<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ShaHnam77</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ShaHnam77</link>
        <description>نویسندگی و جهان مربوط به آن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:03:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2861933/avatar/whMO2H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ShaHnam77</title>
            <link>https://virgool.io/@ShaHnam77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۶</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B6-qf7ydooidmpz</link>
                <description>قسمت شانزدهمبه پنجره‌های تاریک خانه نگاهی انداخت. از رامین خداحافظی کرد و وارد خانه شد. دلهره‌ای طاقت‌فرسا تمام وجودش را فرا گرفته بود. از پشت در اتاق پدرش، نگاهی به صورت پیر و خسته‌ی او انداخت و پاورچین به اتاق خودش رفت. صبح شد. بعد از رسیدگی به امور پدر، بی‌مقدمه گفت:- بابا کتاب دست کیه؟ یا شاید بهتره بگم به کی دادیدش؟پدر چشمانش را گشاد کرد و لیوان آب را نیم‌نوشیده روی میز کنار تختش گذاشت.- نمی‌دونم راجع به چی حرف میزنی دخترم. کدوم کتاب؟- خوب می‌دونید کدوم کتاب منظورمه. اما... باشه. من بارها از شما شنیده بودم که یه کتابی از عشق بین شما و مامان نوشته شده بوده و نمی‌دونم چی شد یهو که بردید و قاطی همه‌ی کتاب‌هاتون فروختیدش و بعد هم سالها دنبالش می‌گشتید و پیداش نکردید. پدر ساکت و مبهوت به چشمان راحله خیره مانده بود. - و من دوست داشتم پیداش کنم و شما رو غافلگیر و خوشحالتون کنم. اما... (نفس عمیقی می‌کشد) نمی‌دونم چه اتفاقاتی داره میوفته. یعنی گیج شدم. اصلا... شما... باید کمکم کنین. قضیه الان خیلی فرق کرده بابا. پای عمه چرا وسط این داستانه؟ اصلا نمی‌فهمم. توروخدا این کلاف سردرگمی که رفته تو مغز منو بازش کنید.- (سرفه می‌کند) درست خاطرم نیست. حالا انقدر خودتو اذیت نکن بابا. پیدا می‌شه. نشد هم مهم نیست. تو خودت برای من خوشحال کننده‌ترین موجود جهانی. کتابو می‌خوام چیکار؟راحله که سخت بی‌طاقت شده بود. بغضش را فرو خورد و از جایش برخاست. به سمت پنجره رفت. خیره به خیابان و خانه‌ها، در ذهنش دعوای با پدر را خاموش می‌کرد.  - من نمی‌دونم شما چقدر از زندگی عمه و خود عمه باخبرید، اما...ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 08:14:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شلوغ‌ترین خلوتگاه</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-srzbxegibpzx</link>
                <description>نمی‌دونم چرا گاهی اینطوری دیوانه‌وار، مغزم بدیهیات رو فاکتور می‌گیره. تازه امروز متوجه شدم که می‌تونم اینجا بنویسم. و چالش ناب این چند روز رو از دست دادم. ایرادی نداره. از امروز می‌نویسم. اتفاقا اینجا مشق راحت‌نویسی‌م خیلی راحت‌تره. آخه ژانر ویرگول برای من مثل پیژامه‌نویسی یک نویسنده‌ی ژولیده پولیده‌ی تازه از خواب بیدار شده‌ است. که از قضا اهل قهوه و لاته و فلان خوردن هم نیست. و عاشق چای قندپهلو یا از اون بهتر چایی شیرین صبحگاهیه. که خب از شما چه پنهون بعد از پیدا شدن و در واقع زیادی تابلو شدن چین و چروکهای قبل از چهل‌چلی، تصمیم کبری گرفتم برای ترک چایی شیرین. بلاخره هر عاشقی یه روزی شاید مجبور به ترک معشوق بشه. منم شدم. ترکش کردم. الانم به نظرم بعد از سه ماه هیچ فرقی نکردم. اما چه می‌دونم شاید بعداً معلوم بشه. نمی‌دونم.خلاصه حالا که دیدیم اینجا هنوز جَمعمون جَمعه، دیگه میام اینجا.از این مدلها هم خوشم نمیاد که هی میگن، دوستتون دارم و فلان. نه. که چی آخه؟ مگه آدم همرو دوست داره؟ به حکم انسانیت هم باشه، آره قشنگه. اما لزومی نداره اینجوری گفتنش. شاید یه کلمه‌ی جایگزین باید براش بنا کرد. به اندازه‌ی کافی سر این کلمه‌ی مادرمرده، کلی بلای آسمانی و زمینی نازل شده. پس بیشتر از این نباید اذیتش کرد. اما خب خوشحالم که هستید.میام اینجا.</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 10:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۵</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B5-c0s49vqpfl2s</link>
                <description>📕کتاب زندگی قسمت پانزدهم  راحله انگشتانش را روی میز چوبی کوچکِ کنار پنجره می‌کشید. غرق در افکارش بود. چند لحظه بعد تا رامین خواست کتاب را در کیسه‌ای کنفی بگذارد و تحویل پیرمرد دهد، راحله در حرکتی غیرمنتظره و سریع به سمتشان رفته و کتاب را از رامین گرفت تا اسم کتاب را بخواند. - «یاد آوردن آنچه هرگز نبوده»، یادآوردنِ... آنچه که... نبوده؟ هرگز نبوده. به یاد آوردن...رامین که می‌توانست حدس بزند چه در سر راحله می‌گذرد، با راحله چشم در چشم هم شدند و در یک آن هر دو با هم گفتند: - پدرت   - بابامپیرمرد که از جریان جاری بین آنها بی‌خبر بود، لبخند گرمی زد و گفت: - خوشحالم امشب یادآور چیزی در شما شدم بچه‌ها. راحله که متوجه شده بود می‌تواند پاسخ ابهاماتی که در ذهنش جولان می‌دهند را از پدر ردیابی کند، به سرعت کیفش را برداشت و بدون حرفی اضافه به سمت در دوید. - کجا می‌ری راحله؟ صبر کنرامین به پیرمرد نگاهی انداخت و قبل از اینکه عذری بخواهد، پیرمرد دو اسکناسِ صدهزارتومانی از جیبش درآورد و به رامین گفت:- برای زیاد وکمش فردا بر‌می‌گردم‌ پسرم. برو به کارت برس. مشکلی نیست.- خیلی ممنونم. خدا نگه‌تون داره.رامین ژاکت بافتنی‌اش را برداشت. چراغ را خاموش کرد. به سرعت قفلِ در را بست. هنوز در انتهای کوچه راحله را می‌شد دید که می‌دود. پا تند کرد. چندین مرتبه نامِ راحله را صدا زد. می‌دوید. راحله به سمت صدا برگشت.- کجا داری میای؟ می‌خوام برم پیش بابام. گفتم که...در میانه کوچه به هم رسیدند. - خب باشه، این موقع شب که نمی‌شه تنها بری. بذار می‌رسونمت. - نه، می‌خوام یه کم تنها راه برم و فکر کنم.- باشه، من حرف نمی‌زنم. اصلا می‌خوای با فاصله ازت راه میرم. اما تنها که نمی‌شه یار رو فرستاد. راحله مردد بود. حس خیلی خوبی به رامین داشت و علاقه‌ی او را با تمام وجود از نگاهش می‌خواند. اما، می‌ترسید. نگران بود از تجربه‌ی حسی تازه. در نهایت موافقت کرد. با هم به راه افتادند.- تا حالا اسمشو نشنیده بودم رامین.- اسم کیو عزیزم؟- پرسپکتور؟ چی بود؟- لیسپکتور؟ اومم، خیلی نویسنده‌ی خوبیه. رمان‌نویس هم هست. اما این کتابش نثر و دنیای خاصی داره. اگه دوست داشتی یه بار برات میخونمش.- آره، بدم نمیاد.این سخنان نمی‌توانست حتی لحظه‌ای ذهنِ راحله را از فکر به سوالاتی که باید از پدرش می‌پرسید دور کند. اما تلاش‌های رامین برایش شیرین بودند. تصمیم گرفت افکارش را مستقیماً با رامین در میان بگذارد. -  همین امشب از بابام بپرسم؟ دیره یه کم. از صبح هم باهاش حرف نزدم. - نه. خودتم به اندازه‌ی کافی امروز خسته شدی. امشب استراحت کن‌. بذار ذهنت باز بشه. فردا خودت متوجه میشی چه موقعی مناسبه تا حرفاتو بزنی.- دو بار هم عمه زنگ زد جواب ندادم. احتمالا فردا بیاد. با اینکه خیلی دوستش دارم، اما نمی‌خوام فعلا باهاش رو در رو شم. حس پنهان‌کاریِ علنی آدما و انکارشون عصبیم می‌کنه رامین.- خب چرا؟ اتفاقا طبیعیه به نظر من. خودت داری میگی پنهان‌کاری. شاید باید پنهون بمونه. نمی‌دونیم که. شاید نباید می‌دونستی.راحله از شنیدنِ این حرفهای رامین، خمی به ابروانش انداخت و اخم کرد. بازدم صداداری از بینی بیرون داد و به طرف رامین برگشت.- رامین می‌دونم خوبه که آدم منطقی باشه و منطقی فکر کنه. اما وقتی این منطق‌ها نمی‌ذاره نفس بکشی، نمیذاره راحت بخوابی، نمی‌ذاره بفهمی گذشته‌ت بازیچه‌ی دست چه کسایی شده، دیگه این حرفهای خوشگل و منطقی، بی‌منطق‌ترین منطق دنیا می‌شن. تا رامین خواست ادامه‌ دهد، راحله کیفش را مجدد بر روی شانه‌هایش انداخت و قدم تند کرد. با لحنی خشک و سرد ادامه داد:- واقعا ممنونم ازت، اما الان می‌خوام تنها باشم. و... همین. هیچی دیگه هم نمیخوام بشنوم رامین. منو ببخش اگه تند حرف می‌زنم. می‌دونم تو به فکر منی. کاملا درکت می‌کنم که میخوای کمکم کنی. اما توروخدا یکی به این آقایون بفهمونه که انقدر راه حل ندید. یه وقتایی گوش باشین. بشنوین. باشین فقط. در سکوت و همراهی همین. خیلی سخته؟رامین کمی جا خورد. دستهایش را در جیب فرو برد. سرش را پایین انداخته بود تا صحبت‌های راحله تمام شوند. وقتی حرف‌های راحله تمام شدند، برگشت تا به تنهایی مسیرش را ادامه دهد. رامین در همین لحظه ساعد راحله را گرفت و کمی به طرف خودش کشید. چند لحظه در سکوت به هم خیره ماندند.- راحله،... معذرت می‌خوام. می‌دونم خودت عاقل‌تر و باهوش‌تر از منی. فقط... هیچی. باشه من هیچی نمی‌گم. فقط نمی‌تونم تنها بذارم بری.راحله کمی آرام شده بود. به چشمان رامین نگاه می‌کرد. رامین هم. چشمان راحله برق می‌زد. نه از شوق. نه از کشف. از بغضی خسته که در چشمانش حلقه زده بود. چشمانش را بست. قطره‌ای کوچک از چشم چپش روی گونه‌های رنگ پریده‌اش سُر خورد. سرش را پایین انداخت. رامین خواست دستش را زیر چانه‌ی راحله بگیرد، اما مردد بود. راحله سرش را بالا گرفت و گفت:- نه رامین، تقصیر تو نیست. من زیادی بی‌طاقت شدم. اشکهایش را پاک کرد.ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی </description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 10:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۴</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B4-ocnkmxczt1vr</link>
