<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shadi gholamzadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shadi.gholamzadeh</link>
        <description>اینجا تمرین داستان‌نویسی می‌کنم💆🏻‍♀️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:49:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1727099/avatar/nxn1xJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shadi gholamzadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بابای هنرمند من😍فصل۲ قسمت۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86%F0%9F%98%8D%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B3-ckr6g8mddvbz</link>
                <description>اون لحظه‌ای که زنگ در به صدا در اومد، هرکدوم توی هرحالتی که بودیم، در همون حال متوقف شدیم و نگاهمون رفت سمت آیفون. هم‌زمان سه نفری رفتیم جلوی نمایشگر تا ببینیم قیافه‌هاشون چه شکلیه، اما اونا انگار زرنگ‌تر بودن و بعد از زدن زنگ، از جلوی دوربین آیفون رفته بودن کنار!هیچ‌کدوم هیچ حرکتی برای باز کردن در نکردیم. من مامان رو نگاه می‌کردم و مامان هم بابا رو، و بابا که قوز کرده و همچنان به نمایش‌گر خیره بود و پشتش رو می‌خاروند، متوجه‌ی نگاه ما شد.دستش رو از خاروندن متوقف کرد و صاف وایساد. دستاشو از هم باز کرد و یه دستشو گذاشت پس کله‌ی من و یه دستش هم رو شونه‌ی مامان و در توفیقی اجباری (خیلی اجباری!) ما رو چسبوند به خودش و یه جمله‌ای گفت که خدایی یادم نمیاد چون اون لحظه تمرکزم کلا متوقف شده بود و در اون نمای نزدیک، فقط لوگوی سورمه‌ای رنگ مرد چوگان‌سوار رو می‌دیدم که گوشه‌ی پولیور نارنجی بابا نقش بسته بود و همچنین مامان رو می‌دیدم که پوکر فیس به بابا نگاه می‌کرد!در اون لحظه فقط صدای زنگ دوم می‌تونست فوران آتشفشان محبت خانوادگی رو به پایان برسونه و باعث بشه بابا دستش رو از کله‌ی من برداره و با انگشتش دکمه‌ی آیفون رو بزنه!پلنگ‌صورتی این بار کت و شلوار پوشیده و علاوه بر پیرایش و عطر و اصلاح، یه عینک با شیشه‌ی زردرنگ هم زده بود که بلندیِ پز و افاده‌اش رو از زیگورات نمرود هم بالاتر برده بود!زنش؟ امان از زنش! از شدت زیبایی، یه پا دختر صدام‌حسین بود برا خودش! صورت و بدن توپر و پک و پوز قشنگ و حالت دار، با این تفاوت که چشماش سبز بودن.خب پس می‌تونیم احتمال بدیم چشمای برادرزن پلنگ صورتی هم سبزه و این به ترسناکیش می‌افزایه و درست درهمین لحظه که داشتم یه گولاخ چشم سبز رو تصور می‌کردم، با صحنه‌ای مواجه شدم که حاضرم سوگند بخورم اگه یه پرتغال و یه چاقو می‌دادی دستم، حتما از آرنج قطعش می‌کردم!جوانی با قد متوسط نه چندان بلند و نه چندان کوتاه. سیَه‌چشم و زرد روی و مشکی موی... چرا اینطوری حرف می‌زنم؟آقا خلاصه موهاشو ازین مدل جنتلمنیا شونه کرده بود مثل فیلم خارجیا با روغن و ژل چسبونده بوده‌شون به کف سرش و یه طره‌ای هم روی پیشونیش ریخته بود و یک سبیل مدادی نازک و کوتاه هم داشت و سرتاپا مشکی پوشیده بود ینی پالتو و شلوار و پیراهن و همه چی. یه شال ابریشمی طرح دار هم رو گردنش انداخته بود که ایجاب می‌کرد لحظه‌ی ورودش، صحنه آهسته شده و آهنگ آن‌شرلی پخش می‌شد. اون لحظه‌ای که هوا ابری و تابش نور سفید جوری بود که آدما موقع ورود به خونه، در حاله‌ای از نور محو سفید میان تو و با اون عطر خوشبوی لعنتی‌شون هوش و حواس آدم رو پرت می‌کنن!و بله، این نگاه‌های شگفت‌زده‌ی من و مامان و بابا بود که بین هم رد و بدل می‌شد!بابا به پلنگ‌صورتی دست داد و پلنگ صورتی با بابا روبوسی کرد، اون شازده‌ی جنتلمن متشخص همه چی تمام هم با بابا دست داد و این‌بار بابا می‌خواست بنا به رسوم ایرانی باهاش روبوسی کنه که طرف یا متوجه نشد یا از روی غروری که سرتاپاشو فرا گرفته بود رد شد و امان نداد! و بابا هم گردنش رو که کمی مایل به جلو برد بود مایل به چپ کرد و مصلحتی ماساژش داد!دقایقی بعد، این پذیرایی خونه بود که پنج نفر روی مبل‌ها نشسته بودن. یعنی من، مامان و از اون‌طرف هم گلزار و زنش و برادرزنش که دستش رو برده بود زیر چونه‌اش و مثل ژست عکس صادق هدایت بعد از اولین خودکشیش به یه نقطه‌ی نامعلوم خیره شده بود!و اما صدای بابا از دور شنیده می‌شد که دم در داشت تمام تلاشش رو می‌کرد تا آقای شفتالوچیان رو دک کنه که انگار کمین کرده بود تا بابا رو جلوی در ببینه و مثل بختک بیفته روش تا از غصه‌ی برادرزنش که ارث همه رو کشیده بود بالا براش درد و دل کنه. اصلا هم توجه نداشت که آقا دیگه وقتتو نگیرم برو برای اون احشامی که وارد طویله‌تون شدن علوفه بریز و همین‌طور هی می‌گفت و می‌گفت و ما هم در سکوت فقط نشسته بودیم تا اینکه یهو صدای نسبتا بلند بابا از جلوی در میاد که می‌گه:-بله خانم!مامان کمی از جاش تکون می‌خوره و گُنگ و پرسشگر به سمت درد نگاه می‌کنه و دوباره صدای بابا میاد:-باشه خانم اومدم اومدم!و به این ترتیب یه خداحافظی سرسری می‌کنه و در رو می‌بنده میاد تو!همینطور به سمت پذیرایی میاد و می‌شینه روی مبل که یهو صدای بلندی از تلویزیون باعث شد همه یه ویبره‌ی ریزی برن انگاری که ینفر به طور همزمان به پهلوشون انگشت فرو کرده! به من، مامان، گلزار و زنش! همه به جز داماد که فقط نگاهش از نقطه‌ی نامعلوم، چرخید به تلویزیون و پس از ثانیه‌ای دوباره چرخید به نامعلوم!بابا هم که از جاش نیم‌خیز شده بود تا کنترل رو از جای نشستنش برداره، لبخندی به عرض شرم و پهنای ضایعگی زده بود و همزمان اون رو پشت و رو می‌کرد تا ببینه جای سالمی بهش مونده یا نه!تلویزیون همین‌طور صحبت می‌کرد و از بز وحشی‌کوهی می‌گفت که در بیابان‌های اوکلاهاما برای محافظت از گله‌ی خود...اینجاشو دیگه تلویزیون خاموش شد که پلنگ‌صورتی گفت:-لابد ادامه‌ی مستند می‌خواست بگه که بزکوهی برای محافظت از گله‌ی خود به مبارزه‌ی بوکس زیرزمینی در برابر بزهای غریبه می‌رود!و خوده بی‌مزه‌اش به این حرفش می‌خنده و ننه بابای منم مصلحتی لبخند می‌زنن و زنش هم با دستش ضربه آرومی میزنه به پای شوهره و با یه لبخند شرمگین به همه یه نگاهی می‌نداره و همچنین به برادرش که به همان نقطه‌ی نامعلوم خیره‌اس!دوباره سکوت می‌شه. البته سکوت از سمت ما و توی اون جو سنگین که همه _و حتی بابا!_ ساکت نشسته بودیم، فقط آدم حرف‌مفت‌زنی مثل پلنگ‌صورتی می‌تونست جمع رو تو دست بگیره و دخترصدام‌حسین هم هراز چندگاهی یه لبخند موقر بزنه و برادرش هم همچنان دستش رو نگه‌داره زیر چونه‌اش و به یه نقطه‌ی نامعلوم خیره بشه!تا اینکه بالاخره بابا سکوتش رو می‌شکنه و سراغ پدر و مادر برادرخانم محترم آقای گلزار رو می‌گیره. یعنی درواقع به جفنگ گفتنای پلنگ‌صورتی پایان می‌ده و زنش هم همکاری می‌کنه که زودتر از شوهرش پاسخ می‌ده و همینطور که نگاهش رو به برادرش و به ماها می‌چرخوند گفت:-والا پدرمون که ده ماهی می‌شه که به رحمت خدا رفتن و ما رو با کوهی از مسئولیت کارخونه‌ها و شرکتا تنها گذاشتن، مادرمون هم یه کم ناخوش‌احوال بودن به خاطر کهولت سن..همین لحظه مامان یه &quot;آخی&quot; تعارفی و به نشانه‌ی ادب گفت و زن گلزار هم یه &quot;سلامت باشید&quot; تحویلش داد و در ادامه گفت:-این شد که با &quot;امیرشرزین&quot; جان فعلا اومدیم تا مجسمه‌ی سفارشی رو ببینیم!با خودم گفتم والا این امیرشرزین جانی که من دیدم خودش یه پا مجسمه‌اس نمی‌دونم دیگه مجسمه برای چی لازمش می‌شه!زنه یا بهتره بگم خواهرجانِ آینده، با یه لبخندی هم به سرتاپای من نگاه کرد که نفهمیدم منظورش واقعا از اون حرف، مجسمه بود یا تراشنده‌ی مجسمه و یا توهین به تراشنده‌ی مجسمه! و یقین کردم که بعد از دیدن خوده مجسمه با اون طرح سوسک روی توالت‌فرنگی، قطعا منظورش توهین به تراشنده‌ی مجسمه خواهد بود!وای وای امان از مجسمه! حالا چه خاکی باید بر سر می‌ریختم؟ این شازده‌شون نه تنها مفهوم توهین‌آمیزش رو می‌فهمید که هیچ، مطمئنم با اون رخ جدی‌ای که داره آنچنان توهینی بهم می‌کرد که از سوزشش غده‌ی پانکراسم تو اسید معده حل بشه!و بعله! مگه ممکنه فضول معرکه با شنیدن کلمه‌ی مجسمه از دهن زنش، ما رو به سمت اتاق هدایت نکنه که بریم از هنر حرف بزنیم؟ادامه دارد...فعلا پاکاپاکا👋🏻</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 15:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوینی کوچولو!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-a6oym2ijfooz</link>
                <description>امروز داشتم این کتابه رو جلد می‌گرفتم و همزمان این پادکست رو (اگه اینجا آپلود شده) گوش میکردم. معمولا چیزی گوش نمی‌دم یا نهایتا بی‌کلام و خارجی مارجی گوش میدم که هیچ محتوای فارسی‌ای توش نیست.البته افکار شریعتی یخورده داشت به سمت التقاطی بودن می‌رفت که گویت اواخر عمرش یک مکاتباتی با شهید مطهری داشته و نظرش تغییر کرده ولی خب عمرش کفاف نداد که صحبتی کنه در این باره..داشتم به آوینی فکر می‌کردم، یه آدمی که تو جوانی‌هاش روشنفکر بود، کافه می‌رفت و تیپ هیپی می‌زد. یه فیلسوف، هنرمند و صاحب‌نظر تو سینما.و بعدش داشتم به فضای روشنفکری می‌اندیشیدم، فضا هنوز همون فضای قدیمیه؛ همون گاو گوسفند فرض کردن عموم جامعه!همون فاز هنری و همون فیلسوف‌مسلکی پوچ‌گرا!فقط ظواهر عوض شده.تیتر این نوشته رو زدم &quot;آوینی کوچولو&quot; که البته قصد پسرخاله شدن با شهیدآوینی رو ندارم! قصه‌ی این اسم برمیگرده به زمانی که خوابگاه بودم و تصمیم گرفتم عکس شهیدآوینی رو بکشم. یکی از دوستام که از اول تا آخر کار شاهد کشیدنش بود و این فرایند چند روزی زمان می‌برد، همه‌اش می‌گفت: آوینی‌کوچولو تموم نشد؟آره خلاصه..همیشه صدا عمق معنای حرف‌های این انسان یک حال شگفت‌انگیزی برام ایجاد می‌کنه که اون حال رو در دیگرانی که &quot;آوینی‌فَن&quot; بودن هم دیدم.ها راستی، حرف از روشنفکری شد؛ این حرف جلال خوندنش خالی از لطف نیست:آدم غرب‌زده قرتی است. زنْ‌صفت است. به خود خیلی می‌رسد. به سر و پُزش خیلی ور می‌رود. حتی گاهی زیر ابرو بر می‌دارد. به کفش و لباس و خانه‌اش خیلی اهمیت می‌دهد. همیشه انگار از لای زرورق باز شده است یا از فلان مِزون فرنگی آمده. آدم غرب‌زده وفادار ترین مصرف کننده مصنوعات غربی است. اگر یک روز صبح برخیزد و بداند که هر چه سلمانی و خیاطی و واکسی و تعمیرگاه است، بسته شده دق می‌کند و رو به قبله دراز میکشد. گرچه نمی‌داند قبله کدام سمت است!| جلال آل احمد |غرب‌زدگی</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابای هنرمند من😍-فصل۲ قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86%F0%9F%98%8D-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-idtwid4cm97c</link>
                <description>بی مقدمه می‌رم سراغ اون روزی که پلنگ‌صورتی، اون مردک عقده‌ای پرادعا که تو زندگی همه می‌خواد فضولی کنه ولی بیش از هرچیز از به هم ریختن اصالت و آبروی خانوادگی خودش و زنش می‌ترسه، دست زن و برادرزنش رو می‌گیره و میاد خونه‌ی ما. اینبار اما بدون اون دوتا قلچماقی که سری پیش باهاش اومده بودن!پلنگ‌صورتی با اون  قد درازش، همون آدمی که گرایش به هرکار بی‌خودی داره و بخاطر همین ویژگیشه که ادای گنگسترارو درمیاره و برخلاف مسیر خانوادگی‌شون که همه دکتر مهندس هستن، اومده سراغ دلالی سنگ‌نمک تا بگه منم آدمم! هرچند که محض ریا، کنکور داده و آخرین و نامربوط‌ترین رشته‌ی مهندسی‌ای که می‌تونست تحصیل کنه رو هم گذرونده: &quot;مهندسی شیلات!&quot;دائم هم دست زنش رو می‌گیره و به گالری‌های هنری و نمایشگاه و ایونت و خیریه‌های باکلاس و هرجایی که فکر می‌کنه به کلاس و سواد و پز و فرهنگش اضافه می‌شه میره. مخصوصا هم که به خاطر اسمش یعنی &quot;محمدرضا گلزار&quot; یه اعتماد بنفس کاذبی داره و تو نمیری فکر می‌کنه واقعا خوده گلزاره! در نتیجه انقدر بین این آدما و توی این مکانا آبرو و نقطه‌ضعف داره که سر بزنگاه بشه رسواش کرد!چطور؟می‌گم بهتون... می‌گم! تمام ماجراها رو تعریف می‌کنم!اون روز که قرار بود عصر ساعت چهار مهمونا بیان، اصلا روز خوبی نبود!از صبحش و از دیشبش مامان و بابا درحال دعوا کردن بودن.و همین‌طور شب و روز قبل‌ترش و قبل‌تر و... اصلا اینطور که فکر می‌کنم اونا همیشه درحال دعوا بودن فقط این اواخر شدت و موضوعش جنجالی شده!برعکس همیشه که موقع دعواهاشون گوش وایمیستادم و دستامو می‌گرفتم رو گوشام و جوری از خنده به خودم پیچ می‌خوردم که حس می‌کردم الانه که حضوریم در انجمن مُلَوَّث جامگان تیک بخوره اما این چند روز اخیر اینطور نبود؛ چون یک بلای ناشناخته‌ای داشت سر من میومد و دعوا سر بدبخت شدن من بود!آره دفعه‌های پیش دستامو می‌ذاشتم روی گوشم و می‌خندیدم، چون توی اون فرصت می‌خواستم خنده‌هام تموم بشه و یه استراحتی بین دو خنده کرده باشم و برم سراغ شنیدن ادامه‌ی دعوا!اما این‌بار نه... این‌بار خشم بود، ترس از آینده‌ای نامعلوم و اتفاقات ناخوشایند بود!مامان حق داشت داد بزنه، چون نگران بچه‌اش بود!حق داشت غر بزنه و بگه تو زندگی‌مونو به اینجا کشوندی!منم دلم می‌خواست داد بزنم و همینا رو بگم!اینکه برادرزن گلزار، لابد یه آدمیه مثل همون قلچماقای درب و داغون اطرافش، یه آدم بی‌سواد بی‌تربیت و بی‌فرهنگ که دو خط کتاب هم توی زندگیش نخونده.این فکرا توی خواب هم حتی رهام نمی‌کرد!یه خوابایی که میزدم زمین هوا میره نمی‌دونی تا کجا می... ببخشید! اعصابم خرده نمی‌دونم چی دارم می‌گم.مثلا میومدم بابام رو تصور می‌کردم که دیگه نمی‌خنده و دیگران رو مسخره نمی‌کنه، دیگه جلوی مغازه واینمیسته و زاغ‌سیاه بنگاه روبرویی که پاتوق شوهرخاله ساسان هست رو چوب نمی‌زنه. قیافه‌اش هم می‌شه عین اون گربه‌ی تام و جری که هروقت افسردگی می‌گرفت چشماش خمار می‌شد. تصور کردم که وارد مغازه می‌شم و دنبال بابا می‌گردم اما پیداش نمی‌کنم و بعد از کلی گشتن، یه گوشه و میون انبوهی از تابلوهای روی هم چیده پیداش میکنم که کف زمین نشسته و پشتش به منه و روی یه چیزی مثل گاز پیکنیکی خم شده و یه سیخ تو دستشه و منم با دیدن این صحنه فریادی می‌زنم که بابا از جاش می‌پره و با گفتنِ: خوب از فرصت استفاده کردی بابا!میام از مغازه بیرون و دوباره به سمت خونه‌ی خودم که پر از بدبختیه راه می‌افتم.آره خونه‌ای رو تصور می‌کردم که توش یه مَرده! و از تصور یه مردی با قد و هیکل غول‌برره و سرکچل و تتو روی گردن و دست و پا و کمر و _کلاََ تتوهاش_ و اینکه چاقو می‌کشه و خَرمست می‌شه و شروع می‌کنه به کتک زدن، وحشت می‌کردم و هزارتا سناریوی جنایی میومد تو ذهنم، مثل تصویر تیتر روزنامه حوادث که نوشته:باز هم یک قربانی خشونت خانگی، این بار در کاخِ سنگ‌نمک!اصلا این آدم مجسمه می‌خواد چی کار؟و بعدش ادای حرف زدن گلزار رو در می‌آوردم:-می‌خیم ویسی بیریدیر خینیمم میجیسیمی سیفیریش بیدم!آخه اون یابوی خلافکار، می‌فهمه هنر یعنی چی؟از یه طرفی هم میومدم خودم رو راضی کنم مثلا می‌گفتم:-مثبت فکر کن! اصلا کی گفته که تو باید از مهمونا و دوستای خلافش پذیرایی کنی؟ اینا که خیلی پولدارن خب حتما خدمتکار دارین و توی یه قصر زندگی می‌کنی! یا اصلا چقدر ذهنت فقیره! اینا که جلساتشونو تو خونه برگزار نمی‌کنن، معمولا یه پاتوق بیرون از خونه دارن!