<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های The Real One</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shahab542</link>
        <description>مینویسم , چون دوست دارم , مینویسم چون دوست دارم از تو بنویسم , تویی که دوستت دارم , دوستت دارم و مینویسم .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:55:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1190/avatar/9XKLLg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>The Real One</title>
            <link>https://virgool.io/@Shahab542</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین ملاقات با خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Shahab542/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-gnandyvtiajf</link>
                <description>من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که آن همشهري داشت نان شبش را از گلوي من بيرون مي‌کشيد يا وقتي که آن ديگري داشت پشت من و تو سوار مي‌شد تا بالا برود. من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که آن بچه‌ي دو ساله دستم را گرفت و گفت بنشين. بعد هم خودش گذاشت و رفت. يا وقتي که همه چيزم را به باد دادم تا با آن بازي کند. من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که کسي براي تو بال مي‌کشيد و براي من ميله. من بايد جايي خدا را ديده باشم. وقتي که کسي با خودکار آبي چشم سياه مي‌کشيد. يا يک بار، وقتي که به تو نگاه کرده‌ام، صاف توي چشم‌هايت.</description>
                <category>The Real One</category>
                <author>The Real One</author>
                <pubDate>Sat, 09 Feb 2019 21:09:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@Shahab542/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-w76bmwx0f89c</link>
                <description> نان سنگک تازه که بویش پیچیده باشد همه جا، پنیر هم باشد. حالا تو هر چیز دیگری دوست داری اضافه کن. گوجه، خیار، سبزی... ساعت شش عصر هم باشد. هر چقدر که بخوری کم باشد. من آدم قانعی هستم. یا توی ایستگاه نشسته باشم و هر اتوبوسی که بیاید بگویند شلوغ است و بنشینم تماشا کنم آدم‌ها را که همدیگر را هل می‌دهند تا سوار شوند. بعد کم کم ببینم اتوبوسی که جای نشستن دارد هم شلوغ است. یا این‌که ایوانی باشد یا آلاچیق. یک حیاط کوچک چند تا درخت هم جلویش، نارنج باشد بهتر است. باران هم اگر حال کرد یک نَمی بزند. یک کسی بیاید و چای بیاورد. دوست داشتی کیک و بیسکویت هم اضافه کن. تو هم باشی بهتر. من هم آن‌جا چشم‌هایم را ببندم و یاد هیچ چیزی نیفتم. بقیه‌ی چیزها کوچکترند، آن‌قدر که رویم نمی‌شود بگویم. به این‌ها هم راضی‌ام اماچیزهایی به این کوچکی هم ... </description>
                <category>The Real One</category>
                <author>The Real One</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2017 12:55:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shahab542/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-akdk3rfulk7r</link>
                <description> دیگر گذشته است از آن زمان که تنها تفریح‌مان همین بادبادک‌بازی بود. کیف می‌کردیم که می‌دویدیم و باد می‌خوردیم و باد ما را می‌خورد و این بادبادک آن بالا پرواز می‌کرد. همان موقع‌ها که انگار خودمان داشتیم پرواز می‌کردیم. این نخ بادبادک ولی از یک وقتی شروع کرد به پاره شدن. تا بادبادک‌مان را هوا می‌کردیم، اتفاقی می‌افتاد و نخ‌مان پاره می‌شد. یا یکی می‌آمد پاره‌اش می‌کرد. نمی‌دانستیم که حواس‌مان باید به کجای نخ به این بلندی باشد که پاره نشود. این اواخر که هنوز بادبادک را هوا نکرده، پاره می‌شد. دلیل این یکی رادیگر از ما نپرسید. تفریح‌مان را عوض کردیم و دل‌مان را خوش کردیم به پیدا کردن جای پارگی و ترمیم همین نخ ِ پاره شده.حالا چند وقتی است که این نخ خودش پاره نشده است، کسی هم پاره‌اش نکرده است. می‌دانید که الان بیشتر از این‌که خوش‌حال باشیم نگرانیم. می‌ترسیم کسی بیاید و بزند خود بادبادک را خراب کند. خواستیم گفته باشیم که این روز‌ها خیلی تحمل نداریم. اگر آمدید، جان هر کسی که دوست دارید، همان نخ را پاره کنید. خودِ بادبادک را بی‌خیال شوید. </description>
                <category>The Real One</category>
                <author>The Real One</author>
                <pubDate>Wed, 27 Sep 2017 10:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@Shahab542/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-uibzhxnsearr</link>
                <description> دارم می‌روم سر کلاس، یکی را می‌بینم که دارد جلویم راه می‌رود. قد و اندازه و رنگ مویش درست مثل تو است. موهایش را مثل تو بسته. مثل خودت راه می‌رود، اصلا انگار که تویی. انگار که خوشحالی. فکر می‌کنم که نمی‌توانی این‌جا باشی، با چند اقیانوسی که بین ما فاصله هست. دنبالت راه می‌افتم. از جلوی ساختمان کلاسها رد می‌شوی و می‌پیچی سمت کتابخانه و از وسط حوض رد می‌شوی و می‌رسی به دانشکده. سوار همان آسانسوری می‌شوی که اولین بار آن‌طور جلویش خندیدی. من پشت تو می‌آیم. توی بعضی از طبقه‌ها می‌ایستی و توی بعضی اتاق‌هایش می‌روی. از پنجره سرک می‌کشم که ببینم هستی یا نه. دنبال بهانه می‌گردم که بیایم حرفی بزنم. از پشت شیشه چیزی می‌گویم ولی تو نمی‌شنوی. از دانشکده بیرون می‌زنی و می‌روی از سلف یک چیزی می‌گیری و جلوی اتوماسیون می‌نشینی. دوباره می‌روی جلوی سالن و روی چمن‌ها می‌نشینی. جرئت نمی‌کنم از روبه‌رو نگاهت کنم. همان‌طور پشتت می‌نشینم. من دیگر غیر از یک کمی آب چیزی جلوی چشمم نمی‌بینم. با دست صورتم را پاک می‌کنم و تو را می‌بینم که جلوی در‌ِ دانشگاه هستی و داری بیرون می‌روی. داد می‌زنم که نرو. برمی‌گردی و من تا می‌توانم نگاهت می‌کنم. انگار که بخواهم لحظه‌ی آخر برای همیشه بماند. فکر می‌کنم نگاهت که بکنم نمی‌روی. یادم نیست که دست تکان دادی یا نه ولی حتما ندادی . رویت را برمی‌گردانی و می‌روی. من حالم از پاییز به هم می‌خورد. من حالم از آبان به هم می‌خورد. </description>
                <category>The Real One</category>
                <author>The Real One</author>
                <pubDate>Tue, 26 Sep 2017 02:52:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>