<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عباس سیدشازیله</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shazil82</link>
        <description>گاهی افکارم را می نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1477014/avatar/2gKAQl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عباس سیدشازیله</title>
            <link>https://virgool.io/@Shazil82</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انسانِ خودمحورِ بی‌۴ر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%DB%B4%D8%B1-qmixs22isq9a</link>
                <description>حرف‌های عباس: در این نقطه که نشسته‌ام و به زندان زندگی‌ام نگاه می‌کنم، بدگمان و مظنون به خلقت خویش می‌شوم؛ آیا از این حس و حال، رهایی‌ای وجود خواهد داشت؟ مسئله واقعا برطرف شدن مشکل نیست؛ مسئله کاهش شدت و گستردگی آن است؛ به همین سادگی. اما خب، همین به‌همین‌سادگی هم چندان ساده نیست؛ چطور این حس‌وحال قرار است به طور نسبتا پایداری بهبود یابد؟ احتمالا همه‌چیز از یک تعهد ساده شروع می‌شود؛ همان لحظه‌ای که می‌پذیریم آنچه هستیم باشیم و مسئولیت سختی‌های آن را هم گردن می‌گیریم؛ همان لحظه‌ای که به بیانی بسیار دقیق، خودمان را می‌پذیریم. بله؛ شاید ما انتخاب نکرده باشیم که چون‌این باشیم و چون‌اینی که داریم را داشته باشیم؛ شاید ما تصمیم نگرفته باشیم به این دنیا پا بگذاریم؛ اما... اگر نخواسته‌ایم، و اگر آنچه هستیم را نمی‌خواهیم، پس چرا تمامش نمی‌کنیم؟ لحظه‌ی جدیت یافتن فکر و ایده‌ی خودکشی، یا جدیت یافتن آرزوی مرگ، لحظه‌ی قشنگی است؛ چون همه‌چیز پس از آن می‌تواند روشن‌تر شود... در نگاه ناقص روانشناختی،‌ نیرویی در درون هریک از ما در نظر گرفته می‌شود، با این هدف که ما را نابود سازد. همانطور که طبیعت تک‌تک‌مان را از میان خواهد برد؛ همانطور که طراحی شده‌ایم تا روزی بمیریم... همانطور که احتمالا شنیده‌اید، لحظه‌ی مرگ، حتی بر اثر بیماری، لزوما لحظه‌ای نیست که بدن در ادامه‌دادن ناتوان می‌شود؛ بدن معمولا می‌تواند حیات و بقای خودش را ادامه دهد، اما آنچه او را به مرگ می‌کشاند، نیرویی در درون خودش است؛ تمام فرآیند مرگ طبیعی، از صفر تا صد، با برنامه‌ریزی داخلی بدن‌مان صورت می‌گیرد؛ به عبارت دیگر، جسم‌مان در جایگاه یک جزء از طبیعت، تصمیم می‌گیرد به نفع نوع بشر کنار بکشد. این ایده که ما چیزی مستقل از اجتماعی هستیم که در آن زیست می‌کنیم اساسا هذیان است... ما انسان‌ها محور این جهان نیستیم؛ چیز بزرگ‌تری وجود دارد که هنوز از توضیح آن عاجزیم... اما ... بیایید به لحظه‌ی آرزوی مرگ فکر کنیم... ذهن‌مان خسته شده است و آرزوی مرگ می‌کنیم، اما چرا؟ چرا باید بخواهیم بمیریم؟ درنهایت یا عرضه‌اش را نداریم که به زندگی‌مان خاتمه دهیم، و نمی‌توانیم؛ یا اینکه کلا نظرمان عوض می‌شود و آرزویمان را پس می‌گیریم؛ اما به هردوی این حالت‌ها نگاه کنید؛ آن نیروی بزرگ‌تری که این نظم را بوجود آورده است، به نظر می‌رسد می‌خواهد ادامه دهیم... لحظه‌ی تعهد، زمانی است که دست از این ایده‌ی‌مرگ بر می‌داریم و به حکمت این جهان باور پیدا می‌کنیم. اگر نمی‌میریم، پس دلیلی در پی آن است... دلیلی که شاید آن را در آینده خواهیم فهمید، چون اساسا خاستگاه آن در آینده قرار دارد؛ و حکمت، زمان‌مند نیست...این حس‌وحال، چطور درمان می‌شود؟ اولا هیچ درمانی وجود ندارد؛ فقط تسکین می‌یابد، چون ذات انسانی‌مان که از طبیعت آمده است، به وحدت با این جهان میل دارد، به کمال و تعالی نیاز دارد و به کوچک‌بودنش رضایت نمی‌دهد... اما درنهایت راه‌حل، چیزی نیست جز انجام کاری که ما را در نسبت با این جهان و این عظمت و شکوه، تاحدی به وحدت برساند؛ لازم است که در این حکمت، ما نیز نقشی داشته باشیم... همانطور که خواندید، این متن ایده‌ای‌ست نسبتا تازه و خام، که دارم در سر می‌پرورانم. اینکه اگر ما به اندازه‌ی کافی میل به زندگی نداریم، و اگر گاهی شدیداً آرزوی نبودن می‌کنیم، واقعا به این خاطر است که هارمونی این جهان، نوع بشر، حکمت عالم، خداوند، طبیعت یا هرچه آن را نام‌گذاری می‌کنید، در حال حاضر با جایگاه فعلی‌مان به ما نیاز ندارد، از ما رضایت ندارد، یا شاید دارد ما را تحت فشار قرار می‌دهد تا حرکت کنیم و به نقطه‌ای که جایگاه حقیقی‌مان است برسیم... فرض کنید نوع‌بشر به وجودمان نیاز نداشته باشد؛ در آن‌صورت سیستم درونی‌مان که از طرف طبیعت برنامه‌ریزی شده است، ما را به حذف‌شدن سوق می‌دهد، و به مرگ می‌کشاند... افسردگی، مرگ روح است؛ درست است که جسم باقی می‌ماند، ولی آن ذات درخشان انسانی‌مان می‌میرد... پس شاید نیروی نوع‌بشر وقتی روح‌مان به کارش نمی‌آید، آن را می‌کشد... می‌دانم و کاملا توجه دارم که ایده‌هایم می‌توانند خطرناک باشند؛ آنقدر خطرناک که خودم هم در استفاده کردن از آنها به‌شدت احتیاط می‌کنم. همانطور که خوشایندتان است فکر کنید، اینطوری بهتر است... منظور من از نوشتن این متن آن نیست که بگویم لزوما طبیعت چنین موجود منفعت‌طلبی است، یا پیشفرض‌های بدی را منتقل کنم؛ من فقط دارم تلاش می‌کنم نوع خاصی از نگاه کردن به خویشتن‌مان را به اشتراک بگذارم.این نظرگاه، حاوی این نکته است که: ۱) وقتی تلاش می‌کنیم بمیریم، اصولا نمی‌توانیم؛ به نظر می‌رسد اصلا دست ما نیست. وقتی که روان‌مان هم تکیده می‌شود و به سمت مرگ می‌رود هم خودمان تصمیم نگرفته‌ایم. وقتی بدن‌مان به مرگ‌طبیعی از بین می‌رود، برنامه‌ریزی درونی آن، که توسط طبیعت کدگذاری شده است، این کار را به شکل فعالانه انجام می‌دهد. ۲) به نظر می‌رسد نیرویی فراتر از ما وجود دارد که مرگ و زندگی و انگیزه‌هایمان را کنترل می‌کند. وقتی میل به زندگی داریم، در واقع آن نیرو دارد ما را به زندگی دعوت می‌کند... ۲) آنگاه که ما با این نیرو همراه شویم، می‌توانیم خوب زندگی کنیم؛ وگرنه، به سمت مرگ حقیقی، یا مرگ مجازی که مردن روح و اشتیاق‌مان است کشیده خواهیم شد؛ آرزوی مرگ خواهیم کرد و تنها یک جسم تهی خواهیم بود...این ایده می‌گوید اگر مسلمان هستیم، واقعا مسلمان باشیم، و راه جلب رضایت خداوند را پیدا کنیم؛ او را خرسند کنیم، و محبت خاص او را بدست آوریم تا بتوانیم خوب زندگی کنیم... و این ایده می‌گوید اگر جامعه‌گرا هستیم، واقعا جامعه‌گرا باشیم، و راه کمک به جامعه را پیدا کنیم و در آن خط حرکت کنیم تا بتوانیم خوب زندگی کنیم... یعنی جامعه به شکل سیستماتیک، زندگی کردن‌مان و سلامت‌مان را تضمین کند تا به نفعش باشیم... و این ایده می‌گوید اگر طبیعت‌گرا هستیم، واقعا طبیعت‌گرا باشیم، و راهی را پیدا کنیم که در تکامل و رشد مسیر طبیعیت نقش ایفا کنیم تا برایش مفید باشیم و باقی بمانیم... یعنی آنچه طبیعت از جزئ خودش می‌خواهد را به او بدهیم...  این ایده می‌گوید ما انسان‌ها، در حالتی که خود را مرکز عالم در نظر می‌گیریم و گمان می‌بریم که داریم برای خودمان زندگی می‌کنیم، سخت در توهم فرو رفته‌ایم... این ایده می‌گوید انسان خودش را نیافریده است؛ همانطور خودش هم تصمیم به مرگ نمی‌گیرد، بلکه بدنش بر اساس برنامه‌های نیرویی که بر او تفوق دارد تصمیم به مرگ می‌گیرد؛ و این ایده می‌گوید روح و روان‌مان هم خودش را نیافریده است؛ و مشابه با آن، خودش هم تصمیم به مرگ خویش نمی‌گیرد؛ خودمان تصمیم نمی‌گیریم که حال‌مان بد باشد و با جسمی‌ بی‌جان فرقی نداشته باشیم...  