<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شاهرخ خیرخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shahrokh_khirkhah</link>
        <description>شاهرخ خیرخواه زاده۱۳آبان۱۳۵۷ازشهررشت،فارغ تحصیل مهندسی شیمی،نویسنده رمان مقاله وآرایه های ادبی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:04:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2200599/avatar/V10zUp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شاهرخ خیرخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@Shahrokh_khirkhah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رهایش کن</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkha/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%86-sqho0dx2vhmy</link>
                <description>#رهایش_کنرهایش کننه با کلمهبا خاموش کردن چراغیکه هر شببرای برگشتنش روشن می‌گذاشتیبگذاردر جغرافیای اشتباهِ خودشحل شوددر کوچه‌هایی کهدیگر حتی صدای پایت را هماشتباه می‌گیرندتوسال‌هاست در «اگر»زندگی نمی‌کنیفقطدر آن مانده‌ایمثل دستی کهمیان درجا گذاشته باشندباران که می‌آیدشهر را تمیز نمی‌کندفقطردِ قدم‌ها را پررنگ‌تر می‌کندو زخمکار خودش را بلد استبی‌صداعمیق‌تر شدناو که رفتکلیدها را نبردقفل‌ها را عوض کردحتی آن دری کهبه خنده‌ات باز می‌شدحالابه هیچ زبانی جواب نمی‌دهدو توهنوز کنار پنجره‌ایکه به دیروز وا می‌شودایستاده‌ایدیروزی کهمثل نانِ مانده نیستبدتر استمثل نانی‌ستکه دیگرکسی گرسنه‌اش نیستگذشتهاگر در تو نفس بکشدنه فقط هواکه جهتِ نفس کشیدنت رامی‌گیردو اتاقآهستهبه اندازه‌ی یک فکرکوچک می‌شودرهایش کنبعضی چیزهاباید بمیرندنه برای فراموش شدنبرای این‌کهجای کمتری اشغال کنند.#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۴/۱۴</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 23:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقصیر زمان نیست</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cketb16wzula</link>
                <description>#تقصیرزمان_نیستهیچ‌وقتتقصیرِ زمان نبودزمانفقط گذشتمثل نوری که از پنجره‌ای بی‌پرده عبور می‌کندبی‌آنکه بداندبر چه چیزی می‌تابداین آدم‌ها بودندکه در سایه‌ی نگاه‌هایشانچین انداختند بر پیشانیِ همو دست‌هایشانپیر شدپیش از آن‌که دل‌هایشان بالغ شود،و عشق...چه واژه‌ی غریبی استوقتی در دهانِ ماطعمی از تردید می‌گیرد!این عاشق‌ها بودندکه بوسه رابه خاطره‌ای تلخ بدل کردندو آغوش رابه تکرارِ یک عادتِ بی‌جان،زمانفقط عبور کردو مادر ایستادن‌های بی‌دلیل‌مانفرسوده شدیم#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۴/۱۴</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 18:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی، آگاهی و گسست در «بالزاک و خیاط کوچولوی چینی»رمان «بالزاک و خیاط کوچولوی چینی» را خوانده اید؟</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkha/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%88-yapum3cztwpn</link>
