیاه و سپیدِ‌شان همچون حرکتِ کلید‌های سیاه و سپیدِ پیانو پر از تلاطم اند. ابرو‌ها و چشم‌ها که نشانِ به خصوصی از احساس‌های چهره دارند، یکی پس از دیگری روی کاغذ می‌نشینند و شروع می‌کنند به دیدن و کاویدن.بینی و گونه‌ها نیز که در امتدادِ یکدیگرند بی هیچ وقفه‌ای حاصل می‌شوند و در امتدادِ چهره جا خوش می کنند. لب‌ها اما کمی بد قلق اند. نه نُت‌های پیانوی شوبرت را می‌شناسند، نه انگشتانِ دستِ مرا. دقایقی می‌گذرد و لب‌ها به هیچ توافقی با چهره نمی‌رسند. سایه زدن را از سر می‌گیرم تا شاید فرجی حاصل گردد. آه شوبرتِ عزیزم، چرا این لب‌ها به بار نمی‌نشینند؟می‌پرسم. او پاسخی نمی‌دهد و در پسِ موسیقیِ خروشانِ بی‌کلامش پنهان می‌شود. ناگزیر فکری به ذهنم می‌رسد. چهره ای بدونِ لب. مدادم را به قلمدان می‌رسانم و اینچنین سکوت پدیدار می شود. سبز باشیدارادتمندفاطمه حسین زاده (سایه)</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 11:28:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگاره‌ی هنر...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-cikyzoyyqyuo</link>
                <description>نقاشی اثر هنرمند فقید بهمن محصص می باشد.روزنامه را بر می‌دارم و پس از تورقی چند در صفحه ی هنر و هنرمند توقف می‌کنم. نگاهی حریصانه به نوشته ها می‌‌اندازم وُ بی درنگ با مطلبی ژرف رو به رو می‌شَوَم.  «باور کنیم یا نه، این جماعتِ همیشه معترض در پستو‌ها، چنین خرامان و خوش رقص در جهانِ آدم‌های روشنفکر و آرمان‌گرا پرسه می‌زنند که هیچ عالِمی را اینگونه روا نباشد. امحای احساس‌های خوشایند و ردِ صلاحیتِ وجودِ آگاهیِ اصیل و بی بدیل در میانِ اعضای مکتب و منصب، گاه آنها را آدم‌هایی شکوه‌مند و مسؤلیت‌پذیر جلوه می‌دهد که گویی از عوالمِ نامرئی خبر دارند وُ مبعوث شده‌اند که این اراجیف را به خوردمان بدهند. اما تا آنجا که تجربه‌های سمعی و بصریِ حاصل از حضورِ بی‌وقفه در چنین انجمن‌هایی به عنوانِ شاهد و ناظری ناچیز، یاری‌ام می‌کنند باید خدمتتان عارض شَوَم که این دانایانِ به ظاهر مطلق برای رفعِ گرفتگیِ مغز و رگ‌به‌رگ شدگیِ افکار، دست به کرنشِ اغواگرانه‌ی زبان می‌زنند و چنان پویا و پیگیر به نکوهشِ هر آنچه مذموم است می‌پردازند و هر گونه قصور را از جانبِ خویش رد می‌کنند که حد و مرز ندارد. یحتمل این عارضانِ پَست‌نگرِ بالا‌زی، همچون سرانِ گرانقدرِ فاشیستِ خود از این مصرعِ نابِ جنابِ نظامی که می‌فرماید «کم گوی و گزیده گوی چون دُر» هیچ اطلاعی نداشته و یا چنان غرق در بیاناتِ ملوکانه‌ی خویش‌اند که از هر گونه مطلبِ گزافی بی‌بهره اند!» روزنامه را می‌بندم. مستأصل می‌شَوَم و به فکر فرو می‌رَوَم. کلمات در جای جایِ ذهنم پرواز می‌کنند و هیچ نرمشی جلودارشان نیست. هیچ چیزی جز قلم. بی‌محابا بساطِ تحریر را فراهم می‌کنم، استیصال را همچون اُبژه‌ای ناکارآمد کنار می‌زنم و شروع به نوشتن می‌کنم و اینگونه به غَلَیانِ درونی‌ام پیوند می‌خورم.سبز باشید?ارادتمندفاطمه حسین زاده (سایه)@sayeh_qalam</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 17:39:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ انیمیشنِ پدر و دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-xlnrlifyxqwx</link>
