<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sedi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sedigheh</link>
        <description>در جستجو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/526071/avatar/nriu3G.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sedi</title>
            <link>https://virgool.io/@Sedigheh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاییز؛ تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-jydayxrzsr2p</link>
                <description>صبح را با پادکست پاییز منصور ضابطیان شروع کردم. روزهای آغازین مهر منتشر شده بود و من حالا در نزدیکی نیمه آذر گوش میدادمش... از ریشه واژه پاییز گفته بود و تکرارش در شعر و ادبیات فارسی؛ پر بود از ترانه‌های پاییزی به همراه چند متن درباره پاییز از چند نویسنده ایرانی که با صدای خودشان پخش می‌شد. نویسنده‌هایی که حالا هرکدام یک گوشه‌ی دنیا بودند: تهران، گرگان، میلان ایتالیا، جنوب اسپانیا، آلمان، کانادا و...پاییز برای من جایی میانه‌های شهریور شروع میشود، وقتی اول صبح‌ها دیگر هرم گرما توی صورت آدم نمی‌زند. همان روزها که کم کم برگ درختان شروع می‌کند زرد و خشک شدن و صدای خش خش برگ زیر پاها موقع پیاده‌روی گوش را نوازش می‌دهد.پاییز منصور ضابطیان شبیه همان پاییزهایی بود که در ذهن داریم. نسیم خنک اول صبح، خش خش برگ‌ها، آسمان ابری و باران‌های پیاپی چند روز و شب، مثل آن وقت‌ها که در مدرسه بهمان اجازه می‌دادند زنگ تفریح در کلاس بمانیم و پشت میز و نیمکت‌ها خوراکی بخوریم یا زنگ ورزش مجبور می‌شدیم برویم نمازخانه...پاییز ضابطیان رنگ داشت، کمی خنک بود و دلگرم کننده. مثل عصرهای دوران دانشجویی که بعد کلاس‌ها روانه‌ی خیابان انقلاب و کتابفروشی‌ها و کافه‌ها می‌شدیم. ابر بود، باران بود، صدای پرنده‌ها در میان همهمه‌ی ماشین‌ها بود و ما بودیم که جهان را در دستان بیست و چند ساله‌ی خود داشتیم.مه و غبار آسمان تهران در این روزها حتی شبیه روزهای آلوده‌ی آن پاییزها هم نیست...آبی آسمان چند روز است که در تهران پیدا نیست؟ کوه‌های شمال شهر و سپیدی برف قله‌ها کجاست؟ همین برج میلاد که سال‌هاست نماد تشخیص تمیزی و آلودگی هوا شده چند روز است که از راه‌های نزدیک هم پشت غبار پنهان شده؟بدی ماجرا اما این همه سیاهی نیست، بدی اینجاست که نه پایانی برای این سیاهی در دیدرس هست و نه فکر و برنامه‌ای. نشسته‌ایم به انتظار تا کی بادی بوزد یا ابری ببارد یا هرکس که میتواند جان خودش و عزیزانش را بردارد از شهر فرار کند و هرکس نمیتواند بماند...گویی پاییز تهران دیگر نمی‌خواهد با صبح‌های خنک‌تر و انتظار باران شروع شود. با صدای خنده و بازی بچه مدرسه‌ای‌ها در خیابان پیش برود و با برف روی کوه‌ها و سرمای استخوان سوز اول صبح آخرای اذر تمام شود... حالا پاییز با ماندگاری آلودگی بیشتر شروع میشود، با تعطیلی و روزها خانه نشینی و کلاس آنلاین ادامه‌ یابد و آخرش هم نمی‌دانیم بارانی می‌بارد و میرود یا قرار است در مه آلودگی به زمستان سلام کنیم.هرچه هست، پاییز این یکی دو ساله هیچ شبیه قبلش نیست. شبیه زیباترین روزهای سال که باران می‌آمد، هوا خنک بود، باران و حتی برف می‌آمد، آسمان آبی بود و پرنده‌ها آواز می‌خواندند.</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 18:21:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-fdlj5gr7veej</link>
                <description>صبح با الف آمدم محل کارش در دماوند. دیروز عصر برگشتیم تهران. هرچه نزدیکتر شدیم دلگیری و استرسم بیشتر شد. ورودی تهران دود غلیظی بود از سمت جنوب؛ جمعه عصر اتوبان امام علی پرنده پر نمی‌زد. شب ساکت و آروم بود. به الف گفتم بیشتر از همه این سکوت وحشتناک آدم را می‌ترساند؛ تهران حتی در روزهای عید هم اینطور ساکت نیست... نه صدای پرنده‌ای، نه وانت باری، نه همسایه‌ها که در کوچه زیر پنجره‌ی ما پچ پچ کنند و نه حتی کلاغ‌هایی که روی درخت جلو خانه لانه داشتند... ساختمان اما مثل همیشه آرام است. بعضی همسایه‌ها هستند‌ و برخی نه.‌نیمه شبی که گذشت با صدای پدافند که دور هم نبود بیدار شدم. دیروزش یکی که این هفته تهران مانده بود گفت سر و صدا هنوز هست ولی عادت کردیم. مردم ذره ذره دارند برمیگردند تهران. زندگی همینه و باید ساخت. با چی باید بسازیم؟ نمیدانم ولی باید بسازیم. نمی‌دونم تا کی قراره ادامه پیدا کنه. میمونیم و عادت می‌کنیم یا تموم میشه و زندگی رو از نو میسازیم؟</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 12:34:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه باریک آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ryk5ua2q1xon</link>
                <description>«راه باریک آزادی» نوشته دارون عجم اوغلو و جیمز رابینسون نویسندگان کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند»، با بررسی جوامع و ملت‌های مختلف در طول تاریخ و در سرزمین‌های متفاوت به این می‌پردازد که چطور برخی جوامع در مسیر رشد و آزادی حرکت کردند و برخی دیگر به سمت استبداد پیش رفته‌اند.نویسندگان نموداری را ترسیم می‌کنند که رابطه و توازن دو متغیر قدرت حکومت و قدرت جامعه در آن جایگاه جایگاه جوامع مختلف را در مسیر آزادی و درون دالانی که توضیح می‌دهند مشخص می‌کند.نمودار راه باریک آزادیهمانطور که در تصویر فوق می‌بینید از دیدگاه نویسندگان بالانس بین قدرت حکومت و قدرت جامعه باید به نحوی باشد که جایگاه آن کشور داخل دالان باریک میانی قرار بگیرد.نویسندگان با بهره گرفتن از مفهوم لویاتان هابز چهار نوع لویاتان را در این کتاب معرفی می‌کنند، اول لویاتان مقید که در کشورهایی که در مسیر آزادی هستند وجود و قدرت دارد. دوم لویاتان مستبد که آن را در کشورها و جوامعی با قدرت استبدادی و دیکتاتوری حاکم مشاهده می‌کنیم. سوم لویاتان غایب که اکثراً در جوامع ابتدایی و جوامعی دیده می‌شود که قدرت حاکمی وجود ندارد. و در انتها از لویاتان کاغذی نام می‌برند که به ظاهر لویاتانی بزرگ و فعال است اما در عمل نمی‌تواند نقشی موثر ایفا کند.در فصول مختلف این کتاب نویسندگان با مثال زدن از جوامع مختلف و مسیر رشد و تغییر آنها یا عملکرد سوء جامعه و حکومت‌هایشان به ما نشان می‌دهند که آزادی مطلقاً مفهوم و امکانی ساده نیست و نیاز به تمرینی هر روزه دارد... آنها همچنین جوامعی را مثال می‌زنند که در دوره‌ای در محدوده دالان باریک آزادی بوده و بعد به دلایل مختلف از آن به سمت لویاتان مستبد خارج شده‌اند. همچنین جوامعی را مثال زدند که در نزدیکی ورود به دالان بوده اما نتوانستند در مسیر آزادی قرار بگیرند.مثال‌ها از جوامع و قبایل با زندگی ابتدایی در برخی بخش‌های قاره آفریقا یا آمریکا تا زندگی امروزه در آمریکا چین و برخی دیگر کشورها در قاره اروپا را شامل می‌شود. در نسخه فارسی این کتاب درباره ایران صحبت نمی‌شود. و این سوال برای من باقی ماند که آیا این بخش سانسور شده یا اگر نه چرا نویسندگان ایران را مورد بررسی قرار ندادند...چند بخش از کتاب که در نگاه من مهم و تاثیرگذارتر بود: یک. در فصلی از کتاب نویسندگان به این اشاره می‌کنند که آنچه امروزه در برخی کشورهای اروپایی که درون دالان قرار دارند مشاهده می‌کنیم، حاصل ترکیب دو سنت است. یکی دیوان سالاری و چهارچوب قدرت کلیسا و دیگری سنت‌های تقسیم قدرت و تصمیم گیری ژرمن‌ها در دوره پیش از مسیحیت.دو. ترکیه کشوری در همسایگی ایران که برای بسیاری از مردم ما معیار آزادی در زندگی است. نویسندگان کتاب راه باریک آزادی به دقت و با موشکافی بیان می‌کنند که چطور ترکیه امروزی پس از دوران عثمانی شکل گرفت به سمت دالان حرکت کرد اما در بزنگاهی تاریخی نتوانست وارد دالان شود. ترکیه امروزه یکی از بالاترین آمارهای زندانی سیاسی از جمله روزنامه نگاران را دارد. سه. در فصل که درباره کشور ژاپن صحبت می‌شد این نکته بسیار قابل توجه بود که حضور ژاپن در دالان آزادی جز به مدد شکست آنها در جنگ دوم جهانی و حضور آمریکا در تقسیم قدرت و قانونگذاری کشور بعد از جنگ امکان‌پذیر نبود. چهار. چین همواره می‌تواند یکی از عجایب جهان باشد. بررسی تاریخ چین و نقش حکومت‌ها در آن به ما نشان می‌دهد که جایگاه امروزه کشور چین در دنیا چگونه به وجود آمده است و در چه مسیری حرکت می‌کند. پنج. همچنین در فصل پایانی کتاب نویسندگان از تجربه موفق سوئد و برخی دیگر از کشورهای حوزه اسکاندیناوی صحبت می‌کنند و با پل زدن به آنچه از ابتدای کتاب تا انتها درباره آمریکا و فراز و فرودهای آن گفته بودند کتاب را به پایان می‌رسانند.مهمترین نکته در مطالعه این کتاب که نویسندگان هم بارها به آن اشاره می‌کنند این است که هیچ مسیر یگانه و یکسانی برای همه جوامع وجود ندارد. هر هر جامعه و ملتی باید مسیر خودش را برود و در پهنه سرزمینی و با پشتوانه تاریخی خود در جهت ورود به مسیر باریک آزادی و ماندن در آن باشد.این کتاب با چند ترجمه مختلف به فارسی در ایران چاپ شده است. من ترجمه‌ای که انتشارات روزنه چاپ کرده است را خواندم.</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 16:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب: نیلوفر و مرداب</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-u9vemo4senpw</link>
                <description>این متن، یادداشت من درباره کتاب نیلوفر و مرداب هست که برای چالش خرداد ماه طاقچه در این اپلیکیشین نوشتم.نیلوفر و مرداب کتابیست درباره دو عضو جدایی ناپذیر زندگیمان: رنج و شادی؛ و تأثیر ذهن‌آگاهی بر آن. نویسنده که راهبی بودایی است، ارتباط رنج و شادی را چنین توصیف می‌کند: «ما در هر یک از مراکز آموزشی پلام ویلیجمان در سرتاسر جهان، یک آبگیر نیلوفر آبی داریم. همه ‌می‌دانند که برای روییدن نیلوفر به گِل و لای نیاز است. اگرچه آن گِل و لای بدبوست اما رایحه نیلوفر بسیار دلنشین است. اگر آن گِل و لای نباشد، نیلوفر شکوفا نمی‌شود. شما نمی‌توانید بر روی سنگ مرمر نیلوفر برویانید. این گُل بدون گِل و لای نمی‌تواند شکوفا شود.» تیچ نات هان راهب ویتنامی در این کتاب کوتاه و گزیده بعد از بیان گریزناپذیری همراهی رنج و شادی در زندگی انسانی، ذهن‌آگاهی را معرفی می‌کند و نقش و اهمیت آن در پذیرش رنج و شناخت شادی را نشان می‌دهد و در پایان کتاب تمرین‌هایی عملی را برای ذهن‌آگاهی و دستیابی به شادی حقیقی آموزش داده‌است. مطالعه این کتاب برای علاقه‌مندان به اندیشه‌های شرقی - خاصه بودا - یا آشنایی ابتدایی با این اندیشه بسیار مفید خواهد بود چرا که اولا نویسنده یک راهب بودایی هست و متن دست اول و معتبری رو خواهید خواند و دوم اینکه کوتاهه و خواننده رو خسته نمی‌کنه و سوم اینکه انجام تمرینات پایانی کتاب بهتون کمک می‌کنه تأثیر عملی این فعالیت‌ها رو در خودتون مشاهده کنید که آیا برای شما مفید هستند یا خیر و چهارم اینکه ترجمه خوبی داره. در مقابل برای افرادی که آشنایی زیادی با اندیشه بودایی دارن شاید این کتاب حرف خاص و جدیدی نداشته باشه و همچنین برای افرادی مثل من که باورهای شرقی و جهان‌بینی‌شون رو واقع‌گرایانه و راهبر به سوی آزادی واقعی نمی‌دونن شاید چندان خواندنی نباشه، هرچند آشنایی با این باورها حتما لازمه. البته که شادی و رنج هم‌چنان که نویسنده میگه مثل شب و روز یا کوتاه و بلند، بدون هم معنا ندارن و نمی‌تونیم یکی رو از زندگی حذف کنیم و دیگری رو حفظ کنیم و پذیرش رنج که در این کتاب بهش تأکید می‌کنه بنظرم بسیار مهمه اما تمرین‌های ذهن‌آگاهی، شفقت‌ورزی و آموزه‌ی در لحظه زندگی کن آن‌طور که در این کتاب و تا جایی که من دیدم در باورهای این‌چنینی توصیه میشه به‌نظرم تلاش دائمی برای تسلط تمام بر زندگی خویشه و در نهایت نگرانی‌ها و استرس ما رو نسبت به زندگی بیشتر می‌کنه. ما باید بپذیریم که بخش‌هایی در زندگی هست که در مدیریت و کنترل ما نیست و ممکنه نسبت به اون خشم یا ناراحتی داشته باشیم. پذیرش رنج با حذف و انکار خشم و دیگری امکان‌پذیر نیست.</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 12:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب: فرانکشتاین در بغداد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-yzq58gsl8yoj</link>
