<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shaparak</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shaparak</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 05:39:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/218318/avatar/gxzZ3U.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shaparak</title>
            <link>https://virgool.io/@Shaparak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مشکی ها را دور بریز</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-agjyhjxbsykd</link>
                <description>از محبوب جاهای مورد علاقه من در این شهر همیشه سیاه و پر دود و بسیار دور از زیبایی شهری یک کتابفروشی نزدیک به خونمون هست. حالا چرا گفتم شهر همیشه سیاه، چون متاسفانه یا خوشبختانه من در مشهد زندگی میکنم این شهر یک شهر مثلا مذهبی. همیشه خدا هم پرچمهای سیاه بزرگ اولین چیزی که بعد از بیرون اومدن از خونه میشه دید.دو ماه محرم و صفر و بعدش برای فوت هر امام کلی پرچم سیاه به در و دیوار آویزون. کدوم خدا نشناسی رنگ سیاه وارد فرهنگ ایرانی کرد من نمیدونم اما چنان رخنه کرده که حتی پوشش اکثر ما ها هم شده سیاه. معلم مدرسه پسرم که بسیار توانا و دوست داشتنی است مانتو و شلوار و کفش و مقنعه سیاه میپوشه حالا شما تصور کن چهار ساعت تمام طفلهای معصوم شش ساله به جای دیدن رنگی شاد و دلپذیر چی میبینند. از معلم مهربان که بگذریم مادرهای بچه ها تماما چادرهای مشکی عربی و حتی ماسک مشکی میزنن. والا من که دلم میگیره و حتی بیشتر از اون وحشت میکنم. پارسال که پسرم مهد کودک میرفت و ما هم تازه از آلمان برگشته بودیم و هنوز فکر میکردم اینجا هم میشه خوب باشه و خودمون عذاب الکی ندیم رفتم مهد کودک و با مدیرش صحبت کردم که اقای محترم این چه وضعی است تمام مربی ها تماما تیره پوشیده اند مگر چه میشود روسری های رنگی و مانتوهای رنگی پنگی بپوشند، رحم کنید به این بچه ها، انچه در جواب شنیدم مرا تا مدتها در فکر فرو برد. جناب مدیر گفتند بازرس میاید و گیر میده ما اجازه نداریم ودستور العمل این است. خواستم بروم به اداره بگویم اخر مگر اسلام مگر دین مگر خداشناسی تماما در رنگ مشکی خلاصه شده. چرا با روح و روان مردم این چنین میکنید. که یک مرتبه یادم امد هیچ کس به یک خانوم که مثلا برای خرید بیرون میرود نمیگوید تو سر تا پا مشکی بپوش. این فرهنگ ماست. خودمان داریم به خودمان ظلم میکنیم. نکنید والا مشکی مکروه است. به کشورهای مسلمان دیگر نگاه کنیم. مثلا همین ترکیه هر زمان همسر جناب اردوغان را با آن حجاب زیبای رنگی اش میبینم دلم روشن میشود حال دلم خوب میشود چقدر زیباست چقدر با وقار و متین است. حالا مجری تلوزیون ما با ان چادر مشکی اش غم به دل ادم میریزد. بیاید دین مان را برای خودمان برای بچه هایمان زیبا کنیم، بیاید شهر و کشورمان را زیبا کنیم رنگ بزنیم به در و دیوار این شهر تا رنگ بگیرد دلهای افسرده و غمگین مان. آمار افسرده گی و خودکشی بیداد میکند در ایران. بیاید خودمان، خودمان را نجات دهیم. </description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 12:46:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ کس چیزی نگفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA-oguzwfsxal1y</link>
                <description>موشی آمد اژدها شد، هیچکس چیزی نگفتچه شعر نابی  درود بر سراینده این ابیات زیبا???     *هیچ کس چیزی نگفت*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجغد فرتوتی هما شد، هیچ کس چیزی نگفتموشی آمد اژدها شد، هیچ کس چیزی نگفتآن که رسم کدخدایی را غلط اعلام کردکم کمک خود کدخدا شد، هیچ کس چیزی نگفتدست ملّت ضربه خورد افسار دولت ول شدهدولت از ملّت سوا شد، هیچ کس چیزی نگفتملّتی که برج در برجش نشان از جشن داشتماه در ماهش عزا شد، هیچ کس چیزی نگفتزنده شد &quot;ابن زیاد&quot; و نوحه خوانی پیشه کردآب و نانش کربلا شد، هیچ کس چیزی نگفتشیخ از &quot;اللّه اکبر&quot;، &quot;کِبر&quot; را برداشت کردرفت بالا &quot;کبریا&quot; شد، هیچ کس چیزی نگفتاز نماز بی وضو چیزی نمی گویم ولیروزه ها بی &quot;ربّنا&quot; شد، هیچ کس چیزی نگفتهر حرامی کم کم از منبر حلالیّت گرفتمثل این که کودتا شد، هیچ کس چیزی نگفتچارچنگولی ربا افتاد روی بانک هااین رِبا هستی رُبا شد، هیچ کس چیزی نگفتمرزهای علم و دانش در افاضات شیوخدائماً هی جا به جا شد، هیچ کس چیزی نگفتهر چه مسئول آمد از بس بود خالص، دزد شددزدی اش هم بر ملا شد، هیچ کس چیزی نگفتآن که فِرت و فِرت از ارض و سما تفسیر داشتکاسب ارز و طلا شد، هیچ کس چیزی نگفتنرم نرمک کلّ بیت المال هاپولی شدستپول ها پخش و پلا شد، هیچ کس چیزی نگفتآب و خاک و کوه و دشت و نفت و گاز جنگل و دریا فنا شد، هیچ کس چیزی نگفتفقرِ لامصّب فقط در قشر مستضعف نماندبانوا هم بینوا شد، هیچ کس چیزی نگفتظلم عین سگ پرید و پاچهٔ ما را گرفتگرچه دردش جانگزا شد، هیچ کس چیزی نگفتلاله ها رویید از خون جوانان وطنآن که جیکی زد جزا شد، هیچ کس چیزی نگفتمن نمی دانم کدامین شیر فاسد خورده ایباعث این وضع ما شد، هیچ کس چیزی نگفت...</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Mon, 14 Sep 2020 14:17:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود تباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-qfuovl83ot7y</link>
                <description>جمعه صبح اوضاع شدیدا بر وفق مراد بود، پسر شماره یک جانم رفته بود خونه عمه اش، پسر شماره 2جانم هم با پدرش رفته بودن خرید وناهار درست کردن هم که معضل پیچیده هر روزه است، قرار بود مرد خانه ام یه فکری به حالش بکنه بنابراین خیالم راحت بود. من بودم و کدهای برنامه نویسی و یک دنیا رضایت از پیشرفت خویشتن. تا ظهر خوندم و نوشتم و کد زدم. مرد خانه یا همان جناب اقای همسر دمی گوجه پخت که با ماست موسیر عجیب چسبید. تا این قسمت روز عالی بود. اما بعد از ناهار یک شاپرک لجباز و مزخرف و بی‌خیال سر و کله اش پیدا شد. نمیدونم اما در درون من شاپرکهای زیادی زندگی میکنن و مردم و اشناها فقط شاپرک بیرونی و جسمی منو میبینن. اما من شاپرک لجباز دارم، یک شاپرک بی خیال، یک شاپرک عصبانی و غرغرو،و وای به زمانی که همشون با هم سرو کله شون پیدا شه. اون روز هم بعد ناهار با اینکه برنامه ام این بود که کمی استراحت کنم و بعد شروع کنم به خوندن المانی و تمرین حل کردن و پادکست گوش دادن اما رفتم تو کانالها تلویزیون یک سریال پیدا کردم و از ساعت 2 تا 6 بعداز ظهر پای تلویزیون بودم و هی این وسطها شاپرک زرنگه به شاپرک تنبل و لجباز میگفت دختر جان تو که این سریال دوست نداری چرا داری وقتتو هدر میدی اما خود تباهی عجیب و غریبی منو تو خودش فرو برده بود. بعد از ظهر مرد خانه تصمیم گرفت بره خونه مامانش و پسر شماره 2 هم باهاش رفت. من تنها بودم و سریال مزخرف هم تموم شده بود و بهترین موقعیت بود بشینم درس بخونم و لذت ببرم اما باز شاپرک تنبل درونی فریاد میزد یه فیلم دیگه ببین. اما فیلم بدون چیپس نمیچسبید. شال و کلاه کردم و رفتم از نزدیکترین سوپر یک چیپس و یک بستنی و کیک گرفتم و اومدم از تو نت یک فیلم به اسم بی وزنی دانلود کردم. به معنا واقعی فیلم بی محتوا، مزخرف، چرت و حال به هم زنی بود که من اصلا موندم کارگردان چطور روش شده این فیلم ابکی و بی محتوا پخش کنه. حیف حجم نت و هزینه خرید فیلم. خلاصه دو ساعت تمام شاپرک لجباز درونم مجبورم کرد احمقانه ترین فیلم دوران زندگیم نگاه کنم مقدار زیادی کالری و تنقلات بی خاصیت مصرف کنم و در نهایت اصلا حس خوبی نداشته باشم. اقای همسر اومد و من خیلی دلم برای زمان از دست رفته ام سوخت. و بازم من نرفتم درسام بخونم، چرا چون دردهای نامعلومی اومد سراغم. مثل هر شب قرص زیر زبونی مخصوص خواب خوردم و جلوی فن گرم کن دراز کشیدم و در دادگاه وجدان محاکمه شدم و با یک فکر آشفته خوابیدم. اینو بهش میگن یه جور خود تباهی. همه ادمها اگه کار درست و موثر خودشون سر وقتش با بهترین کیفیت انجام بدن و به ابلیس های مزخرف درونشون محل ندن و این قدر قوی باشن که سر تعظیم جلو ش خم نکنن، حالشون خوب خوب خوب میشه. این حال بد آدمها این گرفتاری هر روزه ما از سر تسلیم مون به خواسته های پوچ درونمون می اید. </description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Sat, 29 Aug 2020 14:09:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-vhvfian9jf7s</link>
