<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رها آزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shaghayeghp00</link>
        <description>از درون</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:48:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/818496/avatar/9fpa0L.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رها آزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@Shaghayeghp00</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه رها باشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaghayeghp00/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-lcklfeaegszt</link>
                <description>چگونه رها شوم از استرس، ترس از عقب ماندن، اضطراب آینده ای که نتیجه ی عملکرد نامطلوبم خواهد بود، و کامل گرایی ای که دست و پا گیر این روز ها و شب هایم برای ایجاد تغییر در اوضاع است؟</description>
                <category>رها آزاده</category>
                <author>رها آزاده</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 23:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش چاه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaghayeghp00/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-vjdc6i9ffwls</link>
                <description>بد قولی هات ناراحتم می‌کنه. انتظار دارم وقتی میگی بمون خونه و بخون، واقعا کمکم کنی بخونم؛ نه که هی ول بچرخی و دست به انجام کارایی بزنی که در حالت معمول انجام نمی‌دی. می‌فهمم که ساختمان داده با این استاد عزیزی که نصیب ما شده یه وقتایی زجره، ولی بیا و به جذابیت الگوریتم فکرکنیم. بیا اهمیت ندیم به خلاقیتی که معلوم نیست سر جلسه امتحان باشه که بیاد کمکمون یا نه. بیا رها کنیم ترس از نمره‌ی داغون که نه، افتادن سر این درسو. این ترم واحد کم برداشتم. خیلی کم. مسخره‌س که الان که آخر ترمه هنوز یه وقتایی غصه می‌خورم که چرا کم برداشتم؟ ول کن دیگه گذشت بابا.پی‌ام‌اس؟ بله! بیا حداقل توجیه کنیم اوضاع روحی فعلیو و اینقدر اذیت الکی نکنیم خودمونو؛ نه که هی بگیم خب هست که هست، اوضاع باید تحت کنترل باشه! تروخدا بیا و بغلم کن.اصلا بیا به این فکر نکنیم که ۶۰۰ ص ساختمان داده بوده و هنوز ۳۰۰ ص‌ش مونده. بیا فکر نکنیم که ۱۰۰ ص از برنامه عقبیم و اگه نتونیم خودمونو برسونیم، نمیتونیم پنجشنبه رو به پخت و تزیین کیک بابا اختصاص بدیم و از تولدشون بودن لذت ببریم. تو که در هر حال این کارا رو می‌کنی و تهش جر میدی خودتو برا ساختمان داده، یا حتی کلا بیخیالش میشی و رهاش می‌کنی. بیا رها کنیم. بیا رها کنیم رها کنیم رها کنیم.چقدر بده که بد گریه‌ای و حداقل نمی‌ذاری یکم گریه کنم تا رها شم. تو چرا عادت به این کار نداری؟ چجوری تحمل کنم این بار سنگینی که میذاری رو دلمو؟ بدیش اینه که حتی وقت نمیتونم بدم به خودم که غرقت کنم تو خیال. و دقیقا برای همینه که وقتی میبینم میری تو هپروت داستان پردازی های ذهنیت و سر و ته کارو هم میاری، دلم میخواد بزنمت که دیگه این کارو نکنی. شاید بهتره به قول استاد غلامی، برای تفریح ها و استراحت ها و خیال پردازی ها و... هم برنامه داشته باشم که بهم حس لذت بده؛ نه حس نکبتِ عقب افتادن از درس درس درس. کی گفته فقط درس زندگیه؟ مطلقا نیست، خودتم می‌دونی که نیست، عملکردتم همینو میگه؛ ولی چیکارت کنم که به موقعش به اون چیزی که باید، وقت به اون اندازه که باید، اختصاص بدی؟به این فکر میکنم که ۳۰۰ ص رو میشه تو یه روز خوند، ولی بعید می‌دونم تو خونه بشه خوند. باید بری سالن مطالعه. دم خونتونه، ماشینم دستته. بذار کنار بهونه های مسخره‌تو! حالشو نداری؟ می‌دونم به خدا منم همینم. ولی نمی‌خوام برا حالشو داشتن آویزون بقیه باشم که بهم حس و حال بدن؛ مگه از تو که خود منی، آدم نزدیک تر دارم؟ بیا و استقلالو توی عملکرد هم بدست بیاریم. بیا و وقتی میگیم بریم فلان جا و فلان کارو بکنیم، واقعا انجامش بدیم؛ نه که من از یک روز قبلش مطمئن باشم تو فلان قولی که داری میدی رو انجام نخواهی داد. کمکم کن، باهام راه بیا و در آغوشم بگیر منِ عزیزم. ما جز هم کیو داریم مگه؟سه تا کانال دارم. اندازه موهای سرم دوست و رفیق واقعی و نزدیک دارم؛ اما نمی‌خوام نق بزنم اونجاها. ذهنم رفت سمت امام علی که با چاه درد و دل می‌کردن. اون موقع هنوز ویرگول نبوده :) دچار پرخوری میشم وقتی حالم خوب نیست. حالا بیا و نگران چاق شدن نباش. امروز باشگاهمم نرفتم.  میخواستم مثلا درس بخونم که... هه -_-</description>