                <description>متن زیر یادداشت من برای چالش اردیبهشت ماه طاقچه است که در اپلیکیشن طاقچه نوشتم.احمد سعداوی نویسنده عرب عراقی با الهام از رمان فرانکشتاین نوشته‌ی مری شلی، داستان خودش رو در بغداد پایتخت عراق روایت میکنه. داستان‌های اقتباسی روی لبه‌ی تیزی حرکت می‌کنند، از طرفی همواره ممکنه با متن اصلی مقایسه بشن و از طرف دیگه باید به خوبی با فضای جدید داستان همخوان و یکی بشن. بنظرم فرانکشتاین در بغداد به خوبی تونسته در این مسیر و لبه‌ی تیز حرکت کنه. داستان در بغداد روایت میشه، شهری که سال‌ها درگیر جنگ و خونریزی بوده و این همه جنایت و نابودی عموم مردم شهر رو با هم غریبه کرده و تحمل رنج را برایشان عادی و بی‌معنی ساخته. در این داستان، مرد زباله‌گردی در بغداد همزمان با جمع‌آوری زباله‌ها تکه‌های بدن افراد کشته‌شده در انفجارها و درگیری‌ها را جمع می‌کند تا با سر هم کردنشان یک موجود جدید بسازد؛ موجودی که همان فرانکشتاین است و در پی انتقام‌گیری از قاتلان هر تکه‌ی بدنش برمی‌آید. در واقع این داستان، روایتی است از نابودیی که جنگ برای ما به ارمغان آورده یا خواهد آورد. سعداوی به دقت و ظرافت جامعه‌ی جنگ‌زده اطرافش را در یک داستان تخیلی توصیف می‌کند. مطالعه‌ی فرانکشتاین در بغداد برای افرادی که به داستان‌های ترسناک علاقه دارند، نویسنده‌های عرب رو دنبال می‌کنند، داستان‌های متاثر از ادبیات جنگی رو دوست دارند یا مثل من علاقه‌مند هستند داستان‌هایی از شهرهایی که دیدن بخونن، حتما جذاب خواهد بود ولی اگر ممکنه بترسید یا داستان‌های پر از غم و رنج دوست ندارید اصلا این رمان رو نخونید. احمد سعداوی نویسنده‌ی توانمندیه و این کتابش تونسته جایزه بوکر عربی رو ببره که نشان‌دهنده‌ی موفقیت کتاب در فضای ادبیات معاصر عرب هم هست. ترجمه‌ی کتاب هم مقبول بود ولی بعضی جاها داستان پرش داشت که نمیدونم سبک نویسنده بوده یا نتیجه‌ی سانسور. در نهایت با وجود اینکه فرانکشتاین در بغداد یک داستان تخیلی و اقتباسی هست، فکر می‌کنم به خوبی تونسته بود رنج و سختی زندگی مردم فقیر بغداد در دوره روایت داستان رو نشون بده و عواقب نادرستی غرق شدن در دنیایی که فقط به فکر انتقام هستیم رو به تصویر بکشد.</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 12:46:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره‌ی بی‌انتها: قشم</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B4%D9%85-lipikxaplhks</link>
                <description>ما با خودمان فکر کرده‌بودیم حالا که در زمستان نرفتیم قشم، دو روز و نصفی تعطیلات عید فطر را که اواخر فروردین است و خلوتتر است میرویم قشم و استراحت میکنیم و یک سفر کوتاه و ارزان خواهیم داشت ولی زهی خیال خوش‌ :) سفری کوتاه و خوش ولی گران در انتظارمان بود.روستای گامبرونزیبایی قشم این بود که هم طبیعت کم‌نظیری داشت: جنگل دریایی و دریا و دلفین و جاده ساحلی و دره‌های طبیعی مثل چاهکو و ستارگان، هم غذای دریایی فوق‌العاده، هم شهر و بازار و مرکز خرید و هم مکان‌های تاریخی مثل قلعه پرتغالی‌ها.جنگل‌های حرا و قایق سواری وسط جنگل و تازه دیدن دلفین‌های کوچک چنان هیجان‌انگیز بود که هنوز هم فکر میکنم خواب بود. بله ما برای دیدن دلفین به جزیره هنگام نرفتیم بلکه جای نیم ساعت گردش در جنگل حرا با پرداخت هزینه‌ای بیشتر، حدود یک ساعت آن‌جا چرخیدیم و راهنما ما را برد در منطقه‌ای از حرا که دلفین هم دارد و چندین دلفین کوچک و زیبا دیدیم. همراهان ما در قایق یک زوج جوان دیگر بودند که صبح رفته‌بودند هنگام و آن‌جا نتوانسته بودند دلفین بودند و نگران بودند در حرا هم دلفین نبینند که خوشبختانه دلفین‌ها را دیدیم. با این حال فکر میکنم یک ساعت قایق سواری ارزش این را داشت که حتی دلفین هم نبینیم :)ساعتی که ما به جنگل حرای سهیلی رفتیم در زمانی بود که آب داشت بالا می‌آمد و توانستیم با قایق در مسیر زیبایی بگردیم که دو طرف مسیر جنگلی است و در زمان پایین آمدن آب تبدیل به باتلاق میشود. ما شانسی آن زمان آن جا بودیم ولی اگر میخواهید به حرا بروید حتما از محلی‌ها پرس و جو کنید و زمان بالا آمدن آب به آن‌جا بروید. جنگل حرای سهیلیچند فروشگاه در کنار مجموعه جنگل‌ حرای سهیلی هست که عطر و لوازم آرایش خارجی دارند و میتونید با قیمت خیلی مناسب ازشون خرید کنید. ما عطری رو که قیمتش حدود ۱۰ میلیون هست فقط ۹۵۰ هزار تومان خریدیم فقط چون سری عطر خراب شده بود و در فروشگاه‌های معتبر قابل فروش نبود و فروشنده تونسته بود با قیمت خیلی پایین از امارات بیاره. الان هم بعد دو هفته مصرف میتونم بگم واقعا اصله و بوی واقعی و ماندگاری داره.دومین زیبایی طبیعی جزیره قشم، دره‌هایی است که بر اثر فرسایش سنگ‌های رسوبی در مناطق مختلفی از قشم شکل‌گرفته‌اند و امروزه جزء ژئوپارک قشم محسوب میشوند. دره چاهکو، دره ستارگان و دره تندیس ازین مجموعه هستند. ما فقط چاهکو رو دیدیم چون از نظر ویژگی طبیعی هر سه منطقه یکسان هستند و با پرسش از مردم محلی و مطالعه‌ی نظرات در گوگل مپ به این نتیجه رسیدیم که چاهکو از همه زیباتره. و واقعا هم زیبا و فوق‌العاده بود. اگر به دیدن مناظر طبیعی علاقه دارید و امکان حدود نیم ساعت پیاده‌روی ( یک ربع رفت و یک ربع برگشت) رو دارید حتما چاهکو رو ببینید.دره چاهکواگر اهل آواز خوندن هستید حتما به چاهکو سر بزنید. هم صدا خیلی خوب میپیچه و هم آدما استقبال میکنن و ممکنه باهاتون همراهی هم بکنند و همخوانی کنید.محل اقامت ما روستای گامبرون بود و از محل سکونت ما سه دقیقه پیاده تا ساحل راه بود. ساحل روستای گامبرون هم ساحل بسیار تمیز و زیبایی هست چون اون منطقه به نسبت بقیه‌ی قشم هنوز زیاد شناخته شده و توریستی نیست. ساحل پر از صدف‌های زیبا هم هست که میتونید جمع کنید.غروب در ساحل گامبرون به زیبایی ساحل لافت نیست ولی باز هم کمی نور خورشید موقع غروب روی ساحل میفته و صحنه‌ی زیبایی رو میسازه.غروب در ساحل گامبرونتوی محوطه‌ی روستای گامبرون و در نزدیکی ساحل سگ ولگرد زیاد هست و در مواجهه با سگ‌ها دو تا اتفاق جالب برای ما رخ داد. اول اینکه دو تا از این سگ‌های ولگرد، در عصر روز اول ما رو در کافه‌ای دم ساحل دیدند که با صاحبان اون کافه دوست بودند، ساعتی بعد وقتی ما میخواستیم از ساحل بریم به محل اقامتمون، چنتا سگ ولگرد دیگه بخاطر اینکه غریبه بودیم و وارد محوطه اونا شده بودیم میخواستند بهمون حمله کنند که یکی از اون سگ‌های دم کافه ما رو دید و جلوی بقیه سگ‌ها ایستاد و پارس کرد و ما رو تا دم خونه همراهی کرد تا هیچ سگی اذیتمون نکنه. روز بعدش هم وقتی رفتیم ساحل و دو ساعتی اونجا بودیم دور و برمون میچرخید و اگر حتی آدم غریبه میومد براش پارس میکرد که نزدیک ما نشه. سگ‌های دیگه هم دیگه کاری با ما نداشتند چون فهمیده بودند در پناه اون دو تا سگ هستیم. دومین اتفاق این بود که شب دوم وقتی از ساحل برمیگشتیم محل اقامتمون، یک بچه سگ اومد سمتمون و خب چون بچه بود نترسیدیم و فکر کردیم اومده بازی کنه ولی هی دنبالمون اومد و اول شال من رو به دندون گرفت و بعد پیراهنم رو و بعد من برای اینکه ولم کنه زیراندازمون رو دادم بهش و به دندون گرفت و بعد چند ثانیه برگشت. ما واقعا ترسیده بودیم چون بچه بود و حتی دندونش نمیتونست من رو گاز بگیره ولی ولمون هم نمیکرد و نمیدونستیم چه کنیم! یک خانوم از اهالی روستا که اتفاقی اومده بود بیرون ما رو دید و گفت گشنه است و خواست یه سنگی پرت کنه که توله سگ به هوای اون از ما دور بشه ولی من ترسیدم بفهمه غذا نیست و بدتر بشه و گفتم بذار بیسکوییت بهش بدیم. چنتا بیسکوییت های‌بای داشتیم براش انداختیم و توله‌ی بیچاره انقدر گشنه بود که وایساد بیسکوییت خورد و ما هم از خانومه تشکر کردیم و با بیشترین سرعت ممکن فرار کردیم و خب زیراندازمون رو هم از دست دادیم... ولی سگ بیچاره خیلی گرسنه بود و خیلی دلم براش سوخت. اونجا پر از سگ‌های بزرگی بود که هیچ کدوم لاغر و گرسنه نبودند و نمیدونم چرا اصلا این بچه با وجود اینقدر کوچکی هنوز پیش مادرش نبود.خرابه‌ای که از قلعه‌ی پرتغالی‌ها در خود شهر قشم باقی مانده هم برای علاقه‌مندان تاریخ و مکان‌های تاریخی ارزش دیدن داره. خرابه‌ی دیگری هم از قلعه در جزیره‌ی هرمز هست که ما چون هرمز نرفتیم اونو ندیدیم.قلعه پرتغالی‌ها در شهر قشماز نظر غذایی میتونین خوشمزه‌ترین غذاهای دریایی رو در قشم بخورید اما خب قیمت‌ها اصلا ارزون نیست و تفاوتی با شهر تهران نداره. اگر بخواهید ارزون‌تر غذا بخورید باید خودتون غذا درست کنید که باز هم با توجه به دسترسی به میگو و ماهی‌های متنوع تازه بسیار خوشمزه خواهد بود.ما در محل اقامتمون امکان آشپزی نداشتیم و خب رفته بودیم که استراحت کنیم، پس بخش مهمی از هزینه‌ی سفرمون بابت غذاهایی بود که خوردیم و خب من شخصا از این خرج اصلا ناراحت نیستم چون در هر وعده غذایی خوشمزه‌تر از وعده‌ی قبل خوردم و خوشمزه‌ترین میگوی عمرم رو هم در شهر طبل و در یک بومگردی خانوداگی خوردم که مادر خانواده غذاهاشون رو درست میکرد. (بومگردی علیشاهی)برای انتخاب رستوران هم دو تا کار انجام دادیم، اول از دوستانمون که تازگی به قشم رفته بودند سوال کردیم و بعد توی گوگل مپ جاهای مختلفی رو سرچ کردیم و با جمع‌بندی این دو دسته اطلاعات در رستوران سی‌رول در قشم، رستوران ناخدا علی صالح در سهیلی، بومگردی علیشاهی در طبل و رستوران خورسند در بندرعباس، چهار وعده‌ی غذایی بسیار خوشمزه رو تجربه کردیم.مشکل اصلی من در تمام این وعده‌ها این بود که اهالی قشم مطلقا با خوردن دوغ یا ماست همراه ماهی و غذای دریایی مشکل داشتند و حتی نمیشد جلوشون بپرسی ماست دارید یا نه! بابا شاید اصلا من خواستم سردیم بشه :))) خواستن ماست شبیه فحش بود براشون. ماهی و میگو فقط با خرما و ارده که از حق نگذرم خرماهاشون هم خوشمزه و دلچسب بود.میگو در بومگردی علیشاهیجنوبی‌ها بیشتر برنج هندی میخورند و ما انتظار نداشتیم که بتوانیم برنج خوبی بخوریم چون عموما برنج‌های هندیی که دیدیم خوب نبوده یا حداقل خوب طبخ نشده بودند. اما در جاهایی که غذا خوردیم برنج هندی درجه یک استفاده میکردند و برنج رو خوب هم پخته بودند و من شخصا نظرم درباره برنج خارجی تغییر کرد. هرچند عطر و طعم برنج طارم و هاشمی رو نداره ولی واقعا خوشمزه بود.