<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ‌‌Shaghayegh Azami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ShaghayeghAzami</link>
        <description>مترجم ادبی | فعال و ریسرچر حوزه کریپتو | علاقه‌مند به هنر و ادبیات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:02:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/198419/avatar/iaAG03.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>‌‌Shaghayegh Azami</title>
            <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«یه کسی، یه جایی» یه کم شبیه به خودت</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/somebody-somewhere-ywrajjokt0v3</link>
                <description>سریال Somebody Somewhere از اون سریال‌هایی نیست که به‌خاطر بازیگر معروف یا کارگردانش تو لیستم اومده باشه. یادمه یکی دو سال پیش لیدی اِل تو استوری‌هاش معرفیش کرد و از اون موقع تو اسکرین‌شات‌هام نگهش داشتم و امسال بالاخره دانلودش کردم. امروز که فصل سومش رو هم تموم کردم و با قسمت آخرش یه کم اشک ریختم، یه چیزهایی برام مرور شد که هرازگاهی بهشون فکر می‌کنم؛ از همون فکرهایی که خیلی‌ها دارن و یه گوشه، توی یه صندوقچه‌ای چیزی پنهانش می‌کنن و یه وقت‌هایی موقع تنهایی می‌رن سروقتش.منم این چند روز دوباره رفته بودم سراغ همون فکرهایی که سَم (Sam)، شخصیت اصلی داستان، از فصل اول با خودش داره. یه کاراکتر زن که خودش رو دوست‌داشتنی نمی‌بینه، از خودش بیشتر از اطرافیانش عصبانیه، احساس تنهایی داره از تو می‌خوردش و حتی دیگه نمی‌خواد تلاشی کنه که وضعیت رو تغییر بده.ولی یه اتفاق تازه برای سم می‌افته که انتظارش رو نداره؛ توی محل کارش یه دوست قدیمی رو پیدا می‌کنه که تبدیل می‌شه به دوست صمیمیش. جول (Joel) که انگار از دوران مدرسه سم رو یادشه و از گروه کُر مدرسه طرفدار سم شده، مثل یه بلیط شانس سر راه سم سبز می‌شه و از تو تنهایی می‌کشدش بیرون.قرارهای صبحانه، قدم‌زدن‌های اول صبح، و دونات‌های وقت و بی‌وقتی که با هم می‌خورن، پر از مکالمه‌های واقعی و بامزه بین سم و جوله که تو نگاه اول ممکنه قیافه‌تون رو ببره تو هم ولی جلوتر که می‌ره تبدیل می‌شه به بهترین بازی‌هایی که می‌تونید از بازیگرها ببینید. ترکیبشون کنار هم لحظه‌های عجیب و بامزه‌ای رو خلق می‌کنه که باعث شد به معجزه‌ی آدم‌های واقعی و خوب ایمان بیارم. این وسط خیلی وقت‌ها هم سم نمی‌تونه اونی باشه که ازش انتظار می‌ره و گهگاهی برمی‌گرده به غار خودش. آدم‌ها رو یه وقت‌هایی پس می‌زنه و این شامل جول هم می‌شه. می‌ترسه وقتی می‌بینه یه چیز کوچیک رو ازش پنهون کردن، می‌ترسه وقتی می‌بینه خیلی باورش نکردن یا روش حساب نکردن، می‌ترسه که آدم‌هایی که تازه پیداشون شده برن و دیگه هیچ‌وقت برنگردن. تو همه‌ی این موقعیت‌ها سم رو درک می‌کردم و هر بار یه اتفاق این‌شکلی می‌افتاد بغضم می‌گرفت از اینکه چقدر درکش می‌کنم و چقدر دلیل رفتارهاش رو می‌فهمم. سم دلش می‌خواد آدم‌ها بیان و دوستش داشته باشن و واقعا بمونن و نیاز نباشه مدام بترسه که قراره همه چیز تموم بشه. دلش می‌خواد یه وقت‌هایی هم خودش اون کسی باشه که دلیل حضور آدم‌هاست و دلیل جمع‌شدنشون دور هم. ولی خب همیشه نمی‌تونه حس‌هاش رو از فکرهاش جدا کنه و نمی‌تونه جلوی پیش‌بینی‌های توی سرش رو بگیره و به آینده‌ی نامعلوم فکر نکنه. نمی‌تونه نترسه و این وسط یه وقت‌هایی آدم مهربونی مثل جول رو هم ار خودش می‌رنجونه.توی این مسیر خیلی تلاش می‌کنه و یاد می‌گیره که روش‌های قبلی خیلی جواب نمی‌دن. تلاش می‌کنه و به نظر من خوش‌شانسه که دوست خوبی مثل جول پیدا کرده که اینقدر خوب درکش می‌کنه و حاضره بهش گوش بده و چند قدم بیاد جلوتر که دنیای اونو بهتر بفهمه. فکر کنم معلومه که خیلی بهش حسودی می‌کنم که همچین دوست خوبی پیدا کرده. ولی داستان همینقدر یه‌طرفه نیست و جول به همون اندازه قدردان حضور سمه و روی رفاقتش حساب می‌کنه. قشنگیش برای من همینه که این وسط سم فراموش نمی‌شه و آدم‌های دورش، که با اومدن جول تعدادشون بیشتر می‌شه، اون رو همونطوری که هست می‌بینن و بهش بها می‌دن و طوری که باید دوست داشته بشه، دوستش دارن. خیلی جاها بین مکالمه‌هاشون به خودم اومدم و دیدم دارم اشک می‌ریزم و حس می‌کنم چقدر خوبه که یه آدم به تنهایی سم اینقدر خوب فهمیده شد و آدم‌های خودش رو پیدا کرد. انگار عاقبت‌به‌خیر شد و این آدم‌ها بهش یادآوری کردن که از پیدا کردن عشق و رفاقت ناامید نشه و تمام تلاششون رو کردن که بهش ثابت کنن آدم خیلی ارزشمندیه و جاش تو زندگی همه‌ی دور و بری‌هاش خالیه.داستان سم توی سریال Somebody Somewhere برای همه‌ی اونهایی نوشته شده که از ناامیدی خزیدن تو غار خودشون و از تلاش برای پیدا کردن عشق دست کشیدن. داستان اونهاییه که بارها و بارها به خودشون می‌گن «تو دوست‌داشتنی نیستی»، «تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری» یا «تو بی‌ارزشی» و اینقدر این صدا از آدم‌های گذشته و سال‌های دور تو سرشون مونده که دیگه قدمی هم برنمی‌دارن تا تغییرش بدن.تازه کنار همه‌ی اینها، به‌جز یه سَم تنها که دچار حس بی‌ارزشیه، یه سَم سوگوار هم داریم. مسیری که سم توی دوستیش با جول و دوستی‌های جدیدش طی می‌کنه، توی فرآیند سوگواریش هم تا حد خیلی زیادی بهش کمک می‌کنه. خیلی جاها می‌شکنه و برمی‌گرده به همون تصویر قبلی، خیلی جاها خودش رو از بقیه پنهان می‌کنه و می‌ره تو غارش، اما توی این داستان آدم‌های جدید اون رو به زندگی برمی‌گردونن و این بهترین کاریه که یه دوست می‌تونه برات بکنه. برای من سَم تو کل این داستان، چه وقتی که خیلی تلخ می‌شه و چه وقتی که با شوخی‌هاش همه رو غافلگیر می‌کنه، دوست‌داشتنی و بامزه و باارزشه و تبدیل شده به یکی از بهترین و واقعی‌ترین کاراکترهای دنیای سریال‌ها.