                <description>این روزها در عین اینکه شاید بدترین روزهای سال برای من باشن از یک جهت هایی روزهای خوبی هستن. اول بگم چرا از این روزها بدم میاد اولا از تابستون و این همه نور و شلوغی بیزارم. گرما طاقت فرسا، روزهای پر نور، شلوغی بچه ها، و درنهایت این ویروس عجیب و غریب. خوشحال بودم از 15شهریور مدرسه ها باز میشه و حداقل صبح ها مال خود خودم میشه اما ظاهرا باز هم مدرسه باید بیاد تو خونه???بدتر اینکه امسال جوجه طلایی میره کلاس اول، اونم تو این اوضاع و احوال. اصلا معلوم نیست چی بشه. پسرکم هزارجور شور و شوق داره برای مدرسه رفتن، حالا چجوری بهش بگم مدرسه قرار نیست باز بشه. یا حداقل فعلا معلوم نیست. تابستون عجیب و غریبی گذروندم. اما راضیم. درسته مثل قبل نمیتونم برم سرکار اما صبح ها بعد از دادن صبحانه، با خیال راحت قهوه میزارم ازبوش مست میشم، بعد پشت میز چوبی اتاقم مابین سایه و نور های تابیده شده کنج اتاق غرق لذت یادگرفتن زبان جدید میشم. میخونم و مینویسم و به خودکار مورد علاقه ام نگاه میکنم و باز دوباره با خودم میگم این بهترین خودکار ودنیاست. اخه من خودکارها و روان نویس های زیادی امتحان کردم اما این یکی حرف نداره.و باز میخونم و مینویسم. تا ظهر با درست کردن غذا، قضاوت دعوا بچه ها، اینکه تقصیر کی بوده و کی اول شروع کرده و کارهای خونه و خوندن و نوشتن میگذره. ظهر مثل همیشه بوی عطر غذا پر میشه تو همه خونه. صدای شلوغی و گاه خنده و گاه گریه بچه ها با صدای چیدن میز و کشیدن غذا در هم امیخته میشه. و وسط این ظهرهای گرم و طولانی از یادم میره ایا بچه ها دستاشون خوب شستن یا نه و باز داستان تکراری هر روز که مامان به خدا خوب شستم و الکل هم زدم تکرار میشه. تکراری ترین چیز این روزها شده شستن و الکل زدن. اما عصرها همه چی ارومتره. سه روز در هفته بعد از ظهرا کلاس مجازی دارم که تجربه بسیار خوبی بعدش معمولا میرم سراغ برنامه نویسی و کد زدن و این هیجان انگیزترین قسمت روز منه. خیلی کم و فقط در مواقع اضطراری بیرون میرم، بیرون این دیوارها برای من هیچ جذاب نیست که بماند، عذاب اوره. هوای الوده و خیابان های شلوغ و فرهنگ رانندگی داغون و مردم غمگین سیاه پوش هیچ جذابیتی برام نداره. چند هفته یکبار فقط به دیدن خانوادم که همین نزدیک ما هستن میرم و همین. از المان که برگشتم، دیدم نسبت به خیلی چیزها عوض شد یکیش زندگی مینیمال هست. دیدم ارامش عجیبی دارن این خارجی ها، یکیش همین مینیمال زندگی کردن یا همون ساده زیستی خودمون. تو این مدت که برگشتم کلی وسایل اضافی و لباسها و خیلی چیزا دادم به ادمهای محتاج. خیلی کمتر خرید کردم و خیلی بیشتر بخشیدم. حس خوبی. خلاصه این روزها برای ادم درونگرایی مثل من عجیب سخت میگذره چون ما درونگراها باید کنج خلوت خودمون داشته باشیم اما کرونا نمیزاره و همه بیشتر از قبل خونه ان و خلوتی وجود نداره. این روزها خاکستری هم بالاخره به سر میرسه. بالاخره کرونا میفهمه ادمیزاد به دردش نمیخوره. برای همیشه میره. فعلا که زور این ویروس فسقلی به همه دانش بشری چربیده، فعلا که انتقام سالها ظلم بی حد و حصر انسان نسبت به طبیعت وحیوانات داره بد جوری از آدمیزاد میگیره. ویروس جان من دوستت ندارم اما تو توانستی کمی انسان دو پا را ادم کنی. بد</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 08:22:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلناز خانوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%DA%AF%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-uwjfvghbnxwn</link>
                <description>بهشت موعوداین روزها به شدت سخت میگذرد.بیشتر وقت در خانه هستم .معدود دفعاتی که بیرون میرم واقعا از دیدن مردم تعجب میکنم.اینکه این مردم چطور زندگی میکنن.اینکه چطور هنوز زنده اند.اینکه چطور یک پدر از پس مخارج زندگی و دانشگاه و تفریح بچه هایش بر میاید.اینکه چطور کسانی که بیمار در خانه دارند از پس هزینه های درمان برمی آیند.عجیب است .برایم معما شده .حالا خودشان اعلام کرده اند زیر نه میلیون تومان درامد در ماه زیر خط فقر است.حالا از این 83 میلیون ادم چند نفر زیر فقر هستند.چگونه زندگی میکنند ؟؟؟??چند وقتی بود که به دلیل مشغولیت یک قسمتهایی از خانه را نتوانسته بودم گردگیری کنم تصمیم گرفتم از آشنایان کارگری که آشناست بگویم بیاید کمک کند تا خانه را رفت و روب کنیم.اسمش گلناز خانوم بود.ندیده حس خوبی بهش پیدا کردم.صبح خیلی زودتر از موعد قرارمان رسید .همان جور بود که انتظار داشتم.چشمانی نافذ ،زیبا و پر از ابهام.دستانی چروکیده و کمری خم خورده، با اینکه سن کمی داشت اما پر بود از درد.با هم صبحانه خوردیم و خیلی زود از احوالش گفت ،اینکه دختری عقد بسته و پسری ۱۹ ساله دارد که در میوه فروشی کار میکند .گلناز خانوم شوهرش را در جوانی بر اثر سرطان از دست داده .خودش شده بود نان آور خانه.دوتا بچه کوچک را تنهایی بزرگ کرده  با کارگری در خانه های مردم.حالا گلناز خانوم می‌گوید کرونا همان یک لقمه نان را هم از انها گرفته ،چرا که مردم می‌ترسند او را به خانه بیاورند نکند کرونا داشته باشد ،بگیرند.جالب اینجاست گلناز خانوم ترسی از کرونا ندارد و نمیترسد به خانه مردم برود و کرونا بگیرد.او بیشتر از شکم گرسنه بچه هایش ،از اجاره خانه عقب افتاده اش،از هزینه سرسام اور جهیزیه دخترش میترسد.کرونا اصلا در مقابل این همه درد او هیچ است .برایم تعریف کرد در خانه خانوم دکتری سالهاست کار میکند ،اما خانوم دکتر عجیب خسیس و اسکروچ است . تعریف میکرد قبل کرونا خانوم دکتر به همراه همسرش که او نیز دکتر معروفی است برای گذراندن یک دوره تحقیقات به آمریکا سفر کرده اند اما بعد از آمدن کرونا ،نتوانسته اند به ایران برگردند چون هیچ پروازی انجام نمیشده و تماما لغو شده است .مجبور شدن شش ماه آمریکا بمانند و حسابی پول خرج کنند و حرص بخورند .گلناز خانوم خوشحال بود بعد از سالها خانوم دکتر به جزا تمام ناخن خشکی هایش رسیده .اما باز هم عبرت نگرفته همچنان شدیدا خساست به خرج میدهد.گلناز خانوم میگفت میدانی چرا امثال خانوم دکتر اینجور با ما رفتار میکنند ،انها معتقدند کارگر جماعت را که بهش برسی پررو می‌شود.???.اخر این آدمها چقدر کوته نظرند.جامعه زنجیری ای است، از افراد متصل به هم یکی از دانه های زنجیر مقاوم نباشد ،کل زنجیر سست میشود ،فرو میریزد،گسسته میشود.جامعه ما با همین بی‌عدالتی ها  ،با همین تبعیض ها،با همین نابرابری ها تبدیل شده به جولانگاه فقر و فساد.اگر ماشین های لوکسشان را سوار شوند و فقط نیم ساعت رانندگی کنند میرسند به حاشیه شهر ،به جایی که کارگران روزمزد زیادی آنجا خانه دارند ،به جایی که زنان سرپرست خانوار با بچه های قد و نیم قد زندگی میکنند ،در انجا همه چیز فرق دارد به فاصله نیم ساعت رانندگی همه چیز به یکباره عوض میشود،شکل خانه ها و خیابان ها،حتی قیافه مردم و حتی بچه ها .