قلیه ماهی و میگو در رستوران سی‌رولما قصد داشتیم ساندویچ کوسه رو هم امتحان کنیم ولی متاسفانه سخت پیدا میشد و نتونستیم تجربه‌اش کنیم اما ماهی مرکب رو که خیلی تعریفش رو میکنند امتحان کردیم و من زیاد خوشم نیومد. بافتش اصلا شبیه ماهی نبود. عجیب بود. ولی به امتحانش می‌ارزید.ماهی سرخ شده رستوران ناخدا علی صالحیادم نیست این ماهی چی بود چون رستوران هرروز ماهی تازه‌ای که صید شده بود رو درست میکرد و یک ماهی یکسان نبود.ما خرید نکردیم و در بازارهای قشم نگشتیم ولی خب در حد محدودی که دیدم قیمت لوازم آرایشی و بهداشتی و خوراکی‌های خارجی در لار هم همون قیمت هست.من خیلی دوست داشتم که بازار سنتی و قدیمی قشم رو ببینم ولی فرصت نشد.مشکل اصلی ما در قشم رفت و آمد بود. ما ماشین شخصی نداشتیم و گواهینامه هم نداشتیم که بتونیم ماشین کرایه کنیم؛ مجبور بودیم دائم اسنپ بگیریم یا با راننده‌هایی که از طریق اسنپ شناخته بودیم هماهنگ کنیم و خوشبختانه با راننده‌های خوش رفتار و متعهدی همسفر شدیم ولی خب قیمت این خدمت در قشم واقعا گران بود. قشم جزیره‌ی وسیعیه و از شرقش که خود شهر قشم هست تا غربی‌ترین منطقه‌ی مسکونی جزیره حدود ۱:۳۰ تا ۲ ساعت راهه و هیچ وسیله‌ی حمل و نقل عمومیی بین شهرها و روستاهای مختلفش نداره. خصوصا که فرودگاه هم تا شهرها و روستاهای محل سکونت مسافران فاصله دارد و مسافری که با هواپیما به قشم برود یا مثل ما ماشین نداشته باشد حتما دچار مشکل زیادی خواهد شد.هزینه‌ی سفر سه روزه‌ی ما در فروردین ماه ۱۴۰۳ به قشم تقریبا معادل هزینه‌ی سفر ۶ روزه‌مان در بهمن ۱۴۰۲ به شیراز شد.برای انتخاب محل اقامت در جزیره قشم چند هتل هست، اقامتگاه‌های سنتی هست و خانه‌ها و آپارتمان‌هایی که میتوانید بصورت دربست کرایه کنید. همچنین پارک‌ها و مناطق حفاظت‌شده‌ای هست که بتوانید کمپ کنید.قیمت‌ها بازه‌ی مختلفی دارند و از محل اقامت لوکس و گران تا ارزان‌ترین اقامتگاه‌ها و خانه‌ها و حتی کمپ در دسترس هستند. هرچند در کل تعداد محلهای اقامت در قشم به نسبت مسافرین به نظرم کم است.برخی از اقامتگاه‌های سنتی در روستاهای جزیره هستند که دستشویی و حمامشان عمومی است و اگر این موضوع چنانچه برای ما مهم بود، برایتان مهم است حتما باید موقع رزرو جا دقت کنید.همچنین با توجه به وسعت جزیره، اگر مدت سفرتان کوتاه است حتما برنامه‌ریزی کنید که کجا میخواهید بروید و محل اقامتتان را در نزدیکی مقاصد سفرتان انتخاب کنید.مشکل دیگری که من در سفر داشتم این بود که کیفیت آب خیلی بد بود، برای آشامیدن که حتما باید آب معدنی بگیرید اما موقع شست‌وشوی ظرف هم همیشه لزج بود و البته پوست بدن من بعد از حمام دچار خارش شد و زیر ناخن‌های دستم پوست پوست شد در حالیکه من اصلا پوست خیلی حساسی ندارم.ساحل بندرعباساما حنا، جای جای جزیره‌ی قشم زنان هنرمندی هستند که براتون زیباترین طرح‌های حنا رو میذارن. حنایی که در هردو عکس میبیند رو یکی از اعضای خانواده‌ی بومگردی علیشاهی برای من گذاشت. خانم جوانی که تقریبا هم سن خودم بود و ظرافت و دقت کاریش کم‌نظیر بود. هم طرح‌های شلوغ داشت و هم خلوت. برخی رو خودش طراحی کرده بود و برخی رو از اینترنت برداشته بود. ما همچنین یک بسته حنا هم از فروشگاهی داخل رستوران ناخدا علی صالح خریدیم که خودمون تمرین کنیم و هردو حنا با کیفیت و خوش‌رنگ بود.ساحل بندرعباسقشم زیبا و آرام بود. دل‌پسند و دل‌چسب برای یک سفر.غم‌انگیزترین نکته اما این بود که با وجود منطقه آزاد تجاری بودن، رشد و پیشرفت جزیره آن‌چنان که انتظار میرفت نبود. افراد مختلف با دیدگاه‌های مختلف هم دیدگاه‌ها و نظرات متعددی در این مورد دارند که در این مجال نمیگنجد...پایان.</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 13:13:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب: بانکِ تهیدستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%90-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-uae2h8wl8xpp</link>
                <description>مقدمه:امسال برای چالش کتابخوانی طاقچه باید یادداشت رو در خود اپلیکیشن طاقچه بنویسیم. من تصمیم گرفتم هر ماه که در چالش شرکت کردم، یادداشتم رو با فاصله چند روزه اینجا هم منتشر کنم.متن اصلی:پروژه‌ی گرامین بانک که این کتاب برای توضیح چگونگی شکل‌گیری، پیشرفت و تاثیر آن در بهبود پایدار زندگی مردم فقیر بنگلادش نوشته شده، با اعطای وام خرد به افراد نیازمند خصوصا زنان فقیر کار خود را در دهه هفتاد میلادی آغاز کرد. محمد یونس، برنده‌ی جایزه صلح نوبل در سال ۲۰۰۵، اقتصاددان و استاد دانشگاه و بنیان‌گذار پروژه گرامین بانک وقتی پس از اتمام تحصیل خود در آمریکا به بنگلادش برگشت و مشغول کار شد، از نزدیک با فقر بزرگ و نگران‌کننده‌ای در بین جمعیت زیادی از مردم بنگلادش روبرور شد. او که معتقد بود با اعطای وام‌های خرد کارآفرینی به این افراد میتوان شغلی پایدار و درآمدی کافی را برایشان به ارمغان آورد، با همکاری تعدادی از دوستان و دانشجویانش در سال ۱۹۷۶ گرامین بانک را در یکی از روستاهای بنگلادش تاسیس کردند.یونس در کتاب بانک تهیدستان ابتدا از زندگی شخصی خود و خانواده و سال‌های تحصیلش میگه و در بخش اصلی کتاب پروژه‌ی گرامین بانک و عملکردش رو توضیح میده.گرامین بانک نتیجه‌ی همکاری تفکر اقتصادی و دغدغه‌های اجتماعی است. خوندن این کتاب رو به هر فردی که دغدغه‌ی رشد و توسعه اقتصادی داره یا به فکر بهبود کیفیت زندگی مردم نیازمند و توسعه پایدار هست پیشنهاد میکنم. همچنین این کتاب برای افرادی که دغدغه‌ی برابری و رشد و استقلال زنان را دارند نیز میتواند الهام بخش باشد چرا که تمرکز اصلی گرامین بانک اعطای وام خرد به زنان فقیر است. یونس معتقد است براساس آمار و تحقیقات و همچنین مشاهده‌ی خود آن‌ها، با اعطای وام به زنان کیفیت زندگی فرزندان و کل خانواده رشد بیشتری میکند و اولویت آن زن خرج منابع مالی در جهت بهبود اوضاع کل خانواده است و نه فقط خودش در حالیکه این برای مردان متفاوت است و اولویت مردان بیشتر مخارج شخصی بوده.بانک تهیدستان مختصر و مفید نوشته شده، دقیق و علمی است و مفاهیم علمی و اقتصادی رو به زبان ساده و عمومی بیان کرده. با این حال من فک میکنم افرادی که در دنیاهای فانتزی زندگی میکنند و بسیار آرمان‌گرا هستند یا ایده‌های اقتصادی خیلی چپ دارند احتمالا مطالعه این کتاب برایشان مناسب نباشد زیرا همانطور که یونس در این کتاب بیان میکند او بسیار عملگرا است و به بازار آزاد نیز معتقد است. محمد یونس با ایده‌های مستمری دوران بیکاری یا بازنشستگی نیز مخالف است و معتقد است انگیزه و ابتکار عمل و پویایی اقتصادی افراد را میگیرد. آن‌ها در پروژه‌ی گرامین بانک به جای مستمری بیکاری، وام خرد اعطا میکنند تا فرد کسب و کار خودش را راه بیندازد و به جای مستمری بازنشستگی روشی را طراحی کرده‌اند که افراد در پروژه‌های مالی و سرمایه‌گذاری گرامین بانک سهام میخرند و بعد در دوران از کار افتادگی از سهام خودشان درآمد دریافت میکنند.پروژه‌ی گرامین بانک از ابتدای شکل‌گیری تا امروز بسیار رشد کرده و فعالیت‌های خودش و نحوه عملکردش رو بهبود بخشیده و به‌روزرسانی کرده. همچنین با فعالیت‌های اقتصادی تونسته سرمایه‌ی خودش رو حفظ کنه و توسعه بده و هنوز وام‌های خرد و البته امروزه وام‌های کلان هم اعطا میکنه.این پروژه در کشورهای مختلف و در سطوح مختلفی در حال اجراست و باوجود برخی مخالفت‌های نظری و عملی به راه خودش ادامه میده و یونس معتقده میتونه موفق بمونه.این کتاب رو میتونید متنی یا صوتی در طاقچه بخونید.</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 22:48:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: نقشه‌هایی برای گم شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-tnygzos6l0ab</link>
                <description>سه سال پیش و در اوج همه‌گیری کووید ۱۹ به پیشنهاد یک دبیرستان دخترانه با عده‌ای از دانش‌آموزانشان درباره فلسفه و معنای زندگی صحبت کردیم و بعد از خواندن و نقد دیدگاه‌ چند فیلسوف و اندیشمند، دیدگاه خودمان را درباره معنای زندگی با هم درمیان گذاشتیم. آن زمان هنوز تبلیغات کتاب‌های معنای زندگی انقدر زیاد نبود یا شاید هم من با آن‌ها آشنا نبودم. متنی که در آن جلسه بررسی کردیم دیدگاه‌هایی بود که ویل‌ دورانت از دوستان و همکاران مختلفش پرسیده بود و در کتابی جمع‌آوری کرده بود. اما حالا چنان پرداختن به معنای زندگی فراگیر شده که طاقچه در هر فصل یکبار میگوید کتابی بخوان که درباره معنای زندگی باشد. و هربار هم چندین کتاب جدید معرفی می‌شود که نویسنده‌ای قلم برداشته و نوشته که بنظرش معنای زندگی چیست یا چگونه باید به زندگی‌مان معنا بدهیم یا اصلا چرا معنای زندگی مهم است و... به‌واقع چرا هرروز بیشتر از قبل به معنای زندگی میپردازیم؟ گویی چیزی را در زندگی گم کردیم که مهم و حیاتی بوده‌است. من تصمیم گرفتم در آخرین ماه سال ۱۴۰۲ بجای کتابی که نویسنده مستقیما از معنای زندگی بنویسد کتابی بخوانم که از زندگی گفته و خواندن از تجربه‌های زندگی بنظرم راه بهتری برای فهم معنای زندگی است تا خواندن توصیه‌ها و معناسازی‌های نظری. شاید در میان تجربه‌های دیگران نیم‌نگاهی هم به زندگی خودمان بیندازیم.نقشه‌هایی برای گم شدن از ربکا سولنیت جستارهایی است درباره زندگی. جستارهایی که شاید مستقیم درباره معنای زندگی صحبت نمی‌کند ولی درباره زندگی و مسیرهایی است که مردم در زندگی‌هایشان طی می‌کنند. جستارهایی که در خلال آن می‌توانیم زندگی را و تلاش مردم برای ماندن یا نماندن در آن را ببینیم.کتاب در ۹ فصل نوشته شده و همانطور که از عنوان کتاب پیداست مفهوم مرکزی این نوشتارها گم شدن و ناشناخته‌هاست.در جستار اول با عنوان درها را باز کن نویسنده از تفاوت گم کردن و گم شدن می‌گوید:گم شده دو معنای ناهمخوان دارد. گم کردن یعنی ناپدید شدن چیزی آشنا اما گم شدن یعنی پدیدار شدن چیزی ناآشنا. اشیا و آدم‌ها از جلوی چشم یا از ذهن ناپدید می‌شوند و از تصرفت درمی‌آیند؛ تو دستبند، دوست یا کلیدت را گم میکنی، اما کماکان می‌دانی خودت کجایی. همه‌چیز همچنان آشناست. جز اینکه یک چیز کم است. یک چیز مفقود. یا این‌که تو گم میشوی که در این صورت جهان فراتر از شناخت تو از آن می‌شود. در هر دو شکل زمام امور را از دست می‌دهی.وقتی گم میشویم انگار فهم ما از زندگی کافی نبوده است و حالا باید بیشتر بفهمیم و معنای جدیدی را کشف کنیم که در رهگذر این دنیای جدید که در آن هستیم به‌کار بیاید.در ادامه و جستار سوم با عنوان حلقه‌های گل مینا، ربکا سولینت از گذشته‌اش حرف میزند، از نقشی که والدین و والدینِ والدینش در هویت‌یابی و فهمش از زيستن داشتند. از تجربه مهاجرت آنان به آمریکا و تاریخچه مبهم خانواده پدری که در شناختش از خود چه تاثیری داشته است.در فصل چهارم که مانند سایر فصل‌های زوج کتاب با عنوان آبی دوردست نوشته شده، نویسنده از مرزهای فرهنگی و تغییراتی که اسارت و آزادی در معنایابی زندگی افراد دارند می‌نویسد. تفاوت زیست سفیدپوستان و سرخ‌پوستان و مواجهه این دو گروه با هم.در فصل هفتم نویسنده از روابط آدم‌ها و تاثیری که در شناختمان از خود و معنای زندگیمان دارند می‌نویسد. آدم‌ها جایی وارد زندگی ما میشوند و ممکن است تا آخر راه در کنار ما نباشند اما تاثیرشان پاک شدنی نیست همانطور که میگوید: قصه‌ها تکه‌‌تکه می‌شوند یا فرسوده‌شان میکنی یا پشت سرشان می‌گذاری. با گذر زمان قدرت قصه یا خاطره‌اش محو می‌شود. با گذر زمان تو کس دیگری میشوی. اما اگر عسل به خاکستر تبدیل شود، تو هم میتوانی از دست قصه‌ها خلاص شوی.در ادامه این فصل دوباره به گم شدن اشاره می‌کند:همیشه طوری از کوهنوردی حرف میزنند انگار فتح قله معادل پیروزیست اما بالاتر که می‌روی جهان بزرگتر می‌شود و تو خودت را در برابر آن کوچک‌تر حس میکنی، متاثر و رها میشوی از اینکه چقدر فضا اطرافت هست، چقدر جا برای پرسه زدن، چقدر ناشناخته.و در نهایت جایی در فصل آخر مینویسد:گم شدن در ذات چیزهاست نه پیدا شدن.گویی که دنیای ما و فهم ما از دنیا بر پایه‌ی فقدان و گم شدن و گشودن دنیای جدید است.شاید معنای زندگی همین فقدان و از دست دادن است. همواره رسیدن به جایی جدید و از دست دادن دنیای پیشین...کتاب نقشه‌هایی برای گم شدن رو میتونید از اپلیکیشن طاقچه دریافت کنید. https://taaghche.com/book/95033 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 17:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: هنر عشق ورزیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86-dwfxcqgx69qi</link>