نیرویی هست بالاتر از ما؛ که ما از آنجا آمده‌ایم... نامش را هرچه می‌خواهید بگذارید، قرار نیست درگیر عقاید شخصی یکدیگر بشویم؛ اما این نیرو هرچه که هست، باور به آن، واقعی‌تر از باور به خویشتن است.باید در راستای حکمتی بزرگ‌تر حرکت کنیم تا اشتیاق به زندگی‌مان قدم بگذارد...حرف‌های عباس:در این نقطه که نشسته‌ام و به زندان زندگی‌ام نگاه می‌کنم، بدگمان و مظنون به خلقت خویش می‌شوم؛ آیا از این حس و حال، رهایی‌ای وجود خواهد داشت؟ مسئله واقعا برطرف شدن مشکل نیست؛ مسئله کاهش شدت و گستردگی آن است؛ به همین سادگی. اما خب، همین به‌همین‌سادگی هم چندان ساده نیست؛ چطور این حس‌وحال قرار است به طور نسبتا پایداری بهتر شود؟ همه‌چیز از یک تعهد ساده شروع می‌شود؛ همان لحظه‌ای که می‌پذیریم آنچه هستیم باشیم؛ همان لحظه‌ای که به بیانی بسیار دقیق، خودمان را می‌پذیریم. بله؛ شاید ما انتخاب نکرده باشیم که چون‌این باشیم و چون‌این را داشته باشیم؛ شاید ما تصمیم نگرفته باشیم به این دنیا پا بگذاریم؛ اما... اگر نخواسته‌ایم، اگر آنچه هستیم را نمی‌خواهیم، پس چرا تمامش نمی‌کنیم؟ لحظه‌ی جدیت یافتن ایده‌ی خودکشی، یا جدیت یافتن آرزوی مرگ، لحظه‌ی قشنگی است؛ چون همه‌چیز پس از آن می‌تواند روشن‌تر شود... در نگاه ناقص روانشناختی،‌ نیرویی در درون هریک از ما در نظر گرفته می‌شود، با این هدف که ما را نابود سازد. همانطور که طبیعت تک‌تک‌مان را از میان خواهد برد؛ همانطور که طراحی شده‌ایم تا روزی بمیریم... همانطور که می‌دانید، لحظه‌ی مرگ، حتی بر اثر بیماری، لزوما لحظه‌ای نیست که بدن در ادامه‌دادن ناتوان می‌شود؛ بدن معمولا می‌تواند حیات و بقای خودش را ادامه دهد، اما آنچه او را به مرگ می‌کشاند، نیرویی در درون خودش است؛ تمام فرآیند مرگ طبیعی، از صفر تا صد، با برنامه‌ریزی داخلی بدن‌مان صورت می‌گیرد؛ به عبارت دیگر، جسم‌مان در جایگاه یک جزئ از طبیعت، تصمیم می‌گیرد به نفع نوع بشر کنار بکشد. این ایده که ما چیزی مستقل از اجتماعی هستیم که در آن زیست می‌کنیم اساسا اشتباه است... ما انسان‌ها محور این جهان نیستیم؛ چیز بزرگ‌تری وجود دارد که هنوز از توضیح آن عاجزیم... اما ... بیایید به لحظه‌ی آرزوی مرگ فکر کنیم... ذهن‌مان خسته شده است و آرزوی مرگ می‌کنیم، اما چرا؟ چرا باید بخواهیم بمیریم؟ درنهایت یا عرضه‌اش را نداریم که به زندگی‌مان خاتمه دهیم، و نمی‌توانیم؛ یا اینکه کلا نظرمان عوض می‌شود و آرزویمان را پس می‌گیریم؛ اما به هردوی این حالت‌ها نگاه کنید؛ آن نیروی بزرگ‌تری که این نظم را بوجود آورده است، می‌خواهد ادامه دهیم... لحظه‌ی تعهد، زمانی است که دست از این ایده بر می‌داریم و به حکمت این جهان باور پیدا می‌کنیم. اگر نمی‌میریم، پس دلیلی در پی آن است... دلیلی که شاید آن را در آینده خواهیم فهمید، چون اساسا خاستگاهش در آینده قرار دارد و حکمت، زمان‌مند نیست. این حس‌وحال، چطور درمان می‌شود؟ اولا هیچ درمانی وجود ندارد؛ فقط تسکین می‌یابد، چون ذات انسانی‌مان، چون از طبیعت آمده است، به وحدت با این جهان میل دارد، به کمال و تعالی نیاز دارد و به کوچک‌بودنش رضایت نمی‌دهد... اما درنهایت راه‌حل، چیزی نیست جز انجام کاری که ما را در نسبت با این جهان و این عظمت و شکوه، تاحدی به وحدت برساند؛ لازم است که در این حکمت، ما نیز نقشی داشته باشیم... همانطور که خواندید، این متن ایده‌ای‌ست نسبتا تازه و خام، که دارم در سر می‌پرورانم. اینکه اگر ما به اندازه‌ی کافی میل به زندگی نداریم، و اگر گاهی شدیداً آرزوی نبودن می‌کنیم، واقعا به این خاطر است که هارمونی این جهان، نوع بشر، حکمت عالم، خداوند، طبیعت یا هرچه آن را نام‌گذاری می‌کنید، در حال حاضر با جایگاه فعلی‌مان به ما نیاز ندارد، از ما رضایت ندارد، یا شاید دارد ما را تحت فشار قرار می‌دهد تا حرکت کنیم و به نقطه‌ای که جایگاه حقیقی‌مان است برسیم... فرض کنید نوع‌بشر به وجودمان نیاز نداشته باشد، سیستم درونی‌مان که از طرف طبیعت برنامه‌ریزی شده است، ما را به حذف‌شدن سوق می‌دهد، و به مرگ می‌کشاند... افسردگی، مرگ روح است؛ درست است که جسم باقی می‌ماند، ولی آن ذات درخشان انسانی‌مان می‌میرد... پس شاید نوع‌بشر وقتی روح‌مان به کارش نمی‌آید، آن را می‌کشد... می‌دانم و کاملا توجه دارم که ایده‌هایم می‌توانند خطرناک باشند؛ آنقدر خطرناک که خودم هم در استفاده کردن از آنها به‌شدت احتیاط می‌کنم. همانطور که دوست دارید فکر کنید، اینطوری بهتر است... منظور من از نوشتن این متن آن نیست که بگویم لزوما طبیعت چنین موجود منفعت‌طلبی است، یا پیشفرض‌های بدی را منتقل کنم؛ من فقط دارم تلاش می‌کنم نوع خاصی از نگاه کردن به خویشتن‌مان را انتشار دهم. این نظرگاه، حاوی این نکته است که: ۱) نیرویی فراتر از ما وجود دارد که مرگ و زندگی و انگیزه‌هایمان را کنترل می‌کند۲) آنگاه که ما با این نیرو همراه شویم، می‌توانیم خوب زندگی کنیم، وگرنه، به سمت مرگ حقیقی، یا مرگ مجازی که مردن روح و اشتیاق‌مان است کشیده خواهیم شد؛ آرزوی مرگ خواهیم کرد و تنها یک جسم تهی خواهیم بود...این ایده می‌گوید اگر مسلمان هستیم، واقعا مسلمان باشیم، و راه جلب رضایت خداوند را بدست آوریم تا بتوانیم خوب زندگی کنیم... و این ایده می‌گوید اگر جامعه‌گرا هستیم، واقعا جامعه‌گرا باشیم، و راه کمک به جامعه را پیدا کنیم و در آن خط حرکت کنیم تا بتوانیم خوب زندگی کنیم... و این ایده می‌گوید اگر طبیعت‌گرا هستیم، واقعا طبیعت‌گرا باشیم، و راهی را پیدا کنیم که در تکامل و رشد مسیر طبیعیت نقش ایفا کنیم تا برایش مفید باشیم و باقی بمانیم...  این ایده می‌گوید ما انسان‌ها، در حالتی که خود را مرکز عالم در نظر می‌گیریم و گمان می‌بریم که داریم برای خودمان زندگی می‌کنیم، سخت در توهم فرو رفته‌ایم... این ایده می‌گوید انسان خودش را نیافریده است؛ همانطور خودش هم تصمیم به مرگ نمی‌گیرد، بلکه بدنش بر اساس برنامه‌های نیرویی که بر او تفوق دارد تصمیم به مرگ می‌گیرد؛ و این ایده می‌گوید روح و روان‌مان هم خودش را نیافریده است؛ همانطور که خودش هم تصمیم به مرگ خویش نمی‌گیرد؛ خودمان تصمیم نمی‌گیریم که حال‌مان بد باشد و با جسمی‌ بی‌جان فرقی نداشته باشیم...  نیرویی هست بالاتر از ما؛ که ما از آنجا آمده‌ایم... نامش را هرچه می‌خواهید بگذارید، قرار نیست درگیر عقاید شخصی یکدیگر بشویم؛ اما این نیرو هرچه که هست، باور به آن، واقعی‌تر از باور به خویشتن است.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 14:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آن پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-dqpmzy4yppwl</link>