همه فرق دارد خبری از بوی خوش ادکلن بالای شهری ها نیست ،خبری از اعیان بودن و خوش نشین ها نیست ،خبری از خانه ها و ماشین های لوکس نیست . اینجا عمق درد و فاجعه است .اینجا زندگی روز به روز میگذرد.هیچ کس از فردایش خبر ندارد ایا میتواند کاری پیدا کند و شکم خود و خانواده اش را سیر کند یا نه؟؟؟؟! از همین جاست که استعداد بچه ها به بزه کاری و خلاف تبدیل میشود از همین جاست که هزار جرم و جنایت شکل میگیرد.چقدر خوب بود اگر انسانیت داشتیم خود را به دلیل موقعیتی که خدا برایمان رقم زده بهتر و بالاتر نمی‌دیدم.دکتر و مهندس ونانوا و بقال و کارگر همه شریف و ارزشمند هستند .فکر کنیم و خودخواه نباشیم که دیر یا زود موج این بدبختی و فلاکت دامان ما و خانواده ما راهم خواهد گرفت.دستهای امثال گلناز خانوم را بگیریم .ایران را ایرانی ها میسازند همانطور که المان را آلمانی ها،ژاپن را ژاپنی ها،افغانستان را افغانی ها .هیچ کس از هیچ کجای دنیا به داد ما نمی‌رسد مگر خودمان.در این شرایط سخت همو از یاد نبریم،انسانیت و شرف را از یاد نبریم.میشود زندگی برای همه ما کمی اسان تر شود.میشود گلناز خانومهای این شهر شلوغ شبی بدون فکر نان فردا ،اسوده بخوابند،میشود دنیای انها هم کمی رنگ امید بگیرد.</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Thu, 06 Aug 2020 17:28:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخه چرا ایران(مهاجرت قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%A7%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-x7jdigrwi83o</link>
                <description>و اما ادامه مهاجرت ما به آلمان،اوضاع بر وفق مراد شده بود .کالج زبان المانی مایه شوق و لذت بسیاری بود.حدود یک ماه بود که بالاخره تونسته بودیم بیمه بگیریم و پزشک خانواده تشکیل شده بود،به خونه بسیار ساده و کم وسیله خودمون عادت کرده بودم .اما متاسفانه نتونستم دوستای خوبی پیدا کنم .خانوم و اقا دکتری که مسن بودند در نزدیکی ما منزل داشتند.من با خانومش هر روز می‌رفتم کالج و بیشتر اوقات با هم بودیم .زیاد به خونه ما می اومدن اما فاز فکری مون اصلا هیچ رقم به هم نمیخورد.اقای دکترای دامپزشکی داشت اما هرگز و هرگز تحصیلات عالی شعور نمیاره حتی سواد هم نمیاره.این اقا که من واقعا خیلی از دستش حرص میخوردم مرتب و مدام غیبت بقیه میکرد .فقط کافی بود یک روز یک ایرانی دیگه تو خیابون ببینه و ساعتها راجع بهش صحبت کنه ،مثلا میگفت مردک بی سواد منو میبینه با این موی سفید من اول باید بهش سلام کنم .بچه اش چقدر بی ادبه این مردک .یک سری هم حدس و گمانهای خودش اضافه میکرد و خلاصه که تمومی نداشت و مطمئن بودم که کلی هم غیبت ما پیش این و اون میکنه و واقعا به همه چی کار داشت اینکه چرا اینو خریدین چرا اینو خوردین چرا با فلان کس رفت و امد دارین پ خلاصه یک کارآگاه تمام عیار فضول بودن ایشون.به دلیل شرایطی که بود هم نمیشد قطع رابطه کرد و وقتی یک سلام علیک میکردی بیچارت میکرد و یکساعت اراجیف می‌بافت.و متاسفانه یکی از دلایلی که در تصمیم برگشت به ایران مصمم تر شدم وجود همین خانواده در نزدیکی ما بود .چون مرتبا از شرایط گله داشت و روزی نبود که بد المان و آلمانی ها نگه.در واقع مزید بر علت بود . شخصا آدم وطن پرستی هستم و به اب و خاک این سرزمین دلبسته گی عجیبی دارم.خلاصه هر روز دلتنگی و غم غربت بیشتر میشد.سوار مترو میشدم خودمو میان یک سری ادم مو بلوند چشم ابی اتو کشیده میدیدم،تو فروشگاه  موقع خرید المانی ها سبد هاشون از تمام مواد غذایی و تنقلات و همه چی پر میکردن برای اونها خیلی خیلی ارزون بود .المان کشور بسیار ثروتمندی در قاره اروپاست و یک سیاست خیلی خوبی که داره اینه که دریک فروشگاه یک جنس از قیمت خیلی ارزون و البته با کیفیت نسبی خوب هست تا همون جنس با قیمت گرون .پس همه اقشار میتونن به راحتی خرید کنن..این طرز خرید منو به فکر کشور خودم مینداخت بارها دیده بودم خانواده ای چند قلم کالا برداشته بودند و دم صندوق به علت بالارفتن صورت حساب یکیدو قلم صرفنظر کردن . فکر میکردم من متعلق به اینجا نیستم .درسته عاشقه طبیعت و اب و هوا تمیز و سالم اینجا هستم اما همش فکر میکردم اینجا جای من نیست من اینجا یک غریبه ام و حس خوبی نداشتم .اما خانواده ام بسیار مخالف برگشت بودن.دوستها و اشنا ها و هر کسی که میدید من فکر برگشتم ساعتها با من حرف میزد که دارم اشتباه میکنم.پدر و مادرم در ایران از این تصمیم به برگشت هیچ استقبال نکردند و در واقع من باید با کلی ادم می جنگیدم تا بتونم شاید مجابشون کنم که من ایران دوست دارم و دلم لک زده برای حیاط خونه مون با درختهای قشنگش .برای محله مون،برای دستهای پینه بسته پدرم برای نگاه خسته مادرم.و حاظر نیستم خارج از ایران بمونم.هر چند بار اولی نبود که مهاجرت کرده بودم.همون قدر که رفتن سخته برگشتن هم سخته حتی سخت تر .شب تا صبح فکر میکردم ایا کاری که میکنم درسته یا بهتره به حرف بقیه گوش بدم و یک مدت بیشتر بمونم شاید دیدم عوض شد.اما در نهایت تصمیم گرفتم و رفتم بلیط برگشت خریدم.تو یک روز پاییزی تنها چمدونم بستم و رفتم فرودگاه .خوشحال نبودم میدونستم کسی از برگشت من خوشحال نمیشه میدونستم هزار بار باید توضیح بدم.چرا برگشتم .تو فرودگاه هنوز هم مردد بودم حتی برای چند دقیقه هم بیخیال برگشت شدم.به فرودگاه زیبا فرانکفورت نگاه میکردم از همه دنیا اینجا بودن . هواپیما های شرکت لوفت‌هانزا  ردیف پارک کرده بودن به یاد هواپیماهای عهد بوق و قراضه ایران افتادم .غصه خوردم خیلی زیاد.خلاصه بعد از عوض کردن دوتا پرواز بالاخره رسیدم ایران .نصفه شب بود حدود ساعت ۲.پدرم اومده بود دنبالم پریدم تو بغلش لبخند زدم و هیچی نگفتم.شاید حدود دو هفته ای حالم خوب خوب بود شبها راحت تا صبح میخوابیدم و عمیقا خدا شکر میکردم برای نعمت خواب.بعدش یک روز صبح تو خواب و بیداری شنیدم بنزین سه برابر شده مردم اعتصاب کردند خیلی ها دستگیر شدن و باز غصه خوردم و چندی بعد اون فاجعه سردار سلیمانی و سقوط هواپیمامسافری و کشته شدن تعداد زیادی در کرمان و بعدش اومدن کرونا و قرنطینه و هر روز اخبار بد و بدتر .گرون شدن و سر به فلک کشیدن دلار و طلا.و باز عمیقا غصه خوردم.سرزنش اطرافیان که چرا برگشتی و اشتباه کردی یکطرف .حسرت و پشیمانی خودم از طرف دیگه منو له کرد و شکست.اینها بماند ایران وطنم چرا اینقدر ویران است چرا هیچ کس به هیچ کس رحم ندارد چرا ما که مثلا مسلمانیم حکومتمان اسلامی است این چنین در لجن زار فقر و فساد گیر افتاده ایم.حالا من شبها خواب ندارم حالا دیگر وطن برای من معنی ندارد تمام دلبسته گی ام و وابسته گی ها را یکجا خاک کردم.این وطن مال امثال من نیست .اینجا مال یک عده خاص خاص است حالا من عمیقا اینجا احساس درمانده گی و وامانده گی میکنم .پولی کع دیگر ارزشی ندارد .فقری که همه را از پا دراورده .مدیریتی که نیست که هر کس میخواهد فقط گلیم خودش را از اب بکشد . نظم نیست فرهنگ نیست اقتصاد و سیاست که هیچ و هیچ.حالا من روزی هزار بار از خود فقط یک سوال میپرسم چرا برگشتی دیوونه‌.</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 14:29:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخه چرا ایران (مهاجرت۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%A7%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%DB%B8-bntk0wk56dow</link>