بازی‌های سریال به طرز عجیبی روان و بامزه و واقعیه و حساس‌ترین مسئله‌ها و اتفاقاتی که می‌تونه با بازی بد خراب بشه، تبدیل می‌شه به لحظه‌های واقعی که انگار خودتون دارید تجربه‌ش می‌کنید. مثل اون قسمتی که (تو فصل دوم) سم و جول اسهال می‌شن چون جفتشون از یه غذا خوردن و وقتی رو توالت فرنگی نشستن با هم تلفنی حرف می‌زنن و تمام تلاششون رو می‌کنن که به روی خودشون نیارن که وضعیت چقدر بده. حالا تصور کنید این مکالمه‌ای که می‌تونه چندش و مسخره و بد پیش بره، تبدیل شده به یکی از بامزه‌ترین قسمت‌ها که تهش می‌رسه به صداهای ناجوری که پشت تلفن از همدیگه می‌شنون و باعث می‌شه سم و جول بیشتر از قبل با هم رفیق بشن.یا اون قسمتی که (تو فصل سوم) سم با خواهرش تو اتاق هتله و خواهرش رو توالت فرنگی نشسته و از سوزش ادرار وحشت‌زده‌ست. اینکه همچین مکالمه‌ای تو زندگی واقعی می‌تونه اتفاق بیفته و این دو تا بازیگر به این خوبی از پسش براومدن و رابطه‌ی بینشون اینقدر واقعی به تصویر کشیده شده، نشونه‌ی خوبیه که سریال رو دانلود کنید و ببینید.حالا که به اسم سریال دارم فکر می‌کنم، برداشتم اینه که احتمالا کارگردان می‌خواسته بگه «یه کسی، یه جایی» مثل خودت هست که فکرها و حس‌های تو رو داره و همینقدر داغون، ناامید یا خسته از زندگی دست کشیده ولی «یه کسی، یه جایی» هم پیدا می‌شه که تو رو از تو غار تنهاییت بکشه بیرون!</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 18:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی از روزهای جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/a-note-from-days-of-war-cixh8qlromnl</link>
                <description>ترس و فکر و خیال خواب رو از چشمام گرفته. دردی هم که از اواخر دی‌ماه باهامه دوباره شدید شده و گهگاهی از تو کمر تا پای چپم تیر می‌کشه. تو شکمم یه خبراییه و ناشناخته‌بودن این درد منو می‌ترسونه. هرازگاهی یه دستی به شکمم می‌کشم، یه کم فشارش میدم و فکر و خیال دوباره میاد سراغم.دلم می‌خواست تو یه بغل خیالی خودمو کوچیک می‌کردم و بدنم منشا این درد رو فراموش می‌کرد، طوری که انگار بهش تلقین کرده باشن این خاطره‌های دردناک رو باید از حافظه‌ت پاک کنی.چند روزه که بارون میاد و الان که آفتاب هم تقریبا دراومده، هنوز گهگاهی قطره‌ی بارونی به شیشه‌ی نورگیر وسط ساختمون می‌خوره و صداش نمی‌ذاره چشم‌هام رو ببندم.ساعت ۴ صبح بود، وسط خیال‌پردازی و خواب روی مبل چشم‌هام رو بسته بودم که صدای انفجار اول رو شنیدم. نزدیک بود و انگار منتظر بودم پژواک صداش بیشتر بشه و بخوره بهم. دومی و سومی و چهارمی رو هم شنیدم. بینشون یه کم فاصله بود و به چهارمی که رسید انگار زورش بیشتر بود و از جام بلند شدم. ترسیده بودم. همش به این فکر می‌کردم که الان موجش میاد می‌خوره به خونه و برای همیشه از بین میریم.داوود و مارلی از تو تخت بلند شدن و اومدن تو پذیرایی. آشفته بودن و جفتشون به من نگاه می‌کردن. انگار منتظر بودن مثل مجری‌های اخبار کت رنگ روشنم رو تنم کنم، موهامو مرتب کنم، برگه‌هامو جلوم بچینم و بگم: «به خبری که هم‌اکنون به دست من رسیده توجه فرمایید …» و در ادامه جزییاتی از محل انفجار و میزان خرابی ارائه بدم.اگه به خودم بود که تا الان رفته بودم روی پشت‌بوم که ببینم این دفعه کجا رو زده. هر وقت صدا میاد از تو خونه تصور می‌کنم کجاها رو زدن و به این فکر می‌کنم که کاش شغلم عکاسی از این اتفاقات بود و مجبور نبودم خونه بمونم.با همون وضعیت پریشون بین خواب و بیداری، با موهای شلخته، بی‌توجه به خیالاتم، راهی دستشویی شدم. صدای رعد و برق با صدای انفجار قاطی شد. به این فکر کردم که دلم نمی‌خواد وسط استطاعت مزاج بمب بخوره تو خونه‌م و بمیرم. دوست دارم آماده باشم و لباس مناسبی تنم باشه و موهام شلخته نباشه. تو همین فکرها بودم که جلوی آینه خودم رو برانداز کردم و مسواک رو برداشتم و دوباره مسواک زدم. تو سرم انگار خیال خودمو راحت کردم که کار درستی بوده و اقدام درخوری در اون موقعیت از خودم نشون دادم.دوباره صدای انفجار اومد، پشت‌بندش هم رعد و برق. داوود از من می‌پرسید که کدومش کدومه، و من داشتم سعی می‌کردم استدلال محکمی بیارم که چرا اولی انفجار بود و دومی رعد و برق. جفتمون از اینکه تو اون وضعیت نابسامان داشتیم به این چیزا فکر می‌کردیم خنده‌مون گرفت. راستش به این فکر کردم که شاید چون دوتایی داریم به این قضیه فکر می‌کنیم از میزان احمقانه بودن شرایط کم می‌کنه.بهش گفتم غذای مارلی رو تو ظرفش بذاره و خودم وسایلم رو بردم تو اتاق، روی تخت و میز جا دادم. اینجور موقع‌ها یهو ترس ورم می‌داره که اگه بزنه چی! و بعد همه چی رو بار می‌کنم با خودم میارم تو اتاق که مثلا وقتی می‌زنه وسایل مهمم نزدیکم باشن.مارلی یه سری بهم می‌زنه و بو می‌کشه و نگاهم می‌کنه و میره سراغ ظرف غذاش. به این فکر می‌کنم که اگه بزنه و نتونم ازش مراقبت کنم و بلایی سرش بیاد چقدر عذاب می‌کشم. ترجیح می‌دم خودم هم باهاش بمیرم.صدای انفجار دوم رو که زیر پتو شنیدم با خودم حساب کردم اشکالی هم نداره بمیرم، این همه آدم منم یکیش. دیدم با دنیا بی‌حساب نیستم و خیلی چیزا می‌خوام ولی شده دیگه، کاریش نمی‌شه کرد! باید قبول کنم که اومده که بزنه و بره جلو و این وسط من، مثل خیلی‌های دیگه یه عددم که بعدا حتی کسی یادش هم نمی‌مونه کجا و چطوری مردم.