<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ShaHnam77</link>
        <description>نویسندگی و جهان مربوط به آن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:37:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2861933/avatar/whMO2H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</title>
            <link>https://virgool.io/@ShaHnam77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ‌ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-bqmhxsicwtq4</link>
                <description>جوانی را دیدم پریشان‌احوال، مدام در تقویمِ خویش می‌نگریست و لب می‌گزید.گفتم: «تو را چه شده است که این‌گونه با خود در جنگی؟»گفت: «عمر گذشت و من هنوز به هیچ کجا نرسیده‌ام. هم‌سالانِ من فرسنگ‌ها جلوترند و منِ عقب‌مانده، هنوز اندر خمِ یک کوچه‌ام. ترسم فردا بیاید و من هیچ نباشم.»عارفی در آن نزدیکی بود. رو به جوان کرد و گفت: «ای مسافرِ وهم! این &quot;هیچ&quot; که از آن می‌ترسی، هم‌اکنون در آغوشِ توست. تو به کجا می‌دوی؟»جوان از کوره به در رفته، گفت: «سویِ موفقیت! سویِ آینده‌ای که در آن کامل باشم و آرام گیرم.»عارف خنده‌ای بزد و گفت: «آرامش را در انتهای دویدن جست‌وجو می‌کنی؟ این بزرگ‌ترین فریبِ نفس توست. تو امروز را زهر می‌کنی تا فردایت شیرین شود؟روزگار، کارگاهی نیست که در آن تکه‌تکه کامل شوی؛ تو همین حال، همین آن، تمام و کمالی. این اضطراب که در جان داری، نه از پیِ عقب‌ماندگی، که از پیِ &quot;مقایسه&quot; است.»جوان گفت: «اگر نَدوَم، چگونه بارِ زندگی به مقصد رسانم؟»عارف گفت: «مقصد، همین گام توست که برمی‌داری. تو تشنه‌ای و به دنبال آب، دریا را نادیده می‌انگاری. بپذیر برای &quot;به دست آوردن&quot; نیامده‌ای؛ برای &quot;بودن&quot; آمده‌ای.باری که بر دوش داری زمین بگذار و بنگر زمین، چگونه بدونِ دویدنِ تو نیز می‌چرخد.»جوان تقویم از دست بینداخت، نفسی عمیق کشید و به تپشِ قلبِ خویش گوش داد.گفت: «گر نَدوَم، پس چه کنم؟»عارف گفت: «آرام بنشین و بگذار زندگی از تو عبور کند، نه اینکه تو از روی آن بپری.»</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لال و بینا</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7-ck1zoxetykax</link>
                <description>زاهدی بر سرِ راهی نشسته بود و جامه بر تن می‌درید که: «فغان از این روزگار! که مردمان همه فاسد شدند و دین از دست برفت و کسی را پروا نیست.»شیخی سبک‌بار از آنجا می‌گذشت. ایستاد و گفت: «ای خواجه! این‌همه غوغا برای چیست؟»زاهد گفت: «نمی‌بینی که خلق خدا چگونه در گناه غرقه‌اند؟ دلم کباب است از برایِ دینِ خدا.»شیخ لبخندی بزد و گفت: «دلت برای دینِ خدا کباب نیست؛ دلت برای &quot;خود&quot; کباب است. تو ترازویی در دست گرفته‌ای و خلق را وزن می‌کنی تا سنگینیِ پایه‌ی خودت را به رخ بکشی. هر که را فاسد می‌خوانی، در حقیقت فخر می‌فروشی که ببینید که من چقدر پاکم.زاهد آشفت و گفت: «مرا تهمت می‌زنی؟ من شب‌ها به بیداری‌ام و روزها به زهد!»شیخ گفت: «تو به جبه و عمامه‌ات مغروری. چراغی برداشته‌ای و در خانه‌ی دیگری دنبال موش می‌گردی، حال آنکه اژدهایی در آستینِ خود پرورده‌ای. دینِ خدا نیازی به غوغای تو ندارد؛ برو و توبه‌یِ زهدِ خویش کن.»زاهد سر به زیر افکند. جامه از تن به‌در کرد و گفت: «اکنون چه کنم؟»شیخ گفت: «زبان ببند و چشم بگشا. چون عیبِ خود دیدی، دیگر وقتِ دیدنِ عیبِ خلق نخواهی داشت.»</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:51:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجینه‌ی رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-yomy6fwreqbg</link>
                <description>گفتم: «تو را چه شده است که این‌گونه در عذابی؟»گفت: «از بس دویدم تا شاد باشم، از پای درآمدم. کتاب‌ها خواندم و پندها نیوشیدم تا از هر چه درد و اندوه است بگریزم و روانم در امان بماند؛ اما این فرارِ مدام و این شادیِ زورکی، جانم را خالی‌تر کرده است. چرا هرچه بیشتر غم را پس می‌زنم، تاریک‌تر می‌شوم؟»پیری جهان‌دیده در آن میان بود. روی برگرداند و گفت: «چون تو زندگی را دواخانه‌ای پنداشته‌ای که تنها باید از آن شربتِ شیرین طلب کرد. تو نیمی از وجود حقیقی‌ات را انکار می‌کنی.»جوان با کلافگی گفت: «مگر مقصودِ آدمی، رسیدن به خوشبختی و پاک کردنِ ردپای رنج نیست؟»پیر خندید و گفت: «این توهمِ روزگارِ توست که می‌خواهد انسان را در یک لبخندِ ابدی حبس کند. شادیِ بی‌رنج، بادکنکی است که با سوزنی می‌ترکد. تو زخمت را پنهان می‌کنی مبادا در چشمِ دیگران زشت شوی، غافل از آنکه همان زخم، دهانی است برای مکیدنِ نورِ آگاهی. دردی که می‌کشی، صیقلِ جانِ توست. از درد نگریز، که رنج، خودْ گنجِ بشر است.»جوان بغضِ کهنه‌اش را رها کرد و گفت: «پس با این اندوهِ تهِ دل چه کنم؟»پیر گفت: «آن را به رسمیت بشناس. آن‌کس که پاییزِ درونش را نپذیرد، هرگز طراوتِ بهارش را نخواهد فهمید. بنشین و اندوهت را در آغوش بگیر؛ که اصیل‌ترین خنده‌ها، از پسِ زلال‌ترین گریه‌ها متولد می‌شوند.»</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:50:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقب‌گرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D8%B9%D9%82%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-o6zul0y5wg4d</link>
                <description>جوانی را دیدم که چشم بر احوالِ همسایه دوخته بود و زهرِ خشم می‌نوشید.گفتم: «تو را چه شده است که این‌گونه در آتشِ خویش می‌سوزی؟»گفت: «با هم آغاز کردیم، اما اکنون او بر قله است و من در دره. دیدنِ روشناییِ خانه‌ی او و خنده‌هایی که می‌کند، تاریکیِ بختِ مرا بیشتر به رخم می‌کشد.»پیری خردمند آنجا بود. نگاهش کرد و گفت: «ای جوان! تو از نورِ خانه‌ی او در رنج نیستی؛ رنجِ تو از آن است که چراغِ خودت را نیفروخته‌ای.»جوان با تلخی گفت: «چگونه نسوزم وقتی می‌بینم آنچه آرزوی من بود، اکنون در مشتِ اوست؟»پیر گفت: «آرزوی تو در مشتِ او نیست؛ اما تو چنان چشم به باغِ دیگری دوخته‌ای که از شخم زدنِ زمینِ خویش بازمانده‌ای. حسادت، خشمِ انسان است از حقارتِ خویشتن. تو به جای رویاندنِ بذرِ خودت، ایستاده‌ای و به بارانِ مزرعه‌ی همسایه سنگ می‌زنی!»جوان آشفت و گفت: «پس این احساسِ عقب‌ماندگی از کجاست؟»پیر گفت: «از آنجا که خود را با ترازویِ دیگران وزن می‌کنی. حسادت، زهر نوشیدنِ توست به امیدِ آنکه دیگری بمیرد. چشم از بیرون بردار و به درون بنگر. تا وقتی ارزشِ هستی‌ات را در جیبِ دیگران جست‌وجو می‌کنی، تا ابد فقیر خواهی ماند.»جوان سر به زیر انداخت. آتشِ چشم‌هایش فرونشست و گفت: «این شعله‌ی مقایسه را چگونه بمیرانم؟»پیر گفت: «بپذیر که هیچ دو درختی در یک فصل و به یک شکل شکوفه نمی‌دهند. به ریشه‌ی خودت آب بده.»</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صاحب‌دلان</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86-vpoz7vxylu8w</link>
                <description>گفتم: «صاحبخونه بازم اجاره رو بالا برد. کلافه‌ام. تمام پس‌اندازمو دادم و برای پدر و مادرم خونه خریدم، حالا خودم باید هر سال آواره باشم.»زن، بی‌آنکه سرش را از روی چرخ خیاطی بلند کند، گفت: «تو، فکر می‌کنی مستأجری، درصورتیکه نیستی»با عصبانیت گفتم: «من آواره شدم رسماً.»پدال را رها کرد. سوزن ایستاد. در چشم‌هایم زل زد.گفت: «دیوارها سهمِ تن هستند، نه سهمِ جان. تو خشت خریدی تا دو نفر در پیری نلرزند. تو شاید هیچ‌وقت زیر آن سقف نخوابی، اما همین حالا صاحبِ وسیع‌ترین ملکِ جهانی؛ صاحبِ دلِ پدر و مادرت. سندِ واقعی آنجاست.»نگاهی به دست‌های خالی‌ام انداختم. غبارِ کلافگی‌ام فرو نشست.گفتم: «کارتن‌های محکمتری هم داری؟»</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای کاه یا کوه</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D9%87-u2ewiq2x5u6q</link>
                <description>گفتم: «من شش ماه در انزوای کوهستان به دنبال پژواکی از خدا بودم و نیافتم. تو چطور در این دوزخِ صدا، این‌قدر آرامی؟»بدون اینکه سر بلند کند، گفت: «چون تو رفتی تا از دستِ آدم‌ها بگریزی، من اینجا ماندم تا چرخ‌دنده‌ی زندگیِ یکی از همین آدم‌ها را راه بیندازم.»گفتم: «اما بیداریِ روحانی فراتر از بازی کردن با تکه‌ای فلز است؛ من به دنبال منبعِ آفرینش بودم، نه روزمرگی‌های ملال‌آور.»پنس را زمین گذاشت. ذره‌بین را از چشمش برداشت و با دستِ روغنی‌اش عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. در چشم‌هایم زل زد.گفت: «خدا در کوهستان گم نشده بود که تو بروی پیدایش کنی. او مابین همین چرخ‌دنده‌هاست. وقتی حواست به گره‌گشایی از کارِ خلق باشد، او خودش حواسش به آرامشِ تو هست. مادامی که دنبال معجزه‌ در آسمان می‌گردی، روی زمین پیدایش نمی‌کنی.»ساعتِ مچیِ کهنه را کوک کرد. صدای تیک‌تاکِ پُرمایه‌ای در گوشم پیچید.به دست‌های سیاهش نگریستم. کوله‌پشتیِ سنگینم را انداختم روی زمین، آستین‌هایم را بالا زدم و گفتم:«ساعتِ خرابِ بعدی کجاست؟»</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عرفان گُل یا گِلِ عرفانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%8F%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D9%90%D9%84%D9%90-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-aw0m6sp0hf8j</link>