                <description>ادمهای مهاجر پر از قصه و غصه ان.نمیدونم اما امیدوارم روزی روزگاری نه چندان دور مردمانی از اروپا سالها وقت و جوونی شون و بزارن فارسی یاد بگیرن ،کلی سند و مدرک و هزار جور عدله برای اثبات وجود خودشون جور کنن،سالها منتظر وقت سفارت و مصاحبه بمونن ،در نهایت با کلی منت مجبور بشن خونه و کاشانه و عزیزان خودشون رها کنن و بیان ایران و سالها به فک و فامیلشون پز بدن  که بله ما رفتیم ایران و چنین بود و چنان بود.کاش یه روزی، روزگار عوض بشه و آلمانی ها ،مثل من نوعی مجبور بشن زبان یک کشور غریبه یاد بگیرن و با فرهنگ غریبه تر کنار بیان و تنها دلخوش باشن که بالاخره از قفس پریدم.من نمیدونم اصلا تا حالا هیچ آلمانی فکر کرده مهاجرت کنه به ایران ،یا نه حالا اصلا ایران نه یک جای دیگه ،اون بنده خدای آلمانی اصلا می‌فهمه دل کندن چیه،شبانه روز زبان خوندن چیه؟ اصلا میدونه مهاجرت ادمها رو بزرگ میکنه ،من یک شبه ده سال بزرگ شدم.نه اون بنده خدا پاسپورت کشورش اینقدر مهم و با ارزش هست که اصلا نیازی به این همه جون کندن برای سفر نداره اون اراده کنه میتونه همه دنیا بره .پس دنیای ما ایرانی ها با المانی ها خیلی فرق داره خیلی زیاد.و اما ادامه داستان مهاجرت: در ساختمان که ما ساکن بودیم خانوم سرایدار بسیار مهربانی بود که از قزاقستان اومده بود آلمان و من چون یک مقدار روسی بلد بودم با هم دوست شدیم.ایشون در تلویزیون یک فیلم مستند از ایران و تهران دیده بود و خیلی از فرهنگ و اداب رسوم ایرانی خوشش اومده بود و همیشه برای من از اون فیلم میگفت .در واقع  دنبال یک تایید بود که از من بگیره تا مطمئن بشه آنچه دیده واقعیت هست .منم براش از ایران تعریف میکردم و خیلی دوست داشت بیاد و ایران ببینه منتهی گفت الان پول کافی نداره که خیالشو راحت کردم و گفتم ایران برای خارجی ها بسیار مقصد ارزان قیمتی به حساب میاد و اصلا نگران نباشه چون هر صد یورویی معادل یک ماه حقوق یک کارمند ایرانی .خیلی تعجب کرد و البته خیلی راغب که حتما بیاد.در خلال روزها که میگذشت بیشتر با شهر و مردم اشنا میشدم حدود یک ماه بعد تونستم در کالج ثبت نام کنم . خوشبختانه کالج شهر خودمون پر بود و جا نداشت و مجبور شدم در کالجی که در شهر دیگه ای که با قطار حدود 30دقیقه با ما فاصله داشت ثبت نام کنم.هر روز صبح باید مسافتی طی میکردم تا به ایستگاه قطار برسم و بعد از سوار شدن به قطار همیشه همیشه فقط بیرون نگاه میکردم ،من از دیدن اون طبیعت زیبا هیچ وقت خسته نمیشدم و همیشه برام تازه گی داشت.معلم زبان المانی زنی روس بود که چند سال قبل مهاجرت کرده بود.خانوم معلم ما در تدریس زبان آلمانی بسیار وارد و خبره بود .اما شاگردها کلاس تعدادی از افغانستان،عراق،سوریه،و کشورهای آسیای و آفریقا  بودند یک کلاس چند ملیتی بسیار جذاب که حالا زبان مشترک ما شده بود همین آلمانی.کلاس تا ظهر ساعت یک طول میکشید و البته زنگ تفریحی هم داشتیم و یک چیزی که من عاشقش بودم دستگاه اتومات قهوه سازی بود که با کمترین هزینه میشد بهترین قهوه داشت.تو زنگ تفریح که کلاسهای دیگه هم تعطیل میشدن این چند ملیتی بودن خیلی بیشتر خودشو نشون میداد.در همه دوران عمرم یکی از چیزایی که خیلی ازش لذت بردم یادگیری بوده .خوندن و یادگرفتن چیزا جدید .از یادگرفتن المانی هم با وجود اینکه بسیار زبان سختی هست غرق لذت میشدم.یادمه سال دوم دبیرستان وقتی کتابهای رشته ریاضی فیزیک خریدم ،بغلشون کردم و کتابهای نو یکی یکی بوسیدم.???.همیشه از این و اون شنیده بودم که آلمانی ها خشک و سرد هستند.باید اعتراف کنم بله همین طوره.در واقع حتی المانی ها با خودشون هم اینجوری هستند .دلیلش اینه این جماعت یاد گرفتن برای راحتی در زندگی برای اینکه بتونن پیشرفت کنن برای اینکه بشه راحت زندگی کرد باید سرت تو کار خودت باشه .اما اگر با شما معاشرت کنند و در واقع با هم اشنا بشید بسیار انسانهای مهربان،دلسوز واقعی و فداکار هستند .اما مثل خیلی از ماها اینجور نیستند که جلوت قربون صدقه های الکی برن اونوقت از پشت سر خنجر بزنن.به دلیل آب و هوا بسیار مساعد ،در پشت اکثر خونه ها گلدونهای پر از گل وجود داره.در اینجا خونه ها بسیار رنگی پنگی هستن .نما خونه ها با رنگهای بسیار زیبایی رنگ شده ،زرد،ابی،قرمز هر رنگی که فکر کنید .و این منظره بسیار زیبایی خلق کرده.نمیدونم در ایران هم میشه اینکار کرد یا نه ،به جای استفاده از سنگ هایی که با هزار زحمت از دل کوه بیرون کشیده میشن و بسیار ارزشمند هستند اگه رنگ کردن جایگزین بشه به نظرم بهتره.نمیدونم شدنی هست یا نه??با وجود همه زیبایی های این کشور،هوای خوب،رفاه اجتماعی ،زندگی بدون دغدغه ،بدون ترافیک و دود ماشین، اما در تمام مدت کسی یا چیزی مدام بهم میگفت تو مال اینجا نیستی ،تو اینجا غریبه ای،ایرانی باید ایران زندگی کنه،ایرانی تو ایران ارج و غرب داره و اینکه دختر جان برگرد وطنت...</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 16:58:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخه چرا ایران (مهاجرت ۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B7-mqbw87i7lbvy</link>
                <description>القصه ، بله داستان مهاجرت ما به المان تا اونجا شد که یک هفته ای در هتلی سه ستاره در شهر زیبای کلن بودیم تا اینکه فامیل محترم قرار شد بیاد دنبالمون و مارو به خونه مون برسونه.البته فامیل نامبرده خودش تو یک شهر دیگه بود بنابراین تصمیم گرفتیم به هر مکافاتی هست تا نیمه راه خودمون بریم و از اونجا به بعد بیاد دنبالمون.از مشکلات تازه واردها به آلمان یکی نداشتن تجربه در مورد وسایل حمل و نقل عمومی و تهیه بلیط هست که البته این مشکل گره خورده به ندونستن زبان آلمانی هم هست .وسایل حمل و نقل در آلمان بسیار متنوع و تهیه بلیط هم بسیار متنوع تر هست و البته قیمت بلیطها هم بسته به نوع بلیط انتخابی میتونه تغییر کنه . یه چیزی که تو المان بسیار زیاد منو شگفت زده کرد سیستم راه اهن بود . آلمان مثل شمال کشور ما چون تو جنگل قرار گرفته و تراکم جمعیت بالایی داره شهرها بسیار به هم نزدیک هستند و دقیقا مثل شمال بین دو شهر ممکنه فاصله ده دقیقه ای با قطار باشه.و بین تمام این شهرها ریل راه آهن و سیستم قطار وجود داره . قطارهای بسیار پیشرفته،مدرن،تمیز و البته سریع.ما باید با داشتن ۶ چمدان کوچک و بزرگ دو قطار عوض میکردیم تا در نهایت فامیل مورد نظر ما رو در ایستگاه قطار ملاقات کنه و باز دو تا قطار دیگه عوض کنیم تا برسیم به خونه مون.اواخر تیر ماه بود اما هوا در کشور آلمان بسیار سرد.کلا آلمان کشوری با هوای بارانی و مرطوب و البته سرد برای ایرانی ها هست.خلاصه با هزار مکافات و پرسون پرسون فامیل مون پیدا کردیم و پیش به سوی مقصد.در بین راه آنچه از زیبایی مناظر میدیدم بسیار منو هیجان زده کرده بود.وجود دریاچه ها و رود ها و برکه ها و البته تمیزی و آراسته گی شهرها و حتی مردمی که در ایستگاههای قطار میدیدم جلب توجه میکرد.میدونستم در اروپا خونه ها مثل خونه های ما در ایران نیست و خونه ها نسبتا کوچیک و اجاره بها بسیار گران هست . مخصوصا در شهرهای برزرگ پیدا کردن خونه معضل بزرگی برای تازه واردهاست.بالاخره به خونه مون که توسط فامیل مون پیدا شده بود رسیدیم .خونه که چه عرض کنم دو تا اتاق تو در تو با یک مثلا اشپزخونه که نه کابینت داشت و نه وسیله خاصی و البته بالکنی که مشرف به فضای سبز بود.وسایل داخل خونه خیلی کم در حد ابتدایی بود بسیار ساده اما در عین حال بسیار مرغوب و کاربردی .یک میز و چندصندلی و چند تخت فلزی و کمد تنها وسایل اتاق بودند در اشپزخانه هم فقط یک گاز و یک قفسه و مقداری قابلمه و کاسه بشقاب .با دیدن خونه یهو قلبم ریخت و باز تردید اومد سراغم که اصلا چرا آدم عاقل باید خونه و زندگی و هر انچه داره نداره بزاره و بیاد دیار غربت از صفر صفر شروع کنه .