این فعل «بزنه» و «می‌زنه» هم این مدت زیاد نقل دهنمون شده. زیادی عادی شده برام. خیلی باهاش راحت نیستم ولی دیگه قبولش کردم، مثل بقیه. اینکه این روزا از خوابی که معلوم نیست کی سراغم اومده بیدار میشم و به این «زدن» فکر می‌کنم و تو خبرهای فوری زیرنویس کانال‌ها دنبال اسم شهرها می‌گردم که بفهمم کجا رو «زده» به خودی خود روتین جذابی نیست و دلم باهاش صاف نمی‌شه ولی خو کردم بهش. بهش خو کردم و صبح و ظهر و شب و تو همه‌ی مکالمه‌های بی‌سروتهم با آدما از همین «زدن» ها می‌گم و مثل بقیه همون جمله‌ها رو تکرار می‌کنم که غیرعادی به نظر نیام.تو یه دنیای موازی دلم نمی‌خواست از جنگ بگم و بدونم و نگران این چیزا باشم. ولی راستش یه حسی بهم می‌گه ندونستن چیز خوبی نیست و همین که خودم رو سرزنش می‌کنم یعنی حتی تو خیالم هم خبری از دنیای موازی و خیالات و زندگی بدون جنگ یا خبر جنگ نیست.بعضی وقتا یهو خودم رو یه جایی وسط خیالات خوش تصور می‌کنم و تصویرهایی رو می‌بینم از آینده‌ای که الان دیگه مطمئنم هیچ‌وقت قرار نیست وجود داشته باشه و با خیالش فقط خودمو آروم می‌کنم.این وسط سعی می‌کنم به خودم فشار بیارم تا یادم بیاد بچه که بودم با چه خیال‌هایی خودمو از واقعیت جدا می‌کردم. به این فکر کردم که زمان زیادی رو از بچگی تو دنیای خیالی خودم، تو سرم گذروندم و این یعنی خیلی وقتا از واقعیت دور شدم که کمکی هم نکرده.بارون دیگه بند اومده. مارلی هم از جابه‌جاشدنم رو تخت خسته شده و رفت تو حال بخوابه. بوی جیش روی پَدِش تو دماغمه و دارم حواسمو ازش پرت می‌کنم که حداقل به این یکی دیگه فکر نکنم. برمی‌گردم از تو خیال به واقعیت و به قول مربی یوگام، به بدنم و اطرافم آگاه می‌شم. حواسم هست دم عیده، حواسم هست چهارشنبه‌سوریه، حواسم هست روزای خوبی نیست، حواسم هست این زندگی رو چقدر نمی‌خوام، حواسم هست چقدر تنهام، حواسم هست چقدر چیز تو دنیا هست که می‌خوام و دلم می‌خواد بهشون برسم و با تقریب بالایی می‌دونم به هیچ‌کدوم نمی‌رسم.</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 18:43:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌خواران*</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-uuxamdihosmp</link>
                <description>امروز مثل باقی روزهای گذشته ناامیدی ادامه داشت. ایران هنوز دارد روی شانه‌های غول کله‌شقی قِل می‌خورد و ما هرروز فقط چند ساعت از شغل شریف نگرانی مرخصی می‌گیریم، با کسی یا تنها، در خیابان‌های شهر با ارواح هم‌قدم می‌شویم و از روتین پوستی با اشک‌هایمان برای هم مرثیه می‌خوانیم و برای آنکه گلویمان خشک نشود چند قُلُپ چای یا قهوه از گلویمان پایین می‌دهیم و برای اینکه دق نکنیم، حواسمان را به گربه‌ها و سگ‌های شهر با لبخندی بی‌روح پرت می‌کنیم. امروز خودم را به قراری از پیش‌تعیین‌شده رساندم. این روزها بیکار شده‌ام و برای اینکه از خانه بیرون بزنم به بهانه نیاز دارم. برای اینکه مطمئن شوم جسمم را هم مثل روانم قرار نیست از دست بدهم این قرارهای دیر به دیر را با آدم‌ها می‌گذارم؛ هرچند بیشتر به نظر می‌رسد آنها هستند که از تهِ چاهی صدای نارسایی را می‌شنوند و دستشان را به سمتم دراز می‌کنند. اگر به خودم باشد، همان‌جا تهِ چاه می‌مانم تا بپوسم.چند وقتی می‌شود که عادت قدیمی کتاب خواندن را با بدبختی در روزهای کشدار و بی‌برنامه‌ام گنجانده‌ام و مثل مسواک زدن، به خودم مدام یادآوری می‌کنم که: «اگر این کار را نکنی، همین وضعیت نصفه‌ونیمه سالمی را هم که داری از دست می‌دهی!» چند روزی بود که دلم می‌خواست توی یک کتاب‌فروشی چرخ بزنم و به ته‌مانده‌ی حسابم فکر نکنم و چند تا کتاب برای خودم بخرم. خلاف عادت قبل‌ترها، می‌خواستم این بار واقعا کتاب‌ها را بخوانم و با خودم قرار گذاشته بودم که نگذارم روی میز کنار تختم خاک بخورند.کتاب‌فروشی آبی انتخاب اولم نبود اما برایم مهم نبود. می‌خواستم از آدم‌ها دور شوم و بین کتاب‌ها گم‌شده‌ای را پیدا کنم. به همه‌ی کتاب‌هایی فکر کردم که دلم می‌خواست درباره‌شان حرف بزنم…فرصت نشد. به جینی مون فکر کردم که دلم می‌خواست برایش تصویرسازی کنم و دوباره چاپش کنم…بلد نبودم یا در توان خودم نمی‌دیدم. از توی سرم آمدم بیرون و دوباره به جلد کتاب‌ها نگاه کردم. ژان تولی… آدم‌خواران را خوانده بودم و دوستش داشتم. من را یاد تمام آدم‌هایی می‌انداخت که ناامیدم کرده بودند؛ تمام آدم‌هایی که ازشان می‌ترسیدم و فرار کرده بودم. دوباره به این فکر کردم که این روزها بیشتر از همه ناامیدم…. نگاهم را برگرداندم به کتابی که پیش چشمم بود: «مغازه‌ی خودکشی»… تا قبل از این، هر بار می‌خواستم این کتاب را بردارم، با خودم می‌گفتم: «اول کتاب‌های قبلی را تمام کن» و کتاب را می‌گذاشتم سر جایش. این بار اما با اشتیاق کتاب را برداشتم چون مطمئن بودم قرار نیست یک گوشه خاک بخورد.توی سرم با افتخار به گردن خودم مدال طلایی انداختم و تاجم را روی سرم جابه‌جا کردم و توی‌خیالاتم، لبخند کجی روی لب‌هایم نشست که صورتم را از این حالت مسخره‌ای که به خودش گرفته بود خارج کرد. همین چند روز پیش کتاب ۳۴۰ صفحه‌ای «سرهای استفانی» را تمام کرده بودم و این برای من رکورد بزرگی بود که بتوانم کله‌ام را از توی ویدیوهای‌ وحید آنلاین بیرون بکشم و بی‌خیال پرونده‌ی چندش‌آور جفری اپستین شوم و به همه‌ی بدبختی‌های شخصی‌ام فکر نکنم و فقط و فقط خودم را بین کلمات کتاب نگه دارم. این رکورد بزرگ را مدیون روزهای ناامیدکننده و سیاهی بودم که چشم‌های خیلی‌ها را برای همیشه بسته بود و مشت‌هایشان را روی سینه‌هایشان قفل کرده بود. انگار با خودم عهد بسته باشم که باید به کلمه‌ها پناه ببرم و نگذارم واقعیت چشم‌های‌ من را هم ببندد که همه جا دوباره سیاه شود.