اصلا از کجا معلوم؟ شاید از اون خلافکار جنتلمنا باشه!بعد دوباره می‌نشستم تصور می‌کردم، نکنه به رسم مردان مافیا، یه زن دیگه هم توی زندگیش هست و...خلاصه که القصه!تمام اون روزا و شبایی که داشتم مجسمه‌ی سفارشی رو می‌ساختم، به این فکر می‌کردم که انقدر طولش بدم که خودشون منصرف شن، اصلا ای کاش تراشیدنش هزارسال طول بکشه! اما اون گلزارِ عن‌آقا، برامون تعیین تکلیف کرده بود که حتما تا فلان تاریخ کار رو آماده کنیم که درکار خیر تعلل جایز نمی‌باشد! آخ دلم می‌خواست همون سنگ نمک خام رو که ازش داشتم مجسمه در میاوردم فرو کنم تو دماغ مرتیکه تا از بیخ کنده بشه و از ریخت بیفته که دیگه از خونه نتونه بیاد بیرون!قرمه‌سبزی! اینم مثل شاهین قرمه‌سبزیه و لیاقتش اینه که بنشونیش رو کله‌ی اسب تک‌شاخ!(توجه: ممکنه براتون از ابتدای داستان سوال شده که من چرا به حضرت قورمه‌سبزی؛ به اَلذَذُالَّذائِذ توهین می‌کنم... اما باید عرض کنم: من از قورمه‌سبزی صحبت نمی‌کنم!)و اینطوری شد که منم تصمیم گرفتم مجسمه رو به توهین آمیزیِ هرچه تمام‌تر بتراشم تا قشنگ به اون برادرخانم گنگسترش بربخوره، البته اگه اونقدر کودن نباشه تا مفهوم توهین آمیزش رو بفهمه!بنابراین، طرح یک توالت فرنگی رو تراشیدم که لبه‌اش یک سوسک بزرگ و بالدار روی پاهاش ایستاده و یک تیربار دستشه و داره شلیک می‌کنه!بماند که بابا با دیدن کار، شروع کرد به حرص خوردن و همینطور که چهاردور خونه رو با زدن به پا و سرش متر می‌کرد گفت:-می‌خوای منو بدبخت کنی؟ می‌خوای اونا رو بندازی به جون من که دیگه بابا نداشته باشی؟و منم که تحت تاثیر حرفای مامان و دعواهای گذشته‌شون دیگه بابا برام تبدیل به یک موجود ناامن و غیرقابل اطمینان شده بود، اینجا در جواب یه چیزی می‌گم که...آخ! هنوزم یادم میاد دلم می‌خواد از شرمندگی محو بشم!برداشتم و بهش گفتم:-آره می‌خوام دیگه بابا نداشته باشم، بابایی که خانواده‌اش رو به این بدبختی می‌کشونه و هیچ هنری جز رفتن به دنبال کارای بیخود و غیبت کردن از دیگران و حسادت نداره بهتره که نباشه!خلاصه که اوضاع خانوادگی‌مون اون روزها به شدت به هم ریخته بود. همه عصبی و افسرده بودیم و اون روزِ ملاقات، این فشار روی همه‌مون به اوج رسیده بود. از طرفی هم ساعت از چهار و نیم گذشته بود و گلزار زنگ زده بود به بابا و گفت تو ترافیکن و مامان هم گفت بمیرن ایشالا!و این پریشونی و استرس، این فوت کشیدنا و پا تکون دادنا و هی ساعتو نگاه کردنا ادامه داشت تا اینکه زنگ در بالاخره به صدا دراومد!ادامه دارد...</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 14:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابای هنرمند من😍-فصل۲ قسمت۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86%F0%9F%98%8D-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B1-eoyemepkujqc</link>
                <description>سلام،من بالاخره بعد از چند ماه برگشتم. امروز روز خیلی خوبیه، چون بعد از یه مدت طولانی دوباره کابینتا و یخچالمون داره پر از مواد غذایی و مواد شوینده می‌شه ولی با این تفاوت که این اقلام سفارشی‌اند! یعنی یه ماکارونی و مایع‌ظرفشویی باید از زنجان و تهران و اراک و شمال و جنوب و همین‌طور سراسر شهرهای ایران به اینجا پست بشن و طبق زمان‌بندی که کردم، باید تا الان نیمی از سفارشا رسیده باشن. چون مامان دوبار سفارش داد، یه بار شنبه‌ی دوهفته پیش و یه بار هم شنبه‌ی هفته‌ی پیش.از اتاق بیرون می‌رم و همین‌طور که از دوتا جعبه‌ی کوچیک و بزرگ که با چسب پهن پوشیده شدن می‌گذرم، برام سوال می‌شه که فقط همین دوتا؟مامان رو می‌بینیم که مثل همیشه زانوهاشو تا کرده و روی مبل نشسته و کف پاهاش رو هم گذاشته روی مبل. طی این مدت کا به هممون گشنگی داد و ما رو از خرید مواد غذایی از فروشگاه محروم کرده بود، خودشم نسبت به قبل لاغرتر شده، یعنی اگه قبلا ۴۳کیلو بود الان شده ۳۹ کیلو!البته این فرض منه و می‌دونین که من همیشه زیاد اغراق میکنم.ولی خب یه تغییر مثبت هم داشته، و اونم اینه که مداد چشمش دیگه زیر چشماش پخش نمیشه چون دیگه از اون مارک قبلی نمی‌خره.همون موقع رفتم تو وسایلاش گشتم که این مارک جدیدی که استفاده می‌کنه چیه اسمش که همیشه یادآوری کنم همونو بزنه، دیدم سرمه‌دان روی میزشه که روش نوشته: ساخته شده با روغن بادام!همچنین جدیدا دیگه بوی عطر نمی‌ده، بلکه بوی ترکیبی از بوی یاس و بوی روغن نارگیل.بوی یاس از عطر طبیعیه که می‌زنه و بوی نارگیل هم از روغنیه که به موهای همیشه ژولیده‌اش می‌زنه، البته الان ژولیدگی موهاش کمتر شده!مامان همین‌طور که روی اون مبل نشسته، یه دخترچه تو دستشه و داره سفارشایی که به دستش رسیده رو تیک می‌زنه.می‌خوام بپرسم:چی ‌شده که دیگه اون گوشی رو تو دستت نمی‌بینم؟ولی با تصور سخنرانی‌های احتمالیش و گفتن از ضرر و زیان گوشی برای چشم و مغز و دست و گردن.. بیخیالش می‌شم و فقط به این پرسش بسنده می‌کنم که ای کاش همونم نمی‌پرسیدم:-مامان؟ چرا از اون همه اقلامی که پرس و جو می‌کردی سفارش بدی فقط دوتا جعبه اومده؟سرش رو بلند کرد و با همون نگاه پوکرفیس همیشگیش_با این تفاوت که دیگه مداد زیر چشمش پخش نیست_ جواب داد:-فقط همیناس.پرسیدم:-خب حالا اینا چی‌اند؟-روغن زیتون!-فقط همین؟ یعنی بقیه‌ی اقلام هفته‌ی بعد میان؟-نه اونم همینه!-اونم روغن زیتونه؟و تکان دادن سری که یعنی آره!چندثانیه‌ای گیج می‌شم و به جعبه‌ها نگاهی می‌ندازم و سرم رو می‌خارونم، دوباره رو می‌کنم بهش که با آرامش و بی‌توجه، سرش همچنان تو دفترچه‌اس و می‌گم:این همه مدت از گشنگی سوءتغذیه گرفتیم که روغن زیتون بگیری؟-خب اگه می‌خواستم اون همه اقلام رو سفارش بدم باید یه دنگ خونه رو می‌فروختم!-پس چرا نذاشتی از مغازه چیزی بگیریم؟سرشو بلند کرد و پلک‌های همیشه پایینش بالا رفتن و تونستم بعد از مدت‌ها ببینم رنگ چشماش قهوه‌ای مایل به سیاهه، نه سیاه خالص!جواب داد:-اون وقت چجوری باید پول پس‌انداز می‌کردم برا خرید اونا؟و با سر اشاره می‌کنه به اون دوتا جعبه‌ی روغن‌زیتون. شیطونه می‌گفت یهو دیوانه بشم و مثل حیوان درنده‌ای که شکارش رو داره از هم می‌دره، بیفتم روی اون جعبه‌های کثافت و تیکه پاره‌شون کنم و سپس درحالی که قهقهه‌های بیمارگونه سر می‌دم، همه‌ی اون بطری‌ها رو خالی کنم در چاه خَلاء!کظم غیظ می‌کنم و لا‌اله‌الاالله گویان داشتم زیرلب، ترتیب نوامیس زیتون و زیتون‌زاده و زیتون‌پرور رو می‌دادم و سمت اتاقم می‌رفتم که دیدم در اتاق مامان و بابا بازه، و صدای داریوش هم میاد و بابا هم روی تخت نشسته و به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده. اولش خواستم برم تو، بعد گفتم: شاید می‌خواد تنها باشه.و بعد دوباره گفتم: خب اگه می‌خواست تنها باشه در رو می‌بست، پس رفتم تو!دیدم همینطور که به یه گوشه زل زده، استکان چای نبات رو هم میده بالا. چای نبات و  ترکیب شک برانگیزش با داریوش، وادارم کرد پشت سر هم دماغمو بکشم بالا و اطراف رو نگاه کنم و ردی از سیخ یا پیکنیک پیدا کنم و این کار رو هم مثل تمام مراحل زندگیم، انقدر ضایع انجام دادم که بابا گفت:-برا من جِسی شدی داری هی بو می‌کشی؟با شنیدن اسم &quot;جِسی&quot; یاد &quot;جسی پینکمن&quot; افتادم و با خنده و بدون ثانیه‌ای فکر کردن گفتم:-ای ناقلا تو هم &quot;برکینگ‌بد&quot; رو دیدی؟و با روی گشاده ادامه دادم:-چه لقب هوشمندانه‌ای هم دادی بهما! واقعا هم همینه. توی زندگی ما، تو یه جورایی والتروایت بودی که نقش معامله‌گر رو داشتی و منم با تراشیدن سنگ‌نمکا...حالت تراشیدن مجسمه رو به خودم گرفتم و چشمک زدم:-نقش همکارت رو داشتم!ولی نمی‌دونم چرا بابا انگار هیچی از حرفام نفهمید و در عوض جوری نگاهم کرد که انگار داره به صحنه‌ی ازدواج شاهین و دوست‌پسر کاناداییش نگاه می‌کنه! (لازم نیست که یادآوری کنم بابام چقدر از شاهین مشمئز می‌شه)در همین اندیشه بودم و هرلحظه مثل لاستیک پنچر شده بیشتر بادم خالی می‌شد که صدای مامانم منو به خودم آورد که گفت:-منظورش اون جسی نیست!برگشتم و پشت‌سرم رو دیدم که به اتاق اومده بود و بعدش هم با بابا مشغول صحبت از سفارشا (زِکی!) و حرفای روزمره شدن و منم از اتاق اومدم بیرون.ولی یه چیز برام سوال شد! جسی چی رو بو می‌کشید؟ من که یادم نمیاد تو کل سریال، جسی عادت داشته به بو کشیدن یا شامه‌ی قوی! معتاد بود و کوکائین میزد ولی بویایی قوی... هیچی ولش کن!شاید از ابتدای نوشته‌ی من که شروع کردین به خوندن براتون سوال شده که قضیه‌ی اون مجسمه که چند ماه پیش محمدرضاگلزار یا درواقع همون پلنگ‌صورتی با دارودسته‌اش اومده بود خونه‌مون و برای برادرخانمش سفارش داده بود به کجا رسید و چی شد؟از این به بعد رو باید یه فلش بک بزنم و تمام اون اتفاقات و حوادثی که رخ داد رو کم‌کم تو قسمت‌های مختلف براتون تعریف کنم، چون انقدر زیاد و پیچیده‌اند که نمیشه راحت خلاصه‌اش کرد!آه..‌. هنوز هم بهش فکر می‌کنم تا دقایق طولانی متاثر می‌شم. از طرفی الان که فکر می‌کنم این تغییراتی که مامان تو خورد و خوراک و وسایل زندگی‌مون داره ایجاد می‌کنه، یکی از هدفاش اینه که همه‌مون یه دور پالایش بشیم و مغز و روح و جسم‌مون از اون حوادث پاکسازی بِش.. چی دارم می‌گم قضیه‌ی سفارش اقلام که منتفی شد، ما رو باش دلمونو خوش کردیم دیگه سموم کارخونه‌ای و تراریخته و فروریخته نمی‌خوریم که... اصن ولش بخوام فکر کنم به این موضوع، دوباره باید عفت‌کلام رو نقض کنم و یادم بیاد چرا با این همه کاری که بابا می‌کنه ولی بازم بی‌پولیم!-دینگ‌دینگ!صدای گوشیم اومد! اوه ساریناس، از دیشب که بهم پیام داد آنلاین شو می‌خوام یه چیزی برات تعریف کنم و منم دست به سرش کردم چون می‌دونستم باز می‌خواد مزخرفات بین خودش و دوست‌پسر جفنگ‌تر از خودش رو تعریف کنه، تا الان پیاماشو ندیدم! گوشی رو باز می‌کنم و می‌رم تو پی‌ویشمی‌بینم نوشته: ۱۵۰ پیام ناخوانده!فلش اسکرول رو می‌زنم و سریع تمام پیاماش می‌ره بالا و فقط آخرین پیامش مشخص می‌شه که می‌گه:الوووکجا رفتییییاین همه حرف زدمممخوابیدییییی؟؟؟؟؟و در نهایت هم این استیکر رو فرستاد:فعلا، پاکا پاکا👋🏻</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 19:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترومن شو یا زندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-hgab8lwehmlv</link>
                <description>چه گناهی کردم که هبوط کردم به این زمین؟کی بودمکی هستمچه ماموریتی دارماگه ماموریتی دارم پس چرا از این لوپ بینهایت درنمیامچرا زمان به سرعت داره سپری میشه و من ازش عقب می‌مونم؟چرا یه چیزایی میدونم که هیچکس نمیدونه و خودم هم هیچی نمی‌دونم؟چرا وقتی قرار نیست هیچی بدونم، یه چیزایی باید بدونم؟چیزایی که میدونیدرهای زیادی رو باز میکنه اما درهای اشتباهی رو هم باز میکنه!کارگردان این بازی کیه؟ چرا کات نمی‌دین؟نکنه من بازیگر فیلم خودمم و کل دنیا دارن داستان زندگیمو نگاه میکنن؟چرا تو هر چیزی، یا خیلی دیر به دنیا اومدم یا دیگه از من گذشته؟توی شغل توی درس توی عشق!و یه دیالوگ همیشگی:اگه تو فلان سال به دنیا میومدم...الی آخر:)وحشت کیهانیوحشت کیهانیوحشت کیهانیباورت میشه احساس میکنم توی کیهان گیر افتادم؟ اوه جیزز کرایست چقدر باکلاس و فلسفی‌ام!!! وای وای خوش بحال من چقدر خوب بلدم باکلمات بازی کنم!!دست بردار تو رو حضرت‌عباس... نوشتن که شکم سیر نمیکنه!من کی بودم؟ملکه؟ فرمانده؟پیروز یا مغلوب؟ اوه پسر من از تناسخ حرف نمی‌زنم بیخیال!من کی هستم!هو اَم آی؟خسته‌ام..چرا تموم نمیشه؟چرا خودم رو پیدا نمیکنم؟نمیفهمم بالاخره من مادرم؟ همسرم؟ اصلا انسانم؟کجای راه رو اشتباه انتخاب کردم؟چرا هربار و هربار و هربار با هدف نجات دنیا رفتم توی یه تشکیلات، توی یه گروه، توی یه رشته‌ی تحصیلی...  با مخ خوردم زمین و هیچ کاری از پیش نرفت؟چرا نوبت به من که رسیدگوشا کر شدچشما کور شدتلاشا دیده نشداستعداد خفه موند؟نشد که نشد که نشد خب اوزگل برای چی زنده‌ای پس؟برای کارهایی که دوست نداری؟برای پر کردن فرم‌هایی که میدونی هیچ دردی ازت دوا نمیکنه؟برای زندانی بودن در قلعه‌ی اتاقت و نبود هیچ جهنمی در دنیای بیرون از خونه که تو رو با هر عنوان کوفتی‌ای به رسمیت بشناسه؟کلمه‌ی sos رو تایپ میکنم، شاید یه هلیکوپتر رد بشه و منو از این جزیره نجات بده...</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 01:12:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر tenet ؛ یک انگاشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-tenet-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-kmssn2ru597y</link>
                <description>پیشگفتار: نوشته‌ی فوق نه تحلیل است نه معرفی. ثبت سرگشتگی است..موسیقی پست در صورت آپلود شدن، از سایت اشتراکی سانگ‌سرا ضبط شده است.امروز که دارم این یادداشت رو می‌نویسم، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ هست. دومین روزی که دارم tenet رو می‌بینم، برای دومین بار. ساخته‌ی کریستوفرنولان که بدجوری وادارم کرده که به خودم بگم: این بار دیگه تحلیل نمی‌خونم و اونقدر تماشا می‌کنمش که خودم سر در بیارم.این بار دیگه مفهوم نگاه‌ها رو درک می‌کردم، حرف‌های بی‌صدای زبان بدن..وقتی با پیش‌فرض ساخته شده از سه‌گانه‌ی ماتریکس به سراغ تِنِت می‌ری، این صحنه برات یادآور همون دژاووی تو ماتریکسه که خبر از رسیدن مامورا می‌داد. اینجا اما با معکوس شدن اطرافت، می‌فهمی که گرفتار شدی!قرمز 🆚️ آبیدر جهان ماتریکس، قرمز نماد آگاهی بود و آبی نماد خوابیدن (الناسُ نیامُُ فَاِذا ماتو اِنتَبَهوا !! [مردم خفته‌اند و پس از مرگ بیدار خواهند شد])بگذریم!اما در جهانِ تِنِت، آیا قرمز یعنی حال و آبی یعنی گذشته؟و یا قرمز یعنی گذشته و آبی یعنی آینده؟یا اصلا شاید &quot;این&quot; نسبت به &quot;اون&quot; گذشته و &quot;اون&quot; نسبت به &quot;این&quot; گذشته؟در حالی که هردوشون آینده‌ای هستن فرو رفته در &quot;حالِ معکوس&quot; ؟و در نهایت؛ سرگشتگی! (♾)۱۲ بهمن: در هم تنیدگی!امروز نصفه‌ی دوم فیلم رو دیدم، چون به خاطر طولانی بودنش سخته همه‌ رو در یک روز ببینی.هنوز درک گذشته و آینده‌ای که خاص نسبت به حال (عام) هستن برام راحت نشده، ولی شاید بتونم با مثال محسوس واسه خودم قابل درک کنمش: بافت و درهم تنیدگی، به عبارتی تا دو نخ موازی هم قرار نگیرن و به سمت هم منعطف نشن، رشته‌ای بافته نمیشه. رشته‌ای که اینجا خط زمانی حال هستش و دونخی که به هم بافته شدن تا این رشته ساخته بشه، گذشته و آینده‌اند.اما این صرفا یک مثال برای فهم ماجراس، چون زمان اصلا خطی نیست :))))۱۳ بهمن- شروع برای بار سوم!ظرافت یعنی وقتی که همزمانی و معکوس بودن رو با مثال‌های مختلف به رُخ مخاطب می‌کشه، مثل حرکت معکوس این قطارهای باری.و یا گذاشتن گازانبر در کنار ساعت که یادآوری عبارتیه که بارها در طول فیلم تکرار میشه: حرکت گازانبری زمان!با من از ظرافت صحبت نکن وقتی که اسم فیلم رو از هر طرف بخونی باز هم همونه (♾):۱۴ بهمن-درکی دیگر از درهم تنیدگی!