<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شاپرک قربانی امید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shaapariw</link>
        <description>راهنمای رسمی گردشگری ،طبیعتگردی و اکوتوریسم 
هدفم از ساخت این کانال انتقال آموخته ها و  تجربه هاییست که میتونن یاری بخش  شما راهنمایان و طبیعت دوستان عزیز برای اجرا و داشتن سفری امن و لذت بخش باشن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:14:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1813264/avatar/GYCJXr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شاپرک قربانی امید</title>
            <link>https://virgool.io/@Shaapariw</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خورشیدی که پس از طوفان خواهد تابید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2-dmhgo0lloslm</link>
                <description>طوفان تعیین کننده نخواهد بود،خورشید پس از طوفان خواهد تابید ،اگر چشمانم را بازکنم آن راخواهم دید.اگر چشمانم را باز کنم...تا همین چند سال قبل یه راسته مغازه ی قدیمی توی قم بود، که هروقت میخاستم از پیاده روی مقابلش رد بشم واقعا عذاب میکشیدم، چندتا آدم بین اون کاسبا بودن که کار به همه داشتن ...وقتی رد میشدی و مخصوصا اگه تنها بودی حتما یه دلیلی برای مسخره کردن و خندیدن بهت پیدا می کردن.سن من کمتر بود و واقعا آسیب پذیرتر از امروز بودم.و هروقت میخاستم رد بشم پر از استرس میشدم چون حتی یه جمله ی کوچیکشون اگه بهم میگفتن باعث میشد کل روزم خراب بشه، وجودم پر از خشم،عصبانیت،بغض و ناامیدی میشد و در ادامه حسی از بی ارزشی بدنبالش میومد.خیلی دوست داشتم کاش میشد اون مسیر رو با ماشین برم ولی راهی نداشت یه خیابون یک طرفه که محکوم بودم تا ازش،رد بشم و یا باید دورش میزدم و از یه مسیر خیلی خیلی طولانی تر میرفتم.بهرحال هروقت میخاستم رد بشم از ته دلم آرزو میکردم کاش اون پسرای بی ادب منو نبینن کاش مشغول کار باشن،کاش جلوی مغازه ننشسته باشن و کلی ای کاش دیگه...امروز چندسالی از اون روز ها گذشته،چندسالیه شهرداری بخاطر طرحهای عمرانی جدیدش اون راسته رو بکلی خراب کرده و دیگه اون راسته وجود نداره انگار که هیچوقت نبوده.ولی امروز من هستم ،امروز دختر قوی تری شدم،قدرتی که از دل تک تک اون لحظه ها بدست اومد.اون لحظه ها که یادم داد خودمو بیشتر دوست داشته باشم و توی جای درست خودم قرار بگیرم.امروز فهمیدم اون اتفاقات دقیقا دست رو نقاطی از من میذاشتن که از درون باهاشون مشکل داشتم و حتی خودم نمیدونستم.دست روی نقاطی میزاشتن که باید از اون راه شروع به درمان خودم میکردم، تا امروز به این آرامش برسم.ولی بازم قانون جهان کار خودشو میکنه،جهان پاسخ هر رفتاری رو به درستی میده،اینکه من که یه دختر بچه بودم از برخورد اونها پر از کینه میشدم و زندگیمو به فنا میدادم یا اینکه یاد میگرفتم چیزی که منو میرنجونه میتونه دیگرانم برنجونه ،اینکه چه کارهایی رو انجام ندم و ...خودمو قوی تر میکردم و با شادی بازم به زندگیم ادامه میدادم انتخاب من بود و راه آینده مو میساخت ولی این هیچ تاثیری توی نتیجه عملکرد اونها هم نداشت چرا که جهان عادلانه برخورد میکرد،من نمیدونم امروز اون آدمها کجان ولی میدونم دیگه اون راسته وجود نداره انگار که هیچوقت نبوده و من و همه اون آدمها امروز داریم نتیجه تصمیماتی که گرفتیم رو زندگی میکنیم،زیبا یا شایدم تلخ.و  تنها چیزی که قلبا بهش ایمان دارم اینه که جهانمون به سمت یه هارمونی آروم و زیبا در حال حرکته که هیچ تاریکی و زمختی و نا زیبابی در اون آینده جایی نداره و محکومه به فنا و نابودیه، و هیچ انسانی در عمق وجودش تاریک نیست ولی انتخابهاش از سر آگاهی و ناآگاهیبرای دنبال کردن تاریکیها و نازیبایی ها مشخص میکنه چه آینده ای در انتظارشه و این با هیچ قدرتی قابل تغییر نیست.❤️</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 11:24:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شِن و قانونِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%B4%D9%90%D9%86-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jdosnit9llto</link>
                <description>توی این چند سال وقتی برای اولین بار به کویر رفتم با یه اتفاق عجیب و جالب روبرو شدم .وقتی روی شن ها نشسته بودم و داشتم بازی میکردم متوجه شدم شنهای روی سطح گرم هستن ولی وقتی یه مشت شن رو از زیر سطح برمیداشتم با تفاوت حتی ده درجه ای بین شنهایی که روی سطح بودن و شنهایی که شاید ۱۰ سانتیمتر زیر سطح بودن روبرو میشدم و وقتی یه مشت از اون شن ها رو میاوردم بالا بلافاصله دمای اونها به دمای محیط میرسید و اونا هم گرم میشدن ...اونا هر وصعیتی رو به کاملی زندگی میکردن ولی از اون وضعیت هویت نمیگرفتن و برای خودشون هویت نمیساختن و بااومدن وضعیت جدید وصعیت قبلی رو رها میکردن و بهش نمیچسبیدن و اونو با تمام وجود زندگی میکردن.خصوصیت دیگه دونه های شن فردیتشونه...اونا به هم نمیچسبن و نسبت به هم فردیت دارن ...کافیه در هوا رهاشون کنی هیچ دو دونه ی شنی خودش رو متعلق به دیگری نمیدونه و ازاد و رها در هوا حرکت میکنه و به جایی جدید که باد حملش کرده مینشینه.این حقیقت رو نه فقط در شنها بلکه در رودخانه ها در جریان باد در ذره ذره از تابش نور خورشید و در تک تک سلولهای این جهان زیبا میشه دید و شاید همین رمز آرامش و زندگی در این جهانه و شاید علت تمام رنج های ما همینه که نسبت به هر وضعیتی وابستگی پیدا میکنیم و اون رو جزیی از خودمون میدونیم در حالیکه وضعیت ها میان که برن و تغییر اصل ثابت برای هر وضعیتیه ...هر چقدر به وضعیتها بیشتر بچسبیم جدا شدن ازشون دردناکتر میشه.</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 09:15:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دی ماه امسالم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-d8znqs5u96zr</link>
                <description>￼دی ماه امسال پر از غم و ناامیدی و گاهی خشم برای من سپری شد .من اینروزا زیاد اینستاگرام نمیرم و استوری کسی هم نگاه نمیکنم از اقوام و دوستانم تا مجبور به واکنش نشم که یا اون خشم و انتشار اون خشم رو گسترده تر کنم و یا قضاوت بشم،بنظرم ظلم بزرگ از ظلم های گوچیکی که من در هر لحظه در حق خودم و دیگران و طبیعت میکنم منشا میگیره و اون چیزی که در بیرون اتفاق میافته گاهی آینه ی اون رفتار و عملکردیه که آگاهانه یا ناآگاهانه در حق بقیه انجام میدم و یا درونش دخیلم .بقیه فقط انسانها نیستن،بقیه حیواناتم هستن گیاهانم هستن .و باورم اینه خدا و جهان زیبا اجازه نمیده حتی یه آسیب کوچیک بهم برسه مگه اینکه چیزی برای یاد دادن باشه.توی این مدت گاهی خشمگین شدم و بیشتر غمگین ولی در نهایت باید یاد بگیرم مسئولیت هر چیزی رو بپذیرم ،اگه در مقابل رفتاری خشمگین یا غمگین شدم این یعنی اون رفتار برام منزجر کننده و رنج آفرینه و در واکنش بهش ، از انجامش دوری کنم و بدنبال ظلمی بگردم از همون جنس که شاید خودم به دیگران به طبیعت و موجودات دیگه میکنم و مرتکب میشم و همین غم و درد و رنجش رو ایجاد میکنم و اگه ناامید شدم شاید این اتفاقات همون چیزیه که میخاد بهم نشون بده که هنوزم توی ایمانم اونجور که فکر میکردم  قوی نشدم و فقط توی موقع آرامش میتونم ایمانم به زیستن و مرگ و در امنیت بودن رو داشته باشم .</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 09:28:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فنون راهنمایی و تورگردانی-بینش ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D9%81%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D9%87%D8%A7-w4tnvu3r0nz8</link>
                <description>#فنون راهنمایی_و_تورگردانیبخش اول :بینش هاارتباط صحیح با طبیعت همواره نیازمند درک جهانی هست که در پس صورتها و نام ها قرار گرفته جهانی که در اون همه یکی و از روحی یکسان برخوردارند و دارای یک هارمونی و در ارتباطی از جنس عشق به زندگی ادامه میدن.انسانها نیز جزیی از همین پیوستگی هستند ،اونها جزیی از #طبیعت هستند و درک صحیح این نکته و شکل دهی ارتباطی موثر با آنها در درجه ای اول مستلزم مشاهده ی دقیق این بخش از وجود همه ی ماست.بخشی که فارغ از چهره ها ،نام ها ، رفتارها و جایگاهها ارزشمنده و باید نقش #رهبری و هدایتگری یک #راهنما استوار بر بینشی محکم از این جنس شکل بگیره .و در ادامه ی مسیر با مشاهده ی دقیق و بدور از قضاوت تک تک اعضای گروه و شناخت پتانسیل ها و چالش های احتمالی در مسیر ساختن سفری امن و تجربه ای لذتبخش بتونه از ارتباط دهی این پتانسیل ها برای رسیدن به هدف مشترک گروه استفاده کنه.پس وظیفه ی اصلی یک راهنما نه ریاست و امر گرا بودن در اجرای تور بلکه هدایت گروه برپایه ی ایجاد یک حس همدلی و همراهی و همینطور استفاده به موقع از پتانسیل افراد هست که در نهایت منجر به سفری دل انگیز و امن و تجربه ای ارزشمند برای اعضا خواهد شد‌.و این اتفاق نخواهد افتاد مگر با تمرین و رشد و پرورش جهانبینی ای عمیق در ذهن و نگاهمون به انسانها و جهان اطراف.شاپرک قربانی امیدکانال سفر و تجربه@shaparakghorbaniomid</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 23:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۱-چشم به راه سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-yfh1zzvhbxnw</link>
                <description>من شاپرک قربانی هستم و قراره توی این صفحه از سفرم با دوچرخه بگم ،سفری که هنوز شروع نشده ...حدودا دوسال قبل بود که تصمیم گرفتم سفری رو با دوچرخه به شمال کشور برم،اولین انتخابم مسیر هشتصد کیلومتری ساحل جنوبی دریای کاسپین بود.با برنامه ریزی که کرده بودم تقریبا روزی پنجاه کیلومتر قرار بود رکاب بزنم و چند روزی هم استراحت کنم و یه سفر بی دغدغه هجده روزه که میتونست خیلی شیرین و جالب و پر از اتفاقا و تجربه ها شگفت انگیز باشه برام .این اولین سفرم با دوچرخه بود و خیلی برام مهم بود که درست برنامه ریزیش کنم .یه دختر که قراره تنها سفر کنه اولین چیزی که براش مهمه امنیتش هست و دومین چیزی که مهم بود برام با بودجه کمی که داشتم و حقیقتا دستِ باز و جیب پر پولی برای یه سفر مصرف گرایانه نداشتم این بود که بتونم از امکانات محیطی استفاده کنم ،بهرحال جاده ی ساحلی آسفالت خوبی داشت و کنار دریا امکاناتی بود که میتونست هزینه رو تا حد زیادی برام پایین بیاره و لازم نباشه یک روز درمیون نیاز به هاستل داشته باشم و این به سه یا چهارروز یکبار کاهش پیدا میکرد. مو لای درز برنامه ای که داشتم نمیرفت،امنیت ،استقلال اقتصادی و کم هزینه بودن و ارتباط با افراد دیگه انتخاب بهتری بود تا سفر در جاده هایی که تا صدها کیلومتر حتی ممکنه شهری وجود نداشته باشه ،بهرحال نگاه من نگاهه محتاطانه ای به سفر بود .تقریبا گلدن تایم این سفر رو از پونزده اردیبهشت در نظر گرفته بودم تا اوایل خردادبا احساسی که داشتم توی این بازه شرجی کمتر بود و حتی اگر هم بود با گرمای زیاد همراه نمیشد و شبها هم رطوبت باعث میشد خیلی سرد نشه.یادمه کیسه خواب هنوز نداشتم و ایحطور دیگه نیازی هم بهش نبود و یه لباس گرم کافی بود.تقریبا وقت میزاشتم و داستان سفرهای بقیه رو میخوندم و از تجربه هاشون استفاده میکردم ، عدالت عابدینی و یه دوستی که ساکن گرگان بود بهم راهنماییهای زیادی کردن و حقیقتا تنها کسانی بودن که میتونستم ازشون اطلاعات بگیرم و انصافا عدالت خیلی دلگرم کننده بود (نمیدونم چرا کسانی که سفر با دوچرخه رو زندگی میکنن انقد مثبت اندیش ترن و انقد انرژی مثبت میتونن بدن ،شاید چون پر از تجربه هستن و با سختی و راحتی سفر عجین شدن و سرد و گرمش رو چشیدن.)خلاصه دم دمای عید شد و من نتونسته بودم تجهیزاتمو کامل کنم یا شایدم از لحاظ روانی هنوز اماده نبودمسفر رو کنسل شده تلقی کردم ولی یه مطلبی به ذهنم رسید اینکه شاید بتونم با پیدا کردن یه همسفر دیگه هم هزینه های سفرم رو کم کنم و هم بار و وسایل رو تقسیم کنیم و هم حس امنیت بودن یکی دیگه..خلاصه چند نفری رو پیدا کردم که اعلام امادگی کردن ولی بعد چند روز فهمیدم شاید فقط علاقشو داشتن ولی توان بدنی یا ذهنی براش نداشتن یا حتی وقتشو.خلاصه سفر سال اول کنسل شد و اردیبهشت اومد و رفت...سال دوم خیلی کمرنگ تر شده بود این هدف برام و البته وارد دوره راهنمای طبیعت گردی شده بودم و یکم کلاسها و برنامه ها اجازه نمیداد براحتی بتونم به سفر فکر کنم ...این بود که داستان شمال به کلی کنسل شدتوی پست بعدی از آماده شدنم برای شروع سفر ها میگم .سفرهایی که هنوزم شروع نشدن و من امید دارم بزودی این اتفاق بیفته🥰</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 21:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت من</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-wjm0xqb0bemk</link>