کتاب دومی را هم انتخاب کردم و خودم را به طبقه‌ی پایین رساندم، بین کتاب‌های کودک و نوجوان. قبلا فایل PDF کتاب‌های برتر لاک‌پشت پرنده را روی گوشی‌ام ذخیره کرده بودم. این روزها باید این احتمال را در نظر بگیرم که هر لحظه ممکن است اینترنت را، مثل حقوق دیگرمان، دوباره از ما بگیرند و نتوانم چیزی را باز کنم. نگاهی به لیست کتاب‌ها انداختم و چند تا کتاب را که از قبل نشان کرده بودم توی لیست آبی سرچ کردم. چندتایی را پیدا نکردم، چند تایش تمام شده بودند، یکیش گران‌تر از چیزی که فکر می‌کردم بود…. موقع بیرون آمدن نگاهی دزدکی به میز وسط انداختم که کتاب‌های منتخب را آنجا می‌گذارند. یک کتاب توجهم را جلب کرد: «نامه‌هایی به هیچ‌کس». به این فکر نکردم که خوب است یا نه. نویسنده‌اش ایرانی بود. یک رمان نوجوان از یک نویسنده‌ی ایرانی. قیمتش از یک کوکی توی کافه‌های قدوسی کمتر بود. کتاب‌ها را با غرور برداشتم و تاجم را یک بار دیگر روی سرم جابه‌جا کردم که نیفتد. هرچه باشد سه تا کتاب شکار کرده بودم و این یعنی تا چند هفته دم‌صبح، تا وقتی که همسایه‌ها از خواب بیدار می‌شوند و می‌روند سر کار و صدای آسانسور سکوت ساختمانمان را به هم می‌زند، من سه تا کتاب برای خواندن دارم.توی راه برگشت به کتاب‌ها فکر کردم، به اینکه چقدر دوست داشتم قصه‌هایشان را جور دیگری تعریف کنم. به بچه‌ها فکر کردم که چقدر دوست دارم وقتی درباره‌ی کتاب‌ها حرف می‌زنند کنارشان باشم و به حرکات دست و صورتشان نگاه کنم. به ناامیدی فکر کردم و آدم‌هایی که ناامیدترم کردند. به همه‌ی حرف‌هایی فکر کردم که توی سرم روی کاغذی نوشتمشان و مچاله کردم. به همه‌ی حرف‌هایی فکر کردم که به زبان نمی‌آورم چون می‌دانم گفتنشان دیگر اهمیتی ندارد و آدم‌ها اگر دلشان می‌خواست بشنوند، این روزها اینقدر سیاه نبودند…مشت‌هایمان بسته نمی‌ماندند….اشک‌هایمان سرازیر نمی‌شدند.آدم‌ها می‌توانند شبیه قصه‌ی آدم‌خواران ترسناک شوند و واقعیت را ببلعند، می‌توانند شبیه قصه‌ی سرهای استفانی وانمود کنند تو تنها کسی هستی که به سرش زده و هذیان می‌گوید.نمی‌دانم آدم‌های قصه‌های کتاب‌های جدید چه خوابی برایم دیده‌اند.*عنوان این نوشته از عنوان کتاب «آدم‌خواران» نوشته «ژان تولی» گرفته شده است.</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 00:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی زنی که شبیه خیلی از ماهاست</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-gev8wlwxbsl4</link>
                <description>از اینجایی که من وایسادم تا جنون اون شخصیت داستانی در کتاب «بی‌پناه» چقدر فاصله‌ست؟ چقدر مونده که من به اون نقطه برسم؟از اینجا و این تاریخی که وایسادم و دارم به گذشته و وضعیت فعلی جایی که توش زندگی می‌کنم نگاه می‌ندازم، یعنی ایران، در مقایسه با داستان «بی‌پناه» خودم رو این روزها تو همین وضعیت شکننده‌ای می‌بینم که شخصیت اصلی داستان توش قرار گرفته.داستان بی‌پناه، داستان زنیه که خیلی وقته از زندگی دست کشیده. خونواده‌ای داره با دو تا بچه‌ی کوچیک که به توجه و مراقبت و عشق اون نیاز دارن، با همسری که بخاطر شرایط اقتصادی و فشاری که داره تحمل می‌کنه انگار خودش رو فراموش کرده و وقف کار شده و در تلاشه تا کیفیت زندگی توی اون شهر کوچیک رو برای خودش و خانواده‌ی کوچیکش قابل تحمل‌تر و بهتر کنه. اون هم انگار از این توجه و نگاه همسرش به بیرون پنجره، به جایی دورتر از این خونه، ناامیده و نگرانه.هرجای داستان که بین حر‌ف‌ها و توصیفات دقیق زن غرق می‌شدم و به رفتارش فکر می‌کردم، یاد خودم می‌افتادم و خیلی‌های دیگه که انگار دیگه حس آدم بودن، ارزشمند بودن، مفید بودن از وجودمون رفته. انگار یه جایی تصمیم گرفته باشیم همه با هم وایسیم کنار اون زن و ما هم فقط به بیرون پنجره و روایت آدم‌های دیگه نگاه کنیم و از خودمون غافل بشیم.پناهجوها: اینها همون کسایی هستن که اون داره بهشون نگاه می‌کنه. شاید فکر می‌کنه می‌تونه نجاتشون بده، مخصوصا اونجا که هرچی لباس و پتو و وسیله‌ی به‌دردبخور تو خونه‌ش داره، بارِ ماشین می‌کنه و میره سمتشون و بین پناهجوها تقسیمشون می‌کنه.هرجا از خنده و نگاه‌های معصومانه‌ی پسر و دخترش حرف می‌زنه، از حسرت و دلتنگی هم می‌گه. کنارشونه و دلتنگشون شده، شاید بخاطر این افسردگی لعنتی که وقتی دچارش می‌شی بین تو و آدم‌های نزدیکت هم کیلومترها فاصله می‌ندازه. این افسردگی همون امیدیه که از دلت رفته، دلخوشی‌ای که دست نیافتنی به نظر می‌رسه و آدم‌هایی که فکر می‌کنی حتی اگه تلاش کنی و دست و پا بزنی، باز هم نمی‌تونی بهشون برگردی. شاید که نه… این حتما خود افسردگیه. افسردگی بعد از بارها و بارها از دست دادن، رنج کشیدن، دویدن و نرسیدن، احساس بی‌ارزشی، احساس پوچی…تمام احساسات یه آدم شکست‌خورده‌ی محکوم به فراموشی!مهاجرهای توی شهر نقطه‌ی آخر اتصال این زن به احساساتش، به خودش، به زندگیه. حداقل من که اینجوری فکر می‌کنم. خودم رو می‌ذارم جای اون و به تمام رفته‌ها و کشته‌شده‌ها فکر می‌کنم که احتمالا به اندازه‌ی مایی که موندیم، آزادی رو دور از دسترس و دور از تصور نمی‌دیدن. شاید حتی اگه تو جیب‌هاشون رو بگردیم، مشت‌هاشون رو باز کنیم، جایی بین انگشت‌ها و کف دست‌هاشون آزادی رو پیدا کنیم و معنی رنجی رو که هرروز با خودمون به دوش می‌کشیم بفهمیم. شاید اونجاست که این «معنا»یی که تراپیست‌ها ازش حرف می‌زنن پیدا می‌شه…نمی‌دونم.شخصیت زن داستان، یه جایی توی اون شهر خودش رو جا گذاشته و باور کرده دیگه برگشتی در کار نیست. تمام امیدش رو بسته به مهاجرها که حتی اگه یکیشون رو با ته‌مونده‌ی پول توی حساب مشترکش نجات بده، بتونه دوباره احساس زنده بودن و ارزشمند بودن رو تجربه کنه؛ تا دوباره فکر کنه آدمه، حق زندگی داره، و می‌تونه حقی رو از کسی بگیره و به کسی ببخشه.«بی‌پناه» رو اگه هر وقت دیگه‌ای به جز روزهای خاموشی ایران می‌خوندم، اینقدر دوست نداشتم.۱۴ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 04:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن در پیشگاه ددلاین‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-we1lkriqrlda</link>
