<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا شمس اشکذری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shams_Ashkezari</link>
        <description>دانشجوی علوم کامپیوتر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:10:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/262887/avatar/m3g0yT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا شمس اشکذری</title>
            <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باید چیزی از تو بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-tptcfidq3hcv</link>
                <description>روز اولِ کلاسِ اولِ دبیرستان، در مدرسه جدید، بر خلاف مدرسه قبلی که همه مرا می‌شناختند، تک و تنها در یکی از صف‌ها ایستادم. منتظر بودم که نام بچه‌های هر کلاس را بخوانند اما در پایان صبحگاه، ناظم مدرسه، تنها اسم کلاس‌ها را یکی یک خواند تا بچه‌ها به کلاس بروند. گویا همه می‌دانستند که در چه کلاسی هستند و فقط من از همه جا بی‌خبر بودم. بعد از قدری پرس و جو، فهمیدم که کلاس‌بندی‌ها را در تابلو اعلانات مدرسه زده بودند و از آنجا فهمیدم که باید به کلاس ۱۰۴ بروم. فقط یک صندلی در انتهای کلاس، خالی بود که ناچار همانجا نشستم. در کلِ مدرسه، یک نفر را می‌شناختم که خوشبختانه هم‌کلاس شده بودیم اما زنگ اول یا دوم بود که کلاسش را عوض کرد. خلاصه من ماندم تنهای تنها میان سیل غم‌ها! بچه‌های کلاس گروه گروه بودند؛ تعدادی از مدرسه الف بودند، تعدادی از مدرسه ب و ... . بعضی‌ها دوره راهنمایی را هم در سمپاد بودند یا مدارس غیرانتفاعی نامدار و خیلی خودشان را می‌گرفتند، برخلاف تو. دقیقاً یادم نیست که اولین بار کِی با تو هم صحبت شدم؛ زنگ تفریح، زنگ ورزش یا ... ولی همیشه از تو فروتنی، مهربانی و لبخند دیدم.قشنگ به خاطر دارم که معلم زبان سمپاد که آمد، شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن و ما عقبی‌ها مات و مبهوت نگاه می‌کردیم. بقیه کلاس هم اوضاع بهتری نداشتند. تو تنها کسی بودی که خیلی راحت با معلم انگلیسی حرف می‌زدی. در آن امتحان‌های عجیب و غریب فیزیک همیشه بهترین بودی. با هم دوست شدیم، سؤال‌هایم را جواب می‌دادی و در درس‌ها بسیار کمک می‌کردی. آن کتاب فیزیک خوشخوان که واقعاً مرا از خودم شرمنده می‌‌کرد، انگار تو نویسنده آن کتاب بودی. هر چه از آن می‌پرسیدیم، بلد بودی. ریاضی را خیلی دوست داشتی اما می‌گفتی برادرانت همه ریاضی خوانده‌اند و تو می‌خواهی چیز دیگری تجربه کنی. همین شد که سال دوم از هم جدا شدیم. من مسیر ریاضی را آمدم و تو به رشته تجربی رفتی. با این حال، در مدرسه بسیار با هم بودیم، جمع خوبی داشتیم. زنگ‌های تفریح خیلی خوش می‌گذشت. یک بار صحبت از المپیاد کردم. کتابی در مورد روش‌های مسأله حل کردن برایم آوردی و بعد که خواستم برش گردانم، گفتی برای خودم باشد. با اینکه هم کلاس نبودیم اما باز هم اگر سؤال سختی پیش می‌آمد، روی تو حساب می‌کردیم. فعل جمع استفاده می‌کنم، چون همه بچه‌هایی که تو را می‌شناختند، همین نظر را داشتند (حداقل از جمع پنج، شش نفره خودمان که مطمئنم). خوشحال بودی و از درس خواندن لذت می‎بردی. کنکور دادیم و پراکنده شدیم. شریف، امیرکبیر، علم و صنعت، دانشگاه یزد و تو هم به یکی از دانشگاه‌های علوم پزشکی رفتی. در مورد کنکورت نمی‌دانم چه شد. آنچه ما از تو انتظار داشتیم، در حد رتبه‌های برتر کشور بود اما به هر حال، تهرانی نشدی.با هزار مکافات، این عکس را از آن روزها پیدا کردم. شاید در این عکس، یک گوشه‌ای نشسته باشی.واقعاً از دست ذهنم شاکی‌ام؛ چون حتی یادم نیست آخرین بار کِی تو را دیدم. شاید در همان روزهای مدرسه بوده یا در جشن فارغ‌التحصیلی ولی غیر از این دو گزینه دیگر چیزی به خاطر ندارم. مطمئنم که بعد از کنکور، حداقل یک بار به تو زنگ زدم اما بیشترش را نمی‌دانم. باور کن بارها و بارها، با واسطه از بچه‌ها احوالت را پرسیده‌ام. فکر می‌کردم اگر به تو زنگ بزنم، مزاحمت شده‌ام. آخر تو دانشجوی پزشکی بودی و می‌گفتند که درس‌هایتان خیلی سنگین است. بعدها می‌گفتم شاید بیمارستان باشی. ولی اخبارت را از بچه‌ها می‌گرفتم. چیزی نگذشته بود که بچه‌ها گفتند در دانشگاه، درگیر یک ماجرای عشقی شدی. عادی و طبیعی است اما آنچه می‌گفتند عادی و طبیعی نبود. گویا تو واقعاً عاشق شده بودی. درست همان گونه که در کتاب‌های ادبیات می‌خواندیم. می‌گفتند آنکه عشقِ تو بوده، تو را به هیچ داده و مسخره و رسوای زمانه‌ات ساخته. برایم باورکردنی نبود اما بچه‌ها می‌گفتند که همین است و جز این نیست.نمی‌دانستم که برایت چه می‌توانم بکنم ولی به تو ایمان داشتم. برای ما، هوش با تو معنا می‌شد و تو الگوی ما در جدیت و پشتکار بودی. شک نداشتم که برای این مسأله نیز راه‌حلی پیدا می‌کنی. بعد گفتند مدتی از دانشگاه مرخصی گرفتی و بعد به یزد منتقل شدی. خدا را شکر کردیم که مسأله تمام شد اما گویا ما «سبکباران ساحل‌ها» بودیم و هیچ از تو نمی‌فهمیدیم.بعدتر یکی از بچه‌های مهندسی مکانیک یزد را دیدم. گفت درسش تمام شده و سرباز است و گفت دست بر قضا با تو مدتی هم‌خدمتی بوده. خوشحال شدم که از تو شنیدم اما ناراحت شدم و تعجب کردم که چطور سرباز عادی شدی و طرح سربازی پزشکی یا طرح نخبگان را نرفتی. گفت که تو همچنان زخم‌خورده‌ی آن ماجرا هستی و در سال آخر، درس را رها کردی. شاید از عجیب‌ترین خبرهایی بود که در عمرم شنیدم. واقعاً تو را درک نمی‌کردم اما از صمیم قلب، آرزو کردم که روزگار خوبی در پیش داشته باشی.دو سه سال پیش بود که یکدفعه دیدم فاضل در تلگرام پیام داده. منتظر یک چرت و پرت یا شوخی بودم (مطابق رویه‌ی معمولش) اما بدترین خبر عمرم را شنیدم. اعلامیه فوت تو بود. باورم نشد. یک بار، یکی از بچه‌های مدرسه، این شوخی زشت را کرده بود و به همه پیام داده بود که برای مراسم ختمش به فلان مسجد برویم که از خجالتش درآمدیم. ناراحت کننده بود اما از خدا خواستم که این هم شوخی باشد تا بعد به حساب فاضل هم برسم. با دستان لرزان شماره‌اش را گرفتم اما لحنش جدی بود و خبر را تأیید کرد. پرسیدم چه شده، گفت تو خودت نخواستی بمانی. پرسیدم چرا، گفت که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. همان عشق و همان بی‌وفا. تلفن را قطع کردم و بر خودم لعنت فرستادم. با خودم می‌گفتم:«چگونه من خوش بودم در حالی که دوستم سختی می‌کشیده؟ چطور خودت را دوست او می‌دانی که در این شش سال، هیچ بار او را ندیدی؟ زنگی به او نزدی و به سراغش نرفتی؟». برای این سؤال‌ها جوابی نداشتم و الان هم ندارم. با خودم این شعر رهی را زمزمه کردم:«به جان شرمنده لطف توایم ای چرخ بازیگر/ که از آزار خود بیزار از دنیا کنی ما را»به یاد «خسرو» افتادم. یادت هست که در کتاب درسی، داستانی بود به نام «خسرو». برای من تلخ‌ترین متن کتاب‌های مدرسه بود و البته از تأثیرگذارترین‌ها. در آن داستان هم خسرو در مدرسه، بسیار خوش قریحه است و شعر می‌گوید و مأنوس با گلستان سعدی است اما در نهایت «قضا همی‌بردش تا به سوی دانه و دام». تو هم خسرو شدی برای خودت. بعد از مراسم خاکسپاری‌ات، به خودم قول دادم حتماً از تو چیزی بنویسم. بارها تلاش کردم اما نشد و حالا با پررویی چندخطی نوشته‌ام. این کمترین کاری است که می‌توانم برایت بکنم. شاید برای اینکه قدری از پشیمانی خودم کم کنم. کاش زنگ می‌زدم و وقتت را می‌گرفتم. کاش معنای دوستی را می‌دانستم. به هر چیزی در وجودم شک داشته باشم، مطمئن مطمئن مطمئنم که اگر این تصمیمت را به من می‌گفتی، منصرفت می‌کردم و هر چه در توان داشتم، برای حل مشکلاتت می‌کردم.اگر در آن کلاس سی نفره‌ی سال اول دبیرستان، نظرسنجی می‌کردند که «بلندآوازه‌ترین شما که خواهد بود و کدام یک آینده بهتری خواهید داشت؟»، بی‌تردید همه از تو نام می‌بردیم. هیچ‌کس حتی خواب چنین پایانی را برای تو نمی‌دید. هنوز هم هر وقت با فاضل، حامد، محمد یا بقیه صحبت می‌کنیم، از خوبی‌های تو می‌گوییم و افسوس می‌خوریم. به هر حال، بدان که دوستت داشتیم و دوستت داریم. خدای بزرگ روحت را شاد گرداند و به خانواده‌ات صبر عطا کند.سی‌ام دی ماه ۱۴۰۴</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 16:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام امیرعباس!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-xn6luxobauke</link>
                <description>بازیگران: رضا، جواد، صادق(اتاقی در خوابگاه دانشجویان دکترا. پس از خوردن صبحانه، رضا پشت میز و پای لپ‌تاپ نشسته و کم‌کم آماده می‌شود تا کارش را شروع کند. جواد و صادق پس از صبحانه هنوز دارند حرف می‌زنند و تقریباً پشت صندلی رضا، روی زمین نشسته‌اند. جواد ورودی ۹۳ برق بوده و اهل بیدگل، رضا ورودی ۹۵ علوم کامپیوتر و اهل یزد و صادق ورودی ۹۷ مهندسی کامپیوتر و اهل بوشهر. صادق مهمان جواد و رضا است که به تازگی دانشجوی دکترا شده‌اند.)جواد: اگر دیگه چیزی نمی‌خوری، جمع کنم سفره رو.صادق: نه دیگه. دستتون درد نکنه... خودم جمع می‌کنم. [شروع به جمع کردن سفره می‌کند]جواد: نه، نه! صبر کن، بابا. این کار تخصصیه![صادق با تعجب نگاه می‌کند]From one of the most famous cubist painters!جواد [در حالی که چهار طرف سفره را گرفته و می‌برد تا از پنجره بتکاند]: این خرده نونایی که ته سفره هست، سهم پرنده‌هاست. تازه اگرم نتکونیم، حتماً دفعه بعد که بچه‌ها سفره رو باز می‌کنن، حواسشون نیست و می‌ریزن رو فرش.[رضا بحث‌ها را دنبال می‌کند اما سعی می‌کند خودش را متمرکز بر کار نشان دهد.]صادق: خب می‌گفتی من می‌تکوندم.جواد (با لبخند): گفتم که. تخصصیه. [سفره را تا می‌کند و بالای یخچال می‌گذارد][صادق پلاستیک‌ها را داخل سطل زباله می‌اندازد و جواد، پنیر و کره و گردو را داخل یخچال می‌گذرد.]جواد: راستی یادم بنداز بعداً یه چیزی در مورد امیرعباس بهت بگم.صادق: کدوم امیرعباس؟رضا [در حالی که مطمئن است جواد می‌خواهد در مورد امیرعباس تقی‌نژاد (هم‌اتاقی دیگرشان) چیزی بگوید، به شوخی به امیرعباس دیگری اشاره می‌کند که هر سه در دوره کارشناسی می‌شناختندش]: امیرعباس صانع!صادق [با تعجب]: امیرعباس صانع؟جواد [با خنده]: نه بابا، با صانع چکار دارم؟ امیرعباس سبوکش!صادق: سبوکش؟!رضا [با شگفتی روی صندلی می‌چرخد و با صدای بلند و همزمان با صادق]: سبوکش؟!جواد و صادق [رو به رضا و با تعجب]: تو از کجا می‌شناسیش؟رضا [با تعجب و همزمان رو به جواد]: تو از کجا می‌شناسیش؟ همونی که پزشکی خونده دیگه؟!جواد: آره... ولی الان...[رضا قطع کرده و ادامه می‌دهد]رضا: داره ادبیات می‌خونه!جواد [در حالی که از تعجب چشمهایش درشت می‌شود]: اوش! (صوت بی‌معنا و از تعجب) آها... تو از المپیاد می‌شناسیش؟رضا: بلهجواد: آره ما دوره‌های المپیادی که برگزار می‌کنیم، ادبیاتشو می‌دیم به اون کلاً. همین یه ماه پیش دیدمش.رضا: من دیگه از همون ده سال پیش ندیدمش.جواد: پس از کجا می‌دونستی داره ادبیات می‌خونه؟رضا: اتفاقی توی اخبار یه جا دیدم تیتر زده: «پزشکی که رتبه اول ارشد ادبیات شد» یا همچین چیزی. با خودم گفتم حتماً خودشه و رفتم متنو خوندم، دیدم خودشه [با خنده].رضا [ناگهان به یاد صادق می‌افتد و با حالت طلبکارانه‌ای از او می‌پرسد]: تو دیگه از کجا می‌شناسیش؟ اصلا تو چرا باید با اون ارتباط داشته باشی؟!جواد و صادق [با خنده‌ای شیطنت‌آمیز]: حدس بزن.رضا: چه می‌دونم بابا! هیچ گونه ارتباطی به ذهنم نمی‌رسه!صادق [با خنده‌]: چون می‌دونم حدس هم نمی‌تونی بزنی، خودم می‌گم. من پارسال برای بازی آرسنال و لیورپول رفته بودم به یکی از این کافه‌های هواداری آرسنال...رضا [قطع می‌کند]: اونم رو اونجا دیدی!صادق: آره صبر کن دارم می‌گم. اونجا خلاصه آشنا شدیم و یه عکس هم گرفتم و گذاشتم تو کانال. بعد جواد، عکسه رو دیده بود... [رو به جواد] آره دیگه؟ تو همونو دیدی بهم پیام دادی؟جواد: آره... اون روز یه دفعه دیدم صادق یه عکس گذاشته، دقت کردم دیدم عه! اینکه امیرعباسه. هیچی دیگه به صادق پیام دادم و اون گفت که چه بوده ماجرا.صادق: من تازه شمارش رو هم گرفتم. بعدش یه بار تولدشو تبریک گفتم.رضا: باریک الله بابا...چقدر زود و راحت با مردم صمیمی میشی. مردمم چقدر حوصله دارن! پزشکی می‌خونن و همزمان میرن باشگاه هواداری آرسنال فوتبال ببینن!جواد: نه، اینی که صادق میگه برای ایام ادبیاته دیگه!رضا: آها... راست می‌گی. حالا منطقیه![می‌خندند]رضا: ولی در کل خیلی جالب بود!صادق: چی؟ اینکه سه تامون یه نفر می‌شناسیم؟رضا: نه، اینکه سه تامون یه نفرو از سه راه مختلف می‌شناسیم!بر اساس یک رخداد واقعی در آبان ۱۴۰۴سپاس خدای را.</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 13:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریاضی از ازل باید وگرنه نَه</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D9%84-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%88%DA%AF%D8%B1%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%8E%D9%87-dcnhprly8wzy</link>
