<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستایش باقری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Setayesh.bagheri</link>
        <description>چنل تلگرام من: https://t.me/setayeshbagheriiii</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:18:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2737062/avatar/gOSPjz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ستایش باقری</title>
            <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوچه‌های دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-bhs6ovnda5ea</link>
                <description>گفتم: «شهر انگار کوچیک شده!»ابروهایش را در هم کشید و به دیوار آجری و قدیمی پشتش تکیه داد و گفت:«ما بزرگ شدیم.»آخرین باری که او را اینقدر جدی دیده بودم را به یاد نمی‌آورم. همه او را به شوخ‌طبعی‌اش می‌شناختند.گفتم: «یاسی، تغییر کردی!»همچنان که داشت دستانش را توی جیب‌ هودی مشکی‌ رنگش فرو می‌برد گفت: «مگه میشه این همه اتفاق بیفته و تغییر نکنی؟!»راست می‌گفت؛ داشتم مزخرف تحویلش می‌دادم. پنج سال گذشته و من می‌دانستم او از شوهرش طلاق گرفته و اکنون با پدر و مادرش زندگی می‌کند.داشتیم در کوچه‌ای قدیمی بی‌مقصد قدم می‌زدیم. هیچ کداممان جرئت آغاز مکالمه را نداشتیم. می‌ترسیدیم زخم‌هایمان سر باز کند و یا دیگر نای صحبت کردن نداشتیم.فقط راه می‌رفتیم و من از بودن در کنار دوست قدیمی‌ام لذت می‌بردم. دستش را به دستم قلاب کرده بودم و می‌خواستم اینگونه فاصله‌ی طولانی که در این سال‌ها بینمان افتاده بود را جبران کنم.نمی‌دانستم پشت چهره‌ی ظریفش چه می‌گذشت، آرام قدم می‌زد و هیچ نشانه‌ای از عجله در او پیدا نبود.درحالی‌که باد شال‌ هر دویمان را داشت می‌کند و به روی شانه‌هایمان می‌انداخت، گفت: «زندگی اونور آب چطوره؟»تا می‌خواستم پاسخی برای پرسشش جفت‌وجور کنم خودش ادامه داد: «حتما خیلی خوبه که اینجا و آدم‌هاش رو فراموش کردی.»لحن واژه‌هایش غم و دلخوری بود، این را به وضوح از ابتدای ملاقاتمان حس کرده بودم. ایستادم مقابلش و گفتم: «یاسی!»خواستم بغلش کنم، خودش را عقب کشید، گفت: «رفتی، پشت سرت رو هم نگاه نکردی، مگه میشه یه آدم دلش تنگ نشه؟ خداروشکر تو عصر کبوترهای نامه رسون نبودیم وگرنه تماس گرفتن خیلی سخت‌تر می‌شد.»راهش را کشید و من به سرعت دستش را دزدیدم و گفتم: «فکر کردم بعد از طلاقت خودت سرسنگین شدی و از همه فاصله گرفتی، منم نتونستم مثل قبل باهات ارتباط بگیرم ولی حق با توئه من نباید همچین فکری می‌کردم.»گفت: «حق که با منه ولی آره منم خیلی خر بودم.»خنده‌ام گرفت، ادامه داد: «نخند نگین، جدی می‌گم. خب فقط یه آدم احمق می‌تونه بعد از اینکه شکست عشقی می‌خوره بره ازدواج کنه، هم خودش رو بدبخت کنه هم پسر مردم رو.»گفتم: «خودت رو سرزنش نکن، ازش چند سال گذشته، بذار تو گذشته بمونه.»سرش را پایین انداخت و گفت: «تو اگه بودی می‌زدی تو سرم و طبق معمول می‌گفتی دختر انقدر احمق نباش.»بغض کرده بود، ادامه داد: «تو هم رفتی، مثل اون پسره‌ی یه‌لاقبا که مثل سگ عاشقش بودم.»انگار که سدی بشکند، شروع کرد به گریه کردن، پرید در آغوشم و چنان محکم در برم گرفت که مرا برد به روزهای دور. روزی که در همین کوچه‌ی قدیمی می‌دویدیم و او پایش پیچ خورد و من در آغوشش گرفتم و باهم زدیم زیر گریه. هیچ‌‌وقت نمی‌توانستم دربرابر کسی که گریه می‌کند جلوی اشک‌هایم را بگیرم، من هم مانند او زار می‌زدم. این‌بار من هم دلایل زیادی داشتم که اشک بریزم، مگر تنها همین کافی نیست که تو سال‌ها از خانه و خانواده و دوستانت دور بوده‌ای؟ جایی زندگی می‌کنی که فرهنگ و آداب مشترکی با مردمانش نداری و برای یک اشتراک، ذوق مرگ می‌شوی؟از آغوشم که در آمد گوشه‌ای روی زمین نشستیم و به دیوار تکیه دادیم. گفت: «کار درست رو تو کردی که رفتی، اگه بودی باید هر روز حرف می‌شنیدی که چرا ازدواج نکردی و بچه‌دار نشدی و هزارتا جفنگیات دیگه.»به چشمانش نگاه کردم و گفتم: «دلم چی پس؟»ساکت شدیم. می‌دانست از چه کسی دارم حرف می‌زنم.گفتم: «تو فکر می‌کنی برای من همه‌چیز گل‌وبلبل بوده؟»سکوت کرده بود، گفتم: «از خودم لجم می‌گیره، دیروز که همه، خونه‌ی مادربزرگم دعوت بودن، چهارچشمی داشتم دنبالش می‌کردم. باید اعتراف کنم هنوز وقتی اسمش میاد حواسم پرت میشه.»دستم را در مشتش گرفت: «هنوز دوستش داری؟»«نمی‌دونم، شاید چون که به ایران برگشتم هیجان‌زده شدم و دلم می‌خواد خاطرات رو یادآوری کنم. دیدن دوباره اون یعنی یادآوری احساسات گذشته.»چشمانش را ریز کرد و پرسید: «فایده‌اش چیه؟»سرم را به دو طرف تکان دادم، به این معنا که هیچ نمی‌دانم.دلم گرفت، البته به دل‌گرفتگی و دلتنگی عادت کرده بودم.‌ یاد گرفته بودم از دور، عزیزانم را دوست داشته باشم و با یادشان زندگی کنم. نمی‌دانستم آنها چطور بدون من ادامه می‌دهند یا با چه چیزی مرا‌ به یاد می‌آورند. اصلا او چطور؟ او می‌دانست که به او فکر می‌کنم؟ می‌توانست حدس بزند که چقدر برایم ارزشمند است؟ می‌دانست که چقدر خیالات او شورانگیز است؟او هیچ چیز نمی‌دانست همانطور که جز یاسی هیچ‌کس از احساس من باخبر نبود، اینگونه من عادت کرده بودم در خفا عاشق باشم. آنچنان دلم را مهروموم کرده بودم که هرگز گمان نمی‌کردم کسی بتواند آن را بلرزاند اما او ناگهانی آمد و کارم را یکسره کرد، باورم نمی‌شود هنوز بعد از گذشت پنج سال پس‌لرز‌ه‌های حضورش دارد مغز و دلم را مچاله می‌کند.هر دو در فکر غرق شده بودیم که من نجاتمان دادم و گفتم: «به تو حسودیم میشه. تو فرصتش رو داشتی که عشق رو زندگی کنی ولی من باید همیشه با این حسرت زندگی کنم.»سرش را بالا آورد و گفت: «نگین، به این فکر کن که این یکی هم مثل بقیه است، باور کن آش‌ دهن‌سوزی نیست، زمان که بگذره می‌بینی چه کارها که نمی‌کنند؟!»اخم‌هایم توی هم رفت: «می‌خواستم خودم تجربه کنم، تاریک‌ترین و روشن‌ترین بخش وجودش رو ببینم. می‌خواستم خودم کله‌م بخوره به سنگ. می‌فهمی؟»یاسی نگران از جایش بلند شد و گفت: «دیوونه شدی دختر. پاشو بریم خونه.»از واکنشش خنده‌ام گرفته بود، نگران شده بود که دیوانه شوم و کار دستشان بدهم. گفتم: «باشه ولی به یه شرط.»چشمانش پرسشگر شد، ادامه دادم: «اگه می خوای دیوونه نشم و همون نگین سابق باشم، یه بستنی سنتی که همیشه می‌خوردیم مهمونم کن.»لبخندش پهن شد و روی صورتش نشست. هوا سرد بود ولی برای ما اهمیتی نداشت. بستنی زعفرانی‌ پسته‌ای را که خوردیم، دندان‌هایمان روی هم لغزیدند و دیگر سرما اهمیت پیدا کرده بود. گام‌هایمان را تند کردیم و به سوی گرما گریختیم. دلتنگی و غم پشت سرم می‌دویدند تا دوباره روی دلم بنشینند، من اما قصد فرار نداشتم. دیگر عادت کرده بودم چطور با آنها زندگی کنم و ادامه دهم.پایان</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 10:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادآوری یا فراموشی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-gsdmbtfkok3c</link>
                <description>پای حافظه‌ام بدجوری لنگ است، گاهی اصلا خاطراتی که دوستانم تعریف می‌کنند را به یاد نمی‌آورم. می‌گویند: یادت هست آن روز...؟و من گیج و وا رفته فقط در ذهنم به دنبال آن روز می‌گردم و به سختی چند سکانسی به یاد می‌آورم و گاهی نیز اصلا چیزی به یادم نمی‌آید‌.آقاجان پیرم وقتی سنش به بالای هشتادوپنج سال هم که رسیده بود هوش و حواسش سرجا بود، برخلاف بعضی از دوستانش که آلزایمر به جانشان افتاده بود او همچنان واضح و شفاف گذشته را به یاد می‌آورد.به یاد دارم روزی کنار پنجره آمد و روی صندلی نشست، آهی کشید، سیگارش را آتش زد و پوک عمیقی به آن زد و بی‌مقدمه گفت: خوش‌ به حال کسایی که فراموش می‌کنند.آن‌ روز یافتم که رنج او اگر بیشتر از دوستان آلزایمری‌اش نباشد، کمتر از آنها نیست.شانه‌های افتاده‌اش نشانِ از بار خاطراتی می‌داد که سال‌ها روی هم تلنبار شده و از یاد نرفته بودند. نفس‌های عمیقش و خیره‌ شدن‌‌های گاه‌‌گاهش علائم مرضی به اسم یادآوری خاطرات بود. خاطرات خوب و یا بدی که او را غرق در فکر می‌کرد و آنچنان او را در دل گذشته فرو می‌برد و غم‌ها را پیش چشمش عین روزهای اول می‌نمود که وقتی کسی صدایش می‌زد، یک‌مرتبه تکانی به خود می‌داد، دستی به چشمانش می‌کشید و گویی که از یک کابوس بیدار شده باشد، به آدم نگاه می‌کرد.آقاجان خدابیامرزم برایم نماد یادآوری، حافظه و قصه است، آنقدر همه کس و همه چیز را به خوبی به یاد داشت که همواره سینه‌اش پر بود از قصه‌های گذشته و ماجراهای جذاب و گاهی هم غم‌انگیز.امروز که یکی از دوستانم ضعیف بودن حافظه‌ام را به رخم کشید، ناگاه یاد جمله‌ی ناگهانی آقاجان افتادم، نمی‌دانم کدام یک بهتر است؟! آیا باید خوشحال باشم که آدمی هستم که به راحتی می‌توانم فراموش کنم؟ باید خرسند باشم که حافظه‌ی ضعیفم مرا از غمی دور می‌کند که می‌تواند همواره مثل آلارمی تنظیم شده در روزهای معین آزارم دهد؟ یا باید دلم بگیرد از فراموش کردن روزهایی که می‌خندیدم و یا تجربیاتی که در گذشته به چنگ آوردم؟! به راستی این فراموش‌کاری چیزهایی را از ذهنم پاک کرده که بایستی همواره به خود یادآوری کنم! یک‌سری چیزها را باید با خود از گذشته آورد، باید دید و با خود مرور کرد تا دیگر تکرار نشود. این یادآوریست که مانع می‌شود اشتباهاتمان را تکرار کنیم، من گاهی این مسئله را فراموش ‌می‌کنم همانطور که برخی از اتفاقات گذشته را در گذشته می‌گذارم.بایستی خاطرات غم‌انگیز و تاریک را پذیرفت و آنها در گذشته نگه داشت؛ درس‌ها و تجربیات را نیز هرازگاهی که در زندگی مرور لازم است، به خود یادآوری کرد؛ اینگونه نه سیخ می‌سوزد و نه کباب! می‌دانم به زبان، گفتنش راحت‌ است‌ اما چه می شود کرد؟شاید اینگونه بتوان تناسب و تعادلی پیدا کرد و با آن ادامه داد.</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 20:31:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توپی که وارد دروازه نشد...</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-m8jta2dqserk</link>
                <description>آرام قدم برمی‌دارم، سخت اطراف را می‌پایم تا آن‌ چیز گردِ زرد رنگ را پیدا کنم، هوا بدجور مه‌آلود است، سکوت این دره‌ی سبز گاه برایم ترسناک می‌شود، یک‌مرتبه صدایی از پشت سرم می‌شنوم، می‌خواهم خودم را جمع و جور کنم که از قضا پایم تا مچ می‌رود تو گِل. از این بهتر نمی‌توانست بشود. انگار خیالاتی شده‌ام.همه‌چیز برمی‌گردد به آن روز کذایی! آن روز پیشِ آقای عباسی تلاش کردم دستِ کم دست پیش را بگیرم تا پس نیفتم: آقا اجازه؛ به‌ خدا تقصیر ما نیست، آخه یک‌بار هم نمیشه درست و حسابی اینجا بازی کرد!آقای عباسی، ناظم مدرسه سبیل نازکش را تاب داد و گفت: اصغری خیلی حرف می‌زنی! همه‌ش داری غر میزنی.ممد تقوی باز جفتک‌زنان پرید میان حرف من و آقا عباسی و باز از فرصت استفاده کرد تا مرا قهوه‌ای کند و شیرین بازی دربیاورد، چشمانش را طوری مظلوم کرد که انگار توپ‌های به فنا رفته از جنس طلا و ارث پدرش بوده، در همین حال گفت: آقا؛ توپ خیلی خوبی بود، حیف شد، اجازه میدید برم از تو کمد یه توپ دیگه‌ بردارم؟ زیرچشمی نگاهی به من انداخت و صدایش را پایین‌تر آورد و ادامه داد: البته اگه این اصغری بذاره توپی توی این مدرسه بمونه!می‌دانستم الان دلش عروسی‌ست. تنبیه شدن من یعنی جشنِ او. این پدرسوخته به هر دری می‌زند که مرا تیپا از مدرسه بندازند بیرون. آن‌روز که چشمانش را ریز و صدایش را بم کرد و تهدیدکنان مرا گوشه‌ی مدرسه برد و گفت: از دختر مشهدی اکبر فاصله بگیر وگرنه اون روی سگِ من بالا میاد.خنده‌ام گرفت، بهش برخورد و همان‌ لحظه مرا به زمین هل داد، من فکر نمی‌کردم اینگونه پرتم کند. خونم به جوش آمد و با او گلاویز شدم. او حق نداشت برای من تعیین تکلیف کند و بگوید خاطرخواه کی باشم یا نباشم!بی‌‌شعور به من می‌گفت: دزدِ عشق!اصلا او می‌داند عشق یعنی چه؟! صفت خودش را به من نسبت می‌داد. آن‌وقت‌ها که من جانم واسه لیلا در می‌رفت او کجا بود که ببیند؟