<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سوسن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shanzabe</link>
        <description>روح سرگردان شنزبه ام در مرغزارها.[Anorexic to be]</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:57:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/51527/avatar/DxXDP9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سوسن</title>
            <link>https://virgool.io/@Shanzabe</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پایان خوش(۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shanzabe/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%B3-b5brywmiyt4x</link>
                <description>قسمت پایانیبا خودم‌ گفتم اینطوری نمی‌شود. این دوتا باید به هم برسند.اصلاً چه معنی دارد سه سال بروی و بیایی و آخر هم به پیوند مقدّس ازدواج نرسی؟! چشمم روشن! محرمی گفتند، نامحرمی گفتند. باید دست به کاری زنم که غصه سرآید!شروع کردم به بازنویسی. نه یک بار و دوبار که صدبار. دیگر از حس و حالی که ابتدای کار داشتم خیلی فاصله گرفته بودم. آن موقع فقط برایم مهم بود از غصه هلاک نشوم، امّا حالا شاد و آسوده بودم از شخصیت هایی که خلق کرده ام و  عصبانی و مضطرب از فرجام شومی که برایشان چیده بودم. روال بازنویسی هربار به یک شکل پیش می‌رفت: اول کار، پر از امید بودم که این یکی به پایان خوش می رسد. با نیروی عجیبی شروع به ویرایش می‌کردم. انصافاً هم خوب پیش می‌رفت. درهربار بازنویسی اتفاقات خوبی که برای این دو طفلک بیگناه می افتاد چندبرابر می‌شد و زمانی که با هم می‌گذراندند پرشورتر سپری می‌شد. طوری که مطمئن می‌شدم این بار دیگر به مراد دل رسیده‌ام و اینها قرار است تا ابد به خوبی و خوشی با هم زندگی کنند.امّا امان از وقتی به پایان می‌رسیدم! ورق برمی‌گشت و همه چیز عوض می‌شد. اگر در قسمتهای دیگر بازنویسی ام با شادی تمام و غرق کردن شخصیتها در خوشبختی‌شان همراه بود، به اینجا که می‌رسیدم برعکس می‌شد. ولع عجیبی برای توصیف غم و اندوه و شکستشان داشتم. یک بار پسر از دختر خسته می‌شد، یک بار دختر دیگر پسر را نمی‌خواست، یک بار هردو می‌خواستند و خانواده‌ی پسر اجازه نمی‌دادند، یک بار خانواده‌ی پسر می‌خواستند و خانواده‌ی دختر دختر را به پسرخاله ‌ی پولدارش می‌دادند. یک بار همزمان سیستم ریلی کشور از کار می‌افتاد و جادّه ها را برف می بست تا این دو تا که در دو شهر متفاوت زندگی می‌کردند دیگر نتوانند هم را ببینند. یک بار دختر مهاجرت می‌کرد، یک بار پسر هوس خیانت می‌کرد، یک بار دختر خودش را می‌کشت و در عجیب ترین پایانی که نوشتم پسر به کل دیوانه می‌شد و همه چیز را از یاد می‌برد.انگار دست خودم نبود، هربار یک وداع غمبار خودش را به داستان تحمیل می‌کرد. و جالب این که عاشق این صحنه ها می‌شدم. جدایی تلخشان برایم غم انگیز و درعین حال جذاب بود. این بود که پایان تلخ سوم از دومی تلختر بود و چهارمی از سومی و دهمی از نهمی و کم کم دیدم انگار به این دور باطل معتاد شده‌ام.