                <description>چند روزی بود خیلی در گیر خرید یه دوربین آنالوگ شده بودم بالبته خیلی بی هدفم نبودم و میتونستم آرامشی که از دل لحظه هایی که قراره با این دوربین تصاویری رو ثبت کنم رو حس کنم پیشا پیش.برای همین این چند روز فقط تمرکزم روی درک دنیای آنالوگ بود و پیدا کردن یه دوربین که بتونه مناسبم باشه..امروز بالاخره دوربین رو خریدم.ولی توی این چند روز خیلی حال عجیبی داشتم.پر از اضطراب و مثل همیشه آروم و خوشحال نبودم و دلیلشو نمیدونستم و نقطه ی اوجشم اونجایی بود که وارد پیج اینستاگرامی یه مجموعه عکاسی شدم که پر از مصاحبه های بزرگان دنیای عکاسی بود .نکته ای که تو ذوقم میزد این بود که چندتا از اون آدما سر و وضع پریشانی داشتن شبیه آدمهایی که بیشتر از اینکه به خودشون اهمیت بدن خودشون رو وقف چیز دیگه ای کردن در حالیکه  من حس میکنم دریچه ورود هر نوع بخشش محبت زیبایی عشق از وجودمن به این دنیا در اولین پله خود من هستم من نمیتونم چیزی که خودم بهش نیاز دارم رو به دیگری ببخشم  . چطور میشه عکس زیبایی آفرید  یا با اثری دیگران رو خوشحال کرد درحالیکه این رو از خودم دریغ کرده باشم .این نظم .این زیبایی و...این احساس منو خیلی سرخورده کرد و اضطرابم رو بیشتر کرد .امشب با خودم همه چی رو مرور کردم.چیزی که میتونست آزارم بده هویت گرفتن از یه کار. حرفه و حتی یه علاقه بود .اینکه اونقدغرق یه چیز بشم که اصل ماجرا که خودمم بخوادآسیب ببینه.من سالهای زیادیه که عکاسی میکنم در حدی که خودم رو خوشحال میکنه .توی این دوروز شاید بیشترین وقتم صرف جستجو و کار روی پیدا کردن یه دوربین بود و عشق به عکاسی کم کم داشت تبدیل به احساس هویتی میشد برام که منو از لحظه هام دور می کرد.در حالیکه هویت من نه عکاسی و نه موسیقی و نه نقاشی و نه ...هویت من یه دختره . با یه چهارجوب مشخص که قراره با هر لحظه ی زندگیش با لطافت روبرو بشه لطافتی از جنس اونچیزی که از قلبم میاد نه کم تر .لطافتی که قراره اول از همه به من شادی بده .به من نظم بده و به من عشق بده و بعد از دریچه ی آرامش من به جهان اطرافم سرایت کنه.مثل آب که هویتش جاری بودنه و نه قطره بودن و نه برکه بودن و نه دریا بودن...ولی گاهی قطرست گاهی برکه و گاهی دریا و گاهی ...آب در هر لحظه آبه حالا در هر موقعیتی قرار بگیره .هویت آب روان بودن و جاری بودنهگاهی جاری از دل آسمون گاهی جاری تو دل یه رود و گاهی از دل یه برکه به آسمون میره تا دوباره بباره.. ولی هیچوقت حقیقت وجود خودشو فدای جایگاه ها نمیکنه .هیچوقت جای بودنش رو فدای دریا موندن نمیکنه.فدای برکه موندن نمیکنه .جاری بودن هویت آبه ... و اونچیزی که از درون قلبم تراوش میکنه هویت من ...گاهی این تراوش : میشه یه موسیقی قشنگ .گاهی میشه یه نقاشی دلپذیر و گاهی میشه یه عکس زیبا و گاهی میشه یه جمله .یه نگاه و یه متن دلنشین ولی کار جایی خراب میشه که من از هر کدوم از اینا هویت بسازم و شروع کنم به اسیر کردن خودم توی هر کدوم از این تعریف ها.جوری که اصل ماجرا رو فراموش کنم که اونا هستن تا من خوشحال باشم تا من در آرامش باشم تا من به اندازه ی نیازم برای لذت بردن . برای جاری شدن انرژی وجودم ازشون استفاده کنم که نتیجه ی اولیه اش میشه یه هارمونی زیبا از نظم و زیبایی و شوق و حس زندگی که منو احاطه خواهد کرد و از دل این قراره خلق های زیبا اتفاق بیافته چرا که برق زیبا از الماس زیبا بلند میشه.گاهی حرفی که با گیتار میتونم بگم رو با هیچ قلمی نمیتونم بکشم .گاهی احساسی از درونم رو که با قدم زدن و رقصیدن توی یه روز پاییزی یا بهاری با یه لباس زیبا و یه لبخند روی لب میتونم به این دنیا بیارم رو با هیچ سازی نمیتونم بسازم.گاهی حتی فقط بودنم و حضورم و سکوتم میتونه منو جاری کنه.آروم کنه و به حس زندگی بده بدون هیچ کار دیگه ای و همین قراره دنیا رو بسازه.من میدونم بزرگترین هنر من لبخندمه .راضی بودنم زیباییم و مراقبتم از خودم و هر چیزی که در اختیارمه و عشقی که از دل همین به این دنیا ساتع میشهمن نفس میکشم .میخندم .قدم میزنم حتی یک پست زیبا رو لایک میکنم و یه قلب زیرش میزارم از روی شوقی که بهم داده.نقاشی میکشم.موسیقی کار میکنم.عکاسی میکنم .اینا جایگاهی هستن که از طریقشون جزیی از من خودشو میتونه رها کنه و لذت ببره و لذت و عشق رو به این جهان بیاره و خوشحالی از دل خوشحالیم زاده میشه و قراره لحظه های من در دل هزاران جایگاه مثل اینها ساخته بشه و در خدمت من باشن تا بهتر خودم رو زندگی کنم تا بهتر خودمو جستجو کنم تا بهتر خودم بشناسم و شاید مشکل از همونجایی شروع میشه که من بخوام خودم رو نادیده بگیرم یا با هرکدوم از اینها یکی بدونم و بجای اینکه خودم رو کل بدونم و اونها رو دریچه ای برای ورود عشق و انرژی از وجودم به این جهان اونها رو کل بدونم و خودم و تمام زندگی و جزیی از اونها و من برای این اینجا نیستم.</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 21:03:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای بدون موبایل ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-vxy5adrhnbqg</link>
                <description>حدودا یک ماه قبل بود.اواخر تیرماه،یه روز صبح از خواب بیدار شدم . دلم میخواست کمی مدیتیشن کنم ،مثل همیشه اپلیکیشن گوشیمو باز کردم تا موسیقی آرامبخش پخش کنه ولی یدفعه گوشیم قفل شد و هر کاری کردم جلوتر از صفحه ی قفل نمی رفت و مدام ریست میشد.اولش فکر نمی‌کردم مشکل جدی باشه رفتم تعمیرات موبایل .اولی دومی سومی .نه انگار قرار نبود درست بشه.خریدن یه گوشی جدید اتفاقی نبود که من از قبل براش پس اندازی کرده باشم . و برای خریدنش حداقل یک ماه باید صبر میکردم.همه تلاشمو کردم تا گوشی درست بشه ولی نشد که نشد.اینکه اینستاگرام نمیشد دیگه برم یا تلگرام خیلی برام مهم نبود. حقیقتش خیلی ام خوب.تازه از دوران جنگ اومده بودیم بیرون و فضای مدیا پر از اخبار و اضطراب بود .اینو به فال نیک گرفتم.ولی از طرفی تنها دوستی که باهم حرف می‌زدیم تازه مهاجرت کرده بود و دور شدنمون و حالا گوشی که راه تماسمونم خراب شده بود خیلی آزارم میداد.روزای اول بدون گوشی خیلی اتفاقای عجیبی افتاد ،خیلی از چالشهایی که فکر میکردم حل شدن و توی گذشته تموم شدن همه یکی یکی رو میشدن ،توی خوابم میومدن ،توی فکرم ،حتی توی رفتار آدمهای اطرافم.اولش خیلی ترسیدم و حس ناامیدی کردم مثل آدمی که انگار یک عمر زندگی کرده و دلخوش به این خیال بوده که تونسته رشد کنه و با ایرادها و تاریکی هاش روبرو بشه ولی حالا فهمیده اون گوشی تنها مثل مخدر عمل می کرده و خیلی از بار احساس مثبتی که نسبت به رشد و تکامل خودم داشتم روی دوش اون بوده.پیج ها،مطالب و کتابها وپادکست ها...انگار حالا دنیا منو از همه اونها دور کرد تا بخودم بیام.تا بدون همه اینا دقیقا بفهمم کجا هستم.اولش خیلی ناامید کننده بود .بین این همه گمگشتگی و گیجی حالا از تنها دوستمم که می‌توانستم باهاش حرف بزنم دور بودم .بعد از چند روز و تلاشهای بی سرانجام برای حل مسأله ی گوشی فهمیدم دیگه نباید تلاش کنم و این اتفاق نباید انقد پیچیده میشد و به گوشی چیز عجیب و خاصی نیست که اینطوری از هر طرف دارم به در بسته میخورم بخاطرش.بهرحال تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم و دیگه تلاشی نکنم و اجازه بدم اون اتفاقی که باید بیافته.چند روزی طول کشید تا یادم بیاد قبل از موبایل بعضی از دغدغه هام رو چطور حل می کردم.به دوستم اطلاع دادم جریان گوشی رو تا بخاطر تماس نگرفتم نگرانی براش پیش نیاد.رفتم کتابخونه ثبت نام کردم تا بجای اپلیکیشن ،از روی کتاب زبانم رو بخونم.ساز جدیدمو که تازه خریده بودم شروع کردم به زدن و تمرین کردن.به ویدیو کلوپ محلمون رفتم و ازش خواستم چندتا آهنگ آرامبخش برام بریزه روی فلش تا روی اسپیکر اتاقم بزارم و پخش کنم.کامپیوترمو دوباره وصل کردم و ...الان یاد یه جمله از دوست خوبم محمد تاجران افتادم که می‌گفت : هر وقت خوردی زمین دنبال مقصر برای زمین خوردنت نگرد ،روبروتو نگاه کن و ببین چه چیزی رو جهان میخواد بهت نشون بده که وقتی ایستاده بودی نمیتونستی ببینی و زندگی یه اتفاق رو به جلویه.این جمله قبلاً هم کمکم کرده بود :یادمه وقتی توی گیسوم (توی سفر با دوچرخه).بخاطر یه اتفاق خیلی خیلی ساده یه تصادف برام اتفاق افتاد و کتفم دچار شکستگی شد اولش همش می‌پرسیدم چرا چرا چرا ...از همه عصبی بودم ،از اون آدمی که در ماشین رو بدون اینکه به آیینه نگاه کنه باز کرده بود،از تنهایی ای که توی اون شهر تجربه کرده بودم و آدمایی که شبیه دوست بودن و احساس دوستانه ای میدادن ولی توی اون اتفاق غریبگی بودنشون پررنگ تر بود.تا یکماه حتی نمی‌تونستم دستم رو بالا بیارم و پر از ترس بودم و نگرانی ولی یه روز وقتی داشتم زیر دوش آب گرم دستمو ورزش میدادم یه جمله ای به دلم نشست:مگه قرار بود جور دیگه ای باشه؟؟؟این جمله ی ساده مثل آب سردی بود که روی افکار پرحرارتم ریخته شد.واقعا مگه قرار بود جور دیگه ای باشه؟مگه قرار بود زمین نخورم ؟مگه قرار بود دستم آسیب نبینه؟مگه قرار بود سفرم ادامه پیدا کنه؟کی همه ی اینا رو تضمین کرده بود ؟جز افکار و ذهنی که مدام دنبال یه محیط امن و بدون تغییره تا حس امنیت کنه در حالیکه زندگی یعنی تغییر .این ذهنی که فکر می‌کنه همه چی باید ماندگار باشه در حالیکه تغییر اصل بنیادی این زندگیه.آره :مگه قرار بود جور دیگه ای باشه؟مگه قرار بود روز بیست و یک خرداد ساعت ۸صبح من زمین نخورم؟مگه قرار بود اون راننده که باعث تصادف شد و منو رسوند بیمارستان و بعد فرار کرد قرار بود بمونه؟مگه قرار بود بیمه تامین اجتماعیم که توی بیمارستان متوجه شدم کار نمیکنه ،کار میکرد؟بجز ذهنم که همش دنبال تثبیت شرایطه ،کدوم قسمت زندگی این تغییرات رو نمیپذیره؟همون لحظه احساس آرامش همه وجودم و گرفت.من شاپرک قراره توی سی و هفت سالگی به شکستگی جدید روی کتف چپم اتفاق بیافته و تمام .اتفاقی که قراره دروازه جدیدی روی دنیایی برام باز کنه که قبل از اون بخوبی برام قابل مشاهده نبود.و دقیقا اینو بهم نشون میده که اون اتفاقات ،آدمها و این جسم تنها وسیله ایه تا منو به تکامل و آگاهی ای که قراره بهش برسم برسونه و واقعا همه آدمها و همه چیز وسیله و دستهای خدا هستن تا منو به مقصد برسونن.گاهی با درد گاهی با عشق.در مورد گوشی هم همین بود .مگه قرار بود گوشی خراب نشه؟مگه قرار بود اون گوشی همدم همیشگیم باشه؟چند روز اول احساساتم برگشت به ده یا حتی بیشتر ..سال قبل وقتی که گوشی نبود.همون اضطراب ها اومد سراغم ،همون دغدغه ها ...همون چالشها،آره واقعا من تنها بودم و تنها باید با همه چالشها روبرو میشدم .اتفاقی که فکر میکنم راه فراری برای هیچکسی داخلش نیست و همه یه روز باید بدور از همه مخدر ها (منظورم از مخدر چیزیه که توهم سرخوشی و دونستن و کامل بودن و فهمیدن رومیده),باهاش روبرو بشیم.یعنی با خودمون .عین کسی که یکسال از روی کتاب درسهاشو میخونه و با کمک معلم کار کرده و حالا یکدفعه کتاب ازش گرفته میشه و بهش میگن وقتشه بدون کمک کسی جواب سوالات رو بدی.بعد از چند وقت که گوشی نداشتم حالم کمی بهتر بود احساس میکردم کمی از اون چیزی که باید می‌دیدم رو فهمیدم.اینکه حالا وقتش بود توی خیابون که راه میرم بدون موزیک از قدمهام لذت ببرم.