                <description>دیروز، با استادی سپیدموی گفتگو می‌کردم. در اثنای صحبت من گفتم که «چه خوب است اگر دانشجو، بتواند از درس‌ها بازخورد بگیرد. گاه ممکن است مدت‌ها، دانشجو درگیر یک اشتباه باشد. مثلاً ممکن است دانشجویی در درس معادلات همان اشتباهی را مرتکب شود که در ریاضی عمومی ۱ و ۲ انجام داده و گمان می‌کرده که درست است.» ایشان در پاسخ به من فرمودند که «پس از زاده شدن برای آموختن دیر است!» و خلاصه نظرشان این بود که باید ریاضیات در جوهره و ذات فرد باشد و به جد و جهد، کاری از پیش نتوان برد و آنچه از تلاش می‌گویند افسانه است و افسون.ساخته شده توسط ChatGPTاز وجود چنین نگاهی آزرده‌خاطر شدم، آن هم در مقام آموزگار. در این صورت اصلاً نقشی برای استاد باقی نمی‌ماند و استاد خوب و بد نخواهیم داشت. راستش فکر می‌کنم این نظریه، برای آسوده کردن خاطر استاد، بهترین نظریه است، چون دیگر لازم نیست استاد دغدغه انتقال مطلب یا خوب جا افتادن موضوع را داشته باشد. آن که خوب است، خوب خواهد بود و آن که نیست، مهم نیست.دیده‌ام که بعضی‌ها ریاضیات را نیکو و ژرف می‌فهمند اما به شخصه، اینکه فلانی ریاضی را با تمام وجود درک می‌کند یا اینکه ریاضی در ذاتش سرشته شده، را صرفاً اطلاقی مجازی می‌دانم و اگر هم واقعاً چنین کسانی باشند، منافاتی بین وجود آن‌ها و وجود ریاضی‌دانان تلاشگر نمی‌بینم. برای بررسی چنین موضوعی شاید خوب باشد، قدری زندگی‌نامه‌ی ریاضی‌دان‌ها را بخوانم یا از آن‌ها که به نظرم، شهود و فهم بسیار خوبی از ریاضیات دارند، گفتگویی بکنم و ببینم ماجرا چیست. پروژه‌ی «آدم‌ها و ریاضیات» دکتر اصغری نیز گزینه مناسبی برای این بررسی است.اگر فرض کنیم نظریه ایشان درست باشد و واقعاً ریاضی‌دان‌ها، ذاتشان با ریاضیات سرشته شده است و ریاضی‌دان خوب کسی است که از ازل ریاضی در وجودش نهادینه شده باشد. می‌توان پرسید:۱- آیا این نهادینه شدن به معنای زیست‌شناسی کلمه است یا نه؟ اگر مسأله زیستی باشد که موضوع ژنتیکی است و قابل آزمودن. مثلاً اگر کسی ریاضی‌دان بزرگی باشد، فرزندش نیز چنین خواهد بود. هم‌چنین از میان دوقلوها یا هر دو به ریاضی در ذاتشان دارند یا هر دو از دانش ریاضی بی‌بهره‌اند.۲- اگر موضوع فراتر از زیست‌شناسی باشد، پرسش این است که چگونه می‌توان آن را تشخیص داد؟ آیا هر آدمی، از کودکی می‌داند که ریاضی در وجودش هست یا نیست؟ تغییر علائق چطور توجیه خواهد شد؟۳- معنای کشف و پرورش استعداد چیست؟۴- آموزش و پرورش و دانشگاه چه باید بکنند؟ آیا نظریه فوق، بایدونبایدهایی را نیز به دنبال دارد؟۵- بقیه دانش‌ها و علوم چطور؟ آیا فیزیک و شیمی هم باید در ذات آدم باشد؟و بسیاری سؤال دیگر.خواستم مختصر چیزی نوشته باشم. راستش از آغاز دوره دکترا، بارها قصد نوشتن داشتم اما گویا زمان نوشتن، هرگز فرانمی‌رسد و هر چه ثبت نشود، نرم نرمک از خاطر محو می‌شود. امید که دستم گرم شود تا دو سه چیز دیگر را هم در این ماه بنویسم. باید دست کم خوشی‌های روزگار را ثبت کنم تا فراموش نشود.سپاس و شکر یزدان رادُرُست روزِ شمارش جوجه‌ها در سال ۱۴۰۴</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 10:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن مینی‌بوس‌های پرماجرا</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%A2%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-pbuvesmaipfy</link>
                <description>ده سال از روزهای مدرسه‌ام می‌گذرد و هنوز در خاطرات من از مدرسه، دو مینی‌بوس هنرنمایی می‌کنند. نخستین بار در دبیرستان بود که به ناچار قرار شد از سرویس مدرسه استفاده کنم. در نگاه اول، سرویس مدرسه، در زندگی روزمره و در خاطرات بلندمدت، چیز قابل ذکری به نظر نمی‌رسید. مثلاً خودم این طور فکر می‌کردم که صبح، نیم ساعت قبل از صبحگاه مدرسه، یک راننده‌ی محترمی، با مینی‌بوس قابل‌قبولی یکی یکی بچه‌ها را سوار می‌کند و همه را در مدرسه پیاده می‌کند و بعدازظهر هم باز همان راننده محترم، تشریف می‌آورد و پس از تمام شدن کلاس‌ها، همه بچه‌ها سوار می‌شوند و عکس ماجرای صبح انجام می‌شود. به همین سادگی!فکر می‌کنم در تاریخ بشر، گزاره‌های نادرست بسیاری بوده‌اند که خیلی طول کشیده تا مردم به نادرستی آن پی ببرند اما باور من در مورد سرویس مدرسه این طور نبود و خدا را شکر خیلی زود متوجه نادرستی آن شدم. فکر می‌کنم روز سوم یا چهارم مدرسه بود (در همان سال اول دبیرستان) که صبح همراه دوستم هرچه صبر کردیم، سرویس نیامد. در نهایت خودمان آژانس گرفتیم و به مدرسه رفتیم. از بقیه بچه‌ها که ماجرا را پیگیری کردیم، دیدیم که همه با سرویس و  در همان ساعت مشخص آمده‌اند. ظهر که از راننده محترم پرسیدیم، فرمودند که فلان خیابان نزدیک‌تر بود و میانبر زدم! بعد که با بهت و شگفتی ما مواجه شد، قدری اندیشید و گفت که از روزهای بعد سعی می‌کند که میانبر نزند!راننده سرویس قضیه حمار (نامساوی مثلثی) را قویاً باور داشت.یک ماه نگذشته بود که گفت ترمز مینی‌بوس خراب است و نمی‌توانم ترمز کنم! می‌گفت سرعت مینی‌بوس را کم می‌کنم و شما بپرید بالا و به این ترتیب، حدود یک ماه، اوضاع سرویس این‌طور بود که برای سوار شدن به مینی‌بوس، یکی از آن‌ها که پیشتر سوار شده بود، در را باز می‌کرد و ما خیز برمی‌داشتیم و به داخل مینی‌بوس می‌پریدیم!یکبار هم راننده محترم، یکی دو هفته جوانی را به جای خودش گذاشته بود که ابرویش را دستکاری کرده بود و از آنجا که جمعی از اهالی سرویس، همه‌چیزگو بودند و عادت به هزل‌گویی داشتند، چندباری، آن جوان را «ابرو قشنگ» خطاب کردند و زیرزیرک بخندیدند. جوان مذکور هم به وسع خود گاه و بی‌گاه جواب‌هایی می‌داد. اما یک روز، دیگر بچه‌ها آش را خیلی شور کردند. مینی‌بوس در بلوار نسبتاً شلوغی مشغول حرکت بود که آن دانش‌آموز بذله‌گو، بار دیگر آن کلام را در خطاب به راننده به کار برد. انتظار می‌رفت باز راننده هم به همان صورت او را جواب دهد اما راننده چنین نکرد. در عوض فرمان مینی‌بوسِ در حال حرکت را رها کرد، برخاست، به سمت ما برگشت، سه چهار قدم برداشت، به میانه مینی‌بوس (همچنان در حال حرکت) رسید، لگدی حواله‌ی آن دانش‌آموز بذله‌گو کرد و سپس با آرامش به جایگاهش برگشت. حتماً در فیلم‌ها دیده‌اید که آن دو سه ثانیه‌ای که منجر به لحظه‌ی تصادف می‌شود، سرنشینان یک خودرو چگونه واکنش می‌دهند؟ یک صدای شبیه به فریاد، حالت نیمه مبهوت صورت، احتمالاً دست‌های به سمت جلو و نگاه ناباورانه به سمت راننده. در آن چند ثانیه که راننده محترم به آن دانش‌آموز واکنش نشان می‌داد، همه ما در همان وضعیت بودیم.ChatGPT معتقد است که راننده نمی‌تواند فرمان را رها کند و پس از چندین و چندبار توضیح دادن، تا این حد بیشتر همکاری نکرد!راننده سال سوم دبیرستان اما مورد جالب‌تری بود. یک معلم بازنشسته بود که راننده مینی‌بوس شده بود و فکر می‌کنم قصد داشت کران بالای این مسأله را تغییر دهد: یک راننده مینی‌بوس، حداکثر چند سرویس را می‌تواند ببرد؟ صبح کارگران شیفت صبح کارخانه را می‌برد و کارگران شیفت شب را برمی‌گرداند، بعد سه تا مدرسه داشت: راهنمایی دخترانه، راهنمایی پسرانه و دبیرستان پسرانه که ما بودیم و راننده یکی از آسایشگاه‌های بهزیستی هم بود. از آنجا که همه مدارس هم شیفت صبح بودند و زور راننده تنها به ما می‌رسید، ما را حوالی شش صبح جمع می‌کرد و به مدرسه می‌برد! برای اینکه دقیقاً معنای شش صبح را متوجه شوید، باید عرض کنم که زنگ مدرسه ما ۷:۴۵ می‌خورد و در حالت عادی درِ مدرسه ساعت ۷ باز می‌شد. به خاطر سرویس ما، آبدارچی مدرسه باید زودتر می‌آمد و در مدرسه را باز می‌کرد و خیلی روزها با همان پیژامه و لباس راحتی، می‌آمد در ما را باز می‌کرد و بعد دوباره می‌رفت می‌خوابید. زمستان‌ها جالب بود که وقتی می‌رسیدیم مدرسه، هنوز می‌شد نماز صبح هم خواند!کمک GPT4o برای تصویرسازی از بندِ پیشِ رو. البته راهنمایی‌ها را دبستانی در نظر گرفته.ایام امتحانات که دیگر اعتراض می‌کردیم که «امتحانمان ساعت ده است و چهار ساعت ما را نگذار مدرسه»، درخواستمان را اجابت می‌کردند. البته فکر نکنید که خدای نکرده مثلاً بعد از بقیه سرویس‌هایش، به دنبال ما می‌آمد و ما را به مدرسه می‌برد. نه، این طوری که اصلاً به صرفه نبود. می‌دانید، بچه‌های راهنمایی کوچک‌اند و خیلی جا نمی‌خواهند، بنابراین اگر بچه‌های دبیرستانی قدری جمع و جورتر بنشینند، می‌شود دو سرویس را با هم بُرد! به این ترتیب، حدوداً یک ماهی، با بچه‌های مدرسه راهنمایی معنای فعلِ «در هم چپیدن» را می‌آموختیم. حتی چندباری توفیق همراهی بیماران اعصاب و روان (بچه‌های بهزیستی) را هم داشتیم! آخر مرکز بهزیستی یزد نزدیک مدرسه ما بود و نمی‌صرفید که راننده‌ی بنده‌خدا دوبار مسیری را برود و دوباره برگردد.از نظر رانندگی هم البته ایشان هنرهای خود را داشتند و ما را بی‌نصیب نمی‌گذاشتند. یک بار خاطرم هست که از کوچه‌ای عبور می‌کردیم که وسط آن به طول بیست متر خیلی باریک بود و مینی‌بوس با ماشین سواری با هم رد نمی‌شدند. پژویی از آن سو می‌آمد و ما از این سو. راننده محترم که دیدند پژو به منطقه باریک نزدیک می‌شوند، بر سرعت افزودند تا زودتر مسیر را اشغال کرده و رد شوند اما پژو آمده بود. کافی بود ما سه چهار متر دنده عقب برویم که پژو رد شود اما راننده‌ها سعی‌شان این بود که با قدرت بوق‌هایشان با هم مقابله کنند و راننده ما هم که هیچ‌جوره عقب‌نشینی نمی‌کردند! آخرش اگر درست یادم باشد، پژو خود را کنار کشید تا ما رد شویم!ماشین‌ها را شاخ به شاخ در نظر بگیرید و فضا را هم کوچه‌ای قدیمی و آسفالتی در شهر یزد.البته مورد بالا، فقط یک بار رخ داد اما مواردی هم داشتیم که به کرات رخ می‌داد. مثلاً میدانی سر بلوار مدرسه ما بود که وقتی وارد آن می‌شدیم باید از سومین خروجی آن خارج می‌شدیم ولی راننده ما گویا هندسه، کوتاهترین مسیر و قضیه حمار را از قوانین و فرهنگ هم مهم‌تر می‌دانست. بنابراین منطقی بود که به جای طی کردن سه‌چهارم محیط دایره در جهت برعکس و خلاف سایر ماشین‌ها یک ربع از دایره را طی کند!البته این امکان هم هست که ذهن راننده‌ی ما در کشور دیگری بوده و جهت‌ها را قدری اشتباه می‌گرفته. آخر مورد داشتیم که در بلواری که حرکت می‌کردیم در خط سبقت و در سمت چپ می‌ایستاد تا دانش‌آموز پیاده شود!موارد بالا، خاطراتی است که به این سادگی‌ها از ذهن آن پانزده شانزده نفری که هم‌سرویسی بودیم، پاک نمی‌شود. هنوز هم هر وقت یکی از آن دوستان را می‌بینم، بالاخره در میان گفتگوها پای آن سرویس‌ها هم وسط کشیده می‌شود تا به بهانه‌ی آن خاطرات عجیب، لبخندی بر لب بنشانیم. بچه‌ها همیشه به شوخی می‌گفتند که کتاب‌ها می‌شود از خاطرات سرویس نوشت. وسع من به کتاب نمی‌رسید. گفتم به بهانه‌ی مسابقه‌ی ویرگول، این خاطرات را ثبت و ضبط کنم تا از بین نرود. شاید یکی از آن بچه‌هایی که به کل ازشان بی‌خبرم، با دیدن این نوشته، خاطراتش تازه شود و وقتش خوش.سپاس و شکر یزدان رایکم آذر ۱۴۰۴</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 00:27:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر عربی (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%B3-lytkybbulgh5</link>
