<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شباهنگام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shabahengam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:06:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4424149/avatar/NZqSfz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شباهنگام</title>
            <link>https://virgool.io/@Shabahengam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shabahengam/%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D9%85-%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-b5esruxd8pmn</link>
                <description>سلام و درود مجدد بر پلتفرم فاخر ویرگول!اومدم خدمتتون دوباره غر بزنم، به هر حال آدمی غر نزنه که میترکه.در ماه سوم مهاجرتم هستم در سرزمین انسان‌های عجیب. بعضی وقتا با خودم فکر میکنم نکنه من آدم عجیبیم که نمیتونم با آدما بر بخورم یا نمیدونم چجوریه ولی یاد اون بنده خدا میفتم که میگفت خیلی آدم خجالتی‌ای هستی سرکلاس ولی در اصل انگار روم نمیشه با آدما بعضی وقتا صحبت کنم.روزهای سختیه نمیدونم که میتونم تحمل کنم یا نه ولی دلیل منقرض نشدن ما آدما شاید همینه که در نهایت تونستیم با هر وضع یا اقلیمی کنار بیایم!از عصر یخبندان بگیر تا آتشفشان‌ها و زلزله‌ها و سیل‌ها و ...اصلا یادم رفت اول از همه چی میخواستم بگمآها!روزای سختیه امروز 13 فوریه‌ست و من 18 فوریه اولین امتحانم رو دارم. سیستم امتحانات اینجا یکم پیچیده و قاراشمیشه ولی خب کاری نمیتونم بکنم. تقریبا سه روزه درست نتونستم درس بخونم و ذهنم به همه چیز میره به جز درس و تو فکر اینم اصلا امتحان رو حذف کنم و ندم ولی میگم تا الانشم خیلی زحمت کشیدم و درس خوندم از طرف دیگه این استاده رو خیلی دوست دارم، فرانسویه و آدم خیلی دوست داشتنی ولی درس دادن جزو قوی‌ترین مهارت‌هاش نیست. :)یه کاری هم پیدا کردم تو دانشگاه خیلی خوشحال شدم بعدش افتاد به مشکل‌ها که توضیحش طولانیه و در این مقال نگنجد.اوضاع سختیه واقعا، به هرکی میگم میگه ناراحتی برگرد! چرت‌ترین جوابی که میشه به کسی داد همینه تو نمیدونی من چیا کشیدم و چیا میکشم که اینا رو بهم بگی؟یا خوش به حالت که اونجایی راحتی! (این بدتره)نه واقعا، اینجا شاید اون یوتوپیایی که تو ذهنم ساخته بودم نبود(تا الان) شاید با تغییر خیلی چیزا عوض بشه ولی تا الان نتونستم اسم اینجا رو خونه بذارم.بعضی شبا که میخوابم یهو تو خواب و بیداری حس میکنم که رو تخت خودم تو ایران خوابیدم و یهو انگار تلنگر میخورم که اینجوری نیست.دلم تنگهدلم تنگه که یار عزیزتر از جانم رو تو بغلم بگیر و بگم عاشقتم...جز دعا کاری ازم برنمیاد که برای یار عزیزتر از جانم بکنم، از طرفی بودنش شاید تا الان نذاشته من دیوونه بشم، بودنش امنه، زیباست، آرومه و پر از عشق...حرف محبوبم شد خوشحالم که میتونم بیشتر ببینمش^^وقتی که باهاش صحبت میکنم، وقتی نوتیفش رو می‌بینم یا وقتایی که عکسامونو می‌بینم انگار لحظاتی از این دنیای نکبت‌بار دور میشم. انگار پروانه‌های مست تو دلم پرواز میکنن و اسممو که صدا میکنه قلبم تند تر میزنه...وقتایی که مریضه یا وقتایی که حالش خوب نیست اینکه از اینجا کاری ازم برنمیاد خیلی ناراحتم میکنه، دلم میخواد پیشش باشم، دلم میخواد برم براش یه دمنوش ببرم، براش سوپ درست کنم و بالا سرش باشم تا حالش خوب بشه.وقتی که چشمای بهاریشو می‌بنده چشماشو ببوسم و تو قلبم بگیرمش بهش بگم دردونه منیا...دلم براش تنگه و یکم شرایط برای جفتمون سخته ولی امیدوارم هرچی زودتر تموم بشه بتونم زودتر تو بغلم بگیرمش و باهاش دنیا رو بگردم.به قول شاعر:همه شهرهای جهان را در چشم‌هایت گشتماز رودخونه‌ها از پل‌ها گذشتمپشت جنگل موهاتمن خونه ساختم...حرف یار شد انقدر محوش شدم یادم رفت داشتم غر میزدم!امیدوارم بتونم عادت کنم، امیدوارم بتونم اونقدر قوی باشم که از پس همه چیز بربیام، امیدوارم اتفاقای خوب بیفته و....غر زیاده ولی بخوام بیشتر بگم هم حوصله شما سر میره و هم من دیگه نمیدونم چجوری بگمش.اینجاست که میگه:سلام عزیزممن آدم خوبی نیستممن کسی که تو فکر می کنی نیستمقهرمان نیستمفداکار نیستمبه فکر تنهایی و غم های جهان نیستممن رویاهای شبانه ات نیستمهیچ درخور زیبایی ات نیستمراستگو نیستمدرستکار نیستمچاره ای نیستهیچکس نیستمنه از پیشم نرواز پیشم نرومن مثل معماران بزرگ جهانخانه های زیبا برایت نمیسازممثل عشاق در فیلم و رماننبرد عاشقانه ای نمیسازممن شعرهای عاشقانه ندارم در جیب، اماحرف هایم با تو کم نیستبگذار برایت آن کسی باشمکه فریاد میزند هیچکس نیستنه از پیشم نرواز پیشم نروبگذار هیچکس نباشمبگذار نامی نداشته باشمبگذار برای داشتن توبزرگ ترین هیچ جهان باشملب هایم از حرف های قشنگ خالیستدست هایم از دست های توبمان تا دوباره بگویمکه من هیچم، هیچ، هیچ برای تو...با تو میرقصم ای زیباترین محبوب...ارادتمند شماشباهنگامفوریه 2026بهمن 404</description>