                <description>روزی روزگاری پسری در شهر بزرگی به نام تهران، در کنار خانواده‌اش زندگی می‌کرد؛ او دانشجوی روانشناسی بود و دوست داشت روی جهان تاثیر بگذارد. او از خودش شروع کرد و پرسید من دارم چه کار می‌کنم؟ بعد جواب داد: خب معلوم است، داری زندگی می‌کنی! ولی قانع نشد و ادامه داد: البته اینکه در زندگی‌ام دارم دقیقا چه‌کار می‌کنم را نمی‌دانم. شاید آن پسر داشت به دنبال فلسفه‌ی زندگی می‌گشت؛ ولی در کتب فلسفی نتوانست چیزی پیدا کند، چون سوالش کاربردی‌تر از انتزاع اذهان پیچیده بود. در هر حال آن پسر به دنبال چیزهای بیشتری گشت؛ او در مدت دو سال، دو هزار صفحه درباره‌ی آنچه فکر و احساس می‌کرد نوشت؛ به این کاری که کرد، سلف‌تراپی می‌گویند. سپس متوجه شد که چیز بیشتری برای نوشتن ندارد؛ پس به این فکر کرد که شاید باید برود زندگی کند و زندگی را در عمل معنا ببخشد. او احساس می‌کرد زندگی‌اش ارزش ندارد؛ شب‌ها سعی می‌کرد به راه‌حلی برای اینکه چگونه می‌تواند از رنج زندگی‌اش فرار کند برسد؛ اما تنها پاسخ همیشه خودکشی بود.اما آن پسر نمی‌خواست به کسی آسیب برساند؛ هرچند زندگی خودش را بی‌ارزش می‌دانست، ولی در عین حال متوجه بود که مرگ‌وزندگی او بر اطرافیان نزدیکش اثرگذار است. آن پسر در یک دوراهی مهم قرار داشت؛ اینکه روی زندگی دیگران آزادانه تاثیر بگذارد، یا اینکه تاثیرش را از جهان دریغ کند. اگر تاثیرش را بر محیط کاهش می‌داد، می‌توانست با خیال آسوده‌تر بمیرد، و اگر تاثیرش را افزایش می‌داد، هیچگاه نمی‌توانست بدون آسیب رساندن به دیگران با خیال راحت بمیرد. بنابراین این پسر میان دوراهی مرگ و زندگی، که به اصطلاح روانکاوی به آن اروس و تاناتوس می‌گویند، قرار گرفته بود. ولی درنهایت با گذر زمان مدام متوجه میشد که کمتر می‌تواند به مرگ فکر کند، و ناخواسته بر دیگران تاثیرگذاری بیشتری پیدا کرده است. او در قلب کسانی نفوذ کرده بود، و از این ارتباطات، احساس مسئولیت بالنده‌ای پیدا کرده بود. با گذر زمان متوجه شد: چیزی که او را از مرگ می‌ترساند، همان چیزی است که او را به آن سمت سوق می‌دهد؛ اینکه خوب زندگی نکند. او داشت احتمال موفقیت در زندگی‌اش را تخمین می‌زد، ولی متوجه شد این راهکار بیراهه است؛ چراکه ترس از زندگی‌کردن، شمشیر دولبه‌ای است که زندگی و مرگ، را همزمان به درد می‌کشاند. این پسر متوجه موضوع مهمی شده بود: ربط پیدا کردن به دیگران، آزادی را از بین می‌برد. چه آزادی‌ای عمیق‌تر از اینکه زنده بمانیم یا بمیریم؟ و او متوجه شد که اگر به دنبال آزادای محض است، باید در انزوا بمیرد. پس او تصمیمش را گرفت: با خودش گفت بیشترین اثرگذاری را بر دیگران خواهم داشت، و مسئولیت‌های ناشی از آن را هم بر عهده می‌گیرم؛ من اجازه ندارم بمیرم، چرا که در قلب کسانی، خانه دارم، و با مرگ من، خانه‌ی آنها را بر سرشان آوار می‌کنم. در نهایت همان چیزی که او را وادار به تلاش می‌کرد، همان چیزی بود که آزادی‌اش را سلب می‌کرد. و همان چیزی که باعث می‌شد بر دیگران موثر باشد، همان چیزی بود که او را زنده نگه می‌داشت. مسئله دقیقا فعل مردن یا زنده‌ماندن نبود؛ مسئله انتخاب مسیر تاناتوس یا اروس بود. آن پسر بیشتر نمی‌خندید؛ خوشبخت‌تر هم نبود؛ آرامش بیشتری هم نداشت؛ اصلا هیچ اتفاق فانتزی و جذابی رخ نداد!! اشتباه نکنید؛ آن پسر فقط تصمیم گرفته بود در کنار عزیزانش به زندگی ادامه دهد و در کنار آنها برای زندگی تلاش کند و بجنگد، و از آنها حمایت کند و موثر باشد، و در کنار آنها بمیرد. آن پسر چیزی نداشت که در فضای مجازی به اشتراک بگذارد و جار بزند که آهای مردم! من خوشبخت و خوشحال هستم؛ چون واقعا هم اینطور نبود. آن پسر تنها احساس می‌کرد که خانه‌ای دارد؛ خانه‌ای که به آنجا متعلق است...</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 10:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه‌ی رسیدن‌به‌آرزوها و خوشبخت‌نشدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-ajstoei3smvy</link>
                <description>یک روز از آرمین، دوست قدیمی و بسیار صمیمی‌ام، پرسیدم حالت چطور است؟ گفت خوبم؛ گفتم نه، این کافی نیست، بگو چقدر خوبی؟ جواب داد نه‌ونیم از ده؛ گفتم سوووگویییی، خیلی خوبه. حال مرا پرسید؛ گفتم هفت از ده؛ پرسید چرا اینقدر کم؟ گفتم زندگی سخت است، خیلی چیزهایی که باید داشته باشم را ندارم؛ یک جمله گفت و دیگر ادامه نداد: «چیزایی که الان داری، آرزوت بوده».به همین سادگی می‌توانستم به خودم و زندگی‌ام احساس بهتر و یا بدتری پیدا کنم؛ فقط با یک جمله، چیزهایی که الان دارم، روزی آرزویم بوده است؛ می‌توانم به این فکر کنم که حال‌خوب چقدر سخت بدست می‌آید، چقدر همه‌ی چیزهایی که به دنبال‌شان می‌دویم در بالا بردن حال‌خوب‌مان کم‌اهمیت‌اند؛ چقدر ما انسان‌ها محکوم به رنج‌کشیدن و ناکام‌بودن حتی در زمان موفقیت هستیم، و چقدر همه‌چیز پوچ است؛ در مقابل، می‌توانم به این فکر کنم که چرا نباید حالم بهتر باشد؟ من که همه‌چیز دارم، من هرچیزی که باید داشته باشم را، و حتی چیزهایی که بهتربود داشته باشم را دارم؛ چرا نباید تا بیشترین حدِ خودم خوش‌حال باشم؟ آیا خوش‌حال بودن، و حال‌خوب داشتن، با تلاش بدست می‌آید؟ اگر چنین است، دقیقا باید چطور تلاش کنم؟ من که دارم تلاش می‌کنم، پس آیا نحوه‌ی تلاش‌کردنم اشتباه است؟ در راستای این بحث چند گزاره قطعیت دارد؛ اول اینکه زندگی بسیار سخت است، و در آینده نیز راحت‌تر نخواهد شد، حتی ممکن است سخت‌تر شود؛ دوم اینکه داشتن حال‌خوب، متناظر با راحت‌بودن نیست، حال‌خوب حالتی‌ست که فرد نسبت به زندگی‌اش و خودش احساس مثبتی دارد؛ به علاوه باید فرض بگیریم: اگر الان در نقطه‌ای نیستیم که حال‌خوب کافی داشته باشیم، قطعا وضعیت دیگری وجود دارد که در آن حال‌مان به اندازه‌ی کافی خوب باشد؛ اگر این فرض را درست در نظر نگیریم، چه اتفاقی می‌افتد؟ به نظرم در آن‌صورت بزرگ‌ترین انگیزه‌ی انسان برای پیش‌رفتن و ادامه‌دادن زندگی از بین می‌رود؛ اما احتمالا نوعی راحتی و آسودگی باید اتفاق بیفتد که ناشی از عدم‌انتظار برای تغییر و بهبود است؛ من چنین آدم‌هایی را دیده‌ام.خب بیایید مرور کنیم؛ من در مترو نشسته‌ام و منتظرم که به ایستگاه آخر برسم، باید سرکلاس‌ها شرکت کنم، باید با دوستانم حرف بزنم و تعامل کنم، باید دانشگاه را ادامه دهم، چون این مسیر همان مسیری است که همیشه دوست داشتم در پیش بگیرم، و البته با گذر زمان حتی از این مسیر مطمئن‌تر شده‌ام؛ اما نکته این‌جاست، آیا دانشگاه باعث حال‌خوب من می‌شود؟ مطمئنا اینکه صبح زود بیدار شوم و تا دانشگاه بروم، سخت است؛ اما حتی اگر حالم را خوب نکند، از بدشدن حالم جلوگیری می‌کند؛ آنجا چه اتفاقی می‌افتد؟ در دانشگاه درس می‌خوانیم، سوال می‌پرسیم، بحث می‌کنیم، نظرات‌مان را ارائه می‌دهیم، تعاملات اجتماعی داریم، و مهم‌تر از همه در کنار دوستانی هستیم که باهم تاریخچه‌ای ماندگار ساخته‌ایم؛ بیایید یک جور دیگر مرور کنیم؛ چیزهایی که الان دارم، آرزویم بوده است؛ اما الان چیزهای دیگری می‌خواهم که آرزویم است، و طبیعتا روزی به آنها نیز دست خواهم یافت؛ اما نکته این است که آن‌روز هم آرزوهای دیگری دارم که می‌خواهم به آنها برسم. انگار تمرکز ذهنم روی بایدهایی است که هنوز بدست نیامده‌اند، داشته‌هایم را فراموش می‌کند، عادت می‌کند و نادیده می‌گیرد؛ انگار آرزوهایم به جای آنکه موجب حال‌خوبم باشند، دارند خوشبختی را از لحظه‌های زندگی‌ام سلب می‌کنند؛ قرار نبود آرزوهایم آزاردهنده باشند، قرار نبود آرزوهایم مرا عقب نگه دارند، قرار نبود آرزوهایم به شکلی متعصبانه مرا به اردوگاه کار اجباری تبعید کنند؛ بیش از حد روی آنچه باید باشد تمرکز کرده‌ام؛ از یاد برده‌ام که اکنون آنچه‌بایدباشدِ چندسال پیش خودم هستم؛ این روند یک دور باطل است، زندگی باید معنای بیشتری داشته باشد... </description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 17:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباب انواع عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ny1n8d1notle</link>