_ اصغری! شیطنت از وجودت می‌باره. تا الان چندبار توپ رو انداختی اونورِ مدرسه! از کدوم گوری براتون توپ بخریم بیاریم؟ هر چی هم که فنس کشیدیم، کارساز نبود. تو دلتون فکر می‌کنید مسی و رونالدو هستید و با کلی ادا و اصول شوت می‌زنید ولی اونقدر چشمتون را باز نمیکنید تا ببینید دروازه تهِ دره نیست!سرم را پایین انداخته بودم، خب! آخر اینجا چه‌ جاییست که مدرسه ساخته‌اند؟! نه می‌شود فوتبال بازی کرد، نه والیبال و نه بدمینتون و نه هیچ‌ کوفت و زهرمارِ دیگر.من چه غلطی کنم وقتی ضربه‌ی پا و دستم قوی است؟!همان روز هم یک مشت‌ آرام، تکرار می‌کنم فقط یک مشت آرام به صورت ممد تقوی زدم که یک بادمجان زیر چشمش کاشته شد و مدیر و معاون ریختند سرم و مؤاخذه‌ام کردند، بردنم دفتر و تنبیه و این حرف‌ها. حالا هر چه هم که می‌گفتم او دعوا را شروع کرده، مگر کسی باور می‌کرد؟ با آن‌ چشم‌هایش، موش‌مرده بازی در می‌آورد، ناکِس!همچنان که آقای ناظم داشت از بی‌پولی، بدبختی و بیچارگی مدرسه‌مان می‌گفت، من در دلم &quot;هوفی&quot; گفتم و آهی کشیدم و به زبان گفتم: آقای عباسی! این‌بار من رو ببخشید، دیگه تکرار نمیشه.مجبور بودم اینگونه بگویم تا اخراج نشوم. او چشم از من برداشت و با اخم و تَخم گفت: شنبه عینِ همین توپ رو برای من میاری!ممد تقوی نیشخندی به من زد و وارد کلاس شد، آقای ناظم هم رفت. هوا گر گرفته بود. جیب‌هایم خالی بود و پول توجیبی‌‌ هایم کفاف نمی‌داد تا توپِ نو برای مدرسه بخرم.چاره‌ای نداشتم جز اینکه بزنم به دل جنگل و دره. اکنون لابه‌لای بوته‌های خاردار و مسیر صعب‌العبور  اطراف مدرسه دنبال این توپ لعنتی‌ام، آسمان مه‌آلود و بارانیست، امیدوارم توپ والیبالمان را هم که دو هفته پیش گم شد، پیدا کنم، می‌دانم آنوقت دماغِ تقوی بد می‌سوزد.آخر کسی جرئت نمی‌کند پا اینجا بگذارد، از بس که مادربزرگ‌های ما در قصه‌هاشان مخوف تعریفش کردند تا وقتی بچه‌ بودیم زودتر به خانه برگردیم و کمتر شیطنت کنیم.باید این توپ را پیدا کنم، فردا با توپ برنگردم کلاهم پسِ معرکه‌ست؛ از مدرسه بیرونم می‌کنند و نان تقوی می‌افتد تو روغن!از همه مهم‌تر خیالِ لیلا را باید از سرم بیرون کنم. دیگر هیچ‌کس آدم حسابم نمی‌کند.بین این افکار و گل‌ولای می‌لولم که ناگهان در سرازیری پایم لیز می‌خورد و دیگر نمی‌فهمم چه می‌شود؛ چشمانم را می‌بندم و مثل قالی‌ای که لوله‌اش می‌کنند، قِل می‌خورم و در لجنزاری فرود می‌آیم.آهِ دردناکی می‌کشم، چشم که باز می‌کنم تمام وجودم را کثافت برداشته، دیگر واقعا همه چيز ترسناک به‌نظر می‌رسد، هوا رو به تاریکیست. قلبم تند می‌زند، آنقدر ترس برم داشته که درد مچ پایم و سوزشِ خراش‌هایی که بر دست و صورتم ایجاد شده را نمی‌فهمم. به سختی پا می‌شوم، حتی نمی‌دانم چطور باید برگردم، دیگر خیلی از کوه پایین آمده‌ام و نزدیک دره شده‌ام، صدای غارغار کلاغ‌ها و آواز غریبِ بلبل سکوت را می‌شکند. کمی این‌پا و آن پا می‌کنم، ناگهان از شدت ترس از اینجا و نگرانیِ از دست دادن لیلا گریه‌ام می‌گیرد. زار زار گریه‌ می‌کنم. گوله گوله اشک می‌ریزم. حالا دیگر به لطف این اشک‌ها تار هم می‌بینم. لنگان لنگان، بی‌مقصد به یک طرف حرکت می‌کنم و می‌گویم: آخه! من چه گناهی کردم؟ جز اینکه عاشقِ لیلا شدم و عاشقِ فوتبال؟!کل محله پشتِ ممد تقویه، اما من چی؟هیچ‌کس قبولم نداره؛ بابا و مامانم هم که فکر می‌کنند که گوشم به حرفاشون بدهکار نیست و اینطور اگه پیش برم و درس نخونم، یکی می‌شم لنگه‌‌ی پسرِ عمو نصرتم که بیکار و علاف می‌چرخه تو محله. حالا بعد از مدت‌ها یکی‌ رو پیدا کردم که قبولم داره، نمی‌خوام از دستش بدم.اصلا از کجا معلوم لیلا منو قبول داره؟ از چشم و ابروم خوشش اومده؟ از چی‌ِ من؟ هیچ. هیچ کاری ازم برنمیاد، فقط دردسرم!شدت‌ گریه‌ام کمتر شده ولی دیگر ناامید شده‌ام اما دلم قبول نمی‌کند که از لیلا ناامید شوم، همچنان که در نزاعِ با خودم بودم، ناگهان چشم تارم به رنگِ زردی می‌خورد که زیر شاخه‌‌ی شکسته شده‌ی درختی گیر کرده.با انگشتان خاکی‌ام چشمانم را می‌مالم تا مطمئن شوم که درست می‌بینم. خودش است. همان توپِ ماجراجوی چموش که درست روی پایم ننشست و با ضربه‌ی من آمد این ورِ دنیا.با دیدنش انگار احیا می‌شوم و تمام امیدم برمی‌گردد، شانه‌های افتاده‌ی خسته‌ام را صاف می‌کنم و لنگ‌لنگان سمتش می‌روم و در آغوشش می‌گیرم.حالا فقط باید خودم را از این مهلکه‌ی مخوف و زیبا بیرون بکشم. فردا نوبت جولان دادنِ من است. چه‌ خواب‌ها که برای ممد تقوی ندیده‌ام! ببینم وقتی می‌شنود، تنها اینجا آمدم و توپ را از دهان شیر بیرون کشیدم، صورتش چه شکلی می‌شود! آخ که قیافه‌اش دیدن دارد!البته فعلا باید بگریزم و خودم را به خانه برسانم، آه، امتحان فردا را چه باید بکنم؟</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 19:44:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-skwxtbe8crxm</link>
                <description>عجب بارانی! آدم را به زور سوار ماشین زمان می‌کند و می‌برد به روزهای دور.آن روز که آسمان شکم پاره کرده بود و خشمگینانه رعد و برق می‌زد، به یاد دارم که امتحان زبان انگلیسی داشتم.کم خوانده‌ بودم ولی خوانده بودم، حداقل می‌دانستم شهریور ماه دیگر سراغ این کتاب نخواهم رفت.نشسته بودم پشت یکی از نیمکت‌ها و به این امید دل بسته بودم که سوالات راحت باشد و من جوابشان را بدانم.صدای برخورد باران با سقف کلاس، سکوتِ فضای امتحان را از بین می‌برد، حواس من اما به این چیزها نبود. دلم شورِ رفیقم را می‌زد، توجهم به جای خالی او بود‌.در دلم کلی به او فحش داده بودم و می‌گفتم: آخه پسر، چطور می‌تونی روز امتحان اینطوری خواب بمونی؟! البته اگه من هم مثل تو زبانم اینطور قوی و خوب بود، فارغ‌بال و آسوده می‌خوابیدم. آخر خنده‌ام می‌گیرد! به من می‌گفت که نگران نباش، قبول می‌شوی، من هم قبول می‌شوم.یکی می‌زدم توی سرش و می‌گفتم: انقدر بدم می‌آد که جوری وانمود می‌کنی که انگار مثل ما درگیر دو سه نمره‌ی پاسی هستی!با همه‌ی این‌ها، باهوشِ کلاس به امتحان محبوبش نرسیده بود، از یک‌جا به بعد حواسم را به برگه دادم و نبودِ او را پشتِ گوش انداختم.آه از آن‌‌لحظه! وقتی اواسط امتحان از میان پچ‌پچِ معلم‌ها اسم او را شنیدم، دیگر برایم امتحان اهمیتی نداشت، ترس بَرَم داشته بود. نصفه و نیمه امتحان را رها کردم و ورقه‌ را به دست معلم دادم.چشمان نگرانم از آنها اطمینان می‌خوست اما آنها نیز تشویش تحویلم دادند.بوی دردسر و غم می‌آمد، جواب سربالای معلم‌ها دیوانه‌ام می‌‌کرد، دویدم در حیاط مدرسه. از آقابابا که گریه می‌کرد، پرسیدم: چه بلایی سرش اومده؟_ تو راه... زیر بارون... ماشین...انگار طراح معما شده بود و می‌خواست هوش من را بسنجد، جواب این معما آنقدرها سخت نبود، اما برای من که روز قبلش با او صحبت کرده بودم، خندیده بودم، بحث کرده بودم و از تعطیلات گفته بودم، پذیرش این قضیه دشوار بود. چگونه می‌پذیرفتم رفیق صمیمی‌ام دیگر نیست، اصلا چطور می‌توانستم بدون او درس محبوبش را قبول شوم. باید طبق گفته خودش هر دو باهم این درس را قبول می‌شدیم، او ۲۰ می‌شد و من ۱۰.در حالیکه به حال معلم‌ها و آقابابا می‌خندیدم، زیرلب مدام می‌گفتم: او فقط خواب مونده، شما رو هم سر کار گذاشته، مطمئنم.از مدرسه زدم بیرون، با خشم و ناراحتی از او، زیر باران به سمت خانه‌اش رفتم تا حسابش را کف دستش بگذارم.باران مرا و کتابم را خیس کرده بود و این اهمیتی برایم نداشت. به خانه‌اش که رسیدم، هیاهو را یافتم، همان‌دم قلبم شکست.در همان کوچه زیر سقفِ آسمان نشستم، شدت باران کم شده بود و نم‌نم می‌بارید. به ورقه‌های جدا شده‌ی زبانی چشم دوختم که او به من آموزش داده بود. هنوز باور نکرده بودم که نیست، او به‌ راستی همانجا بود؛ کنارم. انگار نزدیک گوشم گفته بود: بیا مثل بچگی، کاردستی درست کنیم.ورقه‌ی خشکی از کتاب جدا کردم، قایقی ساختم و آن را به دلِ جوی آب انداختم، او هم انگار سوار همان قایق شد و به دیاری دور رفت.</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 16:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آش رشته‌‌ی مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%A2%D8%B4-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-pzlyuhrbq3uc</link>
                <description>نور اجازه نمی‌دهد تا پلک‌هایم را باز کنم و به آسمان نگاه کنم. چشم‌ بسته جلوی پنجره در برابر نور می‌نشینم.دیشب باران داشت سقف خانه‌ی پدربزرگ را سوراخ می‌کرد امااکنون آفتاب زیبایی درآمده. به تاریکی پشت‌ِ پلک‌هایم خیره می‌شوم و اندکی بعد به پرتوی از نور که دزدکی از لایِ پلک‌هایم وارد چشم‌هایم می‌شود، توجه می‌کنم.علیرضا مرا با آن صدای نتراشیده‌ و نخراشیده‌اش از احوالم بیرون می‌کشد. بیخ گوشم داد می‌زند: نکنه‌ دیوونه‌ای چیزی شدی؟! همزمان که چشمانم را باز می‌کنم، به بازویش می‌زنم و می‌گویم: کر شدم! چرا داد می‌زنی؟_ آخه زانوی غم بغل گرفتی! + کدوم زانو؟ کدوم غم؟علیرضا طلبکارانه نگاهم می‌کند و می‌گوید: کمتر چرت و پرت بگو؛ فراموش که نکردی قولت رو؟خودم را به آن راه زدم و می‌پرسم: کدوم قول؟چشمانش عصبی می‌شود و نامم را با خشم به زبان می‌آورد: آرش!لبخندی شیطنت آمیز می‌زنم و جواب می‌دهم: باشه، حواسم هست.صدای مادربزرگ از اتاق می‌آید: آرش؛ علیرضا، بچه‌ها یکی بیاد، سوزن برام نخ کنه.همزمان که علیرضا به سمت اتاق می‌رود به او می‌گویم: نمیشه دومین روز سال دست از سرم برداری و از خر شیطون پیاده شی؟برایم چشم و ابرویی بالا می‌دهد که نمی‌فهمم اخم است و یا به این معناست که حرفی نزنم تا داستانش لو برود.از پله‌ها پایین می‌روم و وارد حیاط می‌شوم، آتوسا تا چشمش به من می‌خورد خودش را لوس می‌کند و می‌گوید: داداشیِ من! خوشتیپ! بی‌حوصله جوابش را می‌دهم: باز چی می‌خوای ازم؟چشمانش را شبیه گربه‌ی شِرِک می‌کند و می‌گوید: میشه به مامان کمک کنی؟ دارن آش رشته می‌پزن، از صبح فقط دارم دستوراتشون رو عملی می‌کنم، منم آدمم، خسته میشم، مامان‌ها رو نبین که هیچ‌وقت خسته نمیشن، من یه دختر چهارده ساله‌ بیشتر نیستم که! حالا اگه میشه؟ داداشی...حرفش را قطع می‌کنم: بسه! باشه. حالا مثلا چی کار کردی! انگار کوه کنده!تأیید را که می‌شنود، دستِ شیرین را می‌گیرد و دوتا یکی از پله‌ها را جوری بالا می‌روند ‌که انگار از اسارت رها شده باشند!مامان تا مرا می‌بیند، می‌گوید: آرش! زود برو کاسه‌ی حبوبات رو بیار.منِ از دنیا بی‌خبر می‌پرسم: کجاست؟مامانِ فرز و همه‌فن حریفم می‌گوید: معطل نکن؛ اونجاست. تا یک قدم سمتش برمی‌دارم می‌گوید: خودم برمی‌دارم، تا تو بری بیاری دو بار مهمونارو رو شام و ناهار میدیم.می‌دانستم امشب اینجا شلوغ است و خیلی‌ها دعوتند برای افطار و دید و بازدید و این حرف‌ها ولی با این هیاهویی که به پاست انگار این مهمانی مهم‌تر از این حرف‌هاست. نمی‌دانم!سیب زمینی‌ها را برمی‌دارم و شروع می‌کنم به پوست کندن.همزمان که سیب‌زمینی‌ها را پوست می‌کنم به چهره‌ی توی هم رفته‌ی علیرضا خیره می‌شوم، دستی برایش تکان می‌دهم و او نزدیکم می‌آید و می‌گویم: زانوی غم بغل گرفتی؟!پوزخندی می‌زند و می‌گوید: کدوم زانو، کدوم بغل؟!یک چاقو به دستش می‌دهم و عین سرآشپزها می‌گویم: بشین؛ سبزی پاک کن. ببینم اون دختر می‌تونه روی تو و خونه‌داریت حساب کنه.تا این را می‌شنود، با مشت به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: هیس! نخود تو دهن تو خیس نمی‌خوره، نمی‌دونم این چه خریتی بود که کردم و به تو گفتم.می‌خندم و جواب می‌دهم: اولین خریتت نبود، آخریش هم نیست. کمی مکث می‌کنم و به آرامی می‌گویم: تو هم وقت گیر آوردی واسه عاشق شدن؟!مادر علیرضا ما دوتا را تا می‌بیند، چشم نازک می‌کند و می‌گوید: دست بجنبونید! حرف که کار نمیشه‌.آرام زیر لب می‌خندم و می‌گویم: هیچ‌چیز از چشم زن‌عمو دور نمیمونه هیچی! فاتحه‌‌ی خودت رو بخون علیرضا.عمه هم کنار قابلمه‌ی بزرگ آش می‌آید، او هم تا ما را می‌بیند، به حرف می‌آید: چه‌خبرها؟ علیرضا چه‌خبر از کنکور؟ درس می‌خونی دیگه؟ البته خوب می‌دونم عمه؛ انقدر باهوشی که! همش به شیرین می‌گم باید درسات عینِ علیرضا خوب باشه.مادرِ علیرضا، سنجاق روسری‌اش را سفت می‌کند و می‌گوید: خدا از دهنت بشنوه خواهر! چندماه دیگه کنکور بده ان‌شالله به حق همین روزهای عزیز، نتیجه بگیره بچه‌ام. فکر و ذکرش درگیره؛ می‌بینم حالش خوش نیست.من که دیگر نمی‌توانم خنده‌ام را جمع کنم رو به صورت علیرضا که وا رفته می‌گویم: چقدر هم که فکرش درگیر کنکوره!علیرضا با پایش محکم به پایم می‌زند، آخی می‌گویم و خنده‌ام را می‌خورم. من از زیرِنظر عمه جا نمی‌مانم، مرا نشانه می‌گیرد و می‌زند: تو هم حواست باشه‌ها! دو سال دیگه کنکورته!من نمی‌توانم مثل علیرضا ساکت و صبور باشم، می‌گویم: عمه، من خودم تقویم دارم خداروشکر.عمه حواسش به آش و صحبت با مامان بود و اصلا حرفم را نشنید.حیاط به کل عطرِ آش و سیر گرفته، سروصداها هم مدام بیشتر می‌شود، مادربزرگ با پیراهن گل‌گلی بلند و بهاری‌اش آش را به هم می‌زند و می‌گوید: همسایه‌مون، نقره خانم هم زودتر میاد یه سری بهمون می‌زنه.چشم‌های علیرضا گرد می‌شود؛ به سرعت دستم را می‌گیرد و مرا با خودش به خارج خانه و بیرون در می‌برد.علیرضا دوباره تکرار می‌کند: تو به من قول دادی! قول دادی کمکم کنی ببینمش._ آخه! فقط دیدنش چه فایده داره؟! باید بهش بگی. چند قدمی برمی‌دارد و جلوی خانه‌ی آن دختر می‌ایستد، شقیقه‌هایش را قدری می‌فشارد و می‌گوید: دیدنش چه فایده‌ای داره؟! تو نمی‌فهمی حالمو.نزدیکش می‌روم، او را به پشتِ درخت بلندی که در آن کوچه است می‌برم و می‌گویم: منظورم اینه، تا تو نگی خب اونم نمی‌دونه‌، معلوم که نیست ممکنه به خواستگارش جواب مثبت بده.چشمانش را ریز می‌کند و می‌گوید: خواستگار؟! _ منم مطمئن نیستم، یه‌چیزایی از مامان و عمه شنیدم.محکم به سرش می‌زند و من درحالیکه از احوالش خنده‌ام گرفته؛ ادامه می‌دهم: حالا نه به داره و نه به باره.با چشمانِ غمگینش نگاهم می‌کند: باشه آقا آرش! نوبت من هم که می‌رسه.می‌خندم و می‌گویم: ببین خودت رو! واقعا خنده‌دار شدی. چی بگم بهت آخه؟! نظرِ من رو اگه می‌خوای؛ راست و حسینی حرف دلت رو بگو.البته می‌دونم ممکنه با روی گشاده‌ی زن‌عمو و عمو طرف بشی ولی ببین من پشتتم؛ شوخی نمی‌کنم.علیرضا می‌خواهد چیزی بگوید اما صدای پدربزرگ رَساتر می‌رسد و می‌پرسد: شما اینجا چی‌کار می‌کنید؟لحظه‌ای به خودمان نگاه می‌کنیم، پشت درخت، درحالِ پچ‌پچ کردن. می‌دانم علیرضا نمی‌تواند دروغ بگوید؛ همه‌چیز را لو می‌دهد، همین چشم‌هایش که کاملا گویای همه‌چیز است‌، عجیب است که زن‌عمو هنوز نفهمیده. البته من نه دروغ می‌گویم و نه راست می‌گویم: اومدیم هوا بخوریم، خونه از بس بوی سیر میده، خفه شدیم.پدربزرگ وارد حیاط می‌شود، ما هم پشتِ او آرام راه می‌افتیم و داخل می‌شویم.کارشان تمام شده بود، همه داخل خانه رفته بودند و حیاط خلوت بود.پدربزرگ هم از پله‌ها بالا می‌رود و وارد خانه می‌شود.من و علیرضا روی صندلی‌های کنار باغچه می‌نشینیم و هر دو انگار زانوی غم بغل را کرده باشیم، به نقطه‌ای خیره‌ایم. من به ماجرای علیرضا فکر می‌کنم، به اینکه چطور می‌توانم کمکش کنم، او هم که واضح است به که و چه فکر می‌کند! او به نفسش می‌اندیشد.آفتاب درحال غروب کردن است و باد خنکی می‌وزد. صدای در هر دویمان را از افکارِمان بیرون می کشد. شیرین می‌دود و به سرعت در را باز می‌کند.نقره‌خانم و دخترش وارد می‌شوند، علیرضا با دیدنش سرش را پایین می‌اندازد، با دیدن نفس، نفسش بند می‌آید. هردویمان سلامی می‌کنیم. نفس و نقره‌خانم و مادربزرگ گوشه‌ای از حیاط باهم درحال خوش‌وبش هستند.علیرضا را می‌بینم، نگرانی و شوق همزمان در چهره‌اش پیدا می‌شود؛ چشمانِ مشکی‌رنگش هنوز نفس را دنبال می‌کند.نفس مانتویی صورتی رنگ و شالی کرمی رنگ بر سر دارد، کمی از موهایِ خرمایی رنگش از شالش بیرون آمده‌، اما علیرضا موهای مشکی‌اش مرتب است و پیراهنِ آبیِ آسمانیِ که برای عید خریده است خوب به تنش نشسته.نقره‌خانم به خانه می‌رود و به نفس می‌گوید: دختر تو برو آش رو به هم بزن.نفس به سمت قابلمه‌ی روی اجاق می‌رود، از طرفی دیگر مامان از پشت پنجره مرا صدا می‌زند: آرش! یه‌کم توی آش فلفل بریز. می‌تونی یا خودم بیام؟!می‌خندم و می‌گم: خیالت راحت! نفس با متانت و آرامش خاصی آش را به هم می‌زند، سمت علیرضا می‌روم و فلفل را دستش می‌دهم و می‌گویم: الان وقتشه.او مردد جایِ فلفل را از دستم می‌گیرد و به سمت دیگِ آش می‌رود و کنار او می‌ایستد.من کمی با فاصله از آنها جلوی‌ راه پله ایستاده‌ام تا اگر کسی آمد سریع قضیه را جمعش کنم.علیرضا مثل فلفلی که در دست دارد سرخ شده؛ به سختی لب از هم باز می‌کند و می‌گوید: نفس‌خانم! می‌خواستم یه چیزی بگم...دوباره سکوت می‌کند، من از این فاصله هم می‌توانم صدای قلبش را بشنوم، آن‌دختر که جای خود دارد.همزمان که دارد تلاش می‌کند عینِ بچه‌ها به حرف بیاید، در آش رشته فلفل هم می‌ریزد.نفس سرش را پایین انداخته‌. علیرضا ادامه می‌دهد: من‌‌؛ شما یعنی... چه‌جوری بگم...اندکی مکث می‌کند و بعد مطمئن‌تر ادامه می‌دهد: من فکر می‌کنم نه؛ یعنی مطمئنم که شما دختر خیلی خوبی هستید و من...دوباره ترمز می‌گیرد. نفس سرش را بلند می‌کند، با شرم و خجالت خاصی می‌گوید: من هم فکر می‌کنم شما پسر خوبی هستید.و بعد لبخند گرمی می‌زند. نیش علیرضا تا بناگوش باز می‌شود. من هم ناخودآگاه می‌خندم ولی وقتی چشمم به فلفلی می‌افتد که بی‌اندازه در آش ریخته می‌شود، لبخند بر لبم می‌ماسد و داد می‌زنم&quot; علیرضا! فلفل.او حواسش را به فلفل می‌دهد و به سمت من می‌آید، آن را به دستم می‌دهد، در چشمانش فقط ذوق می‌جوشد، نهیبی به او می‌زنم و می‌گویم: تو با این ذهن تک‌بعدیت چطور می‌تونی زندگی کنی؟!هوا کم‌کم تاریک می‌شود، مهمان‌ها یکی پس از دیگری داخل خانه می‌شوند. مامان وارد حیاط می‌شود و همزمان که قاشقی از آش رشته را وارد دهانش می‌کند، علاوه‌بر زبانش چشمانش هم آتش می‌گیرد و می‌گوید: آرش! روسفیدم کردی؛ فقط یه کار بهت سپردم!من نمی‌دانم چه بگویم، این‌بار مثل علیرضا فقط سکوت می‌کنم. آشِ مادربزرگ، آتشین شد ولی می‌دانم آتشین‌تر از عشقِ آن دو نفر به همدیگر نیست.پایان</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 20:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران می‌بارید...</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-dic1cn8nhuve</link>
                <description>باران می‌بارید، جوری بی‌امان می‌بارید که آدم فرصت نمی‌کرد سرپناهی پیدا کند و زیرِ آن برود. چاره‌ای نبود، من هم که از خدام بود زیر چنین بارانی راه بروم، آنقدر سرما در جانم نفوذ کند که این آتشی که بر جانم افتاده خاموش شود.تلاشم بیهود بود، این آتش فقط توسط کسی خاموش می‌شد که خود آن را روشن کرده بود.برایش از عشق گفته بودم، از زندگی و از مرگ. این سه واژه را همواره به خود یادآوری می‌کردم، حواسم بود تا از هیچ‌کدامشان غافل نشوم. به گمانم همه چیز حول این سه مفهوم می‌چرخید مانند سه ضلع یک مثلث که اگر از یکی‌شان غافل شوی، همه چیز به فنا می‌رود. تا قبل از آنکه با او آشنا شوم، با یادآوری مرگ و زندگی تلاش می‌کردم تا درک کنم فرصت کوتاهی دارم و باید از این زمان کوتاه استفاده کنم با این حال می‌‌دانستم این داستان یک‌ چیزی کم دارد، هنگامی که کتاب‌ها و رمان‌های عاشقانه می‌خواندم، بیشتر مطمئن می‌شدم که چیزی هست که من تجربه نکرده‌ام انگار یک ضلع از حیاتم را نیافته بودم تا آنکه عصرهنگامی که آفتاب در حال غروب کردن بود، دیدمش. همه‌ چیز از آن نگاهِ بی‌حس شروع شد و کم‌کم جان گرفت و جوری احساساتم را مال خودش کرد که گویی او همواره‌ در زندگی‌ام بوده، انگار از سال‌ها قبل و یا حتی از بدو تولد می‌شناسمش، گویی در ناخودآگاهم سال‌ها زندگی می‌کرده و من بی‌خبر بوده‌ام. آخر مگر می‌شود کسی که فقط یک سال می‌شناسی را آنقدر دوست داشته باشی؟ نمی‌دانم.برایش از این سه مفهوم گفتم و او با شنیدن واژه‌ی مرگ ترش می‌کرد. مرگ برای من حکمِ آن را داشت که مفهوم زندگی را بفهمم اما برای او ترس و دلهره می‌آفرید. انگار اولین اختلاف‌نظرمان آنجا شکل گرفته بود. همان لحظه من هم به‌خاطر او از این مفاهیم دست کشیدم و به عشق رسیدم. عشقِ او اصل و پایه‌ی حیاتم شد.باران می‌بارید، شبِ زیبا و عاشقانه‌ای بود، آدم دلش می‌خواست کل مسیر را در کنار یار زیر باران بدود و خنده‌هایشان در کل کوچه‌ها و خیابان‌ها پر شود. چنین به‌نظر می‌رسید، من هم با همین خیالات‌، آن شب را بهترین زمان برای دیدار با او می‌دیدم.وقتی مقابلم پشتِ میز‌ نشست و قهوه‌ی همیشگی‌اش را سفارش نداد و آن لبخند همیشگی‌ را بر لب نداشت و سکوت کرده بود، احساس کردم قرار است یک جایی از وجودم فرو بریزد.وقتی دهان باز کرد و از جدایی گفت، تمامِ وجودم فرو ریخت. اولش دیوانه‌وار خندیدم انگار که او این شوخیِ بی‌مزه را کرده که فقط حال و احوالمان را عوض کند، وقتی در برابر آن خنده‌ها گفت که آرام باشم و به خودم بیایم. فهمیدم که من مدت طولانیست که دیوانه‌ی او شده‌ام. از جایش بلند شد، انگار که از من قطع امید کرده بود، می‌دانست با این‌حرف‌ها  آرام نمی‌شوم، تنها راهِ درآمدن من از آن چاه سیاهی، شنیدن صدایِ خودش بود وقتی می‌گفت: عزیزم، فقط یک شوخی بود.حتی نمی‌توانم تصور کنم که بعد از شنیدن این جمله چقدر می‌توانستم خوشحال شوم و همه‌ چیز را فراموش کنم‌، حتی می‌توانستم تکه‌های شکسته‌‌ی‌ خود را هم ندید بگیرم.او چنین حرفی نزد و مرا در آن‌جای همیشگی، پشتِ همان میز همیشگی در کافه‌ی مورد علاقه‌اش تنها گذاشت. من قهوه‌ی سرد خود را رها کردم و بیرون زدم.باران می‌بارید، برخلاف خیالاتم نه عاشقانه بود و نه زیبا. دیگر هیچ ‌چیز زیبا نبود. وقتی او نباشد، چطور باران می‌توانست زیبا باشد؟</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 22:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکنون</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-f5p9op1rjlrj</link>
                <description>زندگی همین لحظه است. همین لحظه.مدام در سرم این جمله را تکرار می‌کردم تا بیشتر از قبل درک کنم و یاد بگیرم که تنها چیز نقدی که دارم، اکنون است و خبری از فردا و دیروز نیست. دیروز رفته، فردا هم به وقتش می‌آید.به طور کلی خبر خاصی نیست، روز‌ها و شب‌ها از روی نظم جایشان را با هم عوض می‌کنند و می‌گذرند.ما هم آدم‌های عجیبی هستیم، بعد از رسیدن به هدفی که داشتیم، باز هم آرام نیستیم، درگیر فرداییم و قله‌ی دیگری را برای فتح و مسیری تازه برای رقابت پیدا می‌کنیم.به‌جای لذت بردن، کمالگرا می‌شویم و تشویش را به خود راه می‌دهیم.نگرانی و اضطراب بخشی از زندگی‌ست ولی بی‌انصافیست لذت نبردن از عشق و علاقه‌ی‌مان. مثلا لذت نبردن از هنر وقتی عاشقانه درونش غرق می‌شوی و نجات پیدا می‌کنی.بی‌انصافیست، اصلا بی‌رحمانه‌ است. بایستی شجاعت به خرج داد و مسیر عشق را در پیش گرفت و در آن راه لذت برد، رشد کرد و یاد گرفت. این مسیر اگر سختی هم داشته باشد، زیباست و از جنس دیگریست. انگار دردها هم رنگِ دیگری دارند و جورِ دیگری هستند.زندگی تماما مسیر است، خبری نیست در پسِ فردا و یا ماه‌ها و یا سال‌ها بعد. این لحظه، آن‌وقت هم هست، دردناک است اگر این لحظه را بکشیم برای چیزی که در گذشته خاک خورده و یا در آینده وجودش مشخص نیست.اکنون را با شوق و ذوق در عشق سپری می‌کنیم و در پسِ آن، آینده، هرچه آید با جان و دل پذیراییم. زندگی، اکنون است. از اکنون نباید دست کشید.</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 22:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی من</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-ejdpuoaxhadz</link>