                <description>شاید الان که به یه جای نسبتا مشخصی از زندگیم رسیدم و تکلیفم با خودم از هر زمانی در گذشته روشن‌تره، با اطمینان بتونم بگم بخش مهمی از کار و زندگی من با نوشتن گره خورده.وقتی برمی‌گردم و به گذشته نگاه می‌کنم، الان می‌تونم مسئولیت انتخاب‌هام رو با اعتماد به نفس بیشتری قبول کنم و بگم اونا هم در مسیر هدفی بودن که یه جاهایی بهش آگاه بودم و یه جاهایی حکم دکمه و کت رو برام داشته.فکر می‌کنم نوشتن همیشه برام شبیه یه تسک نبود؛ قبلنا دلایل دیگه‌ای براش داشتم!داستان از اینجا شروع شد که داشتم روی محتوای دوستی کار می‌کردم و سعی می‌کردم از زبان اون بنویسم و برای کاراکتری که می‌خواد برای خودش بسازه، چارچوب بهتری دربیارم.هرچی جلوتر رفتم، بیشتر از اون، خودم رو بین سطرهای متن می‌دیدم که داره گذشته رو مرور می‌کنه و چراغ‌ها براش یکی‌یکی روشن می‌شن.دیدنِ دیگری همیشه من رو یه قدم به خودم نزدیک‌تر کرده و الان فکر می‌کنم الکی نیست که می‌گن نوشتن تراپیه؛ حتی اگه برای یکی دیگه باشه.من خودم رو مدام «در آینه‌ی دیگری» می‌بینم و بازتعریف می‌کنم و همین انگار فرصت بهتری برای سنجیدن همه چیز بهم‌ میده که اینم خودش موهبته.شعاریش اینه که برم دست به دامان جی‌پی‌تی بشم و بهم یه سری رفرنس‌ بده که از علم روانشناسی براتون نقل‌قول‌کنم تا حرفام براتون باورپذیرتر بشه، ولی راستش الان دیگه با اطمینان بیشتری می‌تونم کلماتم رو عصای تنِ نحیفم‌ کنم و بهش تکیه بدم و بدون منبع، از تجربه و مشاهده‌ی خودم بنویسم.اینجا دیگه منبع منم و این مسیری که پشتم جا گذاشتم و یه جاهایی هم کشون‌کشون خودم رو به یه تابلوی ایست یا استراحتگاه رسوندم.من یه زمانی می‌نوشتم چون کسی نبود باهاش بلند بلند و زیاد زیاد حرف بزنم.بعدتر می‌نوشتم چون شده بود تمرین؛ دفترها و سالنامه‌هایی که هدیه می‌گرفتم، زمین تمرینم بودن.اون سال‌ها، دوچرخه رو داشتم که انگیزه و اشتیاق بزرگی بود برای نوشتن. وقتی عباس تربن، مسئول تیم شعر دوچرخه و شیوا حریری، سردبیر، نوشته‌هام رو تایید می‌کردن، و وقتی شعرهام چاپ می‌شد و کنار اسمم می‌نوشتن: «شقایق اعظمی، خبرنگار افتخاری از کرج»، خوشحال‌ترین آدم بودم و نوشتن تمام اون چیزی شده بود که می‌خواستم.اون وسطا البته نوشتن همیشه مرهم بود برای زخم‌هایی که نمی‌شد جلوی بقیه روشون رو باز کنی و نشونشون بدی! منم که، یادتونه، تن نحیف و این داستانا… تند تند زخم می‌شد، می‌گفتن «زیادی» حساسی، کلمه‌ها زودتر از بقیه منو زخمی می‌کردن و من زخم‌هام رو هم می‌نوشتم.اما از چند سال قبل به این ور، دیگه نوشتن نه زمین تمرین بود و نه دیگه جایی برای خالی کردن خودم و نه گوش شنوا!تسک بود! تسکی که ددلاین داشت و مریضی و افسردگی و دلتنگی برای خونه و مامان سرش نمی‌شد!«اینو تا شنبه می‌خوام!»«ددلاینش رو بذارم سه‌شنبه خوبه؟»«تا پنج‌شنبه می‌رسونی؟»اینجاست که معمولا با یه کلمه‌ جواب می‌دم: «چشم»! طبیعیه که هیچ‌وقت درباره‌ی اضطراب پشت اون «چشم» گفتن‌ها و ترسی که تجربه می‌کنم حرف نمی‌زنم، مخصوصا با کارفرماها :))…راستش من دنبال بهانه برای نوشتن بودم و همین فکرها رو نوشتم که به خودم یادآوری کنم هنوز یه چیزهایی بلدم. نوشتن توی هر پلتفرمی هنوز برام تبدیل به تسک نشده و شاید همین‌جوری بهتر باشه.اینارو نوشتم که بگم من هنوزم دارم تمرین می‌کنم، ولی نوشتن شاید قشنگ‌ترین کاریه که از دستم برمیاد.</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 20:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سنت‌لوئیس تا شیراز</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7-wwsfpdzmgvoq</link>
                <description>نه که به این موضوع فکر نکرده باشم، ولی از زمانی که کارم رو در بخش محتوای‌ تیم «دامان» شروع کردم و دارم به سهم خودم کمک می‌کنم تا یه کتاب‌خونه‌‌ی عمومی کوچیک توی دل بافت قدیم شهر شیراز شکل بگیره، این فکر بیشتر ذهنم رو مشغول کرده که واقعا یه کتاب‌خونه چقدر می‌تونه تاثیرگذار باشه؟سراغ خاطرات بچگی خودم رفتم، می‌خواستم بدونم کتاب‌خونه‌ای بوده که توی محله یا شهری که توش بزرگ شدم همچین تاثیری روی من گذاشته باشه؟! راستش به نتیجه نرسیدم و فقط یه مکان با ظاهر شلخته و کتاب‌های محدود تو ذهنم اومد که یادم نمیاد کتابی توش پیدا کرده باشم که توجهم رو جلب کرده باشه.کتاب‌خونه‌ی عمومی مدرسه‌هایی رو هم که توشون درس خوندم تو ذهنم آوردم که پررنگ‌ترین خاطره‌م از اونها، کتاب «سینوهه، پزشک مخصوص فرعون» با ترجمه‌ی ذبیح‌الله منصوری بود. یادمه اینقدر طرفدار داشت که آخرش هم نتونستم از کتاب‌خونه امانت بگیرم و بخونمش! سال‌های دبیرستان، به جز چند تا مجموعه شعر، چیز دیگه‌ای عایدم نشد.مرور این خاطره‌ها من رو به این سوال برگردوند که واقعا کتاب‌خونه‌ای داریم که بتونه تو ذهن آدم‌ها بمونه و حرکت تاثیرگذاری انجام بده؟! یه مقاله از سایت 1000libraries جواب این سوالم رو داد.یک کودک چهارساله چطور ۱۰۰۰ جلد کتاب خونده؟اگه این سوال شما هم هست، باید بگم که چند روز پیش داستان جالب کودک چهار ساله‌ای به اسم جرد (Jared) رو توی یه مقاله خوندم که تا حالا بیشتر از ۱۰۰۰ جلد کتاب مطالعه کرده. جرد توی سن پایین شروع به خوندن کتاب کرده و حالا به عدد ۱۰۰۰ رسیده؛ رکوردی که برای یه بچه توی این سن فوق‌العاده‌ست!خیلی از بچه‌های کوچیک توی سن کم ممکنه دیوانه‌وار عاشق کتاب بشن و هر کتاب یا مجله‌ای رو که به دستشون برسه با اشتیاق می‌خونن. ولی به نظر میاد داستان جرد فرق داره. برای جرد کتاب خوندن تبدیل شد به یه سرگرمی روزانه و از هر موقعیتی که پیش می‌اومد استفاده می‌کرد تا برای خانواده و معلم‌ها و دور و بری‌هاش بلند بلند کتاب بخونه.