                <description>مطالعه‌ی تحلیلی عشقدر این پست می‌خواهم درمورد عشق، بحثی تخصصی را مطرح کنم؛ انواع آن را تا جایی‌که می‌شناسم طبقه‌بندی کرده و برای هرکدام از آنها تحلیل ارائه خواهم داد. چهار نوع عشق وجود دارد، عشقی که باعث می‌شود خودمان را بشناسیم؛ عشقی که باعث می‌شود بتوانیم بچه‌های سالم‌تری را به دنیا بیاوریم؛ عشقی که به زندگی یکنواخت‌مان معنا می‌دهد؛ و درنهایت عشقی که در این زندگیِ پرتلاطم، خانه و تعلق‌مان می‌شود.کارل یونگ در کنار همسرشنوع اول، عشق یونگی است؛ در عشق یونگی، ارتباطی در حد چند ساعت یا چند روز صحبت با یک انسان، باعث می‌شود حالات خاصی را که برایمان تازگی دارد در درون‌مان پیدا کنیم، این حالات درونی شامل احساسات، عواطف و افکارِ گیج‌کننده، شاعرانه، گاها ضدونقیض، شدید، و بسیار متفاوت از تجربه‌های پیشین زندگی‌مان است.کارل یونگ می‌گوید در این نوع عشق، فرد می‌تواند نیمه‌ی سرکوب‌شده‌ی خودش را ببیند و با آن در تماس قرار گیرد؛ پسری که مردانگی خودش را در مرحله‌ی آلتی فروید، از طریق فرآیند همانندسازی با والد همجنس، به دست آورده است، و پس از آن به نیمه‌ی دیگرِ وجود خودش که شامل صفات زنانه است، بی‌توجهی نشان داده، اکنون با کمترین تماس با دختری که او را یاد زنانگی خودش می‌اندازد، دچار عشقی آتشین می‌شود.در این عشق، فرد ناگهان با خودش در تماس قرار می‌گیرد و خودش را در آیینه‌ی صورت معشوق، برای اولین بار با تمام جزئیات و پیچیدگی‌هایی که دارد، می‌بیند؛ این نوع عشق می‌تواند به افراد کمک کند که خودشان را در زندگی پیدا کنند، با خودشان به صلح و انسجام بیشتری برسند، و به لحاظ تنظیم هیجانی، پردازش شناختی، و درک خودآگاهانه، پیشرفت ناگهانی داشته باشند.اگر دچار عشق یونگی شده‌اید، مطمئن باشید که به معشوق‌تان نخواهید رسید، پس بیش از حد قضیه را جدی نگیرید؛ اگر دچار این عشق شده‌اید، می‌توانم حدس بزنم که حالتان باید خیلی بد باشد، دچار گیجی و سردرگمی شده‌اید، احساساتی را تجربه می‌کنید که به هیچ‌وجه آشنا نیستند، چیزهای جدیدی درمورد خودتان و زندگی فهمیده‌اید، لحظه‌هایتان معنای بیشتری پیدا کرده است، و درمورد دچار شدن به این احساس، حسرتی ندارید. اگر در این وضعیت هستید، مطمئنا نوشتن می‌تواند کمک‌کننده باشد، موسیقی یا هر هنری که ممکن است حس واقعی‌تان را منتقل کند به کار بگیرید، شعر بخوانید، فیلم‌های خوب ببینید، کتاب‌های خوب بخوانید، با افراد ایمن زندگی‌تان صحبت کنید، و سخت نگیرید؛ این وضعیت به زودی تمام می‌شود، از آن به خوبی استفاده کنید.آرتور شوپنهاورنوع دوم، عشق شوپنهاوری است؛ فرض کنید در قطاری به مقصد لندن روبه‌روی یک آقا یا خانمِ جنس‌مخالف نشسته‌اید؛ او از شما می‌پرسد مقصدتان کجاست و به این شکل صحبت‌تان پنج‌دقیقه به طول می‌انجامد، بعد شماره‌ای ردوبدل می‌کنید و او از قطار پیاده می‌شود؛ احساسی در درون‌تان ایجاد می‌شود، یک وسواس برای اینکه بازهم او را ببینید، می‌خواهید بازهم با او صحبت کنید، لحظه‌ای که می‌خواهید به او پیام دهید، سخت‌ترین اضطراب زندگی‌تان را تجربه می‌کنید، و وقتی می‌گوید کاری برایش پیش آمده، و نمی‌تواند سر قرار بیاید، انگار تمام امیدهای زندگی‌تان از بین رفته است؛ تجربه‌ی چنین حالات شدیدی بر اثر یک تماس بسیار کوتاه، برنامه‌ی ناخودآگاه برای تولید نسل بعد است؛ نام این نوع عشق را عشقِ شوپنهاوری می‌گذارم.شوپنهاور در رساله‌ی متافیزیک عشق می‌نویسد: «اینجا هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد؛ برعکس، اهمیت این موضوع با جدی بودن و شور و شوق این کار کاملا متناسب است. هدف غایی تمام روابط عشقی واقعا مهم‌تر از تمام دیگر اهداف زندگی انسان است؛ و بنابراین کاملا سزاوار همان جدیت شدیدی است که همگان در مورد عشق از خود نشان می‌دهند». و هدف چیست؟ شوپنهاور می‌نویسد: «نه وصل، و نه آزادی جنسی؛ نه مفاهمه، و نه سرگرمی. امر رمانتیک تماما بر زندگی غالب است، فقط به این دلیل که این امر تعیین کننده‌ی آفرینش نسل بعدی است. یعنی وجود و سرشت خاص نوع بشر در اعصار آتی».او می‌نویسد: «دو فرد جوان از دو جنس مخالف در هنگام اولین ملاقات خود با جدیت ناخودآگاهانه‌ی عمیقی به یکدیگر توجه می‌کنند. در این کار چیز کاملا منحصر به فردی وجود دارد، نگاه جستجوگر و نافذی که به یکدیگر می‌اندازند و این که تمام ویژگی‌ها و اعضای یکدیگر را به طور دقیق وارسی می‌کنند. این بررسی و آزمایش، تامل و تفکر نوع نابغه‌ی انسان درباره‌ی فردی است که از این دو نفر به وجود می‌آید. همه می‌کوشند تا از طریق دیگری ضعف‌ها، عیب‌ها، و انحرافات خود از حالت آرمانی را برطرف کنند، تا مبادا این‌ها در کودکی که به دنیا می‌آید تداوم یابد یا حتی به صورت نابهنجاری‌های کاملی در آید». بنابراین او می‌گوید: «ما احتمالا عاشق کسی می‌شویم که ناقص باشد؛ در خلاف جهت نقائص خودمان. و از همین موضوع نتیجه می‌گیرد که این نوع عشق، هیچگاه به خوشبختی نمی‌انجامد. او می‌گوید: «عشق بر کسانی سایه می‌افکند که اگر رابطه‌ی جنسی نبود، مورد تنفر، تحقیر و حتی اشمئزاز یکدیگر می‌بودند، ولی اراده‌ی معطوف به بقای نوع انسان، چنان قوی‌تر از اراده‌ی فرد است، که عاشق، چشمان خود را بر روی تمام صفاتی که از آنها تنفر دارد می‌بندد، به همه‌چیز بی‌اعتنایی می‌کند، درباره‌ی همه‌چیز به طور نادرستی قضاوت می‌کند، و خود را برای همیشه به متعلَق شور و اشتیاقش متصل می‌سازد. بنابراین او کاملا مفتون آن توهم است، توهمی که به محض ارضای اراده‌ی معطوف به نوع انسان محو می‌شود، و شریکی نفرت‌انگیز برای باقی عمر بر جای می‌گذارد».تفاوت عشق یونگی و عشق شوپنهاوری در تمرکز احساسات بر درون یا بیرون است. عشق یونگی، ما را از درون مان آگاه می‌سازد، و احساساتی که به وجود می‌آید، عمدتا درمورد زندگی خودمان است که در تصویرِ چهره‌ی معشوق پدیدار می‌شود. اما عشق شوپنهاوری دقیقا درمورد ترکیب دوتایی‌مان است؛ یعنی اگر باهم باشیم، چه اتفاق بزرگی می‌افتد؛ و این توهم که با شناختِ چند دقیقه‌ای از یک نفر، می‌توانیم خوشبختی‌مان را در کنار او تا سالها بعد به درستی تصور کنیم. ارزش، در نوع عشق یونگی، خودشناسی و افزایش خودآگاهی است؛ درحالی‌که در نوع عشق شوپنهاوری، ارزش، وصال با معشوق و یافتن خوشبختی در کنار او است. سریال Normal peopleنوع سوم، عشق دراماتیک است؛ در این عشق، دو نفر که برای‌هم خاص شده‌اند، سعی می‌کنند به یکدیگر برسند، یا اینکه در فکر یکدیگر معنایی پیدا کنند و با آن معنا، زندگی‌شان را پیش ببرند. سریال Normal people نمونه‌ی یک عشق دراماتیک است؛ در این سریال شخصیت‌های اصلی مدام در رفت‌وبرگشت بودند، و حاضر نبودند فرصت‌هایی را فدا کنند تا بالاخره در کنارهم زندگی کنند. در این عشق، خاص‌بودن و متفاوت‌بودنِ طرفین برای یکدیگر ارزشمند است، و بیش از آنکه برای وصال تلاش گردد، برای حفاظت از معنایی که برای ذهن یکدیگر ساخته‌اند، تلاش می‌شود، که نتیجه‌ی آن نوعی مانع‌تراشی برای عدم‌وصال و حفظ فاصله خواهد بود؛ چراکه وقتی آدم‌ها به یکدیگر برسند، پس از مدتی، دیر یا زود سر مشکلات روزمره دعوا می‌کنند و معنایشان از بین خواهد رفت.