                <description>قرار است در این نوشته هم مانند دو نوشته پیشین، کمک کنم که اشعار کتاب «گزیده‌ای از شعر عربی معاصر» را به زبان اصلی پیدا کنید و بخوانید. راستش کتاب را در تابستان ۱۴۰۲ خوانده بودم و همان زمان شعرها را جستجو می‌کردم. بعد از انتشار دو نوشته پیشین گفتم شاید با پیشرفت مدل‌های زبانی، چنین کاری لازم نباشد و به راحتی چت‌جی‌پی‌تی و امثالهم کمک کنند اما چند موردی را آزمودم و چیز به درد بخوری نیافتم. بنابراین به اندک تلاش خودم ادامه می‌دهم. یک نکته عمومی هم که به نظرم رسید این بود که بیشترِ این شاعرانِ دوست داشتنی، صفحه‌ی ویکی‌پدیای فارسی ندارند و اگر انسان دست بخیری دیدید (هستید) که به دنبال توسعه ویکی‌پدیای فارسی است، این موارد در خور توجه‌اند.تلاش برای یافتن یکی از شعرها به کمک ChatGPT حتی با داشتن نام عربی شعر!یوسف بشیر التیجانی۶۶- خلوت‌گزین:«هَبَ من نومه یدغدغ عینیه»۶۷- صوفی دردمند:«الصوفی المعذب»رشید ایوب۶۸- رفت بی آنکه او را بشناسیم:«وقفنا عند مرآه             حیاری ما عرفناه»نسیب عریضه۶۹- سخن شاعر: «حدَّثَ الشاعرُ عن نور الهرّ         و افترار اللیل عن ثغر السحر»۷۰- فرجام: «کَفِّنوهُ و ادفِنوهُ أسکنوه                 هوَّةَ اللَّحد العمیق »۷۱- ای نفس من: «یا نَفسُ ما لک و الأنین          تتألَّمین و تؤلمین»میخائیل نعیمه۷۲- ای دوست من: «أخی! إن ضجَّ بعد الحرب غربیٌّ بأعماله»۷۳- برگ‌های پاییز: «اوراق الخریف»۷۴- اطمینان خاطر: «سقف بیتی حدید             رکن بیتی حجر»ایلیا ابوماضی۷۵- اشک خاموش: «الدمعه الخرساء»۷۶- شامگاه: «المساء»۷۷- عنقا: «العنقاء: أنا لیست بالحسناء اول مولع»۷۸- بیا: «تعالی: تعالی نتعاطاها کلون التبر أو أسطع»۷۹- میان مدّ و جزر: «سیَّرتُ فی فجر الحیاة سفیتنی        و اخترت قلبی أن یکون أمامی»رشید سلیم الخوری۸۰- تولد دوباره: نیافتم**۸۱- فتنه بزرگ: «الفتنة الکبری: عرتنی خشیة لله لما                  رأیت الشمس تأذن بالشروق»شعرهای ۸۲- مستی جاویدان از الیاس فرحات و ۸۳- در باغچه از جورج صیدح را نیافتم.شکرالله الجرّ۸۴- قایق شکسته: «الزورق المحطم: طاقیساً و الریح فی محیطمه»ردیف بالا از راست: میخائیل نعیمه، نسیب عریضه، رشید ایوب، بشیر التیجانی و ردیف پایین: صیدح، سلیم الخوری و ایلیا ابوماضیشعرهای ۸۵- زن گندمگون و ۸۶- تو و قایق و دریانوردی از سعید عقل را نیافتم.فدوی طوقان۸۷- او را یافتم: «وجدتها: وجدتها فی یوم صحو جمیل       وجدتها بعد ضیاع طویل»نازک الملائکه۸۸- پایان نردبان: «نهایة السلم: مرَّت اَیّام منطفئات          لم نلتق لم یجمعنا حتی طیف سراب»سلمی الخضراء الجیّوسی۸۹- شهر در سپیده دم:‌ «المدینه و الفجر: لِکُلِّ مدینة فی الکون ساعةُ»نِزار قَبّانی۹۰- جشن تولدش: «عید میلادها: بطاقة من یدها ترتعد»۹۱- نامه عاشقانه کوچک: نیافتم*کمال نشأت۹۲- «نهاد» خفته است: «نامت نهاد، فالبیت صمت»یوسف الخال۹۳- عمر: «نزیح موجة الصقیع عن وجوهنا          تحکی لها حکایه الربیع»بالا از راست: یوسف الخال، نازک الملائکه و فدوی طوقان، پایین: سعید عقل، کمال نشأت، نزار قبانی و سلمی الجیوسیبدر شاکر السیّاب۹۴- آواز قدیمی: «فی المقهی المزدحم النائی فی ذات مساء»۹۵- رود و مرگ: «بویب، بویب، أجراس برج ضاع فی قاره البحر»۹۶- کتاب ایوب: «لک الحمد مهما استطل البلاء»شعرهای ۹۷- مرزهای نومیدی و ۹۸- جاده از أدونیس را نیافتم.عبدالوهاب البیاتی۹۹- مسافری بی چمدان: «مسافر بلا حقائب: مِن لامکان، لاوجه، لا تاریخَ لی، من لامکان»۱۰۰- پناهگاه شماره بیست: «الملجأ العشرون: کفراغ أیّام الجنود العائدین من القتال»۱۰۱- بازار قریه: «سوق القریة: الشمس، و الحُمُر الهَزیلَة و الذباب»بلند الحیدری۱۰۲- چیزی به ما گفت: «قال لنا شیئاً»۱۰۳- گام‌هایی در غربت: «خلوات فی الغربة»محمد مفتاح الفیتوری۱۰۴- زیر باران: «تحت الامطار: أیها السائق، رفقاً بالخیول المتعبه، قف ...»صلاح عبدالصبور۱۰۵- ای ستاره‌ی من: «یا نجمی، یا نجمی الأوحدِ»احمد عبدالمعطی حجازی۱۰۶- به امید دیدار: «إلی اللقا: یا أصدقاء! لشدَّ ما أخشی نهایة الطریق»جبرا ابراهیم جبرا۱۰۷- در بیابان‌های تبعید: «فی بوادی النفی ربیعاً تلو ربیع           ما الذی فاعلون بِحُبِّنا»اسم‌ها را نمی‌نویسم. فقط با چهره‌ها آشنا باشید!جمع‌بندیدر مجموع خوشحالم که همه این تلاش‌ها را به اشتراک گذاشتم. بسیار خوشحال‌تر خواهم شد اگر علاقه‌مندی پیدا شود و این کارها به دردش بخورد. خوب بود که عرب زبانان، خوانش این اشعار را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذاشتند. شاید هم وجود دارد اما من نمی‌توانم پیدا کنم. این طور به نظرم می‌رسد که با وجود گستردگی منابع مکتوب و کتابخانه‌های عربی در اینترنت، محتواهای امروزین مانند کانال‌های تخصصی یوتیوب یا پادکست و مانند این‌ها در حد زبان فارسی وجود ندارد.سپاس خدای رامهرماه ۱۴۰۴</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 21:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر عربی (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%B2-uybvuzqdkkyd</link>
                <description>در نوشته‌ی پیشین، در مورد کتاب گزیده‌ای از شعر عربی معاصر توضیح مختصری دادم و توضیح دادم که قرار است تلاش خودم در یافتن اشعار به زبان اصلی را به اشتراک بگذارم. در آن نوشته مطلع سی شعر نخست کتاب را به عربی قرار دادم و در این نوشته سی و پنج شعر بعدی را. در این نوشته برای بعضی اشعار، فقط نام عربی شعر را نوشتم که به وسیله آن نیز به راحتی می‌توانید شعر را پیدا کنید.مخاطب اصلی نوشته، خوانندگان کتاب «گزیده‌ای از شعر عربی معاصر» هستند اما مخاطب عام نیز می‌تواند این نوشته را مروری بر شاعران معاصر عرب و معرفی گزیده‌ای از اشعار آن‌ها در نظر بگیرد و بهره ببرد.عباس محمود العقادعباس محمود العقاد (۱۹۶۴-۱۸۸۹)، اندیشمند و شاعر مصری۳۱- فرارسیدن زمستان: «تسیر الکواکب سیرَ الحذِر          و یرجف فی الجو نور القمر»۳۲- زندگی گنجشک: «حطَّ عن الغصن و انحدر              اقلَّ من لمحه البصر»۳۳- شب مهتابی: «کلَّما أشرق فی اللیل القمر                و سها الناس و لازوا بالحجر»۳۴- در سوگ دختربچه‌ای: «زهرهٌ کان وجهها                نور قلبی و ناظری»ابراهیم عبدالقادر المازنیابراهیم مازنی (۱۹۴۹-۱۸۹۰) شاعر و نویسنده مصری۳۵- گل پژمرده: «اَرجٌ کأنفاس الحبی-               به حین تدنی منک فاها»۳۶- بیزاری از زندگی: «أکلما عِشتُ یوماً             أحسستُ أنّی متّه»۳۷- کودکی: «رعی الله ایّام الطفوله إنها              علی جهلها أحلی و أهنأ مالیا»۳۸- در رثای خودم: «قضی غیر مأسوف علیه من الوری      فتی غرّه فی العیش نظم القصائد»بشاره الخوریبشارة الخوری (۱۹۶۴-۱۸۹۰)، شاعر و سیاستمدار لبنانی۳۹- عشق و جوانی: «الهوی و الشباب و الأمل المن»۴۰- عروه و عفراء: «مهد الغرام و مسرح الغزلان»احمد زکی ابوشادیزکی ابوشادی (۱۹۵۵-۱۸۹۲) شاعر و پزشک مصری۴۱- شعری تازه: نیافتم۴۲- از آسمان: «قالت الأرض أیّ عطر لدیک         سکبته السماء فی راحتیک»۴۳- امواج: «هدهدی بالهدیر أیتها الامواج قلباً ألی حماک اطمأنا»ابراهیم ناجیابراهیم ناجی (۱۹۵۳-۱۸۹۸) شاعر مصری۴۴- بازگشت: «العوده»۴۵- انتظار: «الإنتظار»۴۶- رویای عشق و ۴۷- اشتیاق را نیافتم.۴۸- نی سوخته: «النای المحترق»علی محمود طهعلی محمود طه (۱۹۴۹-۱۹۰۱) شاعری مصری۴۹- خیال: «خَیالٌ: عشقنا الدُّمی و عبدنا الصور               وَهِمنا بِکلّ خیالٍ عَبَر»۵۰- ترانه روستایی: «أغنیه ریفیه: إذا داعب الماء ظلَّ الشجر»۵۱- مجسمه: «التمثال: أقبل اللیلُ، و اتَّخذتُ طریقی         لک، و النجم مؤنسی و رفیقی»۵۲- ماه عاشق: «القمر العاشق: إذا ما طافَ بالشُّرفَه           ضوء القمر المضنی»۵۳- تولد شاعر: «میلاد شاعر: هبط الأرض کالشعاع السنیّ   بعصا ساحر و قلب نبیّ»الیاس ابوشبکهالیاس ابوشبکه (۱۹۴۷-۱۹۰۳) شاعر لبنانی۵۴- گفتگویی در کلبه: «سمعتنی أقول شعراً شقیّاً            یستفزُّ الآلامَ فی سامعیه»۵۵- پلیدی: «حَلِمتُ بِدُنیا لَیتَها لاتبدَّدُ     لذائذ أحلامی و لا کان لی غُدُ»۵۶- ظرف: «عَصَرتُ فؤادی فی إناءٍ من الهوی        و أدنیته من مرشف الفقراء»عمر ابوریشهعمر ابوریشه (۱۹۹۰-۱۹۱۰) شاعر و سیاستمدار سوری۵۷- کرکس: «النسر: أصبح السفح ملعباً للنسور     فاغضبی یا ذرا الجبال و ثوری»۵۸- زن و مجسمه: «إمراه و تمثال: حسناء هذی دمیه منحوته من مرمر»۵۹- عناد: «هذی الرُّبی کم ضاق فی فضاؤها         ما لی علی جنباتها أتعثر»۶۰- سال نو: «عام جدید: و حدی، هنا، فی حجرتی          واللیل و العام الولید»ابوالقاسم الشابیابوالقاسم الشابی (۱۹۳۴-۱۹۰۹)، شاعر جوان تونسی۶۱- اراده زندگی: «إذا الشعب یوماً أراد الحیاه                 فلابُدَّ أن یَستَجیبَ القَدَر»۶۲- شکوه یتیم: «علی ساحل البحر أنی یَضِجُّ       صُراخُ الصَّباح و نَوحُ المساء»۶۳- داستان شگفت: «ضحکنا علی الماضی البعید و فی غدٍ»۶۴- در کنار دره مرگ: «نحن نمشی و حولنا هاته الأک-    وانُ تمشی لکن لأیّه غایه»۶۵- بامداد نو: «اُسکُنی یا جِراح             و اسکُتی یا شُجون»سپاس خدای رامهرماه ۱۴۰۴</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 20:41:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر عربی (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-o6ukhcgcac5p</link>
                <description>در روزگار مدرسه، در کنار اشعار فارسی، گاه شعرهای زیبایی را نیز در ادبیات عرب می‌دیدم و لذت می‌بردم. خیلی دوست داشتم که گزیده‌ی مناسبی از اشعار عربی پیدا کنم (چیزی مانند چشمه‌های روشن اثر دکتر غلامحسین یوسفی یا سخن و سخنوران دکتر فروزانفر برای زبان فارسی) که هم مرور مختصری بر زندگی شعرا داشته باشد و هم گزیده‌ای از شعرها اما به نتیجه‌ای نرسیدم. معلم گرانقدری داشتیم به نام آقای اعمی‌زاده - که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش-. موضوع را که به ایشان گفتم، جلسه بعد برایم دو کتاب آوردند، یکی معلقات سبعه بود، با ترجمه و توضیح استاد جلیل تجلیل و دیگری یک گزیده از اشعار عربی معاصر. یک بار هم از دکتر میلاد عظیمی راهنمایی خواستم، ایشان گزیده‌ی دو جلدی «الاغانی» را معرفی کردند ولی نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم، چون بیشتر بر آوازخوان‌ها و خوانندگان عرب، متمرکز بود. در نهایت برای شعر کهن عرب که چیزی نیافتم اما دو کتاب عالی پیرامون شعر معاصر عرب پیدا کردم. یکی کتاب «شعر معاصر عرب» دکتر شفیعی کدکنی و دیگری «گزیده‌ای از شعر عربی معاصر» به کوشش دکتر مصطفی بدوی که دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر یوسف بکار آن را ترجمه کرده‌اند. در کتاب دکتر شفیعی، اشعار دو زبانه نوشته شده‌اند اما در کتابی که دکتر یوسفی و دکتر بکار ترجمه کرده‌اند، علی‌رغم تمایل آن‌ها، برای کوچک‌تر شدن کتاب، اشعار عربی در کتاب ذکر نشده است.تصویر دو کتابگزیده‌ای از شعر عربی معاصر«گزیده‌ای از شعر عربی معاصر» ۱۰۷ سروده از ۴۴ شاعر معاصر عرب را در بر دارد. آغاز کتاب پیشگفتاری است از گردآورنده اشعار، دکتر مصطفی بَدَوی در رابطه با تحول شعر عربی و پس از آن، به ترتیب سروده‌های کلاسیک‌ها، رمانتیک‌ها و شاعران مهاجر می‌آید و در بخش واپسین کتاب، آثار نوگرایان. بدوی، برای هر کدام از شعرا یک معرفی یک صفحه‌ای نوشته و کوشیده است تا کمتر از سروده‌های بلند انتخاب کند، زیرا خواسته هر شعری که آورده، کامل باشد.از آنجا که شعرها را بسیار دوست داشتم، زمان زیادی گذاشتم تا یکی یکی شعرها را به عربی پیدا کنم. چند روزی مشغول این کار بودم اما ارزشش را داشت. البته یازده تا را نتوانستم پیدا کنم. مطلع این اشعار را در سه نوشته در ویرگول قرار می‌دهم که اگر یک در میلیون، یک نفر دیگر هم پیدا شود که این گزیده شعر عرب را بخواند و مایل باشد اشعار را به زبان اصلی نیز بیابد، به جای سه روز، سه دقیقه وقت بگذارد. با داشتن مطلع شعر، کافی است آن را به همراه نام شاعر جستجو کنید. اگر با جستجوی معمولی پیدا نشد، می‌توانید از پایگاه‌هایpoetsgate,ketabpedia,hindawi,aldiwan,یا archive.alshaekh دیوان شاعر موردنظر را پیدا کنید و با جستجویی ساده به شعر موردنظر برسید.مطلع سی شعر نخستمحمود سامی البارودیسامی البارودی۱- روزگار خوشی و جوانی من کجاست؟ : «اَینَ اَیّام لذتی و شبابی»۲- زندانی: «شَفَّنی وَجدی و اَبلانی السَهَر»۳- همسایه پرسروصدا: «الی الله اشکوا طول لیلی و جارهً»اسماعیل صبری پاشا۴- گفتگو با دل: «اَقصِر فُؤادی فَما الذِّکر بنافعه»۵- ساعت: «کَم ساعه آلمنی مَسُّها          و اَزعَجَتنی یَدُها القاسیه»اسماعیل صبری پاشا (سمت راست) و احمد شوقیاحمد شوقی۶- بیشه بولونی: «یا غابَ بولونَ وَلی        ذِمَمً علیک لی و عهود»۷- گردش ایام: «ألا حبَّذا صحبه المکتب»۸- زحله: «شَیَّعتُ أحلامی بِقلبٍ باکِ»۹- شبی رقصان: «حفَّ کاسها الحبب       فهی فضهً ذهب»۱۰- بهار در دامن نیل: «آذار أقبَلَ قُم بِنا یا صاح              حیِّ الرَّبیع حدیقه الارواح»۱۱- وداع با لرد کرامر: «أیامکم ام عهد إسماعیلا             أم أنتَ فرعونً یسوس النیلا»حافظ ابراهیم۱۲- حادثه دنشوای: «أیُّها القائمونَ بالأمر فینا»۱۳- شکایت مصر از اشغالگری: «لَقَد کانَ فینا الظُّلم فوضی فَهُذّبَت»۱۴- تظاهرات زنان مصری در سال 1919: «خرج الغوانی یحتجج»حافظ ابراهیم (سمت چپ) و ولی‌الدین یکنولی‌الدین یَکَن۱۵- باب بسفر: «فی لیله لیس بها کوکب            کأنما مشرقها مغرب»جمیل صدقی الزهاوی۱۶- ما در اینجا دو غریبیم: «لقد کنت فی درب ببغداد ماشیاً»این شعر (ما اینجا دو غریبیم) را به طور ویژه دوست داشتم. عالی بود.