اون زمانی متوجه شد رکورد زده که به کتاب Sabrina Sue Loves The City رسید—یه داستان محبوب از نویسنده‌ی کودکان به اسم پریسیلا بوریس (Priscilla Burris)، درباره‌ی مرغ بامزه‌ای که توی یه شهر بزرگ ماجراجویی می‌کنه. اینجا بود که فهمید هزارمین کتابش رو تموم کرده بود. (همین کتابی که توی تصویر به دست گرفته.) با یه حساب سرانگشتی می‌شه فهمید که جرد، که حالا پنج سالشه، احتمالا هر دو روز یک کتاب رو تموم کرده تا به این هدف برسه.جرد و دوستان کتاب‌خوان او تیم کتاب‌خونه‌ی Rock Road Branch داستان موفقیت شگفت‌انگیز جرد رو به گوش همه رسوندن و اینجوری شد که همه باخبر شدن جرد چه رکورد بزرگی زده. اما اون تنها بچه‌ی کتاب‌خون این شهر نبود؛ بچه‌های دیگه‌ای هم توی همون شهر بودن که به عدد ۱۰۰۰ رسیدن. البته همه‌ی اونها مثل جرد تا قبل از ۵ سالگی به ۱۰۰۰ تا کتاب نرسیدن ولی همین داستان بهشون انگیزه داده بود که کتاب‌های بیشتری بخونن.بِن و هنک هم که توی این تصویر می‌بینیدشون، جزو همین دوست‌های کتاب‌خوان هستن که به رکورد ۱۰۰۰ تا کتاب رسیدن. اما نکته‌ی مهم و جالب داستان جریانیه که پشت این اتفاقه، تحت عنوان «پویش ۱۰۰۰ کتاب تا مهدکودک» که از طرف این کتاب‌خونه‌ در سال ۲۰۲۰ راه افتاد. تا سال ۲۰۲۴ طبق آمار، ۲۲۱ کودک به این هدف رسیدن و تعداد کل کتاب‌هایی که توسط بچه‌ها خونده شد، ۴۰۷ هزار جلد بود. عدد بزرگ و تاثیرگذاریه، قبول دارین؟ از سنت‌لوئیس تا شیرازحالا بذارید یه کم برگردم عقب؛ به همون سوالی که بالاتر از خودم پرسیده بودم: «واقعا کتاب‌خونه‌ای داریم که بتونه تو ذهن آدم‌ها بمونه و حرکت تاثیرگذاری انجام بده؟!» نمی‌خوام داستان رو خیلی سانتی‌مانتال تموم کنم اما اینجا و با این داستان جرد و کتاب‌خونه‌ی Rock Road Branch بود که اون چراغ توی ذهنم روشن شد و روشن موند. دوباره به دامان فکر کردم و به آدم‌هایی که قراره بیان و برن و چراغ کتاب‌خونه‌ی دامان رو روشن کنن…به بچه‌هایی فکر کردم که قراره همراهمون باشن و شاید هم یه روزی بینشون کسایی پیدا بشن که رکوردهای شگفت‌انگیزتری بزنن! اون موقع ما می‌تونیم داستانشون رو برای بقیه تعریف کنیم و به همه بگیم دامان خیلی‌ها رو به آرزوهاشون رسوند. تهش هم به این فکر کردم که دلم می‌خواد اون روز من هم باشم و عکس رکورددارمون رو با لبخند روی صورتش بگیرم و داستانش رو به گوش همه برسونم. راستی، اگه این داستان رو خوندی و دوست داشتی در روند ساختن دامان و توسعه‌ی این کتاب‌خونه‌ی جذاب بهمون کمک کنی و کنارمون باشی، خبرم کن.</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 02:32:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که در زمان درستی خواندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-b3cclubhdnnh</link>
                <description>جمعه را گذاشتم برای خودکشی - پیمان هوشمندزادهدرست مثل یک جمعه‌ی کسل‌کننده، به رنگ زرد کم‌عمق و کدری ته شیشه‌ی خیارشوری که دیگر خیارشوری هم توش نیست.کتاب «جمعه را گذاشتم برای خودکشی» نوشته‌ی پیمان هوشمندزاده را خواندم و توی خیلی از روایت‌ها خودم را دیدم، شاید ده سال پیرتر، در شمایل مردی میانسال که فقط غرولند می‌کند و نه زندگی حوصله‌ی او را دارد و نه او نای چانه‌زدن با زندگی را…شاید هم داشتم روایت کوتاه و تندی از لحظه‌های زندگیِ داییِ عاشق‌پیشه و «تَرکِ خانواده»کرده‌ام را می‌خواندم که توی روزمرگی و بی‌حوصلگی گیر کرده. نویسنده زیاد دنبال قصه‌پردازی و ماجراهای پیچیده نیست؛ بیشتر می‌خواسته حس و حال یک آدم خسته و دلزده از دنیا را نشان بدهد. انگار بخواهد سناریوی ماجرای زندگی خودش را بنویسد و وقت زیادی هم بهش نداده باشند… با عجله نوشته و از مشاهدات پررنگش گفته….اما خیلی چیزها را جا انداخته.یک جاهایی انگار وسط حرف خودش می‌پرید. می‌توانستم بفهمم انبوه فکرها و تصویرها موقع نگارش این کتاب چطور دست از سرش برنداشته و بهش هجوم آورده بودند که انگار وقت نکرده بود همه چیز را سر جای درستش قرار بدهد، کلمات را مزه‌مزه کند، موقع جویدن خوب بشمارد و آرام قورت بدهد. یک جاهایی رودل کردم از قدرت توصیف‌ها و یک جاهایی نفهمیدم چه شد که رسیدم به آخر روایتش. برای من همان تصویری بود که می‌شود از یک داییِ مجرد عاشق‌پیشه داشت! کسی که سال‌ها پیش دل به کسی باخته و جایی قلبش را جا گذاشته و دیگر نتوانسته برگردد و محتویات قلبش را از کف آسفالت جمع کند. کلماتش هم یک جاهایی مثل قلبش، لِه و لورده، کف آسفالت رها شده بودند. زبان کتاب ساده و روان است. جمله‌ها ضربتی‌اند و پر از طنز تلخ. همین باعث می‌شود خواندنش راحت باشد، ولی در عین حال یک حس سنگینی و پوچی زیر متن در جریان بود. برای من جذابیت روایت‌ها همین توصیف‌های دقیق و کوتاه و به‌جا بود؛ جوری که انگار داری صحنه‌ها را جلوی چشم خودت می‌بینی.از نظر فرم، کتاب بیشتر شبیه به یک مجموعه یادداشت به نظر می‌آید. خبری از شخصیت‌های ساخته و پرداخته‌شده برای داستان نیست و راوی را می‌بینیم وسط داستان‌های بریده‌بریده و بی‌ربط به هم. همین ویژگی می‌تواند برای بعضی‌ها جذاب باشد، چون سریع و بی‌وقفه جلو می‌رود، و برای بعضی دیگر خسته‌کننده، چون قصه‌ی مشخص و شخصیت‌پردازی عمیقی ندارد. اما خب این سؤال هم مطرح است که آیا جستار باید همینطور باشد یا نه. با این حال، با ظرافت و رک و بی‌پرده، حال‌وهوای آدمی را نشان می‌دهد که بین فرسودگی و بی‌معنایی دست‌وپا می‌زند… آدمی که شبیهش را اطرافمان پیدا می‌کنیم. هیچ چیزی را بَزَک نمی‌کند، احتمالا به بازخوانی هم اعتقادی نداشته یا شاید حوصله‌اش را ندارد…همه چیز را همانطوری جلوی چشم خواننده می‌گذارد.«جمعه را گذاشتم برای خودکشی» بیشتر از اینکه بخواهد قصه تعریف کند، حس رکود و بیهودگی را با چاشنی طنز تلخ اختصاصی نویسنده به خوردمان می‌دهد. اما یک ویژگی جذاب دارد که نباید فراموش کرد؛ فقط یک عکاس ریزبین می‌توانست اینقدر دقیق آدم‌ها و اتفاق‌ها را ببیند و برایمان توصیف کند.</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 03:32:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن گریان</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/%D8%B2%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-kmgbzfnuvdhx</link>
