<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SX7</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ShadeX</link>
        <description>آماتور</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:49:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>SX7</title>
            <link>https://virgool.io/@ShadeX</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گلی برای یک هیولا (فصل ۱-قسمت ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@ShadeX/%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-jxhhalqoiddy</link>
                <description>در آن روز، مصیبت و —تاریکی— از آسمان جاری شد و بهشت در شرف سقوط بود.«هیولایی سقوط، و گلی جوانه زد.»در شبی مه‌آلود در بندرگاه شهر درین‌سی، زمانی که فقط سگ‌های ولگرد زیر چراغ‌های گازی زنگ‌زدهٔ خیابان، پرسه می‌زدند و پارس می‌کردند… دختر جوانی آرام —اما با عجله— درحال رفتن به سمت دفتر کارآگاهان، جیمز هالووی و شِئیدیکس سِوِن، بود.در دفتر کارآگاهان، صدای چکه‌های سقف ضربان ثابتی به سکوت اتاق می‌داد. . . جیمز، از سر بیکاری در حال ورق‌زدن و مرتب‌کردن پرونده‌های خاک گرفتهٔ قدیمی بود. به شِئیدیکس نگاهی کرد. همکارش روی صندلی چرمی، پشت میز شلوغِ پر از پرونده‌های درهم‌وبرهم نشسته بود و به چکه‌کردن قطرات آب از سقف خیره شده بود.جیمز سکوت را شکست، نفسی سنگین کشید…: «خیلی خوبه که شهر انقدر آرومه، ولی حس می‌کنم دیگه خیلی بیش‌ازحد—»*ناگهان پارس وحشیانه سگی از خیابان فضا را برید.جیمز گوشانش تیز و چشمانش به پنجره دوخته شد، با شک و به آرامی سرش را به سمت شِئیدیکس برمی‌گرداند.«—آرومه. تو چی فکر می‌کنی، ایکس؟»ایکس به آرامی چشمان سرد و بی روحش را از سقف جدا کرد و سرش را آهسته به سمت جیمز چرخاند: «نه جیم، نه تا زمان زیادی.»همان موقع، صدای کوبیدن در، تمام اتاق را لرزاند…دختر جوانی با پالتوی قهوه‌ای و یک شال قرمز، زیر نور ملایم چراغ بالای در ایستاده بود و مثل توفان در میزد.تق‌تق‌تق‌تق… «آهای... کسی اونجا هست؟… اگه کسی هست، لطفاً در رو —»*در باز، و جیم ظاهر شد.«— آه! چه خوب که هستید.»دختر به سرعت جیم را کنار زد. نفس نفس زنان، درحالی که داشت شالش سرخ‌اش را از موهای طلایی‌اش جدا می‌کرد گفت: «این سگ های ولگرد... دیگه خیلی زیاد شدن.»جیم درحالی که چشمانش دختر پریشان را دنبال میکرد، در را بست.دختر روی مبل کهنه و کوچکی که کنار کمد کتاب ها به دیوار تکیه داده شده بود، نشست. نفسی تازه کرد و چشمانش را چرخاند، به اتاق نگاهی انداخت، —نمناک و بهم ریخته— با شک و تردید گفت: «خب... شما، کارآگاه خصوصی هستید؟ درسته.»جیم روبروی دختر به دیوار تکیه داده بود، و داشت پیپ خود را چاق می‌کرد: «بله… من کارآگاه جیمز هالووی و ایشون همکار بنده، شِئیدیکس هستند. البته میتونید مارو جیم و ایکس صدا کنید.»