۱۷- شعر و شاعر: «بعد غمض نظرا         فرأی ما نکرا»۱۸- زیبایی: نیافتمجمیل صدقی الزهاوی (سمت چپ) و معروف الرصافیمعروف الرُّصافی۱۹- آزادی در قاموس استعمارگران: «یا قوم لاتتکلموا        إن الکلام محرم»احمد صافی النجفیهیچکدام از دو شعر ۲۰- «جامه‌های روح» و ۲۱- «آزادای جاودان» را نیافتم.احمد صافی النجفی (سمت راست) و محمدمهدی الجواهریمحمدمهدی الجواهری۲۲- ای تاریکی گسترده شو: «أطبِق دُجی أطبِق ضباب»خلیل مُطران۲۳- به گنجشکی غریب: «یا مَن شَکَت ألمی  معی           طیَّبته فی مسمعی»۲۴- اهرام: «شادَ فأعلی، و بَنی فَوَطَّدا       لا للعُلی و لا لَه، بل للعدی»۲۵- آیا به یاد داری؟: «هَل تَذکُرینَ و نحنُ طفلانِ            عهداً بزحله ذکره غنم»۲۶- غروب: «داءً ألمَّ فَخِلتُ فیه شفائی»۲۷- فنجان قهوه: «البحر ساجٍ و السکینه سائده     و اللیل داجٍ و المدینه راقده»خلیل مطران (سمت راست) و عبدالرحمن شکریعبدالرحمن شُکری۲۸- شاعر و نقش کمال: «قد حدثوا عن شاعر نابغ            مجود الشعر شریف المقال»۲۹- گنجشک بهشت: «ألا یا طائر الفِردَو-           سِ قلبی لک بُستان»۳۰- رؤیای رستاخیز: «رأیتُ فی النوم إنّی رهن مظلمه»انشاالله فرصت کنم بقیه شعرها را هم بگذارم.سپاس خدای رامهرماه ۱۴۰۴</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 14:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودآموز موسیقی سنتی ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-fzcxhwh0jl4j</link>
                <description>در این نوشته قصد دارم یک تجربه دلنواز رو از خودآموزی موسیقی سنتی ایران بنویسم. در آغاز باید بگم که من هیچ‌گونه تخصصی در زمینه موسیقی ندارم و این مطلب رو صرفاً به خاطر علاقه‌ام نوشتم. هدفم تنها این بوده که تجربه‌ام رو از آشنا شدن با موسیقی دستگاهی ایران بگم و راهنمای خوبی برای علاقه‌مندانی مثل خودم فراهم کنم که راحت‌تر بتونن این مسیر رو طی کنن. روشنه که برای یادگیری حرفه‌ای و درست، شیوه‌‌های تخصصی و بهتری نیز وجود دارد. به هر حال، آنچه می‌خوانید مسیری است که من پیمودم:استاد محمودی خوانساری، ۱۳۵۴پیش‌پردهاز آنجا که یک آدم معمولی (ناموسیقیدان) دارد سرگذشت موسیقی‌اش را می‌نویسد، پس انتظار نداشته باشید که داستان کودکی را بخوانید که در سه سالگی، چهار ساز بلد بوده، در چهار سالگی، پنج آواز ایرانی رو بلد بوده و در شش سالگی، در هر هفت دستگاه موسیقی آهنگسازی می‌کرده! کوتاه و ساده اینه که در کودکی و نوجوانی، با توجه به آهنگ‌ها و نغمه‌هایی که اطرافم می‌شنیدم و ادبیات شیرین پارسی که می‌آموختم، کم کم بخش‌هایی از موسیقی برایم جالب و جالب‌تر شدند. بخش‌هایی هم بودند که هر روز برایم پرسش‌برانگیزتر و شگفت‌تر می‌نمود. مثلاً نمی‌فهمیدم که چرا کسی باید به آوازهای موسیقی سنتی گوش بده؟ در آهنگ‌های سنتی (تصنیف‌ها)، چیزهای جذابی هست ولی آواز دیگر چیست؟ یا دوست داشتم از دستگاه‌های موسیقی سردربیاورم و ببینم که چطور می‌شود دو چیزی که گوش متفاوت می‌شنود، هر دو سه‌گاه باشند. یا وقتی می‌گویند دستگاه‌های موسیقی هر کدام حال و هوای خاصی دارند، پس چطور است که در یک دستگاه یکسان هم آهنگ شاد داریم و هم غمگین؟ و کوتاه سخن اینکه این پرسش‌های بی‌پاسخ‌مانده، همچنان بی‌پاسخ ماندند تا اینکه کرونا آمد!آغاز ماجرادر روزگار کرونا که جمله‌ی خلق خانه‌نشین شدند و ما نیز، شبی در کنار خانواده نشسته بودم و سر به کار خویش داشتم و گاه نیز جلب تلویزیون می‌شدم. در میانه‌ی برنامه‌ای، پس از آنکه شرکت‌کننده آوازی خواند، داور مسابقه به او گوشزد کرد که آواز دشتی نبایست چنین باشد. با خود گفتم که یعنی چه؟ باید چطور باشد؟ و اصلاً آواز دشتی چیست و مثلاً چه فرقی با آواز ماهور دارد؟ و به همین ترتیب پرونده‌های خاک‌خورده را از قفسه‌های ذهنم یکی یکی بیرون کشیدم تا بالاخره تکلیفشان را روشن کنم.با این پرسش‌ها مشغول به جستجو شدم و دیگر رفتم که رفتم. با گوشه، آواز و دستگاه آشنا شدم. استادان نامدار موسیقی ایران را شناختم و زندگی آنان را در کتاب‌ها، مستندها و سایت‌ها پی‌گرفتم. آواز را بیشتر فهمیدم و با آن دوست شدم و خلاصه یک دلخوشی بیشتر برای زندگی پیدا کردم. اما یافته‌هایم:یافته‌ها۱. سایت موسیقی مااز ویکی‌پدیای و صدرنشینان جستجو که گذشتم، مقاله‌ای پیدا کردم در سایت «موسیقی ما». شسته‌رفته و با مثال‌های فراوان دستگاه‌ها و آوازهای موسیقی سنتی ایران را توضیح داده بودند. عنوان مقاله چنین است: «پاسخی به سوالات علاقه‌مندان غیرتخصصی موسیقی ایرانی درباره اینکه دستگاه‌ها و گوشه‌های موسیقی ایرانی چیستند و چه ویژگی‌هایی دارند. مایه‌ها و دستگاه‌های موسیقی ایرانی به زبان ساده» و بحمدالله هنوز یافت می‌بِشَوَد. پس از مدتی همین سایت درجه یک، مجموعه برنامه‌هایی را با عنوان «گوشه‌نگار» تهیه کرد که معرفی مختصری بود از دستگاه‌های موسیقی ایرانی به زبان ساده و هر قسمت با حضور یکی از هنرمندان خوب کشورمان.گوشه‌نگار (موسیقی ما)۲. پادکست هشتکپس از مقاله‌ی بالا، به پادکست جالبی برخوردم به نام «هُشتَک». محمدسالار نعمتی در هر قسمت این پادکست، یکی از دستگاه‌ها یا آوازهای موسیقی ایران را توضیح می‌دهد. البته مشغله‌های زندگی، کم کم بین قسمت‌های پادکست فاصله زمانی بیشتری انداختند و بعد از هشت قسمت، دیگر مدت‌هاست که آقای نعمتی کار را ادامه ندادند. هشتک نسبت به موارد مشابه، دستگاه‌ها را ساده‌تر توضیح می‌دهد و به علاوه، شاهد مثال‌هایی از موسیقی‌های غیررسمی‌تر را نیز دربرمی‌گیرد؛ مثلاً برخی کارهای استاد ایرج یا موسیقی فیلم‌ها و ... .۳. برنامه شناخت موسیقی دستگاهی ایرانیافته‌ی دیگر، برنامه شناخت موسیقی دستگاهی ایران بود که توضیحش را از پایگاه ایران‌صدا نقل می‌کنم:«برنامه‌ی شناخت موسیقی دستگاهی ایران با تهیه‌کنندگی و اجرای شادروان استاد محمدرضا لطفی در ۵۹ قسمت از شبکه‌ی رادیویی فرهنگ پخش شده است. در اواخر دهه‌ی هشتاد و پس از بازگشت استاد محمدرضا لطفی به ایران به پیشنهاد استاد قرار شد برنامه‌ای با موضوع معرفی ردیف موسیقی کلاسیک ایرانی با اجرای خود استاد در شبکه‌ی رادیویی فرهنگ ضبط و پخش شود. این مجموعه برنامه به راستی یکی از گنجینه‌های بی‌بدیل رادیو محسوب می‌شود. در این برنامه ها استاد با بیانی شیوا و رسا ردیف موسیقی ایرانی را به علاقه‌مندان معرفی می‌کند. مخاطبان این برنامه‌ها نه تنها هنرمندان موسیقی که هرکسی است که به موسیقی ایرانی علاقه دارد.»از پایگاه جامع موسیقی ایران‌صدا۴. برنامه‌ی گلهااما گنجینه‌ای بود که از هر طرف که می‌رفتم، به آن می‌رسیدم: برنامه گلها (شامل برگ سبز، گل‌های جاویدان، گل‌های رنگارنگ، گل‌های تازه، گل‌های صحرایی و یک شاخه گل). در هر قسمت این برنامه‌ها، در حدود نیم ساعت آواز و موسیقی‌ای در یک دستگاه مشخص است و گاه نیز تصنیف و ترانه‌ای. برای مثال در برنامه‌ی گلهای رنگارنگ ۱۷۲ که در دستگاه شور تنظیم شده است، ابتدا حدود یک ربع پرویز یاحقی تکنوازی ویولن دارد. سپس استاد بنان با همراهی ارکستر گلها، تصنیف «ای امید دل من» را اجرا می‌کنند و پس از آن، استاد بنان همراه با پیانوی مرتضی‌خان محجوبی، شعرِ فروغی بسطامی با مطلع «کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی» را در آواز شور می‌خوانند. پس از اینکه با آرشیو این برنامه آشنا شدم، عمده‌ی جستجوهای موسیقی‌ام به این صورت درآمدند: {استاد + دستگاه + گلها}. مثلاً: شجریان سه‌گاه گلها یا گلپایگانی ماهور گلها و ... . استادان بزرگ حسین قوامی، گلپا، عبدالوهاب شهیدی، الهه، مرضیه، محمودی خوانساری و بنان بیشترین اجراها را در این برنامه داشته‌اند. آرشیو برنامه گلها را در سایت‌های مختلفی می‌توان یافت از جمله golha.co.uk و ایران‌صدا. اولی جامع و کامل است و دومی با کیفیت‌تر است و گزیده است (در واقع سانسور شده).کار دیگری که انجام می‌دادم این بود که وقتی تحت‌تاثیر شعری از شاعران بزرگ قرار می‌گرفتم، به سراغ گنجور می‌رفتم و پایین صفحه آن شعر، می‌دیدم که چه کسانی این شعر را خوانده‌اند.ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود (گنجور)۵. کانال‌های طرفدارانغیر از موارد بالا، کانال‌ها و سایت‌های دوستداران برخی استادان نیز جالب است. کانال استاد گلپا، استاد شجریان، استاد ایرج و ... دانستنی‌های بسیار جالبی دارند؛ از زندگی‌نامه‌ها و داستان‌های پشت یک قطعه گرفته تا تحلیل ردیفی آوازها. دو کتاب هم سال گذشته خواندم: مرغ شباهنگ (زندگی‌نامه استاد محمودی خوانساری) و زمزمه‌های پایدار (مصاحبه با خوانندگان، نوازندگان و شاعران) که بسیار خواندنی بودند.۶. موسیقی آیینی و متین رضوانی‌پوربرنامه شب موسیقی با حضور متین رضوانی‌پوریک روز خیلی اتفاقی در شبکه چهار دیدم که یک نفر خیلی مسلط و خوب در مورد موسیقی آیینی صحبت می‌کند و گوشه‌ها و دستگاه‌های نوحه‌ها و عزاداری‌های سنتی را تحلیل می‌کند. جستجو کردم و دیدم بله، ایشان یک کانال هم در تلگرام و آپارات دارند و انواع و اقسام نوحه‌ها و مراثی را تحلیل می‌کنند. کارهای ایشان بسیار کمک کرد تا تجربه‌هایم از چاووشی‌های پدربزرگ و عزاداری‌های ماه محرم یزد را با سایر آموخته‌هایم پیوند بزنم.جمع‌بندیتلاش‌های بالا که همچنان نیز ادامه‌دار هستند، علاوه بر اینکه به خودیِ خود برایم شیرین بودند، کمک کردند تا استادان و هنرمندان بسیاری را بشناسم و از موسیقی بیشتر لذت ببرم. جالب‌تر اینکه حتی جستجوهای بالا کمک کردند که خودم را نیز بهتر بشناسم. مثلاً دیدم اکثر نغمه‌هایی که بسیار بسیار دوستشان داشتم در آواز بیات ترک بوده‌اند و خودم نمی‌دانستم (اندک اندک شهرام ناظری، از نگاه یاران صدیق تعریف، یک سری مرثیه‌ها و نواهای آیینی) و بعد هم که شروع کردم بیات‌ترک‌های دیگر را گوش دادم، دیدم انگار کلاً این حال و هوا را دوست دارم و سخت است که کسی چیزی در آن اجرا کند که خوشم نیاید!در پایان دوباره تاکید می‌کنم که متن بالا را صرفاً یک دوستدار موسیقی ایران نوشته است نه یک متخصص.سپاس و شکر یزدان راشهریور ۱۴۰۴ (البته یک سال پیش، این متن را نوشتم. الان فقط دستی به سر و رویش کشیدم و کمال‌گرایی را کنار گذاشتم و منتشرش کردم.)</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 15:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفاع از پایان نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-xlemsh2spowc</link>