                <description>همیشه این دلِ وامونده‌ی من، رفاقتش با عقلم تیره و تار بود؛ بهتره بگم اصلا رفاقتی نبود. عقلم هم که ماشالله بیشتر اوقات پای تصمیم‌گیریش لنگ بود.همه‌چیز از اون روزی شروع شد که من با واژه‌ی آرزو آشنا شدم. گفتم با خودم که دیگه وقتشه، باید آرزو کنم.بچه بودم و اصلی‌ترین وسیله‌ای که همه‌ی بچه‌ها داشتند رو نداشتم، دوچرخه.دوچرخه، آرزوم شد. کوچیک بود ولی برای یه بچه‌ی هفت ساله اونقدرا هم کوچیک نبود.هر روز بعد از مدرسه‌، می‌رفتم به دوچرخه‌های توی فروشگاه نگاه می‌کردم و بعد برمی‌گشتم خونه. هر روز بیشتر دلم می‌خواست ولی اتفاقی نمیفتاد. آرزوی خشک و خالی‌ام هیچ ثمره‌ای نداشت. ذهنم تو گوشِ دلم میخوند که فایده نداره، دلم هم شور میزد. تصمیم گرفتم پولامو جمع کنم از پول توجیبی‌هایی که مامان بهم می‌داد. جمع کردم و کمتر کیک و تی‌تاپ از بوفه‌ی مدرسه خریدم. یکی از همین روزها که برگشتم خونه، تو حیاط خونه یه دوچرخه دیدم. دوچرخه‌ی نو. با دستای کثیفم چشمامو مالیدم تا ببینم درست می‌بینم، مطمئن شدم خواب نیست. مامان در رو باز کرد و گفت: بیا تو پسر! ببین چی واست خریدیم. ذوق که چه عرض کنم! انگار دنیا رو بهم داده بودند. پدرم لبخند زده بود و گفت: خوشت اومده؟ زبونم بند اومده بود، من از خوشحالی فقط کیفمو پرت کردم گوشه‌‌ی حیاط و رفتم سراغش. پدرم داد زد: بلدی؟ گفتم: نه زیاد، ولی یاد می‌گیرم. بابا گفت: صبر کن الان میام. مامانم اومد پیشم بیخ گوشم گفت: این همه مدت هر روز بخاطر این دوچرخه می‌رفتی جلوی فروشگاه؟ پول تو جیبیاتو هم دیدم که هیچی نمی‌خوردی. فقط داشتم به اون دوتا چشمای مهربون توی این جهان هستی نگاه می‌کردم و خوش‌بختی رو حس می کردم. آرزوم نتیجه داد. اون لحظه بود که احساس کردم، میشه به آرزو رسید. حتما باید بخوایش و براش تلاش کنی. اون دوچرخه شروع رویاهای من بود. جسارتی داد که بتونم باز هم آرزو کنم. ولی خب توی زندگیم، همه‌ی آرزوهام، پایان آرزوی دوچرخه نصیبش نشد. نرسیدم. مثل اکثرِ دوست و رفیق هام آرزو داشتم فوتبالیست بشم، نشدم. شاید اونقدر که باید واسش تلاش نکردم یا اونقدرها که باید آرزوم نبود. نمی‌دونم. اصلا چیشد انقدر داستان گفتم؟ آها آرزو! آرزو اسمش بود، از همون روزی که ضربان قلبم با دیدنش دوبرابر شد و داشت از سینه‌ام می‌زد بیرون، فهمیدم آرزوم شده. از اون موقع تا حالا، رسیدن به آرزو بزرگترین آرزوی منه. این آرزوم یه فرقی با بقیه داره، این آرزوم حق داره من رو نخواد، ولی دوچرخه این حق رو نداشت. می‌تونستم بدستش بیارم ولی توی این مورد کمی پیچیده‌ست. عقلم میگه: ولش کن برو پی زندگیت. دلم میگه: بیخود، حق نداری جایی بری. فراموش نکن تو باید برای رسیدن به آرزوت تلاش کنی. ذهنم میگه گاهی تلاش بی‌فایده‌ست، ختم نمیشه به آرزوت. به جوونیت رحم کن و برو. دلم میگه: باید دلش رو بدست بیاری قطعا میشه. جنگِ این دوتا داره دیوونه‌م میکنه. ولی خب میدونم درنهایت دلم پیروزه. ستایش باقری</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 16:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالگرد ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-nbo0pnzuz0xn</link>
                <description>ده سال از عقدمان می‌گذرد و من به عادت سالانه‌ای که دارم پایبندم و از خود می‌پرسم که آیا او انتخاب درستی بوده؟ آیا من انتخاب درستی برای او بودم؟ راستش پرسش دومی را او باید بیشتر از خودش بپرسد.در افکارم غرق شده‌‌ام و فراموش کرده‌ام که ساعت از ۵ عصر هم گذشته، صدای باران را می‌شنوم که می‌بارد، پنجره را باز می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم. معمولا در چنین روزی زوج ها خوشحالند، عکس دونفره‌شان در شبکه‌های اجتماعی پست می‌کنند عاشقانه می‌نویسند و حرف می‌زنند البته همه‌ی این ها ظاهر ماجراست. باید دید دور از فضای مجازی و غیر واقعی چگونه‌اند. فضایی که مجبورشان نمی‌کند برای هر لحظه‌ی شان ژستی بگیرند و لبخندی بر لب بزنند. لیوانم را از آبی سرد پر میکنم و یک ضرب می‌نوشم. بر روی مبل می‌نشینم و آلبوم را از روی میز روبه رویی بر می‌دارم. به گمانم امروز روز خوبی برای یادآوری است. آلبوم را باز می‌کنم. از عکس های کودکی و نوجوانی عبور می‌کنم؛ به عکس های جوانی می‌رسم، جوانی خودم و جوانی او.  به عکس های دانشگاه می‌رسم. به روزی می‌رسم که اولین بار او را دیدم. او را؛ خسرو را دیدم. جوانی بود به غایت محترم؛ با سواد و خوشتیپ. کم کم  او را می‌توانستم همان شاهزاده‌ای ببینم که تنها، اسب سپیدی کم دارد که با آن به دانشگاه بیاید. آن روز که صریح و ساده گفت که مرا می‌خواهد. ‌می‌توانستم صدای ذوق‌ دلم را بشنوم و صدای نفس ‌نفس زدنش را وقتی داشت از جایش بالا و پایین می‌پرید. من بله را به او گفتم؛ شدم‌ زن این خانه و شاهزاده‌، مرد این خانه شد. خسرو مرد مغروری بود، باورهایی داشت که عذابم می‌داد؛  از باور های نم کشیده‌‌اش دیواری می‌ساخت و مرا آنجا زندانی می‌کرد.کم کم آن شاهزاده جایش را به یک مرد عادی داد؛ خیلی عادی.‌ یک‌ روز بی حوصله و خسته یک روز پر انرژی و خوشحال. یک روز عصبی؛ یک روز آرام، اما چیزی بود که هیچ وقت قابل تحمل نبود قفسی بود که می‌ساخت و مرا ظالمانه در آنجا می‌انداخت و من هیچ وقت نمی‌توانستم از آنجا فرار کنم. در سفسطه کردن ماهر بود و می‌خواست به من بفهماند که در زندان نیستم. او اجازه‌ نمی داد کارهایی که دلم میخواست را بکنم، عزت نفس خودم را از دست داده بودم تا اینکه در پنجمین سالگرد ازدواجمان، در چنین روزی که نشسته بودم و این هارا با خودم مرور می‌کردم، نشستم جلویش و گفتم: من دیگه نمی تونم.گفت: یعنی چی؟_ دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم.+ ها؟_ من میخوام ازت جدا شم. سرش را پایین انداخت؛ بلند شد و در را باز کرد و از خانه خارج شد. آنقدر جدی گفته بودم که مثل سیلی به صورتش خورد. جالب اینجاست من و خسرو هیچ وقت دعوا نمی‌کردیم. البته من این را چیز خوبی نمی‌دانم، باید دعوا میکردیم، داد میزدیم تا می‌توانستیم آن روی دیگر خودمان را ببینم. همیشه او برای کارهایش توجیه داشت و همینطور جوابی در آستینش داشت و من مانند او نبودم؛ عزت نفسم و غرورم ضعیف شده بود و نمی‌توانستم کاری کنم.اما آن روز همه چیز فرق می‌کرد؛ آن شب دیروقت به خانه‌ برگشت و احتمالا فکر می‌کرد من حرف صبح را فراموش نکرده‌ بودم و دوباره گفتم: می‌خوام ازت جدا شم. هیچ راهی نداره.مرتب تکرار می‌کردم که هیچ راهی نداره که به زندگی با خسرو فکر کنم اما ته‌ِ ته‌ِ ذهنم؛ تصویری نامشخص از خسروی دوران دانشگاه را به یاد داشت و به آن دلبسته بود. آن قسمت از ذهنم از سرِ حماقت هنوز خسروی دانشگاه را تحسینش می‌کرد ولی خسرو تغییر نکرده بود من بیشتر او را شناخته بودم. خسرو جا خورده بود، هیچ وقت آنقدر مصمم مرا ندیده بود. صدایش برخلاف همیشه می‌لرزید، گفت: ما چه مشکلی مگه باهم داریم؟ همدیگه رو دوست داریم. زندگی میکنیم، حالمون هم خوبه.به چشمانش زل زدم وگفتم: مشکل دقیقا همینجاست که تو همیشه به جای من حرف زدی. نه آقا! من دیگه دوسِت ندارم و فکر نمیکنم روی این شبانه‌روز کسل کننده که خالی از شور و عشق و آرامشه بشه اسمِ زندگی گذاشت.گفت: من ولی دوسِت دارم. خودت اینو خوب می‌دونی. بگو چیکار کنم؟سکوت کردم؛ می خواستم حال مبهم و ناموزونی که سال ها داشتم را به جانش بیندازم و موفق شدم. چند روزی اینطورگذشت و من مطمئن به از بین بردن این پیوند بودم و هر لحظه صدهزار بار خدارا شکر میکردم که بچه‌ای میان دعوای من و او نیست که آسیب ببیند.او نمی‌خواست جدا شود؛ بارها می‌گفت که دوستم دارد اما واقعا نفهمیدم پس این علاقه سال های اول زندگی کجا بود. چرا آنقدر پشت واژه‌های منطقی‌ و باور‌هایِ متعفن پنهان می‌کرد و چرا من آنقدر صبر کردم؟! منتظر چه بودم؟! چرا آنقدر شجاع نبودم که زودتر فریاد بزنم؟وقتی در نهایت خسرو شجاعت مرا دید که مصمم بودم به رفتن؛ از من فرصت خواست.او نمی‌خواست مرا از دست بدهد، آن مدت روی دیگری از او دیده بودم که از پشت نقاب غرور درآمده بود. او فرصت خواست و من ترسیدم. ترس از منتظر بودن و نرسیدن. ترسی در وجودم پر شد که نشان از امید واهی میداد، امیدی که می‌توانست بیشتر از قبل روحم را آزار دهد اما، مادرم که ارزشمند ترین کس زندگی‌ام بود گفت: قبول کن دخترم؛ یکبار بهش فرصت بده که این زندگی یخ‌زده را گرم کنه.من قبول کردم. ریسک بزرگی کردم اما به امتحانش می‌ارزید. او نه به سرعت اما کم‌کم دیوار ها را برداشت. سال ها گمان می‌کردم او دراین ماجرا بيشتر تغییر کرده اما آن‌کسی که از این رو به آن رو شده بود، من بودم. من بودم که دستش را گرفتم که ترس هایش را رها کند. بهش یاد دادم که زندانی کردن راه درستی برای دوست داشتن و نگه داشتن آدم‌ها نیست. به او گفتم که عشق زمانی معنا پیدا می‌کند که با زبان و دهانت آن را جمله کنی و نثار یارت کنی؛ وقتی معنا پیدا می‌کند که در عمل نشان دهی. اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم او را پسر بچه‌ای زخم دیده می‌بینم که بعد از آن ماجرا خواست که زخم هایش درمان شود؛ زخم هایی از کودکی بر روحش داشت اما پشت این سردی قایمش می‌کرد. من و او با کمکِ هم زخم‌هایش را بستیم؛ دستش را گرفتم. به خسرویی رسیدم که نه از جنس آن پسری بود که در دانشگاه دیده بودمش نه مردی که پنج سال باهاش زندگی کردم. ورقی تازه از زندگی‌مان زده شد؛ سخت و دردناک گذشت ولی گذشت و آن چیزی که به آن مطمئن شدم این بود که عشق خسرو به من اجازه نداد که بروم و احساس من نسبت به خسرو نگذاشت که او را اینطور نیمه‌‌راه رها کنم.آلبوم را می‌بندم و روی میز می‌گذارم. نمی‌دانم چرا امروز آنقدر دلم گرفته درحالیکه باید خوشحال باشم. احساس عجیبی دارم احساسی توأمان شادی و غم. احتمالا بخاطر این است که ساعت از ۷ عصر گذشته وخبری از خسرو نیست. دلم می‌خواست امروز آغوشش را باز کند و مرا در آغوشش جای دهد اما بی آنکه به یاد بیاورد امروز چه روزیست در را پشت سرش بست و رفت. زنگ به صدا در می‌آید؛ به سمت در می‌روم و در را باز می‌کنم‌. خسرو در چارچوب در نمایان می‌شود در دستش دسته‌ گلی از گل بابونه دارد که چشمانم جلبش می‌شود. دسته گل را به دستم می‌دهد و همان‌دم نفس، دخترِ شیرینمان به سمت پدرش می‌دود و در آغوشش می‌رود.به چشمان خسرو نگاه می‌کنم؛ لبخندی بر لبم می‌نشیند او می‌گوید: سالگرد ازدواجمون مبارک.خوب نگاهش می‌کنم و ادامه می‌دهم: پنجمین سالگرد زندگی‌ مشترکمون مبارک.</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 14:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظارِ امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-nftdef6qgzdc</link>