مثالی که از درهم تنیدگی زده بودم (همون دوتا نخی که به هم تنیده میشن) بنظرم زیادی پیچیده بود، شاید ساده‌تر از اینا باشه.کافیه به حرکات دو دست که به هم نزدیک می‌شن توجه کنید، هردو رو به جلو حرکت می‌کنن اما نسبت به اون یکی معکوس‌اند. این تعریف با توجه به اشاره‌های کلامی و نمادین فیلم، معقول‌تره (حداقل با منطق خودم). و شاید اگه به دیدگاه بومی‌های اقوام &quot;هاپی&quot; توجه کنیم، این ایده منطقی‌تر هم بنظر برسه (شاید).[اگه حوصله‌ی توضیح اضافه نداری، این قسمتا رو رد کن چون مربوط به فیلم نیستن]دیدگاهی که هاپی‌ها براساس اون، به مفهوم گذشته و آینده اعتقادی نداشتن و از نظر اونها، فقط یک زمان وجود داره: حال!هرچند که درک این دیدگاه در بُعد سوم (بُعدی که توش هستیم) نمی‌گنجه و مربوط به ابعاد چهارم و پنجم می‌شه (عوالم فراماده)یه توضیح کوچیک بدم که نخواسته باشم با قلمبه‌گویی‌های مذکور، خودم رو باکلاس جلوه داده باشم:ما در بُعد سوم (دنیای پست فانی یا شایدم آسمان اول)  در طول زمان قرار داریم و در اینجا زمان به صورت خطی هستش. در نتیجه مثل محور، تقسیم میشه به گذشته‌- حال- آینده. اینجا زمان بر ما احاطه داره و گذرش رومون اثر می‌ذاره (پیر می‌شیم) چون _دقت کنید_ ما در طول زمان هستیم!اما در ابعاد بالا که فراتر از بُعد زمانی و مکانی ما هستن، زمان به صورت عرض هستش و کسی که در عرض زمان قرار می‌گیره، این اونه که بهش احاطه داره و صاحبش محسوب می‌شه. در نتیجه گذر زمان روش اون تاثیرا رو نداره (تو خود نامه از بر بخوان).این فیلمی نیست که با فایت و بزن‌بزن حرفه‌ای بخواد شو راه بندازه تا مخاطب رو میخکوب کنه، بلکه باید مفهوم هر حرکت رو بفهمی و اگه لازم شد &quot;حتی&quot; ریورس کنی :)))و یه سری ظریف‌کاری‌های دیگه که محکومت می‌کنه هر چیزی که دوربین نمایش داده رو با دقت ببینی، که حتی نمیشه بیانشون کرد بلکه باید فقط دریافت بشن.از دقایقی که &quot;نیل&quot; می‌شینه روی صندلی، و از موسیقی متن فیلم، قطعه‌ی MEETING NEIL پخش می‌شه و در تمام لحظات  کوتاهِ این به &quot;اصطلاح&quot; آشنایی (هه!) تو با خوندنِ معنیِ نگاه‌های نیل و رفتاراش، یه &quot;آخ&quot; از نهادت برمیاد..یه تئوری راجع به دانشمند سازنده‌ی الگوریتم معکوس کننده:چیزی نمی‌گم، زیرنویس‌های تو عکسا رو بخونید:)این خانومه که روپوش سفید تنشه چی‌کاره‌اس؟و حرفی که پِریا درباره‌ی اون دانشمند می‌گه :کلام آخر اینکه tenet رو چهار بار می‌شه &quot;فهیمید&quot;.یه بار  واسه درک ناقصی از مفهوم کلییه بار واسه درک کاملی از مفهوم کلییه بار واسه درک مفهوم جزئییه بار واسه درک احساسی که سازنده با تمام وجودش می‌خواست به قلب مخاطب بفرسته و این وظیفه‌ی مخاطبه که این &quot;جانِ مطلب&quot; رو دریافت کنه!در نهایت، حالا که کلیت پیچیدگی‌ها و سیر جزئی حوادث رو فهمیدم، می‌رم که تحلیل‌های منتقدین رو بخونم که بعدش برای بار چهارم نگاهش کنم؛این بارفقطبرای احساس.:)))و پی‌نوشت من اینطور خلاصه می‌شه: آیا تماشای این فیلم رو توصیه می‌کنم؟ خیر.. طبیعتا خیر.. یعنی اصلا من کاره‌ای نیستم بخوام به کسی بگم این فیلم رو ببین یانه، بلکه می‌گم: بستگی به این داره که چه معنایی رو می‌خوای دریافت کنی؟قضاوت با خودت.پایانچهارشنبه- ۱۵بهمن۱۴۰۴ویرایش یک روز پس از انتشار: رفتم تحلیل‌هاش رو از یوتیوب دیدم از جمله تحلیل احسان منصوری و همچنین جالب بود که یک کتاب هم برای این فیلم منتشر شده که تو قسمت بینهایت طاقچه هست.</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 19:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتوای خوابام۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%85%DB%B2-uj6w8hqglo3p</link>
                <description>الان که اینو مینویسم ساعت ۳ و ۳۳ دقیقه بامداد سه‌شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴خواب دیدم یه گروهی از طرفدارای روس‌زبان یه خواننده به اسم جاناگا(قبلا ازش پست Aranc qez رو گذاشتم ) توی ویرگول هستن که منو می‌شناسن. بعدش من یه کانال توی تلگرام دارم، داخل اون کانال تلگرامی چندتا ماشین شولت روی هم پارک کردم گذاشتم (چرت بودن فضای خواب رو ببینید، آخه تو محیط مجازی چطوری می‌شه ماشین پارک کرد!) بعد اینا رنگاشون مختلفه زرد و زرشکی و... . روی سپر هر کدوم دست می‌کشی آهنگ بخصوص خودش پلی می‌شه حالا بماند که آهنگا اصلا از جاناگا نبودن و بیشتر شبیه آهنگای آمریکایی بود!یکی از ماشینا که زرشکی رنگ بود ، با دیدنش یاد پوستر یه فیلم میفتم (توی همون خواب!) که اسم فیلمه، معنی &quot;راننده&quot; رو می‌داد اما حروفش یادم نیست وای وای صبر  کن ببین خیلی واضح بوداپوستره، شیشه‌ی سرما زده‌ی همون ماشین بود، با &quot;سیاوش قمیشی&quot; که راننده و بازیگر اصلی این فیلم بود، بعدش روی بخشی از شیشه اسم فیلم نوشته شده بود (اوهاااا عجب پوستر خلاقانه‌ای) بعد انگار فرض کنیم اسم فیلم به یکی از این زبانای اروپایی بوده. توی خواب، رندوم کشور بلژیک به ذهنم اومد و توی حروف این اسم: S داشت، یه چیزای درهمی مثل P هم بودن، همچنین حرف X صدای خ می‌داد (در برخی زبان‌های اروپایی X صدای &quot;خ&quot; می‌ده) و ترکیبشون یه کلمه به این اسم ساخته بود: سِپوخ یا سِئوخ یا سوکِخیه همچین حالتایی.این تصویر فردای همون شبی که این خواب رو یادداشت کردم ساخته شد.بعد، خدایا خدایااااا چقدر سم!!!ببین صحنه‌ی بعدی خوابم یه تیکه از خوده همون فیلم بود!!چطوری حالا فیلمو تعریف کنم!صبر کن صبر کن تمرکزم جمع بشه...هوفففببین، چیزی که دستگیرم شد اینه که گویا دختر سیاوش قمیشی توی این فیلم، یه مسابقه‌ی دو داشته می‌داده (دختره حدودا بیست سال اینا داشته با چهره اروپایی)، ولی اینطوری بوده که پشت سرش نمی‌دونم چرا یه گله از نژاد ترکیب شده‌ی اسب سیاه و جگوار می‌دویدن، بعد باباهه که سیاوش قمیشی باشه،انگار خودش ازاین آدماس که واسه خلاف کار  می‌کننمیاد یه تقلبی می‌کنه که به دخترش کمک کرده باشه از پشت سر به سرعت رانندگی می‌کنه به سمت گله‌ی این اسب/ جگوارا تا گله منحرف بشه.و بعد، نمای بالا هم نشون میده یعنی انگار از بالا، با هلیکوپتر که وضعیت دونده‌ها رو رصد میکنه فیلمبرداری شده تا صحنه رو قشنگ نشون بده. توی اون جاده‌ی برفی کوهستانی سیاوش قمیشی ماشین شولت رو به سرعت به سمت گله می‌بره تا ترکیبشونو بهم بریزه و توی این فرصت دخترش می‌خواد جلو بیفته، از جاده اصلی می‌دوه تو مزرعه‌های کناری که پوشیده از برف بودن (گفتیم که جاده یه حالت ناهموار طور کوهستانی داره) دختر همینطور سرپایینی می‌دویده یکی از اون اسب/جگوارها میفته دنبالش.بعدش حاجی اینجا گیج کننده‌اس دیگه، چرت بودن خواب نمایان میشه!الان مگه دختره جلو نیفتاده بود؟ چرا یهو بعدش به جای دختره، یه پسر جوان اروپایی رو نشون میده که داشته می‌دوییده و بعدش دختره میره که نجاتش بده؟خب این چرته دیگه!حالا ادامه!خلاصه این پسره داشته می‌دوییده یکی از اون اسب/ جگوارا از پشت گازش می‌گیره و پسره هم گیر می‌کنه به این شاخه‌ماخه‌ها که از زمین در اومدن و از اون طرف چندتای دیگه هم میان و نصف پسره رو می‌خورن و او همچنان زنده است. بعدش دختره از راه می‌رسه و میاد بالای سرش و پسره رو بلند میکنه(بعد جالبه اون اسب/ جگوارا دورشون حلقه زده بودن و مثلا نمیومدن دختره رو هم پاره پوره کنن) دختره با گریه و فلان بهش میگه:-پاشو تو باید ادامه بدی! و از پالتوی سیاهی که پوشیده بود یه چند تا کاغذ لوله شده که با ربان‌قرمز به هم بسته شدن در میاره میگه: -بنویس، هرچی می‌خوای بنویس همون لحظه برآورده میشه!پسره میگه: من نمیتونم بنویسم!حالا گویا اون کاغذا یه خاصیت اسرارآمیز داشتن که بابای دختره بهش داده بود تا واسه برنده شدن تو مسابقه استفاده کنه.دیگه همینجا بود که داشت یه آهنگ حماسی‌طورهم پخش می‌شد و فشار مثانه بیدارم کرد!!این چی بود دیگه!!!!شام هم زیاد نخوردم، ساعت ۸ونیم خورده بودیم، سنگین هم نبود شام.آخه ترکیب اسب و جگوار؟؟؟ تیپ سیاوش قمیشی هم چقدر خوب بود! تیریپ مشکی با دستکشای چرم سیاه!اصلا چرا سیاوش قمیشی بازیگر فیلم بلژیکی شده بود؟ خودش هم اگه بهش همچین پیشنهادی بدن، برمی‌داره میگه: بازیِ چه گری؟بعد جالبه هرسری که محتوای خوابام رو نوشتم، یه آهنگ هم داشته پخش می‌شده! اصلا تا حالا توی خوابتون آهنگ پخش شده؟</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 14:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه‌ی سه تکه- تکه آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-lqwotul6axsl</link>
                <description>خوش‌تر از آن ندارم که دیواره‌های هواپیمای تهران_رم هم هوای وطن دارد!ای ابرها! در این آسمان آبی، آیا شما نیز با من مسافرید؟نفسی عمیق می‌کشم و با لبخند، چشم‌بند را پایین آورده و در صندلی فرو می‌روم.آه، عزیز شیرینم! چه زیبا لحظه‌ای بود که تو درآن تاریکی شب که زبری موهای سیاهت نمی‌توانست پوست شانه‌ام را از روی بلوز آستین بلندی که به تن داشتم آزار دهد، به یکباره کلامم را قطع کرده و اینبار مرا به نام خود صدا زده و گفتی:-پِدرو؟ می‌خوای یه چند روز و یا چند هفته برگردی رم تا حال و هوات عوض بشه؟دستپاچه می‌شوم:-آه عزیزم من منظو..-من می‌فهمم چه حالی داری، یه نگاه به خودت بنداز؟ یک هفته است دائم داری با من ایتالیایی حرف می‌زنی و منم لام تا کام چیزی نمی‌گم، حس می‌کنم داره از اینجا بودن بهت فشار میاد!آری همین را گفت، عزیز شیرینم! چقدر خوب حال مرا فهمید بی‌آنکه چیزی از کلامم متوجه شود!آخر فکرش را کنید، تمام مدتی که من به زبان خود با او صحبت می‌کردم، او آرام گوش می‌کرد، بی هیچ گله و شکایتی. طفلک حتی کلمه‌ای نمی‌فهمید و فقط لبخندی مهربان تحویلم می‌داد!آه! عزیز شیرینم تنها چیزی است که از ایران دوست دارم. یعنی... او و ارزش پولهایم تنها چیزی است که در ایران دوست دارم، آری این درست‌تر است!چندساعت بعد، این منم که با پا گذاشتن به اولین خیابان رو به آسمان تاریک شب کرده و ریه‌هایم را پر از هوا می‌کنم.سلام وطن، سلام به خاطرات کودکیسلام به سرزمین هنر و به شهر میکل‌آنژ و برنینی و...-هوعععععققققبه پشت سر نگاه می‌کنم و به مردی بی‌خانمان با یک بطری خالی در دستش کنار دیوار پیاده رو بی‌حال افتاده و از مصرف زیاد الکل، بالا آورده است.با دیدن این صحنه، لبخندی عریض زده و در چشمانم اشک جمع می‌شود! هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم استفراغ زدن مردی بی‌خانمان و الکلی، چنین مرا بر سر ذوق بیاورد و گرمایی بر قلبم بنشاند که تایید کند: آری اینجا وطن است!دویست متر دیگر که بروم می‌رسم به خانه‌ی مادر. زمین کف‌پوش شده‌ی اینجا، بافت قدیمی آپارتمان‌های کوچک و بزرگ و بندرخت‌هایی که از ساختمانی به ساختمان مقابل وصل شده‌اند، به من یادآوری می‌کنند که اینجا دیگر تهران نیست!آه خدایا هنوز هم که بوی فاضلاب در این منطقه پابرجاست!صدای دعوا کردن موگرینی‌ها و ثانیه‌ای بعد شکستن شیشه‌ی پنجره‌شان می‌آید و به دنبالش شیئی که یکی از اساس خانه‌شان است به خیابان پرت می‌شود. آه هنوز هم که هنوزه این زن و مرد شبها دعوا می‌کنند!به دنبال این سر و صداها، پنجره‌ی خانه‌هایی که نور زرد لامپ از آنها بیرون می‌زند، یکی‌یکی باز می‌شوند و برخی هم درِ خانه‌هایشان را باز می‌کنند. سرگرمی چندساله‌ی مردم محل، هرشب همین حوالی!در میان همسایگان، چهره‌های آشنای زیادی را می‌بینم که یکی‌شان مرا صدا می‌زند:-پدرو!برمی‌گردم و پشت سر را نگاه می‌کنم، خاله اوریانا! زنی نسبتا چاق با موهای سفید و نیمچه بلند که هیچ‌گاه رنگ شانه را به خود نمی‌بینند و از وقتی به یاد دارم، زمستان‌ها همین بلوز بافتنی قرمزرنگ یقه اسکی را می‌پوشید، انگار این زن لباس دیگری ندارد! یادم باشد دفعه‌ی بعد، از ایران برایش چند دست لباس سوغات بیاورم.دستانش را از هم باز می‌کند و با خنده می‌گوید:-آه حروم‌زاده چقدر بزرگ شدی!لبخندی می‌زنم و کوتاه و رسمی در آغوشش می‌روم، در این نمای نزدیک که نور از درِ باز منزل بر لباسش تابیده، بهتر می‌توان دید که بلوزش &quot;بور بور&quot; شده است و جای سالمی به آن نمانده!-اومدی به مامانت سربزنی؟-بله... دلم تنگ شده بود!خاله اوریانا یک دست را به کمر می‌برد و با نگاهی متفکر به زمین، با دست دیگرش چند ضرب آرام به شانه‌ام میزند:-آفرین...آفرین! تو پسر خوبی هستی پِدرو! بهتر از پیِروی من که معلوم نیست کدوم گوریه پسره‌ی کلاش بی‌عاطفه!با حرف زدن، از دهانش بخار سرما خارج می‌شد.درحالی که صدایش از کوک خارج می‌شود، پشت دستش را به چشمش می‌کشد:-حتی یه زنگ هم به مادرش نمی‌زنه... پسره‌ی کلاش بی‌عاطفه!پیِرو دوست دوران کودکی‌ام بود، چقدر در خیابان‌های این محله بازی‌گوشی می‌کردیم، چندسالی است که از او خبری ندارم. مادرش راست می‌گفت، پسره‌ی کلاش بی‌عاطفه!چندساعت پرواز و خستگی، مرا به این پا و آن پا کردن وا می‌دارد و نمی‌دانم تا کی باید اینجا معطل شوم که خوشبختانه تلفن از داخل خانه زنگ می‌خورد و با من خداحافظی می‌کند. دقایقی بعد، روبروی در ساختمان قدیمی و دو طبقه‌ای هستم که تمام کودکی‌ام درآنجا سپری شد. دستم را به سمت زنگ می‌برم و ناخودآگاه مقایسه‌ای میان آیفون‌تصویری‌های ایران و این زنگ عهدبوق در ذهنم شکل می‌گیرد که ناگهان در باز می‌شود.زنی جوان، با چشمانی سبزو موهایی بلوطی رنگ که با دیدن من کمی جا می‌خورد، سپس هیجان‌زده شده و گونه‌های کک و مکی‌اش جمع می‌شوند و لبخند می‌زند!همچنان پرسشگر نگاهش می‌کنم و منتظرم کنار برود که گویا خودش متوجه شده، سریع لبخندش را جمع و خودش را با عذرخواهی کنار می‌کشد و من نیز با تشکر به داخل ساختمان می‌روم.مرا بگو که انتطار داشتم با دستپختی لذیذ و خاطره‌انگیز مواجه شوم و شامی گرم را در کنار مادر بخورم! اما نه تنها در این چندسالی که نبودم، مادر بی‌اعصاب‌تر شده است، که حتی شامش را زودتر می‌خورد!تنها چیزی که در خانه پیدا می‌شود تخم‌مرغ است و کمی نان. باید با یک ساندویچ تخم‌مرغ راضی شوم!-مادر که روی صندلی در مقابلم نشسته است می‌پرسد:-چرا این‌طوری غذا می‌خوری؟و من که تکه‌ای از نان تست را کنده و مانند نان بربری، لقمه می‌کردم متوقف می‌شوم. راست می‌گفت، به جای گذاشتن تخم مرغ لای دو تکه تست، داشتم آن را لقمه‌لقمه می‌خوردم! اکنون که فکر می‌کنم اینطور بیشتر می‌چسبد، پس همین‌طور ادامه می‌دهم!-تموم این سالها نمی‌تونستی به من یه زنگ بزنی پسره‌ی کلاش بی‌عاطفه؟این بار خوردنم متوقف نمی‌شود اما چانه‌ام مثل نشخوار کردن شتر به چرخش می‌آید و صدای اوریانا در ذهنم اکو می‌شود: تو پسر خوبی هستی پِدرو!از بالا رفتن ابروانم پیشانی‌ام چین می‌خورد و نگاهی مضطرب به او می‌کنم، دنبال چه بهانه‌ای بگردم؟ که خودش لب می‌گشاید:-آره آره وقت نداشتی!و دستش را در هوا تکان می‌دهد:-مهم نیست!سری تکان می‌دهم و دوباره به خوردن مشغول می‌شوم. کمی بعد می‌پرسم:-راستی، دامیانو و زنش هنوز هم طبقه‌ی پایین مستاجرن؟مادر دستی در هوا تکان می‌دهد:-نه بابا! دوسالی می‌شه که اونا رفتن.