                <description>داستانِ پدر و دخترداستان از جایی شروع می شود که در روزی آفتابی با آسمانی که میزبانِ پاره ای از ابرهاست، پدر عزمِ رفتن می‌کند.دخترکش را بر می‌دارد و می روند کنارِ ساحل.دوچرخه ها را کنارِ درختانِ همیشه سبزی که نمادِ استقامت اند می‌گذارند و بعد دخترک، پدر را با بوسه ای بدرقه می‌کند و او را به دریا می سپارد. دخترک سوار دوچرخه اش می شود و دوچرخه ی پدر را که بدونِ سرنشین است نظاره می‌کند. دور می‌زند و از راهی که آمده بود باز می‌گردد. مدت ها می‌گذرد و دخترک به امیدِ بازگشتِ پدر سوارِ دوچرخه اش می شود و مسیر را طی می‌کند تا به دریا برسد. به جایی که آخرین محلِ ملاقاتش با پدر بود. در راه زنی را می‌بیند سالمند که به سختی روی دوچرخه اش نشسته و رکاب می‌زند. دخترک اما پر انرژی و هدفمند به رکاب زدن ادامه می دهد. به مقصد می رسد. خبری از پدر نیست جز دوچرخه ای که کنار درخت مانده است. روزها می گذرد و دخترک بزرگ تر می شود. او حتی در روزهای طوفانی و بارانی نیز دست بردار نیست. به دریا می رود. در راه به زنی میانسال بر می‌خورد که سوارِ دوچرخه ی خویش است و به آرامی رکاب می‌زند. سال ها بعد که دختر به سن نوجوانی می رسد. روزی با دوستانش از کنار درختی که شاهدِ آخرین دیدارش با پدر بود می‌گذرد. می ایستد. نظاره می‌کند. رد می‌شود و به دوستانش می پیوندد. لیک آنکه رد شدنِ دخترکی با سن و سال خودش از کنار او سیرِ عجیبی دارد. روزها و سال ها بعد، دخترک به همراهِ همسرش به سراغِ دریا می‌رود تا نشانی از پدر به دست آورد اما گزیری نمیابد جز بازگشت. دخترکی نوجوانِ در حالِ عبور از کنارِ این زوج، نشانی از تضاد دارد. دخترک اکنون مادر است. او به همراه همسر و کودکانشان راهیِ آخرین محلِ دیدار می‌شود. پدر نیست. و دریا آرام است و بی صدا. دختر بچه ای می گذرد. سال ها بعد دخترک که زنی بالغ شده است، تنها و آرام و به دور از تمامِ هیجان هایی که روزی از آنها سرشار بود به دریا خیره می‌شود. دستِ خالی سوار دوچرخه اش می شود و از راهی که آمده بود باز می‌گردد. پیرزن آخرین بخش از وجودِ اوست که تناقضِ عمیقش در گذر از کنارِ دختر بچه ای چالاک مشهود است. به دریا می رسد. دوچرخه را بعد از بارها تلاش برای ثابت نگه داشتنش روی زمین رها می کند. به سراغِ دریایی می رود که امروز آبی ندارد. خشکِ خشک است. پر از علف های قد علم کرده. دل به دریا می‌زند و از میانِ صحرایی که روزی دریا بود رد می شود. در میانه ی راه به قایقِ پدر بر می‌خورد. نظاره اش می‌کند. گویی بخواهد انتظاری طولانی را پایان دهد. کنارِ دیواره ی قایق می نشیند و سرش را بر زمین می گذارد. پیرزن مرده است اما دخترکی که سال ها منتظرِ پدرش بود اکنون در آغوشِ اوست. سبز باشید ?ارادتمندفاطمه حسین زاده (سایه) ممنونم از توجهتون ??@sayeh_qalam </description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 00:38:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعِ جالب</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-laela3mqjnmm</link>
                <description>کاغذ و قلم را آماده می کنم تا تمرین قطعه نویسیِ کلاس نویسندگی خلاق را شروع کنم. لپ تاپ را روشن می کنم تا بتوانم متن را در صفحه ی بزرگ اش بهتر ببینم.  همزمان با نوشتنِ اولین کلمات، صدای مردی را می شنوم که بسیار سلیس و با صوت، قرآن را تلاوت می کند. مردی که نمی‌دانم کیست و از کجا آمده است.بی درنگ حواسم را می‌گذارم روی نوشتن و کمی می نویسم. دوباره صدای مرد را می شنوم که بلند تر می خوانَد. به یادِ راویِ داستانِ  « ویالوون کش توی کوچه» می افتم که چگونه پشت میزِ کارش نشسته بود و صدای موسیقی او را از جایش بلند کرده بود و رسانده بود به تراس.قلم را می‌گذارم روی میز و می رَوَم دنبالِ صدا. از پشتِ پنجره، مرد را با کلاه و لباسِ برق کاری در کوچه می بینم که هم قرآن تلاوت می کند و هم به خانه ها نگاهی می اندازد تا بفهمد کسی حواسِ شنوایی و بینایی اش را معطوفِ او کرده است یا نه!