جیم یک بسته کبریت از جیبش در آورد تا پیپ خود را روشن کند. اول بوی باروت… و سپس بوی تنباکو در اتاق پیچید، در حالی که جیم کام می‌گرفت، ایکس روی صندلی لم داده بود و پایش را روی میز بین پرونده‌ها انداخته بود. با پوزخندی گفت: «چیه؟ بهمون نمی‌خوره که کارآگاه باشیم؟»دختر کمی مکث کرد. نگاهی به جیم انداخت:به دیوار تکیه داده بود. قدبلند، کفش، شلوار و جلیقه‌ی قهوه‌ای، پیراهن سفید با آستین های بالا زده و یک کروات سیاه. صورتش آرامش بخش ولی جدی، با کمی ته‌ریش و موهای جوگندمی. —درحال کشیدن پیپ با ملایمت—لبخند کوچکی، به طور ناخودآگاه بر لبان دختر نشست.سپس نگاهی به ایکس انداخت:پاهایش را روی میز انداخته بود. قدش کمی بلندتر از جیم به نظر می‌رسید. کفش، شلوار و جلیقهٔ سیاه — هر سه نامرتب، خاکی و کهنه. لباسش هم از آن‌ها چیزی کم نداشت. زخم روی گردنش، در کنار سیبیل باریک، ریش کشیده و نگاه چشمان تیزش، مو را به تن سیخ می‌کرد. موهایش هم، مثل لباسانش، ژولیده و سیاه بود. —درحال زل زدن به دختر—لبخندش دوباره محو شد. سرش را بالا انداخت، آرام و با طعنه به ایکس گفت: «خب…، نه هر دوی شما.»ایکس لبخندی زد و نگاه معناداری به جیم انداخت. جیم دودی بیرون داد… سپس، او و ایکس یکی‌درمیان شروع به پرسیدن کردند.جیم یک نگاه سریع به پالتوی او کرد: «شاید یه خدمتکار.»ایکس با صدایی دودلانه ادامه داد: «اممم… برای خانوادهٔ بلادثورنز… درسته؟»جیم با خندهٔ ریزی سرش را تکان داد… و ادامه داد: «چرا می‌خوان کسی ندونه؟»ناگهان ایکس نگاهی تیز به دختر کرد… و گفت: «کــی، مرده؟»دختر نفسش گرفته، و شوک درون چشمانش بود: «شم… شما از کجا می‌دونید یکی م… مرده؟»ایکس، پاهایش را از روی میز جمع کرد، از روی صندلی کمی به سمت دختر خم شد، با لحنی تهدید‌آمیز، پاسخ داد: «بوی خون میدی.»جیم درحالی که پیپش را با دست در دهانش گرفته بود سریع از دیوار جدا شد، و بین او و دختر ایستاد: «هی ایکس، آروم‌تر. داری مشتری‌مون رو می‌ترسونی.»سپس رو به دختر کرد: «من جای اون معذرت می‌خوام. بعضی مواقع رفتارهای عجیبی ازش سر می‌زنه. راستی شما… گفتید اسمتون چی بود؟»با سوال جیم، رنگ پریده‌ی دختر به او برگشت.نفسِ عمیقی کشید و گفت: «اوه، من چقدر احمقم… بله درست می‌گید، خودم رو معرفی نکردم، من الیزابت هستم.»مکثی کرد… خودش را جمع کرد و ادامه داد.«همان‌طور که حدس زدید، خدمتکار خانوادهٔ بلادثورنز هستم. بانو منو فرستادن تا... تا کمک شما رو بخوام.» —نگاهش بین دو کارآگاه چرخید— «برای پیدا کردن قاتل ارباب آلوکارد. ایشون توی قلعهٔ خانوادگی به قتل رسیدن. بانو، اصرار و تأکید کردن که هیچکس نباید از این موضوع باخبر بشه. و کار باید خیلی سریع انجام بشه.» —صدایش کمی لرزید— «و حتماً همین امشب باید به قلعه بیاید.»جیم و ایکس برای یک لحظه‌ به چشمان هم خیره شدند. بعد، هر دو آرام سر تکان دادند.