                <description>پیرمرد گفت: «کتابت را خواندم. قشنگ سخن می‌گویی. اما سوالی دارم؛ اگر همین آن چراغ‌های این سالن خاموش شوند، این آدم‌ها بروند و فردا هیچ‌کس تو را &quot;استاد&quot; نخواند، چه می‌ماند از تو؟»استاد لبخند مغرورانه‌ای زد و گفت: «من با علم و عبادتم زنده‌ام، منِ حقیقیِ من، نیازی به این تشویق‌ها ندارد.»پیرمرد با آرامشی عجیب، ردِ پاهای گلی‌اش روی زمین را نگریست و گفت: «اما من فکر می‌کنم تو پشتِ این نام، این صندلی و این کتاب‌ها پنهان شده‌ای تا &quot;خداوند&quot; تو را نبیند. این همه علم و عبادتی که از آن سخن می‌گویی، سقفِ خانه‌‌ی امنت شده است، نه نردبانِ آسمان. تا وقتی صندلی‌ات بلندتر از پاهای مردم است، پژواکی از پزوردگار نخواهی شنید.»پیرمرد کوله‌اش را برداشت، بدون چتر زیر باران رفت و رفت.استاد نگاهی به کتاب‌هایش انداخت، به صندلی چرمی‌اش، و بعد به ردِ پاهای گلیِ پیرمرد.ناگهان حس کرد چقدر دست‌هایش خالی است.از صندلی پایین جست و روی پارکت‌های گلی، به دنبال پیرمرد دوید... بدون کفش، بدون عنوان، بدون هیچ.</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:00:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانِ ندان</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-alwlpi60ywch</link>
                <description>وقتی می‌نویسم، هیچ ندانم.وقتی می‌حرفم، همه دانم.خواستم به همین کوتاه، بسنده کنم. ویرگول نگذاشت.اندیشیدیم شاید به همین خاطر نامش ویرگول است.که کش دهد. که وصل کند. که قاطع در وصل باشد، نه قطع به فصل.کمی ادامه می‌دهم. هرچند ویرگولم نمی‌آید.همه نقطه‌اند. این روزها و شب‌ها نقطه را پذیراترم تا ویرگول.</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 12:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ‌آن</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A2%D9%86-qhedhe1hrncn</link>
                <description>«بی‌مصرف شو!»شوکه شد.گفت: «من تمامِ عمر جنگیدم تا &quot;به دردی بخورم&quot;، حالا می‌گویی هیچ باشم؟»گفتم: «تو ارزشمند نبودی، فقط مفید بودی. مثل یک لباسِ گرم برای زمستان؛ آن‌ها عاشقت نبودند، عاشقِ &quot;امنیتی&quot; بودند که می‌دادی. حالا که فصل عوض شده، ببین کجایِ انبار رهایت کرده‌اند؟»پرسید: «پس مهربانی‌هایم چه بود؟»گفتم: «باجی برای &quot;دیده شدن&quot;. بی‌مصرف شو تا بتِ مقدسی که از تو ساخته‌اند بشکند. بگذار فکر کنند تلخ شده‌ای.»با ترس گفت: «این‌گونه که تنها می‌مانم!»گفتم: «تنها شو. هیچ شو. تا همه شوی»</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 15:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایت یا باتلاق</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-ujqneqdhgq8x</link>
                <description>هرچه بیشتر به سایت استاد نگاه می‌کنم، دیوانه‌تر می‌شوم. هر چه میخوانم مجنون‌تر از قبل می‌شوم. فکر می‌کنم خوب باشد. اما شاید نباشد و این خوب نیست.کاش ذهنم سر وسامان یافته‌تر بود. کاش دستم در نوشتن تندتر بود. کاش انگشتانم قوی‌تر بود تا دائم بازنگردم برای ویرایشِ کم‌حوصله و کم بیاورم. کاش سرسخت‌تر بودم. کاش دختربچگی‌هایم را روی نوشتن و نویسندگی و خواندن و یادگیری خرج نمی‌کردم. کاش کمی خسیس‌تر بودم. کاش مثل رانندگی و تراکم گرفتن، بی‌محابا می‌نوشتم و می‌خواندم. کاش پا به پای کتاب می‌خوابیدم نه مبل و تلویزیون. کاش مثل شاهین که به راحتی پرواز می‌کند و خلق، می‌نوشتم و پی می‌بردم به عمق اثر. می‌خواندم و می‌نوشتم. می‌نوشتم و می‌یافتم. یافتم یافتم گویان جیغ می‌زدم و می‌رقصیدم. کاش آدم حسابی‌تر بودم. کاش با کلاس‌تر بودم، فرهیخته‌تر، داناتر، پرتر. و هزاران کاش‌کاش دیگر که جز با ممارست و خرکاری نمی‌شود که نمی‌شود و من علامه‌ام به دانستن و نکردن.باید کرد. تمرین، فکر، مطالعه، گفتگو، اندیشه، بررسی، تامل، سبک سنگین، دقت، نگاه، ملاقات، زندگی، ... حتی کتاب‌ها را.باید خورد. باید نگریست.باید قورتشان داد، تا قورتمان ندهند. شاید. سخت است.زندگی در این سطح خواسته، سخت است. یا شاید من خسته‌ام. بعد از خستگی، سرسختانه‌تر می‌کنم، تلاش و باقی لیست را.</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 17:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما و اماهای دگر</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%AF%D8%B1-flqwrkmvaywe</link>
                <description>تنگ شده بود دلم برای ویرگول. نه فقط این ویرگول، حتا برای ویرگول‌های بین جملات نه چندان پخته‌ام. پرسه می‌زدم توی سایت شاهین‌کلانتری‌دات‌کام. یهو دیدم یه مریضی که بیست دقیقه پیش منتظر بوده تا کارشو انجام بدم، اومد پرسید کی کارش انجام میشه.همیشه از معطل کردن آدم‌ها بیزارم. از اونایی که معطل می‌کنن هم همینطور. عذاب وجدان وجودم رو تسخیر کرد، مثل همیشه برای کوچیک‌ترین چیزا. بعد از انجام کار مریض، سریع برگشتم رو سایت. سایت نیست که، هزارتوی کلانتریه. یهو بعد از نیم ساعت می‌بینی سر از یه نوشته‌ای درآوردی که نمی‌دونی دنبال چی بودی اصلن. هی گشتم تا رسیدم به خرکاری یا کم‌کاری. از خوندنش حس خرکاری بهم دست می‌داد. اما ما تنبلیم. بله من تنبلم. و متنفر از این تن‌بلی. میخوام هرروز و هر ساعت بخونم و بنویسم. اما و هزار امای دیگه دشمن جون می‌شن و نمی‌‌ذارن. یهو یاد این میفتم که دارم الان می‌نویسم. یعنی تنبلی نمی‌کنم؟ چرا حتی اینم از تنبلیمه. چون با اندیشه نیست. ذهن‌نویسیه. ممنوم از اونی که اسم گذاشت روش. این استفراغه. این پاکسازیه. به قول نیل که یه جا نوشته بود خودکار توی خیالش باهاش حرف زد و بردش به دنیای ذهنش تا پاکسازیش کنه. یادم رفت براش کامنت بذارم .نیل خیلی خوشگل نوشتی. تا اومدم بنویسم برات، پریدم رفتم توی یه مطلب دیگه پاگیر شدم. الان نمی‌دونم زمان خلقم بود یا نشرم. خامم. همه با هم قاطی می‌شه. اما نه، انکگار دستخم داره گرم می‌شه. این خوبه؟ نمی‌دونم. خوبیه ویرگول اینه راحتم باهاش و می‌تونم خرکاریامو توش منتشر کنم، حتی به غلط. الان استاد می‌گه نه این کار غلطه. آره خودم می‌دونم. اما به این غلط نیاز دارم تا بتونم ادامه بدم به هر جون‌کندنی که شده. دلم می‌خواست الان نویسنده بودم.کتاب داشتم.یه سایت پر و پیمون داشتم. همه‌ی کتابهای معروف رو خونده بودم و اونایی که خونده بودم رو یادم بود. دلم می‌خواست همه‌ی آدم حسابیا رو می‌شناختم و راجع بهشون حرف می‌زدم یا اصن توی تنهاییام باهاشون همذات‌پنداری می‌کردم. اما و اماهای دیگه حسابی خرکار بودن توم. باید بکشمشون. شایدم یهو نشه. نمی‌دونم. اما... کوفت و اما. </description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 12:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و ما</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%A7-zsua91lyl18q</link>
                <description>دویست و نه روز و چهار ساعت و بیست و هفت دقیقه‌استنام تو رابه بند بند این خانه آویخته‌اماز مرز دو تن بریدیمدر هم تنیدیمآرامش‌ست برای دو سر، نه یک بالینضیافت‌ست برای لمس نان و تماشا، نه یک میزچشم‌های من، آسمان را از دریچه‌ی نگاه تو می‌شناسدهرم نفس‌های‌مان، غبار ناچیز اندوه، از شیشه‌ها می‌شویدمی‌بینمچه صبورانهسقف این رویا، برمی‌افرازیو چه امنبا انگشتانی خستهبر دیوارهای این زندگی، نقش ماندن می‌زنیهنرمندانه تو را زیسته‌امچنان رنگ در بومواژه در شعریکی شده‌ایمچون عطر چایدر تن گرم فنجان20/02/05    15:00</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 12:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نون چه نوشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D9%86%D9%88%D9%86-%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-zs4emhi3ai9q</link>
                <description>_ دِ برو دیگه… سبز شد.صدای مردی از پشت شیشه‌ی ماشین توی سرم می‌پیچد. چرا نمی‌توانم پا را از روی ترمز بردارم؟کجا هستم؟ کدام خیابان؟ انگار خیابان‌ها جابجا شده‌اند، یا شاید من. نه خودم را می‌شناسم. می‌دانم.می‌دانم امروز ۲۶ام شهریور است و باید فردا کل پرونده‌های باقیمانده را هم بایگانی کنم.در همین فکرم که ناگهان حس می‌کنم چیزی یا چیزهایی درست نیستند. چه شده است؟بویی شبیه بوی آهن، بوی خونِ گرم. بوی چیزی که باید فراموشش کنم اما نمی‌شود. نمی‌توانم. البته که می‌توانم.صدای ناله‌ای بی‌جان در سرم می‌پیچد. بر‌می‌گردم.پدر؟ پدرم اینجا چه می‌کند؟به زور بدن نیمه‌جانِ غرق در خونش را روی صندلی عقب نشانده.صدایش می‌زنم.از تمام سلول‌های صورتش ترس می‌بارد. پیشانی‌اش عرق کرده. دست چپ را به پهلوی راستش گرفته. لب‌هایش کمی خونی‌ست.به سختی با صدایی گرفته می‌گوید:_ آخرم کار دست خودت دادی… چقدر گفتم ن..نمی‌تواند درست صحبت کند. چشم‌هایش نیمه‌باز است. سفیدی‌شان بیشتر از همیشه پیداست.صدایش می‌زنم؛ بابا؟صدایم می‌لرزد. نمی‌دانم از ترس یا چیزی شبیه آن.یا شاید می‌دانم. بله، قطعا می‌دانم.حرف هایش مثل شلاقی بُرنده بر فرق سرم فرود می‌آیند. می‌خواهم چیزی بگویم. جوابی بدهم، اما…معده‌ام می‌سوزد. سرم گیج می‌رود. آن سوت ممتد هم، دوباره سر و کله‌اش پیدا شده.همان سوت لعنتی که همیشه قبل از …، قبل از چه بود؟یادم نمی‌آید.یا شاید…کف دست‌هایم روی فرمان عرق می‌اندازند. آن‌قدر سردند که انگار تمام این چهل و یک سال، رنگ آفتاب به خود ندیده‌اند.می‌گویم:_ باید بریم بیمارستان… خیلی درد داری بابا؟پدرم انگار جانی قرض می‌گیرد و فریادی مُرده سر می‌دهد:_نه…. نمی‌خواد…گمشو دختره‌ی…دیوو…سوت گوشم دوباره برمی‌گردد.سووووووووووووووت.انگار با سوهان روی استخوانم می‌کشند.چشمانم تار می‌شوند، تیز می‌شوند. دوباره تار.سرم مثل سنگ شده. سفت و سرد. سنگی که هیچ خاطره‌ای نمی‌تواند به آن نفوذ کند.یادم می‌آید. اما کامل نیست. مثل فیلم‌های فرهادی، پایان باز دارد و مثل نوشته‌های من، آغازی نامعلوم.به به… چه صبح قشنگ و خنکیه. چقدر رژلب بنفش بهم میاد. اصلا نمی‌دونم چرا تا حالا نخریده بودم.آاره، امروز روز موعوده. یعنی ۲۶ام.روز من. روز دختری که دیگه نمی‌خواد غصه بخوره. و دیگه نمی‌ذاره کسی بهش نگاه چپ بکنه. والا.من جوونم، من پاکم، من لطیفم. من…من حق دارم از خودم دفاع کنم. مگه نه؟آخه فک کن، می‌گن اون حرومزاده فقط دوبار منو دیده بود، اونم تازه پشت صحنه.اونوقت به خودش اجازه داده به من تعرض کنه. باورتون می‌شه؟ اه، ولش کن. اصن دلم نمیخواد یادش بیفتم. مهم اینه که باید ادبش کنم. مرتیکه‌ی الدنگ هرزه.دارم می‌پزم. لباسام چسبیده به تنم. چرا پس اینجوری شد؟ چرا نمیمیره این لعنتی. چرا انقد سگ جونه این پیریه. بهش نگا می‌کنم و سرش داد می‌زنم:_ چرا نمی‌میری‌ی‌ی؟فقط نگام می‌کنه. چشاش داره از جا درمیاد‌. یه جوری زل زده بهم انگار سالهاست منو می‌شناسه. انگار… نه. ولش کنین. مهم نیست.چی داشتم می‌گفتم؟آهاا.بردمش تو ماشین. هاج و واج نگا میکرد. اول منو، یه کم بعد، اطرافو. خودشو کشید عقب. تمام بدنش عرق کرده بود. هم از آفتاب ظهر، هم از ترس. حقم داشت.من خیلی قشنگ زده بودم. تمیز، حرفه‌ای، خوشگل. انگار یه عمره چاقوکشم با نوزده‌سال سن.خلاصه دمم گرم. خیلی کیف کردم.فقط آخرش یه کم رفت رو مخم. هی چرت و پرت می‌بافت واسه خودش.چی بود؟ آهاا، هی می‌گفت باید همون بچگی میبردمت تیمارستان… مامانت مقصره و … یه چیزی تو این مایه‌ها.تیمارستان. چقدر آشناست برام. انگار یه عمره کار میکردم اونجا. حالا هرچی.تا بشقاب شامم را برداشتم، تلفن زنگ خورد.چیزی به بازنشستگی‌ام نمانده است. تنها هشت سال و یازده ماه و شش روز.همیشه از محیط تاریک و نمور بایگانی بدم می‌آمده‌است.اما نه، اشتباه نکنید. من بازنده نیستم.به قول پدرم استعدادهای درخشانی دارم. توانایی‌هایی که هیجان‌انگیز و زندگی بخشند. مرتب کردن و خواندن پرونده‌ی بیمارانی که خودشان را بیمار نمی‌دانند، هم جالب است، هم آموزنده.مثل شاگردان پدر، داستان‌های زیادی مجبورم بخوانم. گرچه ادبی نیستند، اما بی‌ادب هم نیستند.نسرین، دو ماه مرخصی زایمان گرفته است. دست تنها مانده‌ام.فلسفه‌ی زایمان را درک نمی‌کنم.بچه‌ها به نظرم ترسناکند. اما هیچ‌کس متوجه نمی‌شود. همه فقط لحظه‌ای که می‌خندند را می‌بینند. من اما، بارها نگاه‌های شیطانی‌شان را دیده‌ام.تلفن اتاق زنگ می‌خورد‌. دکتر مروتی‌ست‌. می‌گوید فقط یک هفته تا پایان شهریور مانده و من هنوز پرونده‌هایی که هفته‌ی پیش خواسته بود را برایش نبرده‌ام.می‌بینید حتی توضیحش حوصله سر بر است. من هم که دست تنها نباید تمام کارها را بکنم.شب‌ها هم درست نمی‌خوابم.نسرین می‌گفت قرص خواب‌آور باید بخورم. اما من به این چیزها احتیاجی ندارم. او هر از گاهی می‌خورد. حتی موقعی که متوجه شد حامله‌است، نگران شده بود که خطری برای بچه نداشته باشد. نمی‌توانست به دکترهای این‌جا بگوید. چون داروهایی که می‌خورد برای مریض های اینجا بودند و بدون نسخه به کسی نمی‌دادند. آن‌وقت مچش را می‌گرفتند و این خیلی بد بود.یک‌بار موقع خواندن پرونده‌ای تا صبح نخوابیده بود.یک مربی رقص که عادت داشت ناخن‌های دستش را تا ته بجود و ناخن‌های پایش را با انبرک از ته بکند.حالش خیلی بد شده بود. نتوانسته بود بعد از دیدن چهره‌ی زیبا و موجه‌اش تا صبح از فکر او بیرون بیاید.نمی‌دونم چرا هنوزم این کفشه پامو اذیت می‌کنه. تمام جورابامم خونی میشن هی. باید یه کفش برند خوب بخرم هانی. بهتره برم خونه و یه دوش بگیرم حالم جا بیاد.مطمئنم در خانه را باز نگذاشته بودم.خانه مرتب است.این خوب نیست.من را خانه را مرتب نکرده بودم. تمام دست‌نوشته‌ها، پرینت‌ها، طر‌ح‌ها، ایده‌ها و داستانک‌هایم روی میز ناهارخوری و روی اپن همیشه پخش هستند.خانه بوی تمیزی می‌دهد. گوش‌هایم را تیز می‌کنم. می‌خواهم بدانم کسی که داخل آمده هنوز هست.سکوت آزارم می‌دهد. سکوت خانه دست‌خورده شده.نه بوی غریبی می‌شنوم نه صدایی. آرام به اتاق خواب می‌روم.کاغذها روی تخت، همه مرتب روی همدیگر چیده شده‌اند. لپ‌تاپ از تمیزی برق می‌زند.ذهنم جمع نمی‌شود. اتفاقات عجیبی که اخیرا می‌افتند، در اوج ناباوری آرامشم را به هم نمی‌ریزند.اول کمی جا می‌خورم و بعد همه چیز عادی می‌شود. به هرحال من زنی قوی و مستقل هستم. مشکلی پیش نمی‌آید.به آشپزخانه می‌روم تا چای دم کنم.یک یادداشت کوتاه روی در یخچال توجهم را جلب می‌کند. نوشته: «تو بی‌نظیری»دست‌خط خودم نیست. شاید کمی شبیه است.لیوان آبی نصفه در سینک است.رژ لب بنفش تیره‌ای رویش جا انداخته. نفس‌هایم به شماره می‌افتند.من رژ لب نمی‌زنم. آن هم این رنگی.بی‌خیالِ دم کردن چای، از خانه بیرون می‌زنم._ بله؟ درسته مشکلی نیست. می‌رسم خدمتتون دکتر. نه فراموش نکردم. همین امروز انجامش میدم. بله…. چشم میدم دست خدمات بیاره براتون. چی؟… خودم؟… چشم.تلفن را قطع می‌کنم. زیرلب، در حال بد و بیراه گفتن به آن دکتر مسخره‌ی چهارچشمی بودم که خانم رحمانی مسئول بخش وارد اتاق شد._ سلام خانم محسنی جان. خوبی دخترم؟احوالپرسیِ نه چندان گرمی می‌کنم‌. منتظرم حرف اصلی‌اش را بزند و برود. کفش‌هایم را در آورده‌ام‌. هنوز پایم را اذیت می‌کنند. با دمپایی‌های مسخره‌ام بلند شدم و با او دست دادم.چقدر دستات سرده عزیزم. کولرو خاموش کن.خاموشهمی‌خواهد چیزی بگوید. اما نمی‌دانم منتظر چیست؟ دائم سکوت می‌کند. حوصله ام را سر می‌برد. با لبخندی زورکی تعارف می‌کنم بنشیند. باورم نمی‌شد نشست.دوباره حالم را پرسید و گفت چون دیروز آخر وقت هم حال خوبی نداشتم، نگرانم شده.زن بیچاره به خیال خودش عقده‌ی بچه‌های نداشته‌اش را با مادری کردن برای ما کارمندان جبران می‌کند._ ممنونم اما، من خوبم. دیروز اتفاقا قبل از ۴ رفتم خونه. چطور مگه؟از حرفش جا خورده بودم. من زودتر رفته بودم. او می‌گفت ساعت ۸ شب هراسان دنبال دکتر مروتی و دکتر خاکپور می‌گشتم. و پرونده‌ی بیمار جدید را به دست او داده‌ام و رفته‌ام.تمام حرف‌هایش برایم بی‌معنا بودند. یادم نمی‌آمد.حتما اشتباه کرده است. من نبودم. شاید کس دیگری بوده و او به خاطر پیرچشمیِ زودهنگامش درست متوجه نشده است._ نه عزیزم، وااا… مطمئنم خودت بودی. حتی گفتی خیلی عجله داری و رفتی‌. گفتی باید بری جایی کار داری و … یادت نمیاد واقعا؟اینها را گفت و کمی ابروی تتو شده‌ی دِمُده‌اش را بالا انداخت و به طرف در خروجی رفت. به محض خروج، دوباره وارد شد و گفت:باشه، نگو چی بوده و کجا می‌رفتی. ولی شیطون آرایش غلیظ خیلی بهت میاد.خنده‌ی بی‌نمکی زد و رفت. چه چیزی برای خودش بلغور می‌کرد. تفلک بعد از این همه سال کار در تیمارستان قطعا خودش هم دیوانه شده بود._ بفرمایید بنشینید. این پرونده رو نگاه کنید و لطفاً توضیح بدید صفحه اطلاعات شخصی و بالینی بیمار کجاست. چندبار باید بگم اینها مهمن خانم محسنی؟ شما که تازه وارد نیستید که بگم…. که بگم.. مهم نیست. لطفاً هرچه سریعتر پیداش کنید و باقی پرونده رو هم تصحیح کنید… می‌تونید برید.حتی نگذاشت من حرف بزنم. یا حتی سوالی بپرسم. کجا را باید تصحیح می‌کردم. اینجا همه عجیب غریب شده‌اند.ساعت پنج شد. باید بروم. کفش‌هایم را به سختی دوباره پا می‌کنم و اسنپ می‌گیرم.خانه امشب مثل همیشه بوی سکوت و غم می‌دهد. فردا باید تمام پرونده‌ها را زودتر از موعد آخر ماه تحویل دکتر بدهم. این چه کاری بود کرد؟فردا تازه ۲۶ام است.حالم از کار به هم می‌خورد. دلم می‌خواهد کمی بنویسم.چراغ اتاق روشن است. یعنی فراموش کردم خاموش کنم؟ اما. نه. صبح که موقع حاضر شدنم هوا روشن بود‌.یعنی از دیشب روشن گذاشته‌ام؟ امکان ندارد. خوابم نمی‌برد‌.چشمم به میز می‌افتد. لپ‌تاپ روی اسکرین سیور مانده. چند کاغذ زیر و رویش است. کاغذها را بر می‌دارم. باورم نمی‌شود.پرونده‌ی دختر دانشجوی نوزده ساله که اقدام به کشتن متجاوزش کرده است. این برگه در خانه‌ی من چه می‌کند؟سرم گیج می‌رود‌.دهانم خشک شده‌است. پاهایم بی‌جان.به طرف آشپزخانه می‌روم. برگه‌ای بزرگ روی در یخچال می‌بینم. پر شده از اطلاعات بیمار.یک برگه روی زمین افتاده است. وسط صفحه با خودکار قرمز، دایره‌ی بلاتکلیفی می‌بینم.با دست خط خودم نوشته شده؛ از این‌جا شروع کن.سریع به طرف در خروج خانه می‌روم. کاغذها روی زمین پخش شده‌اند. نمی‌دانم چطور هنگام آمدن ندیده بودمشان. یا نبوده‌اند.روی زمین، روی میز ناهارخوری. فقط کاغذ نبود. لباسی بلند با رژ لبی بنفش. لاکی خشک شده که روی میز ریخته شده بود.لباس را برداشتم. سفید و بلند بود. ناخن‌هایم لاک بادمجانی داشتند. ضربان قلبم، جوری به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبید، انگار می‌خواست از بدنم فرار کند.حالم داشت به هم می‌خورد. به طرف سرویس دویدم. صورتم در آیینه… نمی‌شناختمش‌.شبیه مادرم بود.آشنا بود.اما من…آرایش غلیظ، زیر چشمها و دور لب را کثیف کرده بود.ظرف ماکارونی مانده از قبل را که از یخچال درآورده و گرم نکرده خورده بودم، داخل سینک گذاشتم.تلفن زنگ می‌خورد.– الو… خانم محسنی؟ از بیمارستان چمران تماس می‌گیرم. پدرتون رو آوردن اینجا…دیگر چیزی نمی‌شنیدم.صدای کلِ جهان کم شده بود.بووووق…گوشی از دستم می‌افتد. می‌خواهم بالا بیاورم. اما نمی‌آورم.نمی‌دانم چرا.یعنی می‌دانم. من همه چیز را می‌دانم.می‌روم سراغ لپ‌تاپ.نوشته‌هایم.چرکنویس‌ها.همه‌شان نیمه‌کاره‌اند.مثل بچه‌هایی‌ که کل خانه را زیر و رو می‌کنند، پخشِ زمین شده‌اند.قلمم خشکیده.یا شاید مغزم.یا شاید…سرم چندماهی‌ست تیر می‌کشد. خودم بهمن.نه، این جمله قشنگ نیست.می‌خواستم چیزی بنویسم. سیگار. دود.اما جمله نمی‌نشیند. هیچ‌چیز قشنگ نمی‌شود.کسی زنگ در را به صدا در می‌آورد.و من…بی‌آنکه بخواهم بدانم چه کسی پشت در است، به اتاق می‌روم.و می‌دانم هرکه باشد،داستان تازه شروع شده است.</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 10:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سربداران</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-kftohqabxa0t</link>