حتما برای آرامش گرفتن نیاز به اپلیکیشن نداشته باشم تا موسیقی آرامبخش برام پخش کنه.نبودن اینستاگرام که بخوام خودمو داخلش ابراز کنم یا خود ابرازی های دیگران رو تایید یا رد کنم به معنای پایان من نیست.و یه سوال خیلی حقیقی :ما بدون ابزاری برای خود ابرازی هامون ،بدون فالوور و بازدیدکننده ،بدون خواننده ای برای مطالبمون.واقعا کی هستیم و چقدر برای خودمون. قابل تحملیم،چقد مایوس کننده و چقدر امید بخش...بالاخره یک روز بدون همه ی این مخدر ها در تنهاییمون باید با خودمون روبرو بشیم.خودی که ارتباط خیلی کمی شاید با خود ابرازی هامون داره.امروز یادم نمیاد اون روزای بدون گوشی چجوری گذشت حالا دوباره گوشی دارم،یه گوشی مدل بالاتر از گوشی قبلی که داشتم.ولی از داشتنش نه خوشحالم نه ناراحت .دیگه اپلیکیشن آرامبخش روش نصب ندارم. دیگه زبانمو از روی کتاب میخونم و ...حتی آخرین باری که بیرون رفتم در حالیکه همیشه از صدای آدمها و ماشینها و موتور ... احساس اضطراب و عصبی بودن میکردم این بار موسیقی رو خاموش کردم تا بتونم در بین آن ازدحام آرامشمو حس کنم ...شاپرکی که بتونه بدون موسیقی صداها رو تحمل کنه دنیای قشنگ تر و امن تری رو می‌تونه تجربه کنه ...حالا نشستن پیش مادرم که دنیای مجازیش خلاصه شده توی گوشی ساده توی دستش و تلویزیون  و درک احساساتش برام راحت تره ،اینکه دارایی حقیقی من مادرم و کسانیکه که اطرافمن ،لااقل حقیقی تر از گوشی.همینطور که بعد از تصادف تنها کسی که نگران و پرستارم بود مادرم بود .توی روزهای بدون گوشی هم بیشتر از همه به مادرم نزدیک شدم.مادری که بخاطر وابستگی زیادم بهش از بچگی سعی میکردم تا میتونم با دور شدن و سفر کردن و ...از این وابستگی کم کنم.و از تلخی هایی که توی خانواده پیش میاد به سمت شیرینی ها فرار کنم ولی حالا می‌دونم از دل همین تلخی هاست که من زیباتر رشد پیدا می‌کنه.حالا دوست دارم بمونم و آدمهای دنیام رو دوست داشته باشم با همه ی شیرینی ها و با همه تلخی ها...</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 13:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی زندگی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-ggupccgw2jol</link>
                <description>رفتن همیشه آسونترین کار دنیاست ،اینکه هر جایی آدمایی بودن که برات قابل تحمل نبودن یا فضایی بود که حس کردی داری خفه میشی اینکه از اونجا خارج بشی و بری خیلی ساده هست و شایدم واقعا نیست چون آدم در عین درد کشیدن بخاطر وابستگی نمیتونه یه سری چیزها رو ترک کنه .ساده ست چون قرار نیست دیگه مسیولیت چیزی رو بپذیری و فقط از چیزایی که آزارت میدن دوری میکنی بدون اینکه بفهمی چرا داری آزار میبینی و سخته بخاطر همونکه گفتم :وابستگی و ترس از تنها شدن و بی پناه شدن.ولی واقعا رفتن درسته یا موندن و روبرو شدن و پذیرش مسیولیت همه چیز؟اگه قرار به موندن هست تا کی باید موند ؟تا کجا مسیولیت ما هست و از کجا دیگه باید رفت؟بنظر خودم تا جایی که ما می رنجیم ،تا جایی که بلد نشدیم ببخشیم ،تا جایی که هنوز دیگران رو گناهکار میدونیم باید بمونیم و بخشش رو یاد بگیریم در دل همون هیاهو که باعث رنجشمون میشه و وقتی تونستیم کنار بقیه فارغ از متفاوت بودنمو از اونها ،دوستشون داشته باشیم و بپذیریم و ببخشیم و بجای محکوم کردن یاد بگیرم و یادبگیریم ...اونوقت شاید یه روزی متوجه بشیم دیگه وقت رفتنه.دنیا پر از زیبایی و قشنگیه بشرط اینکه توی بزنگاه انتخاب اینکه چی رو ببینیم و چی رو بشنویم و به چه چیزهایی فکر کنیم .انتخابمون زیبایی باشههشتم تیرماه ۱۴۰۴ </description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 19:22:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هفتم،سفر ،امنیت و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-gnwa9phdlzrv</link>
                <description>تا اینجایی نوشته بودم که وارد لرستان شده بودم و بعد از دورود با قطار به بیشه رسیدم،هوا بارونی بود و داشت غروب میشد کم کم.مامورین ایستگاه بهم گفتن حتی اگه میخای  داحل روستا هم بری بدون دوچرخه برو و بگرد و برگرد ولی من دلم میخاست دوچرخمم همراهم باشه حتی اگه قراره اون رو دست بگیرم و نتونم سوارش بشم .دوچرخه جزیی از هویت سفر من بود.یه جاهایی از مسیر بخاطر سراشیبی مجبور بودم با ترمز و آروم آروم دوچرخه رو حرکت بدم و یه جاهایی بخاطر سربالایی و شیب دوچرخه رو هل بدم  ولی اینکه بدنم به وزن دوچرخه عادت کنه و اینکه بودن دوچرخه همراهم کمکم میکرد هر لحظه به اختیار خودم هر تصمیمی برای موندن و یا رفتن رو بگیرم ،این آزادی توی انتخاب ارزشش رو داشت.از روستا گذشتم و به سمت آبشار حرکت کردم .روی یکی از پل های توی مسیر وقتی داشتم عکاسی میکردم و از رودخونه عکس میگزفتم دوتا خانوم رو دیدم که از روبرو به سمتم میومدن .بهشون لبخند زدم و سلام کردم و باهم شروع کردیم به گفتگو کردن.من سرشار از شور آزادی و رهایی بودم و این حس از درون به بیرونم جریان داشت ،احساس یه پرنده ی آزاد و یا قطره ای در جریان رودخونه ای  بزرگ  و خروشان که هر لحظه میتونست رنگ و بویی جدید از زندگی رو تجربه کنه و آدمهایی که حالا نه از سر اجبار و تحمل بلکه از سر عشق میتونستم وجودشون رو در اطرافم معنا کنم با این نگاه که هرکسی به نزدیکی من میاد و یا برای گفتگو بامن میاد و یا به من لبخندی میزنه جزیی از وجود خداست و اتفاقیه از جانب خدا که چیزی جز عشق نیست ،پس اون انسان یه اتفاق زیباست وجودش و یه اتفاق زیبا نمیتونه معنایی بجز زیبایی بجا بزاره .یاد گرفتم  هر لبخندی رو با لبخند جواب بدم  و هر قشنگی ای رو با حسی قشنگ و هر اتفاق بظاهر بدی رو به قشنگی تعبیر کنم و دستی که قراره منو به یه زیبایی برسونه.بعد از کمی گفتگو ،از هم گذر کردیم و هر کسی به راهش ادامه داد.همیرا و فاطمه به سمت روستا و منم همچنان به عکاسی و لذتی که از طبیعت میبردم.و آزادی و رهایی ای که داشتم.چند لحظه نگذشته بود که  (همیرا)به سمتم اومد و گفت :شاپرک ما میخواهیم ازت دعوت کنیم امشب رو با ما سپری کنی . پذیرفتم علارقم اینکه تصمیم داشتم روبروی آبشار کمپ بزنم ولی سفر بهم یاد داده بود که هر چیزی بهت میرسه چیزی جز عشق و زیبایی نیست پس بخاطر افکار و ذهنیت ها و برنامه هایی که توی ذهنت چیدی اونها رو رد نکن و ازشون نگذر.پیشنهاد و دعوتشون رو پذیرفتم ولی ازشون خواستم  موقع برگشت از آبشار بهشون ملحق بشم.گفتن ما بالای پل منتظر می مونیم ولی من توی راه به سمت آبشار آهسته حرکت میکردم و هر اتفاقی میتونست باعث بشه مدتها حتی با انسانها بشینم به گفتگو کردن و این جریان داشتن با تعهد به بودن در یکساعت خاص در جایی منو آزار میتونست بده.اگه میگفتم تا یک ربع دیگه برمیگردم و پیش شما هستم اونوقت دیگه خیلی از زیبایی های جاده رو نمیتونستم ببینم ،نمیتونستم به انسانها لبخندی از روی رهایی و آزادی و تازگی بزنم.علارقم اینکه من شدیدا متعهد به قول وقرارهام سعی میکنم باشم به همین اندازه از قول و قرار گذاشتن دوری میکنم چرا که خیلی اوقات تصمیمات و انتخابهام رو در لحظه میگیرم و تعهد رنگ و بوی زندگی کردن و رها بودن رو از من میگیره .تنها تعهدی که برام زیبا و ارزشمنده ،تعهد به طبیعت و بدنم و جهانیه که به زیبایی من رو در آغوش گرفته و من هم موظفم در هر جایی و به هرشکلی که میتونم با توانایی هایی که دارم دستی از عشق و طبیعت باشم برای کسانی که شاید با وجود من گره ای از کارشون باز بشه و یا وجود من رنگ زیبایی باشه در بین رنگین کمان زندگیشون.گاهی برای آدمها ساز میزنم و گاهی شنونده ی حرفهاشون میشم و گاهی با یه لبخند  باعث دلگرمیشون میشم و لبخند اونها هم من رو دلگرم به جهان سرشار از زیبایی میکنه.گاهی پلاستیکی که به گیاهی چسبیده رو جدا میکنم و پاکت های ریخته شده  روی گلها و گیاهان کنار جاده رو برمیدارم و یا ته سیگاری که پای گیاهی افتاده و گاهی موجودی رو نوازش میکنم و گاهی هم فقط باعشق به نظاره طبیعت میشینم ،مهم نیست کجا و چطور همیشه راهی برای آرامش خودم پیدا میکنم،چرا که فهمیدم که جهان بر محور عشق در حرکته ،مثل عشقی که خورشید به ما داره و یا آب و نسیم ...و من هم وجودم خود عشقه و اونچیزی حالم رو خوب میکنه که بر مدار عشق باشه،کاری که باعشق انجام میدم،فکری که با عشق در ذهنم پرورش میدم و نگاهی که با عشق به طبیعت و بقیه موجودات دارم همه و همه به من آرامش میده .بهشون گفتم ممکنه من دیرتر برگردم و این منو آزار میده  نتونم زود بهتون برسم گفتن اشکالی نداره،  ما بالای پل یه خونه گرفتیم و اونجا هستیم موقع برگشت بهمون زنگ بزن ،وقتی اسم مهمانپذیر رو گفتن یاد لحظه ی ورودم به روستا افتادم ،وقتی وارد روستا شده بودم دوتا پنجره ی زیبا انتهای یه کوچه نظرم رو جلب کرده بود و برای عکاسی به داخل کوچه رفته بودم به محض ورودم همسایه ها جمع شدن و همه شروع کردیم به گفتگو کردن و موقع بیرون اومدن از کوچه خانومی که تازه بهمون ملحق شده بود و چهره ی با محبتی داشت بهم گفت اگه امشب  آبشار نموندی میتونی بیای و پیش من باشی .خانم محمدی صاحب مهمانپذیر زاگرس بودن و حالا همیرا و فاطمه ازم خواستن شب رو پیش اونها بمونم و اونها هم آدرس مهمانپذیر زاگرس رو دادن.برام جالب بود و من اینو یه نشونه گرفتم و به سمت آبشار حرکت کردم.علارقم اینکه همسایه ها بهم گفته بودن ممکنه آبشار شب خلوت باشه و امن نباشه ولی اونجا خانواده هایی اونشب بودن و چادر زده بودن با یکی از اونها شروع کردم به گفتگو کردن و منو به چایی دعوت کردن ،گفتگومون بیشتر بر سر شب مانی کنار آبشار بود ولی من چون قول داده بودم که برگردم به مهمانپذیر ،حرکت کردم به سمت روستا ولی بخودم گفتم حتما یه شب دیگه باید برگردم و کنار آبشار بمونم چرا که خیلی زیبا بود و من نیاز به اون جسارت و ایمان داشتم،این سفر بخودیه خود برای یه دختر تنها از دید دیگران یه چالش میتونست باشه ولی وقتی از درون بهش نگاه میکنم چیزی جز حس امنیت و عشق نیست و علارقم صحبت بعضی از همسایه ها که از سر دلسوزی بهم راجب موندن کنار آبشار هشدار داده بودن ولی ترس چیزی در تضاد با آگاهی و ایمانی بود که منو به این سفر آورده بود، ایمان به جهانی که هیچ چیزی رو بی دلیل بر سر راهم نمیزاره و هر کسی تنها و تنها آینه ای از وجود خداست و حتی اونچیزی که در رفتار دیگری بد میبینم همون  هم  قراره منو به جایی ببره که قراره قشنگی در اونجا برام اتفاق  بیافته.خونه همیرا و فاطمه طبقه ی بالای مهمانپذیر بود و بعد از صحبت با بچه ها تصمیم گرفتیم دوچرخه رو به راهرو طبقه بالا بیاریم.وقتی وارد خونه شدم،بچه ها شام رو اماده کرده بودن،نشستیم و کلی حرف زدیم ،از اتفاقات سفر صحبت کردیم ،بعد از کمی صحبت فاطمه گفت چیزهایی که میگی رو پیش از این توی کتاب معجزه شکرگزاری خونده بودم و حس میکنم تو این کتاب رو کاملا بلدی ،تا حالا خوندیش؟گفتم نه ولی یه مقداریشو پیش از این خوندم در حد یکی دو فصل از ۲۸ فصلش رو.فاطمه گفت ولی من فکر میکنم تو کاملا اون کتاب رو انگار خوندی و فهمیدی .چطور ممکنه نخونده باشی ولی اینطور این موضوع رو بلدی؟گفتم من دقیقا نمیدونم توی اون کتاب چی نوشته ولی اینو میدونم وقتی ما آدمها از هم جدا هستیم و از هم دور افتادیم هر کدوممون جهانی متفاوت از همدیگه هستیم و علارقم شباهتها رنگ و بویی متفاوت از هم داریم ولی وقتی به درون خودمون حرکت میکنیم هر چقدر دنیا رو از درونی ترین جای ممکن وجودمون ببینیم همه و همه یکی هستیم و اندیشه و ارزش و تفکری که ناشی از اون فضا هست یکی تر و یک شکل تر هست پس لزومی نداره کتابی خونده بشه یا با استاد خاصی گفتگو بشه تا ما متوجه جریان و اتفاقات این جهان بشیم کافیه به درون بری اونوقت  هر کلمه که میشنوی و هر جمله که میخونی تو رو به معنا و عمق خودش می بره .اونشب پیش از شام دوش گرفتم و بعد از شام زودتر از بقیه خوابیدم  ولی وقتی صبح از خواب بیدار شدم دوچرخه ام رو دیدم که گوشه ی اتاق  هست کنار در ورودی از بچه ها که پرسیدم گفتن دیشب که خوابیده بودی خانم محمدی و ما تصمیم گرفتیم دوچرخه رو بیاریم داخل برای امنیت بیشتر.