<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Gomshodeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Setayesh_zolghadr</link>
        <description>اگر ما ننویسیم  چه کسی صدای ما شود؟!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:28:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4804842/avatar/0HdXKy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Gomshodeh</title>
            <link>https://virgool.io/@Setayesh_zolghadr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زخمی عمیق به نام&quot;وطن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh_zolghadr/%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B7%D9%86-pso5cithkypk</link>
                <description>چقدر درد دارد زمانی که می بینم تو درد داری...چقدر درد دارد وقتی آنقدر برای فرزندانت اشک ریختم که چشمانم سویی برای دیدن بهارت ندارد؛در انتظار پایان زمستان بودیم و هستیم ولی گویی زمستان امسال طولانی تر از هر سال است.نه ترس و نه عقب نشینی، من حال خوب تورا می خواهم.تنهایی و کسی پشتت نیست؛ مادرم نگاه به پشتت کن.خون ریخته جمع نمی شود، ما انتقامشان را خواهیم گرفت.تو تماما لیلی و من مجنونت، چه بسا درد تو درد منم هست.مامان ایرانروزی خوب خواهی شدو من آنروز برایت میخوانم‌تو خوب خواهی شد و من نیز مطمئنم.بهار است ولی ما هنوز در زمستانیم!</description>
                <category>Gomshodeh</category>
                <author>Gomshodeh</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 18:46:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh_zolghadr/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-nxebzmgxfaew</link>
                <description>امروز باد وزید و بوی تورا دمید. با یادآوری آغوشت به یاد بردم چه غمی در آغوش خود دارم. از چه بگویم که حتی کمی از دردم را بفهمی؟نبودت تماما گردن جاده است. اگر هرگز نمی‌گذاشتم بروی شاید الان کنارم بودی.آن روز که به من گفتند تو در بیمارستانی، چشمانم دیگر ندید. آنقدر گریه کردم که شاید چشمان ضعیف تر شده باشد؛ ولی تو لیاقت اشک های من را داشتی. بدن درشتت زیر دستگاه هایی که به سختی زنده نگه داشته بودند، چنان مته ای قلبم را سوراخ می کرد.صدای بوق دستگاه برق را از سرم پرانده بود. نفهمیدم چن دقیقه بود که داشتم فریاد می کشیدم که بیدار شو. ولی تو رفته بودی و تن سردت روی تخت بیمارستان جا خوش کرده بود. نتونستم بهت بگویم چقدر دلتنگ صدای بم جذابت هستم.کاش لااقل از من خداحافظی می کردی تا شاید راحت تر فراموشت کنم. هرچند هرگز شدنی نیست.برای تو...از چیزهایی که تو هر گز ندیدی.امروز باد وزید و بوی</description>
                <category>Gomshodeh</category>
                <author>Gomshodeh</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 15:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موتور خاطره ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh_zolghadr/%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-yjbwhupl5nr1</link>
                <description>سرعت موتور سرسام‌آور بود؛ باد خنک صورتش را نوازش می‌داد، اما حتی این خنکی هم نمی‌توانست شعله‌ی درونش را آرام کند. داشت روی جاده پرواز می‌کرد. جنگل انبوه و سرسبز در دو طرف جاده، مثل دیوارهایی سبز او را همراهی می‌کردند. ناگهان، بدون هیچ هشداری، مسیر را تغییر داد. موهای بلند خرمایی‌اش را از بند رها کرد و اجازه داد در آسمان آبی به رقص درآیند.به لبه‌ی دره‌ای عمیق رسید. موتور را متوقف کرد و پیاده شد. از آن بالا، جنگل و دره منظره‌ای شگفت‌انگیز و سرشار از زندگی داشتند. آهی عمیق کشید و ناخواسته فریاد زد: «فقط بگو... چرا؟»صدای خودش بود که در سکوت کوهستان پیچید. تازه متوجه شد که قلبش هنوز هم در تلاش است تا نبودنش را هضم کند. به یادش افتاد؛ همان پسر قد بلند و چهارشانه‌ی چهارشانه، با چشم و ابروهای مشکی و آن ته ریش مصممی که چهره‌اش را مردانه می‌کرد. لبخند محوی روی لبانش نشست. اما با یادآوری خاطره‌ی تلخ آن شب، چشمانش پر از اشک شد.