                <description>📕کتاب زندگی قسمت چهاردهم هوا رو به تاریکی می‌رفت. کم‌کم خیابان و گذرها میزبان سکوت می‌شدند. صدای زنگوله‌ی بالای درِ کتابفروشی، سکوت را شکست. رامین برخاست. دستی بر صورتش کشید. با صدایی بلند اما نارسا گفت: - بفرمایید راحله نمی‌دانست چرا هنوز به خانه بازنگشته است و مسابقه‌ی سرعت بین عقربه‌های ساعت، دیگر اهمیت چندانی برایش نداشت. بی‌تفاوت بین قفسه‌ها قدم می‌زد. تا اینکه صدایی که شنید او را به فکر فرو برد. پیرمردی با چهره‌ای مهربان، داخل شد.رامین با نگاهی کنجکاو به پیرمرد خیره شد، انگار که حضور ناگهانی‌اش چیزی را در ذهنش به هم ریخته باشد.  پیرمرد آرام جلو آمد، صدایش نرم و مطمئن بود، مثل کسی که سال‌ها با کتاب‌ها زندگی کرده باشد.  - چه خوبه هنوز بازید شما. رامین نیم‌نگاهی به راحله انداخت که ایستاده به پیرمرد خیره شده بود، گویی چیزی در حرف‌های او برایش آشنا باشد. راحله چند قدمی جلو آمد، صدایش آرام ولی آشوب بود:- شما همیشه شب‌ها کتاب می‌خرید؟ پیرمرد لبخند کوتاهی زد، نگاهش لحظه‌ای به قفسه‌ها رفت، بعد دوباره به راحله برگشت. با لبخندی نمکین، از شیرینیِ سال‌های دراز عمرش گفت:-بعضی کتابا فقط شبا میان بیرون. ما شکارچیا هم خوب بلدیم کی شکارشون کنیم.رامین از لحن پیرمرد لبخندی زد و گفت:-پس دنبال یه کتاب خاص اومدید؟پیرمرد چانه‌اش را لمس کرد، لب‌هایش را به هم فشرد، انگار چیزی را سبک‌سنگین می‌کرد.چند ثانیه بعد، با لحنی که انگار از گذشته‌ای دور می‌آمد، گفت:  - آره باباجان، یه کتابی که شاید هیچ‌وقت نباید فراموش بشه. و متاسفانه کمتر بهش توجه شده. شایدم خوشبختانه.راحله چشم‌هایش را کمی باریک کرد، گویی جمله را در ذهنش تحلیل می‌کرد.  - چه کتابی؟پیرمرد آرام قدمی جلوتر گذاشت، اما قبل از اینکه جوابی دهد، مستقیم به راحله نگاه کرد.  -دخترم، بعضی چیزها رو نمیشه فراموش کرد، حتی اگه هیچ وقت اتفاق نیفتاده باشن. قلب راحله برای لحظه‌ای لرزید.  رامین نگاهش به طرف راحله چرخید، اما چیزی نگفت.  - کتابِ «یاد آوردن آنچه هرگز نبوده»، نوشته‌ی کلاریسی لیسپکتوررامین با شنیدن نام لیسپکتور لبخند زد. گویی خاطره‌ای برایش تداعی شده بود. راحله همان‌طور که درگیر ذهنیاتش بود، از لبخندِ رامین کمی تاثیر گرفت و لبخند ملایمی زد که هیچ دلیلش را نمی‌دانست. در همین احوالات بود که رامین، همانطور که بین قفسه‌ها دنبال کتاب می‌گشت، کتابی برداشت و گفت: - چه دوران طلایی‌ای بود. دوست دارم دوباره بخونمش. لیسپکتورِ دوست داشتنی یکی از بهترین‌هاست به نظرم. کتاب را به پیرمرد داد و با حالتی دوستانه گفت: - این هم شکار امشب شما پدر جان. همین یه دونه مونده بود. چند هفته پیش یه مُدرسی برای شاگرداش ده جلد هدیه گرفت. ولی می‌دونستم یه دونه دیگه یه گوشه کناری باید باشه ازش. بفرمایید خدمت شما.پیرمرد کتاب را گرفت. دستی روی جلدش کشید و آن را ورق زد. با صدایی که انگار از عمقِ خاطرات بیرون می‌آمد و صاف روی قلب سفره پهن می‌کرد، خواند:«نوشتن پیشگویی رازی‌ست که نمی‌دانیم.»راحله که در حال آمادگی برای شنیدن نشانه‌هایی برای خودش بود، با شنیدن این جمله غافلگیر شد و از حکمتِ جهان لبخندی از سر رضایت بر لب‌هایش نشست. با خود اندیشید که در هر سخن، نشانه‌ایست برای آنان که می‌اندیشند. این تلنگر شاید تنها نه برای او، که برای رامین هم پیامی روشن داشت.راحله بدون توجه به پیرمردِ دوست داشتنی به طرف رامین رفت، ابروانش را بالا برد و با چشمانی گرد شده به رامین خیره شد. با نگاهش می‌خواست به او بفهماند که نشانه را دریاب. که باید دوباره شروع به نوشتن کند. رامین از حرکت راحله کمی متعجب شد. لبخندی زد و از بالای سر راحله که حالا بیشتر از همیشه نزدیکش ایستاده بود به پیرمرد نگاه کرد و در جواب او و راحله گفت: -بله همینطوره. بسیار زیبا اشاره کرده. جایی دیگه هم می‌گه «من از خودم فرار نمی‌کنم، فقط سعی می‌کنم خودم را بهتر بشناسم.»پیرمرد سرش را پایین انداخت. زیر لب، از حسِ درست بودنِ حدسش، لبخندی زد و نگاه عمیق و پرمعنایی به رامین انداخت. همانطور که به طرفِ میز قدم برمی‌داشت گفت:  «گاهی اوقات، تنها راه فهمیدن یک چیز، نوشتن درباره‌ی آن است.»قبل از اینکه رامین بخواهد به پاسخش فکر کند ادامه داد:- تا خودِ خروس‌خون می‌شه از این جملات گفت و شنفت پسرم. (به راحله نگاه کرد) اما تا وقتیکه چیزی از درون آدمیزاد نجوشه، نمی‌پزه. پخته نمی‌شه. حتی اگه زیرشم زیاد کنی جوش بیاد، مغزش خام می‌مونه.هردو از هم‌صحبتی پیرمرد و لحظه‌ای که رقم می‌خورد، مشعوف شده بودند. سخنان پیرمرد، همچون فانوسی کوچک، روشنی‌بخشِ راه تاریک و پرپیچ و خمِ ذهن و قلب راحله و رامین شده بود.ادامه دارد...* نقل قول‌ها از کلاریسی لیسپکتور</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 10:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B3-nwgbklnqpady</link>
                <description>📕کتاب زندگی قسمت سیزدهم  چای سرد شده بود. رامین روبه‌رویش نشسته بود، کمی متمایل به جلو، دست‌هایش روی میز، اما انگار بیشتر از دستانش، عمق نگاهش بود که فاصله‌ی بینشان را کمتر کرده بود.  سکوت طولانی‌تر می‌شد.اما در هر لحظه‌اش هیاهویی بر پا بود. نگاه رامین از روی چهره‌ی گُر گرفته‌ی راحله تکان نمی‌خورد. پاسخی می‌خواست برای پرسشی که هنوز راه گلویش را پیدا نکرده بود. راحله نگاهش را از رامین برگرداند و به قفسه‌ها چشم دوخت. - راحله، می‌خوای حرفی بزنی یا ...؟راحله چشم‌هایش را بست. نمی‌خواست حتی لحظه‌ای بیشتر را تلف کند، اما توان صحبت کردن نداشت. استکان چای را برداشت و لبی تر کرد. سردی و گرمیه چای بی‌اهمیت‌ترین موضوع این لحظه بود. - شاید نمی‌دونم چی باید بگم. تو میخوای چی بشنوی رامین؟ ببین همه چیز واضحه دیگه. اذیتم نکن. بذار یه کم حالم سر جاش بیاد. انگار دارم غش می‌کنم.نمی‌دانست چرا این لحظه‌ی بی‌نظیری که سال‌ها منتظر تجربه کردنش بود را خودخواسته از دست می‌داد. شاید هنوز آمادگی هیجان بیشتری را نداشت، شاید اینک زمان مناسبی نبود. اما حقیقتا بود. او می‌دانست بدون یار و یاری مناسب نمی‌تواند از پس این اتفاقات و غافلگیری‌های زندگی‌اش برآید‌. رامین برخاست و به طرف در ورودی قدم برداشت. راحله به طرف او برگشت تا چیزی بگوید، اما قامت رامین در حال دور شدن او را از سخن گفتن دور کرد. - یه کم در رو باز می‌ذارم، هوا عوض بشه. اگر هم فکر می‌کنی حالت خوش نیست، ببرمت دکتر. نظرت چیه؟ راحله دلش می‌خواست در زمین فرو رود. چرا فرصت عاشقی را از خودشان گرفته بود؟ نمی‌دانست به کدام ریسمانِ دلش چنگ زند. لب‌هایش مُهر سکوت خورده بودند. در همین افکار بود که رامین همچون یک فرشته نجاتش داد.- راحله، تو مجبور نیستی چیزی بگی. می‌تونم درک کنم الان خیلی تحت فشاری و خب طبیعی هم هست. فقط خواستم بدونی من کنارتم و رهات نمی‌کنم. و مطمئنم که تو هم همینو می‌خوای و الان فقط یه کم مضطرب شدی. یا شایدم یه افسردگی و اضطراب زودگذره. راحله که با صحبت‌های رامین، نور امیدی در دلش جان می‌گرفت یکباره بدون حاشیه و معطلی همانطور که به زمین خیره مانده بود گفت: - *میشکین- من؟- نه، حس می‌کنم خودم میشکینم. پرنس میشکین. می‌دونی...- متوجه شدم اما، راستش... نه. چرا میشکین؟ ببین اگه قرار باشه از یه جنبه‌ی خاصی بهش نگاه کنیم خب آره یه شباهت‌هایی هست، اون پاکی، اون صداقتِ بی‌دفاعی که انگار با دنیا جور در نمیاد.