نزدیکش رفتم و دیدم جای چرخ دوچرخه بعضی از جاهای راهرو مونده برای همین با جارو و دستمال شروع کردم  به تمیز کردن اونجا ،بچه ها بخاطر کمک و لطف به من دوچرخم رو داخل اورده بودن و حالا من وظیفه خودم میدونستم در درجه اول جای چرخ ها رو از توی راهرو تمیز کنم.ساعت ۹ صبح بود حدودا که با بچه ها برای دیدن دوباره ی آبشار رفتیم و منم بخاطر لطفی که شب قبل بهم کرده بودن دوست داشتم با عکاسی ازشون جبران کنم که البته این تعبیر زیبایی نیست میشه گفت همونطور که اونا منو مورد محبت و لطف خودشون قرار داده بودن و مهمون خودشون کرده بودن ،منم با توانایی خودم بتونم کمی خوشحالشون کنم و کار کوچیکی کرده باشم.همسایه های امروز پلاک چهل جاده(همیرا و فاطمه )کنار آبشار که رسیدیم ،زیر انداز انداختیم و نشستیم .درست مقابل چادر خانواده ای که شب قبل اونجا بودن و باهم چایی خورده بودیم و حرف زده بودیم.یه دختری رو اون نزدیک دیدم که صورتی معصوم و از جنس طبیعت داشت و برای یه لحظه توجهمو جلب کرده بود و بعدا فهمیدم اسمش ماهی هست و با همسرش محمد به این سفر اومده بودن و نمیدونستم قراره دوروز آینده رو در همسایگی و دوستی با هاشون سپری کنم.تصمیم داشتم قبل از ظهر از همیرا و فاطمه جدا بشم و با دوچرخه بیام سمت آبشار ولی باز هم منو برای ناهار نگه داشتن و  بعد از خوردن ناهار به سمت آبشار حرکت کردم ،وقتی به جایگاهی رسیدم که انتخاب کرده بودم برای چادر زدن محمد و ماهی کنار من چادر زده بودن و بعد از کمی خوش و بش دعوتم کردن به یه لیوان چایی و منم پذیرفتم و قبل از اینکه چادرمو بزنم با هم نشستیم به حرف زدن .دوستایی که تا چند ساعت قبل نمیشناختمشون و حالا همسایه های جدید من بودن. ..</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 11:08:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ششم-طبیعت روی دیگه ی وجود من</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-wadnlmq24who</link>
                <description>قبل از هر چیز باید بگم ممنونم که الان اینجایی و اگه دوست داشتی دقیقا متوجه سفرم بشی خوبه که از روز اول حتی از یکی دوتا اپیزود قبل ترش شروع کنی به خوندن پیجم.این یه سفرنامست به سبک خودم .ممنونم که برام این حق رو قایل میشی به سبک و سلیقه خودم توی پیج خودم بنویسم و برام کامنتی سرشار از انرژی مثبت میزاری .اگه خواستی میتونی پیج اینستاگرامم داشته باشی .من توی اینستاگرام (@inovia)هستم .به اداره پست رسیدم و بارون گرفته بود،دوچرخه رو بیرون از پست گذاشتم و خانومی که اونجا بود بهم گفت میتونم دوچرخمو داخل ساختمون بیارم .ازشون اجاره خواستم تا وسایل رو روی صندلی ها قرار بدم تا هرکدوم که نیاز کمتری بهشون دارم رو جدا کنم برای پست کردن.چک لیست وسایل خیلی کمکم میکرد که بتونم سریعتر وسایلم رو وارسی کنم و در  انتها بدون اینکه چیزی رو فراموش کنم یا جا بزارم خورجین ها رو ببندم .اسپیکرم رو گذاشتم برای وسیله هایی که باید پست میشد ،اسپیکری که وزن زیادی نداشت ولی در حقیقت چه لزومی بهش بود ، اگه نیازی به گوش کردن آهنگی بود هندزفری همراهم بود ۱و  یا در کنار انسانهایی بودم که کلمات اونها زیباتر از هر موسیقی قرار بود باشه و یا در دامن طبیعتی میتونستم باشم که سکوت اون تنها مامل و آغوش آرامبخش وجودم می بود.کاپشن فسفری و شلوار لاین فسفری که داشتم ،کاپشنی که میتونست توی شبها موقع دوچرخه سواری منو نمایان تر کنه برای راننده ها ولی توی اون لحظه تصمیم گرفته بودم با خالی ترین وضعیت ممکن از هر چیزی که میتونست لزومی بر بودنشون وجود نداشته باشه دوچرخم رو سبک کنم ، یه جفت کفش و یه دست لباس بیرون که برای موقعی که قرار بود توی شهر ساکن بشم بپوشم و حالا همه رو  برای پست گذاشته بودم تنها کفش همراهم اونی بود که به پا داشتم.لوازم هیر کاتی که میخاستم هرجایی رسیدم ازشون استفاده کنم اگه کسی نیاز داشت و فقط از بین اونها به یه شونه قیچی بسنده کردم و همه چیز رو پست کردم ...با خودم قرار گذاشتم که توی سفر بابت کارهایی که میکنم برای خوشحالی بقیه و یا توانایی هایی که دارم هیچ پولی دریافت نکنم و هرچیزی که بلدم رو با عشق به دیگرانی که بر سر مسیرم قرار میگیرن هدیه بدم.هشت کیلو از تمام وسایلی که همراهم بود کم شد.توی فرصتی که اونجا بودم کارمندهای  پست باهام گفتگو میکردن و راجب سفر ازم میپرسیدن که تو یه دختر شجاع هستی ولی من بهشون توضیح میدادم که من شجاعتی ندارم و شجاعت من ایمان به خدایی هست که جلوتر از من هر جایی آغوشش رو برای من باز کرده ،نه برای من برای هر موجودی و فقط کافیه بپذیریم آغوشش رو تا بفهمیم محیط امن ما نه اتاق خونه ی کوچیک ما بلکه به وسعت یه دنیاست ، از حیوانات پرسیدن و اینکه نمیترسی اگه بهت حمله کنن ؟حیواناتی که جزیی از وجود خدا هستن و وقتی عشق درونشون رو ببینی چیزی  که میبینی تنها عشق هست و عشق، حتی گرگ هم که به درندگی مشهوره هم دستی از دست های خداست و اونجایی که باید لطیف تر از یک آهو همراه و مراقب و همدم تو میشه تا به سلامت از سخت ترین قسمت های زندگی گذر کنی و خدا از خصلت درون اون برای محافظت از تو استفاده میکنه ،جایی که به قدرت و چابکی و جنگندگی سگی نیاز هست اون رو همراهت میکنه و جایی که به تماشای زیبایی و لطافت نیازمندیم و تنها آرامش و رقص یک پروانه میتونه آرامش و ایمنی رو به قلب ما سرازیر کنه پروانه ای زیبا رو در آغوش و همراه ما قرار میده  ولی اگه وجودمون سرشار از ترس باشه و گرگ رو دشمنی خونریز برای خودمون بدونیم و سگ رو کثیف و پروانه رو تنها حشره ای زیبا بدونیم و مشاهده گر خوبی برای وجودشون در کنارمون نباشیم و از طریق عینک ترس و بدبینی و ستیزه جویی ذهن به تماشای زندگی بشینیم، هیچوقت متوجه معجزه ی بودنشون نمیشیم و اونچیزی رو از جهان دریافت میکنیم که با افکارمون در جستجوی اون هستیم ،ترس ،بیماری،خشم ، دشمنی ...همسایه ی زیبای پلاک چهل جادهبعد از کلی صحبت و خوش و بش بهم چایی تعارف کردن  و من چایی رو قبول کردم و این تضادی بود بین آنچه که در تنهایی و استقلال لحظاتم برای خوراک خودم در نظر میگرفتم و آنچه از دست دیگری بهم میرسید و چیزی که برای من ارزشمند بود عشق درون انسانهایی بود که دستی برای بخشندگی داشتند نه جنس و نوع اون هدیه .من میدوتستم که برگ های چای وقتی چیده میشن سرشار از زندگی اند و وقتی توی دستگاهها و کارخانه هاحرارت میبینند بصورت طبیعی خشک نمیشن تبدیل به زغالی سیاه میشن ،ماده ای که از جنس زندگی بوده و حالا به مرگ و سمی مهلک برای بدن من تبدیل شده و وقتی میخورم تنها آسیبی هست برای بدنم.ولی چه اهمیتی داره اگه قراره نور عشقی در قلب دیگری روشن باقی بمونه پس من این هدیه ی زیبا رو میپذیرم و باعشق میخورم و سپاسگزار قلب هایی میشم که جز نیکی و خیر در پس هر رفتارشون نیست و لبخند و پذیرش اون هدیه رو زیباتر از رفتار عقلانی و کلماتی میدونم که جنبه ی نصحیت گونه و اطلاعات کتابگونه دارن .چرا که جهان بهم یاد داده حتی اگر کسی رفتاری رو به اشتباه انجام میده و اون فرد در مسیر تو قرار گرفته تو به دنبال زیبایی در درون اون رفتار بگرد و اون زیبایی رو پیدا کن و قدردان اون زیبایی باش ، هر رفتار اشتباه که تنها از دید تو اشتباه هست برای دیگری زندگی بخش و نور امید و پنجره ی زندگی و عشقیه که رو به آینده گشوده شده.گاهی طعم و عطر مصنوعی یک لیوان چای انگیزه ایه تا انسانی پا به طبیعت بزاره و از همین دریچه عشق طبیعت در وجودش پر رنگ و پررنگ تر بشه و وجود پر تنش و استرسش که در محیط کار و زندگی شهری هرروز در زیر بار سنگین فشارهای روحی و روانی قرار داره اندکی تهی از تنش ها بشه و آرامشی پیدا کنه برای ادامه دادن..هیچ چیزی به خودیه خود اشتباه نیست ولی اونچیزی که ،رنگ اشتباه به چیزی میده و اون رو خوب و بد میکنه صرفا جایگاهیه که ما از اون جایگاه به اون وضعیت نگاه میکنیم وگرنه همه چیز در این جهان دستی از دست های خداست که در زمان خودش به کار خواهد اومد...از دفتر پست خارج شدم و به سمت شهر حرکت و کردم .قطار بعدی به سمت بیشه ساعت ۲ ظهر بود و من خودم رو به ایستگاه قطار رسوندم و سوار قطار شدم .وقتی به ایستگاه بیشه رسیدم آدمهای زیادی اونجا بودن که میخاستن به درود برگردن .بعد از مدت کمی با خیلی از اون آدمها گفتگویی رو شروع کرده بودم و باهم همکلام شده بودیم ،براشون ساز زدم و اونها برای گفتگو نزدیکم میومدن و من همه تلاشمو میکردم در هر گفتگویی  پاسخگوی عشق درون اون انسانها باشم و نه جایگاه و ظاهر و سن و چهره ی متفاوت اون آدمها.چیزی که من در این سفر به دنبال یادگیریش بودم ،نگاه یکسان به همه انسانها از هر قشر و گروهی بود که در مسیرم قرار میگرفتن.اینکه بتونم هر انسانی رو فارغ از جایگاه اجتماعیش دوست داشته باشم و بجای نگاه به اطراف و گذشته که ذهنم رو مملو از آشفتگی میکرد، تنها نگاهم به جلو باشه به کسانی که بر سر راهم میان و پذیرنده  ی اونچیزی باشم که جهان بر سر راهم میذاره و جهان چیزی جز عشق نمیخواد چرا که وجود جهان چیزی جز عشق نیست.هر ساختاری  در این جهان از هدفی نشات گرفته و هر هدفی از نیازی برخواسته و هر نیازی از باور و ارزشی که گاها قابل دیدن نیستن و این ارزشها رو میشه در اون نیازها و هدف ها جستجو کرد .ارزش تایید شدن،ارزشی که ما رو ملزم میکنه کاری کنیم تا دیگران ما را تایید کنند و احساس نیاز به هدف هایی میکنیم که از دید دیگران ،ما ارزشمند بنظر برسیم.بدنبال دریافت مدرکی بریم تا به دیگران یا خودمون ثابت کنیم چه اندازه ما توانمند هستیم.و هدفی که قراره در نهایت ما رو به نقطه ای از آرامش برسونه که اونجا فضایی باشه که ما به ایستیم و بگیم ما به چیزی که لایقش بودیم و هستیم رسیدیم .آرامشی که مثل بهار فصلی از چهار فصل زندگیه ،بهاری که دیر یا زود به تابستون و تابستونی که به پاییز و پاییزی که به زمستان ختم خواهد شد.آرامش فصلی بی پایان و سرزمینی ابدی نیست، آرامش هدیه ای هست که در پس هر قدمی و هر هدفی و نیازی و تلاشی ما انتظارش رو میکشیم ،ولی ابدی و بی انتها نیست،ما به آن دست پیدا میکنیم و بزودی فصل جدید زندگی ما که حاصل از هدف هایی که داشتیم و نو بودنش  رو با تابستون و خزان عوض خواهد کرد و بزودی ما آگاه میشیم آرامش هیچوقت ابدی نیست،پس بدنبال هدف ها و ارزشهایی گام بر میداریم که به راحتی و بسرعت بتونه ما رو به آرامش برسونه آرامشی که به واسطه تکرار زودهنگام و مکرر ،جایگاهی پایدار پیدا میکنهارزشهایی که دل در گرو آسیب به خویشتن و دیگری ندارند ،و متصور از جایگاهی در آینده نیستند و وابسته به تایید دیگران نیستندو تکیه  به هیچ ابزاری ندارن.ارزشی که در این لحظه نیازی میسازه و برای اون نیاز هدفی مشخص میکنه و برای اون هدف تلاشی و برای اون تلاش پاداشی که همه و همه در یک لحظه روی میده و اون ارزش چیزی جز عشق نیست.عشقی که فارغ از آنچه هستیم و آنچه داریم هر لحظه نه به واسطه ی چگونه بودنمون و جایگاه تحصیلی و ثروت و اجتماعیمون، بلکه به واسطه ی بودنمون میتونیم به دنیا و به خودمون تقدیم کنیم ،با نوازش یک گل ،با هدیه دادن یک لبخند و باحتی یه اندیشه نیک و زیبا در ذهنمون ...و ارزش حقیقی این دنیا چیزی جز عشق نیست ،کافیه به خورشید و گیاهان نگاه کنیم یا به نسیم و باد و آب ...میفهمیم همه روی مکانیسم عشق در حرکت و جریان هستند .پس پایه و حقیقت همه چیز عشق هست .آیا خدا و چه ماده ای و چه ساختاری میتونه پیش از یه ارزش وجود داشته باشه در حالیکه هر هدفی و هر نیازی و حر کتی و هر آفرینشی در پس یک ارزش جلوه میکنه نه پیش از وجود اون ارزش  پس میشه گفت خدا هم عشقه...آدمهایی که تا لحظه ای پیش نمیشناختم و حالا به دورم میومدن و با لبخندها و سوالات و کنجکاوی هاشون منو تو آغوش پذیرش قلب بزرگشون میگرفتن.با دوچرخه ام عکس میگرفتن و منو زیبا متصور میشدن و من میدونستم اونها زیبایی حقیقی خودشون رو در من  میبینند و آنچه که میبینند آینه ای از اونچیزی هست که در درونشون وجود داره.