                <category>شباهنگام</category>
                <author>شباهنگام</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 00:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Shabahengam/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%85-kw1ara6dhkbk</link>
                <description>سلام و درود بر پلتفرم فاخر ویرگول،عجیبه که یواش یواش حس میکنم داره از اینجا خوشم میاد، باری!نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت ولی من حس میکنم کلمه‌ای فراتر از دوست داشتن باید وجود داشته باشه.بذارید خلاصه‌ای از ماجرا رو تعریف کنم.در روزهایی که در کشوری دیگر تشریف دارم و به معنای واقعی ملالی نیست جز دوری شما( در اینجا مقصود یار است) همه چیز برام عجیبه، ارتباطات انسانی، صحبت کردن با آدما، از ایرانیان مقیم اینجا تا خارجی‌های مقیم خارج!خلاصه ماجرا اینه که میخوام بهتون بگم که همه چیز جدیده انگار یهویی از اون وضعیتی که در خانه پدر مادر بودی به ناگاه وارد زندگی بزرگسالی میشی و بار مسئولیت بر شما مستولی میشود.نکته بامزه ماجرا اینه که اتفاقای غیر مترقبه به غایت می‌افتد!از پشت در موندن در شب سال نو میلادی بگیر تا مشکلات عدیده که اگر فرصت شود در خدمت شما عزیزان به صورت مبسوط عرض خواهم کرد.در این میان با یار عزیزتر از جان با وسایل ارتباطی گاهی گوش‌هایم از صدای بهشتیش و گاهی چشم‌هایم از جمال پردیس‌گون آن یار مه‌رو مستفیض میشه.راستش دلمم خیلی براش تنگ شده، اینجا بدون اون یک چیز که نه یک دنیا کم داره. ولی امید است اگر خدای باری تعالی بخواهد ایشان قدم رنجه فرمایند، قدم بر دیدگان این حقیر بذارن و تشریف بیارن در این سرزمین برای تحصیل و تن و جان را به خدمتشان بیارم.این روزهای قطعی ارتباطات سخت و در عین حال سوزناک بود.از هر وسیله‌ای برای ارتباط استفاده کردم، حتی پست!رفتم دفتر پست و خانم مسنی که مسئول پست بود جوری نگاهم کرد که انگار جوانکی لاغر در زمان جوانی خودش هستم.ناراحت و غمگینآشفته و در تلاطمو نگران حال او و هزار یک فکر ذهن و روح و جسممو میخورد...در این مقال حدیث آرزومندی شاید نگنجد ولی گه گداری که به ضرب و زور با یار شیرین صحبت می‌کنم انگار من نیستم. انگار اون پسر بچه تخس با موهای کج و پر شورم که همه وسایلامو بهش نشون میدم، همون پسربچه که میره فروشگاه اولین کاری که میکرد این بود که خریداشو نشون بده به کسی که دوستش داره. نمیدونستم اون پسر بچه زنده‌ست...ولی یهو دیدم آره مثل اینکه زنده‌ست، نفس میکشه و منتظر بود...منتظر بود که برشکند صبا زلف عنبرافشانش...صداش رو که میشنوم مست میشمدیگه اون امیر نیستمهمون امیر کوچولو میشم که با دست ماست و ماکارونی میخوردهمون امیر کوچولو که غر میزدهمون امیر کوچولو که میگفت دوووربینمو بده...و نکته بامزه اینه که وسط اینهمه تلخی، مقاله‌اش چاپ شد و وقتی اسم قشنگشو دیدم انقدر افتخار کردم داشتم هی تو خونه عین احمقا میدوییدم و به همه تقریبا گفتم مقاله‌اش چاپ شده. ^^خیلی دلم میخواست بتونم بیشتر بنویسم ولی متاسفانه قلم خوبی ندارم.پ.ن: شالی که در عکس پروفایل بنده مشاهده میشود هدیه ایشون است.نمیدونم چند بهمن21 ژانویهاینجاست که شاعر میفرماید:You shake my nerves and you rattle my brainToo much love drives a man insaneYou broke my will, but what a thrillGoodness gracious, great balls of fireI laughed at love &#039;cause I thought it was funnyYou came along and you moved me honeyI&#039;ve changed my mind, this love is fineGoodness gracious, great balls of fireKiss me, baby, ooh, feels goodHold me, babyWell, I&#039;ll still love you like a lover shouldYou&#039;re fine, so kindGot to tell this world that you&#039;re mine, mine, mine, mineI chew my nails and then I twiddle my thumbsI&#039;m real nervous, but it sure is funCome on, baby, you drive me crazyGoodness gracious, great balls of fire.</description>
                <category>شباهنگام</category>