راحله از حرف زدن رامین راجع به شخصیت‌های داستان‌ها، قند در دلش آب می‌شد. اما این گفته‌ی او به مذاقش زیاد خوش نیامد.- ولی تو انگار چیزی فراتر از اون داری راحله. میشکین تسلیم جریان دنیا شده بود. هیچ وقت واقعا نجنگید، فقط نگاه کرد و پذیرفت. ولی تو...رامین کمی عقب رفت، انگار کلمات را  سبک‌سنگین می‌کرد. ادامه داد...- تو...، تو هیچ وقت تماشا نکردی آناچشمان راحله گرد شد. با تعجب و تردید پرسید:- کریستی؟!رامین لبخند کوتاهی زد. که بیشتر از تایید، شبیه تحلیل بود.- نه، کارنینا. زن قوی‌ای که برای هدفش جنگید، برای چیزی که باور داشت، حتی وقتی دنیا جلوی پاش دیوار چیده بود. بعد صدایش کمی نرم‌تر شد، ولی همچنان محکم بود.  - تو همیشه دنبال هدفت هستی. حتی اگه باید پنهون بمونهراحله نفس عمیقی کشید. و گفت:- حتی اگه مثل آنا تموم بشه؟ رامین کمی نزدیک شد، لحظه‌ای سکوت کرد. به چشمان راحله خیره شد و  با صدایی آرام و مطمئن گفت: - تو هنوز اونجایی که آنا بود، نیستی عزیزم. ولی انتخاب‌هایی که می‌کنی، مهم‌ان.راحله برخاست. دستی به کتابهای ردیف در قفسه‌ها کشید. بعد از چند قدم به طرف رامین برگشت و با کمی تردید گفت: - پس، شاید این کتاب هم یک انتخاب مهم باشه.رامین مستقیم به چشم‌های راحله نگاه کرد و بدون مکث گفت: - خوبه که می‌دونی. فقط باید بفهمیم چطور. و اینکه از کجا ادامه‌ی راه رو بریم که این‌بار به بن‌بست نخوریم. ادامه دارد...*میشکین: شخصیت شاهزاده میشکین (لیف نیکلایویچ میشکین) قهرمان اصلی رمان &quot;ابله&quot; نوشته فئودور داستایوفسکی است. او یک نجیب‌زاده جوان با خوی و رفتار صمیمی و ساده است. بسیاری او را به خاطر سادگی و بی‌ریا بودن، ساده‌لوح می‌دانند، در حالی که او در واقع مردی با هوش و بینش بالایی است. ✍🏽 شبنم شهراسبی #داستان</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 09:59:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B3-zsosmxpmpnio</link>
                <description>📕 کتاب زندگیقسمت دوازدهمراحله با قدم‌هایی تند اما نامطمئن وارد کوچه‌ی باریک کنار کتاب‌فروشی شد. هوا سردتر شده بود. حتی نفس‌های راحله، شنیده می‌شدند. بازدمی بیرون داد. دستش را روی قلبش گذاشت تا بلکه آرام‌تر بزند. نمی‌دانست برای کدامین احساسش اینگونه بر در و دیوار سینه‌اش می‌کوبد.به دیوار تکیه داد.شیشه آب کوچکی که همیشه همراه خود داشت را از کیفش بیرون آورد و جرعه‌ای نوشید.دلش می‌خواست پهن شود روی زمین، اما فکر برخاستن، منصرفش کرد.دم عمیقی کشید. درخشش به چشمان عسلی‌اش دوباره برگشت. قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد، گویی می‌خواست دوباره فکر کند که چه بهانه‌ای برای برگشتن پیش رامین می‌تواند بتراشد.سال‌های زیادی بدون این حس زندگی کرده بود. هم می‌ترسید، هم مشعوف بود و مسرور.نزدیک کتابفروشی که شد، چشمان رامین را از پشت قفسه‌های چوبی از لابلای کتاب‌ها دید. ذهنش ای کاش‌های زیادی داشت. مثلاً کاش می‌توانست چشمان رامین را لابلای صفحات کتابی پنهان کند‌ و هروقت دلش می‌گرفت، صفحه را باز کند و در آن‌ها غرق شود.در را باز کرد. رامین نزدیک‌تر آمده بود. صدای زنگوله‌ی در، از عالم رویا به واقعیت کشاندش.- بلاخره اومدی. بهتری؟- اومم، آره. ممنونرامین با دهانی خشک شده، دور خودش می‌چرخید و هی به زمین و هوا نگاه می‌کرد تا بتواند کاری برای راحله انجام دهد. کمی به راحله نزدیک شد. کیف راحله را از دستش گرفت و روی صندلی گذاشت.- بشین همین‌جا الان برات چایی می‌ریزم.رامین به طرف اتاق پشت کتابفروشی پا تند کرد. دستانش را به بغل شلوارش کشید. گویا عرق کرده بودند. کمی شعله‌ی بخاری را کم کرد و از دید راحله کنار رفت.راحله از سرما دستانش را به هم می‌مالید و جلوی دهانش گرفته بود تا گرم شوند.صدای شکسته شدن چیزی آمد. راحله آنقدر در دنیای افکارش غرق شده بود که با صدای شکستن، هیــن بلندی کشید. قلبش به تپش افتاد.- چیزی نیست یه لیوان شکست. الان میام. نباتم می‌خوای؟راحله توان جواب دادن نداشت. در حالیکه این، بیشترین چیزی بود که در این لحظه از تمام دنیا می‌خواست. حرف زدن با رامین.در همین افکار بود، که رامین با دو استکان چای، در یک سینی کوچکِ چوبی جلو آمد و روبروی راحله نشست.راحله با صدایی نحیف و لرزان گفت:- می‌شه بخاری رو زیاد کنی رامین؟ دارم یخ می‌زنم.رامین دست و پایش را گم کرده بود. سریع از جایش بلند شد و بدون اینکه کلمه‌ای بگوید بخاری را تا آخرین درجه زیاد کرد. دستش را پشت گردنش کشید و گفت:- من برعکس خیلی گرممه. بافت روی پیرهنم رو هم درآوردم‌. اومدم توو انگار بخاری روشن مونده بود. داشتم می‌پختم، ... اَه، من چقدر پرحرفی می‌کنم‌. ولش کن. بگو ببینم چی شد؟ با عمه‌ات حرف زدی؟ تونستی از زیر زبونش بکشی؟آنقدر رامین با هیجان و تند تند کلمات و جملات را به هم قلاب می‌کرد که وقت نفس‌کشیدن نداشت. در همین حین، راحله کمی سرش را بالا گرفت و از هیجان و عجله‌ی رامین که تا امروز ندیده بود، متعجب مانده بود. نگاهی به رامین انداخت و هر دو در یک لحظه، سکوت نگاهشان در هم قفل شد و از این حالت به وجود آمده خنده‌شان گرفت. از شدت خنده نمی‌توانستند روی پایشان بند شوند. گویی تمام عواطف و احساساتشان را با این خنده‌های بلند بلند خالی می‌کردند. بعد از چند دقیقه خندیدن، رامین در میان خنده‌های راحله ساکت شد و غرق تماشای او ماند و لبخندی از رضایت روی لبانش نقش بست.لحظاتی راحله از عمق وجودش می‌خندید و نمی‌توانست متوقف شود. گویی تمام دردهایش درمان شده بودند. همچون کودکی بی‌دغدغه.بعد از چند دقیقه متوجه نگاه رامین شد و کم کم خنده‌اش را تمام کرد و اشک گوشه‌ی چشمش را با پشت آستین لباسش پاک کرد.دستانش را دور استکان چای حلقه زد. اما سریع بلند شد و کتش را درآورد و روی دسته‌ی صندلی آویزان کرد. گرمش شده بود.- رامین؟رامین، متعجب از تغییر حالت راحله به او نگاه کرد و هیچ نگفت.- رامین، باید یه راه دیگه بریم. اینجوری نمی‌شه. من می‌خوام هرجور شده از همه چیز سر در بیارم. و نیاز به کمک هم دارم. می‌تونی کمکم کنی؟ نمی‌دونمم چی میشه. هستی؟رامین خشکش زده بود. توقع همچین صراحتی را بیشتر از خودش داشت تا راحله. اما این فرصت را از دست نداد و از جایش برخاست و با صدایی مطمئن گفت؛- حتماً. تا جایی که بتونم و تا...کمی مکث کرد و نگاهش را به استکان چایی داد و با لحنی مضطرب ادامه داد؛- تا... جایی که بهم اجازه بدی، کنارت می‌مونم.ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی@Shahnam77</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 09:22:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B1-vgat8reqjfqu</link>
                <description>📕 کتاب زندگی قسمت یازدهم«در رو باز کن، چرا اینجوری ...» صدای مبهمی از پشت در می‌شنید‌‌. چند دقیقه بعد عمه، بدون اینکه در را باز کرده باشد برگشت. لب هایش کمی سفید شده بودند. دهانش خشک شده بود. با لبخندی که بیشتر شبیه توجیهی برای پنهان‌کاری بود، اولین حرفی که زد این بود؛ - دخترم چایی‌ت رو خوردی؟راحله حالا دیگر از وجود رازهای پنهانی عمه مطمئن شده بود.توان حدس رازهای جدیدتر را نداشت. ذهنش را مجدد به موضوع برگرداند. اما از طرفی کنجکاوی‌اش را نمی‌توانست نادیده گیرد.- کی بود عمه؟- هیچکس، اشتباه اومده بود-اما انگار شنیدم داشت باهاتون حرف می‌زد -حرف؟ نه عمه جون، بنده خدا مشکل داره. هر از گاهی می‌ره در خونه‌ها رو میزنه و یا داد و بیداد می‌کنه یا آب و غذا میخواد. همسایه‌ها هم کمکش می‌کنن.راحله کاملا متوجه دروغگویی عمه شده بود. اما دلیلی برای اثبات پیدا نمی‌کرد. - واا، خب به پلیس تحویلش بدید- ول کن عزیزکم. مهم نیست. حالا رفت دیگه راحله مشکوک شده بود و می‌خواست بیشتر عمه را سوال‌پیچ کند. اما باید اول به موضوع کتاب رسیدگی می‌کرد.- خیلی خب، بگذریم. عمه من باید بدونم قضیه پشت این کتاب چیه. و شما هم باید کمکم کنین. وگرنه دیگه مطمئن می‌شم یه رمز و رازی پشتش هست و تا بابا ازم نخواد که بی‌خیال کتاب بشم، من دست بر نمی‌دارم و در نهایت هم متوجه می‌شم.عمه به آشپزخانه رفت. صدایی مشابه کوبیده شدن ضربه‌های قاشق چوبی به لبه‌ی قابلمه شنیده می‌شد.از همان‌جا شروع به صحبت مجدد کرد. - عمه جون، کی میخای برگردی خونه پیش بابات؟ منم شاید بیام باهات. راحله می‌دانست عمه دنبال بهانه‌ای برای عوض کردن بحث می‌گردد. و تصمیم گرفت خودش به دنبال کشف حقیقت برود. کت چرمی قهوه‌ای‌اش را از روی صندلی میز ناهارخوری برداشت. خواست موبایلش را در کیف بگذارد که یادش افتاد بهتر است تماسی با رامین بگیرد. نمی‌دانست چرا؟ فقط انگار به او عادت کرده بود. عمه داخل حال شد. در حالیکه چادرش را از کمد دیواری بر‌می‌داشت گفت: «بذار غذا بکشم برای باباتم ببریم.»- شما عجله نکن عمه، من بیرون کار دارم. - عه، باشه پس عمه جون زود برگرد چون منم باید زود برگردم خونه هزارتا کار دارم.- مهم نیست، آقا یوسفی (پرستار) هست پیشش‌. من خیلی کار دارم. و ظاهراً تنهایی باید مشکلاتمو حل کنم. - باز شروع نکن راحله جون، الکی خودتو درگیر این مسائل نکن. من باید با بابات صحبت کنم ببینم این چی بوده گفته به تو، که تو اینجوری مثه اسفند رو آتیش شدی. ای بابا، شاه می‌بخشه وزیر نمی‌بخشه.راحله بی خداحافظی و عصبانی بیرون زد. صدایی در سرش می‌کوبید. حال خوشی نداشت. قفسه‌ی سینه‌اش انگار داشت از جا کنده می‌شد. شماره‌ی رامین را گرفت. می‌دانست دیگر کار خاصی با هم ندارند. اما دلش بهانه‌ی حضور رامین را می‌گرفت.- سلام راحله، خوبی؟ همه چی خوبه؟یکدفعه راحله بغض فروخورده‌ی چند روزه‌اش ترکید. - نه، خوب نیستم رامین - بگو کجایی الان؟ چی شده آخه؟ حال پدرت بد شده یا عمه‌ات چیزی گفته. دِ بگو دختر جون، نصفه جونم کردی- نه، چیز خاصی نشده. فقط حالم خوش نیست- خب، دوست داری بیای اینجا؟راحله بی‌معطلی موافقت کرد. گویی تنها چیزی که می‌توانست کمی روحش را آرام کند، همین دیدار با رامین بود. اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت کتاب‌فروشی به راه افتاد.ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی </description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 09:19:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-x56rt4prvec4</link>
                <description>قسمت دهمقسمت دهمراحله کنار قفسه‌ی کتاب‌ها به دیوار تکیه داده بود. نور روز کم‌کم از روی فرش به دیوار کشیده می‌شد. ناامیدی روی پوست راحله سرما به جا گذاشت. نمی‌توانست عشق و محبتی که یک عمر از عمه دیده و عمیقاً حس کرده بود را انکار کند. اما رایحه‌ی تند پنهان‌کاری‌ای که در گوشه گوشه‌ی این خانه تمام ریه‌هایش را پر کرده بود هم نمی‌توانست نادیده گیرد.کمی با خودش کلنجار رفت تا گستاخانه صحبت نکند و عشق و محبتی که سال‌ها از عمه دیده بود را به آتش زیر خاکسترش گُر نزند.انگشتانش روی لبه‌ی استکان چای تازه دم عمه دایره می‌زدند. عمه با همان لبخند همیشگی‌اش که کمی با نگرانی گره خورده بود جلو آمد و روبروی راحله روی مبل نشست.- راحله جون، عمه، چرا اینجوری فکر می‌کنی؟- (با کمی عصبانیت) چرااا؟ واقعا چرا عمه؟ برای اینکه شما مخفی‌کاری کردین. اونم موضوعی که انقدر برای من و بابا مهم بود. شما می‌دونستی من در به در دنبال این کتابمو و هیچی نگفتین، تازه می‌پرسین چرا؟ انقدر دیگه تابلو دروغ نگین لطفاً.عمه دست‌هایش را به صورت کشید و چشمانش را چرخاند. صدای جلز آب برنج که از قابلمه‌ی روی گاز سر رفته بود، فضا را تغییر داد. عمه به طرف آشپزخانه پا تند کرد. صدای افتادن چیزی از جنس استیل یا فلز از آشپزخانه به گوش می‌رسید. تپش‌های قلب راحله همچون مضرابی که بر طبل دلش می‌کوبید بر تمام وجودش لرزه می‌انداخت. نمی‌دانست چگونه عمه را به حرف وادارد. صبر و حوصله‌اش تمام شده بود. در دلش احساس کرد کاش رامین بود و در این شرایط با او هم فکری می‌کرد و از هوش او بهره می‌برد. شاید هم قوت قلبش می‌شد.عمه کفگیر به دست در چهارچوب ورودی آشپزخانه‌ی نقلی‌اش ایستاده بود و با مهربانی به راحله نگاه می‌کرد. - عمه جون، یه کم استراحت کن. انقدر خودتو درگیر این کتاب نکن. از کجا می‌دونی بابات واقعا دلش می‌خواد اون کتابو پیدا کنه؟ بابات حال خوشی نداره راحله، کوتاه بیا عمه. الان ما کارای مهم‌تری داریم. خودتو یه نگاه بکن تو آیینه. پوست و استخون شدی دخترم. (با بغض) تو رو خدا تو دیگه حرصم نده راحله. بَسَمه دیگه. هر کدومتون یه جوری باید جون به لب کنین آدمو. - واااا، عمه؟ یعنی چی آخه؟ خب حقمه بدونم. حقمه ببینم برای چی نمیخواین جواب واضح بدین. من نمی‌خوام شما رو اذیت کنم. خودتون هم میدونین چقدر دوستتون دارم. شما همه چیز منین عمه. اما خوب منم صبرم تموم شده. نزدیک بیست روزه هر روز دارم می‌گردم. هیچی به هیچی. بعد یهو یه سرنخی پیدا میشه که چی؟ بعــــله. خانم مریم طهرانی که از قضا عمه‌ی بنده است خودش کتابو خریده از یه دست دو فروشی و الانم نمی‌خواد چیزی بگه. آره خب خیلی هم عالی و منطقی. منم نباید چیزی بپرسم. نباید حرفی بزنم. نباید ناراحت بشم. چرااا؟ چون باید احترام بزرگترو نگه دارم و گربه‌گوره نباشم. چون من هنوز بچه‌ام و هنوز عقــــ...- بسه دیگه. چی داری می‌بافی برای خودت راحله؟ حتما یه چیزی می‌دونم که می‌گم ولش کن. بس کن دیگه. می‌خوای منم مثل بابات رو به موت بشم تا خیالت راحت بشه. عه، هرچی هیچی نمی‌گم هی بحث بحث بحث. ول کن دختر. انقدر دق نده منو. راحله از لحن عمه ناراحت و دلخور شده بود. به مرگ قریب‌الوقوع پدرش می‌اندیشید. چیزی درون قلبش تَرَک خورد. باید سر در می‌آورد از این راز حفاظت شده. اما این‌بار بدون پرسش از عمه. خودش باید دست به کار می‌شد. در همین فکرها بود که صدای ضرب محکمی به در هر دو را از جا پراند. - ( با ترس) هیی، این دیگه کیه عمه؟عمه متعجب و در عین حال مستأصل به نظر می‌رسید. -نمی‌دونم والا. بذار ببینم کیه.- می‌خواین من باز کنم؟- نه عمه بشین الان میام. بشین چاییتو بخور. نخوردی.با عجله دمپایی‌اش را به پا کرد و به سمت در رفت. به پشت در که رسید، برگشت نیم‌نگاهی به سمت خانه انداخت تا راحله را ببیند. از پشت در با صدای کمی بلند پرسید: کیه؟ بعد به آرامی رو به در چرخید و چیزی گفت که راحله نمی‌شنید. راحله گوش‌هایش را تیز کرده بود. هر‌لحظه عمه و زندگی‌اش مرموزتر و ناآشناتر می‌نمود.با خودش اندیشید؛ دیگه چیو داری از من قایم می‌کنی عمه خانووم؟ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 09:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۹</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B9-y4fnfkymp4su</link>
                <description>📕 کتاب زندگیقسقسمت نهمراحله وارد شد.ظاهرش آرام بود اما نه آن آرامشی که همیشه همراهش بود، بلکه انگار خودش هم مطمئن نبود می‌خواهد کجا بنشیند، یا چطور شروع کند.  عمه‌ کنار میز ایستاده بود. انگشت‌هایش را روی سطح چوبی گذاشته بود، ولی هیچ حرکتی نمی‌کرد. همان‌طور که هیچ حرفی نمی‌زد.  راحله بدون اینکه منتظر تعارف شود، روی صندلی کنار پنجره نشست. پرده‌ی نیمه‌کشیده، نور عصر را شکسته و اتاق را خاکستری کرده بود.  - بگو ببینم عزیزم چی شده، چرا اینجوری اومدی؟  راحله انگشت‌هایش را در هم فشرد، نگاهش روی گوشه‌ی میز ثابت ماند.  - کتاب.  عمه‌اش پلک زد، کمی دستش را جابه‌جا کرد، ولی پاسخی نداد.  - جلد چرمی، دو گنجشک.  چیزی در چهره‌ی عمه تکان خورد، اما خیلی کوتاه.  راحله این‌بار به او نگاه کرد. مستقیم، بی‌آنکه لحظه‌ای چشم بردارد.  - شما سال‌ها کنارمون بودید. وقتی پدرم دنبال این کتاب می‌گشت، شما اونجا بودید.  عمه چیزی نگفت.  - و هیچ‌وقت حرفی نزدید.  باز هم سکوت.  راحله انگشت‌هایش را روی لبه‌ی صندلی گذاشت، انگار که برای ثابت ماندن خودش را محکم کند.  - چرا؟  عمه نفسش را آهسته بیرون داد، دستش را از روی میز برداشت، به سمت قفسه‌ی کتاب‌ها رفت، انگشت‌هایش میان عطف کتاب‌ها حرکت کرد.  - خیلی سال گذشته، راحله جون.راحله سرش را کمی کج کرد.  - خیلی سال گذشته، ولی من همین امروز فهمیدم.  عمه دستش را از میان کتاب‌ها بیرون کشید، اما برنگشت.  - همه‌چی رو که نمی‌شه گفت عزیزم. بعضی چیزا...  مکث کرد.  راحله به صندلی تکیه داد، این‌بار نه برای ثبات، بلکه انگار می‌خواست خودش را کمی عقب بکشد و کمی فاصله بگیرد.  - بعضی چیزا رو نمی‌شه گفت؟ یا بعضی چیزا رو نمی‌خواین بگین؟ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی @Shahnam77</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 15:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۸</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B8-lo3hpln8te41</link>