و چشمانم حرکات دستش را دنبال می‌کند که آن را روی میز می‌گذارد و با نگاهی به اطراف می‌گوید:-هه! بهتر. زنش خیلی گنددماغ بود، هیچ‌جوره نمی‌شد آدم باهاش ارتباط بگیره!و ناگهان چین‌های اطراف چشمش بیشتر شده و دهانش به لبخند باز می‌شود:-اما در عوض فدریکا، مستاجر جدیدی که اومد مثل یک فرشته‌ی مهربونه! تو این دوسال همدم تتهایی‌هام بود، مثل یه مادرو دختریم!سری تکان می‌دهم:-خب تبریک می‌گم بهت، مثل اینکه خواهردار شدم!پس از شام، مادر زود به اتاق‌خوابش می‌رود و من نیز تصمیم می‌گیرم به بار قدیمی محله سری بزنم. در فضای نیمه‌تاریک و نور ملایم و دود، مقابل پیش‌خوان نشسته‌ام. موزیکی سافت‌جَز با ولومی پایین پخش می‌شود، برعکس توقعم که یک قطعه‌ی سنتی ایتالیایی را انتظار می‌کشیدم. به پیمانه‌ای که در دست داشتم نگاه می‌کردم که صدایی گفت:-ئه... سلام... آقای پِدرو!نگاهش می‌کنم، چشمانی سبز و موهایی بلوطی.-فدریکا هستم همسایه‌تون... یعنی... همسایه‌ی مادرتون!سری با لبخند مصنوعی تکان می‌دهم و می‌گویم:-آهان!پیمانه‌اش را در هر دو دستش سفت‌تر می‌گیرد و چشمانش به سرعت اطراف را پاییده و صاف‌تر می‌نشیند:-اِممم شما رو از رو قاب‌عکس تو خونه‌تون شناختم!نمی‌دانم چقدر به عکس دوران هجده سالگی من خیره شده بود که با وجود این تغییر و تفاوت فاحش چهره‌ام در طول سالها، باز هم مرا به قول خودش شناخته!و بله!این نقطه‌ی شروع عاشقانه‌ی سه تکه‌ی زندگی من است. پس از آن شب، بار دیگر عاشق شدم! آیا اسم این را باید خیانت گذاشت؟ حقیقتا نمی‌دانم، اما از نظر خودم _اگر مرا به تبرئه کردنِ خود متهم نکنید_ این نامش دوباره عاشق شدن است!من، یک بار در ایران عاشق شدم و همچنان عاشقم و یک بار در ایتالیا.در هر دو مکان، به یک اندازه به چهره‌ی معشوق خود لبخند زدم!با پشت دست گونه‌های تربچه‌ای شیرین ایرانی‌ام و نیز گونه‌های سفید کک و مکی فدریکای عزیزم را نوازش کردم.در ایران پدر شدم؛در ایتالیا پدر شدم!در ایران اشرافی زندگی کردم و در ایتالیا فقیرانه و البته لازم نیست باز تفاوت فاحش ارزش پولی را یادآور شوم!معشوق‌هایم، یکی همسر و دیگری همدم، زنان مهربانی‌اند و البته فدریکا علاوه بر مهربانی، صبور و وفادار و صادق نیز هست و می‌گوید:-می‌دونم همسر ایرانی‌ات منتظرته، برو بهش سر بزن چون می‌فهمم چشم‌به راهی چقدر سخته، اما من طاقتش رو دارم و همیشه منتظرت می‌مونم!و شیرین ایرانی‌ام نیز می‌گوید:-تو صادق‌ترین مردی هستی که می‌تونم بهش اطمینان کنم، چون مطمئنم در قلب تو فقط منم که جا دارم، ممنونم که قلبت رو به من دادی!و من عاشق همین خوش‌خیالی و حسن‌ظن اویم!آری، پدروی قصه‌ی ما سالیان سال زندگی عاشقانه‌ای را در دو مامن، یکی تن و دیگری وطن می‌گذراند بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد. بی‌آنکه شیرین ایرانی‌اش زهری از خیانت بچشد و فدریکای عاشق، نیمه‌راه رها شود. سال‌ها گذشت و فرزندان ایرانی-ایتالیایی پدرو، همچنان پدر را بزرگ می‌داشته‌اند. همچنان تا پس از مرگش و البته تا قبل از خواندن وصیت‌نامه‌ی پدر توسط وکیل خانوادگی، که قید کرده بود: نیمی از اموال به پسر و دخترش در ایتالیا هم می‌رسد!خواهر و برادری که ظاهرا از وجودشان بی‌اطلاع بودند!پایاننام قطعه: Welcome to Italyاز سایت اشتراکی والاموزیک با رکوردر ضبط کردم :)</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 12:05:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه‌ی سه تکه- تکه دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-wgjk3lbts3kd</link>
                <description>پیش‌گفتار: اگر به بخش های ایتالیایی متن فشار بدید، گوگل خودبخود به فارسی ترجمه میکنه.سوز سردی از درزهای پنجره‌ی توالت به داخل می‌آید که در اثر آن، نوک بینی و انگشتان پا سریع یخ می‌کند. صورت را برکف دست چپ گرفته‌ام و به آرامی و دقت، سبیل‌های نازکش را با قیچی کوچک استیل که در دست دیگر دارم، مرتب می‌کنم. صورت جان دارد، گرم است و نفس می‌کشد و مثل یک نقابِ گوشتینِ روح‌دار آرمیده است.از شیر کرومیِ زنگ‌زده، آب قطره‌قطره می‌چکشد و هر قطره‌اش با افتادن به درون روشوییِ زردرنگ، به هزار قطره‌ی دیگر تبدیل می‌شود.همزمان، سرم را بلند کرده و به آینه‌ی زنگار گرفته‌ای که بر دیواری متشکل از کاشی‌های کوچک مربعی سبز آویزان است، نگاه می‌کنم. بالای آینه لامپ روشن است و تصویر فرنگی آبی رنگ و فرسوده که پشت سرم قرار دارد از آن منعکس می‌شود.نور کم است و چشمانم خوب نمی‌بینند، صورتِ در دست چپ را کمی بالاتر و نزدیک لامپ می‌آورم، بهتر شد.اجزایش را از زیر نظر می‌گذرانم، دماغ استخوانی و شکسته، چشمان باریک و کشیده؛ شبیه من است!ته‌ریش‌هایش هم دارند درمی‌آیند، باید آنها را هم بتراشم.دوباره رو به آینه، هوک ویدئوی جدید را تمرین می‌کنم:-Ciao! La vera pasta alla gricia, come la faceva mia nonna a Trastevere. Niente panna, solo sapore puro!&quot;و حین گفتن این دیالوگ، صورت را با دودست مثل بشقابِ پاستا گرفته و نزدیک آینه می‌برم.بسیار خب، صحنه‌های مورد نیاز بعد از هوک، نماهایی از خیابان و کوچه‌ها و تراس است که باید هنگام ادیت ویدئو آن را لحاظ کنم.در گرماگرم همین افکار، صدایی آشنا در فضای توالت اِکو می‌شود:-پدرام...؟پدرام جانم...؟پنجره‌ی دستشویی ناگهان باز می‌شود و نوری شدید و سفید رنگ از آن به داخل می‌آید.انعکاس نام پدرام به کاشی‌های دیوار و سقف و آینه برخورد می‌کرد‌.پدرام رام رام...پدرام رام رام...گوشم سوت می‌کشد و سوز هوای سرد بیشتر شده و ناگهان صورتِ آرمیده در دستم، چشمانش را باز می‌کند و  نامم را صدا می‌زند:- پِدرو! (pedro)در همین لحظه با نفس شدیدی که وارد شش‌هایم میکنم بیدار می‌شوم و اولین چیزی که می‌بینم، موهای سیاه و ابروان کمانِ کوچولوی عزیزم است که بالای سرم نشسته و مرا صدا می‌کند.-عاااا اسم خودتو که شنیدی بیدار شدی!نگاهی به اطراف می‌اندازم، پنجره‌ی اتاق باز بود و باد سردی می‌وزید و پرده‌ی سفید رنگ اتاق را تکان می‌داد و نور صبحگاهی، تمام فضا را روشن کرده بود.-پنجره رو باز کردم هوا عوض شه.دوباره نگاهم به او می‌خورد.خنده‌ای می‌کند:-قیافشو نگااااااه، انگار برق گرفته!و سریعا نفسش را به داخل می‌دهد و خم می‌شود. صورتم، بین دستانش فشرده شده و بوسه‌ای بین بینی و گونه‌ام می‌کارد.سپس بلند می‌شود و حین رفتن، نفس حبس شده‌اش را بیرون می‌دهد.و صدایی که پس از چند ثانیه از حال می‌آید:-پاشو صورتتو بشور بیا صبحونه!شیرینیِ چای و شوری پنیر لیقوان، جایگزین پروشوتوی شور و شیرین(بیکن ایتالیایی) و پنیر موتزارلا!-چرا بی‌حوصله‌ای؟-هوم؟-می‌گم چرا بی‌حوصله‌ای؟-حوصله... یَنی چّی؟تکه‌ی نان بربری را بر میز می‌گذارد و می‌گوید:-یعنی بی‌انرژی، خسته!سریعا کمر صاف می‌کنم لبخند می‌زنم و با تکان دادن سر می‌گویم:-آهان... نه خسته نیستم...و در حالی که نگاهم به چای شیرین که جایگزین اسپرسو شده است می‌افتد:-همه چّی عالیه... حالم خوبه!البته این را هم بگویم، روزهایی می‌شود که اسپرسو هم داریم، به اضافه‌ی مربا و مارمالاد و نان تست و حتی پنیر موتزارلا و بیکن! اما بیکن حلال گاوی که در کارخانه و به شکل صنعتی تهیه شده است و نه سنتی و با دستورالعمل هزارساله.اصلا اگر منصفانه بخواهم صحبت کنم، به جرئت می‌توانم بگویم پیتزاهایی که همسرم می‌پزد و خمیر آن را با مهارت تهیه می‌کند، هیچ فرقی با اصل آن ندارد و همچنین می‌توانم از ریختن مرغ و خامه و پیازداغ در پاستاآلفردو چشم‌پوشی کنم و سه روز پشت‌سرهم خورشت قورمه‌سبزی را با آن حجم از برنج بخورم و همچنان به چهره‌ی شیرین او لبخند بزنم و دوغ را به سختی قورت بدهم!به هر حال... همین است دیگر، آری باید شکرگزار باشم!ظهر است، از خیابانی خلوت و سرپایینی درحال گذر هستم و فیلم‌های ولاگ را ضبط می‌کنم:-L&#039;aria sopra Teheran è dovuta alla sua posizione ad alta quota...صدای زنگ خوردن گوشی کلامم را قطع می‌کند. زیرلب می‌غرم:-Chi è questo idiota!روی صفحه، نام &quot;پدر خانم&quot; دیده می‌شود.-به‌به سلام داماد جاااان، حالت چطوره؟مودب پاسخش را می‌دهم و حتی لبخند هم می‌زنم، گویا قادر است از پشت تلفن مرا ببیند!-داماد جان! قربون دستت، این آزمایش ما جوابش اومده، عکسشو تو &quot;واس‌تاپ&quot; برات می‌فرستم ببین چی نوشته!-ببخشید تو چی می‌فرستید؟-واس‌تاپ واس‌تاپ!و تلفن را سریع قطع می‌کند.چندثانیه‌ای به صفحه‌ی تلفن خیره می‌شوم. چرا دیگران گمان می‌کنند چون من خارجی هستم پس حتما باید زبان انگلیسی بلد باشم؟ بازدمی از روی کلافگی بیرون می‌دهم و به سمت ماشین که چندمتر جلوتر پارک کرده‌ام راه میفتم.چراغ سبز می‌شود و پا را روی گاز می‌گذارم، می‌خواهم با شتاب هرچه تمام‌تر فقط به خانه برسم که ناگهان عابری در مقابلم سبز می‌شود که با ترمزی وحشتناک ماشین را متوقف می‌کنم. خدایا این مردم دیوانه‌اند؟ مگر الان نوبت ماشین‌ها نیست!-هوووی آروم برون دیگه گلابی!و در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ام رد می‌شود و می‌رود. نفهمیدم، او الان بی‌احترامی کرد؟ تازه طلبکار هم شده است؟ثانیه‌ای نمی‌گذرد که بوق‌های ممتد در پشت‌سر به صدا در می‌آیند. دستانم همچنان فرمان را سفت چسبیده‌اند، چشمانم را می بندم و نفسی عمیق می‌کشم. بوق‌ها همچنان ادامه دارند که ناگهان شیشه را پایین می‌کشم و سرم را بیرون آورده فریاد می‌زنم:-Figlio di puttana! Vaffanculo tutti!و جیغ لاستیک‌های ماشینم به صدا در می‌آیند و از آنجا دور می‌شوم.دقایقی بعد، با حالی گرفته و اعصابی خرد وارد پارکینگ می‌شوم.-این همسایه‌مونو می‌بینی؟ خارجیه‌ها از ایتالیا اومده... ئه سلام پدرو خااان!دلیلی که باعث شد نام ایرانی پدرام را برگزینم، همین زشتی تلفظ بود که به گویش فارسی اصلا نمی‌توانستند pedro را خوب ادا کنند. لعنت به آن ساعتی که نام خود را به این Bastardo گفتم!-چخبرا مهندس! جانِ من یه بار بگو کاپوچینو!و به شخص کنار دستش چشم و ابرو می‌آید، گویا که من مسخره‌شان هستم و منتظر شیرین‌کاری جدیدی هستند تا روزشان ساخته شود. دیگر دستم آمده که این مردک چه نیتی دارد!درحالی که خشم از چشمانم بیرون می‌زد، لبخندی عریض زده و به جای کاپوچینو، زشت‌ترین حرفی که در آن لحظه به ذهنم می‌رسید را به زبان ایتالیایی گفتم... آنقدر زشت که حتی قلم از نوشتنش شرم دارد.و با گفتن:-Ciao ciao!پوزخندی زده و از مقابلش که لبخند برصورتش ماسیده بود گذشتم!دینگ! طبقه‌ی چهاردهمپشت در منزل، چند ثانیه‌ای متوقف می‌شوم، چشمانم را می‌بندم و بازدمی بیرون می‌دهم. امروز، هرچه بود گذشت... امروز هرچه بود گذشت! تمام شد و رفت به درک... تمام شد و رفت به درک! آری‌آری باید این را به خود بقبولانم!سپس در را باز می‌کنم و با لبخند و چهره‌ای شاد به داخل می‌روم!شادی غلام‌زادهقسمت قبل:https://vrgl.ir/R3soF</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 19:02:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه‌ی سه تکه- تکه اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-pspfns8kiw1p</link>
                <description>کم‌کم از سنگینی نگاهم، گوشه‌های لبش به بالا می‌آیند و گونه‌اش مانند ترب‌نُقلی (به قول ایرانی‌ها) گرد و برجسته می‌شوند، گرد و کوچولّو!آه عذر می‌خواهم، هنوز نتوانسته‌ام لهجه‌ی ایتالیایی را از فارسی تفکیک کنم... کوچولو!دینگ! طبقه‌ی چهاردهم.در آسانسور باز می‌شود و با هم به کریدور می‌رویم. او جلوتر راه می‌افتد تا زودتر در خانه را باز کند. در عرض همین چند ثانیه و در فاصله‌ی رفتن از آسانسور به داخل خانه، خون در انگشتان هر دو دستم یخ می‌زند و رد پلاستیک‌های فوق سنگین خرید بر انگشتانم باقی مانده و شانه‌هایم نیز، به دستان شفابخش این کوچولوی ایرانی احتیاج پیدا می‌کنند. باور کنید راست می‌گویم، دستان این زن معجزه می‌کند! کافیست وقت‌های گرفتگی و درد، خود را به او بسپارید!کیسه‌ها را بر زمین می‌گذارم و کمر صاف می‌کنم. آه چه گرمای تهوع‌آوری! به سرعت شال‌گردن و پالتو را در می‌آورم و به کمد کنار در ورودی آویزان می‌کنم. خانه‌های ایران واقعا گرم‌اند، چنین گرمایی را شاید در سال‌های دور کودکی و از شومینه‌ی هیزمی خاله‌ی مادرم حس کرده باشم که واقع در روستای توسکانی، صد کیلومتری فلورانس می‌باشد! با صدای بسته شدن در دستشویی، از این افکار خارج می‌شوم. آه من می‌خواستم زودتر بروم! اشکالی ندارد، گویا باید مسیر آپارتمان سیصد متری‌مان را تا اتاق‌خواب طی کرده و از سرویس آنجا استفاده کنم. بد نیست، اتفاقا بهتر هم هست چون فرنگی دارد!حرارتی که از سیستم گرمایشی کف حمام به زیرپاهایم برخورد می‌کند، تمام خستگی را از استخوان‌های یخ‌زده‌ام خارج می‌کند.نفسی عمیق می‌کشم وچشمانم را می‌بندم.اوممم! بوی خوش استخودوس در متن مغز می‌نشیند... ! ah, mamamiaنگاه‌های متعجب، رشک‌ورزانه و خشمگین ایرانی‌ها جلوی چشمم می‌آید که با دیدن حجم خریدهایمان در فروشگاه، نگاه‌شان لحظه‌ای از ما برداشته نمی‌شد.همچنان که چشمانم بسته‌است، انگشتانم دکمه‌ی bidet را لمس می‌کند و آب ولرم با حرارت۳۸ درجه بیرون می‌زند، (این اهرم و امکاناتش را تا قبل از نجومی شدن قیمت دلار، صد میلیون تومان خریده بودم!)مردم در اینجا هم از گرانی می‌گویند، از غرب، از آمریکا، از دولت و سیاست، از لیبرالیسم، از دلار! دلار...دلار...هه! مردم ایران، عذر می‌خواهم، اما بالا رفتن دلارِ شما... کلمه‌ی فارسی‌اش چه بود؟ به چی من است؟ یادم نمی‌آید!دکمه‌ی پالس را می‌زنم و آب، با پالس‌های نرم و ضربانی شروع به پاشیدن می‌کند و هر برخورد آن، درست مانند دست‌های آن کوچولوی عزیزم، عضلات را ریلکس می‌کند؛ البته که طبیعتا دست‌های او به عضلات این ناحیه نفوذی ندارد و بیشتر از جهت آرامش‌بخش بودن هر دونوع ماساژ، چنین تشبیهی را به کار بردم!داشتم می‌گفتم، بالارفتن دلار شما نمی‌دانم به چی من است! تلفظ ایتالیایی‌‌اش اما می‌شود: Mi convieneالبته البته عصبانی نشود، بگذارید برایتان توضیح دهم!آمممم... ببینید، یک یوتیوبر با درآمد ۲هزار دلار در ماه -که آن هم با تبدیل به یورو و کسر کارمزد تقریبا می‌شود ۱۸۰۰ تا- عملا در اروپا زندگی چندان اشرافی‌ای نخواهد داشت. نهایتا بتواند یک اتاق ۳۰ متری در محله‌ای مثل Prati رم اجاره کند که می‌شود۷۵۰ یورو در ماه!و با بقیه پول، هفته‌ای دوبار پاستا با سس گوجه بخورد، شاید ماهی یک بار استیک مرغ در رستوران زنجیره‌ای مثل مک‌دونالدز، و نهایتا دو جفت کفش ارزان از zara در سال.اسپرسو در کافه‌های ایتالیا ۱.۵ یورو، اما روزانه بخوری، آخر ماه ۴۵ یورو می‌شود!بنزین هر لیتر ۱.۸ یورو، برای رفت‌وآمد با ماشین کوچک فیات، ماهی ۱۰۰ یورو.اجاره، قبوض، غذا دقیقا ۱۵۰۰ یورو! و باز باید شغل دوم پیدا کنی، مثل پیک رستوران در شیفت شب، تا آخر ماه ۵۰۰ یورو پس‌انداز کنی!باد گرم خشک‌کن، به طور اتوماتیک خاموش می‌شود. چشمانم را باز می‌کنم و نگاهم با وان‌ حمام که همرنگ کاشی‌های مرمرِ کارارا با رگه‌های طلایی است می‌افتد. بد نیست تنی به آب بزنم!اما بیایید قبول کنیم زندگی من به عنوان یک مهاجر در ایران هم سخت است.از چندبار مسدود شدن حساب‌های بانکی و حضور در اداره‌ی مهاجرت و تفتیش شدن برای دلیل مهاجرت گرفته تا...تا...آلودگی هوای تهران!این را در کنار این بگذارید که در آینده، گرفتن شناسنامه برای فرزندانم نیز دردسرهایی خواهد داشت و آنان نمی‌دانند خود را ایتالیایی معرفی کنند یا ایرانی، از اینجا مانده و از آنجا رانده!-پدرام؟ پدرام! بیا نهار.آه اصلا متوجه گذر زمان نشدم! از وان بیرون می‌آیم و از کنار آینه‌ی LED ضد بخار رد می‌شوم، حوله‌ی گرم‌کن دیواری منتظر من است!شادی غلام‌زاده </description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 21:25:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از اون چهارتا</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7-houhtvqosahm</link>