شخصیت‌های اصلی این سریال به خوبی می‌دانستند که هیچ شانسی برای بودن‌باهم نداشتند، اصلا آنها نمی‌توانستند یکدیگر را تحمل کنند؛ هرچند که رابطه‌شان در آسمان‌ها نقش بسته بود، اما حقیقتِ آن اگر بر زمین فرود می‌آمد بسیار غیرقابل تحمل می‌بود. از نظر من این سریال، اگر موجب گسترش این نوع نگرش بر موضوعِ دوست‌داشتن شود، یک فاجعه به حساب می‌آید؛ اما به شخصه، آن را یک اثر در حوزه‌ی آسیب‌شناسی روابط قلمداد می‌کنم و از نظرم مشکلاتِ بی‌معناییِ زندگی جوانان را به دقت به تصویر کشیده است.یک سریال کی‌دراماسبک غربیِ این عشق را با یک مثال توصیف کردم، اما سبک شرقی آن هم بسیار عجیب است. سریال‌های کِی‌دراما که عمدتا از شبکه‌ی تی‌وی‌اِن پخش می‌شوند، همگی دارای یک استاندارد و یک چارچوب کلیشه‌ای یکسان هستند. در این سریال‌ها، عشق نباید حالت یونگی یا شوپنهاوری داشته باشد، بلکه باید به مرور ایجاد شود، ولی در عین حال، آتشِ آن بسیار شدید است؛ به علاوه نکته‌ی سبک شرقی آن است که وضعیت دراماتیک، باید به این نکته دلالت کند که نام آن دو عاشق را در آسمان‌ها نوشته‌اند، و سرنوشت چنین مقدر کرده است که آنها در اثر رخداد‌هایی که نمی‌توانند اتفاقی و شانسی باشند، به یکدیگر رسیده و عاشق شوند. سبک شرقیِ عشقِ دراماتیک، مانند سبک غربی به معنای ذهنی‌ای که طرفین نسبت به یکدیگر ساخته‌اند تاکید می‌کند، و به علاوه دراما را نه به شکل یک اعتیادِ ستودنی، بلکه یک حادثه‌ی فراطبیعی ربط می‌دهد.عشق پنجاه ساله‌ی روزمرهنوع چهارم، عشق روزمره است؛ این عشق در طی سالیان به وجود می‌آید و اصلا آتشین نیست. شاید نام این عشق را بتوانیم عشق اریک‌فرومی نیز بگذاریم، چون اریک‌فروم در کتاب هنرعشق‌ورزیدن داشت تماما سعی می‌کرد ذهنیت خواننده از موضوع عشق را به تصوری همراهانه، و نه شدت‌مند، برساند. آدلر می‌گوید خوشبختی، همراهانه زندگی کردن است؛ و من می‌گویم خوشبختی، خود را زیستن است. اما مطمئنا یکی از تعاریف عشق می‌تواند، همراه زندگی کردن یا یک انسان دیگر باشد.سوال این است که چه چیز ارزشمند است؛ آیا زندگی کردن در کنار یک انسان، در حالتی که او را عمیقا دوست داری، و به او بیشتر از خودت اهمیت می‌دهی، با وجود اینکه آتشِ اشتیاق جنسی یا تمایل شدید برای هرلحظه بودن در کنار او را نداری، ارزشمند است؟ آیا بودن و زندگی کردن در کنار یک انسانِ معمولی مانند خودمان ارزشمند است؟ یا اینکه باید بودن در کنار یک انسان، احساسی شدت‌مند را برایمان زنده کند؟ اگر در نظر‌تان، معنای ذهنیِ یک انسان، ارزشمندتر از یک زندگی معمولی در کنار او است، شما به عشق دراماتیک متمایل هستید؛ در این صورت به این سادگی نمی‌توانید سمت رابطه‌ای که ده‌ها سال پایدار بماند بروید؛ البته که مشکلی هم ندارد، اما به نظر میرسد بیشتر انسان‌ها تمایلی ذاتی برای بودن فقط با یک نفر، آن هم در طول زمان زیاد، دارند؛ که البته ممکن است برای همه‌ی انسان‌ها در زمان‌ها و فرهنگ‌های مختلف درست نباشد.باید یک فیلم خوب درمورد عشق روزمره پیدا کنم؛ جدیدا دارم فکر می‌کنم این نوع عشق باید نسبت به عشق‌های دیگر برتر باشد؛ که البته بازهم صرفا نظر خودم است، و شما می‌توانید نظر دیگری داشته باشید که کاملا قابل احترام است. وقتی به یک زوج هفتاد ساله نگاه می‌کنم که پنجاه سال است که دارند باهم زندگی می‌کنند، احساس می‌کنم به بزرگ‌ترین ارزش انسانیِ موجود در این جهان خیره شده‌ام؛ آدم‌ها اینقدر ضعف دارند، و اینقدر غیرقابل تحمل هستند که برای پنجاه سال زندگی کردن با یک فرد خاص، از نزدیک‌ترین زاویه‌ی ممکن به واقعیات درونی او، باید فلسفه‌ای بسیار عمیق داشته باشیم؛ انجام این کار با خواستن، ادعا کردن، یا تصمیم گرفتن درست نمی‌شود؛ از نظر من این کار یکی از سخت‌ترین اتفاقات ممکن در جهان است، و البته ارزشمند‌ترینِ آنها.بازهم این سوال را باید مطرح کنم؛ چه چیزی ارزشمند است؟ اینکه کسی در لحظه‌های تاریک زندگی‌اش، نام شما را به زبان بیاورد؟ یا اینکه کسی در لحظه‌های تاریک زندگی‌اش، در کنار شما زندگی کند؟ آیا می‌خواهید به کمک عشق، ماجراجویی کنید، احساسات مختلف را تجربه کنید، با آدم‌های متنوعی داشته‌هایتان را به اشتراک بگذارید، و بیشتر و گسترده‌تر یاد بگیرید؟ یا می‌خواهید به کمک عشق، عمیق‌ترین ارتباط ممکن با یک انسان را در طی ده‌ها سال بسازید، جزئی از وجود یکدیگر شوید، در نبود یکدیگر دق کنید، به یکدیگر تعلقی عمیق داشته باشید، و به معمولی‌ترین شکل ممکن زندگی‌مشترک‌تان را پیش ببرید؟این چهار نوعِ عشق را خودم نام‌گذاری کردم. عشق یونگی، که انسان را به خودش معرفی می‌کند، او را به صلح می‌رساند، و برای لحظه‌هایش معنا می‌سازد. عشق شوپنهاوری که بسیار سریع رخ می‌دهد، هدف آن تولیدمثل در بهترین شکل ممکن است، توهم خوشبختی را در انسان زنده می‌کند، و وسواسی برای وصال را در ذهن او به کار می‌اندازد. عشق دراماتیک که به معنایی که طرفین برای یکدیگر دارند تاکید می‌کند، و نوعی پاسخ موضعی برای رنج پوچی و تنهایی است؛ چراکه هم معنادار است و هم زندگی‌کردن با تصور یک انسان، تنهایی را تا حدی کاهش می‌دهد؛ انسان‌هایی که تجربه‌کردن و عدم‌محدودیت برایشان ارزش است، می‌پذیرند که تا مدتها در مسیر عشق‌های این‌چنینی خواهند ماند.و درنهایت عشقِ روزمره، که بر همراهی و واقعیت تاکید دارد؛ در طی زمان شکل می‌گیرد و شدت‌مند نیست، معنای عمیقی ندارد، اما احساس تعلق عمیقی را ایجاد می‌کند. به نظر من عشق روزمره، در حال حاضر کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، و در عوض انواع تبلیغات بر صحیح بودن دراما تاکید می‌کنند؛ و در حالی که فکر می‌کنم عشق دراماتیک یقینا برای بعضی از انسان‌ها مناسب است، اما تبلیغاتِ بی‌رویه و ترندهای اجتماعی، باعث می‌شوند این نوع عشق، استاندارد و چارچوبی شود که نمی‌توان به راحتی از آن خارج شد؛ و به نظر من، این آسیب، یکی از چند آسیبِ بزرگ در قرن اخیر است.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 15:47:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباب چیستیِ ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D8%B0%D9%87%D9%86-ikhwp3ubcbub</link>
                <description>مقدمه: شرکت در این مسابقه، یعنی مسابقه ی ذهن برایم جالب است، چون در زندگی‌ام به طرز غیرقابل کنترلی روی موضوع هشیاری و خودآگاهی بسیار تفکر کرده‌ام. لطفا از این پست انتظار یک روند همگرا و دقیق را نداشته باشید؛ حقیقت این است که اگر خودتان هم بخواهید به موضوع ذهن از پنجره‌ای جز متد علوم‌تجربی نگاه کنید گیج می شوید و مانند من متنی به‌هم‌ریخته از آب در می آورید؛ معمولا موضوع ذهن را با بحث درمورد آزمایشاتِ محدود نوروساینس و علوم‌شناختی پیش می‌بریم؛ درحالی که این حوزه قبل از هرچیز به فلسفه و تفکر خلاقانه نیازمند است؛ امیدوارم ایده های درون این متن ذهن‌تان را قلقلک کند.