همین الآن هم که درحال نوشتن این سطور هستم، هنوز با این چالش درگیرم. تمام ذهن و دلم می‌خواهد این داستان را خوش تمام کنم امّا نمی‌شود! نمی‌توانم. گویی که پایان خوش حتی در حدّ نوشتن در یک داستان پاورقی وار به من و امثال من نیامده. من باید همین سعادت لرزان را که ناشی از هیجان زندگی چندروزه با این شخصیت هاست نگه دارم و شکرگزارش باشم، که همه غنی و خوشبخت آفریده نشده‌اند. می‌گویند نوشته ها از تجربه ی زیست نویسندگانشان برمی‌آیند. با این حساب درستش هم همین است، منی که هیچ پایان خوشی را تجربه نکرده‌ام اصلا صلاحیت دارم درباره‌اش بنویسم؟! برای ما که &quot;سعادت&quot; را هیچگاه به تمامی درک نکرده‌ایم و درکمان از آن بیش از آنکه واقعی باشد فریبی است که به خورد دلمان می‌دهیم تا بهانه نگیرد و افسوس نخورد، ما که آنقدر ناکامی کشیده‌ایم که دیگر خودمان را لایق سعادت نمی‌دانیم، ما که در زندگیمان هم پایان خوشی در کار نیست، پایان خوش شبیه قصّه های کودکان است. البته که من این کودکانگی را می خواستم، با تک تک ذرات وجودم می‌خواستمش. امّا این بار هم مثل وقت های دیگر که خواستم و او نخواست، پایان خوش هم از من روی برگرداند!همان سرم گرم بازنویسی وداع غمبار و جدایی افکندن بین این دو و نوشتن از احساسات فرورفته در مه باشد بهتر است، که با اینها بهتر از هر چیز دیگری آشنایم.</description>
                <category>سوسن</category>
                <author>سوسن</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2019 08:26:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان خوش(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shanzabe/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B42-bzm8frxcviaz</link>
                <description>انصافا آب و رنگ خانه‌ی جدید هر لحظه مرا به خود می‌خواند و می‌گفت بیا که منتظرم! من هم کار و زندگی را به کناری نهاده و مشغول نوشتن شدم‌.نه در همان ایّام شیرین شباب و نه حالا هیچوقت با مشکل &quot;حالا چی بنویسم؟&quot; بر وزن &quot;حالا چی بپوشم؟&quot; که ایضاً آن مشکل را هم هیچوقت نداشتم، روبرو نشده بودم. لطف ایزد را سپاس! احتمالا بخشی‌اش به عجول بودنم برمی‌گردد و بخشی‌اش به پرحرفی و بخشی‌اش هم قطعا مدیون رخدادهای عجیب و غریب زندگیست که یا باید قرص فراموشی بخوری برای خلاصی از دستشان و یا سراغ نوشتن بروی.بازشدن کیبورد روی صفحه همانا و بازشدن سر درد و دل من همانا. اصلا فکر نکردم چی بنویسم، خودش شروع به نوشتن شد.بعد از سالها که تنها مکتوباتم در لیست خرید و یادداشت روزانه(نه از جنس یادداشت های روزانه ی سیاحان که اینقدر باکیفیت‌اند که بعد از گذشت اندک زمانی تبدیل به کتاب می‌شوند، بل از جنس یادداشت های پیش پاافتاده ای برای فراموش نکردن تحویل فلان فرم اداری و درخواست وام و توسل به زور‌ و احیاناً به خشونت جهت پس گرفتن کتاب های قرض داده شده به فلانی و فلانی... دقیقا با همین نگارش، یعنی ایده های یک خطّی بدون صرف فعل و با مصدر!) خلاصه می‌شد، قلم چه می‌توانست بنویسد جز داستان عاشقانه؟!خاصّه که فصل بهار هم بود و به قول سعدی:آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهارهر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب استاوّل کمی تلاش کردم اگر قرار است داستان عاشقانه هم بنویسم اقلا خوبش را بنویسم! حالا اگر&quot;رنج های ورتر جوان&quot; نشد و &quot;وامق و عذرا&quot; از آب درنیامد اشکال ندارد، ولی حالا دیگر شبیه پاورقی های روزنامه هم نباشد. (همان قاعده‌ای که می‌گوید اگر به چیزی که دوست داشتی نرسیدی پس دوست بدار آنچه را به او رسیدی.) امّا نیک فهمیدم این تلاش، تلاش مذبوحانه‌ای است و از این قلم نتراشیده چیزی درنمی‌آید‌. گذاشتم همان داستان عاشقانه ی نوجوانانه باشد.ولی از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان! عجب لذّتی دارد این کار و چقدر نوشتنش راحت است.یعنی همینجور می‌رود جلو و شما را دنبال خودش می‌کشاند. کمی هم اعتیادآور است چون هدف از نوشتن را که تخلیه‌ی روانی و فرار از خود باشد به بهترین شکل اجابت می‌کند‌.