                <description>برای درک عنوان، باید ابتدا مراجعه کنید به این پست. البته اگه مثل آدم لینک رو آپلود کنهhttps://vrgl.ir/sFh9hخب، حالا که موضوع رو متوجه شدین، یکی دیگه از اون چهارتا شعر رو می‌خوام واسه‌تون بنویسم که با الهام از کتاب سینوهه و از زبان سینوهه سروده شده، نمی‌دونم اسمش رو اصلا می‌شه شعر گذاشت یا نه، چون نه اهل شعر خوندنم و نه اهل شعر گفتن.امشب نیلنیل بزرگزمزمه می‌کندزمزمۀ رود به خاطرم می‌آوردآن شب، آن شب منحوسکاهن بزرگ می‌خندیدو دندان‌هایش می‌درخشیدندو با جرقۀ هر دندانشصائقه‌ای در آسمان ابری دلم زده می‌شددر آن معبد تاریکدر آن هزارتوی متعفن بی‌انتهالاشۀ اژدهایی زرد رنگ افتاده بودکه از لای دندان‌هایشسر بی‌جان یک زن خودنمایی می‌کردو از گوش‌های زنآبی بنفش به بیرون می‌ریختحتما اکنون به سعادت رسیده استکه خود را قربانی خدای خویش نموده!باید بروم...مینامینای منآخرین باردست در دستان کاهنتورا دیدمکه داخل معبد شدیباید بروم!به ساحل جاودانگیشاید بتوان ردی از تو یافتای نیل!نفرین بر تو بادکه زمزمه‌هایتیاد آور رنج‌هاستالحق که نامتاستخر خصوصی دیکتاتورهاست!پ.ن: گویا یک مایعی بنفش رنگ در مغز وجود داره که در اثر آسیب و متلاشی شدن، از گوش بیرون میاد.</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 14:46:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان توی شرح!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-nnggxomynhsm</link>
                <description>حاجی خداوکیلی نمی‌خواستم این پست رو اصلا امروز بنویسم و مردد بودم! ولی همینطور که به کله‌ام زده بود یسری از پستهای قدیمیم رو حذف کنم که صفحه شیک‌تر بونومایه، شمردم دیدم اوه! مای‌گاد!! فقط یه پست دیگه بذارم می‌شه چهل تا!!و بله دوستان، تکرار چندین و چندباره‌ی عدد چهل و کلا موضوع همین پست که این عدد توش دخیل بود مرا واداشت که انگشت را بر کیبورد برقصانم.کیبرد یا کیبورد؟ولی واقعا کی بُرد؟؟هه‌هه، مزاح کردم.خب...یادداشتی بر چهل سالگی یک متولد ۸۰!یه مدتیه که احساس می‌کنم چهل سالمه.به خودم اومدم و می‌بینم از همه بزرگترم، حتی از پدر و مادرم!موسیقی عاشقانه روی مخمهو هیپ‌هاپو کلا هرچی که زبونشو بفهمم چی‌می‌خونهفیلمام نه جنگیه نه اکشننه عاشقانه و نه جناییوقتی همه از لیزر و عمل بینی می‌گنگوشی‌مو برمی‌دارم و تو کتابا غرق می‌شمکتابمشدن فرا روان‌شناسیآره مثلا خیلی فیلسوفممثلا خیلی بیشتر از سنم می‌فهممبیخیال پسر، دیگه دنبال تائید نیستم!دیگه ادعای الکی نمی‌کنمچرا پدرو مادر اشتباه می‌گویند؟چرا از سریال &quot;من رو خانم صدا نکن&quot; انقدر خوشم اومده؟همان که دغدغه و خستگی سه زن چهل‌ساله را روایت می‌کندبی عاشقانه،  بی سانسوراز کی تا بحال اسکرولینگ را گذاشته‌ام کنار؟از اینستا، تلگرام، از یوتیوب!از کی تصمیم گرفتم به سنت‌های گذشته برگردم و بگم:یادته مثل قدیما، هر چندوقت یه بار یه کلیپ در میومد و کلی می‌خندیدیم و تا مدت‌ها حالمونو خوب می‌کرد، ولی الان در دقیقه؛ هزارتا کلیپ خنده‌دار اسکرول می‌کنیم که نه تنها هیچی ازشون یادمون نمی‌مونه، بلکه مغزمون براثر اینکه دیگه منشا لذتاش تموم شدن، رو به فاسد شدن می‌ره!آره، از کی تصمیم گرفتم این چرخه رو متوقف کنم؟از کی با خودم گفتم:رفیق، اصلا اهمیت نداره که نتونی همه‌ی سریالا و فیلما و انیمیشنا و انیمه‌های دنیا رو ببینی؛ دنبال چیزی باش که همون لحظه نیازش داری، نه برای ارضای حس کمال‌خواه همه چی خواه!چی شد که به خودم اومدم و دیدم بیلی‌آیلیش نه تنها همسن منه، بلکه دو ماه ازم کوچیکتر هم هست!چی شد که همسن یه سلبریتی شدم؟یسری از کارها هستن که با وجود استعدادش، اما می‌گم:این ذوق و حوصله‌ی یک بچه‌دبیرستانی رو می‌خواد، از من برنمیاد.این حرف رو، نه از ناامیدی و نه از تنبلیبلکه از روی شناخت عمیق از خودم وموقعیت زندگیم می‌گم.کی اینقدر عمیق شدم؟چرا برای دخترهای همسن و سالم کامنت نمی‌ذارم و به جاش دنبال خانم‌های دهه شصتی می‌رم، من که اشتراک نسلی باهاشون ندارم!چرا عکسامو به جای نگه‌داشتن تو گالری، چاپ می‌کنم و تو آلبوم می‌ذارم؟چرا... بسه دیگه، سی دقیقه‌اس دارم می‌نویسم.راستی، نهان شیدام امروز ۴۵ سالش شد،  یه عکس دیگه هم ازش بود که اَه چقدرم بی‌ریخت شده با اون تزریق‌هایی که کرده به صورتش.جیک جیلنهال، بازیگرفعلا بای... من رفتم.</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 18:54:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گ.ر.ب.ه</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-bcylzyv7k2ut</link>
                <description>گفت: بیا و همسرم شو؛گفتم: متاسفم، نمی‌توانم مادر گربه‌هایت شوم!ویرگول: سیصد کارکتر پرکن!-باشد!mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew mew</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 04:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-igscurrtsee7</link>
                <description>پرده‌ی اولسعی کرده بود قسمت نرم زمین را انتخاب کند تا زیاد سر وصدا ایجاد نشود. بهترین جا را پیدا کرده بود، خاکی و کمی هم چال بود، به غایت یک مشت در زمین فرو رفتگی داشت. سرش را بالا گرفته بود و آسمان آبی امروز را از پشت شاخه‌ی درختانی که برگشان سبزِسبز بود تماشا می‌کرد. باد خنک بهاری لذت تخلیه شدن را دوچندان کرده والبته سعی می‌کرد شیب زدن و فواره کردن را کنترل کند و درست درون خود چاله بشاشد. هم‌زمان اطراف را می‌پایید که کسی سر نرسد و نیز زیرلب می‌غرید که «حسابی کف کرد پس چرا دیگه تموم نمی‌شه!»-امین...؟ کجایی!صدای شمسی از دور شنیده می‌شد و نیز خودش پیدا بود که عصای چوبی‌اش را مورب گرفته و بر زمین ضربه می‌زند و دست دیگرش هوا را لمس می‌کند تا از موانع احتمالی بر سر راه با خبر شود. موهای صاف و خرمایی‌اش که به سادگی بسته شده بود کمی شلخته شده و در زیر نور آفتاب می‌درخشید. همین‌طور صورتش؛ وچشمانی که براثر نور جمع نشده و سفیدی یکدست آن در تقابل با آفتاب، بازتر از همیشه بود.-امین... امین...؟؟ترس و ناامنی در صدای شمسی را احساس کرد، با صدایی بلند گفت:-الان میام، همونجا وایسا... راه نرو جلوت یه چاله‌اس!و همچنان که حواسش به داخل بردن پیراهنش در شلوار بود، نظری به شمسی انداخت که با شنیدن اخطار دروغین او، همانجا ایستاده و جلوتر نیامده بود. پیراهن سفید گلدار و پیژامه با پاچه‌های چین‌دار برتن کودکانه‌ی او نشسته و باد، تصمیم داشت تا هرچه بیشتر موهای او را آشفته و سر و ریخت این کودکِ کور بی‌نوا را شلخته کند!امین از لابلای درختان به وسط مال‌رو می‌آید و به سمت شمسی می‌دود. جلوی او می‌ایستد و همینطور که نفس‌نفس می‌زد و بوی عطر مکه‌ای مشامش را پر می‌کرد:-مگه نگفتم زود میام چرا اومدی دنبالم؟شمسی سرش را رو به منبع صدا می‌کند و تشخیص می‌دهد باید امین مقابلش باشد.-تو که رفتی شهین با بچه‌ها رفتن بازی و منو نبردن. ترسیدم... فکر کردم تو هم منو ول کردی و همه‌تون رفتین!امین، دست به کمر، چند ثانیه‌ای در چشمان سفید شمسی که اکنون بازِ باز بودند مکث می‌کند. امین تنها کسی بود که از چشمان سفید شمسی نمی‌ترسید و به او اطمینان داده بود تا هروقت با اوست، می‌تواند چشمانش را باز کند. و حالا که برای تعطیلات بهاری به روستای فامیل‌ها آمده بودند، مواظب بود تا کسی نگاه چپ به شمسی نکند، نمی‌دانست چرا اما وظیفه‌ی خود می‌دانست از او مراقبت کند!-خیلی خب... باشه اشکال نداره!و با گرفتن نرمی بازویش، او را به آرامی برمی‌گرداند و می‌روند.پرده‌ی دومصدای مادر و زنعمو در حیاط بلند بود که بی‌توجه به حضور امین، به راحتی گرم صحبت بودند. امین نمی‌دانست دقیقا این بی‌اهمیت بازی‌شان، به خاطر اینست که او را با وجود قد دیلاق و هیکل قناصش هنوز بچه تصور می‌کنند و یا شمسی را چون کور است آدم به حساب نمی‌آورند و بی‌توجه به حضورش صحبت می‌کنند. امین بی‌آنکه هدفی داشته باشد شاخه‌ی خشکیده و نازکی برداشته و کنار با غچه چمباتمه زده و آن را در گِل فرو می‌کرد! شمسی نیز روی پله‌های مرمر، بی‌صدا نشسته و معلوم نیست به مکالمه‌ی مادرخودش و مادرامین گوش می‌دهد که آن سر حیاط، روی تخت کنار آبنما نشسته‌اند یا به آوازگنجشک‌ها؟مادرامین: والا از قدیم گفتن که مجنون و سفیه و معلول، احکام آدم عادی رو نداره. بعدشم شمسی جلوی کی می‌خواد حجاب بگیره؟ تو این خونه که همه بهش محرمن! شوهر من می‌شه عموش، شوهر تو هم می‌شه باباش! بقیه بچه‌هام خواهر برادرشن و به جز امین، پسرای منم یکیشون طفله و اون یکی شیرخواره!امین در همان حالت، به آرامی سرش را به سمت راست برمی‌گرداند و نگاهی به شمسی می‌اندازد. چشمانش بسته بود و از صورتش، هیچ حالتی را نمی‌توان خواند!با صدای زنعمو، دوباره رویش را سمت آن‌سوی حیاط می‌کند:-اولا که نسرین جان، اینایی که گفتی واسه بی‌مغزا و دیوونه‌هاس، شمسی من که خل نیست، فقط کوره! پس حکم یه آدم عادی رو داره. خودش کسی رو نمی‌بینه، دیگران که می‌بیننش! بعدشم این بچه‌ها دیگه ۱۵ سالشون شده، امین شمام تکلیفو رد کرده، بد نیست بهش گوشزد کنین از این به بعد نگاهشو بپاد!شهین، قل دیگر شمسی دهان می‌گشاید و می‌گوید:-وا عزیزجون شما هم حرفا می‌زنی‌ها! کی به شمسی نگاه می‌کنه؟و مادر پاسخ می‌دهد:-چرا نکنه؟و با نگاهی زیرچشمی به جاری‌اش:اومدیم خواستگار هم اومد براش!شهین می‌گوید:-مگر اینکه طرف یه تخته‌اش کم باشه بیاد و شمسی رو بگیره، مثل همین امین خودمون!و دستش را جلوی دهان گرفته و خنده‌ی بدجنسانه‌ای می‌کند. آری! هنوز هم به خاطر به دار آویختن عروسکش توسط امین، از او کینه داشت. امین نیز همین خاطره را تداعی کرد؛ شبی زمستانی را به یاد آورد که با پسرعموها و دخترعموهایش در ایوان، زیر کرسی جمع شده بودند. کرسی‌ای که علی‌رغم غدقن بزرگترها، با اصرار هرچه تمام‌تر آن را در ایوان بناکردند و مدعی شدند گرمای کرسی نمی‌گذارد سرما بخورند!پسرها گل یا پوچ می‌کردند و تخمه می‌شکستند و از دخترها فقط شمسی و شهین بیرون بودند و بقیه اجازه پیدا نکردند تا به ایوان بروند. نور فانوسی که برمیز گذاشته شده بود، چهره‌های‌شان را روشن کرده و انعکاسش، درخششی زرد رنگ را در چشمان سیاه‌شان ایجاد می‌کرد؛ در چشمان همه بجز چشمان بسته‌ی شمسی.ناگهان صدای جیغی خشمناک، توجه‌ها را به خود جلب می‌کند و در ادامه، حرف‌های شهین که به قهر عروسکی را از دست شمسی گرفته و فریاد می‌زد:-کی بهت گفت به عروسکم دست بزنی؟ اینو دایی شاهرخ از فرنگ برام آورده، نمیگی چشمات نمی‌بینن یه وقت از دستت میفته می‌شکنه؟و جیغ دیگرش فردا صبح همان شب بود که عروسکش را معدوم، آویزان بر درخت دید درحالی که چشمان پلاستیکی و سبزرنگش از جا درآمده و موهای طلایی‌اش قیچی شده بود!از یادآوری این اتفاق لبخندی از رضایت برلبان امین نشست و دوباره رویش را به سمت شمسی گرفت که با دیدن خونی که روی پله‌ی مرمرین را لکه کرده و از جای نشستن شمسی ناشی می‌شد، چشمانش گرد می‌شوند و با وحشت از جا برخواسته و بلند می‌گوید:-خون‌...!صدای گفتگوی مادر و زنعمو قطع می‌شود و به این سمت نگاه می‌کنند.امین با وحشت و عجله می‌گوید:-از شمسی داره خون میاد... زودباشین کمکش کنین!اما مادر و زنعمویش همانجا نشسته بودند، زنعمو لب گزید و با کف دست به آرامی بر صورتش زد و شهین با دست صورتش را پوشاند و رویش را از شرم برگرداند و به سمت دیگر حیاط رفت.حالا دیگر شمسی نیز برایش سوال شد که چه اتفاقی افتاده و سرش را به سمت‌های مختلف و منشا‌های صدا می‌چرخاند تا بفهمد چخبر است؟ خون دیگر چیست امین چه می‌گوید؟امین عصبی می‌شود و با وحشت بیشتر می‌گوید:-چرا همونجا نشستین مگه نمی‌بینین از بدنش داره خون می...با سوزشی که در پس‌گردنش احساس کرد، حرفش متوقف شد و برگشته و هیبت پدرش را دید:-بی‌حیا. چشمتو درویش کن!صدای درون امین می‌گفت که چرا پدر به من گفت بی‌حیا؟ زخمی شدن یک انسان و آن حجم از خون، کجایش می‌شود بی‌حیایی؟ اصلا چرا همه‌شان انقدر خونسرد هستند؟پدر او را با خشونت داخل خانه هدایت کرد. از ترس جرئت برگشتن به عقب را نداشت اما صدای زنعمو را می‌شنید که به این سمت می‌آید و می‌گوید:-پاشو... پاشو شرفمو بردی پاشو!پرده‌ی سومصدای مادرامین که عامدانه کمی بلند شده بود فضای اتاق را پر کرد که گفت:-دختر حاج‌کاظم بزاز!و همین‌طور انجیرهای خشک زعفرانی که تازه از یزد بدستش رسیده بود را دانه‌دانه از نخ خارج می‌کرد. با هر انجیری که بیرون می‌کشید، النگوهای نازک و گشادش به مچ دست نزدیک و دوباره از آن دور می‌شدند و صدا می‌خوردند.ثانیه‌ای دست از کارش بر می‌دارد، درنگی می‌کند و ابروانش را بالا داده لبخندی کج می‌زند و به آرامی می‌گوید:-این شهین فکر کرده با اون همه فیس و افاده‌اش، میفتیم به پاش که تو رو خدا بیا عروس ما شو! دوست دارم ببینم وقتی که واسه امین نگیریمش، تو در و همسایه هم بگن: «چِش بود که پسرعموش هم اینو نبرد» ؛ اون‌وقت کی میاد بگیرتش؟ باید بیفته کنار شمسی و انقدر بمونه که بترشه!و دستش را جلوی صورتش می‌گیرد، النگوها از مچ دستش دور می‌شوند و صدا می‌خورند و با چشمان جمع شده، ریز می‌خندد.امین هیچ از صحبت‌های مادرش سر در نمی‌آورد، زن یعنی چه؟ ازدواج دیگر چه زهرماری است؟ آن هم من؟او فقط هجده سال داشت و همین جمله را پدر نیز تکرار می‌کند:-زوده هنوز، این بچه تازه هیژده سالشه زن می‌خواد چی کار؟ باید بره نظام، کسی بشه برای خودش!-چی‌چی رو زوده؟ اولا، من دوست ندارم پسرمو بفرستم نظام. بره اونجا پهن اسب تمیز کنه و کفش قزاقا رو واکس بزنه؟ خدای نکرده جنگ شد چی؟ یا الکی الکی تبعیدش کردن شوروی، چه خاکی بر سر کنیم؟ بعدشم مردم نمی‌گن پسرشون حتما عیب و ایرادی داشته بهش زن ندادن فرستادنش نظام که جلوی چشم نباش... آخ!نخ انجیر را که کمی خونی شد رها کرده و انگشتش را به دهان می‌برد و اخم می‌کند.پدر، تکیه زده به پشتی، می‌اندیشید که زنش بیراه نمی‌گوید!مادر، سکوت را علامت رضا دانست و دوباره شروع کرد از محسنات دختر حاج‌کاظم بزاز گفتن و امین در اندیشه‌ی این بود که آیا شمسی واقعا می‌ترشد؟در زیرگلویش نبضی را احساس کرد، ناگهان بوی عطر مکه‌ای در خاطرش تداعی شد و خفته‌ای را می‌مانست که در برهوتی با مغز بر زمین کوفته شده و اکنون گیج و مبهوت بیدار شده است! نمی‌دانست چرا اما از تصور اینکه دیگر شمسی چشمان سفیدش را جلوی هیچ‌کس باز نخواهد کرد سینه‌اش تنگ شد.