                <description>فروغ می‌خواندم آن‌لحظه که دیدمش، چشم از واژه‌‌ی عشق که برداشتم بلافاصله او را دیدم. خط نگاهِ او وصل می‌شد به عشق. نشسته بودم اما دلم تمام قد قیام کرده بود، آرام نبود. بلند شدم و یک میز به او نزدیک‌تر شدم، در نزدیکیِ میزش نشستم. او اما تنها در گوشه‌ی کافه نشسته بود، جای دنجی را پسندیده بود. با ذهنی که دیگر از کار افتاده بود دنبال راهی برای ارتباط با او بودم. به‌ذهنم رسید، مثلا همان‌جا در همان کافه که کتاب به‌دست بودم، بیایم و نظرش را درمورد شعر و داستان بپرسم. خب! اصلا ایده‌ی خوبی نبود، چون این اولین بار بود که سمت کتابِ شعر رفته بودم آن‌ هم به پیشنهاد یکی از دوستان. آن‌وقت چه می‌توانستم به او بگویم یا چه نظری بدهم وقتی خودم هم نظر مبتدی دارم و صرفا لذت می‌برم. راهی دیگر به ذهنم رسید که همان‌ را در پیش گرفتم. به باریستا که از دوستانم بود، گفتم که قهوه‌ی مرا برای او ببرد، انگار که اشتباهی اتفاق افتاده. آن‌وقت هم به او بگوید که شما این‌ را خواسته بودید و بعد هم من می‌آیم یک‌جوری سرِ حرف را با او باز می‌کنم.رفیقم چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت: چرا باید این کار احمقانه رو بکنم وقتی سه چهار نفر بیشتر اينجا نیستند و احتمال اشتباه کردن خیلی کمه. گفتم: بخاطر من یه‌کاریش بکن.نگاهم کرد و بی‌حوصلگی‌اش را نشانم داد اما قبول کرد.من سرِ جایم نشستم و داشتم ادای کسانی را در می‌آوردم که درون کافه‌ کتاب می‌خوانند من هیچ‌گاه اینطور نبودم، دروغ چرا، اهل شعر نیستم، زیاد هم کتاب نمی‌خوانم ولی این کتاب، خوب می‌توانست نگاهِ خیره‌ی مرا به او پنهان کند، می‌توانستم نگاه ثابتم را میلی‌متری بپوشانم. دوستم راهیِ میزش شد، صدایشان را می‌شنیدم، دختر گفت: من این‌ رو نخواسته بودم.رفیقم تاکید کرد و گفت: نه شاگردم گفته شما این‌رو خواستید.دختر دوباره حرفش را تکرار کرد و این‌بار من باید دست به کار می‌شدم، نفس عمیقی کشیدم، ذره ذره شجاعتم را جمع کردم و خجالت را دور.نزدیک شدم و گفتم: شاگردت اشتباه کرده. این سفارش من بود.رفیقم می‌گوید: ببخشید خانم.من ادامه می‌دهم: ولی برای خانم بزارید. قابل شما رو نداره.رفیقم قهوه‌ را جلویش می‌گذارد و می‌رود، او همان لحظه می‌گوید: نه، متشکرم من خودم چیزِ دیگه‌ای سفارش دادم._ خب چی میشه اگه این‌ رو مهمون من باشید؟!لبخندی می‌زند می‌گوید: آخه مشکل اینه که من میونه‌ی خوبی با قهوه ندارم.همچنان که سرِ پا بودم، گفتم: عجیبه! کافه اومدید ولی قهوه نمی‌خورید. سکوت کرده بود، حرفی نمی‌زد. دلم نمی‌خواست ارتباط کلامیِ مان قطع شود، در همین چند جمله‌ی کوتاه در او غرق شده بودم و از جایم جم نمی‌خوردم. مردد گفتم: تنهایید؟!گفت: امروز آره. واژه‌ی &quot;امروز&quot; در جمله‌اش بنظرم معنی‌دار می‌آمد. به صندلیِ مقایلش اشاره کردم، باز هم مردد گفتم: می‌تونم اینجا بشینم؟او هم لبخندی زد و گفت: بفرمایید.در درونم با خودم در جدل بودم که درخواستم زشت و نادرست بود و نباید این‌کار را می‌کردم، انگار او را معذب کرده بودم اما من نمی‌خواستم از او دور بمانم.گفت: شما هم انگار تنهایید!گفتم: آره، گاهی اینجا میام، یه‌جور پاتوق شده برام ولی اولین باره شما رو می‌بینم. می‌خواست حرفش را بزند که شاگردِ دوستم که نوجوان است و کاسه کوزه‌های نقشه‌ی من سر او خراب شده بود نزدیک آمد و دمنوشی روبه‌رویش قرار داد. دختر ادامه داد: ولی قبلا یه‌بار اینجا اومده بودم،همینجا نشسته بودیم. می‌پرسم: با دوستتون؟ لبخند تلخی می‌زند و سر تکان می‌دهد. متوجه شدم این موضوعی‌ست که ناراحتش می‌کند. گفتم: ببخشید ناراحتتون کردم. او سرش پایین بود.مکث کردم و بعد ادامه دادم: ببخشید که خلوتتون رو خراب کردم.از جایم مصمم‌تر از حالتی که بر روی همان صندلی نشسته بودم بلند شدم، او همان‌دم با غمی که در کلامش بود؛ گفت: اون بهترین رفیقم بود و دقیقا روی اون صندلی نشسته بود. از جایش بلند شد و بی‌آنکه حرفی بزند، کیفش را برداشت و رفت که حساب کند و برود. همانجا ماندم، وقتی برگشت نزدیکش شدم، گفتم: مراقب خودتون باشید.سرم را پایین انداختم و ادامه دادم: و بهم لطف کنید و بیشتر به اینجا سر بزنید. سرم که بالا آوردم، لبخند ملیحی روی صورتش بود، فاصله‌ام با او کمتر شده بود و از نزدیک‌تر بهتر می‌توانستم آن‌چشم‌های قهوه‌ای‌رنگ را ببینم. گفتم: امیدوارم اینجا خاطرات قشنگ بسازید.گفت: امیدوارم‌.مردد به‌عنوان آخرین تلاشم گفتم: از آشنایی با شما خوشحال شدم، خانم؟!باز لبخندی زد که این‌بار زیباتر بود، لبخندی که دندان‌های سفیدش را مشخص می‌کرد؛ گفت: شادی هستم.گفتم: منم امیدم‌. گفت: پس می‌بینمت آقا امید، یه‌روزی.و رفت. بعد از شنیدن جمله‌ی آخرش می‌‌توانستم بال دربیاورم. آن جمله به من امید و شوری وصف نشدنی داد، شوری که باعث می‌شود در هفته بارها به اینجا سر بزنم و سراغ او را بگیرم. گویا هنوز روزش نرسیده اما من همچنان منتظر شادی‌ام و یقین دارم که او برمی‌گردد.پایان</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 11:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکسترِ سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-qnmzxkawtsfm</link>
                <description>کبریت می‌زنم و شمع را روشن می‌کنم، آتش باز مرا به یاد قصه ی امروز می‌اندازد. خودکارم را به دست می‌گیرم و دفترم را برای نوشتن آماده می‌کنم.نوشتن تجربه‌ی خوبی‌ست، می‌نویسی و افکارت را به شکل واژه ثبت می‌کنی. من هم همین‌گونه‌ام.نویسنده‌ام، روزها کار می‌کنم و شب‌ها می‌نویسم اگر چرخ روزگار بیشتر به مراد ما بچرخد، کمتر کار می‌کنم و بیشتر می‌نویسم.امشب هم به عادت همیشگی‌ِ شبانه‌ام می‌خواهم از روزم بنویسم. بعضی شب‌ها که روزهای شلوغ‌تری دارم، ذهنم پر می‌شود از ماجراهای پیش آمده که در روز شاهدش بودم. امشب هم اینگونه است.&quot; امروز باد تند و سردی می‌وزید و بینی‌ام را سرخ می‌کرد، یقه‌ی کتم را بالا آوردم تا گردنم دربرابر باد سرد گرم بماند. سرم پایین بود و به سرعت در میان پیاده‌روی نسبتا شلوغ راه می‌رفتم، از کنار مغازه‌ها عبور می‌کردم، داشتم راهِ خودم را می‌رفتم که صدایی مرا متوقف کرد: پسر! خودتی؟!رویم را به سمت صدا چرخاندم، پیرمردی را دیدم که روی صندلی جلوی مغازه‌ی پارچه‌ فروشی نشسته است. به او نزدیک شدم و گفتم: با من بودید؟!کنجکاو نگاهم کرد و با چشمانی ذوق‌زده گفت: آره با خودتم‌. چقدر بزرگ شدی! باورم نمیشه.تا می‌خواستم مخالفت کنم و بگویم احتمالا اشتباه گرفته است، از جایش بلند شد و دستم را گرفت و گفت: کاوه! پسرِ فریدون رستگاری. باورم نمیشه میدونی چند سال گذشته؟! فریدون حالش خوبه؟نمی‌توانستم چیزی نگویم، میان حرف‌هایش گفتم: آقا! اشتباه گرفتید، من کاوه نیستم. اخم کرد و گفت: امکان نداره خودتی! چشماتو نگاه؛ همون چشمای شیطون بچگیته‌.دستم در دستش بود و نوازشش می‌کرد، سرم را به اطراف چرخاندم، پیاده‌رو خلوت شده بود. دنبالِ کسی می‌گشتم تا به او بفهماند من کسی که او فکر می‌کند نیستم. تکرار کردم: آقا من کاوه نیستم، اسمم محمده.نگاهش به جای دیگری خیره شد و لحظه‌ای مکث کرد، بعد دستم را کشید و مرا به داخل مغازه‌اش کشاند. صندلی‌ای کنارش را نشانم داد و گفت: بشین، راحت باش.من دیگر مخالفت نکردم و نشستم. او هم روی صندلی خودش نشست.بعد از کمی خیره ماندن به نقطه‌ای سکوت را شکست و گفت: اونقدر پسرِ شیطونی بودی که! از دیوار صاف میرفتی بالا‌‌. یادته؟دیگر نمی‌دانستم چه جوابی بهش بدهم. ادامه داد:  به فریدون رفتی! نگفتی فریدون خوبه؟! بعد از اون شب تونست خودشو جمع‌و جور کنه؟ خونه و زندگی واسه خودش درست کنه؟ میدونم روزای سختی بوده واقعا.  نمی‌فهمیدم راجع‌به چی و کی صحبت می‌کند، چشمانش غمگین شد انگار بغض کرده بود، گفت: اون شب از ترسناک‌ترین شب‌های زندگیم بود، سرخیِ آتیش، شب‌ رو روشن کرد‌ه‌ بود، ترسیده بودم، وحشت تمام وجودمو گرفته بود، پاهام مثل کسایی که توی سرمای زمستون رها شده بودن می‌لریزد و دستام از شدت داغیِ آتیش می‌سوخت.کنجکاو شده بودم که بیشتر از او و آن شب بشنوم. سکوت کرده بودم، چشمانش قرمز شده بود، اشک از گوشه‌ی چشمِ پیرش سرازیر شد. سرش را پایین آورد و شروع کرد به گریه کردن.از جایم سراسیمه بلند شدم، نمی دانستم وقتی پیرمردی غریبه روبه‌رویم زار بزند چه‌کار باید بکنم، چشمم به پارج آب روی میز افتاد، لیوان را از آب پر کردم و مراقب بودم توپ‌های پارچه‌‌ی کنارش را خیس نکنم، لیوان آب را به‌دستش دادم با صدای گرفته گفت: ممنونم کاوه، خوشحالم که اینطوری دیدمت، جوون و سالم. باز نامِ کاوه را تکرار کرد، نمی‌توانستم سکوت کنم؛ گفتم: آقا نمی‌دونم چی شده ولی من واقعا کاوه نیستم. اخم‌هایش توی هم رفت و گفت: چی می‌گی؟! تو کا‌وه‌ای! مطمئنم‌.همان لحظه مردی با موهای جو گندمی وارد مغازه شد. پرسشگر نگاهم کرد و گفت: بفرمایید؟! گیج شده بودم که چه بگویم‌. پیرمرد بلافاصله رو به مرد گفت: کاوه‌ست.مرد نفس عمیقی کشید و به پیرمرد نزدیک شد و گفت: اشتباه گرفتی پدرجان.دستش را گرفت و ادامه داد: بیا ببرمت یکم استراحت کنی خسته شدی.دستش را به تندی پس زد و گفت: برو بینم! دست از سرم بردار‌‌. دوباره خواست دستش را بگیرد این‌بار با صدای بلندتری داد زد: ولم کن، تو اصلا کی هستی که اینطوری داری با من رفتار میکنی؟آن مرد آرام گفت: بابا منم احمد. بیا ببرمت خونه! امروز نباید می‌آوردمت اینجا خسته شدی. استراحت کنی آروم میشی.آن مرد که فهمیده بودم نامش احمد است، این جملات را آرام می‌گفت و صورت و دست پدرش را نوازش می‌کرد.پیرمرد انگار آرام شده بود، زیر لب گفت: کاوه! پسرش گفت: باباجان! این آقا، کاوه نیست، بازم اشتباه گرفتی. کاوه پسر عمو فریدون مرده. زنده هم بود انقدر جوون که نبود، هم سن‌و سال خودم بود. بابا؟! می شنوی منو؟!پیرمرد آرام به نقطه‌ای خیره شده بود، چشمانش خسته بنظر می‌رسید، انگار مسئله‌ هم در چشمان سرخش حل شده بود و دیگر آن ابهام پیدا نبود. بی‌آنکه حرفی بزند، دست پسرش را رها کرد و پشت قفسه‌های پارچه رفت؛ بلافاصله مرد رو به من کرد و گفت: واقعا معذرت می‌خوام، امروز وقت شما رو گرفتیم. پدرِ من بیماره، آلزایمر داره، یه کار فوری مغازه بغلی داشتم باید می‌رفتم، سریع هم برگشتم خلاصه شرمنده اگه حرفی به شما زده.سریع پاسخ دادم: این حرفا چیه؟ دشمنتون شرمنده.صحبتمان تمام شده بود، وقتِ آن بود که بروم اما ذهنم هنوز پیشِ قصه‌ی‌کاوه گیر کرده بود، من نویسنده‌ام و دلم نمی‌خواهد داستان‌هایم نیمه‌تمام باشد، دلم نمی‌خواست قصه‌ی کاوه را کامل نشنوم، مردد بودم که او گفت: مسئله‌ای هست؟!از فرصت استفاده کردم و گفتم: ببخشید می‌تونم بپرسم کاوه و فریدون، همین اسمایی که پدرتون می‌گفتن، چه اتفاقی براشون افتاده؟!چهره‌اش یک‌جوری شد، سریع حرفم را پس گرفتم و گفتم: ببخشید می‌دونم کار درستی نکردم، پرسیدم‌‌.او بی‌توجه به این حرفِ من جواب داد: عمو فریدون رفیق پدرم و همسایه روبه‌رویی ما توی روستا بود، یه پسر داشت به اسم کاوه که هم‌سنِ من بود. سال‌ها پیش وقتی کاوه هشت، نه سالش بود، خونه‌شون آتیش می‌گیره، آتیش خیلی شدید بود. اون شب تمامِ اهالیِ اون روستا وحشت‌زده و سراسیمه بودند، غم رو میشد از نگاهشون خوند، اون شب‌ رو خوب یادمه. پدرم قبل از اومدن آتش‌نشان، سعی می‌کنه که برای کمک خونه‌شون بره اما نمیتونه. عمو فریدون و خانمش و کاوه، هر سه می‌میرند، نتونستند از اون آتیش ترسناک نجات پیدا کنند.پدرم خیلی دوستشون داشت، مرگ اونها و شیوه‌ی مرگشون خیلی پدرم رو اذیت کرد، ما چند سال‌ بعد از اون روستا رفتیم اما انگار داستانِ اون شب و اون روستا هنوز پدرم رو رها نکرده و گاهی میاد به سراغش‌، هفته‌ی پیش هم یه پسر بچه رو بیرون دیده و فکر کرده کاوه‌ست و امروز هم که شما.به چشمانِ غمگینش نگاه کردم و گفتم: ببخشید که باعث ناراحتیِ شما شدم.دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: من میون این غم دارم زندگی می‌کنم‌. لبخند تلخی زدم و گفتم: بازم ببخشید؛ روزتون بخیر.خداحافظی کرد و از مغازه خارج شدم، سرما دوباره به بدنِ گرمم حمله‌‌ور شد، در ذهنم حرف‌هایی که شنیده بودم را بالا و پایین می‌کردم. اتفاقی که برای این خانواده و آن پیرمرد افتاده بود، دلم را به درد می‌آورد پیرمردی که با چشمانش دنبال رَدی از کاوه و فریدون می‌گشت. پیرمردی که میان خاطرات گم شده و گم نشده‌اش رنج می‌کشد، آن پیرمرد بدجوری مرا به فکر فرو می‌برد.&quot;آخرین واژه را هم می‌نویسم و دفترم را می‌بندم. به آتش شمع که روی میزم روشن است خیره می‌شوم. چند لحظه بعد آن را از روی میز برمی‌دارم و در تاریکی و با نور کم آن جلوی پنجره می‌ایستم و به بارش آرام برف چشم می‌دوزم.ستایش باقری</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 20:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر یک چتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%AA%D8%B1-aiunihoqm4sq</link>