                <description>رمان «بالزاک و خیاط کوچولوی چینی» را خوانده اید؟رمان درباره‌ی دو نوجوان چینی است که در دوران انقلاب فرهنگی به یک روستای دورافتاده فرستاده می‌شوند. آن‌ها در آن‌جا با دختری خیاط آشنا می‌شوند و وقتی به طور پنهانی به کتاب‌های کلاسیک غربی، از جمله آثار بالزاک، دست پیدا می‌کنند،زندگی و نگاهشان به دنیا عوض می‌شود،در رمان جوان چینیِ راوی است؛ همان یکی از دو پسری که به روستا فرستاده می‌شود و کم‌کم دلبسته‌ی دختر خیاط می‌شوددر پایان رمان، دخترک خیاط که سال‌ها در فضای بسته و روستایی زندگی کرده، تحت تأثیر کتاب‌ها و دنیای تازه‌ای که با آن آشنا شده، تصمیم می‌گیرد روستا را ترک کند و به زندگی خودش برود. رفتن او برای دو پسر، مخصوصاً راوی، هم معنای جدایی دارد و هم نوعی بیدار شدن؛این پایان بیشتر از اینکه یک «وصال» ساده باشد، حس رهایی و دگرگونی دارد. دخترک می‌رود، اما اثرش روی راوی و نگاه او به زندگی باقی می‌ماند، و همین باعث می‌شود پایان رمان تلخ و در عین حال روشن باشد.در این رمان، تقابل سنت و مدرنیته بیشتر به‌صورت تناقض درونِ خودِ مدرنیته دیده می‌شود، نه فقط یک نبرد ساده میان گذشته و آینده .دو نوجوان شهری که برای «بازآموزی» به روستا فرستاده شده‌اند، ظاهراً حامل آموزش و جهان جدیدند، اما همین جهان جدید را از راه رمان‌های بالزاک و ادبیات غربی به دخترک منتقل می‌کنند .از یک طرف، روستا، کار دستی، مناسبات سنتی، و نگاه بسته به زندگی قرار دارد؛ از طرف دیگر، کتاب، سواد، تخیل، و آزادی فردی. دخترک با خواندن این کتاب‌ها از همان نظم بسته فاصله می‌گیرد و در نهایت از روستا می‌رود، یعنی آگاهی تازه‌ای که آمده بود او را «مدرن» کند، به رهایی او از همان محیط می‌انجامد .نکته مهم این است که رمان مدرنیته را کاملاً مثبت نشان نمی‌دهد. در روایت‌ها آمده که این دگرگونی، هم بیداری و آزادی می‌آورد و هم به‌نوعی نوعی گسست، تنهایی و برهم‌خوردن روابط قدیم را ایجاد می‌کند. بنابراین، داستان بیشتر از اینکه فقط ستایش مدرنیته باشد، نشان می‌دهد که هر تحول فکری می‌تواند سنت را بشکند، اما خودش هم بی‌هزینه و بی‌تناقض نیست..#هدف از پیشگفتاربخشی ازاین رمان این بود که بگويم؛انسان‌ها همیشه با نیکیِ دیگران یک‌جور برخورد نمی‌کنند، چون وقتی آگاه‌تر می‌شوند، ممکن است راه خودشان را جدا کنند یا گذشته‌شان را پس بزنند،من اینطور می‌فهمم در بیشتر مواقع هرگاه کسی را از بستر فروبسته ای بیرون بکشی و به او نور بیاموزی روزی تورا انکار خواهند کرد.#شاهرخ_خیرخواه ۱۴۰۵/۴/۱۳</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 19:49:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره بی پرده</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-com7tsxym7lr</link>
                <description>#پنجره_بی_پردهدر آغازتو مثل یک پنجره‌ی باز بودیرو به بادرو به بوسه‌های بی‌اجازه‌ی نورمی‌گفتیعشق، تنها قانون جهان استو قلبتتنها محکمه‌ای‌ستکه هیچ قاضی‌ای در آنجز تپش، حکم نمی‌دهدمی‌گفتینام‌ها، نگاه‌ها،دهان‌های پر از قضاوتهیچ‌کدامقدِ یک «دوستت دارم» نیستندو منچقدر سادهبه این بی‌قانونیِ مقدس ایمان آوردماما حالادر صدایتچیزی شبیه به ترسچیزی شبیه به حساب‌گریلانه کرده استمی‌گویی:«نمی‌توانم کسی را ناراضی کنم»و این جملهمثل میخی زنگ‌زدهدر دیوارِ خیال من فرو می‌رودتو دیگرآن پنجره‌ی بی‌پرده نیستیتو پرده‌ای هستیکه با هر بادجهت عوض می‌کندمی‌گویی«ثروت یعنی آرامش»و من فکر می‌کنمچه زوددست‌هایتاز داراییِ بی‌کرانِ جسارتخالی شدمی‌گویی:«هرچه خدا بخواهد»و این،نه ایمان استنه تسلیماینپناه بردن به سایه‌ای‌ستبرای فرار از آفتابِ انتخاب،مندر میان این همه عقب‌نشینیدنبال همان کسی می‌گردمکه روزیبا دست‌های خالیجهان را به سخره می‌گرفت،و حالاتو ایستاده‌ایمیانِ خواستن و نخواستنمیانِ بودن و وانمود کردن،و عشقدر سکوتی سنگیناز میان ما عبور می‌کندبی‌آنکهحتیبه عقب نگاه کند..#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 03:49:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضور ننوشیده</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-dhn2mhahnfce</link>