ارتباط ذهن و هشیاری:اولین بار حدود دو سال پیش این متن را نوشتم: «تئوری حوزه های ارتباطی سه گانه اساسا پس از اینکه مفهوم من را از اجزای خویشتن، و افراد را از اجتماع جدا کنیم شکل می گیرد. داستان شکل گیری چنین منی که از همه چیز جدا است به این صورت می باشد: اول مدار تکثیر می‌شود. دوم مدار در حین تکثیر جهش می کند. سوم ضرایب مدار در حین حیاتش آموخته می‌شود، یعنی مدار یاد می گیرد که باید چه کار کند. چهارم چندین مدار شکل گرفته و طبق سیستم آموخته‌شده‌شان به نوبت روشن می شوند. پنجم مدار جدیدی برای مدیریت این مدار ها شکل می‌گیرد که همواره روشن می‌ماند و آموخته می شود که چه زمانی چه مداری را روشن کند. ششم در درون خودش برای تسلط بالاتر مدلی از تک تک مدار ها ایجاد می‌کند. و هفتم مدار مدیریت‌کننده مدلی را از خودش، درخودش به وجود می‌آورد، اینگونه به مرحله ای می‌رسد که می تواند برای خودش وجود قائل باشد. با اینکه این روند، توجیه مناسبی برای روند شکل‌گیری خودآگاهی و مفهوم من به نظر می‌آید‌، ولی عاجز از توضیح ذات خودآگاهی است. از نظر من اصولا در روابط میان انسان ها، مشکلات و سختی‌ها معضل اصلی نیست؛ بلکه معضل اصلی درگیری‌ها و عدم درک و دریافت دو طرف رابطه است. و در مورد تک تک این حوزه ها نیز چنین ارتباطی برقرار است. این نظریه بر مبنای ارتباط «من» و هرآنچه «من» نیست شکل گرفته است».خلاصه ی متن فوق این است که وقتی یک سیستم از خودش، درون خودش مدلی بسازد و با آن مدل ارتباط برقرار کند، به خودآگاهی میرسد. بیایید به این موضوع فکر کنیم که تفاوت «من» و «متعلقات من» در چیست؟ مثلا می دانیم که جسم‌مان با وجود اینکه بخش فیزیکیِ هویت و وجودمان است، اما در نهایت متعلق به «منِ» هرکدام مان است، یعنی خود «من»مان نیست؛ به عبارت دیگر من جسمم نیستم، اما جسمم متعلق به من است. اینجا مسئله‌ی عجیبی رخ می‌نمایاند، «منِ»حقیقی چیست؟ من ممکن است مهربان باشم، اما مهربانی صفتی است که به من اطلاق می شود؛ من ممکن است باهوش و بااستعداد باشم، اما این هوش و استعداد، خودِ من نیست، بلکه ویژگی‌ای ارتباط یافته با مفهومِ من است. در نهایت من چه چیز هستم؟ اگر من وجود دارم، و به علاوه نه جسمم هستم، و نه ویژگی‌های روانی و ذهنی ام، پس من چیستم؟ مفهوم ذهن را از موضوع «من» داشتن انسان ها استخراج کرده ایم و به حوزه‌ی نوروساینس و علوم‌شناختی برده‌ایم؛ مهم ترین ویژگی یک ذهن این است که در درون آن یک «من» پنهان شده است؛ مثلا برای هوش‌مصنوعی یک ذهن حقیقی قائل نیستیم، چون اعتقاد داریم هوش‌مصنوعی یک ابزار است، درست مانند پیچ‌گوشتی یا چکش؛ البته این را هم اضافه می‌کنیم که هوش‌مصنوعی بسیار پیچیده‌تر است و به همین خاطر می تواند ادای انسان ها را هم در بیاورد، می‌تواند دیالوگ کند و جواب های هوشمندانه بدهد؛ اما هوش‌مصنوعی نمی تواند یک ذهن حقیقی داشته باشد، فقط به این دلیل که او یک شخص نیست و نتیجتا نمی تواند «من» داشته باشد. با این وجود هیچ اثباتی وجود ندارد که تضمین کند هوش‌مصنوعی نمی تواند به جایی برسد که مانند انسان به یک شخص تبدیل شود.وقتی درمورد ذهن سخن می گوییم، از جایی که با یک موضوع کاملا انتزاعی روبه‌رو هستیم، همواره این سوال فلسفی به وجود می‌آید که ذهن کجاست و چیست؟مکان ذهن: اولا بیایید به این سوال فکر کنیم که ذهن کجاست؟ وقتی می پرسیم دست مان کجاست، پاسخ واضح است، چراکه دست یک شیئ مادی است؛ یعنی معنای آن، با فیزیکِ آن هم‌سنگ است. اما درمورد ذهن، مسئله پیچ و تاب می خورد؛ چون ذهن یک شیئ مادی نیست، و اگر کسی این نظریه را مطرح کند که ذهن یک انسان در قلب او نهفته است و اگر قلب او را از کار بیندازیم، ذهن او هم خاموش می شود، برای رد دیدگاه او مجبوریم کمی تامل کنیم. امروز می‌دانیم که اگر قلب کسی از کار بیفتد، درصورتی‌که بتوانیم خون را با دستگاه های پزشکی به درستی به بدن او پمپاژ کنیم، ذهن او روشن می ماند؛ تنها با از کار افتادن مغز است که ذهن نیز الزاما خاموش می شود؛ بنابراین می توان اینطور تصور کرد که خانه‌ی ذهن، درون جمجمه، و منحصر به محدوده‎ی مغز است. هرچند با این آزمایش ساده نمی‌توان واقعا به سرچشمه بودن مغز حکم صادر کرد؛ برای مثال ممکن است شما هم این فرضیه‌ی علمی‌تخیلی را شنیده باشید که مغز صرفا یک گیرنده‌ و فرستنده‌ی ماوراء‌الطبیعه است که با پردازش هایی که در فضایی ابرگونه و خارج از بدن رخ می دهد ارتباط برقرار می‌کند؛ در آن صورت شرایط مسئله باز هم برآورده می شود، و در عین حال مغز خانه‌ی ذهن نیست. اینکه چطور به این نتیجه رسیده ایم که مغز خانه‌ی ذهن است احتمالا داستان پیچیده ای دارد؛ مانند اینکه اثبات کرده ایم فعالیت بسیاری از نقاط مغز، با عملکردهای خاص قابل مشاهده‌ی ذهن رابطه ی یک‌به‌یک دارد؛ اما فعلا بیایید بدون بحث های دشوار بپذیریم که بهترین توضیح برای منشا و سرچشمه‌ی فیزیکی ذهن، واقعا مغز است. چیستی ذهن: سوال دوم این است که ذهن چیست؟ اساسا سوالِ چیستی، همواره فلسفی است؛ یکی از ویژگی های سوال فلسفی این است که نمی‌دانیم واقعا چه معنایی دارد و باید چطور به آن پاسخ دهیم؛ اینجا هم همین اتفاق می افتد. منظورمان از اینکه می پرسیم «ذهن چیست» دقیقا چه می تواند باشد؟ می دانیم ذهن برآمده و معلول لحظه ایِ انتقال پیام های عصبی درون مغز است؛ یعنی اگر ذهن وجود دارد، به خاطر این است که مغز روشن است؛ و در صورتی که مغز خاموش شود، بلافاصله ذهن هم خاموش می شود. اما این موضوع صرفا یکی از عوامل الزامی روشن بودن ذهن را نشان می دهد؛ مثلا وقتی خواب هستیم، مغزمان در حال فعالیت است، اما ذهن مان خاموش است. احتمالا ذهن و هشیاری ارتباط بسیار تنگاتنگی باهم دارند؛ چراکه وقتی هشیار هستیم و وجود خودمان و جهان اطراف را احساس می کنیم، تمام تعامل مان با هرآنچه هست را به کمک ذهن انجام می دهیم؛ و وقتی یک ذهن روشن است، این ذهن اگر از نوع انسانی باشد، باید متعلق به یک هشیاری خاص باشد، پس منطقا در همان لحظه، هشیاری مرتبط با آن ذهن نیز باید روشن باشد. ما به کارکرد مغز می گوییم ذهن؛ اما چرا به کارکرد دست مان نامی اطلاق نمی کنیم؟ مسئله این است که همانطور که پیش‌تر مرور کردیم، کارکرد دست، همان کارکرد فیزیکی و قابل مشاهده ی آن است؛ بنابراین دست را همانطور می شناسیم که کارکرد آن را نیز. اما درمورد مغز، کارکرد آن پدیده ای عجیب و غریب است که خود را نه فقط در فیزیک تمام بدن نشان می‌دهد، بلکه در تعامل با جهان بیرون و حتی تعامل با چیزی در درون این بدن، که فیزیک و جسم ندارد ظهور می‌یابد. بار دیگر بیایید به این قضیه فکر کنیم، ذهن چیزی در درون بدن است که آن را به خاطر کارکردی که دارد می شناسیم؛ مکان دقیقِ آن را نمی‌دانیم، چیستی آن را نمی‌دانیم، و حضور آن را صرفا در هشیار بودن یک فرد می‌بینیم.نگاه شناختی:از جایی که موضوع ذهن و هشیاری را در بحث های علوم‌شناختی با دقت خوبی پیش می‌برند، من هم درمورد تفاوت سخت افزار و نرم افزار سرچ کردم و به این مطلب ساده رسیدم: «سخت افزار هر عنصری از کامپیوتر است که فیزیکی است؛ که شامل مواردی مانند مانیتور، صفحه کلید و همچنین داخل دستگاه‌ها مانند ریزتراشه‌ها و هارد دیسک می‌شود. نرم افزار هر چیزی است که به سخت افزار می‌گوید که چه کاری انجام دهد و چگونه آن را انجام دهد، از جمله برنامه های کامپیوتری و برنامه های موجود در تلفن شما». می‌توان پرسید مکانِ دقیق نرم‌افزار دقیقا در کجای کامپیوتر است؛ می‌دانیم نمایش آن روی مانیتور صورت می گیرد، به کمک موس و کیبورد می توانیم با نرم‌افزار ارتباط برقرار کنیم، و می‌دانیم اطلاعات نرم‌افزار روی حافظه‌ی رم و هارد قرار دارد و روشن بودن آن به سیپیو بستگی دارد؛ با این وجود دقیقا نرم‌افزار چیست؟ طبق تعریف، نرم‌افزار چیزی است که به کل سیستم دستور می‌دهد چطور رفتار کند؛ این تعریف براساس عملکرد آن به وجود آمده است، اساسا نرم‌افزار یک رخداد پیچیده در ابعاد بیت‌های کامپیوتر است که به خاطر نظم و انسجام زیادی که در مجموع دارد، می‌توانیم آن را یک کلِ واحد در نظر بگیریم. همانطور که دیدید تفاوت نرم افزار و سخت افزار بسیار شبیه به تفاوت ذهن و جسم است؛ نرم افزار یک کامپیوتر، ذهن او است. اگر بخواهیم مسئله را اینطور مدلسازی کنیم، هر الگوریتم و ساختار پردازش اطلاعاتی نرم‌افزار است؛ به علاوه هر سیستمی که رفتار های پیچیده‌ای از خودش نشان می‌دهد باید نرم‌افزار داشته باشد؛ این شامل کرم های خاکی، مورچه‌ها، و حتی باکتری‌ها نیز می شود. بار دیگر مرور کنیم؛ وقتی یک سیستم به طرز پیچیده ای پاسخ های متناسب می‌دهد، این امکان وجود دارد که در سطحی که لزوما قابل مشاهده نیست، پردازش هایی انجام می‌شود و خروجی های کارآمد می‌سازد؛ به آن سازوکار پردازش اطلاعات نرم‌افزار گفته می شود. درمورد انسان هم ذهن، نام آن سازوکار پیچیده ای است که وی هنگام بیداری از خود بروز می دهد.استراحت: اکنون بیایید چند لحظه ای از این بحث های سخت و سردردآور فاصله بگیریم و کمی همدلانه‌تر صحبت کنیم؛ ما انسان هستیم، و انسان ها می توانند با یکدیگر حرف هایی بزنند که مقصود از آن، صرفا به دست آوردن اطلاعات و یادگیری مستقیم نیست. من به فلسفه علاقه‌مندم، احساس می‌کنم ذهنم به طور کاملا خودکار به سمت سوالات فلسفی کشیده می‌شود؛ مثلا مدتی قبل وقتی به شهربازی رفته بودم، در لحظه‌ای که از صندلی هایی که در ارتفاع زیاد، با سرعت در حال چرخیدن بودند آویزان بودم، به آسمان نگاه کردم؛ ابرهای پراکنده گوشه ای از صورتِ ماه را پوشانده بودند، باد مرطوبی می‌وزید، و من نمی دانستم در زندگی دارد چه اتفاقی می افتد. گمان کنم همه‌ی ما در زندگی با بیشترین سرعت ممکن روبه‌جلو حرکت می‌کنیم و همواره خود را سرگرم نگه می‌داریم تا متوجه نشویم که زندگی رنج‌آور است؛ حقیقت این است که زندگی هیچ معنا و هدف واقعی‌ای ندارد، همواره در زندگی تنها هستیم، در نهایت همه‌ی ما جام مرگ را سر خواهیم کشید، و هرلحظه مسئولیت چیزی را به گردن داریم که خودمان در به وجود آمدن آن نقشی نداشته ایم. با این وجود من از خوب زندگی کردن قاطعانه دفاع می‌کنم؛ درست است که زندگی هیچ معنای ذاتی و عمیقی ندارد، اما در عوض این اختیار را داریم که برای آن معنایی بسازیم، می توانیم آزادانه زندگی کنیم و شایسته و پسندیده گام برداریم؛ آنگاه که بپذیریم هرآنچه داریم و به دست خواهیم آورد را در نهایت از دست می دهیم، می توانیم ترس های عمیق زندگی مان را کنار بزنیم و خودمان را زندگی کنیم. کاری را انجام دهیم که واقعا باید انجام دهیم؛ با خودمان و دیگران در جنگ و ستیز نباشیم فقط به این خاطر که از روبه‌رو شدن با ترس هایمان در امان باشیم؛ می توانیم شجاعانه میان لحظه هایی که خودمان آن را انتخاب کرده ایم و ساخته ایم حرکت کنیم، زندگی را ادامه دهیم، همواره هشیار باشیم، با خودمان مطلقا صادقانه برخورد کنیم و سرگرم حواشی زندگی نشویم؛ سرگرمِ به دست آوردن چیزی که واقعا به آن نیازی نداریم نشویم، زندگی‌مان را به خاطر نظر دیگران به بیراهه نبریم، مسئولیت خودمان را با قدرت گردن بگیریم و درست زندگی کنیم. شاید بگویید بهتر بود این نصیحت ها را به جای اضافه کردن در پست مسابقه‌ی ذهن، برای کتاب قطعه‌ی نتراشیده ی استاد لائوتزو پیشنهاد می‌دادم؛ اما من راهِ دل خودم را پیش گرفته ام، حرف های این جوان بیست ساله که بر متن جاری می‌شود را نمی‌توانم نادیده بگیرم؛ می دانم احتمالا تاثیری نمی گذارد، اما من به دنبال تاثیرگذاشتن نیستم؛ من فقط راه دل خودم را پیش گرفته ام.جمع بندی: به عنوان جمع‌بندی، ذهن رخداد پیچیده ای است که در کارکرد یک انسان به چشم می آید؛ هرآنچه به فیزیکِ او دستور می دهد چه کار کند را ذهن می نامیم؛ اما این ذهن زمانی چهره‌ی کامل‌تر خود را نشان می دهد که فرد هشیار باشد، یعنی بتواند مانند یک انسان زنده با انواع محرک ها تعاملی تمام و کمال داشته باشد؛ آن زمان می‌گوییم ذهن این انسان روشن است. البته موضوع اینجا پیچیدگی بسیار مهمی پیدا می کند؛ اینکه دنیای درون یک انسان بسیار بزرگ است، به طوری که او می تواند با خودش تعامل کند، همانطور که با تعداد زیادی محرک خارجی تعامل می کند؛ بنابراین ذهن می تواند روشن باشد و هیچ نمود خارجی ای نداشته باشد. درست مثل زمانی که رویا می بینیم، با وجود اینکه خواب هستیم و به انواع محرک های محیطی هیچ پاسخی نمی دهیم، اما ذهن‌مان در حالت فعالیت کامل خود قرار دارد. بنابراین نمی‌توانیم تعریف ذهن را به این عبارت محدود کنیم که آنچه از کارکرد پیچیده‌ی یک انسان به چشم می آید ذهن نامیده می شود؛ اصلی‌ترین داور برای تشخیص فعالیت های پیچیده‌ی ذهن یک انسان، خودِ آن انسان است؛ و از جایی که فعالیت های یک انسان را ذهن او تنظیم می کند، در نتیجه می توانیم بگوییم مهم‌ترین داور برای تشخیص یک ذهن، خودِ آن ذهن است. به عبارت دیگر ذهن آن چیزیست که بتواند خودش را تشخیص داده و احساس کند، با خودش تعامل داشته باشد و این کار را با ذهن هایی بیرون از خودش هم انجام دهد.امیدوارم که از این پست لذت برده باشید.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 19:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی مسیر خودش را پیدا می‌کند(؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-n6xhvjaex9pn</link>
                <description>امروز چهارشنبه، یازدهم مردادماه سال چهارصد و دو؛ و اکنون ساعت پنج صبح است. روی تختم دراز کشیده ام، می خواهم برای صفحه ی ویرگولم متنی بنویسم؛ خیلی وقت است که آن را رها کرده ام. فقط مشکل این است که نمی دانم می خواهم چه چیزی بنویسم؛ اما این مسئله یک مشکل واقعی نیست؛ بحث، اگر بحث درستی باشد، باید خودش، خودش را پیدا کند؛ من فقط دست خودم را روی این صفحه کلید حرکت می دهم؛ و اگر حرفی هست، پس بر کلام جاری خواهد شد. سه سال پیش در فضای مجازی با دختری آشنا شدم؛ او رویاهای بزرگی داشت، قوی و پر از احساس سرزندگی بود؛ از همان دقایق اولی که با او چت کردم کاملا مطمئن شدم که قرار است از او چیزهای زیادی یاد بگیرم؛ و همین طور هم شد.زندگی یک ماجراجویی نیست که هر لحظه آن را تجربه کنیم، بگذریم و بعدها به یاد آوریم. زندگی یک متن موسیقی است که هر لحظه بالا و پایین می رود؛ زندگی یک هارمونی عجیب و غریب است؛ زندگی حرکت باد روی دریای احساسات انسانی است؛ زندگی ادامه دادن است. درست است که تجربه می کنیم، می گذریم و بعدها به یاد می آوریم؛ اما این تنها ظاهر قضیه است. زندگی همه چیز است؛ و زندگی هیچ چیز نیست. زندگی هیچ چیز برای ارائه ندارد، زندگی یک مسیر، با ارزش های از پیش تعیین شده نیست؛ زندگی را خودمان باید زیبا کنیم؛ زندگی تجربه‌کردنی نیست، زندگی ساختنی است.وقتی کلاس هفتم بودم، تنها زنگی که واقعا همه ی حواسم را جمع می کردم زیست‌شناسی بود؛ یادم می آید وقتی کسی می پرسید می خواهی چه‌کاره شوی، همیشه می گفتم می خواهم پزشک جراح شوم. کلاس هشتم به طور ویژه ای از کلاس فیزیک لذت می بردم، همه ی امتحانات فیزیک را کامل میشدم؛ حتی به این فکر می کردم که در دانشگاه فیزیک بخوانم. با این حال کلاس نهم طبق پلن پزشکی، وارد المپیاد زیست شدم؛ المپیاد زیست خوب پیش رفت و جزو رتبه های برتر می شدم. اما ابتدای سال دهم، وقتی وارد مدرسه ی دوره دوم شدم، ناگهان به خودم آمدم و به این موضوع فکر کردم که «من واقعا فیزیک را دوست دارم». همانجا به ریاضی تغییر رشته دادم، از المپیاد زیست انصراف دادم، وارد المپیاد فیزیک شدم، در امتحانات فیلترینگ قبول شدم و به عنوان یک المپیاد فیزیکی در رده‌ب درس خواندم.