در عرض سه روز، یک داستان عاشقانه‌ی نسبتا پرحجم با خط داستانی خیلی ساده و شخصیت محور تولید کردم. من که نه به آغازش فکر کرده بودم و نه به سرانجامش، خودش پایانش را هم با خودش آورد. امّا چه پایانی؟! پایانی که شخصیت ها بعد از سه سال تحمل مرارت و دوری و عشقی پرشور آخر از هم جدا می‌افتند.یک دور که داسنان را از ابتدا خواندم گفتم خب بدک نشد ولی این دیگر چه پایانی است؟ خدا را خوش می‌آید این دو عاشق زار را از هم دور کنم؟ اصلا دلم نمی‌آمد اینها به هم نرسند‌.راستش نیمی از شخصیت خودم را در پسر گذاشته بودم و نیمی هم در دختر. حالا اگر اینها به هم نمی‌رسیدند انگار خودم شکست عشقی خورده بودم. اصلا از اول برای چه دست به قلم شدم؟ به خاطر یک جو آرامش! کسی تاحالا آدم شکست عشقی خورده ی آرام دیده؟ ما که ندیدیم! هرکس دید سلام ما را هم به این تحفه‌ی نادره برساند.ادامه دارد...</description>
                <category>سوسن</category>
                <author>سوسن</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2019 07:39:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان خوش(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shanzabe/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B41-klzavm5sfsyh</link>
                <description>هنوز به یک هفته نرسیده امّا چندروزی می‌شود که باز به نوشتن پناه برده‌ام. عادت دیرینه ی ایام شباب! افکار چرخان در ذهن را که چرخش بیش از اندازه شان خراش روح را به دنبال دارد روی کاغذ سامان می‌دهم.تاثیری بر آرامشم دارد؟نمی‌دانم! اما می‌دانم که فعلا راهی جز این سراغ ندارم.راه های دیگر یا زیادی لوکس‌اند یا زیادی بی فایده! از راه رفتن و حرف زدن با خود و دیگری و دویدن و خواندن و...نگویید که امتحان صدباره‌‌شان جز پادرد و زبان درد(!) و سردرد آن دیگری و چشم درد آورده ی دیگری برایم نداشت!(به قول حافظ، به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم/بیا بگو که ز چه عشقت چه طرف بربستم)بله، باز دارم می‌نویسم و البتّه که این بار نوشت افزارم نه یاران قدیمی ام ورد ۲۰۱۳ و ۲۰۰۹ هستند و نه کاغذ سفید و کاهی و نخودی و... و خودکار؛ که من اگر آنقدر ثروتمند بودم که از پس هزینه‌ی دائمی کاغذ و خودکار روز به روز گرانتر بربیایم، سراغ همان راه های لوکس برای خلاصی از دست خودم و فکرهایم می رفتم. حالا چرا ورد نه؟چون کرک آفیس یکدفعه هوس کرد دیگر با من راه نیاید و موقع نوشتن و قبل از نوشتن و بعد از نوشتن و موقع بازنویسی و... بی پولی و محصوری‌ام در این گوشه ی از همه سو تحریم را یادم بیاورد و دایم مثل بچه ای نق بزند که: مرا نخریده‌ای پس ارورها را به جان بخر!این شد که با اندکی دلخوری یار دیرین را به حال خودش گذاشتم و سراغ یار نوین آمدم.حالا یار نوین کیست؟گوشی پرکار و زحمتکش و دوست داشتنی.اول از همه که یادداشت پیشفرضش تنها خواننده ی افکار مالیخولیایی‌ام بود.امّا بعد خودم را تحویل گرفتم و به یک فقره اپلیکشن لوکس دفتریادداشت مجهز کردم که مزیت این یار نوینتر نسبت به یادداشت خود گوشی سر و ظاهر خوشگلش بود و حجم کم و امکان پشتیبان گیری و دیگر هیچ. ما هم که ظاهربین! این شد که افکارم را به خانه ی جدیدشان کوچاندم.ادامه دارد...</description>
                <category>سوسن</category>
                <author>سوسن</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 21:30:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>