                <author>شباهنگام</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 20:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش</title>
                <link>https://virgool.io/Soogvari/%DA%86%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B5%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%84%D9%81-%D8%B9%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B4-tozjltrbv9k3</link>
                <description>اونقدر بغض دلتنگی گلومو گرفته انگار دستامو بستن و نمی‌تونم بنویسم.وسط کلاسی نشستم که استادش پرانرژی داره حرف میزنه و من با کوهی از غم نشستم بین دانشجوها.فکرها فکرها منو دارن میخورن و هی دارم فکر میکنم عزیزانم در چه حالین؟اولین بار که بعد روزهای تاریک دیدم زنگ زد یهو بغضم ترکید و قطع کردم شروع کردم به گریه.نکته جالب اینه که من زیاد گریه نمیکنم ولی یهو بغضم ترکید صداش وای صداش انگار بارون وسط کویر بود انگار مسیح حیات بخش بود نمیتونم بگم چقدر‌ خوب بود.به قول استاد سخن‏گوشم به در تا کی خبر رسد‏صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم…دلم خیلی تنگ شده براش فعالیت‌های روزانه‌ام از اینور تخت به اونور تخت وول خوردن تبدیل شده و سرکلاسای احمقانه رفتن.تنها بخش جذاب روزموقتی میبیبینم شماره‌اش رو و سلامش رو میشنوم انگار  از این جهان خارج میشم انگار نفس میگیرم در یک کلام صبا مسیحا دم است…انقدر‌ حرف تو ذهنمه و تلاش میکنم بنویسم و…ولی خبچو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست، تازه شد جانشکجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَمکه دل چه می‌کشد از روزگارِ هجرانشزمانه از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بستولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانشتو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدیدتبارک الله از این رَه که نیست پایانشجمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد؟که جانِ زنده‌دلان سوخت در بیابانشبدین شکستهٔ بیت الحزن که می‌آردنشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهمکه سوخت حافظِ بی‌دل ز مکر و دستانشروزهای سخت دی‌ماه ۴۰۴لاو یو محبوبم</description>
                <category>شباهنگام</category>
                <author>شباهنگام</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 15:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا</title>
                <link>https://virgool.io/Soogvari/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7-elrgghuygnne</link>
                <description>صبا شیرین و عزیزمنمیدونی بی‌خبر بودن و دوری از تو چقدر سختهاین روزها ، لحظه‌ها نمیگذرهمحبوبم شعر ها و غزل‌ها همه برای تو هستند و هرچه بنویسی درست همونهخیلی دوستت دارم♥️فی قربها عذاب فی بعدها سلامهبازم اینجا در ارتباطیم دورت بگردم من</description>
                <category>شباهنگام</category>
                <author>شباهنگام</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شباهنگام که می‌گیرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shabahengam/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-qazwbviwdzem</link>
                <description>سلام!هیچ ایده‌ای ندارم اینجا کجاست و من کجام.این موضوع هم در مکان جغرافیایی من صادقه و هم در ویرگول.مهاجرت اسمش واقعا زیباست تا وقتی مهاجرت نکرده باشی، شایدم من هنوز جا نیفتادم و در جغرافیای سبز اما ترسناک بسر می‌برم.به هر حال، بسیار حس عجیبیه و پر از آدم‌های عجیب‌تر و منی که انتخاب آدمها برای ارتباط گرفتن خیلی‌ برام سخته این چالش رو سخت تر می‌بینم.تنهایی، دوری، دلتنگی و حتی آدمهایی‌ که نمیدونی کین ولی باید تحملشون کنی همه چیز رو چالش برانگیزتر کرده.عیبش رو گفتم مزیتش هم بگم، محبوبم هست. هر وقت باهاش حرف میزنم دلم باز میشه یا هر وقت نوتیفی ازش میبینم حس میکنم تو خونه‌ام، تو جای امن زندگیم و پروانه‌ها تو قلبم مست پرواز میکنن و حس آرامش وسط اینهمه چالش رو دارم.امیدوارم این روزها بگذره و همه جیز رو روال بیفته.اولین پست، اولین غر.امیدوارم که صبح برای من نزدیک باشه و صبا پر باشد از خوش خبری.ناکجا آباد ۴ دسامبر.</description>
                <category>شباهنگام</category>
                <author>شباهنگام</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 14:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>