جیم پیپش را لای دندان‌هایش گرفت و کلاه گرد خود را با یک حرکت، محکم روی سرش کوبید. همزمان، ایکس پاهایش را از روی میز جمع کرد و بلند شد. هنوز کامل صاف نایستاده که گفت: «خب، چقدر پول—»*جیم، بی‌آنکه اجازه دهد جملهٔ ایکس تمام شود، کت ازپیش‌آمادهٔ او را توی صورتش پرتاب کرد: «کتت رو بپوش بریم. انقدر هم ادای پول‌دوستا رو در نیار.»ایکس آهی کشید… با اکراه کت بلندش را بر تن کرد و از پشت میز خارج شد. درحالی که کتش را می‌تکاند زیر لب گفت: «خب، یه پولی هم ما در بیاریم دیگه.»الیزابت که از رفتار غیررسمی کارآگاهان در بهت بود، دست به پهلو شد و آهی کشید… با خود فکر کرد: «این دوتا واقعاً همون کارآگاهانی هستند که بانو خواسته بود؟»سپس خودش را جمع کرد، شالش را محکم در بغلش گرفت و همراه جیم به سمت در رفت. جیم قبل از خارج شدن از در گفت: «هی ایکس، کیف رو یادت نره بیاری.»ایکس آهسته به سوی کیف چرمی و کهنهٔ کنار میز آزمایشات رفت… زیپ آن را باز کرد: بطری‌های شیشه‌ای، پاکت های کاغذی خالی، پودر و مواد عجیب و غریب.آرام در کیف را بست، آن را برداشت و از در خارج شد. بعد از قفل کردن در، به سمت اتومبیل بخار قدیمی جیم راه افتاد.اتومبیل میان مه، زیر نور یکی از چراغ‌های خیابان پارک شده بود: رنگ‌پریده، خط افتاده و زنگ‌زده.جیم، در حالی که با غرور در اتومبیل را برای الیزابت باز می‌کرد گفت: «این ماشین منه، خیلی وقته که دارمش.»وقتی الیزابت آرام روی صندلی عقب جا گرفت جیم ادامه داد: «توی خیلی از پرونده‌ها کمکمون کرده.»در همین لحظه ایکس از کنارش رد شد، در جلو را با یک حرکت سریع باز کرد و روی صندلی شاگرد لم داد…: «هر وقت خراب می‌شه، جیم خودش تعمیرش می‌کنه. از قبل آشنایی‌مون داردش.»جیم با لبخندی روی صورتش در را برای الیزابت بست، درحالی که پیپش را می‌تکاند در سمت ایکس را هم بست و آمد پشت فرمان.استارتی زد… همراه با صدای موتور، صدای پارس سگ های ولگرد در کوچه و خیابان پیچید... جیم مکثی کرد، چشمانش را بست و زیر لب دعا کرد… : «باشد که او همچون پرتویی از نور، همیشه بر ما بتابد.»چشمانش را باز کرد، پایش را روی گاز گذاشت و از شهر راهی شدند.در جادهٔ جنگلی، باد از میان شاخ‌و‌برگ درختان رد میشد، و صدای جنگل را به گوش میرساند. مه لابه‌لای درختان پیچیده بود، و همراه با زوزهٔ گرگ ها محیطی دلهره‌آور خلق کرده بود. ایکس از روی عادت پنجرهٔ اتومبیل را پایین داده بود و هوای سرد و نمناک جنگل، همراه با عطر درختانِ پوسیده به داخل می‌پیچید.الیزابت از سرما پالتویش را محکم به خود پیچیده، و با افکارش ساکت نشسته بود. اما… نتوانست کنجکاوی‌اش را مهار کند، نفسی گرفت و پرسید: «خب— اِهِو-اِهِو…، شما از کجا فهمیدید من کی هستم و چرا اومدم دنبالتون؟»جیم درحالی که از رانندگی در این جاده‌ی خلوت لذت می‌برد، ریز نگاهی به ایکس انداخت: «تو میخوای توضیح بدی؟»