                <description>یک دقیقه و سی ثانیه دیگر باید صبر می‌کرد. ساعتِ دیواریِ بزرگِ کتابخانه، با صدای عقربه‌هایی شبیه به جابه‌جا شدنِ استخوان‌های یک پیرمرد، چهار و چهل و هشت دقیقه را نشان می‌داد. دقیقاً نود ثانیه تا لحظه‌ای که همه چیز می‌توانست از هم بپاشد.مردی سی و دو ساله، با پلیوری مشکی که آستین‌هایش را بالا زده بود، روی صندلی چوبی کنار ستون نشسته بود. لرزش خفیفی در زانوی راستش داشت که سعی می‌کرد با فشردن کف دست روی ران، مهارش کند. روی میزِ پیش رویش، کتابی قطور درباره‌ی تاریخِ حقوقِ مدنی باز بود، اما خطوطِ سیاه روی کاغذِ کاهی، برای او چیزی جز درهم‌تنیدگیِ بی‌معنای مورچه‌ها نبودند. نگاهش، مثل پاندولی میانِ ورودی سالن و زن جوانی که سه میز آن‌طرف‌تر نشسته بود، نوسان می‌کرد.زن، سرش را چنان روی برگه‌ها خم کرده بود که تیغه‌ی بینی‌اش تقریباً مماس با کاغذ بود. شالِ طوسی‌اش از یک طرف رها شده بود و روی دسته‌ی صندلی می‌کشید. هر چند دقیقه یک‌بار، با انگشت اشاره‌ی دست چپ، عینک باریکش را بالا می‌زد. کنار دستش، یک لیوان چای نیم‌خورده بود که لایه‌ی نازکی بخار روی سطحش دیده می‌شد. او از آن دسته آدم‌هایی به نظر می‌رسید که اگر بمبی در ده متری‌شان منفجر می‌شد، ابتدا کارشان را تمام می‌کنند و بعد به دنبال پناهگاه می‌گردند.مرد برخاست. صدای کشیده شدن پایه‌ی صندلی روی سنگ‌فرش سالن، مثل ناخن کشیدن روی تخته‌سیاه، سکوت را درید. چند نفر سر بلند کردند و با اخم نگاهش کردند. مرد اعتنا نکرد. کیف برزنتی‌اش را جوری زیر بغل زد که انگار چیزی گران‌بها و در عین حال شرم‌آور را پنهان می‌کند. به سمت میز زن رفت. هر قدمش، سنگینی خاصی را به دوش می‌کشید.کنار میز رسید. سایه‌اش روی برگه‌های زن افتاد. زن دست از نوشتن نکشید. فقط نوک خودکار آبی‌اش روی کاغذ ایستاد.ـ ببخشید خانم…صدای مرد، به خاطر خشکی گلو، کمی خشن به گوش رسید. زن سرش را بالا آورد. چشمانش از پشت عدسی‌های طبی، کمی درشت‌تر و به شکلی غیرعادی، بی‌تفاوت به نظر می‌رسیدند.ـ بله؟ـ شرمنده که مزاحم تمرکزتون می‌شم. من… من به یه مشکل جدی خوردم.زن خودکار را زمین نگذاشت.ـ لپ‌تاپم شارژ تموم کرد. شارژرم رو توی ماشین جا گذاشتم و الان… الان متوجه شدم پارکینگ رو بستن برای شست‌وشو. تا نیم ساعت دیگه باز نمی‌کنن.مرد مکث کرد تا واکنش زن را ببیند. زن فقط نگاهش می‌کرد. هیچ ردی از همدلی یا کنجکاوی در صورتش نبود.ـ باید یه فایلی رو تا قبل از ساعت پنج بفرستم. فقط یه فایل کوچیکه. ده دقیقه… نه، کمتر، شاید شیش دقیقه وقتتونو بگیره. با لپ‌تاپ شما.زن نگاهش را از مرد گرفت و به صفحه مانیتور لپ‌تاپ خودش دوخت. یک فایل اکسل باز بود با ردیف‌های نامنظم.ـ نه. متأسفم. نمی‌تونم.لحنش جوری بود که انگار درباره‌ی آب‌وهوا حرف می‌زند. بی‌تفاوت‌تر از آنچه مرد فکرش را می‌کرد.مرد یک قدم جلوتر آمد. حالا بوی عرق سرد و قهوه‌ی فوری از تنش ساطع می‌شد.ـ ببینید، بحثِ کاریمه. اگه این گزارش تا پنج نرسه، فردا صبح من دیگه کارمندِ اون شرکت نیستم. واقعاً فقط یه آپلود ساده‌س. می‌تونید خودتونم بالای سرم باشین. هیچ چیز شخصی‌ای باز نمی‌کنم.زن این بار عینک را از روی صورتش برداشت. چشمانش خسته بودند، با گودی‌های خاکستری زیر پلک.ـ جناب، توی این سیستم، فایل‌هایی هست که امنیتش با منه. من نمی‌تونم لپ‌تاپ رو در اختیار یک غریبه قرار بدم، حتی برای یک دقیقه. لطفاً برید سراغ بخش امانات یا مسئول کتابخونه.مرد پوزخندی منقبض زد.ـ رفتم. متاسفانه کسی کمکی نکرد. یا نتونستن، نمی‌دونم. شما تو این دقیقه‌های آخر، تنها شانس من هستین.زن به اطراف نگاه کرد. سکوت کتابخانه حالا سنگین‌تر شده بود. چند نفر از میزهای پشتی با کنجکاوی آن‌ها را می‌پاییدند. زن می‌خواست غائله ختم شود. او از توجهِ دیگران متنفر بود.ـ فقط پنج دقیقه؟مرد با صدایی که حالا به زمزمه تبدیل شده بود، گفت: «پنج دقیقه. قسم می‌خورم.»زن با اکراه صندلی‌اش را عقب کشید. لپ‌تاپ را نود درجه چرخاند.ـ بشینید. من همین‌جا ایستادم. فقط همون کاری که گفتید.مرد بلافاصله روی صندلی نشست. کیفش را روی زانو گذاشت و یک فلش‌مموریِ نقره‌ای بیرون آورد. دست‌هایش حین وصل کردن فلش می‌لرزیدند. زن، دست‌به‌سینه بالای سرش ایستاد. بوی عطر زن، آمیزه‌ای از گل‌ابریشم و صابون ارزان‌قیمت، در بینی مرد پیچید.مرد واردِ یک سایتِ ساده‌ی آپلود فایل شد. زن با دقت حرکات انگشتان او را دنبال می‌کرد. مرد فایلی با نام «Report_Final_Final» را انتخاب کرد. نوار پیشرفت شروع به پر شدن کرد.زن پرسید: «شرکتتون چیه؟»مرد بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «یک شرکتِ خصوصی تبلیغاتی. نوپاست.»زن چیزی نگفت. نام شرکت برایش مهم نبود. در آن لحظه مغزش بیش از حد خسته بود که بخواهد کنجکاوی کند.نوار سبز به انتها رسید. «ارسال موفقیت‌آمیز».مرد نفس عمیقی کشید. سبک شد. جوری که حتی ترازو هم او را کمتر نشان می‌داد.فلش را جدا کرد و بلند شد.ـ واقعاً ممنونم. شما یه زندگی رو نجات دادید.زن تلخندی زد و نشست.ـ بعید می‌دونم یک گزارش انقدر ارزش داشته باشه. موفق باشید.مرد بدون حرف دیگری، سریع از سالن خارج شد. زن به رفتن او نگاه کرد. چیزی در راه رفتنِ مرد، در آن عجله‌ی ناگهانی بعد از آن همه استیصال، با هم جور در نمی‌آمد. اما بلافاصله نگاهش به ساعت افتاد: چهار و پنجاه و هفت دقیقه. باید تا قبل از پایان وقت اداری، شکایت علیه انباردارِ شرکت را نهایی می‌کرد. همان انبارداری که سامان، اصرار داشت سارق است.زن خودکار را برداشت، اما قبل از اینکه روی کاغذ بگذارد، متوجه چیزی شد. گوشه‌ی پایینِ مانیتور، آیکونِ کوچکی چشمک می‌زد.یک اعلانِ کوتاه: «بروزرسانیِ پروتکلِ دسترسیِ از راه دور انجام شد.»زن اخم کرد. او هیچ برورزسانی‌ای را تایید نکرده بود. خواست روی آیکون کلیک کند که صدای زنگ تلفنش بلند شد. «سامان» بود.ـ بله آقای مهندس؟صدایش، برخلاف همیشه، گرم و صمیمی بود: «خانمِ محبی، اون پرونده‌ی سهراب رو ول کن فعلاً. یه مهمونِ عزیز داریم تو دفتر. بیا بالا، می‌خوام کارشناسِ جدیدِ آی‌تی رو بهت معرفی کنم. قراره از فردا با هم روی امنیتِ شبکه کار کنید.»زن، پله‌های ساختمان شرکت را دوتا یکی بالا رفت. هوای راهرو، بویِ بتنِ سرد و واکسِ کف‌شور می‌داد. جوریکه بو، در ریه‌هایش رسوب می‌کرد.ساعتِ مچی‌اش، پنج و ده دقیقه را نشان می‌داد. ده دقیقه از زمانِ رسمیِ خروج گذشته بود، اما در شرکتِ «نوین‌بار»، زمانِ خروج را نه عقربه‌ها، بلکه حجمِ پوشه‌های روی میزِ مدیرعامل تعیین می‌کرد.پشت درِ اتاقِ سامان ایستاد. دستش را روی دستگیره‌ی برنجی گذاشت. دستگیره یخ بود. چند ثانیه مکث کرد تا لرزشِ انگشتانش را مهار کند.در ذهنش، تصویرِ آن مرد در کتابخانه هنوز زنده بود. لرزشِ شقیقه‌اش وقتی به مانیتور خیره شده بود.«چرا انقدر عجله داشت؟» این سوال، مثلِ یک سنگ‌ریزه در کفش، راه رفتنش را می‌آزرد.در را باز کرد.اتاقِ سامان، وسیع بود‌. نورهای مخفیِ ملایم، جوری طراحی شده بودند که مراجع، خودش را کوچک حس کند.سامان پشت میزِ گردویی‌اش نشسته بود و سیگارِهای برگش را جابه‌جا می‌کرد. کنارِ پنجره‌ی قدی که رو به بزرگراهِ شلوغ باز می‌شد، مردی ایستاده بود. پشتش به در بود.ـ خوش اومدی خانمِ محبی. بشین.لحنِ سامان، مثلِ همیشه بود. سرد و خشک. زن روی مبلِ چرمی نشست. چرم با صدایِ کوتاهی فرو رفت.ـ بابتِ تاخیر معذرت می‌خوام. کتابخونه بودم تا…سامان با حرکتِ دست، حرفش را برید.ـ مهم نیست. معرفی می‌کنم؛ آقایِ شریفی. کارشناسِ جدیدِ امنیتِ شبکه. قراره سوراخ‌سُنبه‌های سیستم رو برامون پیدا کنن. همون سوراخ‌هایی که باعث شد سهراب بتونه دزدی کنه.مردِ کنارِ پنجره، چرخید.زمان برای زن متوقف شد. انگار تمامِ اکسیژنِ اتاق مکیده شد. همان پلیور مشکی، همان موهای نامرتب، اما این‌بار، با نگاهی مصمم و اعتماد به نفسی مشهود.سنگی بود. جوری به زن نگاه کرد، انگار اولین‌بار است او را می‌بیند. نگاهی کاملاً حرفه‌ای، بدونِ هیچ ردی از آن التماسِ ذلیلانه‌ی کتابخانه.ـ خوشبختم خانم.صدای مرد حالا دیگر خش نداشت. صاف بود و جدی.زبانِ زن ب‍ه سقفِ دهانش چسبیده بود. به دست‌های مرد نگاه کرد. همان دست‌هایی که ده دقیقه پیش، روی کیبوردِ او می‌لغزیدند. حالا آن دست‌ها با آرامش در جیبِ شلوارِ پارچه‌ای‌اش فرو رفته بودند.سامان ادامه داد:ـ آقای شریفی معتقده که سیستمِ بایگانیِ بخش حقوقی، آسیب‌پذیرترین نقطه است.می‌خواد از فردا تمامِ دسترسی‌ها رو بررسی کنه. خانم محبی، لپ‌تاپت رو بذار روی میز تا ایشون یه نگاهِ اولیه بندازن.زن، کیفش را محکم‌تر فشار داد. حس کرد تله‌ای که در کتابخانه برایش گذاشته شده بود، حالا دارد آرواره‌هایش را در گوشتِ زندگی‌اش فرو می‌کند.ـ اما… من هنوز دارم روی پرونده‌ی سهراب کار می‌کنم. اطلاعاتش طبقه‌بندی شده‌ست.شریفی یک قدم جلوتر آمد. سایه‌اش روی مبل پهن شد.ـ دقیقاً به همین خاطر. اگر سیستمِ شما حفره داشته باشه، وکیلِ سهراب می‌تونه تمامِ مدارک رو زیر سوال ببره. من فقط می‌خوام پروتکل‌های ورود رو چک کنم.زن به سامان نگاه کرد. سامان با لبخندی که فقط لب‌هایش را تکان می‌داد، سر تکان داد. زن، با دستانی که انگار متعلق به خودش نبودند، لپ‌تاپ را بیرون آورد و روی میزِ گردویی گذاشت.شریفی، بدونِ مکث، پشتِ میزِ نشست. انگار سال‌هاست آنجا کار می‌کند. او لپ‌تاپ را باز کرد. زن، در انعکاسِ شیشه‌ی پنجره، دید که او مستقیماً سراغِ همان پوشه‌ای رفت که در کتابخانه، بذرش را کاشته بود.سامان بلند شد و به سمتِ پنجره رفت.ـ می‌دونی محبی، توی حقوق، حقیقت اون چیزی نیست که اتفاق افتاده. اون چیزیه که بتونی ثابتش کنی. سهراب فکر می‌کرد باهوشه. ولی مدرک، بی‌رحم‌ترین قاضیه.در همین لحظه، شریفی سرش را بالا آورد. نگاهش در نگاهِ زن گره خورد. در چشمانِ مرد، هیچ کینه و پشیمانی‌ای نبود. تنها غروری مضحک دیده می‌شد. او با صدایی که فقط زن بشنود، در حالی که سامان پشتش به آن‌ها بود، گفت:ـ خانمِ محبی، شما همیشه انقدر زود به «غریبه‌ها» اعتماد می‌کنید؟زن، تازه فهمید. آن شش دقیقه در کتابخانه، یک مهندسیِ معکوس بود. او با دستِ خودش، طنابِ دار دور گردنش انداخته بود.اما یک چیز با منطقِ جور در نمی‌آمد.اگر شریفی برای سامان کار می‌کرد، چرا در کتابخانه آن‌طور ظاهر شد؟ چرا آنجا به او نگفت که همکارِ آینده‌اش است؟سامان برگشت.ـ چیزی شده شریفی؟ـ نه مهندس. فقط سیستمِ خانمِ محبی یه کم سنگینه. انگار یه فایلِ حجیم، همین اواخر روش بارگذاری شده. باید بررسی کنم ببینم منبعش کجاست.زن حس کرد زمین زیر پایش سست شده است. او به بی‌گناهی سهراب مشکوک شده بود. اما شریفی نمی‌دانست که زن، همان کسی است که دیشب، مخفیانه، یادداشتی در پرونده‌ی سهراب گذاشته بود که می‌توانست بی‌گناهی‌اش را ثابت کند؛ یادداشتی که حالا، با دسترسیِ شریفی به لپ‌تاپ، احتمالاً اولین فایلی بود که پاک می‌شد.مهندس، اجازه می‌دید چند دقیقه با خانم محبی صحبت کنم؟ درباره‌ی ساختار دسترسی‌ها._بله، حتما. میتونید تشریف ببرید اتاق خودتون جناب شریفی عزیزدر که بسته شد، شریفی روبه‌روی زن ایستاد. اینجا فاصله‌‌ی بینشان کمتر بود.شریفی پشت میز نشست. نگاهش روی محبی بود. اما انگار به محبی نگاه نمی‌کرد، بلکه به تمام جزئیات او می‌نگریست.محبی کیفش را روی مبل گذاشت، اما بندش را رها نکرد.انگار هنوز مطمئن نبود این اتاق امن است یا نه.شریفی آرام صفحه‌ی لپ‌تاپ را بست.گفت:_ سیستمتون… شلوغ‌تر از چیزیه که انتظار داشتم.بدون توضیح این را گفت و صندلی را عقب داد تا راحت‌تر تکیه دهد.محبی که نمی‌دانست بهترین برخورد در این موقعیت چیست، پرسید:_ شلوغ یعنی چی؟شریفی انگشتش را روی لبه‌ی میز کشید؛ حرکتی که بیشتر شبیه عادت آدم‌هایی بود که زیاد با گردوغبار سروکار دارند._ ورودهایی هست که با ساعت کاری نمی‌خونه. چندتا فایل که تاریخ ایجادش با تاریخ ثبت نمی‌خوره. و لاگ‌هایی که انگار… جابه‌جا شدن.محبی سعی کرد لحنش را تغییر ندهد._این چیزها رو معمولاً خود واحد IT بررسی می‌کنه.شریفی گفت:_ بله، دقیقا بخاطر همینه که یک هفته‌ست دارم بررسی می‌کنم.محبی عینکش را بالا زد._ شما یک هفته‌ست اینجایین؟ من اصلا ندیده بودمتون._ شاید قرار نبوده ببینید.این جمله، مثل یک سوزن ریز، در ذهن محبی فرو رفت.نوع رفتار سامان در روزهای اخیر، ناگهان کمی معنی پیدا کرد؛ اما نه کامل. فقط یک سایه‌ی مبهم بین حقیقت و برداشتِ او.شریفی از پشت میز بلند شد. قدم‌هایش آرام بود، اما دقیق؛ مثل کسی که عادت دارد از روی جای پاها بفهمد چه کسی قبل از او در اینجا بوده.گفت:_شما اولین نفری بودید که گزارش اون روز رو بستید.کدوم روز؟همون روزی که بار مشکل پیدا کرد._بار همیشه مشکل پیدا می‌کنه. کار ما همینه.شریفی دندان قروچه‌ای کرد و گفت:«نه این یکی. همونی که کلی قشقرق به پا کرد تو شرکت و … نمی‌فهمم‌ این مقاومتتون تو پاسخگویی رو»محبی نگاهش را از او دزدید.‌ کف دست‌هایش عرق کرده بودند._من فقط برگه‌ی تحویل رو بررسی و امضا می‌کنم. انباردار بار رو تحویل می‌گیره. خود سامان یعنی مهندس بکتاش هم حتی گفت به من ارتباطی پیدا نمیکنه…شریفی حرفش را قطع کرد و گفت:«بار حساس رو معمولاً دو نفر تحویل می‌گیرن.»_من اون روز شیفت نبودم.شریفی لبخندی زد و گفت:«خوبه، یادتون اومد. ولی امضای شما پای گزارشه خانم ام‌لیلا محبی کلاچائی.»این‌بار محبی حس کرد چیزی در معده‌اش وول می‌خورد. دلش هری ریخت.هر آشنایی مبهم شده بود.چیزی در گذشته‌ی نزدیکش بود که نمی‌خواست دوباره لمسش کند. با اینکه دست از پا خطا نکرده، اما آرامش از جان و تنش رفته بود.شریفی گفت:«پرونده‌ی اون روز… تمیز نبود. بارنامه‌اش دو نسخه داشت. وزن ثبت‌شده با وزن مانیفست نمی‌خوند. زمان تحویل با زمان ثبت اختلاف داشت… بازم بگم؟محبی سعی کرد به خودش مسلط شود. گفت:«من نمی‌دونم دارید درباره‌ی چی حرف می‌زنید.»شریفی با نوعی کنجکاوی محتاطانه؛ مثل کسی که هنوز نمی‌داند طرف مقابلش «بی‌خبر» است یا «بازیگر»، نگاهش کرد.محبی گفت:«شما چرا می‌خواستین منو محک بزنین؟ که جلوی سا… یعنی آقای..مهندس بکتاش ضایعم کنین؟»این‌بار شریفی از اینکه محبی زودتر از انتظارش سؤال را مطرح کرده بود، غافلگیر شد و ادامه داد:«من فقط داشتم می‌دیدم دقیقا چه‌چیزهایی از زیر دست شما رد می‌شه.»محبی گفت:«یعنی چی؟»_ بعضی چیزا هست که فقط از روی امضاها معلوم نمی‌شن، از روی رفتار معلوم می‌شن.شریفی به سمت در رفت تا محبی را به بیرون هدایت کند. دستش روی دستگیره بود. محبی با کوهی از سوال‌های کاهی در سر، کیفش را روی دوش انداخت و به طرف در رفت. شریفی هنگام خروج محبی همانطور که قد و قواره‌ی کوچکش را برانداز می‌کرد که تا سینه‌ی شریفی هم‌نمی‌شد، گفت:«در ضمن یه نکته‌ی کوچیک، سهراب… بار رو باز نکرده.»محبی که کم‌کم ذهنش روابط بین اتفاقات را می‌یافت، گفت:«از کجا مطمئنید؟»شریفی گفت:«چون اگر باز کرده بود، می‌فهمید چیزی برای گم شدن وجود نداشته.»محبی به اتاقش برگشت. برای اولین‌بار، حس کرد چیزی در گذشته‌ی نزدیکش آرام‌آرام از زیر خاک بیرون می‌آید.اما هنوز نمی‌دانست. دقیق نمی‌دانست.فقط می‌دانست که شریفی به او اعتماد ندارد.و شاید حق هم دارد.هوا هنوز بوی کارتن خیس و چسب صنعتی می‌داد. شیفت عصر تازه تحویل شده بود و سالن نیمه‌تاریک، با نور زرد چراغ‌های سقفی، حالتی داشت که انگار همه‌چیز در آن کندتر اتفاق می‌افتد.محبی از کنار ردیف قفسه‌ها گذشت و به سمت «Secure Cage» رفت؛ همان محوطه‌ی فلزی که همیشه قفلش یا گیر می‌کرد یا بیش از حد سفت بود.روی میز کنار در، «Custody Log» باز مانده بود. آخرین امضا مربوط به شیفت قبل بود؛ یک خط تند و بی‌حوصله.محبی خودکارش را برداشت، اما هنوز چیزی ننوشته بود که صدای قدم‌های شریفی از پشت سرش آمد. آرام، بدون عجله وارد شد.با فاصله‌ای نه‌چندان نزدیک ایستاد.نگاهش روی لاگ نماند؛ مستقیم رفت سراغ قفسه‌ی سمت راست، جایی که بسته‌های «HV» نگه‌داری می‌شدند.برچسب قرمز High-Value روی چند کارتن کوچک دیده می‌شد. یکی‌شان جدید بود. هنوز اثر چسب نو روی لبه‌ها برق می‌زد.محبی گفت: «همینجا بوده. این یکی هم شبیه اونه. ولی با ارزش کمتر.اینو زده Declared Value زده سه میلیارد.»شریفی واکنشی نشان نداد. فقط با انگشتش روی پلمپ کشید؛ Tamper-Evident Seal سالم بود، اما کمی کج چسبیده بود. نه آن‌قدر که گزارش شود، نه آن‌قدر که نادیده گرفته شود.او گفت: «Seal Check انجام شده؟»محبی گفت: «تو سیستم ثبت شده. ولی من خودم ندیدم.»شریفی سر تکان داد، نه تأیید، نه انکار. بعد خم شد و بارکد را اسکن کرد. صفحه‌ی دستگاه چند لحظه خالی ماند؛ انگار سیستم لگ داشت. بعد اطلاعات ظاهر شد:Inbound – Special Handling – Exception Item.شریفی زیر لب گفت: «Exception؟ برای چی؟»محبی شانه بالا انداخت. «گفته بودن از لندن اومده. فرستنده یه پیرزن بوده. بسته برای برادرزاده‌اشه.»این‌بار نگاه شریفی کمی طولانی‌تر شد. نه به محبی، به بسته. انگار دنبال چیزی می‌گشت که هنوز اسم نداشت. کاملا به سیستم مشکوک بود. با تعجب گفت:_اونو نگفتم. این یکی رو میگم.او بسته را بلند نکرد. فقط وزنش را با نوک انگشت حس کرد. بعد گذاشت سر جایش و در قفسه را بست.گفت: «ورودش رو کی ثبت کرده؟»محبی گفت: «سامان. خودش تحویل گرفت. گفت بار حساسه.»شریفی دوباره به لاگ نگاه کرد. صفحه هنوز خالی بود. محبی هنوز امضا نکرده بود.گفت: «چرا ثبت نکردی؟»محبی گفت: «می‌خواستم اول مطمئن شم همه‌چیز درسته.»شریفی گفت: «درسته؟»بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنار محبی رد شد و رفت سمت دفتر کنترل. قدم‌هایش آرام بود، اما چیزی در راه‌رفتنش نشان می‌داد که ذهنش از چند دقیقه قبل شروع کرده به چیدن قطعات.محبی تنها ماند.بسته هنوز همان‌جا بود.پلمپ هنوز سالم بود.اما چیزی در فضا تغییر کرده بود. از همان لحظه، همه‌چیز از حالت «روتین» خارج شده بود.اتاق کنترل همیشه بوی مانیتور داغ و کاغذ حرارتی می‌داد. شریفی وارد شد، در را نبست، فقط با پشت دست هلش داد تا نیمه بماند. نور صفحه‌نمایش‌ها روی صورتش افتاده بود؛ همان نور سردی که آدم را مجبور می‌کند دقیق‌تر نگاه کند.سیستم باز بود، اما صفحه روی «Inbound Summary» مانده بود؛ گزارشی که معمولاً کسی به آن دقت نمی‌کرد. شریفی نشست، موس را گرفت، و وارد بخش «Exception Handling» شد.لیست کوتاه بود.فقط سه مورد.یکی‌شان همان بسته‌ی ارزش‌بالا.روی آن کلیک کرد.پنجره‌ی جدید باز شد:HV Item – Declared Value: 14,000,000,000Special Handling – Manual OverrideSeal Check: Logged by Baktash.Saman(M.D) – 17:42شریفی واکنشی نشان نداد؛ فقط صفحه را کمی اسکرول کرد.زیر بخش «Custody Transfer» یک چیز عجیب بود:Inbound Scan: 17:41Seal Check: 17:42Entry Log: —خط آخر خالی بود.ورود به Secure Cage ثبت نشده بود.این یعنی سامان بسته را اسکن کرده، پلمپ را چک کرده، ولی ورودش به محوطه‌ی امنیتی ثبت نشده.نه کارت‌زنی، نه امضا، نه لاگ.شریفی بدون جلب توجه چند ثانیه به خط خالی نگاه کرد.بعد وارد بخش «Access Logs» شد.فهرست ورود و خروج‌ها مثل همیشه شلوغ بود. اما از ساعت ۱۷:۴۰ تا ۱۷:۴۵ فقط یک ورود ثبت شده بود:Mohebbi.Layla – 17:43شریفی مکث کرد.محبی آن ساعت وارد شده بود، اما بسته قبل از ورود او اسکن شده بود.این یعنی بسته در محوطه بوده، بدون اینکه کسی ورودش را ثبت کند.او صفحه را بست و وارد «Mismatch Report» شد؛ بخشی که معمولاً فقط وقتی استفاده می‌شد که بسته‌ای گم می‌شد یا وزنش نمی‌خواند.لیست خالی بود.اما گوشه‌ی صفحه یک گزینه‌ی کوچک بود: Generate Preliminary Report.شریفی روی آن کلیک کرد.سیستم در حال پردازش بود.بعد یک خط قرمز ظاهر شد:Warning: Custody Gap Detected — 17:41 to 17:43شریفی نفسش را آهسته بیرون داد.انگار بار سنگینی از دوشش برداشته باشند.سیستم چیزی را دیده بود که آدم‌ها معمولاً نمی‌بینند.او گزارش را ذخیره نکرد.فقط صفحه را بست.از روی صندلی بلند شد و بیرون رفت.محبی هنوز کنار Secure Cage بود.شریفی نزدیک شد، اما نه آن‌قدر که محبی متوجه تغییر چیزی شود.گفت: «ورودت رو ثبت کن.»محبی گفت: «باشه.»شریفی گفت: «همین الان.»محبی خودکار را روی کاغذ گذاشت.امضا کرد.ساعت را نوشت.شریفی نگاه نکرد.فقط گفت: «مهندس بکتاش کجاست؟»محبی گفت: «رفت دفتر مالی. گفت یه چیز رو باید چک کنه.»شریفی به سمت راهرو برگشت.چیزی در نگاهش تغییر کرده بود.همان نقطه‌ای که آدم می‌فهمد یک بازی شروع شده، اما هنوز نمی‌داند مهره‌ها کجا ایستاده‌اند.محبی از اتاق بیرون آمد، اما حس نکرد وارد راهرو شده؛ بیشتر شبیه این بود که از یک اتاق بسته وارد اتاق بسته‌ی دیگری شده باشد. نور مهتابی چشمش را می‌زد.سامان چند متر جلوتر ایستاده بود، پشت به او، در حال صحبت با مخبری.مخبری همیشه آرام حرف می‌زد، اما امروز صدایش کمی پایین‌تر بود؛ انگار نمی‌خواست حتی دیوارها بفهمند چه می‌گوید.محبی فقط چند کلمه‌ی پراکنده شنید:«بیمه…لندن…تا آخر هفته…»سامان وقتی برگشت، لبخندش همان لبخند همیشگی بود؛ اما چشم‌هایش نه.«محبی، بیا بعد از ناهار یه سر به بایگانی بزن. چندتا پرونده‌ی قدیمی رو باید تطبیق بدی.»