من میخاستم کمی توی بیشه بمونم و با قطار بعدی که ساعت پنج عصر بود برگردم به درود و پیش از رفتن روی مسیر ریل رفتم چندتا عکس گرفتم مسیری که بینهایت زیباست. ولی وقتی قطار اومد من دوچرخه رو سوار قطار نکردم و بین رفتن و موندن دو دل بودم ،قطار رفت و من موندم احساسی وجود داشت که شاید باید میرفتم با قطار ولی به درخت روبروم نگاه کردم و تلاش کردم حس منفی درونم رو با حسی از زندگی عوض کنم ،آنچه که اتفاق می افتاد نیک بود ولی اونچیزی که  میتونست بد باشه احساس بدی بود که در درونم میتونستم حفظش کنم و یا اون رو با احساسی زیبا عوض کنم و این چیزی بود که باید یاد میگرفتم.هر آنچه که در بیرون اتفاق میافته علارقم شکل و ظاهرش نیک و زیباست ولی آنچه که ما می اندیشیم و فکر میکنیم در واقع بد و خوب رو میسازه و فضای بیرونمون رو متاثر میکنه .به درخت نگاهی کردم و اون رو نوازش کردم و زیبایی وجودش رو دیدم و این زیبایی قلبم  رو آرومتر کرد.زیبایی زیبایی می آفرینه ، و من یاد گرفته بودم هر وقت وجودم رو پر تنش دیدم ،خودم رو در مسیر خورشید آب و نسیم و صدایی زیبا قرار بدم تا من هم همرنگ همون وضعیت بشم و براستی ما شبیه همون چیزی میشیم که هر لحظه همنشین و همراه و همقدم خودمون میکنیم،افکار ،خوراک،احساسات و آنچه که میبینیم و میشنویم ...همه همنشینان  ما هستند ،اگه غمبار و تلخ و پر تنش باشن ما هم کم کم معنایی مشابه اونها برای لحظه ها و انسانها پیدا میکنیم و اگر عشق و زیبایی باشه ما هم عشق را تجربه میکنیمزندگی اتفاقی رو به جلو هست و تنها گذرگاه اون همین لحظه هست و رنگ و بوی آنچه که در آینده برای ما پیش میاد حاصل از همنشینانی هست که در این لحظه همراه خودمون کردیم و اجازه دادیم ما رو همراهی کنند.اون درخت رو نوازش کردم و در فضای آکنده از دودلی و تنش درونی ،اجازه دادم تا عشق در اطرافم رنگ بگیره و دیده بشه و کم کم بر فضای وجودم حاکم بشه ،افرادی که در ایستگاه کار میکردن بهم پیشنهاد دادن که اونشب رو داخل ایستگاه بمونم بخاطر بارون و به داخل روستا نرم و  روستا هم جایی برای دوچرخه سواری شاید نداشت ،بخاطر اصراری که داشتن به حرفشون گوش کردم و دوچرخه رو داخل ایستگاه گذاشتم ،من تنها بودم و کسی جز من نبود .بعد از چند لحظه خودم رو دختری دیدم که به واسطه ی جریانی که جهان برام پیش بینی کرده و قدرت حرکتی که دارم،اسیر دیواری هست و از ترس خیس شدن یکجا ایستاده و قراره شب رو در یک طبیعت زیبا ولی در چهارچوبی از سنگ بگذرونه ،من نعمت قدم زدن رو داشتم و نعمت دیدن رو و شنیدن صداهای زیبا و رقصیدن در کوچه ها و خندیدن و دیدن انسانهایی که میتونستم عشق درونشون رو لمس کنم و موندن توی این ایستگاه زندانی از ترسهای مزمنی بود که سالها در درون من و انسانهای دیگه ریشه کرده بود و حالا از سر عشق  و دلسوزی به دنبال کمک به من بودن و من باید تصمیم میگرفتم به رفتن و یا موندن... و من به سمت روستا حرکت کردم...پایان قسمت دوم از روز دوم  </description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 12:17:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پنجم-دروغ و حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%88-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-gjpcjpov1u6x</link>
                <description>توی مسیر بودیم و به سمت لرستان میرفتیم و دوستی که ماشین رو میروند از نحوه کار اینستاگرام بهم میگفت و من از صحبتهاش سعی میکردم چیزی یاد بگیرم چون اعتقاد داشتم هر کسی توی مسیرم قرار میگیره دستی از طرف خداست و من باید به کلماتش دقت کنم و اون جملاتی که میگه رو با آگاهی ای که دارم معنا و مفهوم بهش بدم و از اون رویداد متوجه چیزی بشم که جهان میخاد بهم بگه .به دورود رسیده بودیم و من کنار ایستگاه راه آهن پیاده شدم تا شب رو اونجا بمونم و صبح از اونجا بزنم بیرون داخل شهر برم.به محض پیاده شدن پلیسهای زیادی رو دیدیم که اطراف راه آهن بودن و این طبیعی نبود متوجه شدیم که یه قظار باری از ریل خارج شده و جاده بسته شده .پلیسی که به سمتمون میومد احساس کرد که من خارجی هستم و از مجید که راننده وانت بود پرسید از کجا اومده و مجید گفت ایرانی نیست و من نمیتونستم چیز دیگه ای بگم چون اونجا یه رویداد اتفاق افتاده بود.مجید بدون مشورت با من جمله ای گفته بود و من تحت شرایطی قرار گرفته بودم  که هیچ مدیریتی روی وضعیت نداشتم سکوت کردم  و با دوچرخه به سمت ایستگاه رفتم وقتی به محوطه ی جلوی ایستگاه رسیدم ساعت نزدیک ۱۰ شب بود و من صدای پلیسها رو می شنیدم که باهم راجب یه مترجم صحبت میکردن که بتونه با من خارجی صحبت کنه و من دوست داشتم به یکیشون بگم که من فارسی میفهمم ولی همه چیز از دست من خارج شده بود بیرون از ایستگاه نشستم که یکی از پلیس ها به سمتم اومد و با انگلیسی شروع کرد باهام صحبت کردن که من گفتم من فارسی رو میفهمم و منو دعوت کرد به داخل ایستگاه و دوچرخه رو هم گفت که میتونم ببرم داخل .وقتی داخل ایستگاه رفتم رییس پلیس اونجا اومد و نمیدونست که من متوجه فارسی میشم و به بقیه گفت چرا اینجاست و بره و یکجایی رو بگیره ،من هیچوقت توی این شرایط خودمو قرار نمیدم دوچرخه رو برداشتم و به سمت درب خروج رفتم ،ولی از طرفی من راهی جز موندن اونجا نداشتم ،دیروقت بود و من نمیتونستم جایی برم و شهر رو هم نمیشناختم رفتم تا بیرون ایستگاه بشینم تا صبح بشه که پلیسها اومدن به سمتم و گفتن که نه تو باید داخل بمونی و بیرون سرده و دوچرخه رو ازم گرفتن و خودشون اوردن داخل ایستگاه و گفتن میتونی اینجا استراحت کنی.پلیسهایی که مثل ما انسان هستند و وجودشون سرشار از عشقه و بخاطر فضای کاری ای که دارند شاید کمی محتاط تر به جهان اطرافشون نگاه میکنند و گاهی هم از جنبه ی پرسشگرانه تر و نگران تر ولی ۰یزی که اونها رو برای من ارزشمند میکنه نه شغلشون بلکه قلبیه که توی سینه اشون میتپه و فضای مشترک و یگانه ای بامن و همه ی طبیعت و زیباییهاش دارند.داخل ایستگاه که بودم یه آقایی با یه سینی الویه داخل نون های اسلایس شده به سمتم اومد و گفت حتما گرسنه ای و من یکی برداشتم و گفت چندتا بردار و بعد رفت و دوباره با همون سینی اومد گفت همه رو میتونی برداری و همه رو داد به من.من ترجیح میدادم میوه بخورم و همراهم سیب و خرما و گردو داشتم و این غذایی بود که مورد علاقم بود چون میدونستم بدن من بیشتر از هر چیزی به غذایی نیاز داره که سرشار از زندگی و عشق هست ولی از طرفی اون انسان مهربون با یه سینی غذا که از روی عشق درونش اماده کرده بود به سمتم اومده بود و من برسر دوراهی نپذیرفتن و پذیرفتن این محبت زیبا بودم و اونچیزی که برای من مهم و من ازش اگاه بودم این بود که اون هیچوقت ازم نپرسیده بود که من چه چیزی دوست دارم و اون سینی غذا هدیه ای از اگاهی و عشق اون انسان بود و من این هدیه رو پذیرفتم چون آگاه بودم همینطور که دادن هدیه زیباست پذیرفتنش هم زیباست و انسانها گاهی با محبت کردن خوشحال میشن و من این اجازه رو ندارم که این حس زیبا رو از اونها دریغ کنم .حتی اگه هدیه ی اونها با اونچیزی که من ازش اگاهی دارم  در تضاد باشه و یا متفاوت باشه .من یادگرفته بودم انسانها همه دست های خدا هستند و خدا چیزی جز عشق نیست و مخصوصا توی سفر هر کسی به نزدیکی من میاد نشونه ای از طرف خداست و من باید با آغوش باز بپذیرم اون اتفاق رو به زیبایی ببینم و شنونده ی کاملی نسبت بهش باشم ،و اونچیزی که میگه و عمل میکنه رو با آگاهی خودم معنا و مفهوم بدم و ازش چیزی که لازم هست رو یاد بگیرم و بردارم.پیش از سفر ،من سه هدف رو برای خودم داشتم یکی حفظ دختر بودنم و حریم زیبای دخترونگیم ، احساسات و عواطف لطیف درونیم و دوری از زمختی .اینکه رفتاری رو مرتکب نشم که به من حس زمختی رو منتقل کنه،اینکه افکاری رو در سرم نداشته باشم که من رو از لطافت درونم دور کنه و اینکه غذایی نخورم که به درونم خشمی رو منتقل کنه و دور از لطافت باشه .برای من اهمیت داشت دختر بودنم دختربودنی که میشد چهارچوب اصلی زندگیم باشه ،وقتی به روح درونم نگاه میکنم اون رو دختری لطیف و زیبا  میبینم که شالوده و اصل حقیقی من رو شکل میده و هرچیزی در تضاد با اون هست موجب آزارم میشه ،لباسی که با اون هماهنگ نیست ،افکاری که با اون هماهنگ نیست ،متوجه شده بودم از گذشته هرجا که حس ناآرومی ای تجربه میکردم ،هرجا که عزت نفس کمی رو تجربه میکردم درست همونجایی بود که اونچیزی که در عمل با خودم رفتار میکردم و با جسمم و اونچیزی که میخوردم و فکر میکردم در تضاد با حقیقت درونم بود .عمل و افکاری که حاصل ذهنی بود که منیت من ،جامعه و مدرسه و رسانه و ...برای من شکل داده بودن .و حالا من با اون زیبایی درون روبرو شده بودم و تنها کاری که لازم بود بکنم رسوندن خودم بهش بود .لطافت و زیبایی و پاکی ای که در درونم جریان داشت و در درون هر انسانی وجود داره ولی گاهی اونقدر روی اون انباشته از افکار و بایدها و نبایدها و ارزشهای نا حقیقی شده که ما هیچوقت فرصت دیدار با حقیقی ترین اصل وجودیمون رو پیدا نمیکنیم .همه ی بیماریها از همین تضاد و دور افتادگی از این اصل زیبا ایجاد میشن و بیماری چیزی جز این فاصله و دورافتادگی نیست.روح لطیف و زیبا به افکار لطیف و زیبا و به غذای لطیف و زیبا نیازمنده ،زندگی زندگی می آفرینه و مرگ مرگ .و من اندکی اگاه بودم چگونه غذای نازیبا و سرشار از خشم و خالی از عشق افکار سرشار از خشم رو به سمت خودش میکشه و می آفرینه و چگونه فیلم ها و اخبار خشن و منفی و سرشار از ترس و دلهره من رو نیازمند به غذاهایی مشابه خودشون میکنند و تمام اینها چطور بیماریها رو به سمت من جذب میکنند و چرخه ی بین غذا و افکار و رسانه و کلمات چطور اتفاق میافتند .که اگه زیبایی ببینی کم کم زیبایی خواهی گفت ،زیبایی خواهی خورد و زیبایی رو زندگی خواهی کرد.و بالعکس.هدیه ای زیبا از طرف انسانی باقلب ی پر از زیباییصبح شده بود من برای گرفتن عکس به محوطه ی پشت ایستگاه دورود که ریلی زیبا وجود داره رفتم و میخاستم عکس بگیرم از آقایی که اونجا بود درخواست کردم ازم عکس بگیره و اون با اخم جواب رد و مشابه بی محلی داد به آقایی دیگه گفتم و اون هم بی اهمیت به درخواست من به فعالیتش ادامه داد .اول کمی دلخور شدم ولی بعد از چند ثانیه به یاد آوردم که همه انسانها دست های خدا هستند و اگه اونها به من اخمی نشون میدن نه برای اینه که من ایرادی دارم و یا اونها انسانها بدی هستند بلکه به این خاطره که شاید میخان به من بگن تو متعلق به اینجا نیستی و تو نباید الان داخل این ایستگاه باشی .من از ایستگاه خارج شدم و بیرون ایستگاه ایستاده بودم که دو نفر با لبخند از ایستگاه به سمتم اومدن و شروع به گفتگو کردن ،انسانهایی که غریبه بودن ولی یکی با اخم من رو به بیرون هدایت کرده بود و دیگری با لبخند به سمتم اومده بود و بعد از خوش بش باهم به سمت دشهر رفتند و من به خودم گفتم این آدمها دارن تو رو هدایت میکنند به داخل شهر و تو باید بری داخل شهر ،لبخند از اخم زیباتره و تو باید این نشونه ها رو دنبال کنی.قطار بیشه وارد ایستگاه شده بود و میخاست حرکت کنهو من هنوز دودل بین رفتن به داخل شهر و برگشتن به ایستگاه و سوار شدن قطار بودم.به ایستگاه برگشتم و دوچرخه رو سوار قطار کردم .رییس قطار بهم گفت که امروز قطار خلوته و اشکالی نداره میتونی دوچرخه رو بیاری ،به محض اینکه دوچرخه رو سوار قطار کردم و وارد قطار شدم سه جمله ی آزاردهنده رو از سه شخص متفاوت شنیدم ،اون جمله ها اهمیتی نداشتند و اون انسانها هم بد نبودن ولی اون جمله ها علارقم شکل متفاوتی که داشتن برای من مفهومشون این بود که اینجا جای تونیست و این انسانها دستهای خدا هستن که دارن به تو میگن تو تعلقی به این قطار نداری و ازش خارج شو و باید بری به جای دیگه.بلافاصله تحلیل و مفهومی که باید رو از اتفاق اون لحظه برداشتم و دوچرخه رو از قطار پیاده کردم و به داخل شهر رفتم .توی خیابون صدای سگی رو شنیدم که زیر پل بود ،دو تا توله کوچیک که به هم وابسته بودن توی گل و لای زیر پل مونده بودن به همراه یه آقایی اونها رو خارج کردیم و متوجه شدم اونها میتونن از اون محیط خارج بشن ولی بخاطر دلتنگی و ترسی که داشتن نمیتونستن حرکت کنن.و ترس و ترس و ترس...ترسی که خشم در مقابلش هدیه ی ارزنده ایه ،ترسی که من رو ناتوان میکنه و اجازه ی جلورفتن رو نمیده و من رو زمین گیر میکنه گوشی آقایی که کنارم بود زنگ خورده بود و باکسی که پشت خط بود  حرف میزد و متوجه شدم  اون آقا داره به خانومی که پشت خطه شرایط اون لحظه رو توضیح میده و ظاهرا اون خانوم بهش گفت به خاطر گل و لای ها به سگها دست نزن چون کثیف هستن و اون آقا در جواب گفت من پلاستیک دست کردم در حالیکه اینطور نبود.