اون شب تو تاریکی بالشم بغل کردم و باز یک دل سیر گریه کردم .صبح روز بعد لازم بود جهت یک سری کارهای اداری بریم اداره مهاجرت .در بین راه معماری ساختمون های قدیمی و طبیعت زیبا و آدمهای ترگل ورگل که در آرامش خودشون داشتن میرفتن سرکار از دلهره ام کم کرد.و باز یکی از چیزهایی که تو اون شهر کوچیک نظرم بهش جلب شد اکثریت سالمند بود .نسبت سالمندان به جوانان در آلمان بیشتر و این در شهر کوچیکی که ما بودیم خیلی به چشم می‌اومد.زوج های پیر دست در دست هم عاشقانه و ارام و بسیار تمیز و مرتب کنار هم قدم میزدن.وقتی در کشوری مثل آلمان حرف از سالمند میشه یعنی خیلی خیلی پیر تر نسبت به ایران .ادمهایی که حدود ۸۰ یا نود سال عمر دارند اما اکثرا در سلامت هستند و زندگی اجتماعی و شخصی نسبتا مرفهی دارند.بارها و بارها زنان مسنی دیدم که سوار دوچرخه با لباسهای ساده زیبا و رنگی در حال خرید یا گشت و گذار هستند .برای من که یک زن ایرانی ، جهان سومی از یک شهر مذهبی که همیشه خدا پرچمهای سیاه عزا بر پاست ، دیدن این زنان سالخورده اما سرحال و سوار دوچرخه در بین طبیعت بسیار زیبا حکم یک رویا داشت. خانومی مسن درحال خانوم مسن آلمانی در قطار</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 09:14:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای پر درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-fqondewovumv</link>
                <description>هیچ چیز مرا ارام نمیکند ،دنیای سخت سخت سخت.دنیای سیاهی و تباهی و من فریاد میزنم . فریادی خفه در گلویی خسته مرا رها کنید مرا به حال خود واگذارید من بیگانه ام در دنیای شما از تبار شما نیستم از هیچ کجا نیستم من غباری بی اعتبارم  فقط رهایم کنید من همین را میخواهم  من نبودن و ندیدن را میخواهم  من کوری و کری را به این بینایی و شنوایی ترجیح میدهم من پر از فریادهای لعنتی خاموش شده در گلویم  من حالا آتشفشان همه بغضهای فرو خورده ام از من فاصله بگیرید من پر از آتش و دودم  اخر یک روز ،شاید هم اخرین روز فوران کنم و بعد در ارمش بمیرم شاید روزی روزی روزی</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 21:57:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخه چرا ایران(مهاجرت ۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%A7%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DB%B5-xaf5oxlmx6wh</link>
                <description>اول از همه خواستم قصدم از نوشتن این سفرنامه که البته پر از نقص هم هست چون بنده گرچه که عاشق نویسنده گی هستم و البته که به لطف خدای بزرگ از دوران کودکی این موقعیت برام فراهم بوده که کتابهای ارزشمند زیادی خوندم ،اما هرگز نوشته ای برای عموم ننوشتم.همیشه یادداشت های شخصی خودمو داشتم.بنابراین بسیار عذرخواهم برای این نقص ها.اما چرا تصمیم گرفتم بنویسم. فقط فقط یک دلیل داشت انتقال تجربیات همین.من نه ادم سیاسی هستم و نه دوست دارم که باشم.انچه در ادامه میخوانید شاید به مذاقتان خوش نیاید،اما عین واقعیت است.هرگز قصد من این نیست که ایران  را با المان مقایسه کنم که صد البته این دو اصلا قابل قیاس نیستند.حدود هشتصد ،نهصد سال قبل ایرا ن و اروپا در سطح یکسانی از دانش و اقتصاد قرار داشتند حتی شاید ایران عزیزم کمی هم بهتر و بالاتر بود.اما از بعد از ان شاهان و حاکمان  ایرانی در فکر گسترش حرمسراها و کاخهای خود بودند و اروپایی ها در صدد اختراع و اکتشاف و کشف همه دنیا .این شد که آنها برق ،تلفن،رادیو،تلوزیون،هواپیما،اتومبیل،واکسن انواع بیماریها،انواع داروها ،کلی وسایل برقی و تا همین اخیرا کامپیوتر و موبایل و اینترنت وهمه وهمه از ان انها شد . حالا ما چه میکردیم وقتی آنها سفینه فضایی به کره ماه فرستادند و ماهواره به فضا پرتاب کردند ،تقریبا هیچ.البته در این میان دانشمندان بزرگی همچون پرفسور حسابی و هزاران هزار انسان فرهیخته کم نبودند اما باز یک جای کار می لنگید حلقه گمشده ای بود و هنوز هم هست بین علم و صنعت .علم ما صنعتی و جهان شمول نمیشود.بنابراین مقایسه ایران با اروپا مقایسه درستی نیست چون حداقل 500سال از ما جلوترن .بهتر است بی تعصب واقعیت را بپزیریم.حالا چرا این ها را این جا میان سفر نامه گفته ام دلیل این است که انچه در ادامه میاید ذهن خواننده را ممکن است درگیر کند که نویسنده چه ندید بدید است و چه به به چه چه ای راه انداخته اما واقعیت محض است .قبلا کتابی خوانده بودم به نام در غرب خبری نیست ،اما شما باور نکنید در غرب همه خبر هست ،دنیای دیگری است ،شاید بهشت نباشد اما،بهشت شاید چیزی شبیه همین باشد.چندین سال قبل به دلیلی مجبور بودم شبها تا صبح بیدار بمانم شروع کردم به خواندن معنی قرآن ،ان هم بارها.و حتی خود خدا در قرآن که  معجزه پیامبرش هست به وضوح فرموده: بهشت جایی است که در آن سخن لغو و بیهوده گفته نمیشود و شنیده نیز نمیشود..در غرب و یا حداقل در ان جایی که من بودم هرگز حرف بیهوده نشنیدم مردم سرشان به زندگی خودشان است مهم نیست زن همسایه امروز با شوهرش دعوا داشته یا نه؛ مهم نیست شما خانه تان پر زرق و برق است یا ساده ،کسی وقت بار ارزشش را صرف دخالت و قضاوت و فضولی در زندگی دیگران نمیکنند.اگر غیر از این بود این همه پیشرف و ترقی ممکن نبود.قانون حرف اول و آخر را میزند و همه از بالاترین مقام تا پایین ترین در مقابل قانون یکسانند چیزی تحت عنوان رشوه ندارند ،یادم میاید همان روزهای اول به نگهبان ساختمانی که در ان سکونت داشتیم خواستم یک بسته پسته که سوغات از ایران اورده بودم بدهم ،با احترام قبول نکرد و گفت نمیتواند قبول کند چون انوقت حتما ناخودآگاه بین ما و بقیه فرق قایل خواهد شد.در روزهای اول ورود به شهر کلن ،دغدغه تمام تازه واردها تهیه بلیط مترو است چون چندین نوع مختلف بلیط وجود دارد ،ما هم همین مشکل داشتیم تا یک اقای ایرانی داخل ایستگاه برای ما توضیح داد چطور بلیط بگیریم و اگر بدون بلیط سوار شویم 60یورو جریمه می‌شویم . کسی داخل مترو یا اتوبوس به طور معمول  بلیط را چک نمیکند اما گاها ممکن است ماموری بیاید و بلیط بخواهد .واگر نداشته باشی هم جریمه سنگینی باید پرداخت کنی هم اینکه در سابقه  شما ثبت میشود که فردی خاطی هستی .تفاوتی بین دزدی از بانک و مثلا بدون بلیط سوار شدن نیست هر دو جرم هستند و سرپیچی از قانون.بنابراین همه بلیط تهیه می‌کنند.انچه زندگی را در کشورهای توسعه یافته راحت تر میکند اجرای دقیق قانون برای همه اقشار است و چیزی به نام پارتی بازی وجود ندارد همه یکسان هستند و دومین وجود قوانین کارامد است .یادم میاید چند سال قبل سفری به دبی داشتم روز اول لیدر تور گفت در این کشور قانون این هست همه عابرین باید از روی خط کشی و با سبز شدن چراغ از خط عابر عبور کنند والا 200دلار جریمه میشوند . نتیجه اینکه همین ایرانی هایی که مقرارات راهنمایی و رانندگی درکشور خودشان را ندیده می‌گیرند و هر روز هزاران عابر پیاده از لابه‌لای ماشین ها و موتورها عبور میکنند و ماشین ها چون به چراغ قرمز نخورند دستشان را روی بوق می‌گزارند و گوش فلک را کر میکنند و موتور سوارها ویراژ میدهند تا به عابرین برخورد نکنند ،حالا اینجا  همان مردم در هوای شرجی و داغ امارات خود را به خط کشی میرسانند چرا ؟؟؟چون قانون هست و جریمه هست و این قانون با چک و چونه و روابط فامیلی هرگز عوض نمیشود.و این داستان ادامه دارد.....</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 15:16:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخه چرا ایران(مهاجرت۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%A7%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%DB%B4-tandonkesvhj</link>