ایکس، با بی‌حوصلگی به جنگل و درختان درحال گذر خیره شده بود: «چی؟… آها، نه. مگه تو از اینکار خوشت نمی‌اومد؟»جیم دست به فرمان، جواب داد: «درسته، ولی فقد از اون پیچیده ها.»الیزابت با بی صبری گفت: «حالا می‌خواید بگید یا نه؟»جیم لبخندی زد و گفت: «باشه.» —لحظه‌ای مکث کرد— «پالتوت. کهنه ولی نه ارزون، درسته؟»الیزابت سرش را تکان داد… و جیم ادامه داد: «بعضی مواقع، بعضی از پولدار‌ها، لباس هایی که ازش خسته میشن رو میدن به خدمتکاراشون. پس تو خدمتکار یه خانوادهٔ پولداری.»الیزابت یه نگاه به پالتوی خود انداخت و کمی خجالت کشید، شالش را مرتب کرد: «آره خب… حالا از کجا فهمیدید که این قضیه محرمانس ‌و من برای خانوادهٔ بلادثورنز کار می‌کنم؟»جیم هر چند لحظه از آینه‌ی جلو به الیزابت نگاه می‌کرد: «در واقع اکثر آدم‌ها برای کار خصوصی میان پیش کارآگاه خصوصی. و در مورد خدمتکار بلادثورنز بودنت.» —خنده‌ای کرد— «ایکس روی حدس و گمان هم حساب می‌کنه. بالاخره شانس هم جزو بازیه.»الیزابت گفت: «بازی؟»جیم جواب داد: «ناراحت نشو، منظورم این نیست که تو رو جدی نگرفتیم، فقد… من و ایکس یه کتابی خوندیم، و توش یه کارآگاه بود که می‌تونست با بررسی آدم هارو موشکافی کنه—» —خمیازه‌ای کشید… «— و بین خودمون معمولا مسابقه می‌ذاریم که کی بهتر می‌تونه همون کار رو انجام بده.»الیزابت داشت با خودش تحلیل می‌کرد، اینکه لباسش به او خیانت کرده و اینکه یه چیز هنوز باقی مانده.پس از صندلی عقب به ایکس نگاه کرد، با صدای از شک پرسید: «باشه. ولی خب پس، از کجا فهمیدید یکی مرده؟ یعنی اونم شانسی گفتی.»ایکس که همواره به جنگل خیره شده بود، ناگهان حواسش روی الیزابت متمرکز شد. الیزابت در سکوت منتظر جواب از او بود، اما جیم با لبخند و از بغل جواب داد: «نه بابا ما که قمارباز نیستیم، درواقع بخاطر استرس و ترسی بود که داشتی، ما اینجور چهره ها رو زیاد دیدیم. معمولا بعد مرگ یکی.»ایکس با سر تایید کرد: «بله. وقتی بهش فکر می‌کنی خیلی آسون و مسخره بنظر میرسه درسته.»الیزابت در فکر فقط سرش را تکان داد.چند لحظه سکوت شد… .ناگهان! الیزابت خودش را به جلو پرت کرد و با انگشت به سمت جاده‌ای فرعی اشاره کرد و داد زد: «همینجا! بپیچ چپ!»جیم ترسید و برای لحظه‌ای کنترل اتومبیل را از دست داد… اما سریع پایش را روی ترمز زد و اتومبیل را متوقف کرد.از این ترمز ناگهانی الیزابت بین دو صندلی کله‌پا شد. جیم با تعجب و عصبانیت کنترل شده‌ای به او نگاه کرد و گفت: «چته دختر؟ نکنه می‌خوای چپ کنیم.»الیزابت به سختی خودش را جمع کرد، درحالی که از ضربه بینی و گونه‌اش قرمز شده بود، با سرافکندگی گفت: «بب… ببخشید. آخه نزدیک بود، رر…ردش کنیم.»همینطور که الیزابت داشت از شرمندگی آب می‌شد، نگاهی هم به ایکس انداخت. ایکس با نگاه سنگینی، به او خیره شده بود. الیزابت سرش را پایین‌تر انداخت، و در پالتوی خود فرو رفت.