و چه چیزی دروغه و چه چیزی حقیقت ؟حقیقتی که دیگری رو برنجونه و باعث کدورت بشه یا دروغی که بتونه از رنجشی جلوگیری کنه .حقیقتی که باعث کدورتی بشه تا تفاوتها نشون داده بشن تا اگه دونفر بهم علاقه دارن  تحمل وسیعتری نسبت به احساسات و جهان همدیگه داشته باشن و اگه علاقه ای ندارن نمایانگر شدت تفاوتها و در نهایت جدایی زودهنگام بشهویا دروغی که باعث سرکوب احساست و مخفی کردن اونچیزی که در درونت هست برای حفظ رابطه برای دوری از تشنج و جدایی و ترس از تنهایی بشه.و اونچیزی که بین حقیقت و دروغ در جریانه ، اون جهانیه که گاهی لازم میبینه ما حقیقتی رو بگیم و گاهی لازم میبینه اونچیزی که به زبانمون میاد نگفتن حقیقتی باشه که میتونه چالشی ایجاد کنه ،چالشی که در این لحظه بهش نیازی نیست و جهان ما رو در کلاس درسی دیگه داره رشد میده و نمیخاد در همگونی اتفاقات و چالش ها ما رو از درس اصلی اون لحظه ی زندگی دور کنه و دچار سردرگمی کنه ...بدنبال توله ها حرکت کردم ،مقداری نون همراهم داشتم که براشون گذاشتم ولی به نونها لب نزدن و من چیزی دیگه برای هدیه دادن نداشتم جز میوه و خرما و... که احسای میکردم اونها نمیخورن و شاید علاقه ای به میوه نداشته باشن .ولی اونها نون ها رو نخوردن ،یکی از اونها مدام داخل جوب میرفت و به حالت گریه ناله میکرد و این برام عجیب بود ،وزن دوچرخه ام سنگین بود و من قرار بود خیلی از وسایل رو بزارم توی خونه و دوباره حرکت کنم و حالا من لرستان بودم و بدون اینکه وسایل رو خالی کنم.و این وزن وسایل به من  حسی رو منتقل میکرد که این همه وسیله میتونه منو از خود سفر محروم کنه و باعث بشه دوچرخه و  توانایی خودم تحلیل بره.کنار دیوار در یک حس درماندگی تکیه زده بودم و با نگاه به اون توله کوچیک همراه ناله هایی که میکرد من هم بغض کرده بودم و گریه میکردم.تنها توی شهری که هنوز شناخت کاملی نداشتم و حجم وسایلی که منو درمانده کرده بود از پیش رفتن و کوچه و خیابونهایی که سرشار از پستی و بلندی بودن و بدنی که هنوز به این وزن عادت نکرده بود.در یه لحظه به یاد این افتادم که میتونم وسایلم رو پست کنم به خونه ، از خانمی که از مقابلم رد میشد و نون توی دستش داشت آدرس پست  رو پرسیدم و بهم آدرس رو داد و در حین گفتگوها متوجه شدم از یه بیماری رنج میبره ،عصب پشت چشمهاش کم کار  و چشمهاش ضعیف شده بود و شاید دچار سردردها یی میشد و من راه درمانش رو میدونستم ولی چطور میشه به انسان نازنینی که در حال رشد و آگاهی هست و مدتهابدنش به خوردن غذاهایی عادت کرده که رسانه ها هرروز اطلاعاتی برعکس انچه که حقیقت هست رو گفتن و حالا به چند جمله بشه مسیر رو براش تغییر داد و من این اجازه رو بخودم نمیدادم در اگاهی کسی دخالتی بکنم و صرفا میتونستم پیشنهادی رو بدم حتی اگه نپذیره .اون خانوم نه نیاز به دارو داشت و نه جراحی و کافی بود چند ماه مطابق حقیقت درونش زندگی کنه تا بدنش به زیبایی مسیر سلامتی رو پی بگیره. بدن ما حرکتی رو به جلو داره و تپش های قلب ما نه به دست و اختیار ما بلکه با نبض عشق میتپه و کافیه به این بدن فضایی برای رها بودن بدیم و از طرفی غذایی پر از عشق و زیبایی و پاکی بدیم خواهیم دید بدن چطور خودش رو درمان میکنه اگه افکار زیبا غذای زیبا و مشاهده ای زیبا در اختیارش بذاریم. و من به سمت اداره پست حرکت کردم...پایان بخش اول از روز دوم</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 13:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود چهارم-سفر با دوچرخه،روز اول، حزب باد شدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AD%D8%B2%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-mhuhp013s98k</link>
                <description>ساکن پلاک چهل جادهبعد از دوروز تلاش برای انتخاب وسایلی که باید توی سفرم همراه می بردم بالاخره خورجین ها رو بستم ،ابزار هر آنچه که بلدم رو توی سفر همراه خودم ببرم تا بتونم ازشون استفاده کنم تا حال بقیه رو بتونم بهتر کنم و یا اگه محبتی دیدم بطریقی بتونم با چیزهایی که بلدم جبران کنم ولی وزن وسایل همراهم احساس میکردم برای سفر خیلی زیاده ،از وسایل اصلاح مو به یه قیچی و شونه بسنده کردم و در لحظه ی آخر دوربین رو هم برداشتم برای عکاسی،چیزهایی که بلد بودم تا اون لحظه بجز عشقی که فارغ از ابزار و وسایل میشه با قلبم به این جهان هدیه بدم ،عشقی که چه از افکار و چه از کلمات و عملکردم میتونه دنیای زیباتری رو بسازه ،من عکاسی ،آرایشگری ، نقاشی و بافت کیف های مکرومه رو تا حد خوبی بلد بودم و آموزش خوبی دیده بودم و ابنها چیزهایی بود که من میتونستم باهاشون لبخند رو روی صورت بقیه بیارم . دلم میخاست اونچیزی که میدم به رایگان باشه و در ازای این هدیه ی زیبا مجبور به دریافت هزینه نباشم بهرحال بعداز دوروز تصمیم گرفتم به هر صورت شده امروز استارت سفرم رو بزنم.ساعت ۲ ظهر بود و من از خانوادم خداحافظی کردم و از خونه بیرون رفتم ،هوا خیلی گرم بود و من در درونم بر سر دوراهی بودم بین حرکت کردن به سمت گیلان و یا لرستان و اون گرما اولین انتخابم رو مشخص کرد .من میرم لرستان!شب قبل از شروع سفرچیبه سمت میدون ترانزیتی شهرمون حرکت کردم و از اونجا تلاش کردم به نشونه ها دقت کنم و خودم رو راهنما و دانای سفر ندونم.از جهت باد و نمادها کمک میگرفتم به راستی که من حزب باد شده بودم.من به واقع هدایت شده بودم به مسیری خلاف جهت لرستان ولی ایمان داشتم که من به لرستان دارم میرم من از شهر قم حرکت کرده بودم و توی جاده قدیم به سمت تهران میرفتم در حالیکه لرستان در جنوب غربی جایی بود که من در حال حرکت بودم و من به سمت شمال میرفتم،اگه کسی ازم میپرسید کجا میری و من میگفتم لرستان منو نصیحت میکرد که دختر مسیر ارستان این سمت نیست و تو داری اشتباه میری ،پس من خیلی توضیح نمیدادم و میرفتم .به سر اولین دوراهی که رسیدم مسیری بود که من میتونستم وارد جاده اصلی و تند روی تهران بشم و از طرفی این راه به سمت آرامستان قم میرفت ، یه دودلی دیگه بر سر دوراهی !توی دلم از خدا کمک خواستم و ازش خواستم یه نشونه بهم نشون بده که چکار باید بکنم،بلافاصله یه نعش کش از جلوی من پیچید به سمت مسیری که میرفت به سمت جاده اصلی و تند رو،علارقم اینکه مرگی وجود نداره و ما مثل آب در جریانیم و این جسم تنها یک جایگاهیه برای رشد و سپری کردن مرحله ای از اگاهی ما ،ولی ماشین نعش کش چهارچوبی از نماد ذهن و نگاه خصمانه و غمزده به عروج روح بود،پس در حقیقت ماشین نعش کش نمادی از نیستی بود برای من در حالیکه من بدنبال زندگی بودم تا زندگی کنم ،در بین غم و شادی که هر دو حقیقی بودن من شادی رو میخاستم پس به مسیرم رو به جلو ادامه دادم.اونچیزی که در عقلم میگنجید این بود که وقتی به اولین استراحتگاه ماشین های سنگین رسیدم میپیچم به سمت عکس جاده و توی اون استراحتگاه یه ماشینی هست که قراره من رو به لرستان ببره .من ایمان به رفتن به لرستان داشتم ولی به اینکه چطورش رو هنوز نمیدونستم تنها عقلم این پیش بینی رو میکرد .به دوراهی دوم رسیده بودم و باز هم دو دلی و دوباره از خدا کمک خواستم و اینبار بلافاصله یه موتورسوار اومد کنار دوچرخم و با دست مسیر مستقیم رو نشون داد و گفت از این طرف بیا ،من به سمتش رفتم و گفت میتونی موتور من رو بگیری و بیایی،ازش تشکر کردم و گفتم من رکاب میزنم و اون رفت.در حقیقت من یاد گرفته بودم هر رویدادی سه وجه و ضلع داره یکی من و دیگری طرف مقابل و وجه اصلی که بین این دو هست خدا و جهان هست که اونچیزی که بین ما تبادل میشه رو معنا و مفهوم میده ،اون موتورسوار به ذهنش خطور کرده بود که به من کمک کنه تا با گرفتن موتورش مسیر رو باهاش برم و در این حین شاید یه دوستی پیدا کرده باشه پس با علامت دست به من نشون داده بود که میتونی من رو بگیری و با من بیایی، و من همون لحظه از خدا نشونه ای خواسته بودم ، و هماهنگی این دو لحظه باهم به یه رویداد تبدیل شده بود با دو معنای مختلف ،دستی که به سمت جلو رفته بود به دلیلی بود و اونچیزی که به من رسیده بود معنا و چهارچوبی متفاوت به خودش گرفته بود.و من به مسیر ادامه دادم و وسط راه از بعضی ماشین های باری با نشونه ی دست که مشت رو به سمت پایین میکشیدم میخاستم که بوق بزنن تا کمی خستگیم در بره و این یه کنشی بود بین من و انسانهای دیگه و ذوق و ارتباطی بین من و افرادی که هیچوقت ندیده بودمشون اونها هم این کارو میکردن و کلی ذوق میکردم ،کنار جاده و روی گیاهان پلاستیکهایی چسبیده بود که گاهی می ایستادم تا اونها رو از گیاهان جدا کنم ،من یادگرفته بودم همه ی ما دست های خدا هستیم ،گاهی بعضی کارها تواناییش به من داده شده و میتونه گرهی از کار دیگری باز کنه و دست کمکی بشه و برای من سخت نیست و گاهی گره هایی توی زندگیم هستن که من توانایی باز کردنش رو ندارم و دستی که این توانایی رو داره برام باز میکنه ،اونها به من اکسیژن و طراوت و زندگی میبخشن چیزهایی که من قادر به تولیدشون نیستم و حالا اسیر پلاستیکهایی هستن که مثل بند به پاها و بدنشون بسته شده و من قادرم اونها رو آزاد کنم،در کنار جاده می ایستادم و اونها رو برمیداشتم ،بعضی زباله ها قابل حمل نبودن پس بعد از جدا کردنشون از گیاهان انها رو کنار جاده جایی که گیاهی نباشه میزاشتم و روشون سنگی میذاشتم که باد نتونه دوباره اونها رو پخش کنه. گیاهان هم مثل من حق زندگی دارند و اونها هم جزیی از وجود خداوند هستند که من هم جزیی از اون هستم و اینکار اول از همه عشق به خودم و حقیقت خودم بود، به جایگاه بعدی رسیده بودم تا درسی رو جهان بهم یاد بده ،در یکی از این خروج از جاده ها وقتی به داخل جاده میخاستم برگردم یه کامیون بوق بلندی زد و من نزدیک بود تعادل دوچرخه ام رو از دست بدم ،همونجا بود که متوجه شدم وقتی از راننده ها خواسته بودم بوق بزنن موجوداتی اون اطراف بودن که اونها از این صدا دچار ترس میشدن و من بی توجه به این مساله بودم و اون لحظه فهمیدم که اینکار خیلی اشتباه بوده،پس از اون لحظه به بعد دیگه هیچ علامت بوقی رو به ماشینها نشون ندادم . حالا نقطه ی عطف اون لحظات سفر من فرارسیده بود و جهان قرار بود معجزه ی راه رو نشونم بده ،دوچرخه ام شروع کرده بود به صدا کردن اولش سعی کردم توقف نکنم ولی بعد از چند لحظه قفل شد زنجیرش و من پیاده شدم از چرخ و خوررجین ها رو باز کردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده و هیچ چیزی تقریبا ندیدم ولی متوجه سنگینی بارم شده بودم و اینکه نگران بودم که برای توپی عقب چرخم اتفاقی پیش نیاد یه دور با چرخ بدون خورجین ها توی خاکی زدم و متوجه شدم همه چی مرتبه و خورجین ها رو سوار کردم ،به دوراهی بعدی رسیده بودم و دنبال یه نشونه بودم ،من داشتم به لرستان میرفتم ولی درمسیری که هر لحظه از لرستان دورتر و دورتر میشد و من باید با نشانه ها پیش میرفتم ،با سایه ها ،با باد و حتی گاهی خط ترمز های توی جاده،بر سر دوراهی بعد من باز نیاز به نشونه ای داشتم که جلوی چشمم دو خط ترمز دیدم که به سمت پایین رفته بود(پونزده روز از این لحظه که در حال نوشتنش هستم گذشته و من دقیقا الان فراموش کردم نشونه ی راه تابلو بود و یا خطر ترمز ها چون من دوبار دیگه از جاده خارج شدم یکبار به خاطر خط ترمزها و یکبار تابلو).من از مسیر خارج شدم و اون مسیر منو به سمت جاده اصلی برد که به سمت قم برمیگشت و حالا بعد از کیلومتر ها من در مسیر برگشت قرار گرفته بودم و به خودم گفتم :من تجهیزاتم زیاده و این حتما قسمتم هست که باید برگردم خونه و دوباره بعد از خالی کردنشون و وسایلی که ضروری نیستن ادامه بدم ،آب بطری هام تموم شده بود ولی گفتم کنار جاده نمی ایستم و بطری رو بالا میگیرم در حین حرکت هر کسی آب همراهش داشت میایسته و بطریم رو پر میکنهپس به حرکتم ادامه دادم کمتر از چند ثانیه یه وانت جلوم ایستاد وقتی بهش رسیدم ،گفت من آب همراهم نیست ولی میتونی سوار ماشین بشی و دوچرخه رو بزاریم عقب و تا قم بریم و من قبول کردم ،وقتی سوار شدم بعد از کمی خوش و بش گوشی راننده که حالا دوست شده بودیم زنگ خورد و شروع کرد به صحبت کردن ،در حین صحبت راجب نهاوند با شخصی که پشت خط بود صحبت کرد و بعد از تموم شدن صحبتش،من پرسیدم شما کجا میرید؟ گفت لرستان!گفتم منم میتونم بیام؟گفت باشه ولی مگه قم نمیخاستی بری گفتم:قم؟ نه من لرستان میرم !</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 10:38:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سوم ، فاصله ی بین خشم و عشق یک قدمه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-hxdw5jy0lzcq</link>