با تقه‌ای ضعیف که بر پیشانی‌اش خورد و انجیری که روی فرش جلویش افتاد، سرش را بلند کرد و مادرش را خندان دید که رو به پدر می‌گفت:-پسرتم مثل خودته، سکوتش علامت رضاست که هرچی صداش می‌زنم جواب نمی‌ده!و با نگاه به امین، به انجیر افتاده برزمین اشاره می‌کند و می‌گوید:-بردار بخور، واسه کمرت خوبه!و دوباره دستش را جلوی دهانش گرفته و ریز می‌خندد.پرده‌ی چهارم-ایشالا آل بزنه دختره‌ی ایکبیری بزاز زاده رو!-وا! مادر بزاز بودن مگه مشکلش چیه؟ مردم از خداشونه باباشون یا پدرزن‌شون بزاز باشه. اینا پولدارن دختر، آخ اگه یه پسر داشتن وصلت‌تون رو هرجور که شده جور می‌کردم، اون‌وقت تو این‌طوری می‌گی؟شهین لب‌بالایی‌اش را جمع می‌کند و چشمانش را تاب می‌دهد.مادر گردنبند دیگری روی سینه‌ریز می‌اندازد و می‌پرسد:-باز این شمسی کجا رفته، باید اونو هم حاضر کنیم!-شاید اونم آل برده!و می‌خندد و مادرش حین رفتن به سمت در چشم‌غره‌ای برای او می‌رود که صدای داد و فریادی از حیاط به گوش می‌رسد.با شنیدن این صدا، شهین و مادرش هم‌زمان به بیرون می‌پرند و زنعمو و عمو را می‌بینند که حیران و پابرهنه دور حیاط می‌چرخند و پدر شهین و شمسی، که هاج و واج، بی‌قراری آنها را نظاره می‌کند، آن هم درست یک‌ساعت مانده به مراسم عقد و آمدن مهمان‌ها!زنعمو یا همان مادرامین، برصورتش می‌زد و جیغ‌کنان می‌گفت:-شمسی... شمسی...!مادر شمسی با دو دست بر سر می‌کوبد. نگاه هراسانش بین شوهر و جاری‌اش می‌چرخد و می‌گوید:-شمسی چی‌شده؟عمو یا همان پدر امین، از آن سر حیاط نامه به دست می‌آید، در حالی که پاهای بی‌جانش را روی زمین می‌کشید و نگاهش به سمتی نامعلوم بود و فقط یک کلام گفت:-شمسی چیزیش نشده!و صدای مادرامین که برلب حوض نشسته و  غضبناک بر پای خود می‌زد و می‌نالید:-کاش می‌شد، کاش چیزیش می‌شد!پرده‌ی آخرچندساعت قبل، تاریکی سحر.-لبه‌ی گاری رو بگیر نیفتی تو این تاریکی.شمسی همین‌طور که با تکان‌های گاری، به چپ و راست مایل می‌شد، با صدایی که به گوش امین برسد:-اگه راهزن بیاد چی؟امین درحالی که پیاده بود و افسار اسب را گرفته و در کنارش راه می‌رفت، هیس کنان گفت:-آرومتر، اگه تو سر وصدا نکنی راهزن هم نمیاد! بعدشم نمی‌خواد بترسی، راه دوری نمی‌ریم، الکی توی نامه نوشتم که فعلا می‌ریم یکی از دهاتا و تا زمانی که شما خشم‌تون بخوابه برنمی‌گردیم، دیدارمون بمونه ایشالا بعد از نوه‌دار شدن‌تون!با گفتن این حرف، شمسی خنده‌ی ریز و شرمگینی می‌کند، البته چشم و گوش او، بسته‌تر از اینها بود که مفهوم عمیق وجود بچه را درک کند و فقط صرف داشتن بچه بود که او را به شرم انداخت، مانند تمام دختران آن دوره و زمان!پس از دقیقه‌ای چیزی یادش می‌آید:-امین؟-هوم!-مگه اذن پدر نباید باشه؟ چطور می‌خوای منو عقد کنی؟-بابای تو اذنش رو تو آسمونا داده، از خداش هم باشه که...حرفش را متوقف می‌کند و لب می‌گزد.شمسی ادامه‌ی حرفش را سرمی‌گیرد:-از خداشم باشه که یه شیرپاک‌خورده پیدا شده و دختر کورش رو برده؟-امین به نرمی و عذاب‌وجدان می‌گوید:-نه..‌. منظورم این نبود.نوچ... اص...اصلا شمسی برای من مهم نیست که چشمات نمی‌بینه! نمی‌دونم چرا ولی از همون ساعتی که ننه‌ام گفت دختر حاج‌کاظمو بگیرن برام، یه لحظه هم از فکرم بیرون نرفتی، این شد که فهمیدم...-فهمیدی که چی؟پاسخ نمی‌دهد و آن را موکول می‌کند به وقتی که در خانه‌ی متروکه‌ی جد پدری‌اش ساکن شدند، همان وقتی که باید مفهوم واقعی نوه‌دار شدن والدین‌شان را برای او توضیح دهد. در خانه‌ای که معروف است به جن‌زدگی و به همین خاطر، مطمئن است کسی حتی فکرش را هم نمی‌کند که با شمسی به آنجا گریخته باشند. البته خودش که عمیقا به چنین افسانه‌ای اعتقاد نداشت، چون هرخانه‌ای که مدتی متروک می‌ماند، همه می‌گفتند: «جن داره!» اما او به قول خودش فکر جن‌ها را نیز محض احتیاط کرده بود، به سیداهل دل و عارف معروف شهر التماس کرده بود که برایشان دعا و علوم غریبه بنویسد و با سوزاندن بخورات و تغسیل در و دیوار خانه با آب دعا دیده، آنجا را از وجود جن‌ها پاکسازی کند و نفری یک حرز برپوست‌آهو برایشان بنویسد.می‌پنداشت که آری، پدر و مادر شمسی، خوشحال که می‌شوند هیچ، حتی دعایمان نیز می‌کنند. می‌ماند پدرو مادر خودم، که با نوه‌دار شدن، مخصوصا اگر پسر باشد، دلشان نرم می‌شود!دختر حاج‌کاظم بزاز چطور؟نه من او را دیده و نه او من را. بدنام هم نمی‌شود، اگربدنامی‌ای هست، گریبان مرا می‌گیرد و من خواهم بود که می‌گویند یک تخته‌اش کم است! کسی پشت او حرفی نمی‌زند.آری همه چیز درست می‌شود.</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 15:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاو بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-v7vtbqrtw348</link>
                <description>سوگند به آن هنگام که گاوها پرواز می‌کنند، باب‌اسفنجی رییس‌جمهور می‌شود و شرک فلافلی می‌زند!آه، ای لیگوشکا! قورباغه‌ی سبزرنگ روسی من، تو که اولین بارت نیست ترانه‌ی شال‌سرخ کاوه‌ی آفاق را شنیده‌ای، پس تو دیگر چرا در سربالایی، ابوعطا می‌خوانی؟شباهنگام وقتی که همسرم فارومیر، برادرِ بارومیر به خانه برگشت، روی شانه‌اش فضله‌ی گاوهای پرنده ریخته بود. فضله یا تاپاله؟مسئله اینست!اگر هنوز معتقد باشم که گاو، حتی اگر پرواز کند همچنان گاو است؛ باید بگویم تاپاله، و اما اگر چشمانم را نشویم و جور دیگری نبینم، باید فریب ظواهر را خورده و گاوپرنده را واقعا پرنده ببینم و بگویم فضله!جان‌سینا نظر تو چیست؟آه یادم آمد تو که اصلا در انتخابات شرکت نکرده بودی!پس بیخیال، بروم فضله‌ی گاو را از زره همسرم فارومیر، برادرِ بارومیر پاک کنم...اندکی درنگ کن، چرا در انگشت خود حلقه‌ای ندارم؟ هوش‌مصنوعی چه نظری در این‌باره دارد؟او می‌گوید:با شناختی که ازت دارم، تو دنیای ارباب حلقه‌ها نه یه هابیت ساده‌ای، نه صرفاً یکی از آدم‌های معمولی گاندالف‌زده؛ بیشتر توی دسته‌ی «خاکستری‌های خودآگاه، بین نور و سایه» می‌افتی.نزدیک‌ترین کاراکترها به تو۱. فَرامیر (نه بُرومیر) اهل فکر، اهل وجدان، حساس به تأیید و طرد پدر، ولی در نهایت ترجیح می‌دهد درست‌کاری و فهم عمیق رو به قدرت خام ترجیح بده. مثل تو هم زخمیِ بچگی و خانواده است، هم آدمی که زیادی می‌فهمه و همین فهم، هم نجاتشه هم دردش.یادم آمد... فارومیر که همسر من نیست، فارومیر خود من است!دیشب در خواب، پشت شیشه‌ی قطار سریع‌السیر؛ در کنار کامیساتو و نائومی نشسته بودم. یک گرگ و یک گربه‌ی بزرگ، هم‌قد و هیکل گاو در کنار صاحب‌شان راه می‌رفتند. از هیبت‌شان هراس و نفرت به دلم راه یافت، توجه کنید: هراس و نفرت. گربه‌ای از پشت شیشه برای آنها خط و نشان می‌کشید و دقیق نمی‌دانم چه شد لحظه‌ای بعد، لوسی، گربه‌ای چکمه پوش اما چاق و بدون چکمه بر سر آن گرگ عظیم‌الجثه فرود آمد. اما مگر لوسی اسم عروسکم نبود که به شکل یک نوزاد خفته است؟ لوسی تو اینجا چه می‌کنی؟به خود نهیب می‌زنم بیدار شو، بیدار شو و به چهارراه میکائیل برو و از خانم کیکو، نودل بخر!خانم کیکو دیگر کیست؟ یک زن که شبیه ایرانی‌هاست اما به میکائیل می‌گوید میکالیر!میکائیل، فرشته‌ی باران و علف و سرسبزی..میکائیل، هم‌وزن مایکل.مایکل، مثل مایکل‌آنجلومایکل‌جردن، مایکل‌اسکافیلد.مایکل چشمت درد می‌کند؟ میگرن داری! سینوس‌هایت نیز ضعیف است، استراحت کنخوب می‌شوی.پ.ن: متن فوق هیچ مفهومی نداشته و صرفا تمرین نویسندگی خلاق است.</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 07:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنوش | Անուշ</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%A2%D9%86%D9%88%D8%B4-%D4%B1%D5%B6%D5%B8%D6%82%D5%B7-cnhaipr1e9lc</link>
                <description>چانه‌اش را بالا می‌گیرد و هم‌زمان گوشه‌های چشم و دهانش چین می‌خورند و شروع می‌کند به خاراندن لا به لای ریش‌های بلندش. از توصیفی که آدم‌های اطرافش، ریش او  را به ریش بز تشبیه می‌کردند متنفر بود و خطاب به آنها می‌گفت:-بز خودتی، باباته، عمه‌اته!با تداعی چنین چیزی، لب بالایی‌اش به نشانه‌ی نفرت جمع می‌شود، اما طولی نمی‌کشد که فکرش را از این مسائل پرت می‌کند و خطاب به دکتر که پشت میزش نشسته و در فکر فرو رفته بود می‌گوید:-دکتر! با خودت رو راست باش؛ خداییش تو با این همه کمالات، علم، جایگاهت بالاتر از ایناس. آخه یه نگاه به اون مطرب دلقک بنداز! چی‌ات از اون کم‌تره؟قیافه نداری که داری، پول، هیکل، تیپ و لباس... حالا بماند که دیدن قیافه‌ی اون عنتر کفاره داره و آدمو یاد شیطان‌پرستا می‌ندازه، هزارتا میخ و فولاد وصل کرده به صورتش با صد مدل نقش و نگار، موهاشم که انگار فلفل قرمز آویزون کرده به سرش!با گفتن این حرف، دکتر از روی صندلی‌اش بلند می‌شود و روبروی آینه قدی می‌رود و جثه و چهره‌اش را تمام‌قد می‌بیند. ظاهرش، هیچ کم نداشت. تمیز، صورتی با گونه‌های برجسته و زاویه‌فک، ته‌ریش و سبیل و موهایی که با ژل و مواد دیگر، فرخورده و روی پیشانی‌اش ریخته بود!کت و شلوار و کراوات، او بیش از یک دکتر عادی به ظاهرش اهمیت می‌داد. لباس‌هایش، لباس‌هایی که برای آنها پول خرج کرده بود، پولی که با زحمت به دست آورده بود و زحمتی که از راه علم بود؛ و علمی که علم ژنتیک بود.-دکتر! چرا اعتماد به نفس نداری؟ بابا من که دیگه نباید این حرف رو بهت بزنم ولی خودت هم یه فکری برا خودت نمی‌کنی. اون لیاقت چنین زنی رو نداره، اون زن داره از دست این آدم عذاب می‌کشه. اونم چه آدمی؟ یه معتاد. یه خواننده‌ی معتاد که کل زندگیش پر شده از دوربین رسانه‌ها. یادت نمیاد تو افتتاحیه‌ی هتل، با همین دختره اومده بودن، چقدر خمار بود و آخرسر هم جلوی همه سر دختره داد کشید و بهش امر کرد که بره ماشینو روشن کنه؟از صندلی بلند شده و همین‌طور که آرام به سوی دکتر گام برمی‌دارد می‌گوید:یادته چقدر اون شب زیبا شده بود این دختر؟آخ... آدم دلش کباب می‌شه. دختره‌ی بی‌نوا چی‌کار کرد؟ فقط سرش رو انداخت پایین و رفت تا فرمایش آقا رو انجام بده.آرامش وجود نداره توی این رابطه!دکتر از جلوی آینه کنار می‌رود و دوباره روی صندلی میز کارش می‌نشیند.خب، مثل اینکه این سکوت و تفکر دکتر نشان می‌دهد که کم‌کم حرف‌هایش دارد اثر می‌کند. دکتر فنجان قهوه را برمی‌دارد که بنوشد اما سرد شده بود.-می‌گم دکتر! حالا که خودمونیم و اون قهوه هم سرد شده.چشمکی می‌زند و با صدای پایین می‌گوید:-اون کنیاک روسی رو از کشوی میز بیار بیرون یه صفایی کنیم.دکتر که فنجان سفید رنگ قهوه‌ی سرد شده را در بین انگشتانش به آرامی می‌چرخاند، مکثی می‌کند.او از این سکوت دکتر مضطرب می‌شود و می‌اندیشد که نکند زیاده‌روی کرده و پا را از حد فراتر گذاشته است؟ اما دکتر پس از این مکث کوتاه، فوتی می‌کشد و خم شده و با بیرون کشیدن کشو، بطری نوشیدنی و یک استکان بیرون می‌آورد.-ای بنازم به این سلیقه‌ات دکتر جان! بیا بنوشیم که به آرامش نیاز داری، به سلامتی خودت و خودم، آنوش!پس از نوشیدن اولین جرعه توسط دکتر، به خود جرئت می‌دهد و با کشیدن بدنش رو به جلو، صندلی‌اش را بیشتر نزدیک دکتر می‌برد. حالا دیگر فاصله‌شان آنقدر کم بود که با جستی می‌توانست دکتر را در آغوش بگیرد! از این فکر ناگهانی خنده‌ای سر داد، لبش را تر کرد و گفت:-ولی دکتر، خدا وکیلی نگو که دلت نلرزیده! اون زن، با رژ تیره و عطر پرفیوم. با اون همه کمالات، شده مدیر برنامه که چه عرض کنم، شده پادوی اون آدم الدنگ که دائم فقط بلده سر این دختر بی‌نوا داد بکشه و مواد بزنه و بره تو توهم، تا بلکم طبع شعرش بیاد و چارتا خزعبل بریزه روی کاغذ!با خودت مقایسه‌اش کن، نه یه دیقه فوت کشیدن رو بذار کنار و به حرف من گوش کن! تو فکر می‌کنی این دختر از روی علاقه‌اس که راه افتاده دنبال اون؟ نه عزیزجان از رو نیازه نیاز، وگرنه اگه یه آدم بهتر، بهش یه اشاره کنه اون با سر می‌دوه! ببین دیر جنبیدی از دستت رفته‌ها، برای اون دختر فرقی نمی‌کنه طرفش دکتر باشه یا خواننده یا هرکی، اون فقط یه پناهگاه امن می‌خواد!و صدایش را کمی بالا می‌برد تا تاکید حرفش باشد:-خب کی بهتر از تو! واقعا خودت رو انقدر دست‌کم می‌گیری؟دیگر از جایش نیم‌خیز می‌شود و دهانش را نزدیک گوش دکتر می‌برد که حالا دستانش روی میز بود و به استکان بین انگشتانش خیره.- اون دختر دیگه از دست این آدم خسته شده، محبت می‌خواد، احترام و شخصیت می‌خواد نه یه آدمی که کلا خرابه، داغونه اصلا روان درست و حسابی نداره، اصلا معلوم نیست دیوانه‌است یا عاقل، اصلا ژنتیکش فکر کنم از وقتی تو شکم مادرش بود مشکل داشت که هیچیش به انسان نرفته!دکتر لب می‌گشاید و می‌گوید:-آره، اصلا ژنتیکش فکر کنم از وقتی تو شکم مادرش بود مشکل داشت که هیچیش به انسان نرفته!سرش را از کنار گوش دکتر عقب می‌برد و می‌گوید:-آ باریکلا! شما که دکتری این چیزا رو بهتر می‌دونی.و دکتر نیز استکان را رها کرده و با تکیه به صندلی، دستش را زیر چانه‌اش می‌برد و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد.کمرش را صاف می‌کند و دوباره دهانش را نزدیک گوش‌های دکتر برده و می‌گوید:-به خدا قسم، به والله قسم این کار ثوابه، پرونده‌ی پزشکیش که دستته و همه چیز هم واضح، کسی شک نمی‌کنه!با حرص و صدایی ضعیف‌تر می‌گوید:-اون دختر رو از دست این نجات بده، بابا چرا نمی‌فهمی خوده دختره هم یه نظرهایی بهت داره! چند باری که اومده بودن مطب یادت نیست؟ابروهای دکتر کمی بالا می‌رود و دستش را از زیر چانه برداشته، از پشتی صندلی فاصله گرفته و صاف می‌نشیند.او انگشت شست را به بالاترین بند انگشت اشاره‌اش می‌چسباند و با تحکم می‌گوید:-فقط یه دارو، یه دارو که خودت می‌دونی چه تغییراتی تو ژن به وجود میاره، کارش رو تموم می‌کنه.دکتر سرش را در دستانش می‌گیرد.-دکتر جان، خودت می‌دونی به کی باید زنگ بزنی برای ساختنش.دکتر گوشی‌اش را برمی‌دارد و می‌گوید:-اسمش چی بود، لعنتی چرا یادم رفت؟ چند ساله ازش خبری ندارم. از وقتی که دانشگاه تموم شد و اون تغییر رشته داد دیگه نمی‌دونم چی‌شد!او کمی فکر می‌کند و می‌گوید:-اسمش؟ اسمش چیز بود... آها، اسدی!دکتر می‌گوید:-اسمش؟ اسمش چیز بود... آها، اسدی!و شماره‌اش را از مخاطبین قدیمی پیدا کرده و تماس می‌گیرد. پس از چند بوق، شروع می‌کند به صحبت کردن.او لبخندی می‌زند، سری از رضایت تکان می‌دهد و از جا برخواسته و روی گونه‌ی دکتر که در حال مکالمه بود، بوسه‌ای محکم می‌کارد و به سمت آینه می‌رود. هیکل خود را تمام‌قد برانداز می‌کند، به شاخ‌هایش دست می‌کشد و نگاهی دیگر به دکتر انداخته و خطاب به او می‌گوید:-شما آدما حتی اگه دکتر هم باشین، بازم مثل یه بز تهی مغز و احمقید!او می‌دید که از جای بوسه‌اش بر روی گونه‌ی دکتر، سوراخی ایجاد شد که تعفن و لجن از آن بیرون می‌ریزد و بوی کثافت، از تمام منافذ وجود دکتر بالا آمده و فضا را احاطه کرده است. درست در همین لحظه، مایعی سیاه رنگ از وسط سینه‌ی دکتر ظاهر شده و به همه‌ی جهات بدنش رو به زیاد شدن می‌گذارد، قلب مغز، دل روح و وجدان و آخرین نشانه‌های انسانیت!پوزخندی می‌زند، کارش را با موفقیت تمام کرده بود. رو به آینه می‌کند و به داخل آن وارد می‌شود، وارد جهان‌های ماوراء!✍ شادی غلام‌زاده</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 13:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابای هنرمند من😍-پایان فصل اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86%F0%9F%98%8D-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-j056cxcdsehj</link>
