<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شازده کوچولو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shazdekuchulu23</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:07:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>شازده کوچولو</title>
            <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حکایت دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-aq2wcxhassps</link>
                <description>چه حکایتیه؟ تا دست برنداری نصیبی نداری.حالا که دلم نمی لرزه به صداش، به وجودش پر نمی کشم، بی تاب دیدنش نیستم، اومدنش چه لطفی داره خدا؟همین چند روز قبل به فروشنده دست فروش میدون هفت تیر گفتم بازم اومدم خرید کنم. آخه اونی که خریدم رو هدیه دادم. گفت مثل اون که دیگه نیست. اشتباه کردی. هرچیو که دوستش داری نباید بدی بره. خندیدم و گفتم اشتباه نکنید. هرچه درین پرده نشانت دهند/ گرنستانی به از آنت دهند.حالا نه خودش رو دارم. نه بهترشو.حالا منم و اونی که هست و منی که نیستم.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2017 10:24:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ستاره ها چه سودی داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%9F-fuhh6vx5eqyh</link>
                <description>چند روز است تاجر سرخ روی کتاب شازده کوچولو هی رژه می رود توی ذهنم. گفتگویش با شازده کوچولو هی تکرار می شود توی ذهنم.پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یک ستاره. 501.622.731 یک عدد.... شازده کوچولو اصرار عجیبی دارد که چی؟ که چکارشان کنی؟  به چه کارت میاد؟کم کم شازده کوچولو می فهمد که آدم بزرگ ها برای درک صحبتش نیاز دارند تا برایشان مثال بزنی: - من اگر یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می توانم بپیچم دور گردنم و باخودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می توانم بچینم و باخودم ببرمش. اما تا تو که نمی توانی ستاره ها را بچینی. تاجر سرخ رو می گه برای اینکه تصاحبشون کنم. برای اینکه بذارمشون توی بانک.شازده کوچولو بیشتر گیج میشه. باز شروع می کنه به توضیح دادن: من یه گل دارم که هرروز آبش می دم. سه تا آتش فشان که هفته ای یه بار پاکشون می کنم. رو این حساب هم برای گل هم برای آتش فشان این که من صاحبشون هستم یه سودی داره. تو چه فایده ای داری برای ستاره ها؟و تاجر سرخ رو حرفی نداره.چند روزه دارم فکر می کنم چقدر تاجر سرخ بودم؟ چقدر تاجر سرخ رو هستم. چقدر فایده داشتم برای چیزا و کسایی که دارمشون. چقدر می تونم چیزایی که دارم رو با خودم ببرم؟یه عدد توی بانک. یه کمد پر از لباس. یه لیست بلند اسم و شماره تلفن. دارم سرسام می گیرم. اینهمه دارم و باز می شمارم و دنبال تصاحبم. چقدر ندیدم. چقدر قدر ندونستم.زیر لب می گم: ببخش. بگذر. محبت کن. هیچی ازت بجا نمی مونه.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2017 10:29:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهارم: بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-y0qamt44m</link>
                <description>وقتی که برگشت، پیش از هرچیز سری به گلدانهایش زد. رطوبت خاکشان را سنجید و خیالش که راحت شد، ولو شد روی تخت دونفره.غلت زد به سمت خالی مانده تخت و زیر لب با خودش گفت:شازده کوچولو گفت: درباره گلم … باید از روی کردارش قضاوت میکردم نه گفتارش. او سیاره ام را معطر می‌کرد و به دلم روشنی می‌بخشید. من بسیار خام‌تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.و جای خالی کسی را روی ملحفه چنگ زد. کسی که انگار آمدنش بعید به نظر میرسید.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2017 05:57:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سوم: سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1-dmuavj8il</link>
                <description>گلدان هایش را آب داد. رفت تا دم در اتاق. ایستاد و دوباره گل ها را نگاه کرد. با عجله رفت و پرده ها را رو به نور کشید که گرمشان نشود. باز رفت تا دم در و حساب روزهای نبودنش را کرد و برگشت سمت گلدان ها. زیرگلدانی هایشان را پر از آب کرد و رفت تا دم در. ایستاد به تماشای گل ها. نگرانی و مهر توی چشم هایش دودو میزد. دستش را برد سمت کلید و اتاق تاریک شد. پاهایش مردد بود اما برنگشت و رفت.ساک کوچکش را از زمین بلند کرد و در آپارتمان را پشت سرش بهم زد. و فکری در ذهنش چرخ میزد: کاش آدم ها همانقدر که هنگام ترک خانه نگران گل هایشان بودند، وقت ترک عزیزی نگران دلش بودند و دل تنگی.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2017 03:05:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا نمیگذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-yxrrto80f</link>
