<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهرزاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shahrzad03</link>
        <description>خوشا‌ به آن چشمانی که خوانَد حرفانِ دلم را..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:08:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1806823/avatar/uk9FTh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهرزاد</title>
            <link>https://virgool.io/@Shahrzad03</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ژَرفایِ اُتاقِ تَنگ وَ تاریکَم..</title>
                <link>https://virgool.io/@Shahrzad03/%DA%98%D9%8E%D8%B1%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%8F%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%AA%D9%8E%D9%86%DA%AF-%D9%88%D9%8E-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%8E%D9%85-intce3qq0eyv</link>
                <description>۱/۱۰غروب جمعه-اردیبهشت‌ماه.                     ۱۴۰۳/۰۲/۲۸لبخند تلخی زدم و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم به آرامی نمایان شد و بر صورتم غلطید.قلم براق و فلزی ام را لا به لای انگشتان سرد و باریکم چرخاندم...به دست نوشته ی خیسم که در دریای اشک هایم غرق شده بود نگاهی انداختم و با صدای لرزان و گرفته ام شروع به زمزمه ی جملات کردم.. :روزهایم به مرور تاریک تر میشوند و من دیگر چیزی را نمیبینم…چشم هایم در پِیِ کور سویِ نوری هستند، با اینکه خوب میدانم در پسِ روزگار تباهم چیزی جز سیاهی پنهان نشده...تنهایی، همدم ذهن آشفته و خیالات نافرجام من است…ولی گهگاهی وجودم را درهم میشکند و مرا وادار به اعتراف می‌دارد… ؛اما نه اعتراف بر عشق شیرینی که به او داشتم…بلکه اعتراف به نفرت و تنفری زهرآگین؛ که حالا از آن آدمیزاد دارم...شهرزادکانال تلگرام: https://t.me/jerfayeotaghetangvatarikam</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 20:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>