                <description>متن زیر ترجمه‌ای از نوشته‌ی کریس رایزبک (استاد علوم کامپیوتر دانشگاه نورث وسترن) در این نشانی است.https://www.cc.gatech.edu/faculty/ashwin/wisdom/what-is-a-thesis-defense.htmlتصاویری نیز به کمک بینگ به متن اصلی اضافه شده است.دفاع از پایان نامه چیست؟دفاع از پایان‌نامه دو بخش دارد: یک پایان‌نامه و یک دفاع. دومین اشتباه بسیاری از دانشجویان این است که نمی‌دانند تزشان چیست. سومین اشتباه هم این است که از چگونگی دفاع، آگاه نیستند (در مورد نخستین اشتباه هم خواهم گفت).حاصل کار بینگ!تز چیست؟تز شما نه پایان‌نامه شماست و نه یک مطلب بانمک در مورد آنچه انجام داده‌اید. تز در واقع، یک موضع یا پیشنهادی که شما با دلیل و استدلال ارائه می‌دهید و تلاش می‌کنید برای آن پشتوانه‌ای فراهم کنید. برای مثال «من نحوه شطرنج بازی کردن مردم را بررسی می‌کنم» یک تز نیست ولی «استراتژی مردم در بازی‌های جدید، برساخته از بازی‌هایی است که قبلاً دیده‌اند» یک تز است یا اینکه «برنامه‌ای نوشته‌ام که شطرنج بازی کند» تز نیست اما اینکه «شطرنج بازی کردن، به پایگاه داده‌ای از بازی‌های واقعی نیازمند است» یک تز است. یک تز باید چیزی را ادعا کند.تزها انواع مختلفی دارند، به ویژه در علوم کامپیوتر اما عموماً آن‌ها در یکی از دسته‌های زیر قرار می‌گیرند:1- فرایند X یک راه ممکن برای انجام کار Y است.2- فرایند X راه بهتری برای انجام کار Y است نسبت به روش‌های پیشین.3- کار Y نیازمند فرایند X است (فرایند X لازمه‌ی کار Y است).4- مردم برای انجام کار Y از فرایند X استفاده می‌کنند.5- فرایند X راه بسیار بدی برای انجام کار Y است.6- مردم از فرایند X استفاده نمی‌کنند.در موارد بالا، به راحتی می‌توانید فرایند X را با مدیریت حافظه X یا هر چیز دیگر تئوری‌ها را مختلف می‌کند، جایگرین کنید. علاوه بر این، مطمئن شوید که دقیقاً رده‌ی کارهای Y را که به تز شما مربوط می‌شود، مشخص کنید.البته در حالتی که تز شما یک گزاره است، تز باید ویژگی دیگری نیز داشته باشد: باید چیز جدیدی بگوید. مثلاً «فهم زبان طبیعی نیازمند یک زمینه است» یک تز نیست (مگر احتمالاً در رشته زبان‌شناسی) اما «فرایند X مکانیزمی شدنی برای افزودن حساسیت زمینه به درک کنندگان زبان طبیعی است» یا «زمینه برای فهم بصری لازم نیست» هر دو تز هستند.دفاع چیست؟یک دفاع ارائه مستندات و شواهد برای یک تز است. البته شواهد مناسب به نوع تزی بستگی دارند که از آن دفاع می‌شود.هوش مصنوعی می‌تونه دفاع از تز رو این طور ببینه!تز: فرایند X یک راه شدنی برای انجام کار Y است.یک دفاع برای چنین ادعایی، تحلیل پیچیدگی الگوریتم پیشنهادی است. در علوم کامپیوتر، یک دفاع رایج‌تر می‌تواند ارائه‌ی نتایج تجربی از اجراهای آزمایش [الگوریتم] باشد. روشن است که دفاع خوب در اینجا یعنی بیش از یک مثال و نیز پاسخ به پرسش‌هایی از این دست: قابلیت‌ها و محدودیت‌های آزمایش [الگوریتم] شما چیست؟ چه میزان موارد بررسی شده، در دنیای واقعی پیش می‌آید؟ چگونه می‌توان آن را تعمیم داد؟ اگر تعمیم دادنش آسان است، چرا شما تعمیم ندادید؟ اگر حالت مورد آزمایش شما، بخشی از یک سامانه بزرگتر است، تا چه حد فرض‌های شما در مورد ورودی‌ها و خروجی‌ها درست است؟تز: فرایند X راه بهتری برای انجام کار Y است نسبت به روش‌های پیشین.دفاعی مانند مورد پیشین در اینجا نیز پذیرفتنی است اما افزون بر آن، مقایسه کار شما با کارهای پیشین نیز ضروری است. آیا کار شما، حتماً روی مثال‌های کار پیشین نتایج مشابهی می‌دهد؟ آیا می‌توانید ثابت کنید که کار شما روی ورودی‌ها و مثال‌هایی پاسخ می‌دهد که کارهای دیگر از آن ناتوان هستند؟ اگر ادعای کاراتر بودن دارید، معیار اندازه‌گیری‌تان چیست؟تز: کار Y نیازمند فرایند X است (فرایند X لازمه‌ی کار Y است).از چنین تزی معمولاً با استدلال منطقی دفاع می‌کنند. به طور معمول، چنین کاری بسیار دشوار است، حتی اگر نیازی به صوری نوشتن استدلال‌ها نباشد. تز: مردم برای انجام کار Y از فرایند X استفاده می‌کنند.بسیاری از دانشجویان به اشتباه می‌کوشند از چنین تزی دفاع کنند، در حالی که شواهد تجربی جدی و محکمی برای چنین چیزی لازم است مگر اینکه برای تز شما در واقع، تنها فرایند X ممکن باشد. بررسی گلچین شیوه‌ها و نظرسنجی‌های همکاران شما، هر اندازه هم که الهام‌بخش شما بوده، نمی‌تواند یک مدرک یا شاهد روانی حساب شود.تز: فرایند X راه بسیار بدی برای انجام کار Y است.وتز: مردم از فرایند X استفاده نمی‌کنند.هرگاه فرایند X یک گزینه جدی برای انجام کاری باشد، چنین تزی منطقی است. در این مورد، تز شما باید تحلیلی از محدودیت‌های فرایند X باشد، یعنی کارهای که X توان انجامش را ندارد یا  کارهایی X در آن‌ها نادرست عمل می‌کند به همراه شواهدی که چنین کارهایی مهم‌اند [و در عمل پیش می‌آیند].دانشجوی سردرگممن در پایان‌نامه‌ام چندین تز دارم. کدامشان را برای دفاعم انتخاب کنم؟دفاع از یک تز واقعی دشوار است. اگر تزهای فراوانی دارید، بعید نیست که در میان آن‌ها تعدادی ادعاهای دفاع نشده نیز باشد. یک تز خوب یا دو تز معمولی با توضیحات کافی و دفاع از آن، برای یک پایان‌نامه بس است.من برعکسم. اصلاً با این توصیفات، فکر نمی‌کنم هیچ تزی داشته باشم.بسیار غیرمحتمل است. اگر باهوش و درس‌خوانده باشید و بیش از یک سال روی یک موضوع به سختی کار کرده باشید، حتماً بایستی به چیز جدیدی رسیده باشید که کسی پیش از شما متوجه آن نشده باشد. نخستین اشتباه دانشجویان این است که گمان می‌کنند یک تز باید چیزی باشکوه‌تر و بزرگتر از نظریه‌ی نسبیت باشد. یک تز باید صرفاً جدید و جالب باشد. دیگر لازم نیست که بنیان‌های علم و دانش را از جای برکند و مرزهای دانش را جابجا کند.سعی نکنید که در ابتدا به یک تز برسید و بعد آن را مورد مطالعه قرار دهید. با گشتن در برخی دامنه‌ها کار خود را آغاز کنید. چند ایده ابتدایی را بگیرید و سپس یک سال یا بیشتر روی آن‌ها به طور جدی کار کنید. پس از آن، بایستید و به آنچه انجام داده‌اید و آنچه آموخته‌اید، بیندیشید. در میان کارهای انجام شده و تجربه‌هایتان، چندین نامزد مناسب برای تز خواهید یافت. یکی را انتخاب کنید. با استاد راهنما و دیگر استادانتان آن را در میان بگذارید. حتی نظر دانشجویان را نیز بپرسید. آیا مورد پیشنهادی، ادعایی است که می‌توانید روشن و خلاصه آن را توصیف کنید؟ آیا مورد پیشنهادی، ادعایی هست برای کسی اهمیت داشته باشد؟ آیا مورد پیشنهادی، ادعایی است که مردم آن را بدیهی نمی‌دانند؟ یا اگر بدیهی می‌دانند، آیا می‌توانید قانع‌شان کنید آن قدرها هم که فکر می‌کنند ماجرا بدیهی نیست؟وقتی که ادعایتان را به یک تز خوب بهبود دادید، حال می‌توانید بفهمید کدام نوع دفاع برایش مناسب است و به چه‌چیزی بیشتر نیاز است. از نظر روانی بخش دشوار کار اینجاست، زیرا برای شکل دادن یک دفاع مناسب، باید سخت‌تر و جدی‌تر از هرکس دیگری به آن حمله کنید. اگر تز تاب نیاورد چه؟ نقیضش را در نظر بگیرید و از آن دفاع کنید! پس از یک سال (یا بیشتر) پژوهش متمرکز، شما باید برای یک دفاع واقعی از تزتان آماده باشید.ببینید چقدر آسونه، وقتی می‌دونید چطوری!</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 11:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عددهای دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%B9%D8%AF%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-etniceatdg9t</link>
                <description>از وقتی که وارد دانشگاه شدم، مرتب در جاهای مختلف چیزهای زیبایی از ریاضیات می‌دیدم که پیش‌نیاز ریاضی سنگینی نداشتند. با خودم می‌گفتم ای کاش، یک سری از این مفاهیم و کتاب‌ها رو در دوران دبیرستان به ما معرفی می‌کردند. برای مثال، ریاضیات گسسته مطالب بسیاری دارد که خیلی پیش‌نیاز خاصی نمی‌خواهد و یک دبیرستانی علاقه‌مند، چیزهای جالب فراوانی در آن خواهد یافت. در این نوشتار، قصد دارم چند کتاب جذاب و خواندنی ریاضی را معرفی کنم که به عددها می‌پردازند. همین عددهای ساده‌ای که هر روز در خیابان از کنارمان رد می‌شوند، از سر و کول دفتر و کتاب‌هایمان بالا می‌روند، گاهی روی اعصابمان می‌روند و ... ! البته بعضی از این عددها خودشان خود به خود مشکوک هستند: مثلاً اعداد گنگ، اعداد مختلط یا بی‌نهایت. در این نوشته، تک تک به سراغشان خواهیم رفت! ۱. اعداد: گویا و گنگاعداد: گویا و گنگدر این کتاب خیلی ساده با تعریف اعداد گویا کار آغاز می‌شود و سپس ارتباط آن‌ها با اعداد اعشاری و نحوه تبدیلشان به هم بررسی می‌شود. بعد کم‌کم اعداد گنگ پیدا می‌شوند و بازی جذاب‌تر هم می‌شود. اثبات گنگ بودن اعداد گنگ مختلف از زیباترین بخش‌های این کتاب است. مثلاً در دبیرستان بیشتر اثبات گنگ بودن اعداد رادیکالی مطرح است اما در این کتاب می‌توانید اثبات‌های زیبایی برای گنگ بودن sin زوایای مختلف یا logها یا اعداد گنگ عجیب غریب‌تر ببینید. در فصل سوم کتاب یک قضیه بسیار مفید اثبات شده که به کمک آن می‌توانید همه ریشه‌های گویای یک چندجمله‌ای را بیابید. فصل‌های پایانی که قدری پیشرفته‌تر هستند به ترسیم‌های هندسی، تقریب اعداد گنگ و اعداد متعالی می‌پردازد. خود تقسیم اعداد حقیقی به اعداد جبری و متعالی هم بحث شیرینی است که جای آن در کتاب‌های درسی خالی است.این را هم اضافه کنم که این کتاب از سری کتاب‌های ریاضیات پیش‌دانشگاهی هست که فکر می‌کنم اواخر دهه ۶۰ منتشر می‌شدند. «دانستنیهای اعداد بزرگ» و «گزیده‌ای از نظریه اعداد» دو کتاب خواندنی دیگر از این مجموعه هستند.٢. ریشه‌ی دومِ ٢ریشه دومِ دوبه گمانم حدود ده سال پیش بود که این کتاب را دانلود کردم. آن زمان سایتی پیدا کرده بودم که در موضوعات مختلف کتاب‌های انگلیسی داشت که غالباً رنگی بودند و خوش نقش و نگار. این کتاب را هم از همان سایت دانلود کردم. با خودم گفتم شاید برای تمرین زبان خوب باشد. چند صفحه‌ای را همان موقع نگاه کردم و دیگر آن را کنار گذاشتم. چند وقت پیش فرصتی فراهم شد و برای شروع، فصل اول را چاپ کردم و خواندم. حوصله‌ی پی‌دی‌اف خواندن نداشتم. فصل‌های بعدی دیگر خود به خود پیش رفتند. کتاب کلاً مکالمه بین یک معلم ریاضی و یک دانش‌آموزِ کنجکاوِ علاقه‌مند است. از جاهای خیلی ساده مثل مفهوم جذر آغاز می‌شود و سپس با در نظر گرفتن عدد رادیکال دو که احتمالاً ساده‌ترین عدد گنگ است، مسائل زیبایی مطرح شده و حل می‌شوند. مثلاً اثبات گنگ بودن رادیکال دو، اندازه‌ناپذیر بودن اعداد گنگ و گویا با یک خط‌کش، کاشی‌کاری، ارتباط کاغذ A4 و رادیکال دو (عالی بود)، دنباله پِل برای رادیکال دو، انواع اعداد اعشاری و کسرهای مسلسل و ... . در فصل آخر کتاب هم،  در کنار گاوس و رامانوجان (دو تا از ریاضی‌دان‌های مطرح و درجه یک) به کنجکاوی‌های بیشتر در اعداد گنگ می‌پردازیم.برای اینکه شیرینی این کتاب زیر دندانتان برود، بگذارید مسأله‌ی جالب رامانوجان را که در کتاب مطرح شده، اینجا بنویسم:«خانه‌های یک طرفِ خیابانی به ترتیب و با شروع از یک شماره‌گذاری شده‌اند. شماره خانه‌ای را می‌خواهیم که حاصل جمع عددهای بعد از آن خانه و حاصل جمع اعداد قبل از آن برابر باشند.»مثلاً برای n=8، خانه‌ی ششم جواب خواهد بود، زیرا 1+2+3+4+5 = 7+8. تلاش برای یافتن یک جواب دیگر بسیار جذاب خواهد بود و یافتن همه جواب‌ها، شکرستانی خواهد بود! پاسخ زیبای رامانوجان به این سوال تا چند روز حال شما را خوب خواهد کرد. باورتان می‌شود که سوال بالا را به رادیکال دو ربطش بدهند؟!!۳. داستان مجموعه‌هاداستان مجموعه‌هاکتاب بالا خیلی با عددها کار ندارد ولی با چیزهایی کار دارد که خیلی با عددها کار دارند یا شاید عددها با آن‌ها کار دارند (بالاخره جمله تموم شد)! به نظرم نمی‌شود دانش‌‌آموزِ ریاضی‌دوستی باشی و به این «بی‌نهایت» چپ‌چپ نگاه نکنی. خیلی عجیب غریب است. مخصوصاً اگر گاهی این بی‌نهایت‌ها شما را دست انداخته باشند. مجموع جملات نامتناهی، کسرهای نامسلسل نامتناهی و اثبات‌های متناقض از چیزهای دمِ‌دستی بی‌نهایت‌هاست ولی دانش‌آموزان ریاضی و تجربی این شانس را دارند که در مباحث حد و مشتق و انتگرال دوباره با این موجودات سروکله بزنند.خلاصه اینکه «بی‌نهایت» موضوعی بی‌نهایت زیبا در ریاضیات است و کار کتابِ بالا، این است که بی‌نهایت ساده و با داستان‌هایی جالب و خواندنی تفاوت‌های بی‌نهایت با اعداد معمولی را به ما یاد بدهد. البته فصل اول کتاب در مورد مجموعه‌هاست و فصل سوم و آخر هم در مورد منحنی‌ها و توابع ولی فصل دوم شاید برای دانش‌آموزان جالب‌تر باشد.شاید اگر به جای همه حرف‌ها بالا، اشاره می‌کردم که مترجم کتاب پرویز شهریاری است، کفایت می‌کرد!۴. اعداد مختلط از A تا Zدروغ چرا؟! کتاب بالا را هنوز خودم هم کامل نخواندم. فقط نگاه گذرایی به آن داشتم اما دو دلیل دارم که هر کدام به تنهایی خوب بودن کتاب را اثبات می‌کنند: اول نام تیتو آندرسکو روی جلد کتاب هست (یکی از نویسنده‌ها). ایشان رئیس کمیته المپیاد ریاضی آمریکا بودند چند سال (یا سازمانی در همین حول و حوش) و تألیفات بسیار خوبی در موضوعات مختلف ریاضی دارند. عموماً هم کتاب‌هایشان مسأله محور است و با رویکرد حل مسأله مطالب را آموزش می‌دهند. کتاب «۱۰٢ مسئله ترکیبیات» و «معادلات دیوفانتی» از دیگر کتاب‌های ایشان هستند که به فارسی هم ترجمه شده‌اند. کتاب بسیار خوبی هم برای جبرخطی دارند که به نظرم کم‌نظیر است: «Essential Linear Algebra with Applications: A Problem-Solving Approach». کتاب انگلیسی ایشان در جبرخطی از کتاب فارسی هافمن برای من فارسی‌تر بود! دلیل دوم هم اینکه یک سال این کتاب منبع مسابقه کلاغ‌های دانشگاه شهید بهشتی بوده است. (کلاغ‌ها مسابقه کتابخوانی ریاضی بود که تا یک سال قبل از کرونا دانشکده ریاضی دانشگاه شهید بهشتی برگزار می‌کرد. یک کتاب جالب ریاضی را انتخاب می‌کردند و تیم‌های مختلف آن را می‌خواندند و در یک روز امتحان می‌دادند. دو دوره‌‌ی آخرش را با دوستان شرکت کردیم که عالی بود. اگر فرصتی شد باید در مورد کلاغ‌ها هم به تفصیل بنویسم.)خود موضوع اعداد مختلط بسیار برای دانش‌آموزان علاقه‌مند جذاب است. به خاطر دارم اولین بار در درس ریاضی سمپاد کلاس اول دبیرستان به اندازه نصف صفحه معلممان در مورد اعداد مختلط توضیح داد. همان روز بعدازظهر به کتابخانه رفتم و اعداد مختلط را جستجو کردم. کتاب «آنالیز مختلط و کاربردهای آن» نوشته سیلورمن را داشت. کتاب را گرفتم و با جدیت دو هفته سعی کردم آن را بفهمم. شکست خوردم ولی واقعاً کمی بیشتر از نصف صفحه‌ای که معلم درس داده بود، فهمیدم و لذت بردم. اگر آن روز این کتاب را دیده بودم، خیلی خوب بود. اگر شما هنوز در «آن روز» هستید یا به زودی به «آن روز» می‌رسید، رویکرد هندسی و ساده این کتاب را برای فهم اعداد مختلط از دست ندهید. این روزها بازار کتاب بیشتر در کارِ «نکات تستی بسیار مهم» است و لذا کتاب‌های بالا را یا باید از اینترنت بگیرید یا کتابخانه‌ها. دیگر قصه کوتاه کنم که غصه‌ای نیفزایم.به امیدِ بودن با کتاب‌های خوب!محمدرضا شمس اشکذریآبانِ صفر یکو سپاس خدای را ...</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 16:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هندسه محاسباتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-ipxjtrqhsirf</link>