                <category>رها آزاده</category>
                <author>رها آزاده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 21:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به عنوان یک آدم فضایی:</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaghayeghp00/%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bgxrsduggzny</link>
                <description>بالاخره یه روزی دست این آدم فضایی رو می‌گیرم و با سرگردونیش مهربونی می‌کنم؛ میون همه‌ی این بی‌حوصلگی ها و زودرنجی ها، سنگ صبورش می‌شم؛ به آغوشم می‌کشمش و بهش می‌فهمونم که آدما تنهان، و من با اون، قراره دوتایی با هم تنهایی هامونو سپری کنیم؛ بهش یادآوری می‌کنم که چقدر دوستش دارم و قلبشو نوازش می‌کنم و حق می‌دم بهش اگر قلبش داره می‌تپه. بالاخره یه روزی می‌گم که باهاش آشتی تر از این حرفام :)))) </description>
                <category>رها آزاده</category>
                <author>رها آزاده</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 00:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشنه‌ی جرعه ای یقینم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaghayeghp00/%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86%D9%85-i5dp7lafjzw3</link>
                <description>مسعود دیانی نوشته است که: «خواب را بر چشمانمان حرام کرده‌ایم! زحمت بیداری در نیمهٔ شب را به زور هزار و یک حیله بر خودمان هموار کرده‌ایم! شلوغی جمعیت! ساعت‌ها نشستن روی پا‌ها و درد مفاصل! خواندن دعا‌ها و کتاب‌هایی که سال تا ماه حوصله‌مان نمی‌کشد و موقع خواندنشان هی انگشتمان را لای وجودصفحهٔ اخر می‌گذاریم تا شمارش معکوس صفحات را داشته باشیم که کی تمام می‌شود پس!؟ اما با همهٔ این اوصاف آمده‌ایم! نه خودمان که حتی که کودکانمان را هم از بستر جدا کرده‌ایم، به زور بیدارشان نگاه داشته‌ایم و به بهانه‌های شیرین و ترانه‌های رنگین به مسجدشان کشانده‌ایم! چه اتفاقی افتاده آخر!؟ عارف شده‌ایم!؟ عاشق شده‌ایم!؟ عابد شده‌ایم!؟ زاهد شده‌ایم!؟ هان! چه شده که این همه سختی را بر جان خریده‌ایم!؟ هان!راستش را بخواهید خواب شیرین شبانه را‌‌ رها کرده‌ایم چون خوابمان نمی‌برد! خوابمان نمی‌برد چون می‌ترسیم! آری! می‌ترسیم! ترس! ترس! می‌ترسیم!»ترس... منِ ترسو را بگو، که بیست و یکمِ رمضان امسال را خواب ماندم و چه ها که بر من نگذشت بابت این ناکامی... نمی‌گویم از اینکه چیزی گیرم نیاید می‌ترسیدم، نه! در واقع احساس گناه تا خرخره ام را گرفته بود که «ای داد بر من، در شب قدر، شبی به این مهمی کدام آدمی را دیده‌ای که خواب بماند؟ تو وظیفه داری بیدار بمانی. چرا و برای چه؟ نمی‌دانم! اما در اینکه وظیفه‌ی توست. شکی نیست. مگر نه اینکه مسلمانی؟» و قص علی هذا...دلم به حال خودم می‌سوزد. گمان کنم تا ابد و الدهر هم اگر تلاش کنم، باز هم نخواهم فهمید که کدام حق است و کدام باطل. منِ بیچاره‌ی ناآگاه چه می‌فهمم از دین خدا؟ مگر نه اینکه خود را با «درس می‌خوانم و به وسیله‌ی آن به دین خدمت می‌کنم» سرگرم کرده ام؟ مگر نه اینکه سودای دین در سر دارم؟ منِ بیچاره چه می‌توانم بکنم برای اسلام وقتی که هیچ نمی‌دانم دین چیست؟ اسلام چیست؟ منِ ناآگاه در خطر ابتلای به دنباله روی هم به سر می‌برم و هرگاه هر متن و هر چیز جدید و قدیمی که می‌خوانم یا می‌فهمم، باید خود را مجاب کنم که زود باور نباشد و تعقل کند؛ اما مگر تعقل بدون آگاهی می‌شود؟ آدم باید یک میزانی بداند که حداقل چارچوب فکری برای خودش داشته باشد؛ ارزش و ضد ارزش را بشناسد. بداند دینش چه می‌گوید و چه اصولی تعیین کرده است. ای کاش بفهمم من چه می‌توانم بکنم در این دورانی که علم چون اقیانوسی عمیق است و من، حتی یک استکان از آن را هم ندارم!شب قدر که همه چیز نیست، کل دین موضوع بحثم است. مثال بزنم؟ می‌گویند ارتباط با نامحرم در حد ضرورت باشد. خیلی خوب، درست می‌گویند. امتحان کرده ام، فهمیدم ام که درست می‌گویند؛ اگر این چنین نباشد کار خراب می‌شود؛ اما می‌شود بگویید ضرورت چیست و چه کسی آن را تعیین می‌کند؟ که ناتوانم از تشخیصش! هر آدمی اصول رفتاری خاص خودش را دارد؛ من نیز همینطور. اما احساس گناه دارم از اینکه به اصول خودم پایبند باشم. شاید از ضعیف الایمان بودنم باشد اما در نظرم حرف اسلام و مسلمان دو چیز جداست. آن ارتباط در حد ضرورتی که بعضی از مسلمانان می‌گویند خیلی حداقلی است در حالی که برخورد من با اتفاقات از این سبکِ حداقلی بودن اصولاً پیروی نمی‌کند. یا مثلاً در مورد راهپیمایی های مختلف، این درگیری را دارم که حق چیست و باطل چیست؟ وظیفه‌ی من چیست؟ باید شرکت کنم؟ و نکته‌ی اصلی آنجاست که از خود می‌پرسم «اگر شرکت نکنم چه می‌شود؟ در آتش گناهانم خوانم سوخت؟» نمی‌خواهم سرپیچی کنم از آنچه درست است، اما یا نفسم زورش می‌چربد یا شیطان؛ که مدام به منِ سرگردان احساسِ ناحقی القا می‌کند. من اگر برای راهپیمایی ها سر رفتن و نرفتن مردد‌م علتش این است که یقین ندارم از حق بودن راهپیمایی! و این عدم یقین یحتمل القای شیطان باشد؛ چرا که هربار دلایل منطقی حق یا باطل بودن هر مسئله ای را به خودم یادآوری می‌کنم اما باز روز از نو و روزی از نو. نمی‌دانم نظر اسلام چیست! و وقتی می‌فهمم هم نمی‌توانم قبول کنم که این نظر اسلام است... نکند نکند ها بیچاره ام کرده اند. احساس می‌کنم آنقدر دامنه‌ی حقیقت وسیع است که هرکاری بکنم هم نمی‌توانم احاطه پیدا کنم به حق._________این متن را هم بخوانید: همیشه ارزش شب قدر را به نزول قرآن می‌دانستم اما یک شب قدر حرفهایی را از یک استاد یاد گرفتم که همه چیز را در ذهنم به هم ریخت.سوره قدر را تفسیر میکرد. میگفت: «آیا نزول قرآن شب قدر را شب قدر کرده؟ یا اینکه شب قدر شب قدر بوده و قرآن در آن نازل شده است؟ مثل کسی که ازدواج خود را که یک کار مهمی است در یک وقت با برکتی قرار میدهد. نزول قرآن یک کار مهم و بزرگی است اما در شب قدر اتفاق افتاده…انا انزلناه فی لیلة القدر؛ یعنی اول، شب، شبِ قدر بوده و بعد قرآن در آن نازل شده. دلیل بهتر آیات بعدی است که شروع می‌کند به توضیح چیستی شب قدر:لَیلةُ القَدرِ خَیر مِن ألفِ شهرتَنَزَّلُ الملائکةُ و الرّوحُ فیها بِإذنِ ربِّهم مِن کُلِّ أمرسَلام هی حتّی مطلعِ الفَجر«انزلناه» فعل ماضی است یعنی نازل کردیم و تمام شد. اما در معرفی شب قدر میفرماید «تَنَزَّلُ» که فعل مضارع است. یعنی هنوز نازل میکنیم. یک عملی در این شب هر سال تکرار میشود و در توضیح عظمت این شب این عمل را بیان میکنند.»یادم هست این حرفها بدجوری مرا گیج کرده بود. این استاد چه میخواست بگوید؟ جلسه سکوت محض بود و من یقین داشتم همه میخواستند بیشتر بشنوند. اما استاد آرام ولی محکم ادامه می‌داد:« «الملائکه» یعنی «همه‌ی ملائکه» این الف و لام در زبان عربی معنای «همه» میدهد. «الروح» که (برخی معتقدند) همان رئیس ملائکه است. در آن شب، همه اینها متوجه زمین اند و فرود می‌آیند. چه واقعه ای رخ میدهد؟ چه شده که همه‌ی دارودسته خدا در صحنه عالم متوجه زمین اند؟!هر سال؟ همه؟ از تمام آسمانها؟ به سوی زمین؟یعنی هر خبری هست اینجاست و در عوالم بالا خبری نیست!سوال اینجاست که اینها کجا نازل میشوند؟ به کجا فرود می آیند؟برای پاسخ خوب است اول بپرسیم اینها برای چه میآیند؟«مِن کُلِّ أمر»یعنی چه؟یعنی برای تصمیم گیری برای همه چیز. این امر امر تکوینی است. یعنی هر موجودی. از این جا باید فهمید کجا می‌آیند.»