بعد از چند ثانیه صبر، مانندِ راویِ داستان پشتِ میزِ کارم بر می گردم و سعی می کنم با بلند بلند خواندنِ قطعه و نوشتن اش تمرکزِ از دست رفته ام را بر گردانم.چند دقیقه می گذرد و دیگر صدایی نمی شنوم. این بار نمیخواهم مثلِ راویِ داستانی که تمرینِ قطعه نویسی ام شده برگردم و دنبالِ مرد بگردم. پس می نشینم و کارِ قطعه نویسی را تمام می کنم وُ بعد، قلم را روی میز می‌گذارم و نفسِ راحتی می کشم و به شباهتِ اولین قطعه ی داستان نویسی با اتفاقِ امروزم می اندیشم.سبز باشید ?ارادتمندفاطمه حسین زاده (سایه) </description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 22:07:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب، هدف، گفتگو</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%AF%D9%81-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-efo96kt5d4x6</link>
                <description>حرف بزن...سال هاست فکر میکنم که اگر در مسیر دیگری قدم می‌گذاشتم، شاید موفق تر می شدم. و یا اگر استعداد هایم را زودتر از این می شناختم راهم را آن گونه که باید انتخاب می کردم. سرِ کلاسِ روزهای دوشنبه ام همیشه اتفاقاتی می افتد که دوست دارمشان و برایم خوشایند اند. یک کلاس پر از دخترانی باهوش و کوشا و البته با سوال های فراوانی در ذهن! که همیشه من را به تفکر در زمینه هایی وا می‌دارند که بسیار دوست دارم. با آنکه برای روزم طرح درس داشتم و میخواستم اولین جلسه ی بعد از عید را با مبحثی شروع کنم که شاید برایشان مفید باشد، با سوالاتی از جانب شان مواجه شدم که در آن حسِ بلاتکلیفی موج می زد. دخترانی که نمی‌دانستند برای چه درس می‌خوانند و اصلا برای چه باید رقابت کنند و قرار است با این روندِ ماشین وار به کجا برسند. تصمیمم را تغییر دادم و از خیرِ تدریس گذشتم و ازشان خواستم تا رودربایستی را کنار بگذارند و بیایند و به زبان مادری بگویند که دغدغه هایشان چیست و برنامه و هدف هایشان را برایم تعریف کنند. منتظر ماندم اما متاسفانه در بین 20 و اندی دانش آموز فقط دو یا سه نفر بودند که قدرتِ گفتگو داشتند و حرف زدند و این مرا نگران می کرد. نگران از اینکه به قولِ استادِ هنرم چرا ما آدم ها قدرتِ گفتگو را دست کم میگیریم؟!...لیک شروع کردم از تجربیاتم گفتن و هر آنچه در مسیرِ زندگی خوشایندم بود و دور بودم از آن و هر آنچه را کورکورانه انجامش می دادم برایشان بازگو کردم. اینکه زبان خواندن، هنر، نوشتن و ورزش را بیشتر از همه چیز دوست داشتم و به جایش در رشته ای درس می‌خواندم که بعد ها برایم هیچ سودی نداشت. اینکه همه ی علایقم را کنار گذاشتم و بعد تر ها پشیمان از این اتفاق به دنبالِ جبرانشان رفتم و گاه تأثیری داشت و گاه نداشت. ساکت بودند و گوش می‌کردند و من خوشحال از اینکه حرفهای دلم را برایشان می گفتم تا آنها تجربیاتِ مرا  تکرار نکنند و ناراحت از اینکه چرا راهی را انتخاب و طی نمودم که شاید مسیرِ من نبود. حرف هایم تمام شدند و سکوت شان شکسته شد. در میانِ این همهمه چیزی جز قدردانی نبود. سپاس که حرف دلمان را زدید و چه خوب شد که گفتید و شنیدیم. حالم خوب شد از گفتن و حالشان خوب شد از شنیدن و این گفتگو راهش را برای هدفهایی بهتر و مهم تر پیدا کرد. #قدرتِ_گفتگو_را_دستِ_کم_نگیریمسبز باشید?ارادتمند فاطمه حسین زاده (سایه)  </description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 22:06:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست ها، تبلورِ زیستن...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-zsgkavyisnio</link>