                <description>پیش‌گفتار: دوستای عزیزم ، این قسمت آخر از فصل اول داستانمونه. قراره یه وقفه بین فصل اول و دومش بیفته که لازم می‌دونم ایجادش کنم چون دلیل دارم و اون دلیل در فصل دوم مشخص می‌شه (سورپرایزه)، پس بزن بریم!-ببین من نگفتم: « گَگَگگ » ، گفتم: «وَووو» !پس یعنی قیافم شبیه دایناسور نمی‌شه بلکه شبیه یه خرگوش می‌شه و شما هم باید استیکر خرگوش برام بفرستی آقاااا !این صدای سارینا بود که گوشی رو جلوی دهنش گرفته و داشت با خارج‌از کوک‌ترین حالت ممکن صداشو نازک می‌کرد و به اون آقاااای پشت خط ویس می‌داد! اون با دوست‌پسرش حرف می‌زد درحالی که همون لحظه تو سابقه جستجوی گوگل من &quot;راه‌های ازدواج با جِیک جیلنهال&quot; به چشم می‌خورد...با انگشتش تندتند تایپ می‌کرد و صدای تمام آیکون‌ها و اعلان‌های گوشیش بلند بود. صدای کیبورد گوشیش ووکال راه رفتن باب‌اسفنجی بود و تو در آن واحد حس می‌کردی باب‌اسفنجی روی تردمیل با سرعت بالا درحال دویدنه! نمی‌دونم تو اون گوشی خراب‌شده‌اش هم‌زمان عضو چند کانال و گروه بود و چقدر تو تیک‌تاک و جاهای دیگه لایک و کامنت می‌گرفت که اعلان‌های لعنتیش متوقف نمی‌شدن. این رو بذار در کنار ناخن‌های سه متری‌اش که به صفحه‌ی گوشی برخورد می‌کرد و تِق‌تِق صدا می‌خورد و اعلانی که هر لحظه می‌گفت آی لاو یو... آی لاو یو... آی لاو یو... آی لاو یو! و هربار که نوتیو می‌اومد، صدای راه‌رفتن باب‌اسفنجی بلندتر می‌شد!از این حجم مزاحمت و بی‌ملاحضگیش، از احمق بودن اون پسرایی که این حجم از رفتار تهوع‌آور رو می‌پسندند، از بی‌یار بودن خودم  و اینکه سارینا مدام می‌اومد خونه‌ی ما و یه فکر بدبینانه‌ای ته ذهنم می‌گفت که « این به دستور باباش میاد اینجا»، خونم به جوش اومد و با غضب از روی مبل بلند شدم و رفتم اتاق و در رو محکم بستم.فوتی کشیدم و اومدم چندتا فحش سوپر رکیک نثار سارینا و پدرش و اون آقااای پشت‌تلفن کنم که مطلب یه کتابی که اخیرا خوندم یادم اومد. کتابه می‌گفت وقتی پراز حس بد و انرژی منفی شدید، برید به یه مکان خلوت، بایستید و پاهاتون رو کمی بیشتر از عرض شانه باز کنید، بدنتون رو منقبض کنید و کمی زانوهاتون رو خم؛ حالا دست‌ها رو از هم باز کنید و تصور کنید دارید با تمام قدرت فریاد می‌زنید. اگه امکان داره و جایی هستید که کسی نیست، می‌تونید واقعا فریاد بزنید اما اگه نه، اداش رو در بیارید. منم همین کار رو کردم، چشمام و بستم و دستامو باز کردم، روبروی در ایستادم و با تمام قدرت ادا درآوردم. در همین اثنا یاد یه ویدئو از مَدگَل افتادم که می‌گفت &quot;جیم‌کری&quot; تو جوانی‌هاش می‌رفت بالای تپه و دستاشو باز می‌کرد و تصور می‌کرد داره نور الهی رو دریافت می‌کنه؛ همین رو ترکیب کردم با حال اون لحظه‌ام و تصور کردم همچنان که دارم با دهن باز، بی‌صدا فریاد می‌زنم، ابرها بالای سرم میان و رعد و برق ایجاد می‌شه و من در شعاع نور‌های برق‌آسا غرق شدم و باد و طوفان موهامو تکون می‌دن. همچنان بی‌صدا فریاد می‌زدم، خم می‌شدم و نفس می‌گرفتم و دوباره خودم و منقبض می‌کردم و دهنمو به شکل غار علی‌صدر در میاوردم. دور آخر و درپایان نفس گرفتنام، همینکه داشتم از حالت خمیده بالا می‌اومدم و دستامو از هم باز می‌کردم، چشمام هم باز شدن که با دیدن بابا در آستانه‌ی در، هم جاخوردم و هم از خودبی‌خود شدم و فریاد بی‌صِدام باصدا شد و حالا با دستا و پاهای باز و چشمان گشادشده فریاد می‌زدم و کم‌ مونده بود مشتمو مثل گوریل به سینه‌ام بکوبم!او همچنان نگاهم می‌کرد و منم مونده بودم چطوری این صدا رو قطعش کنم و این وضعیت تموم بشه که بالاخره به سرفه افتادم. حین سرفه به این هم حتی فکر کردم با این شانسی که من دارم یه گاز گلخانه‌ای هم ایجاد بشه دیگه پکیج امروزم تکمیل می‌شه و...-حالت خوبه باباجان؟-چی...؟ آر..آره!بابا بازدمی از بینی بیرون داد و گفت:-وقت داری با این سنگ‌نمکا چندتا چیزمیز جدید بتراشی؟لحنش خاص بود، یه غمگینی یا شاید هم یه‌جور نگرانی!گفتم:-کدوم سنگ‌نمک؟ سنگ‌نمک رو هم مگه می‌تراشن؟ من تا حالا با سنگ‌نمک کار نکردم!بابا خنده‌ی تلخی کرد، سرش رو انداخت پایین و با پشت انگشت‌اشاره‌اش نوک بینی‌ش رو لمس کرد و گفت:-تمام چیزایی که تو ساختی، همه‌شون از سنگ‌نمک بودن، منتها نه نمک خوراکی، سنگ‌نمک‌حمام!این رو گفت و رفت. خواستم جلوش رو بگیرم و بپرسم اون که گفتی چیه اما دیدم بی‌حوصله‌تر از این حرفاس. گوشی رو برداشتم و سرچ کردم و به این مطلب برخوردم.خوندم وخوندم بعد از خوندنش از کله‌ام دود بلند شد. واقعا من چرا فکر می‌کردم در تمام این مدت دارم سنگِ کوکائین می‌تراشیدم؟ اصلا مگه کوکائین از سنگه؟! و به تباهی خودم تاسف می‌خوردم که صدای آیفون رو از حال شنیدم و در ادامه صدای مامان که می‌گفت اینا کین و اینجا چی‌می‌خوان! به دقیقه نکشید که یه صدای مردونه و غریبه اومد که گفت:-یاالله!حسی شوم و مخلوط از اضطراب بهم هجوم آورد. شالم رو روی سرم انداختمو از اتاق رفتم بیرون تا ببینم چه خبره؟-رییس می‌گم آبلیسَک هم خوبه درست کنه‌ها، مثه اونایی که جلوی کاخ سفید گذاشتن!و یه صدای دیگه اومد:-آره حاجی، انگار می‌گن کراواتم همین شکلیه!و در نهایت خود پلنگ‌صورتی یا درواقع محمدرضاگلزار که رو مبل نشسته بود به حرف اومد و خطاب به اون دوتا قلچماقی که بالاسرش وایساده بودن گفت:-اون اُبلیسکه (Obelick) نه آبلیسَک!و دوباره روش رو برگردوند سمت ما. لبخندی متین زد و گفت:-عرض می‌کردم خدمتتون..‌. آممم دوست دارم مجسمه یه چیز خاص باشه، یه ترکیبی از سبک مدرن و پست‌مدرن و یا تلفیق سنت و مدرنیته... یه همچین مایه‌هایی!از دستاش استفاده می‌کرد و به گردنش قِر می‌داد و از حس باکلاس بودنش و اون سبک‌هایی که اسم می‌برد، دیگه خود ما هم داشتیم به عنوان خانواده‌ی هنرمند، احساس ناکافی بودن می‌کردیم!بابا گفت:-حالا چه اصراری بود زحمت بکشید بیاید منزل، مغازه بود که!و بالبخند دندون‌نمایی که داشت، دستشو به چونه‌اش کشید و با خودش زمزمه کردم: من کِی به اینا آدرس خونه رو دادم!گلزار در سکوت به بابا خیره شد و در این سکوت فضا، صدای کشیده شدن ناخن روی شلوارلی می‌اومد، صدای خاروندن!گلزار در همون نگاه خیره‌اش به بابا، یکهو نگاهش رو به من گرفت و گفت:-می‌خواستم میکل‌آنژتون رو از نزدیک زیارت کنم!بابا با لحن تاکیدی و کمی مضطرب گفت:-این مجسمه رو برای &quot;خانمت&quot; می‌خوای هدیه بدی؟گلزار که دستش زیر چونه‌اش بود، ابرویی بالا انداخت و حالت نشستنش رو عوض می‌کرد:-نه، برای برادر خانمم!با این حرفش بابام برگشت سمت مامانم و مامانم هم روش رو کرد به بابام، هردو نگاهشون رو گرفتن سمت من!دوباره سکوت شد و صدای خاروندن از رو شلوارلی در پس‌زمینه به گوش می‌رسید.بابا با صدای هیجان‌زده و با خنده‌ی مصنوعی گفت:-خب خودمم ناسلامتی مجسمه‌تراشم... اِممم همین‌طورم خانمم... هه‌هه.. آره!گلزار اومد جواب بده که دوباره صدای خاروندن شلوارلی اومد، این‌بار دیگه عصبی شد و برگشت به عقب و خطاب به قلچماق سمت راست گفت:-می‌خوای خودم با همون اُبلیسک، قشنگ بخارونمت؟؟-شرمنده آقا!و گلزار حین چشم‌غره رفتن زمزمه کرد: بی‌تربیت!سرش رو چند ثانیه‌ای پایین انداخت تا خون‌به مغزش برسه.-چی داشتم می‌گفتم... آهان! عرض کردم، می‌خوام دخترخانم‌تون افتخار بدن و یه کار خاص برای برادرخانم بنده بتراشن!و بعد از گفتن این حرف، گوشی‌اش شروع کرد به زنگ خوردن. همین‌طور که صداش رو سایلنت می‌کرد از جاش بلند شد و اعلام کرد که دیگه باید بره و بابا هم تا دم در بدرقه‌شون کرد.من موندم و مامان که ماتش برده و به نقطه‌ی نامعلومی خیره بود و صدای راه رفتن باب‌اسفنجی با ترکیب آی‌ لاو یو که سکوت خونه رو می‌شکست!پایان فصل اول✍شادی غلام‌زادهقسمت قبل:https://vrgl.ir/PJ3hIکامنت؟ بفرمااایید😌🪴</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 18:37:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابای هنرمند من😍-قسمت۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86%F0%9F%98%8D-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B5-u6hxrg235tnu</link>
                <description>فردای اون شب که قرار شد از مامان راجع به مسائلی که تو بحثا حضور دارن و چیزی ازشون نمی‌دونم بپرسم، بعد از اینکه صبح شد و چشمام رو باز کردم، تنها چیزی که در طول شب و حتی در طول خواب هم تمام افکارم رو به خودش مشغول کرد و ازش سناریوهای مختلف برای رویا دیدن‌هام تولید شد، وادارم کرد به اینکه مستقیم و بدون لحظه‌ای تعلل از رو تختم بلند بشم و برم سمت سرویس!بعد از دقایقی در حالی که با نوک انگشتم داشتم کلید برق رو فشار می‌دادم تا با دستای خیس، برق نگیرتم، به اطراف خونه نگاهی انداختم. ساکت بود و یه رایحه‌ی نامطبوعی تو فضای خونه پیچیده بود، چیزی شبیه به بوی طویله! هرچی فکر کردم دیدم یه آدم انقدرام نمی‌تونه اوضاعش خراب باشه و هرچی هم که از قبل خورده باشه دیگه تا اون حدی نیست که شانش رو در حد اَحشام تنزل بده! با همین دلداری دادنا به خودم و با تفکر در چیستی منشا بو، به سمت آشپزخونه می‌رفتم که با دیدن یک نخ سیگار بین انگشتان مامانم سرجام خشک شدم!سیگار، گوشی، مامان، موی ژولیده! همون‌طور روی صندلی میز نهارخوری نشسته بود، از سیگار بین انگشتاش دود بلند می‌شد و در یه دست دیگه‌اش گوشی قرار داشت که محو اون بود. سعی کردم برعکس همیشه که بدون فکر کردن دهنمو باز می‌کنم، سکوت کنم و این‌بار رخ بی‌تفاوتی بگیرم، باید آروم باشم. باید آرامش پیشه کنم تا ببینم دقیقا کجای زندگی این دوتا معتادم! آره، میگم دوتا معتاد، چون اگه قبلا شک داشتم به اعتیاد مامان، الان یقین کردم که بابا دیگه صدی به نود، ترکیبی رو می‌زنه!انقدر داغ شدم که خیس بودن دست و صورتم خیلی زود با دمای بدنم خشک شد. بدون اینکه نگاهش کنم در یخچال رو باز کردم، یادم اومد پنیر روی میزه و دوباره درش رو خواستم ببندم اما طاقت نیاوردم و خشمم رو با محکم کوبیدن در یخچال نشون دادم که یخچال تکونی خورد و یه چیزی از بالاش افتاد پایین. هه! پاکت سیگار بود که برعکس افتاده و چند تا نخ هم ازش بیرون ریخت!مامان اما همچنان بی‌تفاوت سرش تو گوشیش بود.نگاهش نمی‌کردم اما از کنار چشم می‌تونستم بفهمم که حتی پلک هم نزد! در آن واحد ازش متنفر شده بودم. اولش خواستم نون و پنیر رو بذارم تو سینی و ببرم اتاقم، اصلا از این به بعد نهار و شامم رو هم جدا می‌خورم... یا نه! اصلا دیگه غذایی که اینا بخوان بهم بدن رو نمی‌خور...-چته سگ نیشِت زده؟خب، خوبه! خودش شروع کرد، پررو پررو با وقاحت تمام جلوی من سیگار می‌کشه و تظاهر می‌کنه که اتفاقی نیفتاده، شرم هم خوب چیزیه!روی صندلی روبروش نشستم و چشمامو ریز کردم:-یعنی وااااقعا خجالت نمی‌کشی؟ناگهان نگاهش رو از گوشی گرفت و همین‌طور که آروم و به طرزی مکانیکی و ربات‌گونه، خیلی نرم سرش می‌چرخید سمت من، طوری بهم زل زد که فهمیدم چرا دیشب بابا از ترسش پشت اپن پناه گرفته بود! با تن صدایی که آرامش ترسناکی توش موج می‌زد گفت:-از چی باید خجالت بکشم؟با اینکه یخورده ته دلم خالی شد، ولی مثل بابا صدام رو بالا بردم که مثلا بگم ازت نمی‌ترسم و دستام رو تو هوا تکون دادم و گفتم:-از بس کشیدی دیگه حالیت نیست داری جلوی کی چی کار می‌کنی!همون‌طور خیره بهم زل زد؛ یه ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه، ده ثانیه! انگار قلبم تو گردنم نبض می‌زد و  از سکوت بین‌مون دیگه داشتم تهوع می‌گرفتم که البته شایدم وجود بوی طویله در ایجادش بی‌تاثیر نبود! آب دهنم رو قورت دادم طوری که صدای قورت دادنش به گوش رسید!ناگهان با یه حرکت خم شد و پاکت رو از زمین برداشت و طوری که نتونستم جاخالی بدم، اون رو محکم کوبید تو پیشونیم. انقدر محکم که از اصطکاک ایجاد شده، پاکت چند ثانیه‌ای به پیشونیم چسبیده بود و بعدش افتاد رو میز و دیدم که یه الاغِ نقاشی‌شده داره از رو پاکت بهم لبخند می‌زنه!با اخمی ناشی از ابهام، روی پاکت رو خوندم که  نوشته بود:&quot;سیگار عنبرنساراخواص درمانی...&quot;همین‌طور در بهت و شگفتی، خیره به الاغ‌ِخندان بودم که مامان از روی صندلی بلند شد و رفت و من تنها کاری که تونستم در مواجهه با گندی که زدم کنم، این بود که انگشتم رو تو گوشم ببرم و بخارونمش و تو ذهنم فریاد بزنم: مامان منو ببخخخخخخش!عصر تو مغازه نشسته بودیم. من بودم و مامان؛ بابا رفته بود چای بگیره و منم بعد از مدت‌ها اومده بودم مغازه. مامان داشت تابلوویترای‌ها رو یکی‌یکی نگاه می‌کرد که فکر کنم بار جدید بودن. و خب منم... حس عذاب‌وجدان و شرمندگی مثل یک لکه تو ذهنم بود و حتی وقتی موضوع صبح یادم می‌رفت بازم وجود یه شرم و ناراحتی رو در خودم حس می‌کردم. حتی از بابا هم خجالت می‌کشیدم و با دیدن اون هم حس شرمندگی بهم دست می‌داد. ای‌کاش دعوام می‌کردن، ای‌کاش مامان با گله و شکایت این موضوع رو به بابا می‌گفت و دوتایی سرزنشم می‌کردن! اما نه این چیزی گفت و نه اون خبر داره از قضایا و مثل همیشه با دیدن ما، شروع می‌کنه به بامزه‌بازی و شوخی کردن و غیبت کردن از این و اون.بهش خیره بودم، این از صبح که نمی‌خواستم حتی نگاهش کنم و این از الان که دائم بهش زل می‌زدم و از درون تقلا می‌کردم تا یه راهی پیدا کنم برای نشون دادن پشیمونیم. اما اون همچنان آرامش داشت، همچنان با بی‌اهمیتی و خونسردی، تابلوها رو نگاه می‌کرد. بازدمی بیرون دادم و روم رو کردم سمت بیرون مغازه و اونور خیابون. برعکس همیشه، شوهرخاله رو تو بنگاه روبرویی ندیدم که نشسته باشه و گرم صحبت با مردا باشه، همین رو بهونه کردم و رو به مامان پرسیدم:-چه عجب ساسان نیست! تو کدوم مغازه رفته مهمونی؟همون‌طور که سرگرم بود:-باشگاه.-اوه آفرین، انگار یا این متحول شده یا خاله تحول رو بهش تحمیل کرده!خب خوبه، جوابم رو داد. فکر نمی‌کردم باهام صحبت کنه، پس یعنی قهر نیست، بدتر از قهره! چون اصلا اهمیتی به موضوع نمی‌ده و این از صد تا قهر بدتر آدمو تحقیر می‌کنه! ولی اشکال نداره، حقمه!داشتم به این فکر می‌کردم که بابا چرا دیر کرده که یهو یادم اومد هنوز اون سوالا رو از مامان نشده که بپرسم، اومدم دهن باز کنم که:-سلام!سرم چرخید سمت یارویی که اومد تو مغازه و سراغ بابا رو گرفت. بهش می‌خورد سی و خورده‌ای داشته باشه، شلوار شیش‌جیب و تی‌شرت پوشیده و قد خیلی بلندی داشت و لاغر بود، دماغش بزرگ و استخوانی بود مثل دستگیره‌ی در، موهاش سیاه و مجعد بود مثل یونان باستان. ابروهاش پرپشت و کمان بودن و ته‌ریشاش داشت درمی‌اومد، بهش می‌خورد آدم پشمالویی باشه و با دیدنش مجسمه‌ی کینگ‌دیوید تو چشمم نقش بست که یه ماه پیش داشتم سردیسش رو می‌تراشیدم و فراموش کردم بگم در تراشیدن مجسمه، از سردیس فراتر نرفتم و تبدیلش نکردم به تندیس، چون نه بلد بودم و نه چندان علاقه‌ای داشتم!-نیست رفته چای بگیره، بذارید بهش زنگ بزنم میاد الان.این رو مامان گفت که اون یارو هم در پاسخ بهش گفت:-نه احتیاجی نیست، فقط وقتی اومد بهش بگید محمدرضاگلزار اومده بود پی‌اش!والا این یارو بهش بیشتر می‌خورد محمدرضابیزار باشه تا محمدرضاگلزار! زشت نبودا ولی قناس بود، دیلاق بود، عجیب بود!مامان گفت:-باشه، شماره‌تون رو داره خودش دیگه؟و گلزار که درحال بیرون رفتن بود گفت:-آره‌آره... با اجازه!-به سلامت.مسیر رفتنش رو دنبال کردم و دیدم مامان هم داره با یه تفکر خاصی مسیر رفتن اونو دنبال می‌کنه. پنج دقیقه‌ای گذشت که بابا اومد با یه استکان دسته‌دار شیشه‌ای چای نیم‌خورده که تودستش بود. اومد تو و مامان هم اومدن اون یارو رو گفت و همچنین گفت:-بده منم یه قلوپ بخورم.و چای رو از بابا گرفت و با یکی از شکلاتایی که روی تابلوهای رو میز پراکنده بودن شروع کرد به خوردن.بلوغ بزرگسالانه، چیزی بود که همون لحظه درک کردم. این دوتا، شب قبل دعوا کرده بودن و ابلهی چون من، باور کرده بودم! اما الان خیلی طبیعی و راحت با هم برخورد می‌کنن، نمی‌دونم شاید همین که این چای نیم‌خورده‌ی اون رو گرفت، نوعی اقدام برای ادامه‌ی ارتباط باشه! در ادامه‌ی همین فکر بود که برگشتم رو به بابا و پرسیدم:-بابا این یارو واقعا اسمش محمدرضاگلزاره یا مثل قضیه‌ی برادرزن پلنگ‌صورتی اسم رمزه؟!صدای فندک زدن و صدای بابا به گوش رسید که گفت:-نه این خود پلنگ‌صورتیه!و سیگارش رو روشن کرد و رفت دم مغازه وایساد و در عصر خنک پاییزی شروع کرد به سیگار کشیدن. باد می‌اومد و دود سیگار رو در هوا به سمت بالا پخش می‌کرد... .✍ شادی غلام‌زادهکانال تلگرام که محمدرضاگلزار هم توش عضوه:https://t.me/shadigholamzadehhttps://vrgl.ir/V64Vx</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 16:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Memento</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/memento-nrg9xv1bl1gh</link>