                <description>کتاب هنر عشق ورزیدن، انتخاب من برای مطالعه کتابی بود که بنا بر چالش بهمن ماه طاقچه قرار است عاشق شدن را به ما بیاموزد.پاسخ صادقانه به اینکه چرا این کتاب را انتخاب کردم این است که نسخه صوتیش را در کتابخانه‌ی طاقچه داشتم و مدت‌ها بود میخواستم بخوانمش و البته ادعای نویسنده در عنوان کتاب که عشق‌ورزی یک هنر است نیز برایم جالب توجه بود.اریک فروم جامعه‌شناس و روانشناس اجتماعی آلمانی-آمریکایی معاصر این کتاب را در ۴ فصل نوشته است و تلاش کرده تا توضیح دهد چرا عشق‌ورزی یک هنر و فعالیت است، آسیب‌ها و باورهای اشتباه ما نسبت به عشق از کجا نشات می‌گیرد و در پایان چگونه میتوانیم عشق‌ورزی را تمرین کنیم.در فصل اول فروم این پرسش را پیش روی ما مینهد که آیا عشق‌ورزی یک هنر است؟ و در ادامه دیدگاه‌های مختلف درباره عشق و عشق‌ورزی را مطرح می‌کند. برای من مهم‌ترین مفهومی که نویسنده در این فصل مطرح کرد این بود که ما عموما تجربه‌ی نخست عاشق شدن را با عاشق ماندن اشتباه می‌گیریم. عاشق شدن امری کوتاه مدت و شاید لحظه‌ای باشد ولی عشاق ماندن یا همان عشق‌ورزی امری طولانی و نیازمند تلاش در طول زمان است.در فصل دوم که طولانی‌ترین بخش کتاب نیز هست، فروم درباره نظریه عشق می‌نویسد. او می‌گوید عصاره‌ی عشق این است که برایش کار کنی و آن را برویانی. عشق‌ورزی اینست که آدمی در قبال آن مسئولیت‌پذیر باشد.همچنین در ادامه‌ی این فصل اریک فروم دیدگاه فروید را که عشق را صرفا غریزه جنسی میدانست نقد می‌کند و می‌گوید فروید تشخیص نمیداد که میل جنسی فقط تظاهری از احتیاج به عشق است. همچنین نویسنده به درستی فروید را نقد می‌کند که دیدگاه پدرسالارانه‌ی او باعث شده جنسیت را در نفس خود دارای کیفیت مذکر بداند و از امور جنسی خاص زن بی‌خبر بماند. من در درستی این حرف که فروید دیدگاهی عمیقا پدرسالارانه و ضدزن داشت شکی ندارم اما در کل متن کتاب تاکیدی که نویسنده بر دو قطبی و ذاتی بودن زنانگی و مردانگی دارد نیز با وجود اینکه موجودیتی برای زنان قائل میشود و خواهان دیدن تجربه‌ی نیمه‌ی نادیده‌گرفته‌شده‌ی انسان هست، در عمق خود ناشی از دیدگاهی پدرسالارانه در تاریخ اندیشه است که عقلانیت، روشنایی، روح و هر آنچه در سمت خوب است را برای مردان و احساسات، تاریکی، ماده یا جسم و هر آنچه که در این تعریف بد و نشانه‌ی ضعف است برای زنان دانسته میشود که قرار است مکمل و قطب مخالف آهن‌ربای مردان باشند که همدیگر را جذب کنند. همچنین این دیدگاه تمایلات جنسی همجنسگرایانه را نیز یک انحراف جنسی تلقی می‌کند. این دیدگاه هم امروزه توسط بسیاری از اندیشمندان فمینیست مورد انتقاد واقع شده است که خواندن نظریات آنان در کنار این کتاب می‌تواند مفید باشد.فروم در اواسط این فصل تمایز بین عشق کودکانه و عشق بالغانه را چنین بیان می‌کند که در عشق بالغانه شما چون عاشق هستید به معشوق خود نیاز دارید اما در عشق کودکانه که بسیاری افراد در بزرگسالی هم مبتلا به آن هستند عاشق می‌شوید چون به معشوق نیاز دارید.اریک فروم که روانکاو نیز هست در جای جای این فصل و فصل سوم به تحلیل مسائل روانی و تاثیرات تربیت و روابط والدین با هم و با فرزندانشان بر روند عشق‌ورزی فرزندان می‌پردازد.در فصل سوم که تاثیر فرهنگ مدرن و زندگی دوره‌ی جدید غربی را بر عشق‌ورزی بررسی می‌کند هم نقش فرهنگ سرمایه‌داری بر دیدگاه ما از عشق را نقد می‌کند و هم عشق‌های روان‌رنجورانه و ریشه‌ی آن‌ها را مورد بررسی قرار می‌دهد که اولی – نقد سرمایه‌داری- از دیدگاه‌های چپ محورانه و نزدیکی او به مکتب فرانکفورت نشات گرفته و دومی –عشق‌های روان‌رنجور- بر مبنای دیدگاه روانکاوانه مطرح شده است.و در فصل چهارم نویسنده توضیح می‌دهد که حرفه‌ای شدن در عشق نیز مانند هر هنر دیگری نیازمند صبر و تمرین بسیار است. ما امروزه می‌خواهیم خیلی سریع به نتیجه بگیریم حال آنکه عشق‌ورزی یک فعالیت زمان‌بر است و باید صبر و تمرین را از کودکی که تازه می‌خواهد راه برود بیاموزیم.هنر عشق ورزیدن با وجود مخالفتم با برخی دیدگاه‌های نویسنده، از دو جهت برای من مهم بود: یکی اینکه عشق‌ورزی را از ساحت انتزاعی و مفهومی بیرون آورده و به یک عمل عینی در طول زمان تبدیل می‌کند و دوم اینکه اریک فروم برای بیان دیدگاهش به عشق‌ورزی، جامعه‌شناسی و روانشناسی هر دو را کنار هم قرار داده و تلاش میکند بیانی جامع از آنچه در قالب عشق‌ورزی رخ می‌دهد داشته باشد.اگر شما هم علاقه‌مند به مطالعه این کتاب هستید میتوانید فایل متنی یا صوتی آن را از اپلیکیشن طاقچه دریافت کنید. «هنرعشقورزیدن»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/audiobook/71239 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 22:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مسئله‌ی مرگ و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-r9cs3jxhkyjj</link>
                <description>این یادداشت شاید بخشی از کتاب را لو بدهد.انتخاب كتاب براي چالش دي ماه بسيار سخت بود. خواندن و نوشتن از مرگ، صرف انرژي زيادي نياز دارد. انتخاب بین دو کتاب «از قیطریه تا اورنج کانتی» مرحوم حمیدرضا صدر و «مسئله‌ی مرگ و زندگی» نوشته‌ی اروین یالوم و همسر مرحومش مریلین یالوم سخت بود. مطالعه‌ی اولی را چندی پیش از دی ماه تمام کرده بودم و دومی را مدت‌ها بود در لیست مطالعه داشتم. در نهایت با اینکه کتاب مرحوم صدر بسیار مرا متاثر کرده‌بود و به همه پیشنهاد شنیدن یا خواندنش را میدادم، شروع به خواندن مسئله‌ی مرگ و زندگی کردم.کتاب مسئله‌ی مرگ و زندگی با وجود آن‌که طولانی نبود زمان زیادی طول کشید تا بخوانمش و تا روزهای آخر دی هر شب چند دقیقه‌ای را به مطالعه این کتاب اختصاص میدادم چرا که خواندن از و فکر کردن به مرگ این چنین دسته‌اول کار سختی بود – این سختی را در مطالعه کتاب از قیطریه تا اورنج کانتی هم داشتم- .اروین و مریلین یالوم نوشتن این کتاب را در هشتاد و چند سالگی و دقیقا زمانی شروع کردند که مریلین یالوم تشخیص یک بیماری درمان‌ناپذیر گرفته بود. آن دو که از دوران نوجوانی و مدرسه با هم آشنا بودند، در سالهای ابتدایی دهه بیست ازدواج کرده بودند و حدود ۶۵ سال تجربه زندگی مشترک داشتند به پیشنهاد میریلین نوشتن کتابی از اوضاع و احوال خودشان در واپسین روزهای با هم بودن را شروع کردند. کتابی که با مرگ مریلین توسط اروین به اتمام رسید و منتشر شد.مریلین روزهای سختی را میگذراند. بیماری او علاج ناپذیر است و درمان‌ها اکثرا روی او جواب نمیدهد. ماه‌های آخر زندگی را به دیدار آخر با دوستان و خانواده میگذراند و سعی میکند تا خودش سر پا است کتابهایش را به افراد و کتابخانه‌های مورد اعتماد بسپارد و یادگاری‌های ارزشمندش را بین فرزندان و نوه‌ها تقسیم کند. آرامش و اطمینانی دارد که در کمتر فردی با شرایط و سن و سال او یافت میشود.از نوشته‌های مریلین یالوم از متن کتاب:چه کسی این وسایل را می‌خواهد؟ فقط چون برای ما جذاب و خاطره‌انگیزند دلیل نمی‌شود فرزندانمان هم آرزوی داشتن آن‌ها را داشته‌باشند. وقتی ما بمیریم داستان‌های مربوط به تمام داشته‌هایمان بالاخره از بین خواهندرفت. خب شاید نه کاملا. ما هنوز وسایلی را که از والدینمان به ارث برده‌ایم داریم...از سوی دیگر اروین هم که تا ۹۰ سالگی راه زیادی ندارد در همان زمان مواجهه با بیماری همسر و یار دیرینه‌اش که نه تنها مسئولیت‌هایش را در خانواده افزایش داده بلکه نگرانی‌های زیادی را هم برایش به همراه آورده، مجبور شده است که بواسطه کهولت سن و بروز نشانه‌هایی از آلزایمر کارش به‌عنوان رواندرمانگر و روانپزشک را کنار بگذارد و تنها به نوشتن کتاب و تک جلسات درمانی با برخی همکارانش اکتفا کند. این وقایع تاثیر زیادی بر احوالات او دارد. پذیرش حال بد و مرگ نزدیک همسرش برای او راحت نیست. آرامشی که در وجود مریلین هست هرگز در اروین یالوم وجود ندارد. حتی زمانی که مریلین تصمیم گرفت دیگر درمان را ادامه ندهد و از به‌مرگی برای پایان دادن به زندگیش استفاده کند، این تصمیم و بیان و جست و جو درباره‌ی آن برای خودش بسیار ساده‌تر از همسرش اروین بود.نکته کلیدی در این مورد برای من این بود که هردوی اروین و مریلین یالوم که از نظر نژادی یهودی بودند، اعتقاد و باور دینی نداشتند و مرگ برای آنان پایان زندگی بود. با این حال هردو واکنشی متفاوت به بیماری و مرگ داشتند.از نوشته‌های اروین یالوم از متن کتاب:البته که چنین چیزی غیرواقعی است. البته که من هرگز نمی‌توانم به تو ملحق شوم. من و تو دیگر وجود نخواهیم‌داشت. این چیزها قصه و داستان است! من از وقتی ۱۳ ساله بودم هیچ‌کدام از دیدگاه‌های دینی و مذهبی درباره‌ی زندگی پس از مرگ را جدی نگرفته‌ام. با وجود این من شکاک و علم‌گرای سرسخت، از تصور ملحق شدن به همسر مرده‌ام آرامش می‌گیرم و همین موضوع شاهدی است که اثبات می‌کند ما میل زیاد و قدرتمندی برای پافشاری کردن داریم و وحشت بسیار زیادی از فراموش شدن. مات و مبهوت احترام مجددی هستم که برای قدرت و آرامش‌بخش بودن تفکر جادویی قائل شده‌ام.نکته جالب توجه دیگر درباره کتاب مسئله‌ی مرگ و زندگی، رابطه‌ی یالوم‌ها با فرزندان و نوه‌هایشان بود. با وجود داشتن چهار فرزند و هشت نوه -که برخی از آنان بزرگسال بودند- که ارتباط نزدیکی با هم داشتند، دلبسته‌ی هم بودند، در نزدیکی هم زندگی می‌کردند و خصوصا در دوران بیماری و بعد از مرگ مریلین همدیگر را یاری می‌رساندند، مریلین و اروین یالوم اصلا وابستگی ناسالم و آزاردهنده به فرزندانشان نداشتند و همزمان با آن بسیاری از کارها را مستقلا پیش میبردند و حتی از کمک‌های سازمان‌ها و گروه‌های مختلف برای راحتتر گذراندن دوران بیماری و بعد از مرگ مریلین بهره‌مند بودند.و در آخر نکته‌ای که برایم عجیب بود و حداقل در ترجمه فارسی کتاب توضیحی درباره‌اش ندیدم این بود که در بسیاری موارد اروین یالوم به برخی مراجعینش اشاره میکرد و در خصوص مشکلات آن‌ها و محتوای جلسات درمانیش و ایده‌هایی که برای ساختن شخصیت‌های مختلف کتابهایش در گذشته از آن‌ها گرفته بود صحبت میکرد. این اشارات آیا مانند سایر نوشته‌های او با تغییر اسامی و مکان‌ها بوده‌اند؟ اگر چنانچه در برخی موارد بنظر می‌آمد آن اسامی و وقایع تماما واقعی بوده باشند چطور انقدر راحت امنیت و حریم خصوصی افراد نادیده گرفته شده‌است؟با تمام سختی و سنگینی «مرگ» مطالعه‌ی این کتاب برای من آرامش‌بخش و مفید بود. «مسئلهمرگوزندگی»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/98498 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 23:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: پاندای بزرگ و اژدهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-rrlxyauxinbg</link>