                <description>امروز تا قبل از ملاقات با آن دختر، مانند روزهای گذشته برایم کسل کننده و خالی از معنا بود. او را هنگامی که از سرکار به خانه برمی‌گشتم دیدم، وقتی که باران سنگینی می‌بارید، باران شدیدی که باعث شده بود همه با عجله‌ حرکت کنند تا زودتر به مقصدشان برسند. من نیز به سرعت قدم برمی‌داشتم تا به پارکینگ برسم و کمتر زیر آن باران خیس شوم اما بی فايده بنظر می‌رسید چرا که چترم خراب شده بود و هیچ‌جوره باز نمی‌شد. احتمالا خیلی‌ها هم به من در دلشان می‌خندیدند و گفتند&quot;فلانی با چتر بسته زیر بارون راه میره&quot;کمی جلوتر رفتم و به دکه‌ای رسیدم، زیر سایه بانِ برزنتی‌اش ایستادم و تلاش کردم که چترم را باز کنم و بیشتر از این زیر باران نمانم. در حین این‌ که زیر لب با خود غر می‌زدم که چرا ماشینم را در پارکینگ ساختمان خودمان پارک نکرده‌ام، صدای دخترخانمی را که در کنارم با فروشنده که مرد نسبتا پیری بود حرف می‌زد را می‌شنیدم.او می‌گفت: این مجله رو هنوز نیوردین؟_ نه دخترم.زیر چشمی حواسم به او بود، وقتی نه شنید، حالت صورتش کمی تغییر کرد. چشم‌های قهوه‌ای رنگش و ابروهایش یک‌جور خاص شدند‌.ادامه داد: باشه پس من اینو برمی‌دارم.مجله‌ی دیگری را انتخاب کرد و برداشت. من بی‌آنکه خود متوجه شوم داشتم به کارهای او و حالات رفتاری‌اش دقت می‌کردم‌. این دختر انگار مرا به یاد روزهای دوری می‌انداخت که گاهی دلتنگشان می‌شوم.مجله را که خرید به سرعت می‌خواست آن‌ را در کیف آجری رنگش که طرح گلدوزی رویش داشت، بگذارد اما دستانش پر بود، در یک دست پلاستیک داشت و در دست دیگر نیز موبایل و مجله.همین باعث شد که در یک آن مجله و پلاستیکِ در دستش بر زمین بیفتد‌، دختر با دیدن این صحنه زیر لب &quot;ای وای&quot;‌ای گفت و حالت چهره‌اش دیگر کاملا واضح تغییر کرد و ناراحت شد. من ناخودآگاه بی‌آنکه قبلش فکر خاصی کنم، زودتر از او خم شدم و مجله‌ و دو کتابش را که از آن پلاستیک بیرون آمده بود؛ برداشتم و به‌دستش دادم.آن‌لحظه با چشمانِ آزرده‌خاطرش به چشمانم نگاه کرد، آرام گفت: ممنونم.مجله‌اش کاملا خیس شده و جلد کتاب‌هایش نیز کثیف شده بود.مردِ پیر صدایش را کمی بالا برد و گفت: آقا چیزی می‌خوای بخری؟!یک‌‌ آن به خودم آمدم و گفتم: نه حاجی؛ اینجا ایستادم خیس نشم، چترمو هم باز کنم‌. دستت درد نکنه، خسته نباشی.لبخندی زد و گفت: موفق باشی جوون.چشمم روی او بود، همان‌دم بار دیگر چتر را به‌دست گرفتم تا بازش کنم اما این‌بار برخلاف قبل باز شد. دلم می‌خواست با او حرف بزنم و او نیز ادامه بدهد. به او گفتم: ناراحت نباشید، خشک میشه‌.نمی دانم چرا چنین حرفی زدم، می‌خواستم اتفاق را عادی جلوه بدهم و او را از حس بدی که گمان می‌کردم دچارش شده، رها کنم اما چند لحظه بعد سریعا از گفتنم پشیمان شدم‌. او ناراحت شده بود و با گفتنِ&quot; ناراحت نباشید&quot; ناراحتی‌اش برطرف نمی‌شد. واکنش او به این جمله، فقط یک سر تکان دادن ساده بود.من باید می‌رفتم، چترم باز بود و باران می‌بارید اما دلم نمی‌خواست تنها بروم‌. اولین بار بود که احساس می‌کردم، می‌توانم با کسی زیر باران راه بروم و احساس متفاوتی داشته باشم.دختر تا می‌خواست قدم بردارد و خداحافظی کند، جرئتم را جمع کردم و گفتم: شما چتر ندارین، اگه مسیرتون این‌طرفه میتونیم باهم بریم که دوباره وسیله‌هاتون خیس نشن.دختر مردد نگاهم می‌کرد، قلبم بعد از گفتن این جملات محکم می‌زد البته من سعی می‌کردم با نفس‌های عمیقم تغییر احوالم را مدیریت کنم اما نمی دانم که او متوجهِ احساس متفاوت من شد یا نه.او باز هم سر تکان داد و گفت: ممنونم.من راه افتادم و او هم نزدیک من زیر چتر به راه افتاد.حس عجیبی داشتم، از همان لحظه‌ی اول دلم می‌خواست او را بیشتر بشناسم. ذهنم آشفته بود و واژه‌ها را نمی‌توانستم به خوبی کنار یکدیکر ردیف کنم.او سرِ صحبت را باز کرد و من بخاطر این اقدامش در دلم بسیار از او تشکر کردم. گفت: اگه مسیرتون یه طرفِ دیگه‌ست بگید‌. _ نه، من هم‌مسیرم با شما.دوشادوش هم راه می رفتیم و من صورتش را نمی‌دیدم اما حدس می‌زنم لبخندی روی صورتش داشت. گفت: دوباره کتابام خیس شن، احتمالا ایندفعه از بین برن. سرعت قدم‌هایم را کم کردم و گفتم: خوب می‌فهمم، منم اگه کتابایی که دوستش داشته باشم، اینجوری بشن حالم گرفته میشه. به‌خصوص اگه نو باشن.گفت: دقیقا حس خیلی بدی میده‌. _ مشخصه شما اهل کتاب و مطالعه‌اید! جوونای این نسل کمتر دنبالِ مجله، روزنامه و کتاب هستند.لحظه ای ایستاد و موبایلش را بررسی کرد و من هم رو به او زیر چترِ مشکی‌رنگم ایستادم. او سر بالا کرد و گفت: ببخشید، پیام ضروری داشتم. چی داشتیم می‌گفتیم؟اندکی مکث کرد و گفت: آها! نسل جوون‌. نمی‌دونم هرکس یه سلیقه‌ای داره، البته بنظرم کسایی که علاقمند به این فضا هستند، هم کم نیستند.من خیره به او و چشمانش بودم، دلم می‌خواست ساعت‌ها با او درمورد خودش و آن‌کتاب‌ها حرف بزنم اما نمی توانستم. تنها چیزی که مرا به او وصل کرده بود، باران بود. باران اگر قطع می‌شد، او می‌توانست راهش را بکشد و برود.او پرسید: شما چطور؟ شما این فضا رو دوست دارید؟لبخند تلخی زدم؛ ناخودآگاه روزگاری را به یاد آوردم که عاشق رمان‌ها و ادبیات داستانی بودم و از خواندن نمایشنامه لذت می‌بردم.پاسخ دادم: یه زمانی آره عاشقش بودم ولی الان خیلی دورم.بعد از جواب دادن به او، دوباره حرکت کردیم. او گفت: میتونم بپرسم چرا؟ او کنجکاو شده بود و من در پاسخ گفتم: تو دانشگاه حسابداری خوندم و الان هم کارم همینه‌‌. از ادبیات خیلی دور شدم.با لحن گرمی گفت: بنظرم اگه بخواید میتونید این احساسو دوباره زنده کنید و از چیزی که عاشقش بودید‌، لذت ببرید‌. البته میدونم سخته‌ بعد از گذشت یه زمانِ طولانی ولی خب چی‌کار میشه کرد؟! مگه میشه به این راحتی از عشق گذشت؟!نمی‌دانستم چه جوابی بدهم، من از خودم دور شدم، همانطور که از علاقه‌ها و آرزوهایم دور شدم. مسیر زندگی‌ام مرا جای دیگری برد یا شاید من مسیر زندگی‌ام را به جایی دیگری بردم، نمی‌دانم. من هم مانند او پرسیدم: میتونم بپرسم شما چه رشته‌ای خوندید یا می‌خونید؟_ دانشجوی سال آخر ادبیاتم.حس رضایت را از واژه‌هایش دریافت می‌کردم. در جواب گفتم: پس شما از عشقتون نگذشتید!خنده‌ی شیرینی کرد و سر تکان داد. به آسمان نگاهی انداخت بعد از چند ثانیه گفت: شدت بارون خیلی کمتر شده، من هم مسیرم توی این کوچه‌ست؛ ممنونم ازتون. نگاهی به اطراف انداختم، تازه آن‌لحظه فهمیدم که پارکینگ را رد کردم.نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم: خوشحال شدم از آشنایی‌تون.او سر تکان داد و گفت: من‌هم؛ خداحافظ.سریع رویش را برگرداند و با قدم‌های تند دور و دورتر شد. همانجا مانند کسانی که نمی‌دانند کجا می‌خواهند بروند، ایستاده بودم‌. احساس غریبی در دل داشتم، احساسی که مدت‌ها تجربه‌اش نکرده بودم. انگار بعد از مدت‌ها، کسی به روزهای بی‌رنگم رنگ پاشیده، بعد از مدت‌ها معاشرت‌های کسل‌کننده، با یکی حرف‌های جذابی زده‌ام. بعد از مدت‌ها پوچی‌، معنا به لحظاتم جاری شده‌ است.بعد از مدت‌ها شوری وصف نشدنی پیدا کرده‌ام که می‌توانم با آن از خواب بیدار شوم و با انگیزه‌ای شگفت‌انگیز آن خیابان را به سمت سرکارم طی کنم البته نه به شوق رسیدن به کار، درواقع شوق دیدارِ دوباره با او.</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 20:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخابِ سیمین</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-fpc6bu74jmer</link>
                <description>صدای برخورد ممتد چرخ‌های چمدان سرم را به درد می‌آورد، هنوز سردردم بهبود نیافته‌. فرودگاه از آنچه که فکر می‌کردم شلوغ‌تر است. چمدان را هدایت می‌کنم، از فرودگاه خارج می‌شوم و سوار یکی از تاکسی‌های ردیف شده و منتظرِ جلوی در‌ می‌شوم.وقتی از هواپیما خارج شدم، سردرد مانع می‌شد تا فکر کنم و حس کنم که به کجا آمده‌ام؟به کجا آمده‌ام؟! چرا نمی‌گویم که به کجا برگشته‌ام؟ چرا فعلِ &quot;آمدن&quot; را به فعل &quot; برگشتن&quot; ترجیح داده‌ام؟شیشه‌ی ماشین را پایین می‌دهم و نفس عمیقی می‌‌کشم. این هوا، این آسمان، این مردم که با سرعت از مقابلم می گذرند هم‌‌وطنم هستند، حسِ غریبی دارم.روز اول، هفته‌ی اول و ماه‌اولی که اینجا را ترک کردم، بندِ بندِ وجودم از دلتنگی می‌لرزید.دورِ دنیا جوری چرخید که من این خاک را ترک کنم وسال‌ها دوری را به جان بخرم تا زندگی بهتری بسازم. آیا زندگی‌ِ بهتری ساختم؟راننده پشت چراغ قرمز داد‌وبیداد می‌کند و دستی به سبیل کلفتش می‌کشد. بی‌توجه به او به اطرافم نگاه می‌کنم، چقدر با این این خیابان‌های آشنا دلم می‌گیرد. حالت معلقی وجودم را احاطه می‌کند، نه برایم آشنای آشناست نه غریبِ غریب.اشک آرام از گوشه‌ی چشمم سرازیر می‌شود؛ راننده از توی آیینه نگاهی به من می‌اندازد و می‌گوید: خانم! باید کدوم طرف برم؟_ میدونید قبرستونِ این محله کجاست؟سر به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد، به این فکر می‌کنم که اکنون می‌توانستم به خانه‌ی پدری‌ام برگردم، به خانه‌ای که در آنجا رشد کرده‌ام، صدای گرم مادرم را بشنوم و لبخند زیبای پدرم را ببینم.مثل زمانی که از مدرسه به خانه می‌آمدم، کلید بیندازم به آن قفل قدیمی و وارد حیاطمان شوم، عطر غذای مادرم را حس کنم و به سرعت بروم و از کنار دوچرخه‌ی برادرم بگذرم، برادرم را ببینم که کنارش نشسته و نگاهی به چرخش می‌اندازد و دستی به زنجیر‌هایش می‌کشد و با پیچ و مهره مشغول است، کاری که هیچ‌وقت از آن سر در نمی‌آوردم. مادرم به سرعت بگوید: سیمین برو دست‌وصورتتو بشور برا ناهار قیمه پختم. من هم لبخند بزنم و کوله‌ام را رها کنم. پدر را ببینم که روی ایوان نشسته و چای می‌نوشد. از من بپرسد: امتحان امروز چطور بود؟ ‌من هم جواب دهم: خوب بود.او هم با همان نگاه گرمش بگوید: آفرین سیمین!همان درس و کتاب‌ها و اهداف و آینده مرا کشاند به آن سرِ دنیا‌.راننده پا روی پدال ترمز می‌برد و ماشین متوقف می‌شود. از ماشین پیاده می‌شوم و نگاهی به اطرافم می‌اندازم. قبرستان آرام خوابیده است. آخرین بار که اینجا از پدرومادر خداحافظی کردم تعداد قبرها کمتر بود.از میان قبر‌ها می‌گذرم، اشک می‌ریزم و انگار دیگر کنترلش را از دست‌داده‌ام. کاش برادرم اینجا بود، خسرو می‌توانست قدری آرامم کند، تنهایی کر کننده‌ی اینجا دیوانه‌ام می‌کند؛ اصلا چه شد تصمیم گرفتم برگردم به شهری که عزیزانم را در آن از دست‌داده‌ام؟!دوباره به این سوال فکر می‌کنم، همان‌لحظه به سنگ‌قبر مادر و پدر می‌رسم، دیگر فکر نمی‌کنم به هیچ‌چیز به هیچ‌کس؛ فقط از شدت گریه‌کردن به هق‌هق می‌افتم. زانو می‌زنم و با صدای بلند می‌گویم: مامان دلم تنگه؛ برای تو برای بابا، برای همه‌چیز، برای خانوادمون، برای این خاک، برای...نفس می‌گیرم و ادامه می‌دهم: اما نمی‌تونستم برگردم هردوتون خوب می‌دونین چرا، وقتی هر دوتون رفتین، دیگه چطور برمی‌گشتم؟ وقتی خسرو هم از اینجا رفته، چطور؟ وقتی اون هم دیگه...صدایم را خفه می‌کنم، تلاش می‌کنم از سیل خاطراتی که به سرم هجوم می‌آورد، جلوگیری کنم. به یاد نیاورم پسری را که رهایش کردم و او را با خاطراتش اینجا گذاشتم، به ناچار رفتم و او ماند. _ بابا! نمی‌دونم چقدر تصمیم درستی گرفتم، سعی کردم ازش دل بکنم، سعی کردم بیخیال دلم شم و برم سمت اهدافم.اشک‌هایم را پاک می‌کنم: اما می‌دونی بابا! من تنهام، خیلی تنها. بخش بزرگی از وجودم اینجا جا مونده.بابا کاش بودی و حال آشفتمو آروم می‌کردی، سر میزاشتم روی شونه‌ت و یه دل سیر گریه می‌کردم.چند دقیقه‌ای به صورت پدرم روی سنگ‌قبر خیره می‌شوم و سکوت می‌کنم. صدای ناله و گریه از پشتِ سرم می‌شنوم، به سرعت از جایم بلند می‌شوم و خاک را از روی شلوارِ مشکی رنگم می‌تکانم.جمعیتی را گریه‌کنان می‌بینیم که جنازه‌ی‌شان را به‌دوش می‌کشند و می‌برند. سرم را می‌چرخانم، نمی‌خواهم شناخته شوم، البته بعید می‌دانم کسی مرا به یاد داشته باشد. آیا اهالی این محله هنوز سیمین، آن دختر باهوش و بازیگوش را به یاد می‌آورند؟ دقیقا با این دو ویژگی از من یاد می‌کردند.به سرعت از کنارِ جمعیت عبور می‌کنم، قدم‌هایم را تند برمی‌دارم اما گویا موفق نمی‌شوم که ناشناخته بمانم، یکی از پشت‌سر می‌گويد: سیمین!  می‌ایستم، سر برمی‌گردانم، کسی را می‌بینم که ذهنم می‌گوید؛ کاش نمی‌دیدمش اما دلم برای یک‌بار دیدنش می‌توانست از جایش دربیاید؛ معلق شده بین این تناقض، به صورتش، به موهایش، به شانه‌هایش، دست‌هایش و تمامِ بودنش نگاه می‌کنم. آخرین‌بار همین‌جا مراسم ختم پدر از دور دیده‌بودمش. سال‌ها می‌گذرد، او پسری جوان بود با موهای مشکی اما اکنون میانِ ریش‌ها و موهایش موهای سفید زیادی دیده می‌شود. به چشمانش زل زده‌ام و خاطرات خود به خود جلوی چشمِ دلم مانند یک فیلم کوتاه به نمایش در می‌آید.