                <description>#حضور_ننوشیدهمندر مهِ باغی خاموشنام تو را صدا زدمو یاس‌هابی‌آن‌که بیدار شوندبوی اندوه گرفتند.تو نبودیو مندر خلوت تنمبه حضوری فکر کردمکه هرگزدهانم را به طعمش نرساند.بگوچگونه می‌شودزنی را دوست داشتکه فقطدر شعر اتفاق می‌افتد؟منتو را ننوشیده‌اماما هر شباز منبر کاغذزنی زردپوشمتولد می‌شود..#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 20:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ آهسته يک حضور</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%8A%DA%A9-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-ujkyeffoydcx</link>
                <description>#مرگ_آهسته_یک_حضورچشم‌هایت دیگرمرا به نام صدا نمی‌زنندمثل پنجره‌ای که رو به کوچه‌ای خاموش باز مانده باشدو هیچ‌کساز آن عبور نکندگمان می‌کردمآمده‌ام تا اندوهت رامثل پیراهنی کهنهاز تنت جدا کنمو در باد بیندازماماتو پیش از منبه سبکِ بی‌دردی عادت کرده بودیقلبتدیگر در حوالی نام من نمی‌تپدو ایننه یک اتفاق سادهکه مرگِ آهسته‌ی حضوری‌ستکه روزیتمام جهانم بودمندر امتدادِ این نبودنکم‌کم محو می‌شوممثل ردّ دستی روی بخارِ شیشهکه حتی خودش همبه یاد نمی‌آوردچه کسیاو را کشیده بودو توشادتر از دیروزیاز کنارِ نبودنم می‌گذریبی‌آنکهحتی لحظه‌ایبه این فکر کنیکه کسیروزیتمامِ اندوهش رابرای لبخندِ توزندگی کرده بود..#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۴/۷</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 02:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چه دوری</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkha/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-m5qknqold3sr</link>
                <description>#هرچه_دوریمن کجا و آن نگاهِ بی‌قرارِ تو کجااین دلِ جا مانده در شب، در حصارِ تو کجابی‌نصیب از بارانِ چشمت مانده‌امخشک و خالی، مثلِ برگی در هوای بی‌صداگفتم آخر سرنوشتِ من چرا بی‌سامان است؟نامِ تو پیچید و شد تنها جوابِ این چراهر چه از تو دورتر، دیوانه‌تر می‌شومعشقِ من روشن‌تر از خورشید، بی‌پرواتو شبیهِ آسمانی، من غبارِ زیرِ پاتو بلندای افق‌ها، من اسیرِ این قفس‌هابا همه دوری، هنوز این دل تو را می‌خواندمثلِ آوازِ غریبی در دلِ یک بی‌کجامن کجا و این همه زیباییِ بی‌انتهاتو کجا و این دلِ عاشق، همیشه مبتلا..#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 18:21:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان کش دار</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-nxkp4mabgmdb</link>