پرونده‌های قدیمی.تطبیق.همان واژه‌هایی که همیشه بوی دردسر می‌دادند.محبی سر تکان داد و از کنارشان گذشت.اما نگاه مخبری لحظه‌ای روی او ماند؛ نگاهی که آدم را یاد انبارهای تاریک می‌انداخت.در اتاق خودش، لپ‌تاپ را باز نکرد. فقط نشست و به صفحه‌ی خاموش خیره شد.جمله‌ی شریفی هنوز در گوشش می‌چرخید:«سهراب… بار رو باز نکرده.»چرا باید باز می‌کرد؟چرا اصلاً باید باز کردن یا نکردنِ بار مهم باشد؟چرا شریفی این را گفت؟چرا این‌قدر مطمئن بود؟محبی سعی کرد ذهنش را برگرداند به آن روز.اما آن روز مثل یک عکس تار بود؛ فقط امضا را یادش بود.امضایی که همیشه فکر می‌کرد یک کار روتین است.در همین لحظه، صدای پیام روی گوشی‌اش آمد.از سامان:«وقتی رفتی بایگانی، لاگ ورود رو هم چک کن. یکی از سیستم‌ها دیشب روشن بوده.»دیشب؟چه کسی دیشب اینجا بوده؟چرا باید سیستم روشن باشد؟چرا سامان این را به او گفت؟چرا به واحد IT نگفت؟محبی گوشی را گذاشت.وارد بایگانی شد.قفسه‌ها بلند بودند، سایه‌ها بلندتر.نور زرد لامپ‌ها روی فلز قفسه‌ها لکه‌های کدر می‌انداخت.مسئول بایگانی، پیرمردی که همیشه آرام بود، امروز عجیب ساکت بود.فقط با سر اشاره کرد به قفسه‌ی سمت چپ.«پرونده‌های ماه قبل اونجان.»محبی پوشه‌ها را یکی‌یکی بیرون کشید.وزن بعضی‌ها عجیب بود؛ سبک‌تر از حد معمول.انگار چیزی از داخل‌شان بیرون کشیده شده باشد.در یکی از پوشه‌ها، یک برگه‌ی جدا افتاده بود.عنوان و مهری نداشت.فقط یک خط تاریخ.تاریخی که با روز امضای او یکی بود.اما هیچ چیز دیگری نبود.نه نام فرستنده، نه گیرنده، نه شماره‌ی بارنامه.یک تاریخ.و یک جای خالی.محبی برگه را برگرداند.پشتش خالی بود.اما گوشه‌ی پایین، یک لکه‌ی کوچک چربی بود. انگار زیادی دست به دست شده‌ بود.پیرمرد بایگانی از پشت سر گفت:«اون روز… شلوغ بود.»محبی برگشت.«کدوم روز؟»پیرمرد شانه بالا انداخت.«همون روزی که همه چیز قاطی شده بود دیگه.»محبی گفت:«چی قاطی شد؟»پیرمرد گفت:«نمی‌دونم. فقط دیدم چند نفر رفت‌وآمد می‌کردن. بیش از حد معمول.»محبی گفت:«مثلا چه کسایی؟»پیرمرد مکث کرد.«نمی‌دونم. ولی یکی‌شون… انگار عجله داشت.»محبی گفت:«مرد بود یا زن؟»پیرمرد گفت:«مرد. قد بلند. لباس تیره.»دوباره معده محبی می‌سوخت.انگار نمی‌خواست باور کند.پیرمرد ادامه داد:«فکر کردم از واحد ITه. چون مستقیم رفت سراغ سیستم.»محبی گفت:«کِی؟»پیرمرد گفت:«چند روز قبل از اینکه اون بسته… گم بشه.»محبی خشک شد.«کدوم بسته؟»پیرمرد گفت:«نمی‌دونم. فقط شنیدم می‌گفتن از لندن اومده بوده.»محبی نفسش را برید.کلافه بود از اینکه هنوز نمی‌فهمد.اما یک چیز روشن شد:شریفی یک هفته نبود.بیشتر. یا شاید هم واقعا سهراب مقصر بوده. سهراب هم قد بلندی داشت. دقیقا مثل شریفی.محبی از بایگانی بیرون آمد. دستهایش کبود و سر شده بودند.راهرو خلوت بود.صدای قدم‌هایش روی سرامیک، بیش از حد بلند به گوش می‌رسید.وقتی به اتاقش رسید، شریفی آنجا بود. پشت میز او ایستاده بود.تا چشمش به محبی افتاد، گفت:«دنبال یه چیز کوچیک بودم.»محبی گفت:«بدون اجازه؟»شریفی گفت:«اگه اجازه می‌دادین، چیزی که لازم بود پیدا نمی‌شد.»رک بودن آزاردهنده‌ای داشت.‌محبی کیفش را گذاشت و گفت:«شما از اول دنبال چی بودین؟»شریفی نگاهش نکرد. به سمت پنجره برگشت و گفت:«یه رد. یه نشونه. هرچی که ثابت کنه اون روز… بار از دست سهراب خارج نشده.»محبی گفت:«شما چرا این‌قدر مطمئنید؟»شریفی برگشت و برای اولین‌بار مستقیم نگاهش کرد.«چون بیشتر از خودم می‌شناسمش.»محبی نفسش را نگه داشت. شوکه شد، از اینکه ناگهان متوجه شباهت سهراب و شریفی شده بود. چند قطعه‌ی پراکنده کنار هم نشستند، اما هنوز تصویر کامل نبود.با تعجب پرسید:«شما برادرشی؟… پس چراا، فامیلی‌تون…»_ از وقتی والدینم جدا شدن، من و سهراب… هرکدوممون به قسمت از فامیلی رو برداشتیم. البته مال من کامله؛ شریفی زنگنه. اما اون شریفی رو حذف کرد از تو شناسنامه‌ش، چون معتقد بود بابامون شریف نیست»شریفی ادامه داد:«اینا مهم نیست. الان چند ماهه دارم می‌چرخم. از انبار تا بارنامه‌ها. از لاگ‌ها تا دوربین‌ها. هرجا رفتم، یه چیز مشترک بود: شما.»محبی گفت:«من؟»«امضای شما. گزارش شما. دسترسی شما. همه‌چیز از زیر دست شما رد شده.»محبی گفت:«من فقط کارمو کردم. هنوز یک سال نشده اومدم تو این شرکت…»شریفی گفت:«می‌دونم. همینش خطرناک‌تره.»سکوت افتاد.محبی گفت:«شما فکر می‌کنید من…؟»شریفی حرفش را برید.«فکر می‌کردم. اما الان دیگه نه.»محبی گفت:«چطور؟»شریفی گفت:«چون کسی که شریک باشه، این‌قدر راحت نمی‌ذاره بایگانی دست‌کاری بشه. نمی‌ذاره لاگ‌ها این‌قدر آشکار باشن. نمی‌ذاره… این‌قدر بی‌خبر بمونه.»محبی نشست.«پس الان چی میشه؟ پای منم گیره اگه شما یا سهراب شکایت کنین»شریفی گفت:«الان باید بفهمیم کی از امضای شما استفاده کرده.»محبی گفت:«سامان؟ مخبری؟»شریفی گفت:«اسم مهم نیست. مسیره مهمه.»او یک پوشه روی میز گذاشت.بارنامه و گزارش نبود.فقط یک برگ A4 با چند خط دست‌نویس.محبی آن را شناخت.خط خودش بود.امضای خودش.اما متن… متن را هرگز ننوشته بود.شریفی گفت:«این برگه، روزی ثبت شده که شما شیفت نبودین.»محبی گفت:«این… جعل شده. من انقدر به سامان اعتماد داشتم هرچی می‌گفت اعتماد میکردم. چقدر احمقم»شریفی گفت:«خیلی خب. بسه. این از روی یه برگه‌ی واقعی کپی شده. برگه‌ای که شما امضا کردین. فقط متنش عوض شده.»محبی گفت:«پس… من از اول…؟»شریفی گفت:«از اول ابزار بودین. نه شریک.»در همین لحظه، گوشی محبی لرزید.پیام از سامان:«محبی. بیا دفتر. فوری.»شریفی گفت:«می‌خواد مطمئن شه چیزی فهمیدی یا نه.»محبی گفت:«چی کار کنم؟»شریفی گفت:«هیچی. فقط گوش بده. آدم‌هایی مثل سامان… وقتی می‌ترسن، خودشونو لو می‌دن.»محبی بلند شد.«و سهراب؟»شریفی مکث کرد.«سهراب… اون سهراب بی‌شرف، که فکر آینده‌ش، چند ماهه خواب و خوراک برام نذاشته بود، فهمیدم امروز صبح با سامان حرف زده.»محبی با تعجب گفت:«برای چی؟»شریفی خنده‌ای عصبی زد و گفت:«برای معامله. باورت میشه؟»محبی خشک شد.«معامله؟»«سه سال زندان در برابر سهمش از پول. سهمی که فکر می‌کنه حقشه.»محبی گفت:«ولی اون بی‌گناهه.»شریفی گفت:«بی‌گناه؟ نه. بی‌گناه بودن… همیشه ارزون‌تر از بی‌پول بودن نیست.»محبی چیزی نگفت.شریفی ادامه داد:«سهراب انتخابشو کرده. من و شما… فقط دیر فهمیدیم. اما الان نمی‌دونم هنوز که میتونم دست سامان و مخبری رو، رو کنم یا نه. سهراب کند زد به همه چی»محبی به سمت در رفت.قبل از خروج، شریفی گفت:«محبی…»او برگشت.«سامان از آدم‌هایی استفاده می‌کنه که فکر می‌کنن حق انتخاب دارن.ولی آخرش… فقط یه نفر سود می‌بره.»محبی گفت:«کی؟»شریفی گفت:«کسی که امضا نمی‌کنه و می‌ذاره بقیه امضا کنن.»محبی در را باز کرد.راهرو سرد بود.صدای قدم‌هایش آرام، اما سنگین.او می‌دانست:سامان برنده شده.سهراب معامله کرده.شریفی دیر رسیده.و خودش…خودش فقط امضا کرده بود.گاهی سقوط، با یک امضا شروع می‌شود.</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 10:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۶</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B6-qf7ydooidmpz</link>
                <description>قسمت شانزدهمبه پنجره‌های تاریک خانه نگاهی انداخت. از رامین خداحافظی کرد و وارد خانه شد. دلهره‌ای طاقت‌فرسا تمام وجودش را فرا گرفته بود. از پشت در اتاق پدرش، نگاهی به صورت پیر و خسته‌ی او انداخت و پاورچین به اتاق خودش رفت. صبح شد. بعد از رسیدگی به امور پدر، بی‌مقدمه گفت:- بابا کتاب دست کیه؟ یا شاید بهتره بگم به کی دادیدش؟پدر چشمانش را گشاد کرد و لیوان آب را نیم‌نوشیده روی میز کنار تختش گذاشت.- نمی‌دونم راجع به چی حرف میزنی دخترم. کدوم کتاب؟- خوب می‌دونید کدوم کتاب منظورمه. اما... باشه. من بارها از شما شنیده بودم که یه کتابی از عشق بین شما و مامان نوشته شده بوده و نمی‌دونم چی شد یهو که بردید و قاطی همه‌ی کتاب‌هاتون فروختیدش و بعد هم سالها دنبالش می‌گشتید و پیداش نکردید. پدر ساکت و مبهوت به چشمان راحله خیره مانده بود. - و من دوست داشتم پیداش کنم و شما رو غافلگیر و خوشحالتون کنم. اما... (نفس عمیقی می‌کشد) نمی‌دونم چه اتفاقاتی داره میوفته. یعنی گیج شدم. اصلا... شما... باید کمکم کنین. قضیه الان خیلی فرق کرده بابا. پای عمه چرا وسط این داستانه؟ اصلا نمی‌فهمم. توروخدا این کلاف سردرگمی که رفته تو مغز منو بازش کنید.- (سرفه می‌کند) درست خاطرم نیست. حالا انقدر خودتو اذیت نکن بابا. پیدا می‌شه. نشد هم مهم نیست. تو خودت برای من خوشحال کننده‌ترین موجود جهانی. کتابو می‌خوام چیکار؟راحله که سخت بی‌طاقت شده بود. بغضش را فرو خورد و از جایش برخاست. به سمت پنجره رفت. خیره به خیابان و خانه‌ها، در ذهنش دعوای با پدر را خاموش می‌کرد.  - من نمی‌دونم شما چقدر از زندگی عمه و خود عمه باخبرید، اما...ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 08:14:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شلوغ‌ترین خلوتگاه</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-srzbxegibpzx</link>
                <description>نمی‌دونم چرا گاهی اینطوری دیوانه‌وار، مغزم بدیهیات رو فاکتور می‌گیره. تازه امروز متوجه شدم که می‌تونم اینجا بنویسم. و چالش ناب این چند روز رو از دست دادم. ایرادی نداره. از امروز می‌نویسم. اتفاقا اینجا مشق راحت‌نویسی‌م خیلی راحت‌تره. آخه ژانر ویرگول برای من مثل پیژامه‌نویسی یک نویسنده‌ی ژولیده پولیده‌ی تازه از خواب بیدار شده‌ است. که از قضا اهل قهوه و لاته و فلان خوردن هم نیست. و عاشق چای قندپهلو یا از اون بهتر چایی شیرین صبحگاهیه. که خب از شما چه پنهون بعد از پیدا شدن و در واقع زیادی تابلو شدن چین و چروکهای قبل از چهل‌چلی، تصمیم کبری گرفتم برای ترک چایی شیرین. بلاخره هر عاشقی یه روزی شاید مجبور به ترک معشوق بشه. منم شدم. ترکش کردم. الانم به نظرم بعد از سه ماه هیچ فرقی نکردم. اما چه می‌دونم شاید بعداً معلوم بشه. نمی‌دونم.خلاصه حالا که دیدیم اینجا هنوز جَمعمون جَمعه، دیگه میام اینجا.از این مدلها هم خوشم نمیاد که هی میگن، دوستتون دارم و فلان. نه. که چی آخه؟ مگه آدم همرو دوست داره؟ به حکم انسانیت هم باشه، آره قشنگه. اما لزومی نداره اینجوری گفتنش. شاید یه کلمه‌ی جایگزین باید براش بنا کرد. به اندازه‌ی کافی سر این کلمه‌ی مادرمرده، کلی بلای آسمانی و زمینی نازل شده. پس بیشتر از این نباید اذیتش کرد. اما خب خوشحالم که هستید.میام اینجا.</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 10:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۵</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B5-c0s49vqpfl2s</link>