                <description>زن گریان - اثر پابلو پیکاسودلم می‌خواست زمان متوقف می‌شد و یه مدت طولانی—که حتی دلم نمی‌خواد تعیین کنم چقدر باشه—تو همون حالت لبخند به لب و حماقت می‌موندم که فکر می‌کردم همه چیز تحت کنترله و در امانه و آدم‌ها همونی هستن که می‌گن و واقعیت چیزی جز حرف‌هاشون و لبخندهاشون نیست.دلم می‌خواست اون لبخند احمقانه‌ی به پهنای صورتم رو با خودم داشتم و زمان همون‌جا وای‌می‌ساد و فقط من و اون تصویر محبوبم تکون می‌خوردیم و نیازی نبود حتی برای بلند کردن فنجون قهوه‌ی توی خیالاتم از جام بلند شم و چیزی رو تو این تصویر خیالی جابه‌جا کنم.راستش چند وقته تو گوشم صدای سوت قطار بلند شده و دوباره بی‌خوابی اومده سراغم و صدای فکرهای توی سرم بلند شده….آدم اینجور وقتا دلش می‌خواد تو بی‌خبری و حماقت بمونه اینقدر که واقعیت سیاه و تلخه.پیش خودم می‌گم بیام بیرون از این تصویر که چی بشه؟! منم و این حجم از کثافتی که باید جلوی دماغم تحملش کنم و دروغ‌ها و حقه‌هایی که دیگه اینقدر زیاد شدن نمی‌تونم دلیل و منطق پشتشون رو بفهمم.اینارو می‌گم و هم‌زمان به همون اون سناریوهای احتمالی فکر می‌کنم که توش اینقدر مثل فلک‌زده‌ها دنبال جواب نبودم و همه چیز توش همونجوری بود که آدم‌ها می‌گفتن.به اتفاقاتی فکر می‌کنم که می‌تونست نیفته و حرف‌هایی که می‌تونستم نشنوم اینقدر که بی‌رحمانه بودن.حالا نه که فکر کنی دیگه اثری از بی‌خوابی نیست و با اینا آروم شدم، نه‌خیر!اینا فقط یه گوشه از هزارتا فکر و خیالیه که داره تو سرم می‌چرخه و هربار یه جاش می‌زنه بیرون و یه جوری کلافه‌م می‌کنه.هر بار هم فکر می‌کنم پس کی قراره آروم بشم، کارما رو ولش کن، کی قراره آروم بگیرم و کمتر فکر کنم به گذشته، که می‌بینم اشک‌هام سُر خوردن و ازم جلو زدن و دیگه کار از کار گذشته.گذشته سرجاش مونده، زمان متوقف نشده، حتی صبر نمی‌کنه اشک‌هام رو پاک کنم.باز منم و یه عالمه فکر!🎈 «وسط یادداشت‌هام برای خودم از ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۴» 😶‍🌫️📍پی‌نوشت: عنوان نوشته براساس عنوان اثر هنری‌ای که تصویرش رو سردر این متن مشاهده می‌کنید، انتخاب شده.</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 01:29:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویشگا آسایش بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/%D9%88%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-u1jpwic7wjfl</link>
                <description>ویشگا آسایش بودندر حالی که ویشگا آسایش دارد طناب می‌زند و به نظر می‌آید از خوشگلی و زندگی خوب و خانواده خوب و افق‌هایی که هنوز از پس آنها خورشیدی این طرف و آن طرف می‌رود، لبریز است، من دارم ته‌مانده آب توی‌ گوش چپم را به صدای دریایی تشبیه می‌کنم که خیلی وقت است دلم می‌کشد کنار ساحلش قدم بزنم.دلم می‌خواست کسی دستم را می‌گرفت و می‌برد و زمان را متوقف می‌کرد و برایم املتی می‌زد که توش‌ پیازچه دارد و این را هم می‌دانست که من چقدر عاشق پیازچه هستم.دلم می‌خواست نهار را مهمان رستورانی ‌ساحلی می‌شدم و با جامه بلندی به تن، که همه یکی یه دانه از آن در کمدشان برای سفر به جنوب دارند، به یکی از دغدغه‌های انسان امروزی، یعنی معجزه زیاد خوردن و چاق نشدن، فکر می‌کردم.بعد دستبندهای ورشوی دور مچم را تکان می‌دادم و در حالی که رد آفتاب غروب لب دریا در موهایم گم می‌شد، عینک آفتابی جدیدم را می‌زدم.توی این قصه چشمانم ضعیف نیست و دغدغه‌هایم در حد استوری جدیدم است که مطمئن شوم به همه اعلام کرده که من هم به جنوب سفر کرده‌ام.صدای صدف‌ها و ساحل و نسیم کنار دریا از گوشم دور می‌شود.سرم خشک شده…بهتر است بروم بخوابم.*ایده عنوان نوشته‌م رو از عنوان فیلم Being John Molkovich برداشتم.</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 02:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Bleach Monster</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/bleach-monster-ho729aiwsrjp</link>
                <description>هیچکس دوست نداره یه روز از خواب بیدار بشه و دیگه ردی ازش نباشه.نیویورک هوا بارونیه، از ویدیوهای MetGala تو اینستاگرام فهمیدم، درحالی‌که با جورابی که سرش سوراخ شده و اون یکی لنگه‌ش هم مارلی (اسم سگمه) به دهن گرفته، نشستم دارم به لباس‌هاشون امتیاز می‌دم. داشتم فکر می‌کردم تو روز شیراز اگه شیراز بارون می‌زد خیلی کیف می‌داد.از چتی که با چهارتا دوستم داشتم به این رسیدم که غصه‌ی من رو قبلا چند بار هرکدومشون جداگانه تجربه کردن و حالا می‌تونن برای لحظاتی هم‌سنگر من بشن و یه دستی رو شونه‌م بزنن و خاک روی زانوهام رو بتکونن و بگن یه روز هم تو اینو تعریف می‌کنی برای دوست دیگه‌ای و پشتش ایموجی خنده می‌ذاری که یادت باشه زمان خیلی چیزها رو محو می‌کنه؛ همونطوری که تصویر و خاطره‌ای از تو نمی‌مونه.عاطفه گفت همه‌مون وایتکسی می‌شیم.«وایتکسی شدن یعنی یکی با زور و جبر گرفته جای ردپاهات رو توی غار و جاهایی که چراغ انداختی و یه شمعی قبلا روشن کردی، پاک کرده.»