حرفها علمی بود اما برای من مثل یک رمان شیرین و دلکش بود که دوست داشتم زودتر آخرش را بفهمم. با این تفاوت که این بار قضیه فرق میکرد قرار بود تکلیف مهمترین شبهای زندگی ام را تعیین کنم. باید میفهمیدم کجا باید بروم و چه باید بکنم؟ منتظر بودم و باز استاد با آرامش معنی داری پیش میرفت:«مِن کُلِّ أمر»«امر» چیست؟این امر دو جای دیگر در قرآن آمده: یکی «إنما أمرهُ اذا أرادَ شیئاً أن یَقولَ لهُ کُن فیکون» و دیگری «أئمة یَهدونَ بأمرِنا»علامه طباطبایی از اولین آیه این را استفاده می‌کند که معنای این «امر» هر شیئی است که وجود داشته باشد. امر تکوینی. و از آن استفاده می‌کند که آیه «ائمة یهدون بامرنا» فضل امامت را بیان میکند؛ یعنی وجه تمایز ائمه را نشان می‌دهد که آنها هدایت تکوینی می‌کنند همه موجودات عالم را.و در شب قدر تکلیف کل امر است که مشخص میشود...کم کم رنگ صورت استاد عوض میشد انگار موقع نتیجه گیری بود. استاد ادامه داد:عزیزان! آن رئیس حقیقی و ذاتی عالم آن خدای لا یزال همه را به سراغ فرمانده زمینی و خلیفه خود می‌فرستد. همه متوجه ولی عصر ارواحنا فداه هستند! اوست که قرار است همه تصمیمات منجز و معلق عالم یعنی قضا و قدر به دستش برسد و از مجرای او جاری شود. شب، شب اوست.یعنی رفیق من! اگر تا به صبح مناجات کنی و قرآن سر بگیری اما از او غافل باشی بیراهه می‌روی.هیچ عملی بدون فریاد درونی «یا صاحب الزمان» فایده ای ندارد. بقیه همه بیراهه رفتن است.بعد با بیانی طعنه آمیز گفت: همه می آیند پایین تو میخواهی تنها بروی بالا؟!حقیقت دین، معرفت امام است؛ معرفت امام و حجت خدا. شب قدر شب تجلی خلافت خلیفة الله است. خلافت او در این شب تجلی می‌کند. تمام گردانندگان عالم هستی «مِن کُلِّ أمر» بر او نازل میشوند.نکند همه عالم از دیو و دد تا فرشته و جبرئیل متوجه او باشند و من و تو متوجه جای دیگر!یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشیم شاید   که   نگاهی   کند   آگاه  نباشیماللّهمَّ عَجِّل لِولیِّکَ الفَرَج_________نمی‌دانم درست است یا نه. یکی از ترس هایم این است که چیزی را نشر دهم و بعد بفهمم غلط است. ما همیشه مو بینیم اما آگاهان و دانایان پیچش مو! و بسیار پیش آمده که میان این متونِ به دیدِ من حق، باطل هم بوده باشد. خدا رحم کند بر من و همه‌مان. خلاصه که دعا کنید برایم که بسیار محتاجم. پی نوشت: آفت دیگری که نگرانش هستم راحت شدن خیال کسانی که در شرایط من هستن به خاطر پیدا کردن یک آدم با دغدغه های مشابه است؛ اینطور که پیش خود بگویند درست است که اوضاعم خراب است اما باز جای شکرش باقیست که یک نفر دیگر هم اوضاعش همین است. باید از سیاه چاله ی شک بیرون آمد.</description>
                <category>رها آزاده</category>
                <author>رها آزاده</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 23:13:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل این است که از خویشتنم نیست خبر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaghayeghp00/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-czjygtgnxufi</link>
                <description>من یک راننده ام. چند ماه پیش متوجه شدم که حرف برای گفتن زیاد دارم. یه چیزی تو دلم سنگینی می‌کرد. تقی به توقی می‌خورد دلم می‌خواست بنویسمش. هر دست اندازی برام یه داستان جدید بود. هرچیزی که پیش میومد یه حس عجیبی رو در من بیدار می‌کرد. به خودم اومدم دیدم حوالی یک سالی میشه دستم به قلم نخورده. دیدم جوهر ذهنم خشک شده. قادر به پیاده کردن حال و حرفای دلم با بازی با کلمات نبودم. یه کانال شخصی توی تلگرام زدم :) اسمش؟ شغلمه! من شدم ″راننده‌ی‌نقطه‌گذارِ‌خطِ″ زندگیم. مدت ها بود در حال پیشروی نیم‌خطم بودم. بدون اینکه حواسم باشه توی جاده ی زندگیم رانندگی می‌کردم.علی رغم اینکه واقعاً دلم می‌خواست بقیه هم نوشته هامو بخونن، تصمیم گرفتم پرایوت نگهش دارم و بعد از یه مدت اگر موفق به از بین بردنِ بخشِ خود‌کم‌بین شقایق شدم، پابلیکش کنم. اونجا تبدیل شد به بیغوله‌م :) و البته شقایق قصه ی من مثل هر آدم دیگه ای متشکل از چندین جنبه ی مختلفه. چرا اینو می‌گم؟ چون عمده‌ی چیزی که در ادامه خواهید خوند یک سری نوشته ی بیانگر حس درونی هست که در زمان های مختلف نسبت به خودم و اتفاقات اطرافم داشتم و توی کانال مذکور نوشتم؛ فلذا عادیه که اکثرش از بیرون قابل تماشا نباشه چرا که من همچنان (در ظاهر) همون شقایق قدیمم! :))در حال حاضر لزوما هرچیزی که نوشتم رو قبول ندارم و لزوماً اون شکلی که خودم رو توصیف کردم نیستم. بالاخره آدمی‌زاده دیگه :) تغییر می‌کنه. اون چیزی که برام مهمه و باعث شده پستشون کنم «روند تغییر»ه. تذکر: با خوندن این متن هیچ‌چیزی عایدتون نمی‌شه؛ پس با نخوندنش تایمتونو سیو کردین:) پی‌نوشت: ویرگول خیلی جای دنجیه. آدم احساس امنیت می‌کنه از ابراز مغزنوشته ها (ی طبق معمول نامهمِ) ش._____________________________ما انسان هایی تنها اما در میان جمعیم. در شقاوت و سختی ها ممکن است تکیه‌گاه هم شویم و پا به پای هم برای تسکین درد یکدیگر تلاش کنیم. ممکن است سنگ صبور هم شویم به این امید که بغضی در گلو نماند و قلبی سنگینی نکند. با تمام اینها اما ما، اجتماعی از هم گسسته ایم. چگونه باید بغضی خفه کننده را که تاری دیدگانمان را ناشی است بیرون بریزیم؟ مگر وجود ما توان تحمل این سنگینی را دارد؟ ۶ دسامبر ۲۰۲۱_______________________چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منمبی خبر عمر به سر می‌برم و دم نزنمنا پدیدار شود در بر من هر دو جهانگر پدیدار شود یک سر مو زانچه منممشکل این است که از خویشتنم نیست خبرمگر این مشکل از آن است که بی خویشتنم&gt;عطار۲۹ نوامبر ۲۰۲۱__________________________________« بسکه به یه چیزی فکر می‌کنم و مسائل کوچیکو تو ذهنم بزرگ می‌کنم! تهش که چی؟ خجالت ناشی از بی اعتماد به نفسی و لرزش تموم وجود از اتفاقایی که ممکنه یک در صد میلیونیوم بیفته :/چاره چیست؟ در وهله‌ی نخست، فکر نکردن! :)پی‌نوشت: به قول عرشا اونی که عمده ی مردم بهش می‌گن «فکر» اصلا فکر نیست. این فکری که توی جمله ی اول گفتم از همون دسته است. منظور خیال کردن و پیش‌بینی احتمالات و اینهاست.»۷ نوامبر ۲۰۲۱________________________________+ همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردی / نگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری- دل نازک به نگاه کجی آزرده شود / خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست۲۳ و ۲۵ نوامبر ۲۰۲۱_____________________________________اما خودمونیم، مرد جدی اگه می‌خواست فقط یه چیزی بهم یاد بده اون این بود:«گر به خود محکم شوی سیل بلاانگیز چیست؟/مثل گوهر در دل دریا نشستن می‌توان» + صحیح! بلا در اراده ی محکم بی اثره :)۲۵ نوامبر ۲۰۲۱___________________________________ شرایطم مثل یه آدمیه که توی یک جنگل بزرگ قرار گرفته و قراره راه خروج از جنگلو پیدا کنه. این آدم به کمک بقیه و با مشورت هایی که باهاشون داشته فرمول حرکت به سمت خروج رو داره؛ می‌دونه باید چیکار کنه یا از کدوم طرف بره. شروع می‌کنه به حرکت و تا یه جاهاییشو پیش می‌ره. وارد یک قسمت جدید از جنگل میشه که توش همچنان ″فرمول حرکت در جهت صحیح″ جواب گوعه اما چون فضا و شرایط عوض شده، سردرگم میشه و این سوال براش پیش میاد که اگه این قسمت، ماجراش فرق کنه چی؟ شروع می‌کنه به دور خودش چرخیدن که الان چیکار باید بکنم و ... خلاصه ی ماجرا اینکه خیلی مواقع هم آدم زمانی که یه مسئله رو بیان می‌کنه، تازه خودش می‌فهمه با خودش چند چنده. مثل مواقعی که دست می‌گیریم سوال بپرسیم از معلم و دقیقا همون لحظه ی بیان سوال، خودمون به جوابش می‌رسیم؛ اما به هرحال تا آدم دست نگیره و نپرسه ممکنه به جواب نرسه :) پی‌نوشت: بخشی از متنی که بعد از مشورت با فردی نوشتم. در ستایش کمک گرفتن از اهلش و خویشتن را سرزنش ننمودن :)))۲۸ اکتبر ۲۰۲۱________________________________ دلتنگم..احتمال می‌دهم از این همه اضداد وجود ناراحت باشم اما به گذرا بودنش امّیدوار! نوجوانی است و خطا. چه می‌شد اگر خود سرزنش گری دکمه ی خاموش-روشن داشت؟ :)دروغ چرا؟ این بار اما شاکرم خدای را که دکمه ی خودسانسوری و سرزنش نفْسم را به قهقرا داده و بدین سان گویی قدرت روشن شدن ندارند (به حمدالله!)[ دو بند اصلی این متن به دلیل فقدان صلاحیت انتشار، حذف شد-_-]  ۳ اکتبر ۲۰۲۱ _______________________________«خسته ام از اشتباه کردن؛ کج رفتن؛ دفاع کردن و در نهایت متوجه ناحقی خواسته ی خود شدن؛ خسته از شنیدن هر اشتباه یک تجربه است و هر تجربه به معنای پیمودن یک پله دیگر به فراسوی کمال! خسته از ترس از غلط کردن؛ ابتلا به خود سانسوری؛ حتی مجبور کردن بقیه به مدارا با یکدیگر. منکر نمی‌شوم که من برای خطاهای ریز و درشت زندگی ام منِ فعلی است (و تقریباً نود درصد اوقات با همین تفکر خود را دلداری می‌دهم) یا اینکه زندگیِ یکنواخت و بدون ترس که زندگی نمی‌شود! اما بیایید قبول کنیم که هر اشتباهی جبران پذیر نیست. گاهی نتایج انتخاب هایمان تا ابد الدهر دوش به دوش ما پیش می‌آیند و در تک تک لحظات زندگی مجبور به رویارویی با آن چیزی هستیم که چشم ثانیه ای دیدنش را نداریم. گاهی سرپیچی از یک انتخاب یعنی تخریب زندگی دیگری! و بعضاً اوضاع به قدری در هم می‌شود که نه راه پس می‌ماند؛ نه راه پیش.»۱۶ سپتمبر ۲۰۲۱_____________________________« امروز حال غریبی داشتم. تمرکزم موقع درس خواندن پایین بود؛ ذهنم هم که مشوش و مخدوش! جدیدا عادت کرده ام که ده الی یک ربع اول تایم های درسی ام را نخوانم. فکر کردن به مسائل نامهم و تصور «اگر اتفاق بیفتد چه؟» هم که قوز بالا قوز شده است. نمی‌دانم این چه جور بلاهایی است که به موعد کنکوری بودن بر سرم می‌آید. کاش کمی عاقل شوم...»۶ سپتمبر ۲۰۲۱______________________« شایدم اونقدرا که فکر می‌کنم انسان نادان و نا آگاهی نیستم...خیلی چیزا هست که نمی‌دونم و حتی اگه بخوامم عقلم بهشون قد نمی‌ده. یا مثلاً همین اعتماد به نفس نداشته ام خودش خیلی جای شکر داره. ترجیحش میدم به تو خواب و خیال بودن.(همون گربه ای که دستش به گوشت نمی‌رسید و این حرفا:)))))واقعا اومدیم تو دنیا که همینطوری الکی با تصور آگاهی بگذرونیم و بریم؟ به جای دنبال آگاهی بودن، غرق در خود برتر بینی و من اینم و من اونم باشیم؟ یا اینکه همش موج سواری کنیم... پی نوشت: اعتماد به نفس یه چیز خیلی پیچیده و کلیه که منم نمیدونمش و داشتنش عالیه اما اینجا منظورم اون بخش مرتبط با اعتماد به سقف و خود زیادی خفن پنداریشه که باعث می‌شه درجا بزنی و خودت نفهمی. چجوری میشه به یک چنین فردی کمک کرد؟»۱۴ آگست ۲۰۲۱+دارم به این فکر می‌کنم که چند درصدتون شخص منو مثل توصیفات بالا می‌بینین! :))) _________________________« دامنه ی واقعیت آنقدر وسیع است که مرتبا بخشی از ″آنچه هست″ با ″آنچه می‌پنداریم″ جایگزین می‌شود؛ سپس گمان می‌کنیم که این دیگر درست است و ته ماجراست که ناگاه جایگزینی دیگری رخ می‌دهد. احتمالا مرحله ی اول، پذیرش این حجم از تغییر و تلاش برای سازگار شدن با آن است ولی به نظر می‌رسد مادامی که زنده ایم درگیرش خواهیم بود و سفره اش بسته نخواهد شد؛ پس بهتر است به چشم مرحله ای به آن نگاه نکنیم. اما آن چیزی که به تازگی متوجهش شدم این است که سر منشأ تمام این بی اعتماد به نفسی ها و ترس از اشتباه کردن، ناکامی در پذیرش «خود واقعی بودن» است که در مرحله ی نخست «خود سانسوری» را پدید می‌آورد. مثلا من در پذیرش اینکه کامل نیستم و تا ″علامه ی دهر شدن″ چندین مرگ و زندگی فاصله دارم به مشکل خورده ام و حاضر نیستم قبول کنم که انسان ممکن الخطاست. یا کاری نمی‌کنم یا اگر حرکتی انجام دادم، دچار وسواس فکری شدید می‌شوم و مرتبا آن کار را با خود مرور می‌کنم. مشکل اصلی کمال گرایی است. نپذیرفتن خود واقعی...»۹ آگست ۲۰۲۱______________________« از هرکسی می‌پرسم ″بنظرت من خجالتی ام؟″ می‌خنده و می‌گه ″نه″. البته هرکس به شیوه ی خودش جواب می‌ده. مثل ″یکی تو خجالتیْ یکی عمه من!″ یا ″بچه پررو تر از این حرفایی که خجالتی باشی″. تا اینجای کار هیچ کس نگفته که آره تو خجالتی هستی و این خیلی برام عجیبه.