                <description>دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳دیروز برای قدم زدن رفته بودم به بوستان بانوان شهرمون .کلی دختر بچه از مدرسه اومده بودن و به همراه معلم ها و بزرگترهاشون اونجا بودن از ابتدایی تا راهنمایی و ...توی ذهن خودم بودم داشتم از یه جایی رد میشدم که یدفه دیدم یه گروه از این دختر بچه های حول و حوش ۹تا ۱۳ ساله جلو تر از من ایستادن و با صدای بلند  میخندن .همون موقع یه دختری از کنارشون رد شد و یکی از اونها به تمسخر چیزی رو گفت راجبش که من خیلی ناراحت شدم و تا اومدم رد بشم باز یکی یه چیز خیلی ناراحت کننده گفت، نتونستم تاب بیارم و برگشتم به سمتشون ،حدودا ۱۰ الی ۱۵ نفر بودن که یکی دو تا خانم پخته تر هم همراهشون بود که حس میکنم یا معلمشون بودن یا مادر و همراهشون.به هرصورت برگشتم و خیلی قاطع و محکم گفتم کی بود ؟همشون ساکت شدن ...گفتم میفهمید دارید چکار میکنید؟متوجه هستین ؟این خنده های احمقانه ی شما میدونید ممکنه یکی رو نابود کنه ؟ اینکه به هر کسی یه برچسبی میزنید و خودتونو کامل میبینید!کدوم از شما کامله ...این زندگی خیلی کوتاهه و بجای اینکه حواستون رو به اینکه کی چجوریه بزارین  روی خودتون تمرکز کنید تا آدم کاملتری بشید و دست از این رفتارای احمقانتون بردارید .اگه توقع جامعه بهتری دارین بجای نگاه به دیگران باید به خودتون نگاه کنید و اگه دوروز دیگه یه جای دیگه کسی دلتون رو شکست یا جایی دل شکسته شدین یاد این لحظاتتون بیافتین و نگید خدایا چرا این اتفاق برای من افتاد.خیلی غمگین و عصبانی و پر از خشم بودم خشمی که کنترل شده بود ولی نمیتونستم بروزش ندم .از کنارشون رد شدم و اومدم نشستم روی یه صندلی تنها ،شاید این توی ذهنم تکرار میشد که این جامعه لیاقتش همینیه که داره براش اتفاق میافته .چند دقیقه نگذشته بود که دیدم دوتا دختر دارن به سمتم میان،دخترایی که من نمیشناختم ،حس کردم با کمی ترسی و دودلی دارن اینکارو میکنن،جلوم ایستادن و یکیشون گفت معذرت میخام خانم ،اگه میشه بچه ها رو ببخشین خودشون خیلی حالشون بده برای اتفاقی که افتاده و از ما خواستن بیاییم به نمایندگی ازشون ازت معذرت بخواهیم ،همین موقع بود که همه ی اون بچه ها اومدن و بغل اون دونفر ایستادن و همگی معذرت خواهی کردن ،گفتم  منم معذرت میخام اگه شیوه بیانم در شان بعضی از شما نبود و من بخشیدم و فراموش کردم ،همچنان همه ساکت ایستاده بودن مقابلم ،گفتم بچه ها من اینجا زندگی نمیکنم و من یه مسافرم ،زندگیم توی سفره من راحت فراموش میکنم و طبیعت کمکم میکنه حالم خوب بشه و راه اینکه حال خودمو خوب کنم رو بلدم ولی بعضیا واقعا بلد نیستن خواستم بدونید بعضی حرفها چه زخم عمیقی رو میتونه روی روح یکی بزاره و همه ی ما یکی هستیم این درخت این گیاه ،شما و من ...بهمدیگه حال خوب رو منتقل کنیم با کلمات و رفتارمون ...هنوز همه ایتساده بودن دورم .گفتم دوست دارم یه هدیه بهتون بدم اگه خودتون وقت و علاقشو دارین من یه موسیقی بهتون هدیه میدم ،گفتن ما میشنویم.،سازدهنی رو در آوردم و براشون شروع به  نواختن یه آهنگ کردم، آهنگی که خودم خیلی دوستش دارم.تازه چند ثانیه نگذشته بود که یکی از بچه ها بغضش گرفت و رفت پشت جمع و گریه کرد ،آهنگ داشت تموم میشد و اشک رو روی صورت بعضی از اون بچه ها میتونستم ببینم ،وقتی آهنگ تموم شد بچه ها تشویق کردن و یکی از همون خانم هایی که بخته تر بود و بزرگتر بود اومد بغلم کرد و بچه ها هم تا چند ثانیه موندن و بعد همگی خداحافظی کردیم باهم .بغضم داشت میترکید ،اون نگاههای معصومی که بهم خیره شده بودن  همونایی بودن که چند دقیقه قبل ...چشمام خیس شده بودن و نمیتونستم اشکهامو کنترل کنم .و یه چیزی توی قلبم خیلی پررنگ شده بود، این جامعه لیاقت همه قشنگیا رو داره ...یه عکس زیبا از یه روز اردیبهشت...۱۴۰۳</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2024 09:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۲-تنهایی و حس امنیت در سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D8%B3-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-n3oiu02uhpmm-n3oiu02uhpmm</link>
                <description>دو سال گذشته بود از ایده ی اولیه سفر با دوچرخه و من توی این دوسال چیزای زیادی یاد گرفته بودم.این که بودن یکی دیگه همراهم توی سفر لزوما قرار نیست امنیت برام بسازه و تنها بودنمم لزوما به نشونه ی نبودن امنیت برام نیست.هر جاده ای حتی دور افتاده ترین جاده ها که بخوام داخلش قدم بزارم پیش از من خدا اونجا منتظرم می مونه.حیطه ی امن، گاهی میتونه به وسعت یه دنیا بزرگ باشه و گاهی به کوچیکیه اتاقم هم نمیتونه باشه و این همش مربوط به طرز نگاهم به زندگی هست.هر اتفاقی حتی وقتی ظاهر خیلی ناجوری داشته باشه ولی در نهایت نیک و خیره و برام عشق به همراه میارهو هیچ کسی مالک هیچ چیزی نیست و هر چیزی هرچقدر زیبا هرچقدر عالی یک روزی محکوم به فناست ، چه باغدارهایی که هیچوقت از باغشون لذات نبردن وچه عابرینی که زیر سایه های درخت ها شکرگزار لحظه هاشون شدن و آرامش اون درخت ها نصیبشون شده . و مالک همه چیز خداست و من فقط باید مراقب چیزهایی که در اختیارم هست باشم ،نه مراقبت از اینکه یه وقت دزدیده نشن،بلکه مراقبت از وجودشون...مثل بدنم،افکارم ...این دوسال یاد گرفتم ثروت حقیقی پول نیست بلکه اگاهی ای هست که نسبت به حودم و دنیایی که داخلش زندگی میکنم دارم ،اگاهی ای که من رو توانمند میکنه و به من آزادی میبخشه.هر چقدر این اگاهی بیشتر آزادی و آرامش بیشتر ...و یاد گرفتم هر کمپ هر آنچه که داره رو در روز اول بهت هدیه میده و تو باید حرکت کنی و نباید یکجا بمونی مگه اینکه بخاطر شرایط آب و هوایی و یا اتفاقاتی که خودتم درک میکنی که این اتفاق برای تو هست سفرت دچار توقف بشیهیادگرفتم تنهایی سفر کردن به جهان اجازه میده داستانهای خاص خودم رو برام بسازه و هیچ جا حس اضافی بودن نکنم و هر جایی هر اتفاقی رو برای خودم بدونم ،و یاد گرفتم آدمهایی که به سمتم میان آینه ی رفتار خودم و احساسات خودم میشن ،اگه عشق توی وجودم باشه عشق برام میزارن و اگه من و نفس قوی ای داشته باشی اونا هم با من هاشون جلوم ظاهر میشن.وفهمیدم بزرگترین منبع انرژیم میتونه توجهم به لحظه های زندگی باشه و تعطیل کردن فکر های توی سرم و بی توجهی بهشون.فهمیدم بیشتر از غذانخوردن ،هر چیزی رو خوردن و هر فکری رو کردن و هر برداشتی رو کردن میتونه به من آسیب بزنه .خلاصه این دوسال خیلی منو بزرگ کرد علارقم همه سختیها حالا شاپرک قوی تری هستم و مطمینا اگه سفر با دوچرخه روشروع کنم از شاپرک دوسال قبل قوی تر هستم چون بیشتر خودم و جهانم و خدای خودمو شناختم علارقم اینکه هنوز هم نا اگاهم ...</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 10:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با ترس زندگی نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86-bzizlwotmk6v</link>
                <description>مراقبه ۱۴ خرداد&quot;فایل صوتی این پست  بالای پست قرار گرفته .لطفا اجرا کنید&quot;با ترس زندگی نکن چون قرار نیست تنبیه بشیبدون ترس زندگی کن چون تنها در این صورته که میتونی تمام و کمال زندگی کنیترس تو رو بسته نگه میداره و اجازه زندگی کردن رو بهت نمیدهاگه امور رو به گناه نسبت بدی دیگه زندگی نمیکنی و تنها در حال مردنیفقط یه چیزو به خاطر داشته باش :یه اشتباه رو بارها و بارها تکرار نکن چون انکار حماقتهتو باید زندگی رو کاوش کنی و در این کاوش ممکنه گاهی به بیراهه بری ولی از بیراهه رفتن هراسی نداشته باش چون نمیتونی چیزی رو کاوش کنی اونوقت کل ماجرای زندگی ازبین میرهخدا داوریه که نباید از اون بترسی و مطمین باش خدا داوریه که تو رو درک می کنه و تو رو خواهد بخشیددر این مورد نگران نباش</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 12:06:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش بدون قرص اعصاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%B5-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-wbfbbd4vu2l2</link>
                <description>۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ پاتو از مطب دکتر میزاری بیرون با یه نسخه که باید بری داروخونه و یه پلاستیک دارو بخری و  ماه بعدم بری بخری .بازم بری بخری .و بله درسته تا آخر عمرت بری بخری .... این داستان فکر میکنم خیلی از ما آدماست. آدمایی که یه بار چون قلبشون تند میزده یا ذهنشون درگیر بوده و یا آرامششونو از دست داده بودن پیش دکتر رفتن و حالا باید تا آخر عمر یه دارو رو بخورن . ولی داستان اکثر بیماریهای اعصاب چیه؟ یه گوشی موبایل رو در نظر بگیرین وقتی باتری به ۱۵ درصد میرسه شروع میکنه به هشدار باتری دادن .کم کم عملکردهاش کاهش پیدا میکنه.وقتی به پنج درصد میرسه نور صفحه خود به خود کم میشه و ... بدن ما هم درست مثل یه گوشی می مونه که با انرژی فعالیت میکنه و انرژیشو از طبیعت میگیره و البته از لحظه ی حال. وقتی ما مدام توی ذهنمون هستیم و یا غرق در افکارمون هستیم و یا درگیر گفتگو ها و یا ارتباطات سمی شبیه این می مونه که گوشی رو از شارژر قطع کردیم و حالا داریم با برنامه های مختلف که توی پس زمینه باز شدن شارژ باقی مونده رو مصرف میکنیم .اول متوجه این سو مصرفها  نمیشیم ولی وقتی به مرز همون پونزده درصد میرسه گوشیمون میبینیم که وضعیت اورژانسیه و باید گوشی رو بزنیم به شارژ وگرنه خاموش میشه و شروع میکنیم دنبال شارژر گشتن. بدن هم همینطوره بعضیا آگاهی دارن که چه چیزهایی انرژی بدنشون رو داره مصرف میکنه ،چه موقعیت هایی و چه افکاری برای همین اجازه دزدی انرژی رو نمیدن و از طرفی چون اطلاع دارن انرژی بدنشون رو چطور تامین کنن مدام خودشونو شارژ نگه میدارن .این کمکشون میکنه توی موقعیتهای اورژانسی و خارج از کنترل بتونن مقاومت کافی رو داشته باشن و اگاهانه با شرایط روبرو بشن . ولی افرادی که ناآگاهانه خودشون رو در مسیر سومصرف انرژی قرار میدن و نمیدونن چطور باید انرژی مصرف شده رو تامین کنن وارد فاز پونزده درصد میشن و با اولین تکانه های کمبود شارژ مضطرب میشن و این اضطراب بصورت مضاعف باعث مصرف شدن انرژی باقیمونده میشه مریضی های پی در پی ،تپش قلب ،مشکلات عصبی و... در حالت بیرونی تر فرد بصورت هجومی شروع میکنه نا آگاهانه به دزدی انرژی از دیگران با انتشار دادن اخبار منفی ،ترسها و درد و دل های غمبار و ...به این طریق انرژی دیگران هم کاهش پیدا میکنه . فرد آگاه نیست از چه منبعی باید انرژیش رو تامین کنه چون جهانش محدود شده به شغلش و افراد دور و برش وآدمهای دیگه پس بدنبال تامین انرژی از اونهاست . در حالیکه افراد دیگه هم نزدیک به نود درصد انرژی کافی رو برای دادن ندارن و خودشون نیازمند تامین انرژی هستن.لحظه ی حال بزرگترین منبع تامین انرژی هست .اینکه بدون فکر به گذشته و آینده فقط این لحظه رو زندگی کنیم و در این لحظه باشیم .بدون هیچ رویا و آرزویی .بدون هیچ ترس و شرمی... در مسیر طبیعت قرار بدیم خودمونو چون جزیی از وجود طبیعتیم. تلویزیون نبینیم چون ما برای هر لحظه فقط به اندازه ی یک لحظه زمان داریم ‌اینکه این لحظه رو با زندگی کردن در جا و مکانی که هستیم سپری کنیم یا با بودن توی ذهن و گذشته و آینده یا با تماشای تلویزیون که نتنها انرژی ما رو مصرف میکنه بلکه کلی حوادث گوناگون رو وارد ضمیر ناخودآگاه ما میکنه و با افکاری که ایجاد میکنه باعث مصرف انرژی در طولانی مدت میشه. وارد بحث های سمی نشیم.بحث ها پر از کینه ،غیبت،تنفر و ترس و ... و در نهایت یادمون باشه اکثر بیماریها چیزی نیست جز رسیدن ما به مرز پونزده درصد ،میتونیم به خودمون کمک کنیم و بجای ترسیدن و اضطراب بیشتر در لحظه زندگی کنیم و عشق بورزیم که عشق ما رو به سرچشمه ی انرژی وصل میکنه ،عشق به طبیعت به گیاهان حیوانات ،انسانها و هر آنچه که هست . زندگی یه هدیه هست و ما هیچوقت نمیدونیم تا چه زمانی زنده هستیم پس باید زندگی رو در لحظه زندگی کنیم و یادمون باشه هر زمان که در ناآگاهی خودمون بسر می بریم نتنها به خودمون بلکه به جهانمون آسیب میزنیم و هرزمان وجودمون سرشار از انرژی و عشق هست به جهانمون هم کمک میکنیم تا زیباتر باشه...</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 11:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آینه نگاه کن! این همون دختریه که باید براش بجنگی !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-lmqx3a0ms7a4</link>