                <description>دست ها تبلورِ زیستندست ها،راویانِ بی زبانِ سختکوش. حاملانِ بی جیره ی زندگانی، همان ها که گاهی عشق می‌ورزند وگاهی نفرت می‌دهند. گاهی حامی می‌شوند و گاهی منع می کنند . گاهی درد می‌ شوند و گاهی درمان می کنند.گاهی در کنارِ عقل می نشینند و گاهی هم آغوشِ قلب می شوند. همان خوانندگانِ نویسنده و نویسندگانِ خواننده. دست هاآینه ی شگفتی ها،انعکاسِ تمامِ آنچه که در ابعادِ پُر و خالیِ روح احساس می شود، دست ها؛ شور و آرامش. جریان و سکون . رقصِ کائنات، روی زمین. دست ها؛ همان لمسِ ناملموسِ زیستن. داستانِ ناگفته ی من از راویانِ خاموشِ همیشه در صحنه. سبز باشید?ارادتمندفاطمه حسین زاده (سایه)طراحی از خودم... </description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 18:47:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوقِ آموختن?</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%90-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-z56tgkgl9s00</link>
                <description>دیشب برای نخستین بار در زندگی ام به سراغِ سازی رفتم که بسیار دوستش دارم. انگشتانم را روی آن گذاشتم و شروع کردم به فشردنِ بی هدفِ کلید ها. ذهنم آنی شروع به خالی شدن از افکارِ بیهوده کرد و هیچ حسی به جز شوقِ یادگیریِ نوت های پیانو در وجودم نبود. بی هدف کلید ها را می فشردم و با هر صدای کوتاه اما محبوب به دنیایی دیگر می رفتم. دنیایی که شاید بهتر بود زودتر ها پیدایش می کردم. از عزیزی که پیانو متعلق به او بود خواستم تا نوت کوتاهی را به من بیاموزد. او بدونِ معطلی شروع کرد به آموختن به من. دستش را روی صفحه کلید گذاشت. نوتِ ساده و کوتاهی از ملودیِ فیلمِ معروفِ «گاد فادر» یا همان «پدر خوانده» بود. چند بار برایم نواخت و توضیحاتی داد. در پوستِ خودم نمی گنجیدم. نوبت من شد. دستم را گذاشتم روی کلید ها و با حوصله هر چیزی که به من آموخت را تکرار کردم. بارها و بارها اشتباه کردم و دوباره یادم داد که چه کنم. با چند بار تمرین یاد گرفتم که چگونه آن را بنوازم. از درون کمی گرمم شده بود و انگار گرمایی که در وجودم بود باعث می‌شد تا شوقم برای یادگیری بیشتر شود. چشمِ همه ی کسانی که در اتاق بودند به دستانِ من بود و من خالی از افکار، در دنیای خودم می نواختم. شوقِ آموختن، شوقِ یادگیری و پرواز کردن در دنیای ناشناخته های زندگی ام همیشه برایم امید می آوَرَد. باشد که هر آموختنی برایم دریچه ای باشد به سوی بهتر زیستن. سبز باشید.?ارادتمند فاطمه حسین زاده (سایه) </description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 15:53:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پرتوِ خاطرات...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-y1oyk8cnhymb</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنیم که لازم نیست بعضی چیزها را نگاه داریم یا بعضی لحظات را ثبت کنیم. اما هر چه که جلو تر می رویم و شتابان به سمت آینده قدم بر می داریم به این درک می رسیم که چقدر گذشته‌ها برایمان مهم اند و چه لحظه هایی که باید ثبت می کردیم و اکنون دیگر در یاد نداریم شان.این روز ها کتاب های زیادی در باب هنر و ثبت احساسات و عواطف می خوانم. کتاب هایی از قبیل درباره ی نگریستن از جان برجر، هنر همچون درمان از آلن دو باتن، پیاده روی و سکوت نوشته ی ارلینگ کاگه و نمایشنامه هایی که ذهنم را مدام درگیرِ روابطِ انسانی می کنند و هنر را با آدمی و آدمی را با احساسات و عواطفش می آمیزند. و یاد می گیرم که هر یک از این لحظاتِ پر از احساس، خواه ترس و نفرت باشند و خواه شجاعت و عشق، در حال گذرند و باید در ذهنمان به پله هایی بدل شوند که هر روز ما را به رشد و توسعه ی فردی مان نزدیک تر کنند.