سه حالت داره:۱) روی احساس خجالتم کنترل دارم و اصولا اجازه نمی‌دم این مسئله باعث بشه حرفی رو نتونم بزنم یا کاری رو روم نشه انجام بدم۲) توهم خجالتی بودن دارم۳) ترکیبی از گزینه ی ۱ و ۲ = شقایق :)هرچی که هست فقط یک چیز برام به خوبی روشنه. مدتی با توهم «پررو بودن» هرچی تو دلم بود گفتم و هر کاری دلم خواست انجام دادم (نه هر کاری و هر حرفی. خودتون بگیرید چی میگم دیگه :) تحت چارچوب شرع [گاهی بدون توجه به عرف یا قانون]) و الان که از اون دوران گذشته، هر بار که به عقب نگاه می‌کنم و یکی از اون حرفا و رفتار هام برام یادآوری میشه، جدای از این که خیلی به خودم و کارام می‌خندم اما ته دلم حس خوبی ندارم. نمی‌دونم اسمش چیه اما من بهش می‌گم خجالت. شاید یه ترکیبی از خجالت و عذاب وجدان... خود-کودک بینی +-+ورای همه ی این مقدمه چینی ها، حرفم اینه که الان، من، شقایقی که اینجا داره تایپ می‌کنه، شاید به موقعش باهاتون به راحتی حرف می‌زنه و با اعتماد به نفس به نظر میاد اما بدونید که اینقدر به گذشته نگاه کرده و به حماقت های دوران جاهلیتش فکر کرده که تموم فکر و ذکر الانش اینه که ″هنوز بچه ای، باش! حداقل الان دیگه یه کاری نکن که چند سال بعد بگی عجب اسکلی بودی″. این مسئله باعث شده که عملا اعتماد به نفسی نداشته باشه و به عبارتی داره تقریبا هیچ کاری نمی‌کنه که مبادا اشتباهی مرتکب بشه. از اونجایی که هرچیزی دو وجه سیاه و سفید داره، ناحقیه اگه به دستاوردهای مثبتش اشاره ای نشه. شاید آدم خودش حس کنه که داره کار اشتباهی انجام می‌ده و به این روش خودشو نابود کنه ( :/ ) اما حداقلش اینه که عملا کار بدی انجام نمی‌ده. خود سرزنش گر درونش نمی‌ذاره و دقتش نسبت به کاراش رفته بالاتر و حساسیتش بیشتر شده (دلداری!!)در کل چی می‌شد اگه فقط خود آدم یادش می‌موند که چه گندی زده و دیگر عزیزان همه فراموش می‌کردند؟ :)پی نوشت: آره قبول دارم که یک: زیادی حساس شدم و دو: به اینکه مردم چی فکر می‌کنن زیادی فکر می‌کنم! اما این یه بار جاش هست که شما خواننده ی گرامی هم قبول کنید که آدم هایی که من جلوشون گند می‌زنم و مهم تر از همه! بعدا اتفاقات مرتبط با اون ها رو مرور می‌کنم، آدم هایی هستن که براشون ارزش قائلم. و قطعا ترجیح می‌دم من رو دیوانه ی مریض نپندارن. اونا هم با همون پیش فرض غلط هنوز دارن می‌رن جلو :/ نکن خب گرامی!پس نوشت: مطمئن نیستم این وسواس جدیدم باعث عدم اعتماد به نفس شده یا چیز دیگه ای؟ حتی مطمئن نیستم که بی اعتماد به نفس باشم. شاید این بار هم زیر سر کمال گراییمه که می‌خوام تو همه چی صد باشم ولی چون نودم حس می‌کنم صفرم. مشکلات یکی و دو تا نیستن که :)!» ۸ آگست ۲۰۲۱__________________________«منی که همیشه در «به شوخی بگیر و الکی بخند» ترین حالت خودم قرار دارم و به هر دری میزنم که کمی، فقط کمی بخندیم در «گریانی ترین حالتِ بدون اشک» به سر می‌برم. چقدر دنیا جدی تر از آنیست که می‌پنداشتم! افکار آشفته ام به قدری گیج کننده و بی عنوان و دلیل است که نوشتن را برایم سخت می‌کند. هم می‌دانم چه می‌خواهم بگویم و هم چیزی برای گفتن نیست. شاید بخشی از این هجوم حس ترس را بتوان معلولِ دیدن قسمتی از آنچه ورای رویاهایم در انتظارم است دانست. مثل کوهنوردی که به سختی از دامنه ی یک کوه بالا می‌رود و تلاش می‌کند که به بلندترین جایی که از پایین می‌بیند و قله ی کوه می‌پندارد برسد؛ غافل از اینکه آن، تنها بخشی از مسیر حرکتش به سمت قله است. نه از لحاظ زاویه دید به مسئله، بلکه از نظر احساس فعلی، حسی مشابه احساس کوهنورد پس از نابودی تصوراتش دارم...نمی‌گویم رسیدن به هدفم را انتهای موفقیت می‌دانستم. در واقع به چشم شروعی برای موفقیت های پی در پی به آن نگاه می‌کردم و همچنان هم بر این عقیده استوارم. اما گمان می‌بردم که مسیر فعلی پیش رو، سنگلاخی ترین مسیر است و پس از رسیدن به اولین هدف، پیمودن ادامه ی مسیر آسان تر می‌شود. شاید واقعا هم همینطور باشد چرا که این اولین مواجه با تلاش جدی است و بعد از آن یحتمل قوی تر شده ام و متناسب با رشد احتمالی که کسب کرده ام می‌توانم ادامه ی مسیر را بپیمایم.در حقیقت اما هیچگاه به ″بعدش″ فکر نکرده ام.