                <description>به آینه نگاه کن!دختری که باید براش بجنگی جلوت وایساده ؛دختری که باید بهش عشق بدی و دوستش داشته باشی .دختری که باید محکم تو بغلش بگیری و قوربون صدقش بری و قلبشو نوازش کنیدختری که باید براش قوی باشی و نزاری دلش بشکنه .دختری که باید برات مهم تر از هر کسی باشه .احساساتش ،آرامشش،لبخندش،تنها کسی که همیشه همراهته یه مرد نیست!پدر و مادر نیست !بچه هات نیستن! تنها کسی که همیشه همراهته و دستاش همیشه توی دستاته و با لبخندت لبخند میزنه و با گریه ات گریه میکنه همین دختریه که جلوت وایساده،همین جلو درست توی آینه ??‍?دستاشو بگیر و محکم تو آغوشت نگهش دار .حواست به قلبش باشه و نزار قلبشو تیرگی ها بگیرن .دلگرمش کن به خودت به خدا و به زیباییهای طبیعت .حالا بلند شو و برو پنجره رو باز کن که نسیم پاییز بیاد داخل اتاقت و پوست نرم صورتشو نوازش کنه و بهش بگو چقد دوستش داری .و نسیم پاییزی  که هر جفتتونو در آغوش گرفته .بهش بگو که چقدر زیباست و چقدر دنیات با بودنش قشنگ تره ??❤نظرت چیه برای غروب به یه نوشیدنی طبیعی و لطیف دعوتش کنی و از همین الان بلند بشی و بری دوش بگیری و قشنگ ترین لباستو بپوشی و زیباترین میکاپتو بکنی و خوشبو ترین عطرتو بزنی و دستاشو محکم بگیری و باهاش توی کوچه های هزار رنگ پاییز قدم بزنی و باهم به آهنگهایی که دوست داره گوش بدین ؟????)متن های این پیج رو خودم مینویسم و هیچ مطلبی توی این پیج کپی پیست نیست پس ممنون میشم برای امانتداری مطالبم و جبران معنوی حس خوبی که شاید این مطالب میتونه به هممون منتقل کنه اگه قصد انتشارشون رو داشتین با ذکر منبع انجام بدین .دوستتون دارم )</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 08:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی ! لطفی که جدا افتادگی مون رو فریاد میزنه</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%87-mg80qq5ndpb6</link>
                <description>دوازدهم آذرماه ۱۴۰۱افسردگی با رنج فرق داره،با درد فرق داره .درد و رنج میو ه های ذهن هستن، بیماری میوه ی ذهن هست ولی ذهن بهت میگه برو اون افسردگی رو خاموش کن ،نذار صداش بیاد .خفش کن ...ذهن مدام میگه من حقیقت هستم و خودش رو بجای حقیقت جا میزنه و ما گمان میکنیم بجز ذهن چیزی نیستیم و مدام میوه هاش رو در دسترس ما میزاره ،میوه ی خودخواهی،منیت،خودبزرگ بینی،خود کم بینی،حسادت،.. ذهن یگانگی ما با کل هستی رو از ما مخفی میکنه ..و افسردگی این جدا افتادگی رو فریاد میزنه ...افسردگی با صدای بلند اعلام میکنه که به اسارت در اومدی و باید خودتو نجات بدی ...افسردگی رو نمیشه با دارو درمان کرد . افسردگی زنگ هشداریه که نباید خاموشش کنی با دارو بلکه باید بری ببینی چرا به صدا در اومده ...اون داره از هستی تو دفاع میکنه ‌‌..افسردگی عاشقانه داره به تو کمک میکنه و داره میگه صبر کن !بسه ...من اینا رو نمیخام ،من اینا نیستم ..افسردگی صدای درون توئه که عاشقانه به کمکت اومده ..دستان تو رو گرفته تا برگردونتت از مسیری که اشتباهه ...مثل مادری که دست کودکشو میگیره و میکشه ...چون مادر داره ماشینی که داره میاد رو میبینه ... ذهن فضای درونی ما رو پر کرده و خودشو بعنوان زندگی جا زده  ...و افسردگی زنگ هشداره که به ما اعلام کنه اون دروغگوئه..افسردگی زنگ هشداره که به ما اعلام کنه اون حقیقت نیست...زنگ هشداریه که سیم ترمز مارو میکشه میگه تو برای این مسیر نیستی .تو وجودت عشقه ،محبته،بخششه.افسردگی بیماری نیست ، اونو در آغوش بگیر و کمکهاشو بپذیر .برو به درون و ببین داره چی میگه، وقتی حقیقت رو فهمیدی چراغ افسردگی هم خاموش میشه. ما وقتی غذای چربی میخوریم و یا غذایی رو میخوریم که برای بدنمون مناسب نیست بدنمون هشدار میده با درد در یه ناحیه ی خاص...افسردگی هشداره روحه ..بپذیرش خاموشش نکن با دارو دوستم...(تمام مطالب این پیج رو خودم می نویسم .ممنون میشم بدون ذکر منبع منتشر نکنین چون دلیلم تنها از انتشار این مطالب به این شکل و بصورت رایگان در بستر اینترنت فقط کمک به بقیه هست پس ممنون میشم شما هم جبران معنوی این مطالب رو داشته باشین و امانتدار باشین).</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 12:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درست ترین کار در هر زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-lkdp8tu8ftfj</link>
                <description>۱ آذرماه ۱۴۰۱ما بعنوان انسان و بصورت خاص تر با نام و مختصات فردی ای که داریم هر کدوم یکی از سلولهای این جهانیم درست مثل گیاهان و درختان وحیوانات و خورشید و سنگ ها با اشکال گوناگون از زندگی ولی همه سلولهای یک بدنیم که گونه ی انسان هم یکی از این اشکال زندگی هست .درست ترین اتفاق در هر زمانی اینه که هر سلول وظایفی که داره رو به درستی انجام بده و وظایف هر سلول از توانایی ها و استعدادها و جایگاه و مکان و زمانی که در اون زیست میکنه مشخص میشه و این وظایف هم در فرکانس های مختلف جلوه های بیرونی گوناگونی هم داره ،یک استعداد در فرکانس بدخواهی میتونه تبدیل به داده ای بیرونی به شکل خاصی بشه و در فرکانس ترس یا خشم این استعداد نمود بیرونی دیگری پیدا کنه و همین استعداد و توانایی در فرکانس عشق نمود سازنده تری رو خواهد داشت.احساسات گوناگون بر اساس فرکانسی که دارندکارآمدی حقیقی هر گونه اینه که از استعدادهای خودش در بالاترین فرکانس بتونه استفاده کنه .بدن ما هم از سلولهای زیادی تشکیل شده که هر کدوم با شعور مستقل در حال زندگی هستن. سلولهای ماهیچه ای علازقم اینکه شباهتی به سلولهای بافت استخوانی ندارن ولی وجودشون ضروریه ،سلولهای ماهیچه ی قلب وجودشون کاملا به سلولهای مغزی وابسته هست.اولین مساله ای که باید نسبت بهش آگاهی پیدا کنیم اینه که ما نسبت به هیچ گونه ای از حیات موجودات این سیاره و جهان برتری نداریم.اگه انسان سلولهای مغز این سیاره باشه و آب خون این سیاره باشه ،مغز بدون خون نمیتونه به زندگیش ادامه بده و اگه انسان سلولهای ماهیچه ای دست باشه و گیاهان قلب این جهان،سلولهای دست بدون تپش قلب وجودشون بی فایده است...وقتی به این برابری آگاه شدیم اونوقت میتونیم درسهایی که لازم هست رو از جهان هستی بگیریم .کافیه به خورشید نگاه کنیم یا به گیاهان...خورشید و گیاهان و آب قلمروهای دیگه ی زندگی هستن . اونها هیچوقت به خشم و کینه ی درون آدمها و اشتباهاتشون نگاه نمیکنن ،خورشید باعشق نور زندگی بخشش رو در اختیار تمام انسانها میزاره و گیاهان هم بدون تبعیض بین آدمها و خوب و بد کردن اونها برای همه اکسیژن لازم برای زندگی رو تامین میکنن . اونها هیچگاه خشم رو با خشم جواب نمیدن و همیشه و برای همه با عشق عمل میکنن. اونها میدونن عشق عشق می آفریند و خشم خشم. هر انرژی ای انرژی مشابهش رو ایجاد میکنه .  تنها اتفاقی که میتونه باعث نجات حقیقی جهان ما باشه عشق بی توقع هست.عشق به همدیگه و همنوعمون و به سایر اشکال زندگی مثل گیاهان و حیوانات و ...فارغ از ظاهر و زبان و رنگ ... این عشق میتونه نجات دهنده باشه...مبارزه ی حقیقی میتونه از همین الان از درون خودمون و درون محیط خودمون آغاز بشه ،اینکه آزادی دیگری رو سلب نکنیم چه اون دیگری انسان باشه و چه پرنده و حیوانات.دیگری رو برده ی خودمون نکنیم چه اون دیگری انسان باشه و چه حیوانات .به دیگری ظلم نکنیم چه دیگری خانواده و همسایه و یک انسان باشه و چه حیوانات و گیاهان ک تمام گونه های زندگی در این هستی زیبادروغ ،آزار،ظلم،ترساندن و ...اینها تماما رفتارهای کوچیک و بزرگی هستن که خیلی از ماها در زندگیمون نسبت به دیگران انجام میدیم و در جامعه به شکل نمایان تر برای ما قابل مشاهده است.علارقم اینکه هر ظلمی در بیرون بطور گسترده میبینیم آیینه ی درونی جمعی ما هست .شاید سخت باشه درک این مطلب و نخواهیم بپذیریم و یا تواناییش رو نداشته باشیم در این لحظه . پس در حد امکان با آگاهی به اینکه هر انرژی ای عین خودش رو ایجاد میکنه هر کاری و رفتاری میکنیم عشق رو سر لوحه ی کارمون قرار بدیم .یادمون باشه قلب تاریکترین انسانها هم ذره ای نور درونش هست و ما میتونیم بجای توجه به تاریکی هاش ،با گسترش عشق و با تغییر رفتارهای اشتباه کوچیک و بزرگ خودمون در جامعه فرکانس عشق رو درسطح جامعه بالاتر ببریم ....اونوقت همه چیز و همه کس تحت تاثیر این عشق قرار خواهند گرفت. آزادی حقیقی از عشق حقیقی بر خواهد خواست.❤و در نهایت قانون  حاکم بر جهان هستی برگشت به اصل خویش هست که همون عشقه...هر چقدر از این عشق جدا بیافتیم و خودمون رو از این جهان جدا بدونیم و در جایی دور تر از این عشق سکنی گزینیم ،خانه مان لغزان تر و زمینمان لرزان تر خواهد بود و در نهایت درد و رنج  ما را به دامان عشق برخواهد گرداند .این درد و رنج عشق نیست .درد  و رنج مصائبی هست که ما با جدا افتادگیمون از این عشق برای خودمون ساختیم و درنهایت راهی جز رها کردن خود در این رودخانه ی پرخروش که به اقیانوس عشق جاری هست نخواهیم داشت...همه چیز در این جهان به سمت عشق در جریانه .عشق یعنی دوست داشتن خود و دیگری علارقم تفاوت ها یعنی دوست داشتن طبیعت و فرزندانشیعنی شکرگزاری هر آنچه که داریمیعنی برتر ندونستن خودمون از دیگریبرای همه ی مردم سرزمینم با هر اعتقاد و باوری عشق آرزو میکنم ❤ </description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 11:06:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن یا جان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaapariw/%D8%B0%D9%87%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84-h11vgvy9zpdx</link>
                <description>هر دم ز جهان سو و سَدی خواهد شد از هر جهتش صبح و شبی خواهد شد  گر ذهن شود رهبر این ملک قدیم از هر سحری راهزتی خواهد شد  هر حادثه ای دو بَر دارد در خویش  بر ذهن  مَشو که سنگری خواهد شد  هر دم دَهدت به صد نیرنگ و فریب تا یک من آن خرمنی خواهد شد اثر از سِرّ جهان هیچ ندارد در خود  عاقبت رنج و غم و آفت جان خواهد شد ذهن را هر جهتش هیچ نباشد جهتی جهتش هر چه کُنی خار و خَسی خواهد شد  بَر دیگر چو کنی مصلِح جان و ره خویش شَودت کشتی نوح راه نجات خواهد شد پُر پیمانه بگیر و بِنشین بر سر راه هر چه زین رَه برسد ساقی جان خواهد شد تلخ و شورش مکن و بین قَدح شیرینش آنچه زهر آیدتت قند و شکر خواهد شدشاپرک شمس وجودت بنما بر دو جهانجان فرسوده ز عشق زیر و زبر خواهد شد۲۳ آبانماه ۱۴۰۱شاید فردا نباشم زندگی به همین کوتاهی و غیره منتظره بودنه و اینه که زندگی رو زیبا میکنه ?برای همین این شعر رو که چند وقت قبل گفتم رو از دل دفترچه یادداشتم بیرون کشیدم و اینجا به اشتراک گذاشتم... و طبق روال این صفحه ، تمام مطالب رو خودم مینویسم و ممنونم که امانتدار مطالب صفحه ام هستین .?⚘</description>
                <category>شاپرک قربانی امید</category>
                <author>شاپرک قربانی امید</author>
                <pubDate>Mon, 14 Nov 2022 10:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>