پس باید بدانیم که چگونه نگاه کنیم و چگونه هر لحظه اش را ثبت کنیم و چطور نگهداری شان کنیم برای زمان هایی که دلمان تنگ می شود و بعد رجوع کنیم به تک تکِ شان و مرور کنیم هر آنچه در کنجی از ذهنمان مانده و خاک می خورد.سبز باشید ?ارادتمندفاطمه حسین زاده (سایه) </description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 14:30:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانِ پیرامونم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-quyqgflh8wg5</link>
                <description>این روزها با دقت بیشتری به اطرافم نگاه می کنم.به اطرافیانم، به رهگذران، به آب و به آفتاب، به درخت و به طبیعت. به تمامشان.درختانِ خشکیده و نیمه جان در حالِ جوانه زدن و سبز شدن اند. هوا گاه سرد می شود و گاه بوی بهار در حیاطِ خانه مان می پیچد و دلم را می لرزاند.همه چیز در حالِ نو شدن است و تغییر در راه رخ دادن...در این بین اما چیزی مرا می آزارد. چیزی که نو نمی‌شود و از روزهای بودنش کم می‌شود.مادر بزرگم را می گویم. که چگونه روزگار سپری شده را به یاد نمی آورد. و مدام در حالّ تکرارِ کارهایی است که یک عمر در پی شان بوده است. کاری اما از دست من ساخته نیست. او حتی گاهی مرا هم به یاد نمی آورد. او گاهی هیچ کسی را به یاد نمی آورد به جز پدربزرگ. عشقی که تمامِ جوانی اش را با او گذرانده بود. این عشق را به یاد می آورم و فکر می‌کنم به پدربزرگ که مثل پروانه به دور مادربزرگ می چرخد. حالم خوب می شود. و دوباره به نو شدن می اندیشم.سبز باشید?عید مبارک ?ارادتمندفاطمه حسین زاده (سایه)</description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 19:37:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ ها جادویی دیگرند...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sayeh_qalam/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%86%D8%AF-tq8p0gbvmhtx</link>
                <description>شروع می کنم به نوشتن با رنگ ها. رنگ هایی که می توانند بیانگرِ هر چیزی باشند. گاهی شادی، گاهی غم، گاهی خشم، گاهی آرامش و بسیاری گاهی های دیگر! چیزی که مهم است اما ورای این هاست. ورای هر چیزی که بشود احساساتش نامید. رنگ ها خالقِ زندگانی هستند. آینه ای از وجودِ آدمی. زمانی که کار و طراحی میکنم، سعی بر آن دارم که رنگ ها را در نظر بگیرم و مقصودم را از طرحی که می زنم طوری بیان کنم که رنگ ها، نماد و نشانگرِ درونی باشند که در خود می پرورم. گاهی سبز را در تقابلِ خشم و خون می گذارم تا نشان دهم که صلح می تواند در هر شرایطی بر خشونت و نابودگری مسلط شود. همچون آبی که بر آتش ریخته می شود. گاهی زرد را نمادِ زیبایی و شادابی و گاه نمادِ بیماری و احوالی نا خوش در نظر می گیرم. و بسیاری رنگ های دیگر که هر کدام برایم حکمِ کلیدی را دارند که در های بیشتری از زندگانی و زیستن را به رویم می گشایند. این به من می آموزد که برای به ثمر رسیدنِ افکار و دورنیاتِ یک انسان، هیچ مانعی وجود ندارد. و همانجاست که می گویم رنگ ها جادویی دیگرند. جادویی که می تواند همه چیز را در چشم بر هم زدنی احیا کند و یا بمیراند! </description>
                <category>فاطمه حسین زاده (سایه)</category>
                <author>فاطمه حسین زاده (سایه)</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 19:02:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>