                <description>و اما ادامه مهاجرت ما،حدوده ده دقیقه ای پیاده رفتیم تا رسیدیم به راین زیبا،راین برای من تداعی کننده فیلم از کرخه تا راین بود ،رودخانه ای پر از کشتی های باری با پرچم هایی از ایتالیا،سویس،فرانسه و یه تعدادی هم من نمیدونستم مال کدوم کشور هستند.کنار رودخانه خیلی خیلی خلوت بود و به غیر از ما هیچ بنی بشر دیگه ای دیده نمیشد . به وطنم فکر کردم در شهر من  رودخانه که نه جوی باریکه هایی خارج از شهر هست که وجب به وجب مردم میان زیر انداز میندازن قلیون میکشن،تخمه میشکنن،و بلند بلند میخندن و حرف میزنن.اما چطور اینجا با وجود این همه زیبایی کسی نیست.کمی گذشت و یکی دو نفری با دوچرخه رد شدن و چند نفری هم با لباس ورزشی میدویدند یکی دو نفری هم سگ شون برای هوا خوری اورده بودند.بله اینجا بود که اولین تفاوت فرهنگی با تمام وجود حس کردم،مردم سرزمین من اگر برای تفریح بیرون میرن حتما بساط شکم چرانی و دود دم شان باید باشد باید بالش خود را زیر بغل زده در طبیعت هم دراز کش باشند .اما اینجا هرگز در هیچ کجا بساط منقل و بخور بخور ندیدم .که اتش بع پا کردن و منقل زدن هزار جور قانون دارد .این میشه در کشوری که تماما جنگل هرگز آتش سوزی رخ نمی‌ده.روزهای بعد هم کنار راین زیبا قدم زدم و سخت گریستم .قبلا کتابی خوندم به اسم کنار رود پیدرا نشستم و گریستم ،حالا من در کنار راین میگریستم ،باد اشک های منو با خودش میبرد اما دوست نداشتم بقیه هم ببینن .حس یک تیکه پازل داشتم که اصلا و ابدا متعلق به این تصویر زیبا نبود و باهاش جور نمیشد.ادم وطن پرستی هستم من از دیدن چروکهای دست پدران سالخورده ،برق چشمان کودکان پر از عرق و خاک که تو کوچه ها گل کوچیک بازی میکنن،از لالایی دختر بچه ها برای عروسک هاشون،از سبزی فروش محل که هر روز قیمت ها چند برابر حساب میکرد ،من از لهجه راننده تاکسی ،از همه اینها نه که بگم لذت میبردم اما جزو لاینفک حک شده تو خاطرات همه دورانهای زندگی من بود.با ایران که تماس میگرفتم خانواده ام و ابراز دلتنگی میکردم در جواب فقط یک چیز میشنیدم ,&#x60;اوه حالا که هنوز مدتی نگذشته ،همش یک هفته است رفتی&#x60;.و البته که سکوت جواب خوبی بود.یک هفته تو هتل بودیم و بهترین قسمت صبحانه این هتل سه ستاره کوچیک در کنار رودخانه راین بود .موقع صبحانه کارگران شهرداری همان منطقه هم به هتل میاومدن و صبحانه مفصلی بر بدن میزدن و باز جگرم هزار هزار تکه شد در وطن من کدام مامور شهرداری میتواند هر روز صبح صبحانه اش را در هتل میل کند همیشه دیده بودم کارگران زحمت کش شهرم بساط سفره حقیرشان را درکف خیابان پهن میکنند لقمه نانی با چای می‌خورند با هم گپی میزنند و جارو را برداشته مشغول میشوند حال انکه اینجا  همه چیز مکانیزه است جارویی وجود ندارد فقط کارگر پشت ماشینی مینشیند و خود ماشین جارو میکند و هزار کار دیگر.شهر کلن شهری بسیار زیبا ،ارام و بسیار تمیز و دیدنی است.بزرگترین و قدیمی ترین کلیسا اروپا در این شهر است هر انچه از شکوه و عظمتش بگو یم کم گفته ام.در کنار کلیسا موزه قرار دارد که البته ما نرفتیم چون باز هم تومن ما زورش به یورو نمی رسید و برایمان گران بود .هر چند عاشق موزه هستم از خیرش گذشتیم.روزهایی که در هتل بودیم شروع کردم به یادگرفتن زبان جدید .سخت بود اما من دوستش داشتم.در مدت اقامتمان در کلن هرگز صدای بوق نشنیدم،هرگز تصادفی ندیدم ،هرگز حتی پلیس هم ندیدم .محله های بسیاری از این شهر در دست ترک هایی است که سالها قبل مهاجرت کرده اند به اینجا و مغازه های ترک ها معروف هستند .ایرانی های زیادی ساکن در این شهر هستند همچنین عربها و مهاجرهای دیگر همه در ارامش نسبتا خوبی زندگی میکنند و کسی به کسی کار ندارد.حدیث است از حضرت علی (ع) که بزرگترین فضیلت کار است .من این را در اینجا دیدم .مردمی که یاد گرفته اند کار کنند ان هم کار درست و اصولی ان هم کار پر بازده .اینجور میشود که حرف اول اقتصاد اروپا را میزنند . اینجور میشود که از زندگی لذت میبرند.اقای فامیل اومد دنبالمون تا بریم محل جدیدمون..راین</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 22:23:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخه چرا ایران(مهاجرت۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%A7%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%DB%B3-hzkzoou0yuiq</link>
                <description> باید دو تا هواپیما عوض می کردیم و به صورت ترانزیت می‌رسیدم مقصد مورد نظر.در فرودگاه ترکیه از هواپیما اول پیاده شدیم و حدود یک ساعت فرصت داشتیم تا خودمون به گیت پرواز هواپیما دوم برسونیم .قبلا چند بار ترکیه سفر کرده بودم اما این فرودگاه تازه ساز و جدید برای اولین بار بود میدیدم.بسیار بزرگ،پیشرفته،به روز،و مدرن و مجلل  بود .تمام اون یک ساعت داشتم می دویدم تا به گیت برسم و پرواز از دست ندم کوله پشتی ام دوتا لب تاپ داشت و خیلی سنگین بود چند باری نزدیک بود زمین بخورم.با همه این اوصاف تو کف ابهت این فرودگاه مونده بودم و هزار بار تو دلم تحسین کردم دولت مردان این کشور همسایه که دست مریزاد که چه کردین.سالنها پر از مسافر بود از همه کشورهای دنیا .حکم پرنده ای داشتم که از قفس پریده تو شهر من همه ساله عربهای زیادی از کشور های عربی حاشیه خلیج فارس برای درمان و زیارت و سیاحت میان اما هرگز هیچ توریست خارجی دیگه ای ندیدم تو این شهر . خلاصه به هر جون کندنی بود خودمون رسوندیم گیت پرواز و ظاهرا ما تنها مسافرهای بودیم که سوار نشده بودیم و منتظر ما بودن.سوار شدیم و نفس راحتی کشیدیم.پرواز نسبتا کوتاهی بود و سه ساعت طول کشید تا به مقصد رویایی مون برسیم.بی نهایت خسته و داغون بودیم بالاخره هواپیما به زمین نشست .اواخر تیرماه بود و انتظار سرما و بارون نداشتیم اما هوا بارونی و کمی هم سرد بود.فرودگاه شهر کلن،یک فرودگاه کوچیک و ساده بود.چمدونها از روی نقاله برداشتیم و اومدیم تا تاکسی بگیریم بریم هتل.اولین چیزی که بسیار منو شگفت زده کرد هوای پاک و تمیز بود .اکسیژن خالص.چند سال قبل که در قرقیزستان زندگی می کرم( حدود دو سال در بیشکک پایتخت قرقیزستان بودم) تجربه نفس کشیدن تو همچین هوایی داشتم اما این انگاری بهتر بود .اولین کلمات المانی به گوشم خورد و دریغ از یک کلمه که من بفهمم . شانس بزرگی اوردیم و یک پیر مرد افغان همونجا منتظر مسافر بود و با ما شروع کرد به فارسی حرف زدن اینکه از کدوم شهر ایران هستیم و کجا میخوایم بریم .ادرس هتل نشونش دادم ،کمک کرد و چمدونهای سنگین گذاشت عقب ماشین .سوار شدیم و پیش به سوی هتل.از آنچه میدیدم در حیرت بودم .المان مگر میشه اینقدر زیبا باشه .هرانچه تا حالا تو کارتونها و فیلمها دیده بودم اینجا داشتم به عینه میدیدم همه جا سرسبز بود کلبه های چوبی رنگی رنگی کنار اتوبان،اسمون صاف و آبی،هوای تازه و پاک و پیر مرد فارسی زبان مهربانی که قران روی داشبورد اتومبیلش منو به فکر فرو برد .همه نگرانی ها و دلواپسی‌ها رنگ باختن و تو دلم امید جوونه زد.رسیدیم هتل پیرمرد مهربان کرایه تخفیف خوبی داد . لابد میدونست تومن ایران در مقابل یورو اروپا ناچیز و در واقع بی ارزشه .باز هم با وجود تخفیف خوبی که داد یه چیزی حدود ۲۰۰ هزار تومان کرایه تاکسی شده بود که بازم زیاد بود.کارمند هتل اومد که کمک کنه چمدونها ببریم داخل که از قضا ایشون هم افغان بودن و بسیار خونگرم و مهربان که با همسر و بچه هاشون تو هتل کار میکردن.بسیار خدا شکر کردم که در اولین روز ورود با همچین ادمهایی برخورد داشتیم.اتاق تحویل گرفتیم.هتل سه ستاره و تازه ساز بود.اتاق هتل کوچیک اما بسیار راحت و تمیز بود و البته بسیار کاربردی.از گوگل مپ نگاه کردم و متوجه شدم رودخانه راین تا هتل ما فقط پنج دقیقه پیاده راه هست.کمی استراحت کردیم و برای کشف ناشناخته ها راهی ،راین شدیم.فرودگاه استانبولهواپیمای لوفت‌هانزاشهر کلن،رودخانه راین</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 18:16:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخه چرا ایران؟؟!(مهاجرت ۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%A2%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-vh5rfowpiisp</link>