                <description>در این نوشـــــــــتار قراره از تجربه درس هندسه محاسباتی بگم که پارسال داشــــــــتم. در واقع یک معرفی از هندسه محاسباتی خواهیم داشت به همراه یک سری منابع خوب برای آشنایی و مطالعه. در پایان هم اشاره‌ای به موضوع پژوهشی خودم خواهم داشت.هندسه محاسباتی چیه و چی نیست؟میشه گفت هندسه محاسباتی یکی از زیرشاخه‌های الگوریتمه و در اون هدف ما اینه که مسائل هندسی رو با کامپیوتر حل کنیم. توجه داشته باشید که منظور از هندسه در اینجا هندسه اقلیدسی هست و هیچ خبری از هندسه‌های نااقلیدسی، هندسه دیفرانسیل، هندسه جبری و ... نیست. اینها صرفاً در کلمه هندســــــــه با هم مشترک هستن (البته جریان غالب رو عرض می‌کنم). وقتی هم که صحبت از حل مسأله با کامپیوتر و الگوریتم هست، یعنی شما ورودی مشخصی داشته باشید و بعد خروجی مشخصی هم بخواید. مثلاً می‌تونید مختصـــات یک سری نقطه رو در صفحه بدید و بعد به عنوان خروجی کوچکترین چندضلعی دربرگیرنده این نقاط رو بخواید (اصطلاحاً پوش محدب). برای دیدن مثال‌های بیشتر، صفحه‌ی ویکی‌پدیای هندسه محاسباتی رو نگاه کنید.پیش‌نیازش چیه؟می‌تونید هندسه محاسباتی رو مثل چای در نظر بگیرید و ساختمان‌داده و الگوریتم رو مثل قند و نبات! دیگه نیاز به توضیح نداره که چـــــای چقدر با قند و نبات دلچسب و خوبه و بدون اونها تلــــــــخ و افتضــــــــــاح. البته شیـــرینی ساختمان‌داده و الگــــــــوریتم قرار نیست گلوتون رو بزنه و ربطی به دیابت هم نداره، پس تا جایی که می‌تونیــــــــد ساختمان‌داده و الگـــــــوریتم بلد باشید. علاوه بر ساختمان‌داده‌های معمول، یک سری ساختمان‌داده در هندسه محاسباتی بسیار کاربرد دارن (مثل DCEL، Range tree، Segment tree، Interval tree و Quadtree) که در یک درس مقدماتیِ هندسه محاسباتی دست‌کم یکی دوتاش رو معرفی می‌کنن.Quadtree  چاردرخت یااز کجا یاد بگیریم؟ آشنایی اولیه: فصل 33 از کتاب Introduction to Algorithms معروف به CLRSکتاب شناخته‌شده دی‌برگ و دیگران «Computational Geometry; Algorithms and Applications» که دو ترجمه ناقص به فارسی ازشون وجود داره. یکی ترجمه بهرام صادقی و مصطفی عباسی‌کیا و دیگری ترجمه مهدی ایمان‌پرست که من خودم اولی رو داشتم. به نظرم خوندن کتاب انگلیسیــــــــــش خیلی بهتر بود. غالباً هندسه محاسباتی رو از روی همین کتاب درس میدن.جزوه‌ی آقای دیوید ماونت (David Mount) که اگر اسمـــــــشون رو با Computational geometry جستجو کنید، به راحتی پیدا میشه. این جزوه خیلی از مباحث هندسه محاسباتی رو پوشش میده و مختصر و مفید هم هست.فیلم‌های مدرسه زمستانی هندسه محاسباتی (wscg) که سال 97 در دانشگاه امیرکبیر برگزار شده و خیلی از مباحث مختلف هندسه محاسباتی رو در برمی‌گیره و تقریباً بهترین استادانی که در کشور روی این موضوع کار می‌کنن، در این مدرسه ارائه داشتن.صفحه آپارات مدرسه زمستانی هندسه محاسباتیاز هندسه محاسبــــاتی موضوعی که من بهش مشغول شدم، گراف‌های قابلیت دید (Visibility Graphs) هست. اولین بار در کنفرانسی در مورد کاربردهای نظریه گراف با این موضوع آشنا شدم. چیزی که برام جالب بود، ساده و قابل فهم بودن صورتِ مسائلی بود که در این زمینه همــــچنان حل نشده باقی موندن (منظورم از سادگی اینه که صورت مسأله‌ها رو یک دانش‌آموز دبیرستانی راحت می‌تونه متوجه بشه). برای سمـــــینار دوره ارشد، روی مقاله‌ی زیر کار می‌کردم که به دسته‌بندی مسائل حل نشده گراف‌های قابلیت دید می‌پرداخت و بعد برای پایان‌نامه هم از همین مقاله الهام گرفتم:Subir K. Ghosh and Partha P. Goswami. 2013. Unsolved problems in visibility graphs of points, segments, and polygonsفیلم ارائه سمینار در آپارتدر پایان باید بگم هدف این نوشته این بود که آشنایی و یادگیری هندسه محاسباتی رو  آسون‌تر کنه. بنابراین اگر منابع خوب دیگری در این زمینه می‌شناسید (از فیلم دوره درسی گرفته تا حل تمرین کتاب‌های مختلف یا موارد دیگه)، حتماً معرفی کنید که بقیه استفاده کنن.به امیدِ چشیدن شیرینی دانستن!محمدرضا شمس اشکذریتیرِ صفر یکو سپاس خدای را ...</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 23:15:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان علوم‌کامپیوتر / علوم‌کامپیوتر داستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-mslurujfqwfd</link>
                <description>یکی از جملات جالبی که از مرحوم اینشتین نقل می کنن، اینه (والعهدة علی الراوی!):«تا وقتی نتونی یه چیز رو به مادربزرگت توضیح بدی، یعنی اونو خوب یاد نگرفتی.»Albert Einsteinبه اینکه واقعاً این جمله رو، اون مرحوم گفتن یا نگفتن کار ندارم. حتی به درستی و نادرستیش هم خیلی کار ندارم. به هرحال برای من که جمله‌ی بسیار جالبی بود و تجربه‌های جالبی هم داشتم از نشون دادن زیبایی‌های چیزهای پیچیده به افرادی که در اون زمینه تخصصی اطلاعاتی ندارن (توسعه مفهوم مادربزرگ!). شاید نشه دقیقاً انتگرال رو با یک تعریف آنالیزی به یه دانش‌آموز کلاس پنجم یاد داد اما یه طعمی از انتگرال رو میشه بهش چشوند. مثلاً بعد از اینکه محاسبه مساحت مربع و مستطیل و لوزی و ... رو یاد گرفت، میشه یه منحنی براش رسم کرد و گفت:«ببین بزرگتر که شدی یاد می گیری که چطور مساحت چنین شکل‌هایی رو هم حساب کنی!»در این نوشتار چند کتاب را معرفی خواهم کرد که می‌توانند شیرینی‌های برخی مباحث پیشرفته در ریاضیات و علوم‌کامپیوتر را به افراد بیشتری بچشانند. کتاب‌های سوم و چهارم قدری تخصصی‌ترند اما کتاب‌های اول و دوم رو شاید واقعاً بشه به مادربزرگ‌ها هم توضیح داد!معماهایی در منطق ریاضیکتاب با معماهای ساده منطقی آغاز می‌شود. معماهایی که اتفاقاً غیرمنطقی و سرِکاری به نظر می‌رسند. از بخش دوم، تازه به دنیای زیبای نویسنده می‌رسیم؛ جایی که قرار است منطق ریاضی را در میان داستان‌ها ببینیم. به نظرم می‌توان فهرست کتاب را دستگیر کرد! به راستی که آدم‌رباست! در اینجا فقط اسم چهار فصل کتاب را می‌نویسم: یک. دختر زیبا یا ببر گرسنه  دو. معما و ماورای معما  سه. اسرار قفل مونت کارلو  چهار. قابل‌حل یا غیرقابل‌حلاز همین نویسنده کتاب‌های دیگری هم در همین حال و هوا به فارسی ترجمه شده‌اند: آلیس در سرزمین معما و معماهای شهرزاد (این دو کتاب هم جالب به نظر می‌رسند و البته به تازگی هم چاپ شدند). روشنه که کارهای خوندنی ایشون محدود به همین چند مورد نیست.٢. نظریه بازینظریه بازیدر دانشگاه درس بسیار زیبای نظریه بازی‌ها رو نتونستم بگیرم اما برای اینکه به قدر تشنگی چشیده باشم، این کتاب خیلی ساده رو از کتابخونه گرفتم تا ببینم اوضاع از چه قراره و همین کافی بود تا یک روزه به یکی از علاقه‌مندان نظریه بازی‌ها تبدیل بشم و منتظر فرصتی برای دنبال کردن درس دکتر علیشاهی و دکتر فاطمی. اگر به ریاضی، علوم‌کامپیوتر، اقتصاد، مدیریت، اخلاق و ... علاقه‌مندید این کتاب بی‌نظیره (بی‌نظیر رو اگر اینجا استفاده نکنم دیگه کجا می‌تونم استفاده کنم!).٣. نظریه جاویداننظریه جاویداناین کتاب از دو کتاب قبلی مفصل‌تره و یه جورایی تاریخچه بیزگرایی در آمار رو مرور می‌کنه. شاید همه جای کتاب خیلی خوشخوان و روان نباشه اما بخش‌های جالبی در مورد پیدایش بیزگرایی و کاربردهاش در جنگ جهانی دوم، پزشکی و زندگی آماردانان مختلف درش وجود داره. خود مناقشه بین بسامدگرایان و بیزگرایان هم جالبه و اگر به دنبال انگیزه‌ای برای آشنایی با فلسفه علم هم هستید، این کتاب واقعاً مناسبه.٤. بلیت طلایی (The Golden Ticket)The Golden Ticketدر سال ٢٠٠٠ انجمن ریاضی کلی از بین این همه سوال حل نشده در ریاضیات هفت سوال رو انتخاب کرد و برای حل هر یک از این سوال‌ها، یک میلیون دلار جایزه گذاشت (ویکی‌پدیای مسائل هزاره). اگر علاقه‌مندید دست کم با یکی از اون هفت تا سوال بیشتر آشنا بشید و اهمیتش رو متوجه بشید، کتاب بالا خیلی ساده و جذاب بهتون کمک می‌کنه. موضوع کتاب پیچیدگی الگوریتم‌هاست و در این کتاب می‌بینیم که سختی و آسانی مسائل در علوم کامپیوتر چطوری تعریف میشن. این کتاب رو آقای دکتر علیمی در درس طراحی الگوریتم (بهار ٩٩ - دانشکده علوم ریاضی شریف) معرفی کردن و تا جایی که می‌دونم ترجمه هم نشده. برای کسانی هم که با این موضوع آشنا هستن، کتاب می‌تونه جالب باشه.به امیدِ بودن با کتاب‌های خوب!محمدرضا شمس اشکذریمردادِ صفر صفرو سپاس خدای را ...</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 17:24:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اما بنعمت خدای خویش سخن گوی*</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%DA%AF%D9%88%DB%8C-ytqnxiz24fgz</link>
                <description>از ترس کم‌نویسی با خودم قرار گذاشته بودم که دست کم ماهی یک مطلب در ویرگول بنویسم که متاسفانه دی ماه از دست رفت. البته مطالبی که نوشتم داره کم‌کم حالت کوه یخ پیدا می‌کنه. هر چند وقت یکبار سعی کردم مطلبی بنویسم اما پشیمون شدم و موضوعی هم که زخمی شده باشه، واقعاً سخته که دوباره بهش برگردم.قسمت زیرین کوه یخ!مدتی بود که می‌خواستم حال خوب تقسیم کنم اما نمی‌شد. اینقدر به این «حال خوب تقسیم کردن» فکر کردم که موضوعم شد خودش! این سوال برام پیش اومد که چه ارتباطی میشه بین هنجارهای اسلام و این هنجار (حال خوبت رو تقسیم کن) پیدا کرد؟ آیا این بد نیست که من وقتی در وضعیت خوبی هستم اون رو نمایش بدم؟ _امان از وقتی آدم فیلسوف میشه:)_ خلاصه دیگه بیش از این اجازه جولان به فلسفه ندادم. بابا واقعاً قصد این نیست که بستنی‌ای که می‌خوریم رو نشون بقیه بدیم تا دلشون بسوزه بلکه هدف اصلی تقسیم حال خوبه و اینکه بگیم حال خوب خیلی چیز دست نیافتنی‌ای نیست (سایر نویسندگان محترم هم فکر کنم دست کم در قسمت سلبی گزاره قبل با من همراه باشند). از قرآن هم آیه‌ی بسیار جالبی به ذهنم اومد:«و اما بنعمه ربک فحدث» : و اما بنعمت خدای خویش سخن بگوی. (ضحی، ۱۱)البته از اونجا که قلمم خیلی در این زمینه‌ها کار نکرده، زیاد نمی‌تونم متن رو ادامه بدم ولی خب خدا رو شکر می‌کنم که در موقعیت جغرافیاییِ (۵۴.۳۵۶۹ و ۳۱.۸۹۷۴)  و در کنار خانواده هستم. خدا رو شکر می‌کنم که علم داده هست. خدا رو شکر می‌کنم که دانشکده‌های علوم ریاضی هستند. خدا رو شکر می‌کنم که منطق، آمار و الگوریتم‌ها هستند. خدا رو شکر می کنم که یک فیلم تصویری از آواز استاد حسین قوامی در دستگاه شور پیدا کردم! خدا رو شکر می‌کنم که فردریک بکمن این فکر به ذهنش رسید که مردی به نام اوه رو بنویسه! و ..&gt; Ctrl + Cthe process has been terminatedو سپاس خدای را...بهمن ماه نود و نهمحمدرضا شمس اشکذریپی‌نوشت: ترجمه قرآن از ترجمه تفسیر طبری</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Feb 2021 17:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب امتحان</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-x2dvdm68yned</link>