                <description>پاندای بزرگ و اژدهای کوچکپسرک، موش کور، روباه و اسبچالش کتابخوانی طاقچه در شهریور ۱۴۰۲ خواندن کتابی بود که در ۱۴۰۱ آدم‌های بیشتری آن را از طاقچه خریده‌اند. اولین قدم برای انتخاب کتاب چالشی بزرگ برای من بود چرا که عموما کتاب‌های وایرال شده برای من جذاب نیستند. دومین چالش حجم کتاب بود که بخاطر وقت کمی که در شهریور ماه برای مطالعه کتاب میتوانستم بگذارم باید کتابی کم‌حجم انتخاب میکردم. از پس این دو چالش به خوبی برآمدم. دو کتاب «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» و «پسرک، موش کور، روباه و اسب» که انتشارات میلکان آن را ترجمه و چاپ کرده است با ظاهری ساده و حجم کم، مناسب به‌نظر می‌آمدند. هردو کتاب را خواندم چون کوتاه و جذاب بودند و بنظرم آمد حیف است که فقط درباره یکی بنویسم.هر دو کتاب به سادگی و با بیانی همه‌فهم حتی برای کودکان، داستان‌هایی از فلسفه زندگی،‌ خردورزی، موفقیت، دوستی، تنهایی،‌ شجاعت،‌ مهرورزی و... را تعریف میکنند. داستان هر دو کتاب از جملات کوتاه و وقایع لحظه‌ای شکل گرفته و خواننده را با تصاویری زیبا و مرتبط به دنبال خود می‌کشاند. نکته جالب و مهم هر دو کتاب این است که یک دانای کل یا فرد روحانی و مرکزی در کتاب وجود ندارد و تمامی شخصیت‌های سویه‌های مختلفی در شخصیت خود دارند که گاهی اشتباه میکنند و گاهی راهبر و راهنمای همراهان خود هستند.کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک مسیر زندگی و سفر یک پاندا و یک اژدها و تغییرات آن در فصول مختلف است و در طی داستانی به ظاهر ساده خردورزی در زندگی را نشان می‌دهد؛ اینکه چگونه این دو اشتباه میکنند و بعد از اشتباهشان درس میگیرند و مسیر را ادامه می‌دهند.نویسنده بارها در قالب جملات کوتاه و خواندنی نکات پراهمیتی را گوشزد می‌کند.مثلا:پاندای بزرگ پرسید: «کدومش مهم‌تره، سفر یا مقصد؟» اژدهای کوچک گفت:«همسفر»روزهایی هست که بلند شدن خودش پیروزی است.اژدهای کوچک پرسید:« اگه بعضی‌ها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟» پاندای بزرگ گفت: «تو باید راه خودت رو بری. بهتره اون‌ها رو از دست بدی تا خودت رو.».کتاب دوم «پسرک، موش کور،‌ روباه و اسب» بود. چارلی مکسی در این کتاب با بیان داستانی کودکانه که البته برای هر کودک و بزرگسالی خواندنی است، داستان دوستی و همراهی یک پسر، یک موش کور، یک روباه و یک اسب را تعریف می‌کند. هر کدام از شخصیت‌ها بصیرت‌هایی دارد که در طول کتاب برای پسرک و خواننده‌ی کتاب آموزنده است.از متن کتاب:«بنظرت برگ‌ترین راه هدر دادن وقت چیه؟» موش کور گفت:« اینه که خودت رو با بقیه مقایسه کنی.»پسرک پرسید:« نصیحت دیگه‌ای هم داری؟» اسب گفت:« اینکه بقیه چطور باهات رفتار میکنن نباید معیار ارزش تو باشه.»پسرک گفت:‌« بعضی وقت‌ها میترسم شماها بفهمین من معمولی‌ام.» موش کور گفت:« عشق و علاقه نیازی به خاص بودن نداره.»پسرک پرسید:« شجاعانه‌ترین حرفی که تا حالا زدی چی بوده؟» اسب گفت:«کمک»در پایان اگر بخواهم تنها یکی از این دو کتاب را برای مطالعه پیشنهاد کنم، انتخاب من پسرک، موش کور، روباه و اسب است. داستانش برای من دوست‌داشتنی‌تر و همذات‌پندارانه‌تر بود. پسرک را دوست داشتم و گویی تمام نصیحت‌ها و گفته‌های شخصیت‌ها خطاب به من و برای زندگی و ذهن من بود.اما اگر فرصت دارید، هردو کتاب را بخوانید. کوتاه و خواندنی است و هرکدام کمتر از یک ساعت زمان می‌خواهد.هردو کتاب هم در طاقچه بی‌نهایت موجود است و میتوانید آن را از لینک زیر دریافت کنید. https://virgool.io/p/rrlxyauxinbg/%C2%AB%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/108473  https://virgool.io/p/rrlxyauxinbg/%C2%AB%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%8C%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%8C%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%A8%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/71446 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 14:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: چگونه کمال‌گرا نباشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-xd1mr23x1wty</link>
                <description>طی سالیان، کمال‌گرایی در مطالعه‌ی کتاب‌ها برای من به وسواسی تبدیل شده بود که حتی اگر از کتابی متنفر میشدم یا هیچ ارتباطی با آن برقرار نمیکردم هم باز با دقت و کلمه کلمه تا آخرش را می‌خواندم.بعد یک‌جایی تصمیم گرفتم این کار را ادامه ندهم و هر جا حس کردم داستان را دوست ندارم یا همراهی با محتوای کتاب برایم آزاردهنده است، رهایش کنم یا با تورق به اتمام برسانمش.حالا در مرداد ماه چالش کتابخوانی طاقچه انتخاب کتابی بود که در یک پادکست معرفی شده باشد. بعد از بالا و پایین کردن لیست کتاب‌های رادیو راه و بی‌پلاس، اول کتاب چرا ماهی‌ها وجود ندارند را شروع کردم، توضیحاتش جالب بنظر می‌آمد. اما به زور خودم را به نیمه کتاب رساندم و رهایش کردم‌. کششی برایم نداشت.کتاب دوم چگونه کمال‌گرا نباشیم بود، این کتاب هم چنگی به دلم نزد، پر از حرفهای تکراری و راه‌حل‌های به ظاهر ساده بود. این یکی را از همان یک سوم راه با تورق ادامه دادم و اتفاقا تصمیم گرفتم معرفی و نقد کتابم را با همین مطالعه بنویسم، چرا که یافتن &quot;بهترین&quot; کتاب خود نوعی کمال‌گرایی می‌توانست باشد..چگونه کمال‌گرا نباشیمنویسنده در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید خودش هم از کمال‌گرایی رنج می‌برده و حالا می‌خواهد آن را به ما معرفی کند تا در خودمان جست‌وجو کنیم و اگر آن را یافتیم در پی تغییر باشیم.در فصول ابتدایی کمال‌گرایی را تعریف میکند و در مقابل کمال‌گرایی، معمول‌گرایی را می‌گذارد و می‌گوید تلاش همه‌ی ما باید این باشد که معمول‌گرا باشیم.بعد چند مورد از مشکلات و سم بودگی‌های کمال‌گرایی را برایمان مثال می‌زند و دست آخر تلاش می‌کند راه‌حل‌هایی به ما ارائه کند که با به‌کار بردن آن‌ها از کمال‌گرایی رها شویم و به آغوش آزادی معمول‌گرایی برسیم..در تعریف کمال‌گرایی آورده است:به وضعیتی گفته می‌شود که فرد هر چیزی به‌جز نهایت کمال آن را، قبول ندارد.برای کمال‌گرایی چهار ریشه را نام میبرد و توضیح میدهد هرکدام چگونه از دوران کودکی، موجب شکل‌گیری کمال‌گرایی در ما میشوند:ناامنیخودکم‌بینینارضایتیوالدین و مدرسه.تلاش اصلی نویسنده در این کتاب اینست که نشان دهد کمال‌گرایی به ما آسیب می‌زند و باید یک معمول‌گرا باشیم تا بتوانیم زندگی سرشار از آرامش و موفقیت و برتری را داشته باشیم.. اما زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخواهید با احتیاط بازی کنید. ما که به طور طبیعی تا حد صد سال بیشتر زندگی نمی‌کنیم پس دلایل زیادی داریم که خود را بدون پروا (هوشمندانه) رها ساخته و به آغوش دنیا پرتاب کنیم. این همان نشانه معمول‌گرایی است. اینکه در پایان عمر خود، دلایل محکمی بیاورید که چرا کارهایی که دوست داشته‌اید را انجام نداده‌اید، متقاعدتان نخواهد کرد..اما معمول‌گرایی چیست؟کمال‌گرایی احساس گناه، اضطراب، حقارت، اعتماد به‌نفس پایین و رنجیدگی به‌همراه داشته و معمول‌گرایی با رضایت، شادی، لذت، آرامش و نیز حس سالم خود ارزشمندی مرتبط است.نویسنده مدعی است دلیل درستی نظر فوق اینست که:احساسات ما تا حد زیادی از انتظارات ما ریشه می‌گیرند. به‌طور کلی وقتی انتظاراتتان برآورده میشوند، حس مثبتی به شما دست می‌دهد و وقتی که برآورده نمیشود، حس منفی وجودتان را فرا می‌گیرد. به همین سادگی و درستی.من تا حدودی با نویسنده موافقم؛ مسیر استدلالی او را قبول دارم اما نحوه‌ی بیانش برایم قابل قبول نیست. او ادعایش را مثل یک امر مسلم بیان می‌کند و در آخر توضیحاتش هم می‌گوید دیدید چه ساده بود. در حالیکه افراد می‌توانند مثال‌های نقضی برایش بیاورند و... بهتر بود از یک داده‌ی آماری یا پژوهش علمی در راستای تایید حرفش بهره می‌برد یا اگر چنین وجود نداشت، آن ایده را در حد فرضیه مطرح می‌کرد..در آخر و بعد از تکرارهای فراوان در خصوص آنچه کمال‌گرایی و معمول‌گرایی هستند و نیستند و آنچه ما باید باشیم، این تمایز که نویسنده امر می‌کند برای معمول‌گرا بودن باید به آن ملتزم باشیم چنین است:کمتر به نتایج اهمیت بدهید، بیشتر به شروع کار اهمیت بدهید.کمتر به مشکلات اهمیت بدهید، بیشتر به این اهمیت بدهید که با وجود آن‌ها بتوانید پیشرفت کنید.کمتر به اینکه مردم چه فکر می‌کنند اهمیت دهید، بیشتر به این فکر کنید که میخواهید چه کسی شوید و چه کاری کنید.کمتر به درست انجام دادن اهمیت دهید، بیشتر به خود انجام دادن اهمیت دهید.کمتر به شکست اهمیت دهید، بیشتر به پیروزی اهمیت دهید.کمتر به زمان‌بندی اهمیت دهید، بیشتر به خود کار اهمیت دهید.من با تمام این موارد موافق نیستم و فکر می‌کنم اینکه چرا ما به موضوعی بیش از مخالف آن اهمیت میدهیم، بیشتر ناخودآگاه است تا آگاهانه و با گفتن به این اهمیت نده، به آن اهمیت بده درست نمی‌شود..احتمالا اگر شما در مسیر درمان کمال‌گراییتان به کمک یک متخصص باشید، مطالعه‌ی این کتاب به شما کمک کند.یا اگر درواقع کمال‌گرا نیستید ولی ادای کمال‌گرایی درمیاورید (بهردلیلی).اما اینکه فکر کنیم با خواندن یک کتاب و حل چند تمرین، می‌توان کمال‌گرایی را درمان کرد مثل اینست که کتابی درباره تنگی نفس بخوانیم و با چند تمرین تنفسی بخواهیم آن را درمان کنیم.اگر علاقه‌مند هستید این کتاب رو بخوانید می‌توانید در طاقچه بی‌نهایت مطالعه کنید.https://taaghche.com/book/87012</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 11:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: توپ‌های ماه اوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%BE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%AA-ni83xorwdqrg</link>