                <description>#زمستان_کش_داراز میانِ فصل‌ها عبور می‌کندو در انتهای این زمستانِ کش‌داردر منمستقر می‌شود،منصدای فرو ریختنِ خودم رادر استخوان‌های صبح شنیده‌ام،و می‌دانمدیگر چیزیبه آغاز بازنخواهد گشت،مرگدر امتدادِ نگاهِ من استدر امتدادِ این خیابانِ خالیکه هر روز مراتا آستانه‌ی فراموشی می‌برد،و آینهاین شاهدِ پیرهر صبححقیقت رابی‌هیچ ملاحظه‌ایبه صورتم پرتاب می‌کند،این امیداین خطای مداومِ انساناین لرزشِ کوچکِ نوردر اتاقی مدت‌هاستاز نفس افتاده،ماروزی به این سکوتایمان خواهیم آوردبه این فروبستگیِ ناگزیرکه نامِ دیگرِ زندگی‌ست؛مرگبا چشم‌های منبه جهان نگاه خواهد کردو جهانبرای نخستین بارخودش رادر هیأتِ نبودن خواهد شناخت،آن روزدیگر هیچ صداییبه نام من پاسخ نخواهد دادو لب‌هادر تمرینِ خاموشیکامل خواهند شد،و منمثل واژه‌ایکه از حافظه‌ی زبان افتاده استدر تاریکی پخش خواهم شد؛بی‌آنکهکسیبداندروزگاریچقدر زنده بوده‌ام..#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵ #شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 00:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوجبهه یک ملت</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%AF%D9%88%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%84%D8%AA-dso0qtabid86</link>
                <description>#دوجبهه_یک ملتهرگاه این ملت به افقِ آرامش نزدیک شده، دو جبهه هم‌زمان به میدان آمده‌اند:دشمنی چون اسرائیل آشکار که با ترور و تخریب، امنیت را نشانه می‌گیرد؛و جریانی پنهان که در پوششِ نفوذ،کاسه داغ تر آش و دلواپس معاب ،با تریبون و تحریف، با اتهام‌سازی و التهاب، اراده‌ی ملی را هدف قرار می‌دهد.اما معادله روشن است:این ملت، نه از تهدید می‌هراسد و نه از فریب می‌لغزد.ملت ایران، از هر دو عبور خواهد کرد—با صلابتِ تاریخش، با آگاهیِ امروز و با اراده‌ای که شکست را نمی‌شناسد.#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۲۴</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 21:36:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی شاعر جلاد میشود</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-cd63nhiveblt</link>
                <description>هرکسچیزی در مشت‌های بسته‌اش پنهان داردچیزی که شب‌هابا آن می‌خوابدو صبح‌هانامش را زیر لب تکرار می‌کندو هرکسبه همان چیز کوچکِ پنهاندل بسته استاما داشته‌های ماهمیشه از جنس اشیاء نیستندگاهییک بخش خاموشِ روح‌اندکه در تاریکیبرای کسی خرجشان کرده‌ایمو اوحتی ناممان را به یاد نمی‌آوردو اینجاستکه خشممثل حیوانی زخمیدر سینه بیدار می‌شوداما شاعر...چیزی جز احساس ندارداوبا دست‌های خالیتمام جهان را لمس می‌کندو وقتی عاشق می‌شودتمام احساسشبه صف می‌ایستدمثل سربازانی خستهکه به فرمانِ یک نگاهجان می‌دهندو هر کلمه‌اششعاری می‌شودبرای معشوقیکه شاید هرگزنام او را صدا نزندو چه خونین استآن لحظهآن لحظه‌ی کوتاهکه معشوقاز کنار احساس توبی‌اعتنا عبور می‌کنددر آن لحظهشاعردیگر شاعر نیستجلادی‌ستکه اولخودش رااعدام می‌کند...#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 14:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بافتنی ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-kkztekfjtqqs</link>
                <description>#بافتنی_ناتماممرا ببخشای که نامتدر تاریکیِ منمثل چراغی کوچکاما سرسخت می‌سوزدای بی‌پناه‌ترین پناه منای که در صدایتجهان، کمی قابل تحمل می‌شودمن از زندگی می‌ترسماز این نخِ سردکه از میان انگشتانمبی‌اجازه عبور می‌کندو مرابا توده‌ای از گره‌های خاموشتنها می‌گذاردگره‌هادر من رشد کرده‌اندمثل زخم‌هایی که یاد گرفته‌اندلبخند بزنندو در سکوتراه نفس را ببندندهرچه بیشتر می‌کشمشانبیشتر به من گره می‌خورندبیشتردر من فرو می‌روندو من می‌فهممگاهیبریدنتنها شکلِ ادامه دادن استباید جاییبا دستانی لرزانرشته را قطع کردو وانمود کردهیچ چیز از دست نرفته استمثل اندوهیکه در عمقِ یک شب معمولیبی‌صدابه فراموشی سپرده می‌شوداما تو بدان—گره‌هانام دیگرِ دلخوری‌های مانده‌اندنام دیگرِ دوست داشتن‌های زخمیو حرمتآخرین نخِ میانِ ماستاگر پاره شودمامثل بافتنیِ ناتمامدر زمستانی بی‌رحمفرو خواهیم ریختو هیچ دستیما رادوبارهنخواهد بافت...