جیم با تأسف سرش را تکان داد، و درحالی که به‌آرامی فرمان را به سمت جادهٔ فرعی برمی‌گرداند تا در حاشیهٔ جنگل ترمز کند گفت: «حالا یه دور گرفتن ارزش جونمون رو که نداره.»درست اول جاده توقف کرد. جاده‌ای خاکی و ناهموار، از میان جنگل به سمت تپهٔ بزرگی کشیده شده بود. و بر فراز آن تپه، قلعهٔ خانوادگی بلادثورنز ایستاده بود: دلهره‌آور، عظیم و سنگی.جیم از عظمت قلعه حیرت زده شده، و دهانش باز مانده بود: «اوه خدای من... اینجا زندگی میکنن. چقدر بزرگه...»الیزابت، کمی از لاک پالتویی خود بیرون آمد… سرش را تکان داد: «اوهوم. تازه داخلش هم خیلی بزرگ و تودرتو هستش. با اینکه یک ساله اونجا کار می‌کنم ولی—»دوباره در لاک خود فرو رفت و با صدای خفیفی ادامه داد: «—هنوزم گاهی توش گم می‌شم… من، یه احمقم.»جیم به محض شنیدن این حرف برگشت و به او نگاه کرد: «چی..؟ نه. تو احمق نیستی. تو فقط—»ایکس حرف جیم را برید و گفت: «تو فقط یه احمق رده پایین هستی.»جیم با نگاهش، ایکس را ساکت کرد و گفت: «منظور اون اینه که تو فقد یه کوچولو، احمق هستی یعنی—»ایکس دوباره وسط حرف جیم پرید: «منم همین رو گفتم دیگه.»جیم دندان‌هایش را به هم فشرد و گفت: «آره ولی تو بد منظورت رو می‌رسونی.»آرام پایش را روی گاز گذاشت. از آینهٔ جلو به الیزابت نگاه کرد و با ملایمت گفت: «درواقع تو فقد یه کم خنگی… و می‌دونی دخترای خنگ بامزه‌تر هم هستن.»هنگامی که آینه لبخند شیرین الیزابت را نشان داد، جیم هم تمرکزش را روی مسیر گذاشت.کمی که در جاده جلوتر راندند تا اینکه نور زرد اتومبیل روی یک دروازهٔ بزرگ و فلزی افتاده. چسبیده به دیوار سنگی و خزه گرفته‌ای، که مثل مار از میان تاریکی جنگل رد می‌شد، و انگار بی‌انتها بود.جیم نگه داشت و الیزابت کلید قفل دروازه را در دستان ایکس گذاشت. ایکس قبل از اینکه پیاده شود پرسید: «این دیوار رو همزمان با قلعه ساختن؟»الیزابت جواب داد: «بله، از همون اول کشیدنش.» —به دیواری که در جنگل محو می‌شد اشاره کرد— «دور تا دور قلعه کشیده شده.»ایکس پیاده شد و رفت جلوی دروازه ایستاد. درحالی که نور اتومبیل از پشت به او می‌تابید کلید را در قفل دروازه چرخاند، سپس دروازه را با فشار به جلو هل داد.صدای جیغ دروازه در سکوت جنگل پیچید…جیم آرام گاز داد و وارد شد. وقتی از کنار ایکس رد می‌شد، ایکس دوباره پرسید: «پس کل این منطقه مال اوناست؟»الیزابت دستش را روی پنجره گذاشت، سرش را بیرون آورد و به نشانه تایید تکان داد: «بله. هرچیزی که بعد از دیواره. اون‌ها اصلاً از غریبه‌ها خوششون نمیاد. برای همین هم نمیخوان کسی وارد بشه.» —با سر به دروازه اشاره کرد— «پس بهتره ببندیش.»ایکس دروازه را بست. بعد از اینکه صدای به هم خوردن فلزها، دیوارهای سنگی را لرزاند، او دوباره دروازه را قفل کرد. سپس سریع کلید را از پنجره به الیزابت داد و روی صندلی جلو نشست.