                <description>📕کتاب زندگی قسمت پانزدهم  راحله انگشتانش را روی میز چوبی کوچکِ کنار پنجره می‌کشید. غرق در افکارش بود. چند لحظه بعد تا رامین خواست کتاب را در کیسه‌ای کنفی بگذارد و تحویل پیرمرد دهد، راحله در حرکتی غیرمنتظره و سریع به سمتشان رفته و کتاب را از رامین گرفت تا اسم کتاب را بخواند. - «یاد آوردن آنچه هرگز نبوده»، یادآوردنِ... آنچه که... نبوده؟ هرگز نبوده. به یاد آوردن...رامین که می‌توانست حدس بزند چه در سر راحله می‌گذرد، با راحله چشم در چشم هم شدند و در یک آن هر دو با هم گفتند: - پدرت   - بابامپیرمرد که از جریان جاری بین آنها بی‌خبر بود، لبخند گرمی زد و گفت: - خوشحالم امشب یادآور چیزی در شما شدم بچه‌ها. راحله که متوجه شده بود می‌تواند پاسخ ابهاماتی که در ذهنش جولان می‌دهند را از پدر ردیابی کند، به سرعت کیفش را برداشت و بدون حرفی اضافه به سمت در دوید. - کجا می‌ری راحله؟ صبر کنرامین به پیرمرد نگاهی انداخت و قبل از اینکه عذری بخواهد، پیرمرد دو اسکناسِ صدهزارتومانی از جیبش درآورد و به رامین گفت:- برای زیاد وکمش فردا بر‌می‌گردم‌ پسرم. برو به کارت برس. مشکلی نیست.- خیلی ممنونم. خدا نگه‌تون داره.رامین ژاکت بافتنی‌اش را برداشت. چراغ را خاموش کرد. به سرعت قفلِ در را بست. هنوز در انتهای کوچه راحله را می‌شد دید که می‌دود. پا تند کرد. چندین مرتبه نامِ راحله را صدا زد. می‌دوید. راحله به سمت صدا برگشت.- کجا داری میای؟ می‌خوام برم پیش بابام. گفتم که...در میانه کوچه به هم رسیدند. - خب باشه، این موقع شب که نمی‌شه تنها بری. بذار می‌رسونمت. - نه، می‌خوام یه کم تنها راه برم و فکر کنم.- باشه، من حرف نمی‌زنم. اصلا می‌خوای با فاصله ازت راه میرم. اما تنها که نمی‌شه یار رو فرستاد. راحله مردد بود. حس خیلی خوبی به رامین داشت و علاقه‌ی او را با تمام وجود از نگاهش می‌خواند. اما، می‌ترسید. نگران بود از تجربه‌ی حسی تازه. در نهایت موافقت کرد. با هم به راه افتادند.- تا حالا اسمشو نشنیده بودم رامین.- اسم کیو عزیزم؟- پرسپکتور؟ چی بود؟- لیسپکتور؟ اومم، خیلی نویسنده‌ی خوبیه. رمان‌نویس هم هست. اما این کتابش نثر و دنیای خاصی داره. اگه دوست داشتی یه بار برات میخونمش.- آره، بدم نمیاد.این سخنان نمی‌توانست حتی لحظه‌ای ذهنِ راحله را از فکر به سوالاتی که باید از پدرش می‌پرسید دور کند. اما تلاش‌های رامین برایش شیرین بودند. تصمیم گرفت افکارش را مستقیماً با رامین در میان بگذارد. -  همین امشب از بابام بپرسم؟ دیره یه کم. از صبح هم باهاش حرف نزدم. - نه. خودتم به اندازه‌ی کافی امروز خسته شدی. امشب استراحت کن‌. بذار ذهنت باز بشه. فردا خودت متوجه میشی چه موقعی مناسبه تا حرفاتو بزنی.- دو بار هم عمه زنگ زد جواب ندادم. احتمالا فردا بیاد. با اینکه خیلی دوستش دارم، اما نمی‌خوام فعلا باهاش رو در رو شم. حس پنهان‌کاریِ علنی آدما و انکارشون عصبیم می‌کنه رامین.- خب چرا؟ اتفاقا طبیعیه به نظر من. خودت داری میگی پنهان‌کاری. شاید باید پنهون بمونه. نمی‌دونیم که. شاید نباید می‌دونستی.راحله از شنیدنِ این حرفهای رامین، خمی به ابروانش انداخت و اخم کرد. بازدم صداداری از بینی بیرون داد و به طرف رامین برگشت.- رامین می‌دونم خوبه که آدم منطقی باشه و منطقی فکر کنه. اما وقتی این منطق‌ها نمی‌ذاره نفس بکشی، نمیذاره راحت بخوابی، نمی‌ذاره بفهمی گذشته‌ت بازیچه‌ی دست چه کسایی شده، دیگه این حرفهای خوشگل و منطقی، بی‌منطق‌ترین منطق دنیا می‌شن. تا رامین خواست ادامه‌ دهد، راحله کیفش را مجدد بر روی شانه‌هایش انداخت و قدم تند کرد. با لحنی خشک و سرد ادامه داد:- واقعا ممنونم ازت، اما الان می‌خوام تنها باشم. و... همین. هیچی دیگه هم نمیخوام بشنوم رامین. منو ببخش اگه تند حرف می‌زنم. می‌دونم تو به فکر منی. کاملا درکت می‌کنم که میخوای کمکم کنی. اما توروخدا یکی به این آقایون بفهمونه که انقدر راه حل ندید. یه وقتایی گوش باشین. بشنوین. باشین فقط. در سکوت و همراهی همین. خیلی سخته؟رامین کمی جا خورد. دستهایش را در جیب فرو برد. سرش را پایین انداخته بود تا صحبت‌های راحله تمام شوند. وقتی حرف‌های راحله تمام شدند، برگشت تا به تنهایی مسیرش را ادامه دهد. رامین در همین لحظه ساعد راحله را گرفت و کمی به طرف خودش کشید. چند لحظه در سکوت به هم خیره ماندند.- راحله،... معذرت می‌خوام. می‌دونم خودت عاقل‌تر و باهوش‌تر از منی. فقط... هیچی. باشه من هیچی نمی‌گم. فقط نمی‌تونم تنها بذارم بری.راحله کمی آرام شده بود. به چشمان رامین نگاه می‌کرد. رامین هم. چشمان راحله برق می‌زد. نه از شوق. نه از کشف. از بغضی خسته که در چشمانش حلقه زده بود. چشمانش را بست. قطره‌ای کوچک از چشم چپش روی گونه‌های رنگ پریده‌اش سُر خورد. سرش را پایین انداخت. رامین خواست دستش را زیر چانه‌ی راحله بگیرد، اما مردد بود. راحله سرش را بالا گرفت و گفت:- نه رامین، تقصیر تو نیست. من زیادی بی‌طاقت شدم. اشکهایش را پاک کرد.ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی </description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 10:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۴</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B4-ocnkmxczt1vr</link>
                <description>📕کتاب زندگی قسمت چهاردهم هوا رو به تاریکی می‌رفت. کم‌کم خیابان و گذرها میزبان سکوت می‌شدند. صدای زنگوله‌ی بالای درِ کتابفروشی، سکوت را شکست. رامین برخاست. دستی بر صورتش کشید. با صدایی بلند اما نارسا گفت: - بفرمایید راحله نمی‌دانست چرا هنوز به خانه بازنگشته است و مسابقه‌ی سرعت بین عقربه‌های ساعت، دیگر اهمیت چندانی برایش نداشت. بی‌تفاوت بین قفسه‌ها قدم می‌زد. تا اینکه صدایی که شنید او را به فکر فرو برد. پیرمردی با چهره‌ای مهربان، داخل شد.رامین با نگاهی کنجکاو به پیرمرد خیره شد، انگار که حضور ناگهانی‌اش چیزی را در ذهنش به هم ریخته باشد.  پیرمرد آرام جلو آمد، صدایش نرم و مطمئن بود، مثل کسی که سال‌ها با کتاب‌ها زندگی کرده باشد.  - چه خوبه هنوز بازید شما. رامین نیم‌نگاهی به راحله انداخت که ایستاده به پیرمرد خیره شده بود، گویی چیزی در حرف‌های او برایش آشنا باشد. راحله چند قدمی جلو آمد، صدایش آرام ولی آشوب بود:- شما همیشه شب‌ها کتاب می‌خرید؟ پیرمرد لبخند کوتاهی زد، نگاهش لحظه‌ای به قفسه‌ها رفت، بعد دوباره به راحله برگشت. با لبخندی نمکین، از شیرینیِ سال‌های دراز عمرش گفت:-بعضی کتابا فقط شبا میان بیرون. ما شکارچیا هم خوب بلدیم کی شکارشون کنیم.رامین از لحن پیرمرد لبخندی زد و گفت:-پس دنبال یه کتاب خاص اومدید؟پیرمرد چانه‌اش را لمس کرد، لب‌هایش را به هم فشرد، انگار چیزی را سبک‌سنگین می‌کرد.چند ثانیه بعد، با لحنی که انگار از گذشته‌ای دور می‌آمد، گفت:  - آره باباجان، یه کتابی که شاید هیچ‌وقت نباید فراموش بشه. و متاسفانه کمتر بهش توجه شده. شایدم خوشبختانه.راحله چشم‌هایش را کمی باریک کرد، گویی جمله را در ذهنش تحلیل می‌کرد.  - چه کتابی؟پیرمرد آرام قدمی جلوتر گذاشت، اما قبل از اینکه جوابی دهد، مستقیم به راحله نگاه کرد.  -دخترم، بعضی چیزها رو نمیشه فراموش کرد، حتی اگه هیچ وقت اتفاق نیفتاده باشن. قلب راحله برای لحظه‌ای لرزید.  رامین نگاهش به طرف راحله چرخید، اما چیزی نگفت.  - کتابِ «یاد آوردن آنچه هرگز نبوده»، نوشته‌ی کلاریسی لیسپکتوررامین با شنیدن نام لیسپکتور لبخند زد. گویی خاطره‌ای برایش تداعی شده بود. راحله همان‌طور که درگیر ذهنیاتش بود، از لبخندِ رامین کمی تاثیر گرفت و لبخند ملایمی زد که هیچ دلیلش را نمی‌دانست. در همین احوالات بود که رامین، همانطور که بین قفسه‌ها دنبال کتاب می‌گشت، کتابی برداشت و گفت: - چه دوران طلایی‌ای بود. دوست دارم دوباره بخونمش. لیسپکتورِ دوست داشتنی یکی از بهترین‌هاست به نظرم. کتاب را به پیرمرد داد و با حالتی دوستانه گفت: - این هم شکار امشب شما پدر جان. همین یه دونه مونده بود. چند هفته پیش یه مُدرسی برای شاگرداش ده جلد هدیه گرفت. ولی می‌دونستم یه دونه دیگه یه گوشه کناری باید باشه ازش. بفرمایید خدمت شما.پیرمرد کتاب را گرفت. دستی روی جلدش کشید و آن را ورق زد. با صدایی که انگار از عمقِ خاطرات بیرون می‌آمد و صاف روی قلب سفره پهن می‌کرد، خواند:«نوشتن پیشگویی رازی‌ست که نمی‌دانیم.»راحله که در حال آمادگی برای شنیدن نشانه‌هایی برای خودش بود، با شنیدن این جمله غافلگیر شد و از حکمتِ جهان لبخندی از سر رضایت بر لب‌هایش نشست. با خود اندیشید که در هر سخن، نشانه‌ایست برای آنان که می‌اندیشند. این تلنگر شاید تنها نه برای او، که برای رامین هم پیامی روشن داشت.راحله بدون توجه به پیرمردِ دوست داشتنی به طرف رامین رفت، ابروانش را بالا برد و با چشمانی گرد شده به رامین خیره شد. با نگاهش می‌خواست به او بفهماند که نشانه را دریاب. که باید دوباره شروع به نوشتن کند. رامین از حرکت راحله کمی متعجب شد. لبخندی زد و از بالای سر راحله که حالا بیشتر از همیشه نزدیکش ایستاده بود به پیرمرد نگاه کرد و در جواب او و راحله گفت: -بله همینطوره. بسیار زیبا اشاره کرده. جایی دیگه هم می‌گه «من از خودم فرار نمی‌کنم، فقط سعی می‌کنم خودم را بهتر بشناسم.»پیرمرد سرش را پایین انداخت. زیر لب، از حسِ درست بودنِ حدسش، لبخندی زد و نگاه عمیق و پرمعنایی به رامین انداخت. همانطور که به طرفِ میز قدم برمی‌داشت گفت:  «گاهی اوقات، تنها راه فهمیدن یک چیز، نوشتن درباره‌ی آن است.»قبل از اینکه رامین بخواهد به پاسخش فکر کند ادامه داد:- تا خودِ خروس‌خون می‌شه از این جملات گفت و شنفت پسرم. (به راحله نگاه کرد) اما تا وقتیکه چیزی از درون آدمیزاد نجوشه، نمی‌پزه. پخته نمی‌شه. حتی اگه زیرشم زیاد کنی جوش بیاد، مغزش خام می‌مونه.هردو از هم‌صحبتی پیرمرد و لحظه‌ای که رقم می‌خورد، مشعوف شده بودند. سخنان پیرمرد، همچون فانوسی کوچک، روشنی‌بخشِ راه تاریک و پرپیچ و خمِ ذهن و قلب راحله و رامین شده بود.ادامه دارد...* نقل قول‌ها از کلاریسی لیسپکتور</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 10:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B3-nwgbklnqpady</link>