#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۱۴</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 19:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبور</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-eod7xg4udimm</link>
                <description>#عبورشعرهایم را پاک می‌کنممثل ردّ انگشت بر آبِ روشنِ حوضی قدیمی،و بعددر امتدادِ سکوتِ یک کوچه‌ی بی‌نامقدم می‌گذارم،چنان خواهم رفتکه هیچ درختی مرا به یاد نیاوردو هیچ پرنده‌ایاز عبورِ منچیزی به خاطر نسپارد..#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 23:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارناوال خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/Khoda101/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-ro8sizewhulv</link>
                <description>#کارناوال_خداحافظیدر سینه‌اشچیزی شبیه یک رودِ تاریک جاری بودکه سنگ‌های فاصله راآرام، اما بی‌امانبا خود می‌برد.و من فکر می‌کردمشاید آن‌جاجایی میانِ گل‌های وحشیو پروانه‌های خسته،رویایی مانده استکه هنوزنامِ مرا بلد است.در سینه‌اشعکسِ من بود—نه آن منِ روشنِ آینه‌ها،بلکه منی که در سایه‌هاآرام فراموش می‌شود.و گورستانی بودپر از خاطره‌هایی کهدیگر کسیبرای‌شان گریه نمی‌کرد.نورمثل زندانیِ خاموشیاز میانِ استخوان‌هایش عبور می‌کرد،و ماهدر چشم‌های یک شاعرِ تنهابی‌دلیل می‌تابید.در سینه‌اشپرنده‌ای بودکه نه به دریا می‌رسیدو نه به آسمان—و صومعه‌ایکه در آنهیچ دعاییبه اجابت نمی‌رسید.و ذهنشمثل گالریِ متروکی بودپر از تصویرهاییکه کسیجرأتِ دیدن‌شان را نداشت.خداحافظیاز همان‌جا شروع شد—از آستانه‌ی قلبیکه هنوز می‌تپیداما دیگرکسی را صدا نمی‌زد.عرفانشگم شده بوددر میانِ واژه‌های سردِ فلسفه،و خدامثل پنجره‌ای بستهفقط نگاه می‌کرد.در سینه‌اشمیخانه‌ای بودکه بایدکسی را زنده نگه می‌داشت—اما شرابشسال‌ها پیشتمام شده بود.و مابا تمامِ دردهابا تمامِ لبخندهای بی‌دلیلایستاده بودیمروبه‌رویِ همبی‌آنکهحتی یک باربه هم برسیم.#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۱۳</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 16:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-fvy4rswmvaow</link>
                <description>#اعتراف_سکوتسکوتچرا این‌گونه از خود می‌گریزد؟چرا در دهانِ تاریکِ شبناگهانبه شکلِ کلمه‌ای لرزانمتولد می‌شود؟کسیدر انتهای صحنهبا لبخندی که بوی پنهان‌کاری می‌دهدفلسفه رامثل مردی خستهبه نمایش می‌گذارد.و آه...این آهِ کهنهچرا هر بارلباسِ دعا به تن می‌کند؟چرا خود را می‌آرایدمثل جامی از شرابدر میانه‌ی جشنکه می‌درخشداما در عمقِ سرخشگریه‌ای بی‌صدا موج می‌زند؟و این دلِ سادهاین کودکِ بی‌پناهچرا بی‌اجازهبی‌قراردادبی‌هیچ ترسی از سقوطخود را پرت می‌کنددر آغوشِ عشق؟همه می‌گوینداز حساب و عددچیزی نمی‌داننداماکینه‌هاشان رابا دقتی وسواس‌گونهکنار هم می‌چینندمثل سربازانی خاموشدر صفِ یک جنگِ نادیده.همه تاریخ رابر زبان می‌آورندمثل وردی بی‌معنااما در بازیِ پیچیده‌ی مکرهر بارخودشان رابه خودشان می‌بازندو آن‌گاهدر انتهای شبمی‌مانندمثل قماربازی خستهبا دستی خالیو چشمانیکه دیگرحتی به معجزه همباور ندارند.#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۱۲</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 20:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاشیه</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-mkwveylvofsj</link>