                <description>بله بنده باز با کلی سند و مدرک راهی سفارت شدم ،ماه رمضان بود و هوا بسیار گرم ،ما اول وقت رسیدیم و سفارت مورد نظر خیلی خیلی شلوغ و پر ازدحام و همه اون آدمها با کلی پوشه و مدرک زیر بغل منتظر نوبت . متاسفانه پاسپورتهای ما مشکل داشت و اقای محترم کارمند فرمودند اگه بجنبید میتونید تا اخر وقت برید اداره گذرنامه و پاسپورتها عوض کنید . چاره ای نبود رفتیم اداره گذرنامه با کلی خواهش و التماس که ما از شهرستان اومدیم و حتما امروز باید پاسپورتها بدیم سفارت خوشبختانه کار انجام شد و در اخرین دقایق رسیدیم و بعد از چک کردن مدارک  و کلی سوال و جواب و انگشت نگاری برگشتیم شهرمون.نزدیک یک ماه طول کشید تا جواب درخواست ویزا اومد ،شخصا اصلا بهش فکر هم نمیکردم و یه جورایی طبق سابقه ریجکتی قبلی میدونستم که این بار هم رد میشیم .اما از قضا روزگار بهمون ویزا دادن ،اون لحظه که شنیدم ویزا شدیم اصلا نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت .یک هو همه چیز یک شکل دیگه شد یعنی واقعا باید بریم یعنی من وطن عزیزم و بزارم و برم ،اخه چندین سال حسرت کشیدیم کلی مستاجری و بدبختی کشیدیم تازه خونه دار شدیم و من عاشق این خونه ام،چطوری دیگه مامان نبینم،اون همه کس من تو این دنیاست  ،چطوری با بابا خداحافظی کنم ،من که ادم سیاحت و گشتن و کشف تازه ها بودم ،منی که عاشق هیجان و ناشناخته ها بودم حالا چرا اینقدر دگرگون شده احوالم .شبها تا صبح خوابم نم یبرد داشتم از اضطراب و استرس خفه میشدم .اخه چرا هیچ دلیل منطقی برای این همه به تابی پیدا نمیکردم هر کس حالم میدید می گفت لابد عقل مو از دست دادم.روزهای اخر هرگز یادم نمیره ،یک لیست از لوازمی که میتونستم ببرم با خودم تهیه کرده بودم ،منی که عاشق کتاب بودم هر جور بود دوتا کتاب هم تو چمدونها جا دادم ،یم قالیچه دستباف بسیار نفیس داشتیم که پدرم بهم داده بود در واقع اولین چیزی که جمع کردم و داخل چمیدون گذاشتم همین قالیچه بود ،در واقع اون قالیچه هم منو یاد خونه ام و اتاق مورد علاقه ام مینداخت ، هم یادآور مهر و محبت بی چون و چرا پدر و مادرم بود و هم با اون نقش و نگار دلفریب و اصیل تکه ای از وطنم و سنت ها و فرهنگ و اداب و رسوم همراهم بود . هر چقدر اطرافیان گفتند این سنگینه و جا زیاد میگیره نبرش اما فکر میکردم اگر قرار باشه فقط یک چیز همراهم باشه ،اون همین قالیچه عزیزمه.حداقل ها جمع کرده بودم و تمام زندگیم حالا شده بود چهار تا چمدون.حتی البوم عکس بچه گی هام نتونستم بردارم و یه جورایی حس میکردم ارتباطم قطع شده با گذشتم.روزهای آخر عجیب حالم بد بود نمیتونستم از زندگیم از پدر و مادرم بگذرم .روز اخر رفتم مغازه پدرم برای خداحافظی پدرم بغض کرد و حتی نتونستم باهاش خداحافظی کنم دلم میخواست بغلش کنم و های های گریه کنم اما فکر کردم باید قوی باشم و گریه الان واقعا لازم نیست چون پدرم هم ازرده میشد.اومدم خونه و با همون لباسها نشستم و یک دل سیر گریه کردم . خداحافظی با مامان انگار اسونتر بود مامان هم بغض کرد و من فقط بهش گفتم مامان منو دعا کن.داشتم برای همیشه می‌رفتم و فقط خدا میدونست کی دیدارها تازه میشه.پرواز شب ساعت ۱۲ بود در همون اخرین لحظات یک دل سیر خونه ام نگاه کردم و تو سررسید روی میز نوشتم من خیلی زود برمیگردم.و اینکه میدونستم شاید اصلا برگشتی نباشه.برادرم ما رسوند فرودگاه و بقیه خانواده نیومدن که البته خیلی بهتره و من ازشون خواسته بودم نیان که دل کندن راحت تر بشه.بعد از چند ساعت معطلی تو فرودگاه بالاخره سوار هواپیما شدیم و راهی دیار غربت .....و این داستان همچنان ادامه دارد</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 00:35:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ایران اخه؟؟؟؟!(مهاجرت)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D9%87%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-zf4dgmpsoiqs</link>
                <description>از خیلی سال قبل یعنی زمانی که فقط یک بچه مدرسه ای بودم مامان اسم من و خواهرم کلاس زبان انگلیسی نوشت .اون زمان ها مثل الان عرف نبود که بچه ها اینجور کلاسها برن ،اما خب مامان برخلاف همه گرفتاری هایی که با وجود چهارتا بچه و کار بیرون و کار خونه داشت از تحصیل ما هیچ زمان غافل نبود .خلاصه اینجوری در کودکی با فرهنگ و زبان غربی اشنا شدم و این ادامه داشت تا همین حالا که چند زبان دنیا بلدم و همیشه یاد گرفتن زبان  بیگانه برام لذت بخش بوده و هست.و باز از همون کودکی ارزوم دیدن همه دنیا بود ،چشماهمو میبستم و خودمو در میان  باغهای گیلاس توکیو،جنگلهای انبوه آمازون،یخچالهای قطبی سیبری،کویر های بی‌پایان عربستان ،آسمان خراشهای نیویورک میدیدم و غرق لذت نادیده های خیالی خودم میشدم.به دلیل اینکه از سن کم کتاب زیاد میخوندم قدرت تخیل بسیار قوی داشتم ،یادم میاد حدود ۱۲ یا ۱۳ ساله بودم که از کتابهای خونه مادربزرگم کتاب گوژپشت نوتردام نوشته ویکتور هوگو خوندم و درعرض ۲۰ روز این کتاب نه چندان آسان از لحاظ ادبی تموم کردم و اینقدر این داستان را دوست داشتم که بعدها چندین بار دوباره خوندمش.بگذریم خلاصه همچین آدمی بودم.گذشت و گذشت تا چندین سال قبل خواهر بزرگترم مهاجرت کرد به اروپا ،من و خواهرم در واقع یه جورایی دوقلو به حساب می اومدیم چون تو یک سال دنیا اومده بودیم و تفاوت سنی کمی داشتیم.اونی شبی که خواهرم رفت انگار دست و پایم  قطع شد ،انگاری قسمتی از من کنده شد و همراه خواهرم رفت ،حس خیلی  بدی بود و تا سالها ادامه داشت. اینکه سفر برم و دنیا ببینم همیشه تو ذهنم بود اما مهاجرت کردن و برای همیشه رفتن نه اصلا نمیپسندیدم و شاید دلیل اصلش وابسته گی به پدر و مادر و وطنم بود .فکر میکردم ایرانی تو ایران ارج و قرب داره و همه جای دنیا از اروپا تا آمریکا مشکلات و کمبودها هست و این خود آدم هست که باید زندگی شو بسازه حالا هر جا فرقی نمیکنه و به قول معروف آسمون همه جا یک رنگه .تو همین مدت هم سفرهای زیادی رفتم و کشورهای زیادی دیدم ولی به مهاجرت به طورجدی فکر نکرده بودم .تا اینکه این اواخر حس و حال خوبی نداشتم و فکر میکردم شاید برای مدتی دور بودن حلال مشکلاته .این شد که رفتم کلاس ایلتس ثبت  نام کردم و یکی دوترم هم رفتم اما خب نمیدونم دقیقا چرا نیمه کاره رهاش کردم.همین یکی دوسال قبل یکی از اقوام مهاجرت کرد به اروپا ، و بسیار تعریف و تمجید از فرنگ ما هم دیدیم خب بهتره از تجربه ایشون استفاده کنیم و شانس خودمون برای مهاجرت امتحان کنیم.ناگفته نمونه چند سال قبل تصمیم گرفتم برای دیدن خواهرم برم اروپا ،و نزدیک به دوماه درحال جمع کردن مدارک برای سفارت بودم و یک لیست بلند و بالا مدارک لازم هست برای یک ویزا توریستی ساده از تمکن مالی و سند خونه و گردش حساب و گواهی اشتغال به کار و لیست بیمه بگیر تا هزار جور سند و مدرک ،اینا اماده کردم زدم زیر بغلم وبا کلی امیدواری که بابا جان داعش که نیستم میخوام برم ابجی مو فرنگ ببینم رفتم سفارت و بعد یک ماه جواب ریجکتی دادن و اون موقع با خودم گفتم ای روزگار ،ایرانی چقدر خاک بر سر شده که باوجود این همه سند و مدرک باز هم ویزا ندادن،حسابی نا امید شدم و تو دلم گفتم بهتر که اصلا ویزا ندادین ،اصلا چیه این فرنگ کلی یورو فلان قدر ببری تو کشور شون خرج کنی که چی مثلا.حالا هم که دوباره میخواستیم اقدام کنیم برای مهاجرت اصلا و ابدا به دلیل همون یکبار ریجکتی فکر نمیکردم ویزا بدن .اما خب چون به این فامیلمون راحت داده بودن ما هم که کلافه از وضعیت موجود بودیم  خواستیم حداقل یک امتحان دیگه بکنیم. این بار هم کلی سند و مدرک اماده کردیم و رفتیم سفارت........و این داستان ادامه دارد</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 21:03:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D9%84-uzxexlihaf0n</link>