                <description>📕 کتاب زندگی قسمت هشتمراحله جلوی درِ خانه‌ی عمه‌اش ایستاده بود. هر بار به این خانه آمده بود، همه‌چیز عادی می‌نمود. مثل بخشی از روزمرگی‌هایش. اما امروز همه چیز فرق داشت.  و همراهی یک پسر غریبه، آخرین چیزی بود که فکرش را مشغول می‌کرد.رامین چند قدم عقب‌تر ایستاده بود. دست‌هایش را در جیب فرو برده، اما نگاهش را از او برنمی‌داشت. راحله حس می‌کرد حضورش، بی‌آنکه مستقیم تأثیری داشته باشد، وزنی در این لحظه اضافه کرده.  زنگ در را فشرد.  چند ثانیه‌ی کوتاه سکوت، و بعد، صدای قدم‌هایی از داخل خانه. در باز شد.  عمه‌ با همان چهره‌ی آشنا و همان مهربانی همیشگی، مقابلش ایستاد. اما همین که نگاهش به راحله افتاد، لبخندش محو شد. نگران شد.  - راحله جونِ عمه، چی شده؟(ابروهایش درهم رفت، قدمی جلوتر آمد.) - اتفاقی افتاده؟ حالت خوبه؟ بابات طوری شده؟ راحله نگاهش را از عمه‌ گرفت، به نقطه‌ای نامشخص در حیاط چشم دوخت. انگار که جواب این سؤال‌ها را نمی‌خواست بدهد، یا شاید نمی‌دانست چطور بدهد.  رامین همچون محافظ شخصی راحله با چند قدم فاصله، همه‌چیز را زیر‌نظر داشت.   عمه‌ کمی مکث کرد، بعد با لحنی که حالا بیشتر از یک نگرانی ساده بود، گفت: «راحله، چرا اینجوری شدی عزیزکم؟ بیا داخل. بشین، حرف بزن.» راحله بالاخره به او نگاه کرد، اما چیزی که در نگاهش بود، عمه را برای لحظه‌ای متوقف کرد.  - باشه عمه، میام.ولی لحنش گرم نبود.  گویی رامین متوجه شرایط شده بود. که این مکالمه، نه فقط درباره‌ی یک کتاب، بلکه درباره‌ی چیزی عمیق‌تر است. موضوعی میان این دو نفر، که سال‌ها در سکوت دفن شده بود. و حالا، باید شکسته می‌شد.رامین چند قدمی عقب رفت، انگار می‌خواست مرزی نامرئی میان خود و راحله بکشد. نگاه کوتاهی به چهره‌ی او انداخت، که حالا سخت‌تر و گرفته‌تر شده بود.  - من همین‌جا منتظر می‌مونم. (صدایش آرام و صبور بود.) راحله لحظه‌ای به او نگاه کرد، اما بعد سرش را کمی کج کرد. انگار می‌خواست از تصمیمش مطمئن شود.  - نه، برو رامین جان. تا همینجا هم خیلی به من لطف کردی.  رامین ابروهایش را کمی بالا برد، اما بحث نکرد. فقط چند ثانیه همان‌جا ایستاد. انگار دلش چیزی می‌گفت که هنوز نمی‌دانست باید به آن گوش بدهد یا نه.  راحله دوباره نگاهش را پایین انداخت، این‌بار محکم‌تر گفت: «رامین، این موضوع خانوادگیه. نمی‌خوام معذب باشی.»  رامین پلک زد، نفسش را بی‌صدا بیرون داد، و بعد، بی‌آنکه چیزی اضافه کند، سرش را تکان داد و برگشت.  در تمام مسیر بازگشت به مغازه، انگشت‌هایش را در جیب فرو برده بود، اما ذهنش آرام نمی‌شد.  این یک موضوع خانوادگی بود. درست. هیچ ربطی به او نداشت. درست.  اما پس چرا حس می‌کرد باید بماند؟  چرا حس می‌کرد نمی‌تواند نسبت به این موضوع، نسبت به این لحظه، و مهم‌تر از همه… نسبت به راحله، بی‌تفاوت باشد؟  ساعت‌ها بعد، وقتی مغازه را بست، دستش را روی میز گذاشت. کمی مکث کرد. به شیشه‌ی مه‌گرفته‌ی پنجره چشم دوخت. باران دوباره شروع شده بود. ذهنش، بدون اینکه بخواهد، دوباره به راحله برگشت.ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی </description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 15:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۷</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B7-egv5o4vb8kvu</link>
                <description>قسمت هفتمراحله هنوز لیوان آب‌قند را میان انگشتانش نگه داشته بود، اما ذهنش جای دیگری بود. اسم عمه‌اش مثل صدایی محو در ذهنش می‌چرخید، انگار که برای اولین‌بار گذشته را از زاویه‌ای کاملاً متفاوت می‌دید.  او همیشه کنارشان بوده. همیشه در لحظات سخت، در غم‌های پدرش، در سال‌هایی که این کتاب گم شده بود… و با این حال، هیچ‌وقت حرفی نزده بود.  رامین از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کرد، ولی حرفی نمی‌زد. او از آن دست آدم‌هایی بود که می‌دانستند چه وقت باید سکوت کنند، و این لحظه، یکی از همان وقت‌ها بود. راحله انگشت‌هایش را کمی فشرد، حس می‌کرد چیزی درونش بهم ریخته، اما هنوز نمی‌توانست تمام ابعادش را درک کند. بعد از چند لحظه، بی‌آنکه سرش را بلند کند، گفت:  «چطور ممکنه؟ اون همیشه کنارمون بود، نمی‌فهمم.»  رامین کمی روی نیمکت چوبی جابه‌جا شد، نفسش را آهسته بیرون داد‌. این حرف‌ها، برای شنیده شدن بودند، نه چیزی دیگر.  راحله بالاخره سرش را بالا گرفت، به نقطه‌ای نامشخص نگاه کرد. «این یعنی اون… می‌دونسته، اما ترجیح داده سکوت کنه.»  رامین نگاهش را نرم‌تر کرد، اما چیزی نگفت.  راحله یک‌دفعه انگار تصمیمی را درون خودش قطعی کرده باشد، لیوان آب‌قند را به زور تا نصفه سرکشید و روی میز گذاشت و با صدایی که دیگر تردیدی در آن نبود، گفت:  «می‌رم پیشش. باید بفهمم چرا.»  رامین، که تا همین لحظه فقط ناظر بود، حالا کمی خودش را صاف کرد، و با لحنی که نه صرفاً همراهی‌کننده، بلکه مطمئن بود، گفت:  «پس بریم.»  راحله نگاهش را به او دوخت، یک لحظه‌ی کوتاه، اما قابل‌لمس. آن فاصله‌ی نادیدنی میان‌شان، حالا کمی تغییر کرده بود، بدون هیچ کلمه‌ی اضافی، بدون هیچ حرکت آشکاری، فقط در همان لحظه‌ی ساده‌ی مکث.  کیفش را برداشت و بی‌درنگ به راه افتاد. فضای بینشان همان بود، اما چیزی میان این سکوت جاری بود، چیزی که شاید هر دو حسش کرده بودند، اما هنوز اسمش را نمی‌دانستند.در دل این حرکت‌ها، چیزی میانشان جریان پیدا کرده‌بود. یک کشش نامحسوس. شاید در نگاه‌های کوتاه. شاید در مکث‌هایی که کمی بیشتر از حد معمول طول می‌کشیدند. یا شاید، در همین جمله‌ی ساده‌ی رامین:«پس بریم.»ادامه دارد....</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 20:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۶</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B6-nsdqs8nfflkg</link>
                <description>📕 کتاب زندگی قسمت پنجمقسمت ششمصبح روز بعد، هوای باغ فردوس بوی خاک باران‌خورده و برگ‌های نم‌زده را می‌داد. راحله مقابل درِ قدیمی کتاب‌فروشی ایستاده بود، انگشتانش را در جیب پالتویش فرو برده و به تابلوی رنگ‌پریده‌ی بالای در نگاه می‌کرد. اسم کتاب‌فروشی، با خطی که سال‌هاست گرد زمان بر آن نشسته، هنوز خوانا بود. رامین چند قدم جلوتر رفت، دستش را روی چوب پوسیده‌ی در کشید و گفت: «اینجا هم از اون جاهایی‌یه که انگار زمان توش گیر کرده. حتی بوی هواش هم با بقیه‌ی خیابون فرق داره.» راحله آرام سرش را تکان داد، ولی چیزی نگفت. وارد حیاط شدند. درخت توت قدیمی سایه‌ی بزرگی روی زمین انداخته بود، و میان آجرهای کهنه، نیمکت چوبی‌ای دیده می‌شد که چند کتاب روی آن چیده شده بود.لحظه‌ای بعد، مردی مسن از داخل مغازه بیرون آمد. موهای جوگندمی‌اش نامرتب بود، و عینکی با شیشه‌های ضخیم روی بینی‌اش نشسته بود. با نگاهی کنجکاو به آن‌ها خیره شد. «بله؟ کمکی از من برمیاد؟»راحله یک‌قدم جلو گذاشت. «ما دنبال یه کتابی هستیم که خیلی سال پیش فروخته شده. احتمالاً کسی که خریده، اینجا اسمش ثبت شده.» مرد تأمل کرد، دست‌هایش را در جیب جلیقه‌ی قدیمی‌اش فرو برد و گفت: «اسم کتاب؟»راحله مکث کرد، نگاهی به رامین انداخت، همچون بچه‌ای که کمک بخاهد، مردد بود چگونه بگوید. کمی بعد خودش را جمع و جور کرد و این‌بار با صدایی مطمئن‌تر گفت: «جلد چرمی قهوه‌ای، دو گنجشک روی جلد… سال‌ها پیش اینجا فروخته شده. ممکنه لیست خریدارها رو داشته باشید؟»مرد کمی اخم کرد و به سمت مغازه برگشت. «یه لحظه صبر کنید… شاید بتونم چیزی پیدا کنم.»رامین نگاهش را به راحله انداخت. «نمی‌دونم، ولی حس می‌کنم اینجا چیزهایی بیشتر از یه اسم ساده پیدا می‌کنیم.» راحله به نیمکت چوبی خیره شده بود، بدون آنکه نگاهش را بالا بیاورد، زمزمه کرد: «امیدوارم.» لحظاتی بعد، مرد با یک دفتر قدیمی برگشت. صفحاتش زرد و فرسوده شده بود. ورق زد.به لیست خریداران کتاب‌های خاص نگاهی انداخت و بالاخره بعد از چند لحظه، مکث کرد.نگاهش را به راحله دوخت، چانه‌اش را کمی بالا گرفت و گفت:«این کتاب… به اسم یک خانم ثبت شده. خانم مقدم، مقدم طهرانی» نفس راحله در سینه حبس شد.- چی؟ مطمئنید؟ اسم کوچیکشون چیه؟کتاب‌فروش چشمانش را روی نوشته‌ی دفترش  تنگ کرد و گفت:- مـ...ریم، بله اینجا نوشته مریم مقدم طهرانیرامین متوجه حال آشوب راحله شد و مجبور شد، بازویش را بگیرد که تعادلش را از دست ندهد. او را روی صندلی چرمی فلزیه کوچکی که کمی آن‌ طرف‌تر بود نشاند و پرسید؟ - می‌شناسیش؟ خب حرف بزن، نصفه عمر شدم. راحله آنقدر مشغول جواب سوال‌های ذهنش بود که توان صحبت کردن نداشت. رامین که زیر پای راحله نشسته بود و به صورتش زل زده بود، از جایش بلند شد و درخاست لیوانی آب یا آب قند کرد. مرد به سرعت به داخل رفت و چند دقیقه بعد با لیوانی آب قند برگشت. - عمه‌ام، رامین اون زن عمه‌ی منه. - فکر می‌کنم احمقانه باشه که بگم شاید تشابه اسمیه. اما خب شاید...- شاید نداره، تو نمی‌دونی. الان تازه جواب یه سری سوالای ذهنم دارن روشن می‌شن برام.ادامه دارد....✍🏽 شبنم شهراسبی </description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 20:39:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۵</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B5-jmupwgf2v6co</link>