                <description>طبق روال نوشته‌هایم باید ابتدای نوشته‌ام حاوی اندکی غر زدن باشد در رابطه با سختی نوشتن و وقت نداشتن و اینها اما از آنجا که این نوشته هدفش اشتراک حال خوب است، این بخش را بیش از این ادامه نمی‌دهم و راست می‌روم سر اصل مطلب.از آنجا که بیش از شانزده سال از زندگی‌ام را درگیر درس و بحث و مدرسه و امتحان بوده‌ام، گفتم خوب است از تجارب جالب این چند سال بنویسم و خودم را محدود کردم به محبوب‌ترین موضوع دانش‌(آموزان و جویان) یعنی امتحان و در ادامه قرار است مروری داشته باشم بر جالب‌ترین امتحاناتم:فرهنگ اسلامی و تعلیمات دینی، دوم راهنماییمی‌دانم برای سوم است، دومش را پیدا نکردم!مدرسه‌ی راهنمایی ما مدرسه‌ای دولتی بود. منظورم از مدرسه دولتی این است که متخصصان علوم اجتماعی با بررسی محله و زندگی دانش‌آموزان مدرسه ما اذعان می‌کردند که در این محیط آرزوهای بزرگ ممنوع است و مدرسه صرفاً جایی است که مجبوریم برویم، نمره بگیریم و به کلاس بعدی برویم تا جایی که خانواده مدنظر دارد. مدل محبوب در این مدرسه این بود که معلم حتماً سوال و جواب بگوید، ما بنویسیم و بعد از همان‌ها امتحان بگیرد. مثلاً اگر در کتاب نوشته بود «شاه اسماعیل اولین پادشاه صفوی بود» برای ما مهم نبود. باید معلم سوال می‌گفت که اولین پادشاه صفوی که بود؟ و جواب می‌داد شاه اسماعیل صفوی تا ارزش امتحانی پیدا کند. اولین معلمی که این سنت را شکست، معلم دینی دوم راهنمایی بود. امتحان درس فرهنگ اسلامی و تعلیمات دینی کلاس دوم راهنمایی یک سوال داشت:«درس پنجم را کامل توضیح دهید!»ریاضیات دوران دبیرستاناگر می‌خواستم ریاضی1، ریاضی سمپاد، ریاضی2، آمار، هندسه1، حسابان، جبر و احتمال، هندسه2، گسسته، جبرخطی و حساب دیفرانسیل را تک تک توضیح دهم، طولانی می‌شد، به همین خاطر عنوان کلی فوق را انتخاب کردم. ماجرا خلاصه این بود که با اینکه ریاضی‌ام خوب بود (به این معنا که در سه سال راهنمایی نمراتم بیست بود و همیشه سرکلاس پای تخته تمرین برای بچه‌ها حل می‌کردم)، ریاضی را دوست نداشتم یا حداقل تاریخ و ادبیات را خیلی بیشتر دوست داشتم. تاریخ و ادبیات برای من مثل انسان‌ها بودند و ریاضی مثل دیوار! اما در دوران دبیرستان و به لطف معلمان خوبی که داشتم، به ریاضی هم واقعاً علاقه‌مند شدم. امتحانات ریاضی در دبیرستان برای من مثل مبارزه تن به تن بود. مخصوصاً به خاطر فضای مدرسه تیزهوشان. من در مدرسه راهنمایی برای همه محمدرضا بودم اما در اینجا برای همه آقای شمس. در آنجا شاگرد اول بودم اما در تیزهوشان آخر. همان اوایل یک تست ریاضی را هفده درصد زدم و مدیر مدرسه خیلی جدی توضیح داد که با این روند در پایان سال اخراج خواهم شد. به سرعت فهمیدم که اینجا سمپاد نیست بلکه تیزهوشان است یا مثلاً سماد! اواخر سال دوم بود که توانستم بالاخره نمره بیست را از همان معلم بگیرم و با امتحانات ریاضی موجودیت خود را در مدرسه حفظ می‌کردم. حتی تلاش‌هایی داشتم برای المپیادهای ریاضی، فیزیک و شیمی که بی‌پیر رفتن در خرابات بود و بی‌حاصل.المپیاد ادبیماجرای المپیاد مفصل است اما مختصر بگویم که برای حفظ آبرو سال سوم دبیرستان گفتم حداقل در یک المپیاد شرکت کنم و چون از همه المپیادها قطع امید کرده بودم، ادبی را انتخاب کردم و مرحله اول را در عین ناباوری قبول شدم. برای مرحله دوم یک سری کلاس رایگان باشگاه دانش‌پژوهان جوان یزد برگزار کرد و استفاده کردم و باز هم در عین ناباوری قبول شدم. دوره تابستان را دقیقاً به خاطر حفظ آبرو می‌خواستم نروم، چون واقعاً فکر می‌کردم در بین 45 نفر از منتخبین ادبیات کشور هیچ حرفی ندارم. به هر حال رفتم و حال می‌خواهم از چهار امتحان بگویم:شاهنامه. درس بسیار مفصل بود و امتحان هم مفصل شد. اینقدر نوشتم که از درد دست بلند شدم. فکر کنم 17 صفحه نوشتم ولی واقعاً لذت بردم. از بس درس زیبایی بود و استاد خوبی داشتیم.متون نظم. در این درس استاد مروری بر غزل فارسی داشتند. برای این درس نکاتی که خود استاد در مورد سبک‌ها، شعرها و شعرا گفته بودند، خواندم. سبک‌شناسی نظم را بار دیگر مرور کردم و اوزان عروضی را و هر چه مقاله از آن استاد تا آن روز در دسترس بود و فکر نمی‌کردم استاد خارج از این محدوده برود. سوال یک امتحان این بود: «مصراع دوم ابیات زیر را کامل کنید.» و به دنبال آن پنج، شش تا از مطلع اشعار آورده بودند. سوال بسیار ساده‌ای بود اما برای همه بسیار چالش برانگیز شد. همه از غزلیاتی بود که در دسترسمان بودند و استاد هم قصد اذیت نداشتند و ابیات همه طوری بود که خیلی آشنا بودند. یکی از مصرع‌ها این بود: «قصد جفاها بکنی ور نکنی با دل من» و من باورم نمی‌شد که روزی «وادل من وادل من وادل من وادل من» کار دستم بدهد و برایم تعیین کننده باشد.متون نثر. اگر بعد از امتحانی در یک جمع 45 نفره درسخوان خیلی حس خوبی داشته باشی و بقیه این طور نباشند، دو حالت دارد: یا با اختلاف نمره‌ی خیلی خوبی خواهی گرفت یا اینکه نمره خیلی افتضاحی خواهی گرفت. طبیعت نشان داده که در چنین شرایطی معمولاً حالت دوم رخ می‌دهد ولی به لطف خدا، برای من حالت اول اتفاق افتاد. وقتی لیست نمرات را روی دیوار می‌زدند، چندنفری که نمراتشان را دیدند، کمی ناراحت شدند اما وقتی یکی از دوستان نمره مرا دید، فکر کنم خیلی ناراحت شد و آمد اظهار ادبی کند که خودم را دید و سکوت کرد. من 17.5 شده بودم و نفر بعدی حدود 14.5. شاید دو سوال این امتحان سخت بودند، یک سوال در مورد اشارات قرآنی و حدیثی چند متن و یک سوال دیگر بخشی از گلستان سعدی بود که استاد جاخالی داده بودند!سایر امتحانات دوره هم جالب بودند و جالب‎‌تر از همه مصاحبه پایانی بود که همه استادانمان در یک جلسه با هر نفر مصاحبه می‌کردند که برای من واقعاً خاطره خوشی است.نظریه گراف و کاربردهانظریه گراف و کاربردهایک قضیه در این درس داشتیم به نام قضیه ویزینگ که اثباتش سه صفحه بود. تقریباً مطمئن بودیم که در امتحان این قضیه نمی‌آید و استاد هم مطمئن بود. یکی از دوستان زحمت کشیدند و از استاد پرسیدند. استاد به فکر فرو رفت و گفت مستقیماً نه ولی شما بلد باشید. درس بسیار حجیم بود. زمان اولیه‌ای را که استاد برای امتحان مشخص کرده بود، توانستیم یک هفته به تعویق بیندازیم. استاد تهدید کردند که اگر هفته بعد زلزله هم بیاید، امتحان خواهم گرفت. از قضا هفته بعد و دقیقاً شب امتحان زلزله آمد (گمانم آذر 96 بود). همه دانشجویان در خوابگاه روی حیاط بودند و تا ساعت دو نیمه شب در سوله ورزشی خوابگاه همچنان داشتم می‌خواندم که بالاخره دانشگاه‌ها تعطیل شدند و استاد هم عقب‌نشینی کردند. هفته بعد که امتحان برگزار شد، سوال سوم این بود: «قضیه ویزینگ را کامل بیان کرده و اثبات کنید.»در آخراگر بخواهیم کمی هم فکر کنیم، «امتحان» جالب توجه است. می‌توان از منظر هوش مصنوعی، یادگیری ماشین و نظریه‌ی بازی‌ها بررسی‌های جالبی انجام داد. این واقعاً برای معلم/استاد یک مساله است که چطور بفهمد دانش‌(آموز/جو) به درستی درس را فهمیده یا اینکه صرفاً یک سری چیزها حفظ کرده است. بیشتر امتحانات جالب، به نظرم آنهایی هستند که معلم/استاد ها پاسخ خوبی برای این مساله یافته‌اند.و سپاس خدای را...آبان ماه نود و نه</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 18:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌ و پا زدن برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-tmpqebgvbj1v</link>
                <description>قلم، درمانده و در گوشه­‌ای افتاده، زبان، خسته و در کام نشسته و فقط ذهن نویسنده است که در ساعات محدودی، آن هم با رعایت پروتکل باز است. دَرِ حافظه را که می­‌گشایم تا چیزی پیدا کنم و بنویسم انبوهی از شکوِه و اندوه بر سرم می­‌بارد. این­‌ها را کنار می­‌زنم و می­‌نگرم کوزه­‌های شکسته‌ی خیام را، مصیبت­‌نامه‌ی عطار را، نام زندان­‌های مختلف مسعود سعد سلمان را و ذکر استخلاص بخارا را و ... تا می­‌رسم به بزرگ خاندان طاعون و وبا، متحیرکننده اطبا، ویروس منحوس کرونا. [حتی وقتی نامش را هم می­‌نویسم، ذهنم به هم می­‌ریزد، تازه داشت متن خوب می­‌شد که آمد و خرابش کرد.] خسته می­‌شوم و دست از کنکاش در حافظه برمی­‌دارم و عاجزانه می­‌نشینم. به نظر می­‌رسد که حتی ذهن هم در ایام کرونا کارش کساد است و رونقی ندارد. حال ذهنم گرفته است. اوضاع طوری است که فقط از محتویات غمناک استقبال می‌­شود. کافی است یک شعر غمین پیدا شود. یک لحظه با خود می­‌خوانم «بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم/ می­‌روم و نمی­‌رود ناقه به زیر محملم»، ذهن دست به کار می­‌شود، سینه شرحه شرحه از فراق می­­‌شود، نغمه­‌های «جهانا همانا فسوسی و بازی» و ... از هر سو بلند می­‌شود، نیِ مولانا بر صدر می­‌نشیند و حکایت می­‌کند و از جدایی‌ها شکایت می­‌کند و ... . تصویری از غروب آفتاب در خوابگاه طرشت سهبه سختی و با هزار خواهش و تمنا همه را به آرامش دعوت می­‌کنم. همه ساکت می­‌شوند اما نیِ مولانا دست­‌بردار نیست. نهایتاً به او اجازه می­‌دهم در پس­‌زمینه بنوازد و دوباره مشغول فکر کردن می­‌شوم. ببخشید که اینجا این همه آشفته شد اما حق بدهید. هفت ترم این ذهن بیچاره را در دانشگاه دواندم و پُرش کردم از تکلیف­های یک و دو و سه، پروژه فلان، هفت عادت موثر برای بیدار ماندن سر کلاس و ... . فقط یک ترم دیگر مانده بود که اینگونه اوضاع به هم ریخت. در ذهنم دو فیلم به صورت آنلاین اکران می­‌شود، یکی فیلم لحظات پایانی حضور در دانشگاه به کارگردانی خود ذهنم و دیگری فیلمی با همین نام به کارگردانی کرونا. ذهنم با مشاهده مکرر این دو فیلم پاک به هم ریخته است. بدون کاستن از کلیت فرض کنید در فیلم ساخته ذهنم یک دانشجو در پایان تحصیل حدود تیرماه با چند دوستش دست می­‌دهد، خداحافظی می­‌کند و به شهر خودش باز می­‌گردد. اما فیلم ساخته کرونا این چنین است:«شنبه سوم اسفند»حوالی ساعت پنج عصر: پایان کلاس­‌ها و حرکت به سمت خوابگاهحوالی ساعت هشت شب: زمزمه‌هایی از تعطیلی دانشگاهحوالی ساعت ده شب: تمام خوابگاه بسیج شده­‌اند و در اقصی نقاط فضای مجازی به دنبال خبری مبنی بر تعطیلی فردا هستند.حوالی ساعت یازده و نیم شب: گروهی ناامید می­‌شوند، آنها که فردا می‌بایست تمرین تحویل می­‌دادند با تلخ‌کامی مشغول نوشتن تمرین شدند و عده­‌ای (از جمله خودم) می­‌خوابند.«یکشنبه چهارم اسفند»دقیقاً پنج دقیقه بامداد: هم اتاقی‌ام بیدارم می­‌کند، می­‌گوید بالاخره تعطیل شده و قصد داریم برای پنج ساعت دیگر بلیت بگیریم. من اظهار بی­‌علاقگی می­‌کنم و به او در مورد لزوم عدم توجه به شایعات فضای مجازی هشدار می­‌دهم و چشمانم را می­‌بندم.دقیقاً ده دقیقه بامداد: برادرم زنگ می­‌زند و او نیز دو خبر دارد: تعطیلی دانشگاه­‌ها و بلیت برای پنج ساعت دیگر. می­‌گویم بلیت را بگیرد و برمی­‌خیزم و از آنجا که مطمئنم این تعطیلی بیش از یک هفته نخواهد بود و از شنبه همه چیز عادی خواهد شد، توشه مختصری آماده می­‌کنم.و نهایتاً ساعت حوالی چهار صبح با بچه­‌ها عازم راه­‌آهن می­‌شویم و قبل ازساعت دوازده ظهر چهارم اسفند در شهر و دیار خویشتنیم.و متاسفانه این فیلم کرونا بود که براساس یک داستان واقعی ساخته شده بود. ادامه داستان را هم که خودتان می­‌دانید: هفته اول خیلی خوب بود اما از شنبه هیچ چیز عادی نشد، یکشنبه هم عادی نشد و حتی جمعه هم چیزی عادی نشد و به این ترتیب بیش از بیست و پنج شنبه گذشت و هیچ چیز عادی نشد. یک چیز عادی شد که ای کاش آن هم نمی­‌شد: مرگ انسان­‌ها. میلیون میلیون در جهان این بیماری را می­‌گیرند و هزار هزار جان خود را از دست می­‌دهند و در مقیاسی کوچکتر و در کشور خودمان هزار هزار می‌گیرند و صدتا صدتا قربانی می­‌شوند. این جاست که خیام خروش برمی­‌آورد و از کوزه­‌گر و کوزه­‌خر و کوزه‌فروش می­‌پرسد و فاخته­‌اش کوکو می­‌گوید و مرا به هم می‌ریزد. در آخر هم خسته و درمانده می­‌ایستد، قدری سکوت می­‌کند، لبخندی می­‌زند و می­‌خواند: حالی خوش باش و عمر بر باد مکن. و اینگونه طوفان فروکش می­‌کند و سکوت سرد زمان می­‌ماند و آواز نی مولانا. روزها را می‌گذرانم و صدای زنده‌یاد خسرو شکیبایی در گوشم می‌پیچد:حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 17:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علوم کامپیوتر از نوع شریف!</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-x6bodx3qvcbe</link>