دوباره سوار موتور شد. صدای تقه‌ی موتور با ناله‌ی باد در هم آمیخت. با سرعتی دیوانه‌وارتر از قبل، بین درختان ویراژ می‌داد. ناگهان، نور چراغ‌های ماشین از میان تاریکی جاده را دید. صدای جیغ لاستیک‌ها و بعد، صدای هولناک خرد شدن فلز و شیشه در هم پیچید. فریاد درد دارش  در میان این صداها گم شد. آری، آن شب، آن تصادف، پسرِ درون قلبش را از او گرفت و تکه‌ای از وجود خودش را با او برد.حالا، درست در میانه‌ی این جنون، حس کرد صدایی آشنا او را صدا می‌زند. صدایی که انگار از اعماق وجودش می‌آمد، یا شاید از دنیایی دیگر. به سمت صدا گاز داد، اما هرچه جلوتر می‌رفت، لبه‌ی دره نزدیک‌تر می‌شد. صدا دوباره تکرار شد، این بار واضح‌تر: «در دنیایی دیگر، شاید ما با هم باشیم!»بغض دختر راه گلویش را بست. فریاد کشید: «تو... نمیری!» و در همان لحظه، با تمام وجود، موتور را به سمت دره به پرواز درآوردتا شاید به جایی رود که اوهم درآن نفس می‌کشد...</description>
                <category>Gomshodeh</category>
                <author>Gomshodeh</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 18:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نغمه باران</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh_zolghadr/%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-pbpun2spjhcj</link>
                <description>نغمه‌ی باراناو همچنان می‌نواخت. باران تمام وجودش را در آغوش سرد خود گرفته بود؛ موهایش مثل دستمالی خیس به صورتش چسبیده بود. بغضش فرو نریخت، بلکه همزمان با ضربه‌های آرشه بر سیم‌های ویولن، زخمی تازه بر جانش نشست. تمام جهان در نگاهش به پرده‌ای سیاه و سفید بدل شده بود و این قطرات باران که بی‌رحمانه از تنش سرازیر می‌شدند، یادآور لحظات تلخ و نقض عهد بودند. در ذهنش با خود نجوا می‌کرد: &quot;چرا گول لبخندهایش را خوردم؟ چرا اجازه دادم این دیوار اعتماد، با دستان خودش فرو بریزد؟ او هیچ تقصیری ندارد، همه‌ی این درد از اعتماد کورکورانه‌ی من است.&quot;در ذهنش تصویر او نقش بست؛ آن لبخند مرموز، لباس کرمی رنگ و بلند، موهایی خرمایی و موج‌دارش... اما ناگهان، تصویر مردی چهارشانه و بلندقد در کنارش درخشید، دست در دست هم، گویی هرگز وجودی جز این دو، اهمیت نداشته. دیگر توان نواختن نت بعدی را نداشت. آتش دلتنگی با شعله‌ی خشم خیانت در هم آمیخته بود. لحظه‌ای به یاد آورد که چگونه دلش را به او باخته بود، چگونه به سوی او دویده بود، اما با دیدن این منظره‌ی شوم، پاهایش در زمین قفل شد. صدای زنگ موبایلش، انگار طنین فریاد وجدان بود، برای هزارمین بار در سکوت کوهستان پیچید. با دیدن نامش، حس کرد تمام دنیا بر سرش آوار شد. موبایل را با تمام وجود به پرتگاهی پرتاب کرد. باد سرد کوهستان صورتش را نوازش کرد، اما تسلی‌بخش نبود؛ باعث شد از عمق جان فریاد بزند. او نواخت، از شکستن عهد، از دروغ، از عطر آشنایی که دیگر بوی خیانت می‌داد، از مژه‌های بلندی که بر دروغی بزرگ سایه افکنده بودند...در کوهستان تنها بود، در سکوت محض، اما در ذهن آشفته‌اش، خاطره‌ی او را بارها و بارها در اعماق وجودش دفن کرده بود.</description>
                <category>Gomshodeh</category>
                <author>Gomshodeh</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 18:06:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم بند جنون</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh_zolghadr/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-kc6dz4mmayxo</link>
                <description>&quot;اتاق تاریک بود و بوی خون می‌آمد. دیگر نمی‌خواستم ببینم. جنازه‌اش هنوز روی زمین بود. ساعت‌ها؟ روزها؟ نمی‌دانستم چقدر به صورت غرق در خوابش زل زده بودم. لباسم، همان لباس سفیدی که قرار بود خوشبختی بیاورد، حالا با لکه‌های سرخ خونین تزیین شده بود. نیشخندی زدم. گوشه‌ای از دامنم را پاره کردم و با آن چشمانم را بستم.دیگر حتی حسی برایم باقی نمانده بود، اما صدایی گویی مرا به گذشته می‌برد. صدای ویولن به گوش رسید، سوز عجیبی تمام وجودم را در بر گرفت. ناخودآگاه، خود را در آغوش جنازه‌اش انداختم. احساس کردم انگشتان سردش در لابلای موهایم جابه‌جا می‌شود. با تکان خوردنم، دستم به جسمی سخت روی زمین خورد؛ چاقو بود. با دیدن آن، جا خوردم. ملودی اوج گرفت.انگار این چاقو، مرا به لحظه‌ای برد که هیچ کنترلی بر آن نداشتم؛ بوی عطرش، لباس دامادی که در تنش می‌درخشید، لحظه‌ای که دستم را گرفت و دسته گل را به دستم داد... و وقتی به خود آمدم، نتوانستم بیدارش کنم. تمام اتاق غرق خون بود و من، تنها با یک چاقو در دست.ملودی که تمام شد، به خود آمدم. به سمت پشت بام رفتم. باد سرد صورت یخ‌زده‌ام را نوازش کرد. لبه‌ی پشت بام ایستادم. شهر زیر پایم بود. چشمانم را بستم. در ابتدا فقط تاریکی بود، ولی کم‌کم او را دیدم؛ صدایم می‌زد و از من می‌خواست با او بروم. به سویش دویدم و...&quot;</description>