                <description>توپ‌های ماه اوت کتابیست از باربارا تاکمن روزنامه‌نگار معاصر که در خصوص جنگ اول جهانی نوشته شده که در سال ۱۹۶۳ جایزه پولیتزر برده است و این جایزه آن را کتابی مناسب برای چالش کتابخوانی طاقچه درتیر ماه ۱۴۰۲ کرده است.پولیتزر یکی از معتبرترین جوایز سالانه در حوزه ادبیات،‌ موسیقی و روزنامه‌نگاری در آمریکاست.اهمیت کتاب توپ‌های ماه اوت اولا از این جهت است که معمولا ما کمتر به جنگ اول جهانی توجه میکنیم در حالی که ریشه بسیاری از وقایع بعدی مثل جنگ دوم یا بسیاری از قواعد دنیای امروز ما در این جنگ بوده‌است. همچنین نویسنده در این کتاب بصورت دقیقی به تصمیم‌های دولت‌های اروپایی برای چگونگی ورود به جنگ، استراتژی‌ها، بحث‌ها و احساسات افکار عمومی درباره این جنگ پرداخته است.این کتاب شامل سه بخش اصلی بود:اول. نقشه‌ها و شروع؛ که نویسنده وقایع پیش از شروع جنگ، مرزبندی‌های طرف‌های مختلف جنگ پیش از آن و آنچه به شروع جنگ منتهی شد را بیان می‌کند.*جنگ‌های سی‌ساله اروپا در قرن ۱۹ یکی از پیش‌زمینه‌های دشمنی جدی آلمان و فرانسه و عزم جدی آلمانی‌ها برای انتقام گرفتن از فرانسوی‌ها بود. جمعیت زیادی از مردمشان در آن جنگ‌ها کشته شده بودند و در پی اثبات برتری خود در اروپا بودند:«آلمانی‌ها تردید نداشتند وقتی یکبار برای همیشه پیروز شوند فرهنگشان خود به خود و به طور طبیعی جایگزین فرهنگ‌های مبتذل و منحط و پست سایر ملت‌های اروپا خواهد شد.»*یکی از نکات جالب و قابل توجه در این بخش برای من چگونگی به روز شدن ارتش کشورهای اروپایی و تجهیز آنان به سلاح‌ها و پوشش جدید و متناسب با جنگ‌های دوره جدید بود.تا پیش از دوره مدرن لباس‌های نظامیان هر امپراتوری و کشوری نشان‌دهنده شکوه و عظمت آنان بود و در جنگ مشکلی برایشان ایجاد نمیکرد؛ اما ورود اسلحه‌های جدید دوربرد، نظامیان را مجبور کرد تا نحوه پوشش خود در جنگ را تغییر دهند و به جای لباس های باشکوه، لباس‌های ساده و خاکستری بپوشند. یکی از ملت‌ها و ارتش‌هایی که در مقابل این تغییر بسیار مقاومت کردند، فرانسوی‌ها بودند. آنان غرور ارتش خود را در حفظ شلوارهای قرمزی میدانستند که در وضعیت جدید موجب میشد از دوردست قابل شناسایی و کشته شدن باشند.«قهرمانان ارتش اعلام کردند پوشاندن رنگی گل‌آلود و بی‌شکوه بر تن سربازان فرانسوی در حکم تحقق آرزوهای قلب دریفوسی‌ها و فراماسون‌ها است.»شکوه ظاهری و اشرافیت برای فرانسویان مهم‌تر از هرچیزی بود.دوم. نبرد؛ در قسمت میانی که طولانی‌ترین بخش کتاب است، باربارا تاکمن به بیان و توضیح ریز جزییات و تریتب وقایعی می‌پردازد که در طول سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ در خلال جنگ رخ داده است.*آلمانی‌ها به عنوان یک از شروع‌کنندگان جنگ و البته سایر طرف‌های درگیر هیچ‌کدام فکر نمیکردند جنگ به این مقدار طولانی شود. جنگ در ماه اوت و در میانه تابستان شروع شد، آلمانی‌ها به اندازه شش ماه ذخیره نیترات برای باروت‌سازی داشتند. همچنین طرف‌های درگیر فکر می‌کردند تا پیش از برگ‌ریزان پاییز به اهدافشان خواهند رسید و به خانه بازخواهند گشت.سوم و پایانی. بعدها؛ بخشی بسیار کوتاه که نویسنده نتایج این جنگ بزرگ را می‌نویسد و به بیانی مهم‌ترین نتیجه‌ی آن این است:جنگ وقتی تمام شد نتایجی گوناگون داشت که یکی از همه فراتر رفت: توهم‌زدایی. دی. اچ. لارنس آن را برای همعصرانش به سادگی خلاصه کرد:« تمام کلمات بزرگ نزد آن نسل بی‌معنی شد.»علاوه بر این سه بخش اصلی مقدمه مترجم و مولف هر دو به فهم بهتر کتاب و توضیح برخی جزییات و وقایع در خصوص جنگ اول جهانی کمک کننده هستند. در پایان کتاب نیز بخش مهمی با عنوان منابع وجود دارد که برای مطالعه بیشتر در خصوص این برهه‌ی مهم تاریخی کمک کننده هستند.اگر شما هم به تاریخ، مشخصا تاریخ قرن بیستم و جنگ‌های جهانی علاقه‌مند هستید، توپ‌های ماه اوت نوشته باربارا تاکمن که توسط محمد قائد و در نشر ماهی به فارسی ترجمه شده را بخوانید.طاقچه فایل الکترونیکی این کتاب رو منتشر کرده که مطالعه رو بسیار راحتتر کرده است. «توپهایماهاوت»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/94056 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 11:07:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: فرانکشتاین در بغداد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-g7wapsppwwhc</link>
                <description>این روایت بخشی از داستان را لو میدهد.مری شلی نویسنده انگلیسی در اوایل قرن ۱۹ ام رمانی مينويسد با عنوان فرانکشتاین، فرانکشتاین موجودی ترسناک و تخیلی، زاده‌ی ذهن نویسنده است و برخی رمان شلی را نخستین نمونه از رمان‌های علمی-تخیلی دانسته‌اند.چالش طاقچه هم برای خرداد ماه ۱۴۰۲ خواندن کتابی در ژانر ترسناک بود، ژانری که نه در کتاب و نه فیلم و سریال مورد علاقه‌ب من نیستند و مگر به اجبار به سراغشان نمیروم‌.اول تصمیم داشتم فرانکشتاین را بخوانم اما پیش از شروع مطالعه کمی درباره شخصیت فرانکشتاین و بعد کلیت داستان جست‌وجو کردم و در این میان رمانی را پیدا کردم که با اقتباس از فرانکشتاین مری شلی نوشته شده بود و بنظرم آمد برای من بسیار جذابتر خواهد بود، چرا که داستانش در کشور عراق در دوره معاصر و سالهایی رخ می‌داد که وقایع آن در خاطر من زنده است. هرچند نویسنده، احمد سعداوی تاکید کرده است که اسامی، داستان‌ها و وقایع هیچ‌کدام منطبق بر واقعیتی خارجی نبوده‌اند با این حال، حال و هوای داستان که در سال‌های ابتدایی سقوط صدام و حمله آمریکا به عراق می‌گذرد و همچنین نزدیکی فرهنگی و تاریخی بین ایران و عراق که‌ در پس زمینه داستان وجود داشت، مطالعه‌ی کتاب فرانکشتاین در بغداد نوشته‌ی سعداوی و ترجمه‌ی امل نبهانی را برایم جذاب‌تر از فرانکشتاین اولیه کرد.احمد سعداوی در این رمان شرایط نامطلوب بغداد در سال‌های نخستین بعد از سقوط صدام را در قالب داستانی خیالی و ترسناک بیان می‌کند. داستان بدبختی مردم، مهاجرت اجباری، کشته شدن بی‌دلیل آدم‌ها و ... شخصیت فرانکشتاین که در داستان با عناوین چیز و بی‌نام مورد توجه است خودش زاده‌ی یک فاجعه‌ی تروریستی است، وقتی هادی دستفروش یکی از شخصیت‌های اصلی داستان، دوست نزدیکش را در عملیاتی تروریستی از دست می‌دهد و مجبور است برود در پزشکی قانونی و با بقایای چند ده جسد تکه پاره شده، یک جسد بسازد و بعنوان جسد فرد کشته شده آن را تحویل خانواده دهد و از بعد آن داستان یک شخصیت خیالی-واقعی را برای همه تعریف می‌کند که خودش ساخته و هر تکه‌ی بدنش را از یک گوشه‌ی شهر جمع کرده و سر هم کرده‌است... موجودی که حالا روحی از بین روح کشته شدگان یک انفجار دیگر برای خود یافته، سرگردان شده، به دنبال انتقام از قاتلین هر بخشی از بدن خود است و دست به قتل‌های زنجیره‌ای و وحشتناکی میزد که مردم بغداد را با وجود جنگی که در آن بودند، در ترس و نگرانی بیشتری فرو می‌برد.در پایان داستان هم فرانکشتاین در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رود و ما بعنوان خواننده باز هم از سرنوشت نهایی او مطلع نمی‌شویم.علاوه‌بر فرانکشتاین یا همان بی‌نام، که تم اصلی داستان را می‌سازد، چند روایت و خرده داستان نیز در این رمان بود که آن را جذاب‌تر و خواندنی‌تر میکرد‌. یکی داستان پیرزنی نصرانی بود که به رغم اصرار دخترانش برا مهاجرت به استرالیا و زندگی با آن‌‌ها، ماندن در بغداد را ترجیح داده بود و منتظر رسیدن خبری از پسر مفقودش بود که سالها قبل در جنگ عراق و ایران کشته شده بود. دیگری داستان روزنامه‌نگار جوانی بود که سخت در پی رشد و ترقی بود و در این راه سختی‌های زیادی متحمل شد. او در روایت داستان فرانکشتاین برای مردم هم نقشی کلیدی داشت.من داستان پردازی و روایت سعداوی را دوست داشتم. عقب جلو شدن و چند راوی داشتن، داستانش را هيجان‌انگیزتر می‌کرد و پایان باز داستان اجازه می‌داد تا بعنوان خواننده بتوانم درباره سرنوشت چیز یا همان فرانکشتاین تصویرسازی کنم. اما با توجه به اینکه ترس در چالش این ماه موضوعیت داشت، باید اشاره کنم که کتاب برای من ترسناک نبود، چندجایی نفسم در سینه حبس شد یا چندشم شد، ولی ترس اساسی نه. حدس میزنم برای یک نوجوان داستان ترسناک‌تر بنظر برسد.در پایان اگر به دنبال یک رمان خوشخوان با چاشنی هیجان، تاریخ و ترس هستید، مطالعه فرانکشتاین در بغداد را به شما پیشنهاد میکنم و لینک کتاب در اپلیکیشن طاقچه رو براتون میذارم که از طاقچه بی‌نهایت هم میتونید بخونیدش. https://taaghche.com/book/29227 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 16:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: موهبت کامل نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-aj9kcz3p7j7y</link>
                <description>اولین بار که در جلسه روانکاوی متوجه شدم دچار کمال‌گرایی هستم شوکه شدم. من همواره معتقد بودم انسانی واقع بینم و بعضا اطرافیانم را بخاطر کمالگراییشان قضاوت میکردم؛ غافل از اینکه خودم هم رگه‌هایی از کمال‌گرایی را دارم. با این وصف وقتی بین کتاب‌های پیشنهادی اردیبهشت ماه طاقچه «موهبت کامل نبودن» را دیدم احساس کردم این دقیقا کتابی است که به خواندن آن نیاز دارم. کتابی که نویسنده با بهره‌گیری از تجربه خود در درمان کما‌گراییش نوشته و میتواند راهنما و کمک کننده من نیز باشد.نویسنده در فصل ابتدایی کتاب سه ویژگی شجاعت، شفقت و پیوند را توضیح میدهد که هرکدام چگونه به ما کمک میکنند تا خود واقعیمان را بپذیریم و ارتباط سالم‌تر و موثرتری با اطارفیانمان برقرار کنیم.«در فصل یک این کتاب به ذکر یافته‌های خود در خصوص شجاعت، شفقت و پیوند می‌پردازم و توضیح میدهم که چگونه این سه مفهوم می‌توانند ابزارهایی برای کسب و پرورش احساس ارزشمندی باشند...»احساس ارزشمندی آن وسیله‌ای است که به ما کمک می‌کند خودمان را باوجود نقایص بپذیریم و صرفا به دنبال کامل بودن و بهترین بودن نباشیم بلکه از زندگی احساس رضایت کنیم و در جهت عشق و باورهایمان حرکت کنیم.در فصل دوم کتاب نویسنده ازعشق و احساس تعلق واقعی صحبت می‌کند و تاثیری که بر احساس ارزشمندی ما دارد. و در فصل آخر به بیان ده مورد از موانعی می‌پردازد که در مسیر رشد و احساس ارزشمندی ما قرار دارند. در هر مورد با ذکر مثالهایی از زندگی خود و اطرافیانش، فهم موضوع را برای ما ساده‌تر و دست‌یافتنی‌تر میکند.متن کتاب بنظر من شبیه به مجموعه جستارهای طولانی و مرتبط به هم بود که هرکدام جداگانه میتوانستند کامل باشند اما در کنار هم نیز معنایی فراتر پیدا میکردند. در بسیاری از مثال‌ها با نویسنده همذات‌پنداری داشتم و همین باعث میشد تا راهکارها و نظراتش را ببهتر پذیرا باشم. در عین حال فکر میکنم اگر شخصی نتواند با سبک روایت و خاطراتی که نویسنده از زندگی شخصی خود مثال میزند ارتباط برقرا کند،‌ مطالعه کتاب برایش طاقت‌فرسا خواهد بود و نمی‌تواند بهره کافی را از کتاب ببرد.در ادامه چند مورد از بخش‌های مختلف کتاب که آن را قابل تامل میدانم را میاورم:« اما نکته حساس و لغزنده درباره شفقت و پیوند همین جاست: نمیتوانیم تجربه خود را با هر کسی در میان بگذاریم. کار به این سادگی نیست. من دوستان خوب زیادی دارم اما برای تمرین شجاعت و کسب شفقت فقط روی چند نفر از آن‌ها میتوانم حساب کنم.»این نکته بسیار مهمی است. برای خود من بارها پیش آمده که نیاز به همدلی دوستی داشتم اما به سختی توانستم بین دوستانم فردی را پیدا کنم که بتوانم با خیال راحت با او صحبت کنم.تا با جان و دل پذیرای یاری دیگران نباشیم، نمی‌توانیم با دل و جان دیگران را یاری دهیم.این جمله مرا بسیار به فکر فرو برد. من سال‌ها تمرین میکردم که هرگز یاری نخواهم و به اصطلاح روی پای خودم بایستم، غافل از اینکه این کار باعث نمیشد تا دیگران مرا امن‌تر و مطمئن تر بدانند. افراد به کسی اعتماد نمیکنند که بی‌نیازی موهومی داشته‌باشد. برای آن‌ها یک نفر شبیه خودشان ارزشمندتر و نزدیک‌تر است. یک نفر که او هم نیاز به همدلی ویاری دارد.