حالا خیلی دنبال ارتباط وایتکس و غار نباشید، بحثم سر اینه که یه چیزی سر جاش بوده و یکی اومده برش داشته؛ یه چیزی که مال من بوده. این مالکیت و انحصار و ارتباط عاطفی هم چیز غریبیه که من رو از چند صفحه‌ای که یکی تصمیم گرفته پاک کنه، می‌رسونه به گریه.مهدی گفت ردش رو می‌شه گرفت، خیلی غصه‌شو نخور.صباح نتونست یادآوری تلخ خودش رو پشت ایموجی‌های خنده قایم کنه و یهو رفت تو یه خاطره دور.با همون جوراب سوراخ داشتم به وایتکسی شدن فکر می‌کردم. به اینکه تهش چند سال دیگه چیز خاصی نمی‌مونه ازم جز یه سری خاطره که اونم با اومدن آدمای جدید، برای بقیه جاگیر می‌شه. پس احتمالا سرنوشت همه‌مون اینه که یه جایی بالاخره خواسته یا ناخواسته یکی وایتکس رو رومون خالی می‌کنه و میره.هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم با وایتکس اینقدر اشکی بشم.می‌گن اگه گلوتون رو سوزوند شیر بخورید.حالا شما محض احتیاط یه پاکت شیر داشته باشید، ببینید چاره‌ش رو می‌کنه یا نه.۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 16:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زبان‌آموز بهتری باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ShaghayeghAzami/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-h2vmipvdx1bg</link>
                <description>معمولاً توی پروسهٔ آموزش و یادگیری، چه در محیط مدرسه و آموزشگاه و چه در فضای مجازی و بین صفحه‌های آموزش زبان در اینستاگرام، بیشتر توجه روی اینه که معلم باید چه ویژگی‌هایی داشته باشه، یا کدوم آموزشگاه از بقیه بهتره.البته شاید پذیرفتن این واقعیت که مسئولیت یادگیری ما به‌عنوان زبان‌آموز روی دوش خودمونه و باید حداقل نیمی از راه رو خودمون بریم خیلی راحت نیست.با فرض اینکه پذیرفتیم، باید چکار کنیم که زبان‌آموز بهتری باشیم؟ بیاید تا از تجربهٔ زبان‌آموزی خودم بهتون بگم.هدف‌گذاریآدم‌ها می‌تونن برای اهداف مختلف یادگیری یه زبان جدید رو شروع کنن. مثلاً هدف اولیهٔ من اصلاً هدف بزرگی نبود؛ همین که می‌تونستم از آهنگ‌هایی که گوش می‌دم و فیلم‌هایی که می‌بینم سردربیارم، برام کافی بود. اما به مرور هدفم تغییر کرد و چیزی فراتر از اون می‌خواستم.نکتهٔ مهم در هدف‌گذاری اینه که هرازگاهی وسط راه بایستیم و به این فکر کنیم که برای چی از این راه اومدیم؟ می‌خوایم ادامه بدیم یا مسیرمون اشتباهه؟! شاید یه جاهایی نیاز به مشورت با افراد متخصص پیدا کنیم و باید اونقدر این موضوع برامون اهمیت داشته باشه که بریم سراغ مشاور و کمک بگیریم.برنامه‌ریزی و تعهدبرنامه‌ریزی شاید به‌نظر کار ساده‌ای بیاد که همه‌مون تصور می‌کنیم بلدیم، اما واقعیت اینه که خیلی‌وقت‌ها برنامه‌ای که درنظر گرفتیم اغراق‌شده‌ست و اصلاً توانایی‌هامون رو توش درنظر نگرفتیم.یا مثلاً باوجود مشغله و کارهای دیگه‌ای که داریم، کلاس یا دوره‌ای رو شروع می‌کنیم اما بعد از یه مدت کوتاه از ادامهٔ دوره‌مون منصرف می‌شیم و تصور می‌کنیم اشکال از اون کلاس یا دوره بوده و به‌همین راحتی از خودمون سلب مسئولیت می‌کنیم.حالا باید چکار کنیم؟ باید توانایی‌هامون رو بشناسیم، زمان خالی برای برنامهٔ دوره یا کلاسمون درنظر بگیریم، و نسبت به اون کلاس/دوره تعهد داشته باشیم. هیچ معجزه‌ای هم درکار نیست. شاید لازم باشه بعضی روزها حتی برای از‌خواب بیدار‌شدن هم جنگید!زبان‌آموزی به سبک امروزیچه بخوایم چه نخوایم، شرایط تغییر کرده و ما هم باید تا جای ممکن خودمون رو باهاش وفق بدیم. مثلاً به‌خاطر شیوع کرونا، کلاس‌های حضوری جای خودشون رو به کلاس‌ها و دوره‌های آنلاین دادن.تطبیق‌دادن خودمون با این شرایط کار راحتی نیست اما نمی‌تونیم یادگیری و آموزش رو متوقف کنیم. بنابراین بهتره که از این فرصت به بهترین شکل استفاده کنیم و ما هم شیوهٔ مطالعه‌مون رو همراه با آموزشگاه‌ها و معلم‌ها تغییر بدیم. البته این شیوه مزایا و معایبی داره که خودش یه بحث دیگه‌ست ولی درنهایت به‌نظر می‌رسه که کفهٔ ترازو به‌نفع مزایای این روش سنگین‌تره.موضوع دیگه بهره‌بردن از وسایل و امکاناتیه که می‌تونن توی مسیر به‌روز‌شدن بهمون کمک کنن. هرچی باشه، برای ایجاد این تغییرات نیاز داریم که اسبابش رو فراهم کنیم.مثلاً اگه می‌خوایم زبان‌آموز به‌روزی باشیم، باید هرازگاهی وقت بذاریم و مهارت سرچمون رو قوی کنیم. یاد بگیریم که از امکانات موتورهای جستجو استفاده کنیم، یا سایت‌های مرتبط با نیازمون رو شناسایی کنیم و از منابع نامحدودی که توی اینترنت دراختیارمونه استفاده کنیم. یا مثلاً گوشی همراهمون دیگه فقط یه وسیله برای تماس‌های ضروری یا فعالیت (بهتره بگم فعالیت منفعلانه) در فضاهای مجازی نباشه و بتونیم ازش به‌عنوان وسیله‌ای برای ارتباط با افرادی که می‌تونن چیزی بهمون آموزش بدن استفاده کنیم. یا از اپلیکیشن‌هایی که می‌تونن به برنامه‌ها و وظایفمون نظم بدن کمک بگیریم و از تجربهٔ چیزهای جدید نترسیم.حرف آخر؛ از شکست نترسیم!می‌دونم این جمله خیلی کلیشه‌ای و تکراریه اما به‌نظر من مهمه که همین جملهٔ ساده رو به خودمون یادآوری کنیم.توی دوران نوجوانی، زمانی که من توی کلاس‌های کانون زبان شرکت می‌کردم و هم‌زمان مدرسه هم می‌رفتم، گاهی شرایط جوری بود که نمی‌تونستم اون‌جوری که باید درس بخونم و هرچی جلو می‌رفتم این شرایط سخت‌تر می‌شد. توی شرایط مشابه خیلی از دوستانم بی‌خیال زبان و کلاس می‌شدن ولی من و اون تعداد محدودی که می‌موندیم، هربار قوی‌تر ادامه می‌دادیم.من فکر می‌کنم باید رویکردمون رو به شکست عوض کنیم تا مدام اشتباهاتمون رو تکرار نکنیم.</description>
                <category>‌‌Shaghayegh Azami</category>
                <author>‌‌Shaghayegh Azami</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 18:53:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>