                <description> قسمت چهارمقسمت پنجمرامین دستی به ته‌ریشی که اخیرا مرتب‌تر از قبل شده کشید و نگاهی به دفتر انداخت. نور کم‌جان چراغ مطالعه، خطوط شکسته‌ی دست‌نوشته‌های قدیمی را روی کاغذ زردرنگ برجسته‌تر کرده بود. فضای کتاب‌فروشی در سکوتی محصور شده بود که فقط صدای آرام باران از پشت پنجره، آن را قطع می‌کرد.راحله هم‌چنان به صفحه‌ی دفتر چشم دوخته بود. انگار انتظار داشت نامی که خانده بود، مفهومی عمیق‌تر برایش آشکار کند.دستی روی میز گذاشت و آرام گفت: «این اسم… برایم آشناست. فکر می‌کنم پدرم هم یک‌بار درباره‌اش حرف زده بود، ولی هیچ‌وقت دقیق نمی‌گفت.»رامین سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. «پس احتمالن این خریدار فقط یک مشتری معمولی نبوده. شاید دقیق می‌دانسته که این کتاب برای پدرت چه معنایی دارد.»راحله چند لحظه سکوت کرد، انگار که وزن خاطراتی که تازه در ذهنش شکل می‌گرفت، او را به فکر فرو برده باشد. بعد، کمی به سمت رامین متمایل شد و پرسید: «یعنی می‌تونیم پیدایش کنیم؟»رامین گوشی‌اش را برداشت و نام را در اینترنت جست‌وجو کرد. انگشتش روی صفحه‌ی موبایل ثابت ماند. «اینجا یک آدرس هست. ممکن است محل زندگی فعلی‌اش باشه، اما صبر کن نه. اینجا رو می‌شناسم. یه کتاب‌فروشی قدیمیه تو محله‌ی باغ‌فردوس که توی یه خیاط بود اگه اشتباه نکنم. یعنی حیاط خونه‌ش رو کتابفروشی کرده بود.»راحله لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش را به سمت پنجره کشید، باران آرام‌تر شده بود، اما هنوز صدای قطره‌هایش در سکوت مغازه جریان داشت. سپس، با صدایی که حالا بیشتر از قبل مطمئن به نظر می‌رسید، گفت: «باید بریم. یعنی برم.»رامین نگاهش را روی چهره‌ی راحله نگه داشت، انگار که چیزی در درونش می‌خاست از تصمیمش مطمئن شود. اما بعد، با لحنی آرام‌تر، پرسید: «فردا صبح؟»راحله سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد. «فردا صبح.»- پس باهم می‌ریم. اگه دوست داری.- اما آخه اینجا، کتابفروشی، کارِت...- مشکلی نیست، این‌جا خیلی وقته سوت و کوره. دیگه کسی کتاب نمی‌خونه. یا شایدم نمی‌خره، نمی‌دونم. به هرحال نگران نباش پول یه روز فروشمو ازت می‌گیرم.هر دو با هم خندیدند و رامین خوشحال بود از اینکه توانسته لبخندی به راحله هدیه کند.ادامه دارد...</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 16:17:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۴</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B4-bxvkbwkjttlj</link>
                <description>قسمت چهارمسکوت سنگینی میانشان افتاده بود. چراغ مطالعه هنوز روشن بود، ولی حالا انگار سایه‌ی اجسام روی دیوارها عمیق‌تر از قبل شده بود. راحله به میز تکیه داده بود، انگار که وزنِ نامی که شنیده بود، تمام بدنش را به سمت زمین می‌کشید.رامین سرش را پایین انداخت، انگار که نمی‌خاست نگاه مستقیمش را به راحله بدهد. گفت: «همون‌طور که گفتی پدرت خیلی ساله که دنبال این کتاب بوده و…» باقی حرفش را خورد. فکر کرد کمی سکوت به راحله هدیه کند.راحله آرام سرش را تکان داد، چشمانش هنوز روی دفتر باز مانده بود. صدایش کمی گرفته بود. «بله… ولی نتونسته پیداش کنه.هیچ‌وقت درباره‌ش حرف نزد، حتی وقتی از دستش داد، فقط سکوت کرد. و من اینو یه بار از عمه‌ام شنیدم که یک ماه پیش بهم گفت کاش اون کتاب پیدا می‌شد و جون دوباره‌ای به محمود می‌داد»بغضش را به آرامی فروخورد.رامین دستش را به لبه‌ی میز گرفت و با انگشتش آرام روی چوب کهنه ضربه‌های ریز می‌زد. مکثی کرد، سپس با لحنی که انگار چیزی را در خودش سرکوب می‌کرد، گفت: «خیلی خوبه که تو می‌خای کاری رو انجام بدی که اون نتونست. کاش منم یه دختر داشتم که یه روزی برای خاسته‌ها و آرزوهای من اینجوری از خودش عشق برام به جا می‌ذاشت»راحله ابروهایش را در هم کشید، نگاهش را بالا آورد و مستقیم به چشمان رامین خیره شد. چند لحظه‌ای میانشان فقط سکوت بود، اما آن سکوت سنگین نبود، آمیخته بود با چیزی که خودشان هم شاید هنوز درک نکرده بودند.رامین، بدون اینکه نگاهش را از راحله بردارد، ادامه داد: «ولی این فقط درباره‌ی اون کتاب نیست، نه؟»راحله خاست چیزی بگوید، اما نتوانست. انگار رامین به چیزی رسیده بود که خودش تازه داشت به آن فکر می‌کرد. آن کتاب، فقط یک شیء نبود. فقط یک خاطره نبود. جستجویش، تلاشی بود برای پر کردن چیزی که گم شده بود نه فقط در گذشته‌ی پدرش، بلکه در زندگی خودش.رامین خودش را کمی عقب کشید، دست‌هایش را در جیبش فرو برد و گفت: «می‌دونی؟ یه چیزی که همیشه توی کتابا برام جالب بوده اینه که... بعضی کتابا، فقط نوشته نیستن. بعضیاشون توانایی پر کردن جاهای خالی زیادی رو دارن که آدم شاید اولش نتونه باور کنه تا وقتی که خودش با تمام وجود حسش کنه. جالبه همه کتابا رو دوست دارن و می‌خونن که از دنیای واقعی خودشون فرار کنن، اما تو این کتابو میخای تا دنیای واقعیتو پیدا کنی.»راحله به آرامی لبخندی زد. گذرا، اما واقعی.رامین مکث کرد، انگار می‌خاست چیزی بگوید و جلوی خودش را گرفت. اما بعد حرفش را عوض کرد و به‌آرامی گفت: «خب، فکر کنم هنوز یه اسم توی اون دفتر هست که باید پیداش کنیم.»ادامه دارد...✍🏽شبنم شهراسبی </description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 16:08:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۳</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B4-w1rzgl7tjhpw</link>
                <description> قسمت سومرامین، همان‌طور که صفحات دفتر قدیمی را ورق می‌زد، با لحنی شوخ‌طبعانه، گفت: «ببین، من هنوز نمی‌فهمم چرا فقط اینجا دنبالش می‌گردیم. مگه این کتاب یه نسخه‌ی چاپ محدود بوده؟ شاید جای دیگه‌ای هم بشه پیداش کرد.»راحله مکث کرد. فنجان چایش را بین انگشتانش چرخاند، انگار که می‌خاست خودش را جمع‌وجور کند. سپس، بی‌آنکه نگاهش را از رامین بردارد، گفت: «این فقط یه کتاب معمولی نیست، این یه نسخه‌ی خاصه که فقط یه دونه ازش وجود داره.»رامین ابرویش را بالا انداخت. «جدی؟ چطور فقط یکی؟»راحله نفسش را آرام بیرون داد، انگار که برای گفتن این حرف‌ها سال‌ها انتظار کشیده بود. «وقتی پدر و مادرم اولین بچه‌شون (برادرم) رو به دنیا آوردن، خاستن یادگاریِ خاصی داشته باشن. به یک نویسنده سفارش دادن که داستان آشنایی و عشقشون رو بنویسه. یه کتاب عاشقانه مخصوص خودشون.»رامین حالا کاملن توجهش جلب شده بود. دیگر هیچ نشانی از تمسخر در چهره‌اش نبود. چانه‌اش را با دست گرفت، انگار که حرف‌های راحله برایش معناهای تازه‌ای پیدا کرده بودند.راحله ادامه داد: «وقتی مادرم فوت کرد، پدرم نمی‌تونست با غمش کنار بیاد. یه روز از شدت ناراحتی، کتاب رو برمی‌داره و می‌بره بازار، اهداش می‌کنه به یه کتاب‌فروشی. ولی چند روز بعد، پشیمون برمی‌گرده تا پسش بگیره. اما کتاب دیگه اونجا نبوده. فروخته شده بود. هیچ‌وقت نفهمید کی اونو خریده، هیچ‌وقت نتونست پیداش کنه.»رامین آرام سرش را تکان داد، انگار کم‌کم عمق این جستجو را درک می‌کرد. حالا دیگر این فقط یک کتاب نبود—یک خاطره‌ی گمشده بود، یک فصل از زندگی دختری که هرروز برایش عجیب‌تر می‌شد.چراغ مطالعه‌ی کوچک، نور ملایمی روی دفتر پدربزرگ رامین انداخته بود. حالا، هر دو می‌دانستند که جستجو باید به شکل متفاوتی ادامه پیدا کند.رامین دفتر را ورق زد، نام‌ها را خاند و سپس گفت: «اینجا... یه لیست از کتاب‌هایی که فروخته شدنه، حدود ده سال پیش.»راحله خم شد، انگشتش را روی یکی از اسم‌ها گذاشت و گفت: «این اسم آشناست. فکر کنم یکی از همکارای پدرم بوده.»