او نزدیک‌تر می‌آید، به چشمم نگاهی می‌اندازد و بعد سریع نگاهش را می‌دزدد و می‌گوید: سیمین خانم!با خود فکر می‌کنم بار اول که صدایم کرد&quot; خانم &quot; گفت یا نه؟! یا من اشتباه شنیده‌ام، چرا باید به اسم کوچک صدایم کند؟ اصلا چه فرقی می‌کند به حالت سیمین؟! به خودت بیا.او ادامه می‌دهد: خوش اومدین! برادرتون هم اومدن؟برخلاف من انگار او به خودش مسلط است. سیمین! پانزده سال گذشته، او همه‌چیز را فراموش کرده و باید هم فراموش می‌کرد، تازه خودت آخرین بار توی فرودگاه به او گفتی: سعی کن فراموش کنی‌. من نمی‌تونم تو‌رو توی شرایط سخت انتخاب مادرِ تنهات و خودم قرار بدم. نشد که بشه.جوری احساس آن لحظه را به یاد دارم که انگار ماه پیش این‌ها را به او گفته‌ام اما درواقع سال‌ها گذشته.او هم گفت: برو سیمین؛ ما هم‌مسیر نیستیم، برو، جایی باش که بتونی به اهدافت برسی، من هم نمی‌تونم جلوی رسیدن به آرزوهای قشنگ و بزرگت بایستم، جلوی ذوق و امیدی که پدر و مادرت برای پیشرفتت دارن. کاش می‌شد که بیام اما‌... و آن &quot; اما &quot; هیچ‌وقت ادامه‌ش گفته نشد ولی قابل حدس بود، مادرش اینجا، تنها و مسن بود و او مردِ خانه. می‌دانستم او هم در دل آرزو‌های بزرگ داشت اما راه و مسیرش خیلی ناهموارتر از من بود. دوباره می‌پرسد و مرا از افکارِ بهم‌ریخته و پریشانم در می‌آورد: خانم! حالتون خوبه؟این صدای آشنا با این ادبیات و شکلِ گفتار برایم نآاشنا بنظر می‌رسید. بی‌حوصله پاسخ می‌دهم: نه خوب نیستم.همچنان درست‌وحسابی مرا نمی‌بیند، می‌گوید: متأسفم‌.یادِ سوالش می‌افتم و جواب می‌دهم: نه خسرو نیومده، خودم هم خیلی وقته ندیدمش، چطور؟_ مدتی پیش با من تماس ‌گرفت و خواست کاری براش انجام بدم. نمی‌تونست بیاد. شما رو که دیدم گفتم شاید اومده باشه.تصمیم می‌گیرم دیگر به حرف نیارمش، اینگونه حرف‌زدنش دلم را به‌درد می‌آورد، مقایسه‌اش می‌کنم با آن صدا و لحن و واژه‌ها و تفاوت میانش که البته به حق است اما آزارم می‌دهد. چه انتظاری از او دارم؟! چه کند؟ بعد از گذشت این‌همه سال و سال‌ها بی‌خبری چه بگوید؟!این‌بار به چشمانم نگاه می‌کند و می‌گوید: موفق شدید؟نمی‌دانم توهم زدم یا واقعا غمی توی چشمانش حس کرده‌ام؟! واژه‌ی پر‌تکرارِ موفقیت در زندگی‌ام باز تکرار می‌شود و حواسم را از چشمانش برمی‌دارد. به‌یاد دارم که از من خواسته بود که بروم و موفق شوم. پاسخ می‌دهم: بقیه اینطور می‌گن.لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد: خوبه. خانمی نزدیکمان می‌شود، نزدیک‌و نزدیک‌تر.زنی که مانند همه‌ی افرادِ حاضر در اینجا مشکی پوشیده وصورتی طبیعی و بدونِ آرایش دارد. لبخندی می‌زند و سلام می‌کند.حسِ خوبی از نگاه و لبخندش می‌گیرم، روبه او می‌کند و می‌گوید: رضا! آقای امینی کارت داره؟رضا پاسخ می‌دهد: میام الان.آن زن دوباره لبخند می‌زند و می‌گوید: من شمارو تابه‌حال ندیدم. رضا به سرعت پاسخ می‌دهد: سیمین کیانی، از آشناهای قدیمی و خواهر آقا خسرو؛ می‌شناسی که؟!او سر به نشانه‌ی تایید تکان می دهد و باز همان لبخند همیشگی‌اش را حفظ می‌کند. رضا ادامه می‌دهد: و نسیم، همسرم هست.رضا با این زن ازدواج کرده بود، زنی به نام نسیم. به یاد دارم مدتی پس از مهاجرت که از فکر کردن به او کلافه بودم و دردِ دوری پنجه می‌انداخت به گلویم، به عروسی‌اش و به همسرش فکر می‌کردم، اینکه چه کسی قرار است جایم را بگیرد. آن‌روزها حسِ بدی نسبت به آن زن داشتم اما اکنون حسِ خوبی از او می‌گیرم.نسیم از ما جدا می‌شود؛ بی‌پروا پس از رفتنش از او می‌پرسم: با او خوشبختی؟از صمیم قلبم می‌خواهم که بشنوم که حالی بی‌نظیر دارد.سر تکان می‌دهد: آره، یه دختر نه ساله و پسرِ پنج ساله داریم. لبخندِ گرمی می‌زنم: خوشحالم؛ واقعا براتون خوشحالم که حالتون خوبه.می‌خواهم به سرعت از او جدا شوم تا بیشتر از این به یاد گذشته نیفتم، سرم را پایین می‌اندازم و خداحافظی می‌کنم، حتی اجازه نمی‌دهم درست و حسابی خداحافظی کند. در حالیکه پشت به او ایستاده‌ام می‌گوید: امیدوارم تو هم زندگیِ خوبی داشته باشی. رویم را برنمی‌گردانم و مستقیم به راهم ادامه‌ می‌دهم. من و او هیچ‌وقت هم مسیر نبودیم‌ اما خوشحالم که او از مسیرش راضی‌ست. من چطور؟ آیا من راضی‌ام؟ آیا به عقب برگردم باز هم اینجا را ترک می‌کنم؟ سیمین آیا از انتخاب‌هایت راضی هستی؟ سیمین صدایم را می‌شنوی؟!پایان</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 22:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقاتِ عجیب در کتابخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ctk1bpfzizyj</link>
                <description>_ آقای جونز، کتاب بلندی‌های بادگیر رو کدوم قفسه بذارم؟آقای جونز با شنیدن صدایم، به خودش می‌آید و جواب می‌دهد: درسته همون‌جا بذار.میانِ قفسه‌های کتابِ کتابخانه‌ی آقای جونز قدم می‌زنم، جز من و دو نفرِ دیگر کسی نیست. غروبِ پاییز و کتابخانه ترکیب بی‌نظیری‌ست که می‌شناسم بخصوص اگر باران ببارد. باران سنگین‌تر می‌بارد، انگار می‌خواهد سقف را سوراخ کند، به دنبال کتابِ موردِ نظرم زیرِ نورِ کم کتابخانه می‌گردم.آقای جونز نامم را صدا می‌زند: رُز؛ رز!از میان ققسه‌ها به سمت صندوق که آقای جونز پشتِ میزش نشسته‌ است، حرکت می‌کنم.او با دیدنم می‌گوید: امروز زودتر کتابخونه رو تعطیل می‌کنم.از شنیدنش ابراز ناراحتی می‌کنم و ادامه می‌دهم: آقای جونز! بذارید من بمونم و کتابمو پیدا کنم و کارامو انجام بدم._ من امروز باید زودتر برم خونه.طبق معمول کنجکاوی امانم را می‌برد و می‌پرسم: چیشده؟ خبریه؟او امروز احوال متفاوتی دارد؛ انگار بیشتر از هر زمانی ذوقِ برگشت به خانه‌اش را دارد، چشمانش پر از شور است. او را خوب می‌شناسم، غالبا بعد از کلاس‌هایم به کتابخانه‌ی آقای جونز می‌روم و از بودن در اینجا کنار کتاب‌ها و او و آدم‌های باسوادی که می‌توانم با آنها آشنا شوم لذت می‌برم.آقای جونز آخر با همان ذوق جواب می‌دهد: پسرم اومده!با شنیدنش جیغِ کوتاهی می‌کشم و می‌گویم: وای! آقای جونز! پسرتون اومده! او با لبخند زیبایی که بر لب دارد، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: واسه همین باید برم!به یاد دارم که او از پسرش گفته که هفت سالی‌ست برای تحصیل رفته خارج از کشور.کاملا از چهره‌اش، چشمانش دلتنگی‌‌اش آشکار است.باران شدت بیشتری می‌گیرد، او کمی به فکر فرو می‌رود و بعد از کشوی میزش دسته کلیدی روی میز می‌گذارد و می‌گوید: می‌تونی بمونی اینجا تا یه ساعت بعد، بعد خودت میدونی چجوری قفل کنی و بیای، توی مسیر هم دسته کلیدارو بده بهم.از اینکه راه‌حلی پیدا کرده، خوشحال شده‌ام. با خرسندی و ذوق می‌گویم: آقای جونز شما خیلی مهربونید! بعد از اندکی مکث می‌گویم: اگه هم مشتری اومد، راهنمایش می‌کنم، می‌تونید این مدت روی من حساب کنید، بعد کلاس‌های دانشگاه وقتم آزاده.آقای جونز می‌زند زیر خنده و می‌گوید: تو فعلا چند ماهه رفتی کالج، حواستو بذار سرِ درس و دانشگاهت.او کتش را از چوب لباسی گوشه‌ی کتابخانه برمی‌دارد و می‌پوشدش، چترش را باز می‌کند و کتابخانه را ترک می‌کند.از پشتِ پنجره به خیابانِ خیس نگاهی می‌اندازم، هوا رو به تاریکی‌ست و برگ‌های زرد با باد و باران می‌رقصند‌.قدری خیره می‌مانم و بعد برمی‌گردم، کتابِ موردِ نظرم را پیدا می‌کنم و شروع می‌کنم به ورق زدنش.چند دقیقه‌ بعد صدای در می‌‌آید، همراه با باز شدن در، صدای باران شنیده می‌شود، احتمالا مشتری آمده و باید راهنمایی‌اش کنم.جلو می‌روم اما روی چهره‌اش سایه افتاده و واضح دیده نمی‌شود، قدمی به جلو برمی‌دارد و زیر نورِ زرد رنگ جلوی صندوق قرار می‌گیرد. مردی جوان با کتِ بلند مشکی رنگ و بوت و پیراهن قهوه‌ای رنگ بدون اینکه بخواهد نگاهی به من بیندازد و حرفی بزند. به تمام قفسه‌ها و در و دیوارهای این کتابخانه‌ی کم‌نور توجه می‌کند.سرفه می‌‌کنم تا حواسش را به من بدهد و می‌گویم: سلام!او هم سلام می‌کند، تا می‌خواستم راهنمایی‌اش کنم او بی‌توجه به من به راهش ادامه می‌دهد و کتاب‌ها را بررسی می‌کند.رفتارش گستاخانه است، تلاش می‌کنم اهمیتی به او ندهم و به کارم ادامه دهم.کتاب‌ها را بررسی می‌کند و بعد از پله‌ها بالا می‌رود، نمی‌توانم حواسم را از رویش بردارم، آدمِ مشکوکی بنظر می‌رسد، مضطرب می‌شوم. نکند بخواهد بلایی سرِ من و این کتابخانه بیاورد.مشکوک نگاه می‌کند، ترسم هرلحظه بیشتر می‌شود؛ رزِ احمق آخر این چه‌کاری بود! کاش تو هم می‌رفتی!از طبقه بالا به سمت قفسه‌های کتاب نگاهی می‌اندازد و باهمان نگاه‌های عجیب و خشک از پله‌ها پایین می‌آید. تلاش می‌کنم سرم را با کتابی که در دست دارم گرم کنم و انگار اهمیتی به او نمی‌دهم.میان دو قفسه‌ی کتاب نزدیکم می‌شود،‌ همان ژانر کتاب‌‌هایی که من به‌ دست دارم. کتاب‌ها را وارسی می‌کند. نفسم توی سینه حبس شده، مضطرب فقط به این فکر می‌کنم چطور باید از شرش خلاص شوم.می‌بینمش که با لبخندی نگاهم می‌کند و می‌گوید: نظرتون راجع به کتابی که دستتونه چیه؟ بعد خنده‌اش تیز‌تر می‌شود و از دستم کتاب را می‌گیرد و وارونه‌اش می‌کند و می‌گوید: برعکس دستت گرفتی؛ می‌خواستم ازت راجع بهش بپرسم ولی انگار حواست نیست.حس بدی از او آن خنده‌ی تمسخرآمیزش می‌گیرم، در جواب می‌گویم: به شما ربطی داره که حواسم به کجاست؟تند برخورد می‌کنم و عصبی‌ام، او فاصله می‌گیرد و زیرِ نورِ کم کتابخانه می‌گردد.می بینمش که نزدیک صندوق می‌شود، آرام آرام پشت صندوق می‌رود.دیگر کار از کار دارد می‌گذرد، این مرد خیالی دارد، باید خودم را ثابت کنم. باید از اینجا محافظت کنم.نزدیکِ صندلی آقای جونز، دست به میزش می‌زند.چوب لباسی خالی را بلند می‌کنم و به آرامی و بی‌آنکه صدای اضافه‌ای از پاهایم تولید کنم به سمتش قدم برمی‌دارم.او وقیحانه دست می‌برد به سمت کشوی‌ آقای جونز که آن لحظه چوب لباسی را از پشت به گردنش نزدیک می‌کنم و با صدای تیز و بلندی می‌گویم: از جات جم نخور؛ دزد. فکر کردی میتونی افکارِ پلیدتو اجرا کنی؟! کور خوندی.چهره‌اش را نمی‌ببینم، دو دستش را مثل کسانی که لوله‌ی تفنگ روی سرشان است، بالا می‌برد. تکرار می‌کنم: اگر تکون بخوری با همین می‌زنم توی سرت.او می‌خواهد رویش را برگرداند، صدایش  می‌لرزد:خانم! توضیح می‌دم.اجازه به او نمی‌دهم، می‌گویم: همین الان پلیسو خبر می‌کنم.صدایش را بالا می‌برد: اینکارو نکن.تلفن را بدست می‌گیرم و با دست دیگر چوب لباسی را روی سرش نگه می‌دارم عرق کرده و آشفته منتظر صدایی از پشتِ تلفن می‌مانم. قبل از اینکه صدایی از تلفن بشنوم، با یه حرکت تلفن را خاموش می‌کند و با دست دیگر چوب را از دستم می‌قاپد، من مانع می‌شوم، او می‌کشد، من می‌کشم، درنهایت کتاب‌ و دفترهای روی میز با برخورد کردن چوب لباسی به میز روی زمین پخش و پلا می‌شود. پیروز این کشمکش همین مردِ مشکوک می‌شود، چوب لباسی را به دست می‌گیرد و یک گوشه می‌گذارد.من عصبی نگاهش می‌کنم و می‌گویم: نمی‌تونی فرار کنی.همان لحظه تلفن زنگ می‌خورد، یک آن تلفن را قبل از من می‌قاپد و شروع می‌کند به صحبت کردن._ نه آقای جونز نیستند. بله؛ بله. من پسرشونم، بهشون میگم.در حالیکه به من خیره بود واژه‌ی پسر را گفت. واقعا یعنی چه؟!او پسرش بود؟ همان پسری که سالها منتظرش بود؟! وقتی به یاد رفتار و حرف‌هایم می‌افتم خجالت می‌کشم، نمی‌دانم باید چه بگویم. وای در بدترین حالت ممکن ضایع شدم.تلفن را قطع می‌کند، چترش را برمی‌دارد و می‌گوید: مایکل جونز! و شما؟!با تردید و آشفتگی جواب می دهم: رزدستی به موهایش پریشان شده‌‌ی خرمایی‌رنگش می‌کشد و می‌گوید: دسته کلید رو وقتی برمی‌گردی بده به پدرم.در را باز می‌کند، رویش را برمی‌گرداند، صدایش با صدای باران یکی می‌شود، لبخندی، پوزخند مانند می‌زند و می‌گوید: از آشنایی باهات خوشحال شدم.و در را می‌بندد؛ محکم به سرم می‌زنم و می‌گویم: چطور باید از این یه بعد رویِ آقای جونز را ببینم! رز کاش می‌رفتی و اینطور نمی‌شد‌.ستایش باقری</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2024 14:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر همه‌چیز چشم داشته باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-zsnbxbkqjvsh</link>