                <category>Gomshodeh</category>
                <author>Gomshodeh</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین نت تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh_zolghadr/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dsdom1hqxnfi</link>
                <description>ویولن شروع کرد به نواختن. انگار خودِ نت‌ها داشتند آرامشِ قبل از طوفان را زمزمه می‌کردند. هر نتِ سمفونیِ بتهوون، فریادی خاموش بود از دلِ بغض‌های نترکیده. بازیگران وارد صحنه شدند؛ دخترک با سومین ضربِ ضربانِ موسیقی، روی نوکِ پنجه چرخید و موهایش را در صحنه به پرواز درآورد، انگار که قصد داشت پرواز کند. سپس با تمام وجود، خودش را به آغوشِ زمین سپرد. پسر، انگار که گمشده‌ای را یافته باشد، دستش را گرفت و با قدرتی که از دردش می‌گفت، او را به سمت خود کشید. ناگهان صدای پیانو هم با ویولن درآمیخت، شبیه ناله‌ای که از اعماقِ وجودِ نت‌ها برمی‌خاست. ریتمِ آهنگ، سنگین و دردآلود بود؛ گویی سمفونی در تمامِ بند بندِ وجودش درد را احساس می‌کرد.«دوست داشتم من به جای دخترک در صحنه پرواز می‌کردم.» حس می‌کردم خودم و بازیگران، هر سه در جهانی دیگر سیر می‌کنیم. با اینکه این نمایشی بود پر از درام، اما حس می‌کردم من، دخترکِ روی صحنه، و حتی آن پسرِ و ویولن‌زن، هر سه فریادِ خاموشِ یک درد را می‌کشیدیم. ناگهان، وقتی آهنگ به اوجش رسید، چیزی گلویم را فشرد. بغض؟ نمی‌دانم! خاطرات؟ احتمالاً… کم‌کم روح از تنم جدا شد و من، خودم را در میانِ صحنه یافتم. می‌چرخیدم، می‌پریدم و گوش می‌سپردم. با نواخته شدنِ آخرین نُت، من هم به پایان رسیدم.موسیقی، راهی برای فرار از درد های حال</description>
                <category>Gomshodeh</category>
                <author>Gomshodeh</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 20:06:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گیسوی باران تا لبخند گیلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@Setayesh_zolghadr/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-zwnkexmt29td</link>
                <description>امروز آخرین روزی است که اینجا نفس می‌کشم.صدای قطرات باران را می‌شنوم که آرام‌آرام روی سقف می‌ریزند. بوی نمِ خاک دوباره به مشامم رسیده؛ یادم رفته بود چقدر دلتنگ این بو هستم. در تمام زندگی‌ام، شاید حتی یک‌بار هم کسی به من لبخند نزد. دلم برای روزهای دورِ کودکی تنگ شده؛ برای دویدن میان درختان، برای پرواز موهایم در باد، برای سرمای برفی که روی گونه‌هایم می‌نشست. دنیای بچگی… چه زود از دست رفت.اما حالا فقط یک چیز پیشِ رویم مانده است:می‌خواهم چتر را بردارم و بروم.بروم روی پل. اگر در مسیر، تنها یک نفر به من لبخند بزند، بازمی‌گردم.شاید یک چیز باشد که دلتنگش مانده‌ام؛ طعم گیلاس.اما آیا یک گیلاس می‌تواند مرا نگه دارد؟ بعید می‌دانم.صدای ویولن همسایه بلند می‌شود؛ شوبرت است. سمفونی شماره‌ی ۹. نیمه‌کاره، ناتمام، اما سرمای غمش تا مغز استخوان فرو می‌رود. هنگام شنیدنش حس می‌کنم میان قطره‌های باران می‌چرخم؛ مثل سایه‌ای که زیر نور چراغ‌های خیابان گم شده. اما همین‌که قطعه تمام می‌شود، تنهایی دوباره به بدنم چنگ می‌زند.چه چیزی مرا به سمت مرگ هُل می‌دهد؟ تنهایی؟من که تنها نیستم… یا فقط وانمود می‌کنم؟کسی نیست که حرف‌هایم را بفهمد. خاص بودن… مگر دلیل مرگ می‌شود؟دلایلم را کم‌کم فراموش می‌کنم؛ شاید چون هیچ‌وقت محکم نبودند. اما چه چیزی مرا نگه می‌دارد؟ موسیقی؟ کنسرتوی شماره‌ی ۲ رحمانینُف؟ جدی نمی‌دانم… شاید بهتر باشد بروم و از خودِ باران بپرسم.اگر برگشتم، شاید دلیلی برای ماندن یافته باشم.پل خیس است، اما هنوز نلغزیده‌ام.</description>
                <category>Gomshodeh</category>
                <author>Gomshodeh</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 16:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>