                <description>#حاشیهعشق منانگار در حاشیه‌ی جهان افتاده استبی‌صدابی‌ردپاهرکه آمدچشم‌هایش را به گذشته دوختو مندر انعکاسِ نامِ  دیگرفراموش شدم،چه بی‌رحم است این تکرار_که من همیشهجای خالیِ کسی هستمکه هنوز زنده استدر قلبِ دیگری.#شاهرخ_خیرخواه</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 16:47:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا باز نخواهد گشت</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkha/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-cdbcqt0qdcr7</link>
                <description>#خدابازنخواهدگشتخدا دیگر بازنمی‌گرددو من این رادر گلویم حس می‌کنممثل استخوانی که نه فرو می‌رودنه بیرون می‌آیدو شعراین دستِ خالیِ لرزاندیگر نمی‌تواندبه چیزی چنگ بزندکلماتاز اتاقِ تاریکِ درونمفرار کرده‌اندمثل دیوانگانی که از پنجره‌ای بی‌پردهبه خیابانِ بی‌پایان نگاه می‌کنندشهربا دهانی پر از دوددرد را نفس می‌کشدو دیوارهاهر شبرازِ تازه‌ای رابی‌صدابه هم می‌گویندمن دیده‌امرفتگرانی راکه جاروهایشاندر برابرِ این طوفانکودکانه کوتاه استو کودکانی راکه در چهارراه‌هامیانِ بوق‌ها و چراغ‌هاگم می‌شوندبی‌آنکه کسینامشان را صدا بزندو مردانی راکه شب‌هابا ترسِ گرسنگیِ خانهبه خواب نمی‌روندو روزمثل سایه‌ای بی‌جانبر نور می‌افتندآن‌ها می‌دانندمن می‌دانمو این دانستنچیزی شبیهِ سقوط است:که دیگرهیچ دستیاز آسمان پایین نخواهد آمدکه دیگرهیچ معجزه‌ایدر کوچه‌های مااتفاق نخواهد افتادخدامدت‌هاسترفته استو بازنخواهد گشت..#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۱۰</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 22:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاشیه ی یک صبح</title>
                <link>https://virgool.io/Khoda101/%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-esdzyj5reark</link>
                <description>در حاشیه‌ی صبحپیش از آن‌که نام توبر لبِ نور بیفتدبیدار می‌شومپنجره را که باز می‌کنمآفتابکج و آرامروی میز می‌نشیندو چای تازه دمدر سکوتِ نعلبکیرنگِ رسیدن می‌گیردکتریآهسته می‌جوشدو دو گنجشکاز ازدحام شهر جدا می‌شوندمی‌آیندلبِ پنجرهو یک ترانه‌ی کوتاه رابی‌خستگیتکرار می‌کنند،منتکه‌ای نانبرای ساده‌گیِ جهانکنارشان می‌گذارمپیش از تو بیدار شدنچیز کمی نیستدلبه اندازه‌ی یک جوانیِ دورسبک می‌شودو ذهنمثل سنگی در آبدایره‌های فکر راآرام می‌گستراندتلویزیون را که روشن می‌کنمصدایی می‌آیدبی‌هیاهومی‌گوید:امروزهیچ گلوله‌ایراهِ خود را پیدا نخواهد کردهیچ دستیبه ماشه نخواهد رسیدزمینیک روزفرصت نفس کشیدن داردمنبه ریشِ هیچ‌کسنمی‌خندمبه علف‌ها فکر می‌کنمکه بی‌اجازهسبز می‌شوندو توبعد از شبیکه مرزی نداشتفقط وقتی بیدار خواهی شدکه جهانکمی شبیهِ صبح شده باشد..#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۹</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دروغ می‌گویم</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkha/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-zn5hczten1ih</link>