                <description>امروز از خیابانی عبور کردم، چشمم به درختی خورد که چشم داشت. به تنه‌اش چند چشم دیدم، انگار مرا زیر نظر داشت.من زیر لب آهنگی را زمزمه می‌کردم و آن را می‌دیدم. گمان جالبی‌ست اینکه درخت بینا باشد، چشم داشته باشد، همه‌ی رهگذرانِ خیابان را ببیند و بشناسد، حافظه داشته باشد و به شکل خاطره در خودش ذخیره کند.یعنی مثلا مرا تا سال‌ها به یاد داشته باشد، به یاد بیاورد سال‌ها قبل دختری که کوله‌پشتی‌ای مشکی رنگ به دوش داشته و موسیقی گوش می‌داده او را دیده، راجع به آن گفته و عکسی گرفته.گمانِ اینکه همه چشم دارند چطور است؟مثلا بیایید فکر کنیم سبزه‌ها، گل‌ها، آسمان، خورشید و خیلی چیزهای دیگر چشم دارند! به این فکر می‌کنم در این حالت چه رفتاری از خودم نشان می‌دهم یا اصلا رفتار من چه تاثیری بر روحِ اینها دارد؟! ممکن است اشکِ من اشک باران را هم دربیاورد؟ یا ممکن است خنده‌ی من گل‌ها را بشکفد؟ممکن است خشم من موجب خشم آسمان شود؟چشم‌ها هستند که تاثیر بگذارند و تاثیر بپذیرند. هرچشمی  روحی زنده پشتش دارد، آمیخته با درد، خشم، غم، حسرت و حر‌ف‌های نگفته.گاه چشم‌ها بیشتر از زبان حرف می‌زنند، راستش فقط اهلش را می‌خواهد تا بفهمد، اهلش و صاحبش توانایی فهمش را دارد.چشم‌های آغشته به اشک را دیده‌ای؟! رگه‌های خونی را در سپیدی چشم دقت کرده‌ای؟ ترکیب خون و اشک ترکیب غریبی‌ست، ترکیب غم‌انگیز و ترسناکی‌ست.اگر تا به‌حال به چشم‌ها دقت نکرده‌ای، از این پس دقت کن. ببین این دو مروارید چه‌ها که نمی‌کنند!</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 13:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من متنفر نباش</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-fcr43hgg3swy</link>
                <description>نگاهش کاملا گویای آن است که از دلش پرت شده‌ام بیرون.آتشی در چشمانش شعله‌ور می‌شود که به‌گمانم هر هدفی را می‌سوزاند و او هم فقط به من خیره است.تمامِ وجودم لبریز از محبتِ اوست اما او مرا نمی‌خواهد، قضیه همینقدر ساده‌ست. او از من متنفر است، مرا متهم به دروغ‌گویی و فريب می‌کند.او گمان می‌کند من ریاکارانه دلش را به بازی گرفته‌ام اما من صادقانه دوستش داشته و دارم.نزدیکم می‌شود، دستانش را مشت می‌کند، با خشمی که صدایش را می‌لرزاند، بر سرم فریاد می‌کشد: از من دور شو آرام پاسخش را می‌دهم: اگه می‌خوای دوستم نداشته باشی، خب دوست نداشته باش. دردِ عشق یک‌طرفه روی دوش من، خیالی نیست. اگه می‌خوای انکار کنی عشقِ منو، انکار کن باز هم خیالی نیست.فقط...میان حرفم می‌پرد، این‌بار صدایش تحت‌تأثیر بغض و خشم است؛ می‌گوید: بسه، نمی‌خوام چیزی بشنوم. بسه. برو.بغض شکسته نشده‌ی او در من می‌شکند و من با چشمانِ خیس ادامه می‌دهم: فقط، نمی‌تونم اجازه بدم بهت که توی آتیش نفرت بسوزی، نمی‌تونم قبول کنم که اینقدر از من متنفر باشی. اجازه نمی‌دم که به خودت آسیب بزنی، نمیذارم که زندگیتو، روحِ پاکِتو سیاه کنی.نفسِ عمیقی می‌کشم، آتش خشم در صورتش فروکش کرده بود و جایش را غم گرفت. ادامه می‌دهم: اگه ندیدنِ من آرومت میکنه، دیگه منو نمی‌بینی. اصلا جوری رفتار کن که اصلا منی وجود نداشت، اکه یه‌روزی از کنارم عبور کردی انگار نه انگار که یه‌ زمانی همدیگه رو می‌شناختیم، همینقدر راحت چشمتو روم ببند ولی متنفر نباش، نه دلِ تو لایقِ نفرته نه دلِ من لایقِ اینه که معشوقش ازش متنفر باشه.سرش پایین است، آخر بغضش می‌شکند و با صدای لرزان می‌گوید: فکر می‌کنی راحته؟ راحته چشممو روت ببندم؟ نبینمت؟ راحته؟ بگو چرا اون‌کارا رو باهام کردی؟ شاید اگه جوابشو بدونم راحت‌تر بگذرم ازت._ من بارها گفتم بهت! نمی‌دونم چی توی گوشِت خوندن ولی من هیچ‌وقت تورو فریب ندادم هیچ‌وقت. هیچ‌وقت نخواستم آزارت بدم‌. اصلا مگه می‌تونم؟! مگه دلم اجازه میده؟ نگاهش را به نقطه‌ای از زمین می‌دهد و آرام می‌گوید: الان که فراموش کردنت سخت‌تر شد!اگه بفهمم که بی‌گناه بودی‌ و من متهمت کردم، چطور باید خودمو ببخشم؟ چطور باید از این ماجرا بگذرم؟!اشک‌ را از گوشه‌ی چشمانم پاک می‌کنم، پاسخ می‌دهم: به‌ حرفِ دلت گوش بده. دیگه چیزی ندارم بگم، تنهات میذارم، به حرفام فکر کن. از او دور می‌شوم و فاصله می‌گیرم، دلم ولی پیشش بود، سال‌هاست که دلم در دستِ اوست، سر برمی‌گردانم و او را می‌بینم، سرش پایین و شانه‌اش افتاده است گویی که باری سنگین بر شانه‌اش حمل می‌کند. من هم مانند او هستم، خود را که از دور  می‌بینم می‌یابم که من هم مدت‌هاست کمری خم شده، چشمانی خیس، گلویی بغض‌آلود و نفسی تنگ دارم. آری! یکی باید از دور نگاهمان کند، انگار از دور گویاتر است.</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Oct 2023 13:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا عشقِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%90-%D9%85%D9%86-p30omguushcz</link>
                <description>عاشقانه چشم به راهت نشسته‌امگوش‌هایم منتظر صدایِ توچشم‌هایم منتظر نگاهِ توموهایم منتظر نوازش‌توو گونه‌هایم منتظر بوسه‌ی شیرین‌توستمن اینجا در شهر دلتنگی در خیابان غمدر کوچه‌ی اشکدر خانه‌ای با نمای درد زندگی می‌کنمتو امادر کدام شهری؟آیا تو هم عاشقانه به دنبالم می‌گردی؟آیا تو هم مرا به یاد داری؟نکند مرا فراموش کرده‌ای!نکند در دل، عشق کسِ دیگری را داری!تو کجایی؟کدام نقطه از این دنیاییکه آنقدر دورو آنقدر به من نزدیکی؟دستانت را ببین!چه می‌بینی؟نمی‌بینی که دلم در دستانِ توست؟نمی‌بینی که سال‌هاست دلم را برده‌ای با خودتو من با دوریِ تو همانند مرده‌ای این‌طرف و آن‌طرف می‌روم؟به‌جای قلب در قفسه‌ی سینه‌ام عشق‌تو را نهادمبا آن‌زنده‌امتو که بیایی زندگی معنا پیدا می‌کندبیا که زندگی کنیمبیا که منتظرمبیا عشقِ من!</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 23:25:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگِ درونی</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-quqepeyokuny</link>
                <description>نفرت پاورچین پاورچین از دروازه‌ی قلب عبور کرد و داخل شد.عشق وقتی فهمید نفرت راه به ملکش پیدا کرده، همه را به صف کرد؛ احساس، مهربانی، ایثار تا از حریم مقدس دل محافظت کنند.سلطان شهرِ دل، با چشم‌ خویش، تصرف شدن سرزمینش را می‌دید، او می‌دید که تنفر با لشکری از سیاهی مرزهای سپید و زیبای قلب را نابود می‌کند و به جایش دیواری آهنین می‌سازند، او می‌دید که تنفر شمشیر به دست دارد و سرِ بخشش را که از دوستان نزدیکش است می‌بُرد. او آرام آرام به پایان سلطنت خویش نزدیک می‌شد‌. مهربانی به دار آویخته و احساس حبس شد. عشق تنها مانده، شاهی که دیگر بر لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود، نیاز به کمک داشت. صدای سربازهای چکمه‌‌پوش سیاهی را از پشت اتاقش می‌شنید، او باید کاری می‌کرد. ناگاه یادِ منطق افتاد. با خود گفت: عقل کمکم می‌کند؟ مرا انتخاب می‌کند؟باید شانسش را امتحان می‌کرد، سریع دست به کار شد، نامه‌ای برای عقل نوشت و فرستاد و منتظر پاسخی ماند. از او خواست که در جنگ میان عشق و نفرت، از عشق حمایت کند.درِ اتاق شکسته شد، نفرت روبه‌روی تختِ دل ایستاد و نگاهش به تاج روی سر عشق بود. او خود را آماده‌ی مرگ کرده بود اما اندک امیدی از جانب منطق داشت، نفرت گفت: از تخت بیا پایین. دوره‌ی پادشاهیِ تو تمام شده.عشق خاموش بود.نفرت داد زد: مگر نشنیدی چی گفتم؟ بیا پایین.عشق جواب داد: این تخت جز من و دوستانِ من کسی را نمی‌پذیرد و اگر بپذیرد چیزی جز تباهی به همراه ندارد‌‌. نفرت قهقه‌ای ترسناک سر داد. عشق همچنان منتظر نامه‌ای بود.نفرت اشکی را که از شدت خنده‌ی مشمئز کننده‌اش بود، از گوشه‌ی چشمانش پاک کرد. گفت: تو یک پادشاه بدبختِ تنهایی. قدرت، اکنون در دستان من است.منطق از در وارد شد، نامه‌ای به دست داشت و حامل خبری از عقل بود. چشمانِ عشق امیدوارانه منتظر حمایت بود.منطق نامه را باز کرد و خواند: عشق!  نامه‌ات را که دریافت کردم، حقیقتا ناراحت شدم، بااینکه سال‌ها نزاع و اختلاف نظر داریم اما هیچ‌وقت دلم‌ نمی‌خواست به این روز دچار شوی. متاسفم که باید بگویم این لحظه‌ی آخرِ توست. هشدارهای مرا جدی نگرفتی و نتیجه آن شد که علت‌ها و دلایلم نفرت را روانه‌ی سرزمینت کند و جنگی به‌ راه بیندازد که همانقدر که تو از آن بیزار و غمگینی، من هم هستم، من چاره‌ای ندارم، جز کشتنِ تو به دست نفرت. تو به من گوش ندادی و عاشقی کردی  و من اکنون میان بد و بدتر، بد را انتخاب می‌کنم. متأسفم که ناامیدت کردم.عشق چه خوش‌خیال بود که گمان می‌کرد؛ منطق میان عشق و نفرت، عشق را انتخاب می‌کند. اصلا خودِ عقل هیزم روی آتش نفرت ریخت و او را به این جنگ مجهز کرد، باز این عقلِ لعنتی دو دوتا چهارتا کرد و بعد تصمیم گرفت، با این تفاوت که این‌بار غلط ترین تصمیم عمرش را گرفته‌. نفرت جز تباهی، انتقام، درد و رنج و مرگ مگر چیز دیگری هم داشت؟نفرت آرام آرام از تخت بالا آمد؛ تاج را از سرِ عشق گرفت و به گوشه‌ای پرت کرد. خنجر را به‌ آنی از کمرش برداشت و گلوی عشق را برید.</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 20:03:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-wtke5xke09eq</link>
                <description>مدتی‌است که همه‌ چیز دارد پوچ می‌شود. نگاه‌ها، قدم‌ها، فکرها، نفس‌ها. همگی به تهِ تهِ دنیا رسیدند به آنجایی که دیگر نمی‌توان به هیچ‌چیز باور داشت. اغلب درمانده‌ و منفعل هستند و نمی‌دانند به کجا پناه ببرند. همه‌چیزِ خود را باخته‌اند. باورهایشان را از دست داده‌اند و گمان می‌کنند از تعصبات رها شدند اما به انفعال رسیدند. در چشمانِ زندگی اغلب مردم فقط خواب‌وخور می‌بینم و اندکی نشخوار اطلاعات نخ‌نما شده. همه‌چیز در نگاه‌ها کدر شده، عمقش کاسته شده، دم و بازدم ها بیهوده شده و انسانیت گویا فقط در میان سخنان آرمان‌خواهانه و ایده‌آل گرایانه مردم شنیده می‌شود اما درعمل مشخص نیست انسانیت کجاست. به راستی عشق کجاست؟ معنا کجاست؟ انسانیت کجاست؟ عدالت کجاست؟ به‌گمانم به جای آنکه منکر اینها شویم، بیاییم دست بر زانوهایمان بگذاریم و بلند شویم، خودمان به دنبالشان برویم، بسازیمشان و بکاهیم از رنج هامان و از دردهای روی دلمان و نشویم پوچ و قطعه‌ای بی‌معنا از دنیا. </description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 12:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ی حال</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh.bagheri/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-qfdntrop5reb</link>
                <description>مدتیست که روحم مانند آب زلالی که گل‌ولای را به درون خود راه داده، کدر شده است. روح زلالم را می‌خواهم اما نمی‌توانم آسیب ایجاد شده را از بین ببرم‌‌‌. نیاز دارم قدری دور شوم. از همه‌چیز و همه‌کس. از آینده و گذشته دور شوم وبه مراتب به حال نزدیک شوم آنقدر به حال نزدیک شوم که درونش غرق شوم. دیگر برایم مهم نباشد فردا چه قرار است بشود یا دیروز و پریروز و سال‌ها قبل چه شد. دیگر فرقی نکند که آیا به خوشی های بزرگ زندگی رسیده‌ام یا نه. می‌خواهم به‌جای آنکه در غم گذشته و اضطراب آینده زندگی کنم، در خوشی های کوچکِ حال غرق شوم. میخواهم رها کنم و بدانم هیچ‌چیز مهم تر از خودِ من نیست. دقیقا خودِ من. شاید بتوانم با این نسخه‌ها خود را نجات دهم.</description>
                <category>ستایش باقری</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 01:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>