رامین، بدون لحظه‌ای تردید، گوشی‌اش را از روی میز برداشت و شماره‌ای را که در دفتر ثبت شده بود، خاند.چند بوق ممتد. سپس صدای مردی مسن از آن سوی خط آمد‌.رامین، مکثی کرد و بعد از هفت-هشت ثانیه گفت: «سلام، من از کتاب‌فروشی قدیمی خیابان بازار تماس می‌گیرم. شما چند سال پیش از اینجا کتاب خریدید. امکانش هست درباره‌ی یه کتاب خاص ازتون بپرسم؟»مرد لحظه‌ای سکوت کرد. «کتاب‌فروشی؟... بله، سال‌ها پیش چندبار اونجا رفتم. چه کتابی؟»راحله، که حالا نگاهش به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود نفسش را حبس کرد و فقط گوش ‌می‌داد.رامین آرام گفت: «یه جلد چرمی قهوه‌ای، با طرح دو گنجشک روی جلد. خاطرتون هست؟»مرد از آن سوی خط آهی کشید. انگار که داشت حافظه‌اش را زیرورو می‌کرد. «عجیب شد... اون کتاب. آره، یادمه. ولی قبل از اینکه فروخته بشه، یه نفر دیگه هم دنبالش بود. مردی حدود چهل ساله، خیلی مصر بود که پیداش کنه، اما متاسفانه منم اونو فروخته بودم. انقدر جستجوی اون مرد برام عجیب بود که تو خاطرم مونده و الان هم جالب‌تر شد.» راحله ناخاسته انگشت‌هایش را در هم فشرد. چیزی در دلش فرو ریخت.«اسمش رو یادتون هست؟» مرد مکث کرد. انگار که پس از سال‌ها حافظه‌ی غبار‌گرفته‌اش را گردگیری می‌کرد. «بله... محمود تهرانی.»راحله چشم‌هایش را بست. جهانش محو شد.این نام را می‌شناخت.نامِ پدرش بود.ادامه دارد‌...✍🏽 شبنم شهراسبی </description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 16:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۲</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xptukfhqx0x3</link>
                <description>قسمت دومراحله روی صندلی چوبی کتاب‌فروشی نشست، دست‌هایش را دور فنجان چای نیمه‌گرمی که رامین برایش آورده بود حلقه کرد و به سقف بلند و چوبی مغازه چشم دوخت. صدای قدم‌های آرام رامین که میان قفسه‌ها حرکت می‌کرد، سکوت مغازه را می‌شکست. رامین، با کتابی قدیمی در دست، نزدیک شد. بدون اینکه مستقیم به راحله نگاه کند، گفت: «این یکی را دیدی؟ شبیه چیزی هست که توصیف کردی، ولی جلدش طرح دو گنجشک نداره.»راحله کتاب را گرفت و جلد چرم سیاه آن را برانداز کرد. لبخندی زد، اما چیزی شبیه ناامیدی در نگاهش بود. آرام گفت: «نه، این نیست. اما... ممنون که داری تلاش می‌کنی. برای من خیلی مهمه.»رامین به لبه‌ی میز چوبی تکیه داد و گفت: «ببین، من نمی‌دونم واقعاً این کتاب را پیدا می‌کنیم یا نه. ولی بعضی وقت‌ها، خودِ جست‌وجو بیشتر از رسیدن به چیزی که می‌خوای اهمیت پیدا می‌کنه. تو... چرا این‌قدر برات مهمه؟»راحله سکوت کرد. انگار با خودش درگیر بود که چقدر از احساساتش را باید بگوید. سپس آهی کشید و گفت: «همه‌مون یک چیزی داریم که بهش چنگ می‌زنیم، رامین. برای من، این کتاب یعنی پدرم، یعنی مادرم. یعنی یه تکه از گذشته که می‌خوام دوباره لمسش کنم. شاید احمقانه به نظر بیاد، ولی این کتاب بخشی از زندگی منه که نمی‌خوام از دست بدم.»رامین، در حالی که با دقت گوش می‌داد، به فکر فرو رفت. گفت: «می‌فهمم. من هم یه زمانی دنبال چیزی بودم که فکر می‌کردم زندگیم بدون اون ناقصه. ولی... زندگی یادم داد که بعضی وقتا باید با چیزهایی که از دست می‌دیم کنار بیایم.»راحله سرش را بلند کرد و مستقیم به چشمان رامین نگاه کرد. در نگاهش پرسش بود، اما چیزی نگفت. شاید حرف‌های رامین بیش از آن که جواب بدهند، برایش سوالات تازه ایجاد کرده بودند.ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 15:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی ۱</title>
                <link>https://virgool.io/ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-s9biu4dikfla</link>
                <description>قسمت اولدر یکی از کوچه‌های تنگ و تاریک اطراف بازار تهران، چشمش به یک کتاب فروشی قدیمی کوچک افتاد.راحله که به تازگی سی ساله شده بود نمی‌دانست بعد از چند ساعت پرسه در خیابانهای شهر چگونه سر از آن جا درآورده بود. همین‌طور که سرما نوک انگشتان ظریفش را می‌سوزاند، قدم‌هایش را به طرف کتاب‌فروشی تند کرد. دم دمای غروب بود. مغازه اواسط کوچه بود. نور لامپ خورشیدیِ کتاب‌فروشی دلش را گرم می‌کرد که شاید این آخرین کتاب‌فروشی شهر است که باید بگردد. هم‌زمان با باز کردن در شیشه‌ای کتاب‌فروشی، صدای زنگوله در مغازه پیچید. فضا با بوی کاغذهای قدیمی پر شده بود. کتابخانه همچون خانه‌ی سالمندانی لاکچری بود که کتاب‌های مختلفی آن‌جا زندگی می‌کردند. مردی جوان به آرامی و در سکوت، که گویی در دنیای درون ذهن با افکارش خوش بود، قفسه‌های خاک گرفته را تمیز می‌کرد. راحله چشمانش را به اطراف چرخاند‌. ترکیب موسیقیِ کلاسیک اریک ساتی با بوی چوب و کتاب، آرامش را به راحله برگرداند. قدم‌های مرددش را کمی جنباند و جلوتر رفت. رامین لحظه‌ای برگشت و نیم‌نگاهی به راحله انداخت.- ببخشید شما کتاب‌های قدیمی هم دارید؟رامین با لبخند گفت: بله، در واقع فکر کنم فقط کتابهای قدیمی داریم. شما چه کتابی میخاید؟  راحله مکث کرد. هنوز مطمئن نبود چه بگوید. سپس گفت: « دنبال کتابی قدیمی می‌گردم اما نه اسمش را می‌دانم و نه اسم نویسنده اش را. سال‌ها پیش دیدمش. تنها جلد چرمی قهوه‌ای با طرح دو گنجشک روی آن را به یاد دارم.»رامین با هیجان و اضطرابی که در چهره‌ی راحله دیده بود، فهمید این جستجو برای او شخصی‌تر و مهم‌تر از یک خرید معمولی است.در دل خندید و گفت من سه چهار روز است که به این‌جا آمده‌ام. این کتاب‌فروشی برای پدربزرگم بود که کمتر از دوماه پیش درگذشت. من تازه به قفسه‌ها دارم رسیدگی می‌کنم. باید بگردم. نمی‌دانم چقدر زمان می‌برد. و این مشخصات بسیار ناکافی‌ست.راحله با خود اندیشید و به او حق داد که خیلی اهمیتی ندهد. به ناچار گفت: - ببینید، در حقیقت من برای تولد پدرم که سخت بیمار است دنبال این کتاب می‌کردم تا به او هدیه دهم. و به دلایلی این کتاب بسیار برای پدرم ارزنده و دوست‌داشتنی است. او آن را گم کرده است. شاید این آخرین تولدش باشد. میخاهم هرطور شده این کتاب را برایش پیدا کنم. رامین که هنوز داغ‌دار و دلتنگ پدربزرگش بود، دلش برای دختر سوخت. در مقابل هیجان و دستپاچگی دختر نرم شد. خاست کمک کند.- نمیخام وقتتون رو با انتظار تلف کنید. اما اگر مایل باشید می‌تونید فردا صبح بیایید تا باهم به دنبال کتاب بگردیم.روزهای بعد، راحله از صبح به کمک رامین می‌رفت. در میان قفسه‌ها قدم می‌زد و در جستجوی کتابی بود که شاید بخشی از گذشته‌ی پدر و خاطرات بچگی خودش در آن مانده بود.رامینِ گوشه‌گیر و خلوت‌گزین، به تدریج به حضور مداوم راحله عادت کرده بود. گفت‌و‌گوهایشان کم‌کم به پشتِ پرده‌ی این جستجو کشید و راحله برایش از رازِ ارزشِ کتاب، گفت روزی که پدر و مادرش عاشق هم شدند و باهم عهد تعهد به عشق بستند، از نویسنده‌ای تازه‌کار که اسمش را راحله نمی‌دانست خاسته‌اند تا داستان عشقشان را بنویسد. و او نیز چنین کرده.و بعد از سال‌ها که مادر راحله فوت می‌کند،  پدرش روزی‌ از سر بغض و خشم و دلتنگی کتاب را به کتابخانه‌ای در منطقه‌ی بازار، جایی در همین حوالی اهدا می‌کند.اما وقتی پشیمان برای گرفتنش برمیگردد آن را نمی‌یابد. فروخته شده بود.رامین نیز برای راحله از زندگی پر پیچ و خمش قبل و بعد از ازدواج ناموفق می‌گوید. اینکه او هم می‌نوشته و آرزوی نویسندگی را در خود کشته است. رامین می‌گفت: « گاهی حس می‌کنم کتاب‌ها بیشتر از آدم‌ها زنده می‌مانند. شاید به همین دلیل است که آنقدر به آن‌ها وابسته‌ایم.»راحله سعی می‌کرد رامین را به نوشتن دوباره مشتاق کند، اما چیزی جز سکوت دریافت نمی‌کرد...ادامه دارد...✍🏽 شبنم شهراسبی </description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 15:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaHnam77/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-m0qp0gizce5x</link>