                <description>#من_دروغ_میگویممن دروغ می‌گویمنه از سر نادانی،از سر دانستنی که در گلویم گیر کرده است.راست اگر بگویمچه چیزی فرو می‌ریزددر این خانه‌ی تاریکِ باورها؟حقیقت،زنِ برهنه‌ای‌ستکه سال‌ها پشت پرده‌ای چرکنفس کشیدهو کسی جرأت نکردهچشم در چشمش بدوزد.من دیده‌امچگونه آدم‌هابا دست‌های لرزانگلوی حقیقت را فشار می‌دهندو نامش را می‌گذارند: مصلحت.با تو نمی‌شود گفت،با تو که از سایه‌ها می‌ترسی،که مرگِ قدرتاز گفتنِ یک راز شروع می‌شود.کودکی در منهنوز نمی‌داندچگونه این جهاندر شکمِ تاریکِ خودشباردار شده است؛و منمثل مادری خستهحقیقت رادر لالاییِ دروغپنهان می‌کنم.این‌جادروغلباسی‌ست که به تنِ همه اندازه استو حقیقتحتی آینه‌ای نداردتا خودش را در آن ببیند.می‌گویندناگفته‌هاریزترین دروغ‌ها هستند؛پس بگذاراولین دروغگوخدای من باشد،که این‌همه سکوت رادر دهانِ جهان گذاشته است.مناز همین شک‌هاخانه می‌سازم،و از آسمانِ شکسته‌ی زبانمحقیقتی را می‌زایمکه دیگراز گفتن نمی‌ترسد.#شاهرخ_خیرخواه</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکان نارس</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkha/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B3-xpt0wnnryfbx</link>
                <description>دستم را روی خیالی می‌کشمکه بوی مرگ می‌دهد،مثل مردی که موهایش را در آینه‌ای بی‌حوصله شانه می‌زندو ناگهانبه نبودن خودش فکر می‌کند،آهآرزوهایمکودکان نارس شعر بودندکه در گهواره‌های کوچک کلماتبی‌صدامردندمن در دهکده‌ی خودم گم شده‌ام،در این ازدحام واژه‌هاکه هیچ‌کداممرا به خانه نمی‌رسانندهر سطرکوچه‌ای‌ستکه به بن‌بستِ تنهایی باز می‌شود،و باراناز پنجره‌ای که همیشه نیمه‌باز استمی‌چکدمی‌نویسد،و پیش از آنکه فهمیده شودمی‌میردو مردیدر حاشیه‌ی همین مرگ‌های کوچکناگهانعاشق می‌شوددر این شهرکسی صدای مرا به یاد نمی‌آوردحتی خواب‌هایماز کنارم عبور نمی‌کنندو شعرهایممثل استخوان‌های پراکندهدر خاکی بی‌ناماز هم فاصله دارنددر دهانمبوسه‌ای هستکه هیچ تنِ گرمیپناهش نمی‌شودمی‌دانی؟شعربی اشکتنها یک واژه‌ی سرد استو منهر بار که گریه می‌کنم..#شاهرخ_خیرخواه</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 04:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو خط در آغوش افق</title>
                <link>https://virgool.io/Shahrokhkhyrkhah/%D8%AF%D9%88-%D8%AE%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D9%82-bf7gpojj8hfr</link>
                <description>می‌دانم  عمری‌ست دوشادوش هم،  بی‌آنکه هرگز به هم برسیم...  مانند دو خطی که در آغوش افق  سرنوشتِ رویاهایمان را می‌نویسند.  دلبر من،  مخواه روزی تلاقی کنیم،  که آن هنگام چون واگن‌های بی‌قرار  در هم خواهیم شکست...  بگذار کسی نداند  که ما بارِ چند لبخندِ نیمه‌کاره،  چند نگاهِ سرشار از راز،  و بوسه‌هایی پنهان در جیبِ شب‌ها را بر دوش کشیده‌ایم.  ما را همین نرسیدن،  به هم نزدیک‌تر کرده است...  #شاهرخ_خيرخواه</description>
                <category>شاهرخ خیرخواه</category>
                <author>شاهرخ خیرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 04:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>