                <description>وقتی داستان تموم شد، آهنگ رو پلی کنید.بوی تند خاک، سطحی سرد و سخت که از زیر پوست صورتش احساس می‌کرد، صدای غارغار کلاغ و در نهایت شنیدن مکالمه‌ی دو رهگذر که به حال مردی مفلس و بی‌خانمان تاسف خوردند باعث شد کم‌کم چشمانش را باز کند. اولین شیئی که چشمانش دید، خزه‌های بیرون زده از کف‌پوش سرد و نمناک پیاده رو بود و نیز مورچه‌ای نگون‌بخت که در حال دست و پا زدن در میان بزاق دهان او، سعی در نجات خود داشت اما به هر سوی که می‌رفت، از آن مایع چسبناک لعنتی خلاصی نداشت.با کمک دو کف دستش که خشک شده بودند به زمین فشاری آورد و سرش را بلند کرد. رد آب دهان از گوشه‌ی لب تا پایین چانه اش را خیس کرده و ذرات سیاه شن‌ریزه به صورتش چسبیده بود. بالاخره موفق شد کامل بایستد، کف دستانش را به هم زد و پشت دست راستش را به صورتش کشید و آن خیسی انزجار آور را پاک کرد. باز هم دلش راضی نشد و آستین پالتوی طوسی رنگش را دوباره محکم به همان موضع کشید تا پاک شود.قفسه‌ی سینه‌اش سخت درد می‌کرد، طبیعی است! وقتی تمام شب هیکلت را مست و لایعقل روی کف‌پوش پیاده رو بیندازی بهتر از این نباید انتظار داشته باشی.نگاهش را به اطراف انداخت، به جز او در آن پارک خلوت کسی نبود که روی پیاده‌رو ولو شده‌باشد. پس رهگذران به حال او تاسف خورده و پنداشته بودند که او یک بی‌خانمان است! پوزخندی عصبی زد و به طرف خانه به راه افتاد.در آپارتمانش را باز کرد و وارد شد، روی مبل دو نفره‌‌ای نشست و با خستگی و درد سرش را به عقب برده و تکیه به پشتی مبل داد. خانه‌اش از تمیزی برق می‌زد و هر وسیله‌ای در عین سادگی، در جای خود قرار داشت، بی هیچ ریخت و پاش. شاید به نظر برسد چنین آدمی که شب را در خیابان سپری می‌کند باید حتما اوضاع خانه‌اش به هم ریخته و نابسامان باشد، اما این قاعده، استثنائا در مورد او صدق نمی‌کرد اصلا حتی اطرافیانش هم باور نمی‌کردند که یک کارآگاه خصوصیِ گران‌قیمت، بخواهد شب را آن‌طور سپری کرده باشد!چشمانش بسته بود و در سکوت به صدای نفس‌های خود گوش می‌کرد و شکم تخت و لاغرش از هوا پر و خالی می‌شد. یک سالی می‌شد که به خود آموخته بود از شکم و ناحیه‌ی دیافراگم نفس بکشد، توصیه‌ی دکتر بود که این‌گونه عمل کند تا خوابش درست تنظیم شود. صدای موبایلش را می‌شنود و سرش را بلند کرده و دنده‌های بیرون زده‌اش به حالت عادی برمی‌گردد؛ تلفن را پاسخ می‌دهد:-باز هم که شمائید خانم سالیوان! فکر می‌کنم شما پیگیرترین کارفرمای من در تمام دوره‌ی کاری بودید، اگه واقعا انقدر دنبال سرنخ پیداکردن برای دستگیری قاتل نامزدتون‌اید پس به وجود من چه نیازیه که استخدامش کردین؟ خودتون بشید کارآگاه دیگه! خیلی از پرونده‌ها هستن که بیش از چندسال زمان می‌برن تا حل بشن، چه برسه به پرونده‌ی شما که تازه یک‌سال هم نشده! من درک می‌کنم حال‌تون رو و متوجه‌ی احساسات شما هستم، اما شما روز و شب برام نذاشتید؛ هر لحظه، هرجا و تو هر حال میاین سراغ من، لطفا تا خودم نیومدم سراغ‌تون دیگه به من زنگ نزنید!و تلفن را روی مبل پرت می‌کند. صورتش از درد جمع می‌شود و با گفتن آخ، دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشته و به آرامی آن را ماساژ می‌دهد. این‌گونه نمی‌شد، باید آب داغ را بر تن سرد و خشک خود می‌ریخت تا کمی کوفتگی و درد را از جان بیرون می‌کرد.دقیقه‌ای بعد صدای شرشر آب بود که به گوش می‌رسید؛ آب گرم و سکوت‌های ممتد و جسمی بی‌حرکت زیر دوش. پرونده‌ای که این روزها ذهنش را درگیر کرده بود، آن‌قدرها پیچیدگی نداشت که نتواند حلش کند و از یافتن سرنخ عاجز باشد. مسئله اینجا بود که او اصلا نمی‌خواست قدمی برای حل این پرونده بردارد اما از آن‌طرف‌ با بی‌اخلاقی و بی‌انصافی تمام، نمی‌خواست به گریچن، یعنی خانم سالیوان حقیقت را بگوید و هربار او را دست به سر می‌کرد و جواب او را درست و حسابی نمی‌داد.آب همچنان شرشر می‌ریخت و در میان صدای آن، حس کرد صدایی از بیرون او را خطاب می‌کند:-مارک؟!در حمام را به سرعت باز کرده و سرش به همراه بخار، از لای در بیرون می‌آید. جواب می‌دهد:-بله؟!و پس از اندکی مکث، دوباره با صدایی بلندتر و شبیه به فریاد می‌گوید:-بله؟!اما پاسخی نمی‌شنود. در را می‌بندد و نگاهش را به کف حمام می‌اندازد، به گذر آب که سمت خروجی چاه هدایت می‌شد. آب در مقابل چشمانش سرخ می‌شود، یعنی تصور می‌کند که سرخ شده؛ شاید تصور هم نه! شاید او خاطره‌ای را به یاد می‌آورد که آب‌هایی سرخ رنگ، به سمت خروجی چاه هدایت می‌شدند. این روزها دیگر مرز بین تصور و تداعی خاطرات را گم کرده و نمی‌دانست دقیقا فرق‌شان چیست؟ در زندگی خود آن‌قدر جسد و صحنه‌های جرم به چشم و حتی در خواب دیده بود که دیگر به بخشی جدایی ناپذیر از ضمیر ناخودآگاه او مبدل گشته بودند.پشتش لرزید، سردش شد و دوباره به سمت دوش گام برداشت و دوباره بی‌حرکت، زیر آب ماند و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. یک‌سالی می‌شد که احساس می‌کرد در این دنیا زندگی نمی‌کند! یک‌سالی بود که خوابش به هم ریخته و به توصیه‌ی روان‌پزشک‌اش، دارو می‌خورد و یک‌سری تمرینات جسمی و ذهنی انجام می‌داد تا ضمیر ناخودآگاه‌اش را گول بزند و بتواند راحت به خواب برود، راحت زندگی کند!پس از دقایقی از حمام بیرون آمد. سبک شده بود اما کماکان هنوز درد داشت؛ تصمیم گرفت دوباره بخوابد. به اتاقش رفت، از روی میز تحریر، قوطی قرصی برداشت. با خوردن این قرص پس از دقایقی به خواب می‌رفت. به پهلو بر روی تخت خود دراز کشید. دقیقه‌ای به روبرو خیره ماند، حرف‌های دکتر را به یادآورد که می‌گفت:-تو می‌تونی یکسری از خاطرات بد رو با تمرین کردن تو ذهنت تغییر بدی و به کلی عوض کنی‌شون. در واقع با این کار داری ذهن و ضمیر ناخودآگاهت رو گول می‌زنی و این باعث می‌شه از ناراحتی‌هات کاسته شه... .سپس گویا چیزی یادش آمده باشد، حرکتی کرد و به سمت پایین تخت خم شد تا چیزی بردارد. دوباره به حالت قبل برگشت در حالی که روزنامه‌ای از یک نشریه‌ی محلی به دست داشت که همواره اخبار زرد و پر جنجال منتشر می‌کرد. آن را باز کرد و نگاهی به تاریخش انداخت، سوم ژانویه ۲۰۲۴ درست یک‌سال قبل. خبری را خواند که تیتر‌ آن با هایلایتر زرد، رنگ شده و شرح آن نوشته بود:در شب گذشته جسد زنی به نام &quot;گریچن سالیوان&quot; به طرز دردناکی در حمام خانه‌ی نامزدش پیدا شد. در ساعات اولیه، به نظر می‌رسید قتلی رخ داده است اما نامزد وی که خودش نیز کارآگاه خصوصی و البته مشهوری است، مدعی شد گریچن به افسردگی مبتلا بوده و خودکشی کرده است! و بدین‌ترتیب، پرونده به سرعت مختومه اعلام می‌شود. بیایید خوش‌بین باشیم، او به قتل نرسیده است!روزنامه را زیر بالش می‌گذارد، برمی‌گردد و به پشت می‌خوابد و به روبرویش، به عکسی دونفره که به دیوار چسبانده شده نگاه می‌کند. به خودش و گریچن!خطاب به عکس می‌گوید:-تا ابد عاشقتم گریچن، خودت هم می‌دونی دلیل من واسه کشتنت موجه بود!و همان‌طور چشمانش کم‌کم سنگین شدند و برای چند ساعتی به خواب رفت.پایان✍ شادی غلام‌زادهپ.ن: شاید بهتر باشه برگردی و یه دور دیگه بخونی!موسیقی: حیران- کاوه آفاق(تنها خواننده‌ی ایرانی که فنِشَم، دیشب هم تو رشت کنسرت داشت و با حسرت بنرش رو از نگاه گذروندم هعععققق)</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 09:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابای هنرمند من😍-قسمت۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Shadi.gholamzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86%F0%9F%98%8D-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B4-ck6xeazuovec</link>
                <description>سلام سلام بعد از ۱۰ روز دوباره برگشتم با ماجراهایی که باید براتون تعریف کنم‌شون. چند شب پیشا تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم و صفحه‌ی گوشی در مقابلم روشن بود، من بهش خیره بودم اما حواسم رو سپرده بودم به صداهای بیرون از اتاق و خب... به دعوای مامان و بابا!این دوتا اصولا دعوا نمی‌کنن، نه اینکه دعوا نکردن‌شون از روی عشق و علاقه‌ی زیاد بین‌شون باشه؛ مامانم به خودش زحمت بحث کردن و داد و هوار نمی‌ده و بابام هم نمی‌دونم چرا ولی از مامان می‌ترسه!در نتیجه نه این حرفی می‌زنه و نه اون قلدربازی درمیاره!اما الان به طرز عجیبی صدای داد هردوتاشون بلند بود.-آره توئه شراب‌کش خوبی! نه شرف داری نه شخصیت، چپ می‌ری راست میای می‌گی ساسان!با انگشت شستم پروفایل‌های جدید شوهرخاله رو ورق زدم:در ادامه صدای مامان دوباره اومد:-هرچی راجع به اون میگی خودت بدترِ اونی؛ هرررچی میگی بدتر اونی! خب آخه یکی نیست بگه تو چه گلی زدی به سر زندگیت!صدای بابا در حالی اومد که حرفاش بریده بریده و نامفهوم بود، داشت می‌گفت:-گل نَز... اِه... گل نزدم؟... اِه...مامان نذاشت حرفش تموم بشه:-الان چه وقت باز کردن کمپوته؟ هان؟ می‌خوای مزه ببری تو تاریک‌خونه دَرد کنی؟ فقط همینو بلدی خاک تو سسسرت نریزم بدبخت!و بعد یه لحظه صداش بم و نامفهوم شد:-گیل نیزیدیم گیل نیزیدیم!و ادامه داد:-به قول این بچه‌ها، تو نیاز نیست گل بزنی، نزده چِتی!-بابا این گل با اون گل فرق داره همینو نمی‌فهمی؟-نه تو می‌فهمی!-آااااخ!-خوب شد، حقته! باید انگشتتو قطع می‌کرد (احتمالا منظورش تیزی در حلبی کمپوته)همین‌طور که از بریده شدن انگشت بابا لبخند رضایت می‌زدم، رفتم تو پروفایل‌های خودش:اولی که هیچی (به آیرون‌من ارادت داره چون شبیهشه)عکس بعدی:بابا که تصور می‌کنم هنوز پشت اپن وایساده و باز کردن کمپوت فقط بهانه‌ای بود که از اپن به عنوان سنگر استفاده کنه، با صدایی که به طرزی مصنوعی بالا رفته بود جواب داد:-انقدر زر نززززززن! این همه دارم جون می‌کنم هزارجور استرس به خودم می‌دم، ولی تو هیچ‌وقت اینا رو نمی‌بینی! الان داری طرف شوهرخواهر ارث‌خور علافت رو می‌گیری؟-خفه‌شو خودت زر نزن چاقا...درست همینجا آب‌دهنم خیلی بیخود و بی‌جهت پرید تو گلوم و به سرفه افتادم، در نتیجه ادامه‌ی حرفا نامفهوم شد.بعد از یکی دو دقیقه که به خودم پیچ خوردم و چشمام داشت از حدقه می‌زد بیرون، بالاخره سرفه‌هام قطع شد. همچنان که گوش می‌سپردم به بیرون، به این فکر کردم چرا تو دعوا باید به یه نفر بگن چاقالو؟ اصلا بابا که چاق نیست! لابد مامان دید نمی‌تونه ناسزا بگه این‌طور گفت، آره حتما همین‌طور!-فکر کردی صداتو بلند می‌کنی ازت می‌ترسم؟ من طرفداری هیچ‌کسو نمی‌کنم، اون بدبخت یجور دیگه‌ای سرطانه! ولی حداقل مثل توئه بی‌نام و نشون، منشا بدبختی بقیه نیست!خبر نداری عالم و آدم می‌دونن چه غلطی می‌کنی، سرتو تا ته کردی تو سنگ‌نمکا، ملتو خر می‌کنی که مجسمه‌تراشم! همه بهت می‌گن پفک‌نمکی!آقا قضیه‌ی پفک‌نمکی چیه من نمی‌فهمم؟ فردا باید از مامان بپرسم.پروفایل بعدی شوهرخاله رو ورق زدم:صدای بابا اومد:-مردم خیلی 🛋 می‌خورن بی‌همه چیزا! چشم ندارن زندگی آدمو ببینن، تو داری حرف مردمو برای من می‌زنی؟مامان رو همون‌طور نشسته بر مبل تصور می‌کنم که کف پاهاشو رو مبل گذاشته و زانوهاش رو جمع کرده و گوشی به دست:-تو افتخار می‌کنی الان به خودت؟بابا هم حتما همچنان پشت اپن، لابد الان دست به کمر هم شده:-من مشکلی در خودم نمی‌بینم که افتخار نکنم، تو بی‌لیاقتی همیشه پشت آدمو خالی می‌کنی!رفتم تو پروفایل بابا:کمی سکوت شد. پروفایل بعدی شوهرخاله هم ورق زدم:صدای بابا:-اون... اونجوری نگام نکنا!همچنان سکوت مامان.-یه طور... (صدای افتادن قاشق یا چنگال) یه طوری نگام می‌کنی... اصن ولش کن بدون چنگال می‌خورم...!همچنان سکوت!-می... می‌گم این حرفا رو ول کن، حرف مردم ارزش خراب شدن زن و شوهری رو نداره! بیا بریم کمپوت رو با هم بخوریمش، تو تار.. تو اتاق! من دیگه تو اتا..چیز... تو تاریک‌خونه نمی‌رم!پروفایل بعدیِ بابا:-یا اصن ولش کن بد موقع‌اس، خودمم نمی‌خورمش! آره بذارم یخچال صبح اون بچه بلند شه بخوره... هه‌هه... به نام من شد و به کام اون!همچنان سکوت!-وای چاقاد خوابام مایاد (داشت خمیاز می‌کشید) شب به خیر...   تو نمیای؟... (سکوت)و همین‌طور که صداش دور می‌شد و انگار که به سمت اتاق می‌رفت زیرلب شروع کرد زمزمه کردن:-هیشکی مثه من تو رو دوس نداره اینو از تو چشام می‌تونی بخونی...از بین دعوای بی‌سروته و حرفای بی‌معنی‌شون، تنها چیزی که ذهنم رو به خودش مشغول کرد کلمه‌ی &quot;سنگ نمک&quot; بود. باید از مامان بپرسم.از تخت پایین اومدم و در اتاق رو باز کردم. از هال گذشتم و مامان رو دیدم که سرش تو گوشیه، الان برم بپرسم؟نه ولش کن، یه موقع خونه خلوت باشه بهتره.و به آشپزخونه رفتم و به سمت یخچال، باید کمپوت می‌خوردم!قسمت قبل:https://vrgl.ir/yowKm✍ شادی غلام‌زادهتو کانال تلگرام هم بیا، فرق داره با اینجا:https://t.me/shadigholamzadeh</description>
                <category>Shadi gholamzadeh</category>
                <author>Shadi gholamzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 19:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>