آنچه بالاتر گفتم استدلالی استقرایی بر اساس تجربیات گذشته ام است که به آینده ی پیش رو تعمیم دادم. پس بگذارید این بار اساس مسئله را بر این بگذارم که هجوم حس ترس، ناشی از «برای اولین بار دیدن اتفاقات پیش رو» ست. آگاهی به اینکه ادامه ی مسیر زندگی سخت است، بوده (و عجیب است اگر نباشد!!!) اما برزخی که ذهن خیال پردازم با واقعیت برایم ایجاد می‌کند، همانطور که به پیمودن مسیر بدون احساس ترس و یاس و به نوعی قرار دادن من در حالت خوش خیالی کمک کرده، در مواردی این چنین، مواجه با دنیایی غریبه و ″ غیر عادی″ به نسبت آنچه قبلا بوده را برایم رقم زده که در لحظات ابتدایی کمی دردناک است.نه تنها در برابر آنچه پیش روست بلکه نسبت به هر آنچه در اطرافم رخ می‌دهد هم ″تغییر″ احساس می‌کنم. مثل کودکی می‌مانم که در هیاهوی اطراف قهقهه می‌زند و مردی با صورتی جدی به آن کودک خوش خیال نگاه می‌کند. آهای مردِ جدی! با نگاهت به من احساس ″خام و بچه بودن″ القا کردی که در ابتدا قهقهه ام را به خنده، سپس لبخند و در انتها سکوت تبدیل کرد که دستاورد نهایی اش سر چرخاندن و فهمیدنِ حدودی از واقعیت بود. ترسیدن از آن...وقتش است به لیست «آدم هایی که باعث رشدم شدند» اضافه شوی!»۵ آگست ۲۰۲۱۱۴۰۰/۹/۴ اثر هنری نیایش روی دست بنده :) نام اثر: ناملایمات زندگی! [همیشه یه خورشیدی برای تابیدن هست]</description>
                <category>رها آزاده</category>
                <author>رها آزاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 15:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن نوشته های نامهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaghayeghp00/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%85-jfpvnjsq0qiy</link>
                <description> رو به روی آینه ی اتاقم ایستاده و به دخترک جلویم زل زده ام. کاسه ای بستنی در دستانم جای گرفته. قاشق قاشق می‌خورم و به خودم نگاه می‌کنم. بیش از آنکه نگران نتیجه ی احتمالی امتحان شیمی 2 ترم پس فردایم باشم، ناراحت و حال خرابم. بدون توجه به اینکه امتحان شیمی از رگ گردن به من نزدیک تر است، خوردن بستنی ام را کش می‌دهم تا مدت بیشتری به دخترک نگاه کنم. در ذهنم اما نوشته های مردی مرور می‌شود که بی هیچ توجهی به نوع نگاه مردم می‌نویسد و می‌نویسد و روح و روانش را خالی می‌کند. نوشته هایش از جان بر می‌خیزد و بر دل می‌نشیند. متن هایش آدم را به فکر وا می‌دارد. چگونه می‌تواند خودسانسوری نکند؟ چطور از قضاوت مردم نمی‌ترسد و راجع به نقاط ضعفش صحبت می‌کند؟ اگر پیش خودشان او را دیوانه بخوانند چه؟ اگر از دل نوشته هایش بر علیه اش استفاده کنند چه؟نه که فکر کنید حرف های مردم مرا آزار می‌دهد. نه! شاید بدهد (که می‌دهد!!) اما در اصل آنها اصلا حرفی نمی‌زنند. مثلا در پیج های شخصیِ دوستانه هیچ احدی کامنت بد نمی‌گذارد و می‌شود گفت که این تقریبا همان چیزیست که مرا آزار می‌دهد. نمی‌توانم بفهمم در ذهنشان درباره ام چه می‌گذرد. از قضاوت شدن می‌ترسم! وقتی فید بکی دریافت نمیکنم ذهنم به جاهای آزار دهنده می‌رود. اکثر اوقات ترجیح میدهم که متن هایم را برای خودم نگه دارم و علی رقم (رغم؟!) میل باطنی ام منتشر نکنم. نمی‌خواهم بقیه فکر کنند که بچه ام و دغدغه های کودکانه ای دارم...اینبار اما اوضاع فرق می‌کند. پذیرفته ام که هنوز همان دخترک ۱۴-۱۵ ساله ای هستم که دو سال پیش بودم با این تفاوت که از بیان افکارم واهمه دارم. به خودم حق می‌دهم که بعد از قضاوت های مردم این‌گونه عوض شده باشم و تصمیم دارم به دخترک کمک کنم تا از خودش بودن نترسد! همیشه هم نمی‌شود در عاقلانه ترین حالت بود. گاهی بچه بودن پیش می‌آید... :)))پی نوشت:۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ عکس در بی ربط ترین حالت ممکن نسبت به نوشته به سر می‌برد:)</description>
                <category>رها آزاده</category>
                <author>رها آزاده</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 21:02:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>