و در آخر این چند خط درباره کمال‌گرایی از متن کتاب بسیار مهم است:کما‌ل‌گرایی تفکری خودویرانگر و اعتیاد آور است که این عقیده را در ما زنده نگه میدارد: اگر کامل و بی‌نقص به نظر برسم، اگر زندگی بی‌نقصی داشته باشم و هرکاری را در حد کمال انجام دهم میتوانم از احساس آزاردهنده شرم، قضاوت و انتقاد دور بمانم یا آن‌ها را به حداقل برسانم.کمال‌گرایی شکل اعتیادآور به خود می‌گیرد، چون به هر ترتیب وقتی دچار شرم می‌شویم، از ما انتقاد میشود یا مورد قضاوت قرار می‌گیریم،‌ اغلب فکر می‌کنیم به خاطر این است که نتوانسته‌ایم در حد کمال رفتار کنیم. بنابراین به‌جای آن‌که منطق ناردست کمال‌گرایی را زیر سوال ببریم، بیشتر تلاش می‌کنیم تا هر چیزی و هر کاری در حد کمال باشد.کمال‌گرایی صرفا به این دلیل میلی خودویرانگر است که اساسا هیچ چیز نمی‌تواند کامل و بی‌نقص باشد. کمال هدفی دست ‌نیافتنی است. وانگهی آنچه در کمال‌گرایی بیشتر مطرح است نظر دیگران است. کما‌ل‌گرا میخواهد در دید دیگران کامل و بی‌نقص جلوه کند. کمال‌گرایی حتی از این نظر هم هدفی دست‌نیافتنی است. چرا که دید دیگران، صرف نظر از سعی و تلاش ما، خارج از کنترل ماست.من این کتاب را در طاقچه بی‌نهایت خواندم و شما هم می‌توانید از لینک زیر آن را مطالعه کنید. «موهبتکامل‌نبودن»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/14249 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 12:53:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش كتابخواني طاقچه: درباره معناي زندگي</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-xr86nvcvyok7</link>
                <description>سال جديد و چالش جديد طاقچه ويل دورانت نويسنده و مورخ معاصر آمريكايي است. از او نوشته هاي معروفي همچون تاريخ تمدن و تاريخ فلسفه به جا مانده است. اما ويل دورانت كتابي باريك و كوتاه با عنوان درباره معناي زندگي هم دارد كه درواقع نوشته‌ي تنها خود او نيست بلكه يادداشتها و نظرات افراد مختلف از سراسر جهان را درباره معني زندگي در اين كتاب جمع‌آوري كرده است.ويل دورانت زماني به فكر جمع آوري اين مجموعه افتاد كه فردي كه قصد خودكشي داشته نزد او مي آيد و بعد از تلاشهايي كه براي منصرف كردن آن فرد داشته، به فكر ميفتد تا از افراد مختلفي اعم از هنرمند، سياستمدار، دانشمند، خداباوران و خداناباوران، زنان ومردان و... پرس و جو كند تا ببيند معناي زندگي از ديدگاه آنها چيست و مشخصا خودشان چه معنا و مفهومي براي ادامه دادن به زندگيشان دارند.از آنجا كه پاسخ دهندگان به اين پرسش از گروه هاي مختلف هستند، پاسخها نيز بسيار متفاوت و قابل توجه براي تمامي خوانندگان است.برخي پاسخهاي فلسفي ميدهند و برخي از زيست ساده و روزمره‌ي خود ميگويند.يكي از هنرمندان براي ويل دورانت مينويسد:«جناب دورانت عزيزاز نامه شما لذت بردم... و خوشحال ميشوم به پرسش هايتان پاسخ بدهم، اما متاسفم بگويم قصد دارم نااميدتان كنم، چون صادقانه جوابهاي من اگرچه راست و صادقانه‌اند، ولي يكسره پيش پا افتاده هستند. دست كم، ترسم اين است كه بر ذهن كسي چون شما چه تاثيري بگذارند.اگر علم و فلسفه ما را به جاي هولناكي رسانده اند كه شما در نامه تان به آن اشاره كرديد، پس حرف زيادي باقي نميماند، ميماند؟... پرسيده ايد چه چيزي شما را به ادامه زندگي واميدارد؟. جواب من جوابي است كه همه عقل كلها به آن ميخندند: كار. از اينكه ميبينم ايده هايم شكل ميگيرند و نتيجه هاي ملموس به بار ميآورند بينهايت كيف ميكنم... من احساس قدرت را دوست دارم. ميبينيد كه چقدر رك هستم...»نكته ي كليدي اين پاسخ و بسياري از پاسخ هاي ديگر به گمان من ساده بودن و دم دستي بودن آن است. براي ادامه دادن زندگي براي همگان نياز به معناي فلسفي و عميق ندارد. همين روزمره هايي كه به زندگي ما معنا ميبخشند ميتوانند انگيزه ي ادامه ي زيستن باشند.انيميشن روح در قالب روح شماره 22 به خوبي اين را بيان ميكند كه براي يك نفر شايد صرف زيستن و لذت بردن از مسائل معمولي انگيزه اي براي زندگي باشد.اما از جهاتي ديگر نيز ميتوان به معناي زيستن نگاه كرد.يك زن مذهبي براي دورانت مينويسد:«دكتر دورانت عزيززندگي از جهت معني رشد ميكند همان طور كه ما رشد ميكنيم و به راه خود ادامه ميدهيم. زندگي به مرور نه تنها ارزش و اهميت بيشتري پيدا ميكند بلكه خوشبختي بيشتري هم در پي مي آورد. با افسردگي هايي به مراتب كمتر از زماني كه دختربچه بودم. در پايه ي اين رشد روز افزون، دين قرار دارد. فكر ميكنم اگر دين نبود نميتوانستم به راهم ادامه بدهم چون هرچه بيشتر از رنجهاي جهان آگاهي پيدا ميكنم، در مواجهه با آن دچار دردسر بيشتري ميشوم. برايم زياد قابل فهم نيست انسان چگونه ميتواند بدون اعتقاد به قدرتي متعالي، وجودي كه بتواند با او ارتباطي موثر و واقعي داشت، از پس دشواري هاي زندگي بربيايد.فكر ميكنم با هر انديشه و ديدگاهي اگر اين كتاب را بخوانيم نظري مشابه نظر خود مي يابيم و ميتوانيم بهتر و دقيقتر به معناي زندگيمان، ارزش آن و چرايي ادامه دادنش بينديشيم.»براي خود من بعنوان يك خواننده، بخش آخر كه توسط شكاكان پاسخ داده شده بود از همه جالب تر بود. برتراند راسل فيلسوف معاصر انگليسي، در پاسخ ويل دورانت مينويسد:«آقاي دورانت عزيزمتاسفم كه ميگويم، در حال حاضر مشغول تر از آنم كه خاطر جمع باشم زندگي هيچ معنايي ندارد... بنظر نميرسد بتوانيم قضاوت كنيم كه نتيجه كشف حقيقت چه بوده، زيرا تا به حال هيچ حقيقتي كشف نشده است.»يا جرج برنارد شاو كه كوتاه ترين پاسخ را داده بود:«آخر من از كجا بدانم؟ آيا خود سوال اصلا معنايي دارد؟»من این کتاب رو با ترجمه شهاب الدین عباسی در اپلیکیشن طاقچه خوندم https://taaghche.com/book/22379 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 15:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو سال با چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sedigheh/%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-pxsohhgcfl4x</link>
                <description> چند سالی هست که طاقچه چالش کتابخوانی ماهانه برگزار میکنه و من دوساله که همراهشون شدم. سال اول هر دوازده ماه رو با چالش پیش رفتم و سال دوم چند ماهی رو به علل مختلف از دست دادم. در این ۲۴ ماه گذشته گاهی با اشتیاق به سراغ انتخاب کتاب و مطالعه رفتم، گاهی از سر اجبار، گاهی کتابی که خوندم رو بسیار دوست داشتم و براحتی یادداشتی درباره‌اش نوشتم و گاهی فقط تلاش کردم تا یادداشتم پانصد کلمه بشه و نقطه‌ی پایان رو بذارم. گاهی یک روزه کتاب رو تموم کردم و خلاصه نوشتم و گاهی سی روز با کتاب کشتی گرفتم و در آخرین لحظات یادداشتم رو برای طاقچه ارسال کردم. خوشحالم که با تمام فراز و نشیب‌ها خودم رو ملزم کردم تا بصورت موضوعی کتاب بخونم، با موضوعات جدید آشنا بشم و به سراغ کتابها و نویسندگانی برم که اگر به انتخاب کامل خودم بود هرگز کتابشون رو باز نمیکردم مثل کتابی از ادبیات ژاپن. در این بین کتابهایی هم بود که مدتها در قفسه کتابخانه‌ی طاقچه‌ام خاک میخورد و چالش فرصتی برایم ایجاد کرد تا آن را بخوانم مانند کورسرخی از عالیه عطایی یا چرا ملت‌ها شکست میخورند.همراهی با چالش طاقچه یک خوبی دیگر هم برای من داشت. چند دوست کتابخوان پیدا کردم که با هم چالش را پیش ببریم. هر ماه با هم کتاب انتخاب میکنیم و بعد درباره‌ی کتابهایی که خوانده‌ایم و یادداشتی‌هایی نوشتیم با هم صحبت میکنیم. علاوه‌براین هرماه در سایت ویرگول درباره کتابهای مختلف میتوانم بخوانم و دیدگاه دیگران را درباره موضوع چالش و حتی کتابی که خودم هم خوانده‌ام بدانم.امیدوارم طاقچه در سالهای آینده نیز با موضوعات جدید چالش رو ادامه بده و هر سال همراهان جدیدی به چالش اضافه بشن و دوستان کتابخوان جدیدی پیدا کنیم.اسفند ۱۴۰۱. تهران</description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 22:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش كتابخواني طاقچه: جايي كه خرچنگ ها آواز ميخوانند</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%8A%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%8A%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-s7lqoohbptd4</link>
                <description>اين يادداشت بخشي از داستان را لو ميدهدبراي من خيلي كم پيش اومده كه كتابي رو از روي اسم انتخاب كنم ولي آخرين انتخابم قبل از اين كتاب، خرس هاي رقصان بود كه بسيار از مطالعه اش راضي بودم. براي همين به اسم كتاب جايي كه خرچنگ ها آواز ميخوانند اعتماد كردم و براي چالش اسفند ماه كه مطالعه ي كتابي بود كه درطبيعت بگذرد انتخابش كردم و هيچ شناخت پيشيني از نويسنده و محتواي كتاب نداشتم. كتاب به اندازه خرس هاي رقصان قوي و جذاب نبود. من كتاب صوتيش رو گوش دادم و بنظرم داستاني بود كه يكبار شنيدنش ارزش دارد.نويسندهي كتاب كه خود يك جانورشناس آمريكايي است به خوبي توانسته در رمان اول خود عشق و علاقه به طبيعت و زيستن با طبيعت را با داستاني انساني در هم آميزد و روايتي جذاب ارائه دهد.جايي كه خرچنگ ها آواز ميخوانند كتابي است درباره‌ي يك مرداب و مردمانش. روايت داستان در نزديكي يك مرداب ميگذرد و زندگي دختري به نام كيا را روايت ميكند كه فرزند آخر خانواده است و توسط اعضاي خانواده اش رها ميشود و به تنهايي راه و رسم زندگي را مي آموزد.كيا سالهاي اوليه ي زندگي را با فرار از مدرسه و مردم در طبيعت بكر مرداب زندگي ميكند جايي كه به گفته ي نويسنده خيال در آن رشد ميكند. اما در نوجواني و به طبيعت غريزه ي انساني، به پسري از مردمان همان حوالي اعتماد ميكند و با كمك او با سواد ميشود. علاقه ي مشترك پسر و كيا به طبيعت مرداب باعث ميشود در بزرگسالي به كمك هم كتابهاي متعددي درباره طبيعت گياهي و جانوري مرداب بنويسند و فعاليتهاي مشترك علمي انجام دهند.كيا در بزرگسالي و براي حفظ طبيعت مرداب از ساخت و ساز و تخريب هاي انساني، با پيگيري قانوني زمينهاي پدربزرگش را كه در اطراف مرداب بوده به نام خود كرده و وصيت ميكند هيچ گاه قابل فروش و ساخت و ساز نباشند. علاقه و اهميت به طبيعت و حفظ يگانگي و بكر بودن آن نقطه ي ثقل داستان اين كتاب است.اما روايت يك سويه و خسته كننده نيست، داستانهاي عشقي و جنايي و خانوادگي كه حول محور كيا شكل ميگيرند، شنيدن و خواندن داستان را براي ما جذاب ميكند.كيا كه از كودكي توسط خانواده رها شده، همواره ترس و طرحواره ي رها شدن دارد و وقتي متوجه ميشود پسري كه به او ابراز علاقه ميكرده با دختر ديگري ازدواج كرده است، منتظر فرصت ميماند تا در زماني مناسب او را به قتل برساند. اما دادگاه هيچ گاه نميتواند قتل را ثابت كند و كيا تا پايان عمر آزادانه در كنار عشق اول زندگيش كه همسرش نيز شده بود زندگي ميكند.او همچنين در بزرگسالي يكي از برادرانش را پيدا ميكند و متوجه ميشود علت از هم پاشيدگي خانواده اش بدرفتاري و دائم الخمر بودن پدر است كه بخاطر فرار از خاطرات دوران جنگ دوم جهاني به الكل پناه ميبرده است. اين رفتارها مادرش را دچار جنون كرده تا خانواده را رها كرده و رفته است. با اين حال كيا تا مدتها و زماني كه شرايطي مشابه براي خودش پيش نيامد نتوانست مادر را بخاطر رها كردنش ببخشد.