                <description>📕کتاب زندگی قسمت سیزدهم  چای سرد شده بود. رامین روبه‌رویش نشسته بود، کمی متمایل به جلو، دست‌هایش روی میز، اما انگار بیشتر از دستانش، عمق نگاهش بود که فاصله‌ی بینشان را کمتر کرده بود.  سکوت طولانی‌تر می‌شد.اما در هر لحظه‌اش هیاهویی بر پا بود. نگاه رامین از روی چهره‌ی گُر گرفته‌ی راحله تکان نمی‌خورد. پاسخی می‌خواست برای پرسشی که هنوز راه گلویش را پیدا نکرده بود. راحله نگاهش را از رامین برگرداند و به قفسه‌ها چشم دوخت. - راحله، می‌خوای حرفی بزنی یا ...؟راحله چشم‌هایش را بست. نمی‌خواست حتی لحظه‌ای بیشتر را تلف کند، اما توان صحبت کردن نداشت. استکان چای را برداشت و لبی تر کرد. سردی و گرمیه چای بی‌اهمیت‌ترین موضوع این لحظه بود. - شاید نمی‌دونم چی باید بگم. تو میخوای چی بشنوی رامین؟ ببین همه چیز واضحه دیگه. اذیتم نکن. بذار یه کم حالم سر جاش بیاد. انگار دارم غش می‌کنم.نمی‌دانست چرا این لحظه‌ی بی‌نظیری که سال‌ها منتظر تجربه کردنش بود را خودخواسته از دست می‌داد. شاید هنوز آمادگی هیجان بیشتری را نداشت، شاید اینک زمان مناسبی نبود. اما حقیقتا بود. او می‌دانست بدون یار و یاری مناسب نمی‌تواند از پس این اتفاقات و غافلگیری‌های زندگی‌اش برآید‌. رامین برخاست و به طرف در ورودی قدم برداشت. راحله به طرف او برگشت تا چیزی بگوید، اما قامت رامین در حال دور شدن او را از سخن گفتن دور کرد. - یه کم در رو باز می‌ذارم، هوا عوض بشه. اگر هم فکر می‌کنی حالت خوش نیست، ببرمت دکتر. نظرت چیه؟ راحله دلش می‌خواست در زمین فرو رود. چرا فرصت عاشقی را از خودشان گرفته بود؟ نمی‌دانست به کدام ریسمانِ دلش چنگ زند. لب‌هایش مُهر سکوت خورده بودند. در همین افکار بود که رامین همچون یک فرشته نجاتش داد.- راحله، تو مجبور نیستی چیزی بگی. می‌تونم درک کنم الان خیلی تحت فشاری و خب طبیعی هم هست. فقط خواستم بدونی من کنارتم و رهات نمی‌کنم. و مطمئنم که تو هم همینو می‌خوای و الان فقط یه کم مضطرب شدی. یا شایدم یه افسردگی و اضطراب زودگذره. راحله که با صحبت‌های رامین، نور امیدی در دلش جان می‌گرفت یکباره بدون حاشیه و معطلی همانطور که به زمین خیره مانده بود گفت: - *میشکین- من؟- نه، حس می‌کنم خودم میشکینم. پرنس میشکین. می‌دونی...- متوجه شدم اما، راستش... نه. چرا میشکین؟ ببین اگه قرار باشه از یه جنبه‌ی خاصی بهش نگاه کنیم خب آره یه شباهت‌هایی هست، اون پاکی، اون صداقتِ بی‌دفاعی که انگار با دنیا جور در نمیاد.راحله از حرف زدن رامین راجع به شخصیت‌های داستان‌ها، قند در دلش آب می‌شد. اما این گفته‌ی او به مذاقش زیاد خوش نیامد.- ولی تو انگار چیزی فراتر از اون داری راحله. میشکین تسلیم جریان دنیا شده بود. هیچ وقت واقعا نجنگید، فقط نگاه کرد و پذیرفت. ولی تو...رامین کمی عقب رفت، انگار کلمات را  سبک‌سنگین می‌کرد. ادامه داد...- تو...، تو هیچ وقت تماشا نکردی آناچشمان راحله گرد شد. با تعجب و تردید پرسید:- کریستی؟!رامین لبخند کوتاهی زد. که بیشتر از تایید، شبیه تحلیل بود.- نه، کارنینا. زن قوی‌ای که برای هدفش جنگید، برای چیزی که باور داشت، حتی وقتی دنیا جلوی پاش دیوار چیده بود. بعد صدایش کمی نرم‌تر شد، ولی همچنان محکم بود.  - تو همیشه دنبال هدفت هستی. حتی اگه باید پنهون بمونهراحله نفس عمیقی کشید. و گفت:- حتی اگه مثل آنا تموم بشه؟ رامین کمی نزدیک شد، لحظه‌ای سکوت کرد. به چشمان راحله خیره شد و  با صدایی آرام و مطمئن گفت: - تو هنوز اونجایی که آنا بود، نیستی عزیزم. ولی انتخاب‌هایی که می‌کنی، مهم‌ان.راحله برخاست. دستی به کتابهای ردیف در قفسه‌ها کشید. بعد از چند قدم به طرف رامین برگشت و با کمی تردید گفت: - پس، شاید این کتاب هم یک انتخاب مهم باشه.رامین مستقیم به چشم‌های راحله نگاه کرد و بدون مکث گفت: - خوبه که می‌دونی. فقط باید بفهمیم چطور. و اینکه از کجا ادامه‌ی راه رو بریم که این‌بار به بن‌بست نخوریم. ادامه دارد...*میشکین: شخصیت شاهزاده میشکین (لیف نیکلایویچ میشکین) قهرمان اصلی رمان &quot;ابله&quot; نوشته فئودور داستایوفسکی است. او یک نجیب‌زاده جوان با خوی و رفتار صمیمی و ساده است. بسیاری او را به خاطر سادگی و بی‌ریا بودن، ساده‌لوح می‌دانند، در حالی که او در واقع مردی با هوش و بینش بالایی است. ✍🏽 شبنم شهراسبی #داستان</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 09:59:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B3-zsosmxpmpnio</link>
                <description>📕 کتاب زندگیقسمت دوازدهمراحله با قدم‌هایی تند اما نامطمئن وارد کوچه‌ی باریک کنار کتاب‌فروشی شد. هوا سردتر شده بود. حتی نفس‌های راحله، شنیده می‌شدند. بازدمی بیرون داد. دستش را روی قلبش گذاشت تا بلکه آرام‌تر بزند. نمی‌دانست برای کدامین احساسش اینگونه بر در و دیوار سینه‌اش می‌کوبد.به دیوار تکیه داد.شیشه آب کوچکی که همیشه همراه خود داشت را از کیفش بیرون آورد و جرعه‌ای نوشید.دلش می‌خواست پهن شود روی زمین، اما فکر برخاستن، منصرفش کرد.دم عمیقی کشید. درخشش به چشمان عسلی‌اش دوباره برگشت. قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد، گویی می‌خواست دوباره فکر کند که چه بهانه‌ای برای برگشتن پیش رامین می‌تواند بتراشد.سال‌های زیادی بدون این حس زندگی کرده بود. هم می‌ترسید، هم مشعوف بود و مسرور.نزدیک کتابفروشی که شد، چشمان رامین را از پشت قفسه‌های چوبی از لابلای کتاب‌ها دید. ذهنش ای کاش‌های زیادی داشت. مثلاً کاش می‌توانست چشمان رامین را لابلای صفحات کتابی پنهان کند‌ و هروقت دلش می‌گرفت، صفحه را باز کند و در آن‌ها غرق شود.در را باز کرد. رامین نزدیک‌تر آمده بود. صدای زنگوله‌ی در، از عالم رویا به واقعیت کشاندش.- بلاخره اومدی. بهتری؟- اومم، آره. ممنونرامین با دهانی خشک شده، دور خودش می‌چرخید و هی به زمین و هوا نگاه می‌کرد تا بتواند کاری برای راحله انجام دهد. کمی به راحله نزدیک شد. کیف راحله را از دستش گرفت و روی صندلی گذاشت.- بشین همین‌جا الان برات چایی می‌ریزم.رامین به طرف اتاق پشت کتابفروشی پا تند کرد. دستانش را به بغل شلوارش کشید. گویا عرق کرده بودند. کمی شعله‌ی بخاری را کم کرد و از دید راحله کنار رفت.راحله از سرما دستانش را به هم می‌مالید و جلوی دهانش گرفته بود تا گرم شوند.صدای شکسته شدن چیزی آمد. راحله آنقدر در دنیای افکارش غرق شده بود که با صدای شکستن، هیــن بلندی کشید. قلبش به تپش افتاد.- چیزی نیست یه لیوان شکست. الان میام. نباتم می‌خوای؟راحله توان جواب دادن نداشت. در حالیکه این، بیشترین چیزی بود که در این لحظه از تمام دنیا می‌خواست. حرف زدن با رامین.در همین افکار بود، که رامین با دو استکان چای، در یک سینی کوچکِ چوبی جلو آمد و روبروی راحله نشست.راحله با صدایی نحیف و لرزان گفت:- می‌شه بخاری رو زیاد کنی رامین؟ دارم یخ می‌زنم.رامین دست و پایش را گم کرده بود. سریع از جایش بلند شد و بدون اینکه کلمه‌ای بگوید بخاری را تا آخرین درجه زیاد کرد. دستش را پشت گردنش کشید و گفت:- من برعکس خیلی گرممه. بافت روی پیرهنم رو هم درآوردم‌. اومدم توو انگار بخاری روشن مونده بود. داشتم می‌پختم، ... اَه، من چقدر پرحرفی می‌کنم‌. ولش کن. بگو ببینم چی شد؟ با عمه‌ات حرف زدی؟ تونستی از زیر زبونش بکشی؟آنقدر رامین با هیجان و تند تند کلمات و جملات را به هم قلاب می‌کرد که وقت نفس‌کشیدن نداشت. در همین حین، راحله کمی سرش را بالا گرفت و از هیجان و عجله‌ی رامین که تا امروز ندیده بود، متعجب مانده بود. نگاهی به رامین انداخت و هر دو در یک لحظه، سکوت نگاهشان در هم قفل شد و از این حالت به وجود آمده خنده‌شان گرفت. از شدت خنده نمی‌توانستند روی پایشان بند شوند. گویی تمام عواطف و احساساتشان را با این خنده‌های بلند بلند خالی می‌کردند. بعد از چند دقیقه خندیدن، رامین در میان خنده‌های راحله ساکت شد و غرق تماشای او ماند و لبخندی از رضایت روی لبانش نقش بست.لحظاتی راحله از عمق وجودش می‌خندید و نمی‌توانست متوقف شود. گویی تمام دردهایش درمان شده بودند. همچون کودکی بی‌دغدغه.بعد از چند دقیقه متوجه نگاه رامین شد و کم کم خنده‌اش را تمام کرد و اشک گوشه‌ی چشمش را با پشت آستین لباسش پاک کرد.دستانش را دور استکان چای حلقه زد. اما سریع بلند شد و کتش را درآورد و روی دسته‌ی صندلی آویزان کرد. گرمش شده بود.- رامین؟رامین، متعجب از تغییر حالت راحله به او نگاه کرد و هیچ نگفت.- رامین، باید یه راه دیگه بریم. اینجوری نمی‌شه. من می‌خوام هرجور شده از همه چیز سر در بیارم. و نیاز به کمک هم دارم. می‌تونی کمکم کنی؟ نمی‌دونمم چی میشه. هستی؟رامین خشکش زده بود. توقع همچین صراحتی را بیشتر از خودش داشت تا راحله. اما این فرصت را از دست نداد و از جایش برخاست و با صدایی مطمئن گفت؛- حتماً. تا جایی که بتونم و تا...کمی مکث کرد و نگاهش را به استکان چایی داد و با لحنی مضطرب ادامه داد؛- تا... جایی که بهم اجازه بدی، کنارت می‌مونم.ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی@Shahnam77</description>
                <category>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</category>
                <author>Shabnam.Shahrasebi |شهنم|</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 09:22:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>