                <description>برعکس بیشتر بچه های هم سن و سال خودم که از مدرسه رفتن فراری بودن من مدرسه دوست داشتم .بزرگتر که شدم تونستم ریشه این علاقه به مدرسه رفتن پیدا کنم،مدرسه برای من جایی بود که میشد از جنجال خونه فرار کرد و برای چند ساعتی راحت بود.کلاس اول ابتدایی مانتو و شلوار سورمه ای با مقنعه مشکی داشتم از بودن تو اون لباسهای گله گشاد بی قواره حسابی کیف میکردم . از افتخاراتم هم این بود که خودم شخصا میتونستم به بهترین شکل ممکن مقنعه بپوشم.همچین کار راحتی هم نبود، اغلب دختر بچه های اون سنی ، به طرز مسخره ای همیشه مقنعه شون کج و کله بود.من و خواهرم ، که تفاوت سنی کمی با هم داشتیم هر دو با هم هم پایه بودیم و تو یک مدرسه  درس میخوندیم.منتهی مدیر مدرسه ما نمیدونم با چه توجیه منطقی دو تا خواهر هر کدوم تو دوتا کلاس جداگانه گذاشته بود .حالا چرا خدا میدونه.اتفاقا من بچه بسیار اروم و منزوی و خجالتی بودم و جیک نمیزدم ،منتهی به درس هم گوش نمیکردم و شروع میکردم به خیال پردازی و سیر و سلوک تو تخیلات خودم.خیلی خوب یادمه یک روز خانوم معلم بداخلاق کلاس اول موقع سر مشق گفتن یهو اومد جلو میز من با اون صدای نکره گفت چرا اینقدر مدادت کوچیکه با این که نمیتونی بنویسی برو کلاس خواهرت بگو بیاد اینجا مدادشم بیاره با خودش.منم ترسون و لرزون رفتم پیش خواهرم و جریان بهش گفتم از شانس بد ما مداد اون هم فقط یه ذره از مال من بزرگتر بود خانوم معلم نه چندان مهربان یه نگاهی به ما دو تا انداخت و یک دفعه از همون ته کلاس مدادهای بند انگشتی ما  دوتا را  پرت کرد تو سطل اشغال دم در کلاس و صدای عجیب و غریبی بلند شد .بعد هم گفت فلانی تو که بابات پول پارو میکنه چرا مداد نداری و من هم اصلا نمیدونستم این یعنی چی و با مدتها فکر میکردم لابد بابام قایمکی از ما می‌ره یه جا و کارش پول پارو کردنه .اخه پدرم مرد پولداری بود و این همه میدونستن ،تنها چیزی که هیچ  کس نمیدونست اینکه همون قدر که پولدار بود همون قدر هم خسیس بود بنابراین بیشتر خرج زندگی مادرم با معلمی میداد .اون روز و همه روزهای مدرسه ابتدایی به همین شکل  گذشت .اما من هرگز نامهربانی معلم های اون دوره هرگز از یادم نرفت .تو دورانی که بعدها خودم معلم شدم( البته برای مدت کوتاهی ) هرگز به هیچ بچه ای چه فقیر چه غنی چه باهوش چه کودن توهین و تحقیر نکردم و همیشه یادم بود بچه ها ،امانت هستند در دست من معلم که هر کدوم استعداهای شگفت انگیزی دارن اگه شکوفا بشه .و اما من سالهاست که به اموختن ادامه دادم و این شده بزرگترین لذت زندگی من._</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 00:38:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمام عمومی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-xlxcdeemigjq</link>
                <description>اون موقع ها ما خونه مون حمام نداشتیم ،یعنی داشتیم اما از وقتی که من یادم میاد خراب بود و تبدیل شده بود به انباری،کاشی های نارنجی اون حمام خراب بسیار زیبا بود  و دوش ابی که من تو اون خونه هرگز ندیدم ازش استفاده بشه بنابرین مامان مجبور بود ما رو ببره حمام عمومی نزدیک خونمون.و باز اون قدیم مدیما خونه ها گاز کشی نبود بنابراین خبری از اب گرم لوله کشی هم نبود ،لباسها و ظرفها با اب سرد شسته میشد حالا اگر زمستون بود که خودش میشد یک تراژدی تمام عیار واسه مامان.روزایی که قرار بود بریم حمام سره کوچه مامان لباسهای چرک هم جمع میکرد میزاشت تو سبد قرمز دسته دار وقتی میرفتیم تو حموم نمره اونجا میتونست لباسها با اب گرم بشوره و دیگه دستهای کوچیکش از سرما سرخ نشه .مامان ادم خداشناسی بود .یعنی اون قدیم ها مردم با همه مکافات و سختی بازم یه جورایی ادم تر بودن وجدان داشتن و حروم حلال سرشون میشد .چون لباس چرکها مامان تو حموم میشست همیشه یه پول اضافه تر میداد به حمومی که راضی باشه .موقع برگشت به خونه لباسها  خیس خیلی سنگین میشدن ،هر جوری بود مامان سبد قرمز برمیداشت و دست ما میگرفت می اومدیم خونه .خونه ما یک خونه کوچیک بود که دو تا حیاط داشت یکی وروی و یکی هم در انتهای خونه . آشپزخونه اما طبقه پایین تو زیر زمین بود نمیدونم با چه فکر و منطقی میشه اشپزخونه که مهمترین و پر رفت و امد ترین قسمت خونه است تو زیر زمین باشه .مامان باید حواسش بود که موقع پهن کردن سفره چیزی تو اشپزخونه جا نمونه والا باید کلی پله میرفت پایین و میومد بالا که مثلا یک بشقاب کمه.این طوری شد که مامانم همیشه زانو درد داشت . بابام خوشش نمی اومد بچه ها تو خونه کار کنن و کمک حال مامان باشن نمیدونم چرا؟؟؟؟! هنوز هم  معماست.اما خب اینجوری بود . مامان هم چیزی نمیگفت اما خسته میشد .و اینو هیچ وقت نگفت ......و این ادامه دارد ....</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 00:09:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وحشت شب برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shaparak/atepiroozgmailcom-xlehccjman2t</link>
                <description>شب برفی سردی بود ما چهارتا خواهر و برادر بودیم یک بخاری نفتی خیلی قدیمی هم داشتیم تو اون شب سرد برفی یادم نمیاد که بخاری مون نفت داشت که روشن کنیم یا نه اون موقع ها نفت کوپنی بود مادرم معلم دلسوزی بود که علاوه بر کارهای بیرون و کار خونه همه مسولیت های پدرمم هم انجام میداد.اون بود که باید می‌رفت کوپن میداد نفت میگرفت مادرم بود که هر وقت کپسول گاز تموم میشد تنهایی بدون وسیله می‌برد و پرش میکرد .مادرم زنی سفید پوست با موهایی مشکی پر پشت و ریز نقش بود .تو اون شب برفی نیمه های شب صدای ناله های مادرم منو بیدار کرد.نگاه کردم دیدم خواهر ها و تنها برادرم کنار من خوابیدن آخه ما فقط دوتا اتاق داشتیم اما اثری از مادرم نبود .بیشتر گوش دادم فهمیدم صدا از تو حیاط خلوت بود .سفیدی برفهای تو حیاط ،تو اون موقع شب حیاط کمی روشن کرده بود.بیشتر دقت کردم دیدم آفتابه قرمزمون هم تو حیاط افتاده و جارو سیخی که باهاش جارو میکنیم اونا اونجا تو برفها چیکار میکردن.تو تاریکی شب دیدم یک سیاهی انگار رو پله ها هست داشتم دنبال مامان میگشتم.وای خدای من این مامان بود بدون لباس گرم اون موقع شب تو برفها چیکار داشت .رفتم در باز کنم بیاد تو دیدم در حیاط باز نمیشه .مامان نگاهم کرد .فهمیدم کار بابام بیرونش کرده در هم بسته .رفتم تو که بقیه بیدار کنم بابام رفت در باز کرد مامان اومد تو ،اون شب و شبهای وحشت انگیز دیگه تو خاطر من موند بعد ها فهمیدم اون افتابه و جارو هم بابام پرت کرده تو برفها که مامان بترسه.من با ترس بزرگ شدم و این داستان ادامه دارد</description>
                <category>Shaparak</category>
                <author>Shaparak</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 19:45:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>