                <description>معمولاً وقتی بدون برنامه قبلی به یک کتابفروشی می روم، کتابی توجهم را جلب می کند، بعد کتابی دیگر،  یکی دیگر و ... و خلاصه کار به جایی می رسد که می بینم انبوهی از کتاب را می خواهم بخرم. در این لحظه «یادم از جیب تهی آید و هنگام درو!» و بدون خرید هیچ کتابی کتابفروشی را ترک می کنم! در مورد دانشگاه و کلاً مقاطع تحصیلی نوشتن هم، برای من تقریباً چنین داستانی دارد. بارها سعی کردم که در این موارد بنویسم اما هر بار، اینقدر موضوع در ذهنم گسترده می شد که دیگر نوشتن کار به صرفه ای نبود و دست می کشیدم اما این چند روزه با دیدن این همه دانش آموزِ اسیر در این نظام فخیمه آموزشی دیگر دل را به دریا زدم و گفتم بگذار بنویسم.برای نوشتن این متن شکل و شیوه های متعددی به ذهنم آمد اما نهایتاً به یک مصاحبه خشک و خالی رضایت دادم! از آنجا که کسی با من مصاحبه نمی کند، ناچار از خودم در چهار سال پیش کمک می گیرم و با خودم در زمان حال مصاحبه می کنم. پیش از آغاز خوب است مصاحبه کننده و مصاحبه شونده را بیشتر معرفی کنم تا بهتر بتوانید متن را دنبال کنید و شاید از همین جا متوجه شوید این متن به درد شما نمی خورد و آن را رها کنید!مصاحبه کننده شمس۹۵ است که دانش آموزی در دبیرستان (مثلاً) تیزهوشان یزد است و ریاضی خوانده است و در کنکور ریاضی سال ۹۵ رتبه ۳۴۰ کشور و ۹۹ منطقه دو را کسب کرده و بهترین رتبه ی بچه های ریاضی مدرسه شده است(او خیلی دوست دارد بهترین باشد، بگذارید دلش به بهترینِ مدرسه خوش باشد!) و البته سینه ای پردرد دارد از جفای آموزش و &quot;پرورش&quot; و مدرسه و غیره. از طرف دیگر مصاحبه شونده شمس۹۹ است که چهار سال در بهترین دانشگاه کشور یعنی دانشگاه صنعتی شریف، علوم کامپیوتر خوانده و تازه فارغ التحصیل شده است(گویا مصاحبه شونده هم به ترین ها علاقه دارد!) و قصد دارد تجربیاتش را در رابطه با رشته علوم کامپیوتر و دانشگاه صنعتی شریف در اختیار شمس۹۵ و شما قرار دهد. به نظر می رسد که او هم از دانشگاه و آموزش عالی(خدا رو شکر این یکی دیگه پرورش نداره!) شکوه ها دارد.شمس۹۵: سلام جناب شمس۹۹ .وقت بخیر. در رابطه با انتخاب رشته چند سوال داشتم، مزاحمتون شدم.شمس۹۹: سلام و درود. وقت شما هم بخیر. در خدمت شما هستم.شمس۹۵: ببینید انتخاب اول من مهندسی کامپیوتره ولی خب می خوام بدونم اگه مهندسی رو نیارم، علوم کامپیوتر رو انتخاب کنم یا نه؟ می گن خیلی درساشون شبیه به همه!شمس۹۹: خب با سوال خوبی شروع کردید. لازمه که من در مورد تفاوت این دو رشته صحبت کنم. وقتی عموم مردم از تحصیل در رشته کامپیوتر صحبت می کنند منظورشون  همون مهندسی کامپیوتره. اگه بخوام مهندسی کامپیوتر رو به زبان ساده توضیح بدم، باید بگم هدف این رشته اینه که با مفاهیم و مقدمات کامپیوتر آشنا بشی و بعد بتونی به کمک کامپیوتر گرهی باز کنی و معمولاً تمرکز این رشته روی کارهای عملیه، یعنی کد زدن و نرم افزار نوشتن و ... اما رشته علوم کامپیوتر رویکرد متفاوتی داره. در علوم کامپیوتر هدف اصلی حل مسائل مختلف، پیدا کردن الگوریتم و جواب بهینه است و بیشتر هم با تمرکز بر ریاضیات و اثبات. یعنی ممکن یک درس عیناً برای مهندسی کامپیوتر و علوم کامپیوتر وجود داشته باشه مثل ساختمان داده ولی در مهندسی کامپیوتر تمرکز بر پیاده سازی و کد نویسی خیلی بیشتره و در علوم کامپیوتر تمرکز بر ریاضیات و اثبات. این تفاوت در دوره ارشد و دکترا بیشتر خودش رو نشون میده.شمس۹۵: یعنی می گید اگه از ریاضی و اثبات کردن خوشم نمیاد، علوم کامپیوتر نرم؟شمس۹۹: بله. دقیقاً! برای اینکه شیرفهم بشی، بذار یه کم از تفاوتهای دانشکده هاشون بگم.شمس۹۵: اگه فکر می کنید مهمه بفرمایید!شمس۹۹: ببینید آقای شمس۹۵، موضوعی که می خوام خدمتتون عرض کنم کمتر بیان میشه در این مشاوره ها. در دانشگاه های مطرح تهران(شریف، تهران و امیرکبیر) مهندسی کامپیوتر و علوم کامپیوتر در دانشکده های مختلف هستن. معمولاً مهندسی کامپیوتر خودش یه دانشکده داره یا در کناره مهندسی برقه ولی علوم کامپیوتر در دانشکده علوم ریاضی یا علوم پایه است.(برای اینکه حسی نسبت به دانشکده داشته باشی، دانشکده های مختلف مثل رشته های مختلف دوران دبیرستانن که کلاً از هم جدا هستن. کلاساشون، استاداشون و ... .) بذار چندتا تفاوت مهم رو بهت بگم:۱.  دانشکده مهندسی کامپیوتر معمولاً بزرگتره و دانشجوهای درسخون تری اونجا هستن والبته دانشجوهای بیشتری. استادانشون هم معمولاً بیشتره. به طور خاص دانشکده علوم ریاضی شریف حدود ۴ تا استاد علوم کامپیوتر داره و دانشکده مهندسی کامپیوتر حدود ۴۰ تا (یعنی ده برابر).۲. با توجه به نکته۱، درس هایی که در م. کامپیوتر (خسته شدم از بس نوشتم مهندسی کامپیوتر و علوم کامپیوتر!) بیشتر و متنوع ترن و در گروه های مختلف ولی برای ع. کامپیوتر معمولاً یه استاد فلان درس رو ارائه می ده و همینیه که هست. می خوای درس رو وردار یا ورندار!۳. با توجه به نکته ۲ و تفاوت بین استادان ممکن است درسی الزامی را مجبور شوی با یک استاد ناخوب بگذرانی و بیچاره شوی. به طور خاص در دانشکده خودمان ورودی های ۹۵ و ۹۷ و ۹۸ که با استاد A درس داشتن، همه در اون درس پایه می لنگن ولی در این بین ورودی های ۹۶ که با استاد B  این درس رو داشتن، اصلاً تفاوت معنادار داره سوادشون.۴. به خاطر نکته ۳، در دانشکده ما یه سری بودن (و هنوز هم هستن!) که کلا مستقل از چارت و کاملاً استادمحور درس برمی داشتن. حتی اگه مجبور می شدن درس ارشد بردارن!۵. در ع. کامپیوتر (حداقل در شریف) کارآموزی و پروژه کارشناسی اختیاری و صفر واحدین در حالیکه دانشکده کامپیوتر چقدر اینها داستان دارن و البته چقدر به نفع دانشجو هستن.۶. ...شمس۹۵: فکر کنم چیزای خوبی فهمیدم. یه کم می تونید در مورد آینده شغلی رشتتون هم بگید.به ترتیب از راست به چپ: شمس۹۵ و شمس ۹۹!شمس۹۹: بله، حتماً. اولاً دقت کنید که دانشکده تقریباً هیچ کاری به آینده شغلی شما نداره! و حتی همون طور که گفتم پروژه کارشناسی و کارآموزی هم بسیار کمرنگه و خودت باید دنبالش باشی ولی خب اگه زرنگ باشی یا خوش شانس و با استادای خوب درس ورداری تا دو تا چیز حسابی یاد بگیری، کار هم فراوونه. معمولاً شرکت های درست حسابی تابستونا یه دوره کارآموزی می ذارن که رایگان هم هست بیشتر ولی خب متقاضی فراوون داره و به همین خاطر یه آزمون ورودی برگزار می کنه. کافیه که برنامه نویسی مقدماتی و پیشرفته و الگوریتم بلد باشی تا بهترین شرکت های کشور برای کارآموزی بپذیرنت! یه سری شغل ها هم که شاید بیشتر به ما مربوط بشن در حوزه آمار و تحلیل داده اند که دارن کم کم خیلی زیاد میشن. در ضمن، یه چیزی رو هم از این تریبون بذارید اعلام کنم! نمی دونم کی اینو بین ملت پخش کرده که ع. کامپیوتری ها در شرکت ها می رن و آقابالاسر م. کامپیوتری ها میشن و مدیر هر چهار پنج تا م. کامپیوتر یک ع. کامپیوتریه(واقعاً اینجا چند تا استیکر ناله نیاز دارم)! استدعا دارم که فکر نکنید وقتی ع. کامپیوتر می خونید میان بهتون التماس می کنن که بیاید بر چند م. کامپیوتری مفلوک مدیریت کنید! جناب شمس۹۵، این مصاحبه های طولانی برا شما جوونا خوبه! من دیگه دارم خسته میشم، اگه امکانش هست دیگه کم کم ختم جلسه رو اعلام کنید.شمس۹۵: چشم آقای شمس۹۹! فقط یه سوال دیگه.شمس۹۹: بفرمایید.شمس۹۵: میشه از اپلای هم بگید؟ راسته که از رشته شما مستقیم می رن استنفورد و MIT؟شمس۹۹: بله. در رابطه با اپلای باید بگم که لطفاً فکر نکنید اگر دانشجوی خوبی باشید، قراره یه روز صبح که از خواب پا می شید، ببینید از بهترین دانشگاه های آمریکا براتون نامه اومده که تو رو خدا بیا اینجا! بلکه اتفاقاً برعکس و این شمایید که باید کلی التماس درخواست کنید تا در دانشگاه موردنظر پذیرفته بشید! تا جایی که فهمیدم اپلای سه مرحله داره:1. پدرتون پولدار باشه یا حداقل وضع مالیتون خوب باشه(کافیه ارزش پول کشورمون رو با هر کشور خارجی که دوست دارید مقایسه کنید، کلی پول های دیگه هم داخل کشور خودمون باید خرج کنید. روزنامه شریف سال ۹۸ آمار در آورده بود که حدود ۶۰ میلیون تومن برای دخترا و ۸۰ میلیون تومن برای پسرا هزینه داره).2. زبان انگلیسی رو برید خوب یاد بگیرید و متناسب با جایی که می خواید برید و با راهنمایی اهل فن، TOFEL و GRE و ... بگیرید.3. ترجیحاً درسخون باشید و معدل نسبتاً خوبی داشته باشید. شاید لازم باشه زیاد واحد برندارید، مثلاً هر ترم حدود 16 تا. ارتباط با دانشجوهای سال بالایی که می خوان اپلای کنن یا دانشجوهایی که یکی از اقوامشون به واسطه دانشجو بودن اپلای کردن.شمس۹۵: دیگه خودتون توصیه خاصی ندارید؟شمس۹۹: بذارید دو نکته دیگه بگم و خلاصتون کنم. اول اینکه کامپیوتر خوندن به معنای هکر شدن نیست! من فکر می کنم تعداد خوبی از ملت وقتی در دفترچه انتخاب رشتشون، اسم کامپیوتر رو می نویسن، خودشون رو در یه اتاق زیرشیروانی تصور می کنن که پای کامپیوترن و دارن همه دنیا رو هک می کنن! اطلاعات همه مردم رو دارن، بانک ها عاجزانه ازشون درخواست می کنن که حسابامونو خالی نکن و ... ! م. کامپیوتر و ع کامپیوتر اون نیست. مرتبط ترین چیزها با این نگاه، کلا شش واحد درس م. کامپیوتره که سه واحدشم اختیاریه. درسهای شبکه های کامپیوتری و امنیت شبکه. در دوره ارشد میشه به طور خاص، شبکه خوند یا رایانش امن. تبدیل شدن به اون شخصیتِ اتاق زیرشیروانی مستقل از دانشگاه است!و نکته آخر هم اینکه سعی نکنید به هر زحمتی شده شریف قبول شید. وقتی نگاهت به مهندسی مواد، در حد تولید کننده ی مواد مخدره، خواهش می کنم مهندسی مواد شریف رو انتخاب نکن که بعدش تغییر رشته بدی به کامپیوتر! شاید گاهی بهتر باشه، در جمع خوبای دانشگاه علم و صنعت باشید تا اینکه در جمع کسانی که در شریف از رشته خود حالشون به هم می خوره و خودشون رو در مقایسه با نخبگان شریف از عقب مونده ترین آدم های دنیا می دونن. به هر حال این رشته سر دراز دارد. سرتون رو درد نیارم جناب شمس۹۵. امیدوارم موفق باشید.شمس۹۵: خیلی ممنونم آقای شمس۹۹!و سپاس خدای را...مهرماه نود و نهمحمدرضا شمس اشکذری</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 21:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری...</title>
                <link>https://virgool.io/@Shams_Ashkezari/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zn6prr0i44yb</link>
                <description>معلم فیزیکی داشتیم در دبیرستان که می گفت امواج هیچگاه کاملاً از بین نمی روند و دانشمندان با توجه به همین نکته تصمیم گرفته اند که صداهای خوب را بازیابی کنند، مثلاً صدای حضرت داوود(ع)! درستی یا نادرستی این مطلب را نمی دانم اما به نظرم نوشتن در فضای وب چنین حکمی را دارد. یعنی با نوشتن در وبسایت، وبلاگ، ویرگول یا امثالِ این ها ما صرفاً موجی ایجاد می کنیم تا بعدها هرکس در خور نیازش چیزی از آن را بازیابی کند و استفاده ببرد.قبول دارم که عجیب است که وقتی می نویسم، «اندر چراییِ نوشتن» بنویسم اما واقعیت این است که بندِ اول را برای دل خودم نوشتم! برای اینکه خودم را راضی کنم تا بعد از پر کردن چند دفتر و سررسید، دستی هم به کیبورد بزنم اما در دفاع از قلم و کاغذ باید بگویم که هنوز بسیاری از حرف هایم را با قلم و کاغذ می گویم. حرف هایی که یک نفره اند. حرف هایی که یا با خودم می گویم یا برای خودم در چند سال آینده می نویسم یا با خدا می گویم. البته از درد سخن گفتن را نیز به قلمم وا می گذارم نه به کیبوردم. نمی دانم نوشتنِ بقیه این طور است یا نه اما نوشتنِ من بسیار زمان مند است. اگر بخواهم متنی زیبا و خواندنی بنویسم، باید آخر شب بنویسم، یعنی درست زمانی که می خواهم بخوابم و راهی برای بیدار ماندن ندارم! به همین خاطر معمولاً دفتری بالای سر دارم و بسیاری اوقات در تاریکی شب می نویسم! شاید باور نکنید اما اگر از صبح تا شب سعی کنم متنِ خوبی بنویسم، به خوبیِ ده دقیقه آخر شب نمی شود مگر اینکه بخواهم علمی، طنز یا تصنعی بنویسم.سخن آخر
چه می توانم بنویسم تا هم برای خودم مفید باشد و هم برای بقیه؟ از زندگی ام(که شاید لبخندی به لب بنشاند یا امیدی در دل)، از ادبیات(به عنوان مدال طلای المپیاد ادبی)، از فلسفه (به عنوان نیمه کارشناس فلسفه علمِ دانشگاه صنعتی شریف) و از تحصیل و علوم کامپیوتر(به عنوان کارشناس علوم کامپیوترِ دانشگاه صنعتی شریف)و سپاس خدای را...محمدرضا شمس اشکذریشهریور ماه نود و نه</description>
                <category>محمدرضا شمس اشکذری</category>
                <author>محمدرضا شمس اشکذری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 22:53:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>