                <description>دنیا دارد تمام میشود. یادم هست این را اولین بار از استادی شنیدم که میگفت براساس مطالعات علمی عمر زمین داد به سر می آید و کم کم در کهکشان متلاشی میشود.بعدترها با استدلال های مختلف دینی و سیاسی و زمین شناسی شنیدم که دنیا دارد تمام میشود. اما کف دست من زمان تمام شدن دنیا را حداقل پنجاه سال به تعویق می اندازد. کف دست من خطی هست که آنقدر پررنگ است که کف بین های دم متروی تجریش هم میتوانند بفهمند عمرم از هشتاد سال هم میگذرد. هشتاد سال خیلی زیاد است. این را هم من میفهمم هم زمین. اما خب چاره ای نداریم جز زندگی کردنش.دنیا تمام نمیشود به این زودی ها. تا وقتی که هنوز نتوانسته ایم به قدر آرامش مهربان باشیم. نتوانسته ایم به قدر کفایت انسان باشیم. نتوانسته ایم به قدر زندگی، لذت ببریم.ما تنها رنج کشیدن و رنج بردن و رنج دادن را آموخته ایم و تمرین کرده ایم.زهی عشق…</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2017 16:22:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-qchk7hrt9</link>
                <description>بند اول انگشت اشاره و وسط دستش را چسباند به لبش و پکی عمیق به سیگار خیالی اش زد. بغضش را به جای دود فرو داد و انگشت هایش را مشت کرد کف دستش.گاهی خیال عمیق تر از واقعیت در رگ ها می دود و نشئه میکند.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2017 11:35:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم: تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-btef2l8bo</link>
                <description>اگر قرار بود برای زندگی ام مسیری را انتخاب کنم، مینوشتم: تابستان بیایم، بهار بروم.من تابستان آمده ام. اگر روزی از سرنوشتم خبری گرفتید و گفتند بهار بود که رفت، به همه بگویید همانجوری که خواست زندگی کرد.بگذریم از بهار که گذشت.تابستان برای من فصل آرامش است. فصل به ثمر رسیدن. فکر میکنم پیش از اینها شاید من درختی بوده ام که برای سبزی برگ هایم سپاسگزار آفتاب بوده ام و پا گرفتن جوجه های کوچک را بر شاخه هایم شنیده ام.من را در تابستان ببینید. همانوقتی که کودک میشوم و لبخندم ادامه دار میشود.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2017 11:01:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول: زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-a5f21sjsn</link>
                <description>دنیا درست وقتی سخت میشود که یادت میرود هدفت چیست و کجای مسیری. درست وقتی می ایستی که یادت میرود قرار بود به کجا بروی. درست وقتی حس نرسیدن داری که نمیدانی جاده کجا تمام میشود.حتی اگر هدف ها دورند و نادیدنی، برای خودم هدفی نزدیک پیدا میکنم. حتی اگر آن هدف رسیدن به درخت گیلاس کنار جاده باشد. من نباید یادم برود برنده ام، رسیدنی ام.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2017 16:13:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام ویرگول (،) !</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazdekuchulu23/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-ljc9dalbl</link>
                <description>شازده کوچولو که به زمین رسید، اولین موجود زنده ای که دید یه گل چهارپر بود. وقتی ازش پرسید آدما کجان، جواب شنید: یه چندتایی ازشون دیدم. خدا می دونه کجا می تونن باشن. باد اینور و اونور می بردشون. نه اینکه ریشه ندارن. این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشون شده.حالا، نه اینکه ریشه ندارم، از پرشین بلاگ کوچ کردم به ویرگول. بلکه کوچ باعث بشه حالم بهتر بشه.پ.ن: هیچوقت نتونستم خیلی باکلاسانه بگم کاما! همیشه می گفتم ویرگول. و کیف می کردم که این نشانه کوچولو، اسم  به این مسخره ای و پرطمطراقی داره. سلام ، ...</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>شازده کوچولو</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2017 11:25:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>