با وجود تمام مشكلات، عشق و محبت چيزي است كه كيا را نجات ميدهد. بازگشت برادرش و مهر و محبت خواهر و برادر، عشق به تيت پسر زيست شناس و همچنين كمكها و محبتهاي بي دريغ زوج سياه پوستي كه با وجود تبعيض هاي آن زمان جامعه ي آمريكا از كودكي به او كمك ميكردند، باعث شد كيا بتواند از پس مشكلات برآيد، شخصيتي علمي شود و خانواده ي خود را بسازد.روند داستان به نحوي پيش ميرود كه پس از مرگ كيا و همزمان با همسر او متوجه ميشويم كه او قاتل بوده است. اما هيچ گونه واكنش خاصي از همسر او در اين رابطه نميبينيم. خيلي عادي مدرك را از بين ميبرد و حتي يك ثانيه هم فكرش درگير اين ماجرا نميشود. اين موضوع براي من بسيار عجيب بود و بنظرم با رو شدن داستان پس از مرگ كيا، نويسنده ميتوانست از چيس (مقتول) به نحوي اعاده حيثيت كند و قهرمان داستان را عادي تر جلوه دهد كه مجرم نيز بوده است.از اين كتاب دو نسخه ي صوتي در طاقچه وجود داره. يكي براي آوانامه است و يكي لينك زير كه من كتاب رو ازش گوش دادكم. فايل صوتي كتاب چندان باكيفيت نيست و چندجا غلط داره.لينك كتاب متني و صوتي رو براتون ميذارم تا اگر ميخواهيد كتاب رو بخونيد بتونيد انتخاب كنيد. «جاییکهخرچنگ‌هاآوازمی‌خوانند»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/57829  «جاییکهخرچنگ‌هاآوازمی‌خوانند»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/audiobook/65937 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 14:46:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتابخانه‌ی عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-stcknhvtn16q</link>
                <description>چالش بهمن‌ماه امسال طاقچه، خواندن کتابی بود که خواننده‌ رو با ادبیات ژاپن آشنا کنه. ادبیات ژاپن آخرین موضوعیه که برای کتاب خوندن ممکنه بهش فکر کنم، کلا ژاپن بجز درخت و شکوفه‌های گیلاس چیز جذابی برام نداره. برای همین از اول تصمیم گرفتم یک کتاب کوتاه و مختصر بخونم. کتاب کتابخانه‌ی عجیب از هاروکی موراکامی. موراکامی نویسنده‌ی معروف و پرکاریه و بیشتر نوشته‌هاش به فارسی ترجمه شده و میشه.بعد از خوندن کتاب و تلاش ناکام برای نوشتن  معرفی کتاب، با کوبو آبه آشنا شدم که او هم از نویسندگان معروف ژاپنه و خلاف موراکامی داستان‌هاش زیاد عامه‌پسند نیست. بعد دوباره سراغ موراکامی برگشتم تا کتاب به آواز باد گوش بسپار رو بخونم که اولین نوشته‌ی بلند نویسنده است و تقریبا دو و نیم برابر کتاب کتابخانه‌ی عجیب حجم داشت. موراکامی در این کتاب داستان نویسنده شدنش رو تعریف میکنه، اما خوندن این کتاب هم تا امروز که ۲۸ بهمن ماه ۱۴۰۱ است به بیشتر از نصف نرسیده...پس به سراغ کتابخانه‌ی عجیب برمیگردم و بی‌مقدمه باید بگویم اگر دوست دارید نیم ساعتی که در مترو هستید یا در مطب پزشک منتظر رسیدن وقتتان پا روی پا انداخته‌اید، کتاب مناسبی برای مطالعه است. یک داستان عجیب و سورئال از پسرکی که برای گرفتن کتاب به کتابخانه‌ی عمومی شهر می‌رود و آنجا توسط یک پیرمرد گیر میفتد تا برای او کتاب‌هایی بخواند.من تقریبا همیشه در فهم نمادها و استعاره‌ها ضعیفم، این داستان هم چندین شخصیت نمادین از جمله مرد گوسفند‌نما، پیرمرد و دخترک داشت.کتاب داستان پسری را روایت می‌کند که به توصیه‌ی مادرش به کتابخانه می‌رود تا ته و توی هرچیزی را که نمی‌داند دربیاورد و یک روز با بخش عجیبی از کتابخانه روبرو می‌شود که توسط یک پیرمرد اداره می‌شود. پسرک توسط پیرمرد رباییده می‌شود و با در پایان با کمک نگهبان زندان و دخترکی که گویا در تصوراتش است از زندان می‌گریزد. درگیری خیر و شر (پسرو و پیرمرد شرور) از نقاط پررنگ این داستان است که احتمالا در درگیری‌های ذهنی موراکامی ریشه دارد. همچنین هرچه در طول داستان پیش می‌رویم تعلقات دنیایی پسر کمتر می‌شوند. گویی در مسیر یک سیر و سلوک قرار دارد.شاید هم چنین توصیفاتی از یک داستان کمتر از صد صفحه‌ای زیادی عرفانی و شرقی‌پسند باشد و باید این کتاب را صرفا داستانی عجیب بدانیم که در ذهن یک نویسنده‌ی عجیب شکل گرفته است.داستان‌های موراکامی عموما ما را از دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم دور می‌کنند و در یک دنیای جدید و سورئال رخ می‌دهند. این معجزه‌ی کلمات است که می‌توان زندگی را جور دیگری هم تصور کرد و زیست. برای برخی خوانندگان این دوری از دنیای واقعی جذاب و برای برخی خسته‌کننده است. اما موراکامی با دقت فراوان و قلمی گیرا از دنیای فراتر از آنچه با دو چشم می‌بینیم صحبت می‌کند و می‌نویسد.پایان کتاب اما شبیه سایر آثاری که از موراکامی خوانده بودم چندان جالب نبود. بنظرم کلا ضعف نوشته‌های موراکامی در پایان‌بندی است. حتی کافکا در کرانه که تا اینجا بهترین کتابی بوده که از او خوانده‌ام در پایان بندی ضعف داشت.من این کتاب رو در طاقچه بی‌نهایت خوندم و اگر دوست دارید یک داستان عجیب و کوتاه بخونید بهتون پیشنهادش میکنم. https://taaghche.com/book/54638 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 13:34:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه:‌ کورسرخی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C-dyeb4jylwtnr</link>
                <description>بعد از مدتها بالاخره کتابی رو دست گرفتم که تقریبا بی‌وقفه و در طی دو روز مطالعه‌اش کردم و از بند بند و واژه واژه‌ی روایتش لذت بردم. هرچند سراسر روایت درد و رنج بود. درد و رنجی که هیچ کدام از ما با آن غریبه نیستیم. برخی کمتر و برخی بیشتر...عالیه عطایی نویسنده ایرانی-افغانستانی در خانواده‌ای مهاجر که در دهه شصت و در پی حمله شوروی به افغانستان به ایران مهاجر شدند، متولد شد.این کتاب روایت کوتاهی از چهاردهه زندگی او در ایران و چند سفر کوتاه به افغانستان است. جایی در اواسط کتاب نویسنده میگوید:« اولین گلوله که شلیک شود، کمانه میکند به ده نسل بعد. تباهی تمامی ندارد. یک‌بار که فرار کردی باقی را باید فراری بمانی، حتی با پرچم سازمان ملل، صلیب‌سرخ و... . پرچم سفید صلح از هزار جا سوراخ است.» و این نه داستان یک خانواده مهاجر افغانستانی به ایران،‌ که داستان تمام ما است. تمام ما که شلیک گلوله را دیدیم یا بی‌واسطه شنیدیم.عالیه عطایی بیشتر از مشکلات میگوید. انگار قرار است رنج افغانی زیستن در ایران و افغانستان را بخوانیم. هرند او خودش را بیشتر ایرانی میداند. شناسنامه‌ی ایرانی دارد. در ایران متولد شده و درس خوانده و خانواده تشکیل داده است. لهجه‌اش بیشتر به فارسی ایرانیان میماند تا فارسی دری افغانستان. خاطرات کودکی‌اش در بیرجند و بزرگسالیش در تهران شکل گرفته‌اند. با این حال او یک مهاجر دانسته میشود. مهاجری بدون خانه و بی‌وطن...«چه‌طور میشود به آدم‌ها گفت ما خانه نداریم چون وطن نداریم؟ نمیشود وطن نداشت وقتی پاسپورت داریم،‌ کارت شناسایی، دفترچه بیمه، تحصیلات رایگان و ... اما وقتی خانه در وطن نیست یا وطن جایی دور از خانه است یا وطن خودش نیست یا ما هیچ وقت در وطن نیستیم، مفهوم وطن برای ما انتزاعی میشود. انتزاع را چگونه توضیح میدهند؟ واقعیت همان کلمه‌ی توی پاسپورت است:‌ ایرانی،‌افغانی،‌آلمانی، فرانسوی و... انتزاع که وطن نمیشود. چه کسی گفته آدمی وطن را به ارث میبرد؟ ما نخ‌های سرگردان، میل‌های بافتنی را به ارث بردیم که هرجا برسیم شروع کنیم به خانه‌بافی. سست. سست‌تر از خانه‌ی عنکبوت»بخشی از روایت عطایی، به داستان مراوده و دوستی او با دختری آلمانی-افغانستانی میگذرد که برای پروژه‌ی دانشگاهش و با همکاری دولت وقت افغانستان برای دعوت از تحصیلکردگان افغانی به کشورشان،‌ مستندی میسازد و با افرادی تحصیلکرده و از خانوادهذی مهاجر افغانستانی در سراسر دنیا مصاحبه میکند. عالیه عطایی برای اکران این مستند به افغانستان میرود و بعد کارگردان برای سفری به تهران میاید. دو دوست همدیگر را در کابل و در تهران ملاقات میکنند و گردش میکنند. تعریف و مواجهه‌ی عطایی با تهران چیزی است که احتمالا اگر من هم روزی درباره تهران بنویسم شبیه آن خواهد بود. شهر من. شهری که در آن زیسته‌ام و متعلق به من است. گوشه‌ گوشه‌اش را میشناسم و به آن تعلق دارم... اما روایت او از کابل چیز دیگریست: «...بغض کرده بودم در خنکای بهار کابل و به اطرافم نگاه می‌کردم. من کابل را نمیشناختم. افغانستان را نمیشناختم و از همه بدتر خودم را در آن‌جا نمیشناختم. بی‌محتوا بودنِ فرمِ افغانیم به شدت آزارم میداد و اصالت فِیکی که در آن دخالتی هم نداشتم و حتی آن‌قدر در کنترلم نبوده که بتوانم در آن موقعیت ادای کسی را دربیاورم که از آمدن به وطن خشنود است... کسی نمیتواند به آدمی که اختیاری در هجرت نداشته بگوید برگرد یا برو. اصلا کسی نمیتواند بگوید چرا چشم‌هام آن‌جور جلوی دوربین دودو میزد. مگر من میپدانم خانه‌ام کجاست؟ لابد خانه همان‌جایی است که در آن بزرگ میشوی و مدرسه میروی و برایت خواستگار می‌آید،‌جایی که جشن تولد فرزندت را می‌گیری،‌جایی که نامش در شناسنامه‌ات آمده.» با این حال نویسنده علقه‌ای را به افغانستان نیز احساس میکند. نزدیکی فرهنگی،‌خانوادگی، زیستن به عنوان دختری از خانواده‌ی مهاجر،‌ خاطراتی از اقوامی که در ساختن افغانستان پیش از شوروی نقش داشتند، داشتن اندک قوم و خویشی در آن سوی مرز یا هر چیزی که باعث شده او با افغانستان نیز پیوند نزدیکی داشته باشد.در پایان کتاب بخشی را درباره مسافران غیرقانونی این مرزها مینویسد. از محمدعثمان که قاچاقچی بوده و آدم از افغانستان به ایران می‌آورده و گیر پلیس افتاده، از خاطره خودش در پاسگاه پلیس که برای دیدن محمدعثمان رفته بود تا شاید کاری بتوان برایش کرد:«افسر زندانِ فردوس، اهل شیراز است و روی میزش یک چوری زنانه بافت افغانستان دارد. با یک پاکت چای سبز هندی. میگوید:« تحفه‌ی همین بچه‌هاست. وقتی دارند میروند برایم یادگار میگذارند و دعوتم میکنند به خانه‌هاشان در افغانستان.» نمیدانم باقی مرزهای دنیا چه‌طور است امام به نظرم فقط بین دو کشور هم‌زبان و هم‌فرهنگ میتواند اتفاق بیفتد که زندانی به زندان‌بانش هدیه بدهد و وقت خروج دعوتش کند برود خاکش و مهمانش شود...»صفحه صفحه‌ی این کتاب روایت درد و رنج زیستن است... لحظه‌های خوشی دارد و ناخوشی. اما گویا ناخوشی‌ها برای برخی بیشتر است.این کتاب کوتاهه و پیشنهاد میکنم بخونیدش. برای ما که هرروز با مردمی از خانواده‌های مهاجر افغانستانی در شهر و دیارمان مواجه میشویم، مردمی که بعضیشان مثل ما در همین شهر و دیار متولد و بزرگ شده و حتی تفاوت فرهنگی آن‌چنانی هم با ما ندارند و زیستمان به زیست آنان گره خورده، آشنایی با زندگیشان و جهان‌بینیشان به هم‌زیستی و یکی شدن کمک میکند.کتاب رو میتونید از اپلیکیشن طاقچه دانلود کنید.از اینجا «کورسرخی»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/119288 و کتاب صوتیش رو از اینجا «کورسرخی»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/audiobook/122869 </description>
                <category>sedi</category>
                <author>sedi</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 14:26:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>