                <description>https://t.me/Shahnam77  در یکی از کوچه‌های تنگ و تاریک اطراف بازار تهران، چشمش به یک کتاب فروشی قدیمی کوچک افتاد. راحله که به تازگی سی ساله شده بود نمی‌دانست بعد از چند ساعت پرسه در خیابانهای شهر چگونه سر از آن جا درآورده بود. همین‌طور که سرما نوک انگشتان ظریفش را می‌سوزاند، قدم‌هایش را به طرف کتاب‌فروشی تند کرد. دم دمای غروب بود. مغازه اواسط کوچه بود. نور لامپ خورشیدیِ کتاب‌فروشی دلش را گرم می‌کرد که شاید این آخرین کتاب‌فروشی شهر است که باید بگردد.  هم‌زمان با باز کردن در شیشه‌ای کتاب‌فروشی، صدای زنگوله در مغازه پیچید. فضا با بوی کاغذهای قدیمی پر شده بود. کتابخانه همچون خانه‌ی سالمندانی لاکچری بود که کتاب‌های مختلفی آن‌جا زندگی می‌کردند. مردی جوان به آرامی و در سکوت، که گویی در دنیای درون ذهن با افکارش خوش بود، قفسه‌های خاک گرفته را تمیز می‌کرد.  راحله چشمانش را به اطراف چرخاند‌. ترکیب موسیقیِ کلاسیک اریک ساتی با بوی چوب و کتاب، آرامش را به راحله برگرداند. قدم‌های مرددش را کمی جنباند و جلوتر رفت.  رامین لحظه‌ای برگشت و نیم‌نگاهی به راحله انداخت.  - ببخشید شما کتاب‌های قدیمی هم دارید؟ رامین با لبخند گفت: بله، در واقع فکر کنم فقط کتابهای قدیمی داریم. شما چه کتابی میخاید؟   راحله مکث کرد. هنوز مطمئن نبود چه بگوید. سپس گفت: « دنبال کتابی قدیمی می‌گردم اما نه اسمش را می‌دانم و نه اسم نویسنده اش را. سال‌ها پیش دیدمش. تنها جلد چرمی قهوه‌ای با طرح دو گنجشک روی آن را به یاد دارم.» رامین با هیجان و اضطرابی که در چهره‌ی راحله دیده بود، فهمید این جستجو برای او شخصی‌تر و مهم‌تر از یک خرید معمولی است.  در دل خندید و گفت من سه چهار روز است که به این‌جا آمده‌ام. این کتاب‌فروشی برای پدربزرگم بود که کمتر از دوماه پیش درگذشت. من تازه به قفسه‌ها دارم رسیدگی می‌کنم. باید بگردم. نمی‌دانم چقدر زمان می‌برد. و این مشخصات بسیار ناکافی‌ست.  راحله با خود اندیشید و به او حق داد که خیلی اهمیتی ندهد. به ناچار گفت:  - ببینید، در حقیقت من برای تولد پدرم که سخت بیمار است دنبال این کتاب می‌کردم تا به او هدیه دهم. و به دلایلی این کتاب بسیار برای پدرم ارزنده و دوست‌داشتنی است. او آن را گم کرده است. شاید این آخرین تولدش باشد. میخاهم هرطور شده این کتاب را برایش پیدا کنم.  رامین که هنوز داغ‌دار و دلتنگ پدربزرگش بود، دلش برای دختر سوخت. در مقابل هیجان و دستپاچگی دختر نرم شد. خاست کمک کند. - نمیخام وقتتون رو با انتظار تلف کنید. اما اگر مایل باشید می‌تونید فردا صبح بیایید تا باهم به دنبال کتاب بگردیم.  روزهای بعد، راحله از صبح به کمک رامین می‌رفت. در میان قفسه‌ها قدم می‌زد و در جستجوی کتابی بود که شاید بخشی از گذشته‌ی پدر و خاطرات بچگی خودش در آن مانده بود. رامینِ گوشه‌گیر و خلوت‌گزین، به تدریج به حضور مداوم راحله عادت کرده بود. گفت‌و‌گوهایشان کم‌کم به پشتِ پرده‌ی این جستجو کشید و راحله برایش از رازِ ارزشِ کتاب، گفت روزی که پدر و مادرش عاشق هم شدند و باهم عهد تعهد به عشق بستند، از نویسنده‌ای تازه‌کار که اسمش را راحله نمی‌دانست خاسته‌اند تا داستان عشقشان را بنویسد. و او نیز چنین کرده. و بعد از سال‌ها که مادر راحله فوت می‌کند،  پدرش روزی‌ از سر بغض و خشم و دلتنگی کتاب را به کتابخانه‌ای در منطقه‌ی بازار، جایی در همین حوالی اهدا می‌کند. اما وقتی پشیمان برای گرفتنش برمیگردد آن را نمی‌یابد. فروخته شده بود.  رامین نیز برای راحله از زندگی پر پیچ و خمش قبل و بعد از ازدواج ناموفق می‌گوید. اینکه او هم می‌نوشته و آرزوی نویسندگی را در خود کشته است.  رامین می‌گفت: « گاهی حس می‌کنم کتاب‌ها بیشتر از آدم‌ها زنده می‌مانند. شاید به همین دلیل است که آنقدر به آن‌ها وابسته‌ایم.»  راحله سعی می‌کرد رامین را به نوشتن دوباره مشتاق کند، اما چیزی جز سکوت دریافت نمی‌کرد...   ادامه دارد...   ✍🏽 شبنم شهراسبی </description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 21:54:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی یک ساعت پیوسته‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-qokjpt2h0sl8</link>
                <description>از بعد از تعطیلات تصمیم گرفتم بلاخره به کمپین یک ساعت پیوسته نویسی بپیوندم. اولش هی مقاومت‌های ذهنی جلوی راهم سبز می‌شدند که یک ساعت؟ اونم پیوسته؟ بیخیال، ولش کن. همون آزادنویسی پریشون و صفحات صبحگاهی دوست داشتنی‌ت بسه دیگه. حتا اون وبینارای استاد که ۵ دقیقه کتاب می‌خوندیم و بیست و پنـــــــج دقیقه بی‌وقفه می‌نوشتیم هم دست و گردن سالم برات باقی نمی‌ذاشت. ول کن بابا استاد کارش اینه، تو رو چه به این کارها دختر. خلاصه خیلی رو مغزم راه رفتن افکار، تا بلاخره موج‌ جو‌گیرانه‌ی هرساله‌ی عید و بعد از عید، یقه‌ام رو گرفت و ول نکرد. که بسه دیگه چقدر یللی تللی کردی و داره چهل سالت میشه و هنوز اندرخم یه معبری و حتا کوچه هم نه و ...ما نیز همچون مازوخیسم‌دوستان، این‌ نوبه از یقه شدنِ این وجهی خوشمان آمد و شال و کلاه کنان در بهار، سراغ برنامه و فهرست نویسی رفتیم و همان کردیم که باید.حتا فکرِ به جَو، ادبیات‌مان را دگر‌گون کرد. سخن کوتاه خاهم، اما نمی‌شود که نمی‌شود. وقتی یک ساعت می‌توانی بنویسی آن هم بی‌وقفه، پس ببین چه گزاف می‌توانی سخن بگویی آن هم بی‌زحمت.رفتم سراغ موسیقی پنجاه و هشت دقیقه‌ای که نمی‌دانم کجا و کی آن را در کدامین صفحه یا گروه یا هرچی، هوا کرده بود با عنوان موسیقی برای یک ساعت نوشتن. ما هم طبق عادتِ از تفنن به تعفن رسیدن، گاز موتور جستجوگر تلگرام را گرفتیم و پیدا کردیم آنچه چشمِ چند‌صباح قبل رؤیت کرده و ذهن شیدا ایگنور. قلم به دست با ژست باکلاس من نویسنده‌ی بزرگ قرن خاهم شد، موسیقی را پلی نمودیم. و شد آن چه شد.نوشتن همانا، رفتن همانا. جادوی نوا، ذهن ما را دزدید و برد به قعر نطفه‌ی بشریت که برای ما همان جنگل اسرارآمیز می‌نمود. از توضیح اینکه چرا می‌نویسیم و استاد چه گفت و شد، رسیدیم به پابرهنگی فرهنگی و دوباره مِریدای درون‌مان پابرهنه از جنگل پرید و آمد نشست وسط خطوط یک ساعت نوشتن. حال و هوای دخترک جنگلی بر ما پدیدار گشت و گشت تا حال تجربه‌مان گُم گشت.روز بعد اما بی صدای بیرون نوشتیم و صدای درون را گُم شد.هرچه بیشتر زور می‌زنیم دورتر می‌شویم از توصیف این مهم، که چه شد و چه گذشت. خودتان بیازمایید. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد.</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 17:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعه یک</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnam-Shahrasebi/%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-vck6gacyebdz</link>
                <description>امروز در کانال نویسندگی خلاق، مطلبی مهم خاندم. اما طبق معمول در دقیقه‌ی نود. مطلب قطعه نویسی، پیشنهادی کاربردی از استاد بود که متأسفانه در دیرترین زمان ممکن موفق به خاندنش شدم. تمرینی که استاد پیشنهاد دادند، قطعه نویسی بر اساس رخدادهای روزانه بود. به این صورت که کل رویدادهای روز را لیست‌وار بنویسیم و در آخر یکی از آن‌ها را انتخاب کنیم برای نوشتن یادداشتی که پتانسیل انتشار در کانال تلگرامی را داشته باشد.بنا، بر این بود از اول فروردین، روزانه و بی‌وقفه بنویسیم. و من دوازده و ده دقیقه‌ی نیمه شب یکم تازه چشمم به جمال پست قطعه نویسی روشن شد.تا افکارم را جمع و جور کردم، خاب همه را با خود برد و الان صبح روز دوم است که می‌نویسم.اما مهم نیست. برای این تاخیر ناخاسته، این حرکت همگانی را خاسته، به تعویق نمی‌اندازم و با همین یادداشت شروع می‌کنم. امروز یعنی دیروز، طبق عادت هرساله با پدر و مادرم پشت میز، روبروی سفره‌ی هفت‌سین به انتظار لحظه‌ی تحویل سال نشستیم. همگی لباس سفید بر تن داشتیم. گویا شخصی از علمای اینستاگرامی فرموده بودند هنگام تحویل سال سفید تن کنید. و از آنجایی که با اعتقادات هیچ‌کدام از ما سه نفر، مغایرتی نداشت تسلیم و سفید انتظار می‌کشیدیم. بخاطر هم‌زمانی ماه رمضان با سال نو، صدای توپ و تانک پخش شده از تلویزیون جوری ضعیف و نالان بود که گویی توپ را هم عزادار کرده بودند و ما مشکوک به شنیدن بودیم که صدای توپی که در محل در کردند شک‌مان را شست و برد. روبوسی‌های از سر وظیفه‌ای بود که به لپ هم می‌چسباندیم. اما حقیقتن قشنگ بود. یک آن به صورت جفتشان نگاه کردم و یاد ملائکه‌ی سفیدپوشی افتادم که از موی سر تا پایین نورانی بودند و می‌درخشیدند. خدا حفظشان کند.امیدوارم سال آینده کسی بگوید رنگی بپوشیم.۱۴۰۴/۰۱/۰۱</description>
                <category>ShaHnam77</category>
                <author>ShaHnam77</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 09:17:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>