از روی عادت سرش را خاراند و به جیم گفت: «به نظرم یه کم عجیبه... به نظرت عجیب نیست؟»جیم، همینطور که سرعت می‌گرفت با سر تایید کرد: «درسته، یه کم عجیبه. ولی منم اگه اینقدر پولدار بودم… دوست داشتم، در آرامش زندگی کنم.»و دوباره به درون جنگل فرو رفتند، تا به قلعهٔ آن خانوادهٔ گوشه‌گیر برسند.بعد از کمی رانندگی پرپیچ‌وخم میان جنگل، بالاخره مقابل ورودی قلعه ترمز کردند.هر سه از اتومبیل پیاده شدند. از نزدیک عظمت قلعه دو چندان بود، دیوارهایی ترک‌خورده که رو و لابه‌لای آن، پیچک و خزه بسته بود. لوله‌های مسی، مثل رگ‌های یک هیولا، روی دیوار ها نقش بسته بودند و آب، بخار و گاز را به تمام بخش‌های قلعه می‌رساندند.جیم، ایکس و الیزابت درست رو‌به‌روی دروازهٔ چوبی و آهنی ایستاده بودند. ایکس درحالی که همان کیف چرمی را در دست داشت یک قدم جلو گذاشت تا در بزند.حلقهٔ کوبه را بالا برد. هنوز نکوبیده بود که دروازه ناگهان به لرزه درآمد و با صدای غژغژ، به درون باز شد.ایکس، حلقه را ول کرد و یک قدم به عقب برداشت. سایه‌ای میان نوری که از داخل می‌تابید. مردی با کت و شلوار بی‌عیب در را نگه داشته بود:قدش از کارآگاهان بلند تر، و هیکلش از جیم هم درشت تر بود. موهای بلند و سیاهش، به طرز وحشیانه‌ای به عقب حالت گرفته بود. ریش و سیبیل خشنش هم همینطور بود. نگاهش —که انگار دنبال دردسر می‌گشت— روی کارآگاهان متمرکز بود. با خونسردی گفت: «شما باید همان کارآگاهان خصوصی باشید که بانو رز درخواست کرده بودند.» —سرش را خم و دست راستش را رو به داخل باز کرد— «لطفاً بفرمایید داخل.»الیزابت با دیدنش، با لبخند و عجله از کنار کارآگاهان به پیش او دوید: «سرخدمتکار گارفیلد!... شما اینجا چیکار می‌کنید؟ از کجا فهمیدید ما رسیدیم؟»گارفیلد، در حالی که ظاهر حرفه‌ای‌اش را کاملاً حفظ کرده بود، پاسخ داد: «صدای ماشین را شنیدم. سریع بانو را خبر کردم و خودم هم برای خوشامدگویی آمدم.»الیزابت درحالی که سعی می‌کرد هیجان خود را پنهان کند خنده‌ای کرد: «البته! ببخشید، یادم نبود تو شنوایی خیلی قوی‌ای داری.» —ناگهان متوجه شد— «صبر کن... پس یعنی بانو هم...»حرفش تمام نشده بود که از سوی پلکان، صدای قدم‌هایی سنگین و در عین حال ظریف در راهرو‌ها پیچید.بانو رز، در حالی که یک دستش را بر نرده‌های چوبی گذاشته بود و با دست دیگر دامن سیاه و سرخش را بالا گرفته بود، با وقاری خیره کننده از پله‌های قوس‌دار پایین می‌آمد. صورتی زیبا و رنگ‌پریده داشت. نگاه سردش روی مهمانانش بود؛ با لحنی قدرتمند و صدایی زیبا گفت:«خیلی خوش‌آمدید، به قلعهٔ خانوادگی بلادثورنز.»#FlowerMonster#شئیدیکس#داستان_کوتاه #ادبیات_گوتیک #معمایی #فانتزی_تاریک</description>
                <category>SX7</category>
                <author>SX7</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 20:33:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>