در المپیاد فیزیک مشکلی وجود داشت؛ دقیقا نمی دانستم آن مشکل چیست، ولی می دانستم با وجود اینکه از زیست‌شناسی بسیار به دغدغه های ذهنی ام نزدیک تر بود، اما هنوز هم دقیقا همان چیزی نبود که می خواستم. ابتدای سال یازدهم، همه چیز عوض شد؛ المپیاد به دغدغه ی فرعی ام تبدیل شد و چیز دیگری اهمیت پیدا کرد. جرقه ی این تغییرات، آشنایی با همان دختری بود که بخش بزرگی از وجودم را برایم روشن کرد. هرکدام از ما انسان ها، بخش هایی از خودمان را نمی شناسیم؛ بخش هایی که شاید اهمیت شان خیلی زیاد باشد. این بخش ها را در انزوا و بدون تماس با دیگر انسان ها نمی توانیم کشف کنیم؛ هرچند که عمق، نیازمندِ خلوت، سکوت و تنهایی است؛ اما اکتشافات بزرگ، هیچگاه در یک محیط ایزوله جرقه نمی خورد.زمان می گذرد؛ این خلاصه ی زندگی است. ما به خاطرات و گذشته‌مان بدون هیچ واسطه ای متصل هستیم، و همین موضوع باعث می شود که احساس کنیم تمام این سالها به سرعت برق و باد گذشته است؛ در واقع زمان با سرعت معمول خود سپری می شود، این ما هستیم که شگفت‌زده می شویم؛ همیشه فکر می کنیم خیلی زمان داریم؛ اما چنین نیست. پس می گوییم زمان، قبل از آنکه فکرش را بکنی می گذرد و از دست می رود.من در ارتباط با گذشته ام حسرتی ندارم؛ در هر زمان کاری را انجام دادم که حقیقتا می خواستم. هیچوقت برای دنبال کردن امیال واقعی ام درنگ نکردم و دودل نشدم. زمانی می خواستم کتابی بنویسم که در آن از خوشبختی سخن بگویم؛ به مدت دو هفته تعدادی منبع را مطالعه کردم، خلاصه برداری کردم، و سپس دو هفته را هم به نوشتن اختصاص دادم؛ نتیجه ی آن کتابچه ای شصت صفحه ای شد که حتی برای چاپ آن اقدام هم نکردم؛ چون برایم مهم نبود که کسی آن را می خواند یا نه؛ مهم این بود که وقتی دوست داشتم کاری کنم، آن کار را انجام دهم؛ هیچوقت قبول نکردم که ذوق هایم را به تعویق بیندازم. آن کتابچه را حدود یک هفته قبل از امتحانات نهاییِ سال دوازدهم به اتمام رساندم. دیگران می گفتند برای این کارها بعدا هم وقت داری؛ اما من می دانستم که آن کارها را در آینده نمی توانستم انجام دهم. این را عمیقا درک کرده ام که اگر به ذوق هایمان بها ندهیم، می روند، ما را تنها می گذارند، و ما می مانیم و یک دنیای بی‌روح و خسته‌کننده.حس و حال مان را با چیز های درست گره بزنیم؛ با فعالیت های درست، با افکار و رویاهای درست، و با انسان های درست. خوشبختی در این است که در زندگی هرجا که هستیم، سعی کنیم «جایی باشیم که باید باشیم»؛ کاری را انجام دهیم که واقعا مالِ خودمان است؛ با انسان هایی ارتباط بگیریم که پیش آنها خودمان هستیم، لازم نباشد برای آنها ادای شخص دیگری را در آوریم، و سعی نکنیم برای رضایت آنها طور دیگری رفتار کنیم. خوشبختی در آن است که نقشی را ایفا کنیم که نقش خودمان است. رویاهایی داشته باشیم که مال خودمان است؛ عمیق زندگی کنیم، و زنده بودن را در رسیدن به دستاورد های تبلیغ شده ندانیم.آن دختر واقعا زندگی می کرد؛ یاد گرفتم که من هم می توانم واقعا زندگی کنم. زندگی یک مبارزه و ستیز دائمی نیست؛ حداقل ستیزی نیست که خودمان هم در آن جزو موضع دشمن هستیم. زندگی یک رویه‌ی رو‌به‌جلو و تنها ‌روبه‌جلو است؛ هیچ چیز باز نمی گردد، یک ماهی در یک رودخانه دو بار شنا نمی کند؛ ما هم در هر لحظه فقط یک بار زندگی می کنیم؛ زندگی مان را برای زندگی بودنِ آن اصالت دهیم، نه به برتر بودن نسبت به دیگران؛ زندگی را به وجود این عظمت، اصالت دهیم؛ به این آسمان با ستون های نامرئی، و شب های پر ستاره؛ به گوش کردن موسیقی های باخ و شوپن، خواندن داستان های معنادار، و تجربه ی غم و شادی های عمیق؛ زندگی را به محبت و دوستی اصالت دهیم.کسی را در کنار خود داشته باشید که وقتی خندید، خوشحال شوید؛ وقتی گریه کرد، ناراحت شوید؛ وقتی او را خوشبخت یافتید، خودتان هم احساس خوشبختی کنید؛ همراه او باشید و برای او نباشید، و او را برای خودتان ندانید؛ همراه یکدیگر باشید و از اینکه هردو در کنارهم زنده اید احساس زنده بودن کنید.گاهی افرادی وارد زندگی مان می شوند که ما را به فکر وا دارند؛ از آنها استقبال کنیم، آنچه می خواهند را انجام دهیم، و لبخند بزنیم. گاهی الهام پذیرفتن تنها از طریق یک ارتباط عمیق و حقیقی امکان پذیر است؛ و گاهی زندگی مان چیزی کم دارد، و الهام پذیرفتن راه را نشان مان می دهد.نوشته ها راه خودشان را پیدا می کنند؛ اگر می خواهید واقعا زندگی کنید، بگذارید زندگی تان مانند یک نوشته پیش برود؛ اگر نقش خودتان را یافته اید، بگذارید زندگی تان به همان مسیر پیش برود. همیشه در خلاف جریان رودخانه شنا کردن درست نیست؛ گاهی رودخانه به سمت و سوی درستی می رود. امیال و ذوق های درونی تان را ارزشمند بدانید و به حضورشان اصالت قائل باشید؛ آنها نقش تان در زندگی را به درستی پیشنهاد می کنند.خوشبختی آن است که در جای خودمان باشیم؛ خوشبختی از جنس بودن است، موفقیت از جنس رسیدن است، و خشم از جنس نرسیدن است. اگر درست پیش برویم، به جای درست می رسیم؛ و درست پیش رفتن چیزی نیست جز پذیرش آنچه واقعا برای آن ساخته شده ایم.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 06:37:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید برای‌آینده خطر کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-qe1j3mkc7m4i</link>
                <description>گاهی باید با ضعف، رو به جلو حرکت کرد. چراکه در بهترین حالت، بازهم مواجهه با آینده دشوار است، و اگر وسواس به خرج دهیم و بخواهیم قدم های رو‌به‌آینده‌مان هم بهترین باشد، به سبب دوچندان سخت شدن مسیر پیش‌رو، یقینا رکود پیشه خواهیم کرد.مهم است که اشتباه کردن، نقص داشتن، ضعیف بودن و صلاحیت های نیم‌بند مان را از بداندیشی، سخت‌گیری و وسواس بشوئیم، تطهیر کنیم، و با پذیرش، مسیر درست را پی بگیریم.جدی بگیریم. حرکت و جنبش را جدی بگیریم. ارتباطات واقعی و عمیق را جدی بگیریم. دوستانی داشته باشیم که دوست‌شان داشته باشیم و باهم بمانیم.حرکت کنیم، در آن جهتی که احتمالا درست به نظر میرسد، و مقابل انفعال است. هرجا انفعال یکی از انتخاب ها بود، و فعل رو‌به‌رو شدیدا اشتباه نبود، با انفعال بجنگیم و کارِ شایداشتباه را به کار قطعامنفعلانه ترجیح دهیم.رکود، سم قطعی زندگی مان است؛ اما حرکت، خطری بالقوه است. انفعال با حضور کمرنگ و ناآشکار خود همه‌کار می‌کند؛ در این مورد کافی است کاری نکنیم تا بدترین کار را در حق خودمان کرده باشیم؛ در حالی که یک‌اشتباه را باید احتمالا مصرانه پی بگیریم تا بر زندگی‌مان تاثیری جدی بگذارد.گذشته، خودبه‌خود اصلاح نمی شود؛ پس آن را به کمک آینده مان اصلاح کنیم. از دیگران کمک بگیریم؛ ارتباطات جدیدی بسازیم و معانی عمیقی خلق کنیم.مرور تکرار وارانه‌ی گذشته رکود می آورد، طرحواره هایی که پذیرفته ایم را با منطق پیشین اصلاح نخواهیم کرد، بلکه شواهد بیشتری برای دفاع از آنها می یابیم. برای اصلاح و بهتر شدن باید زندگی مان را آغشته به آینده کنیم.آینده موضوع قشنگ و عمیقی است؛ زندگی مان را پربار می‌کند. آرزو های قشنگ داشته باشیم، نخواهیم رخی نشان دهیم، حسادتی را برانگیزیم، با عدم قطعیت ذاتی زندگی بجنگیم، دل مان را به تجربه‌ی دوباره‌ی خاطرات خوش کنیم؛ بلکه قدم برداریم و آرزو های جدیدی را خلق کنیم، مانند درک و مشاهده‌ی زیبایی ها، حرکت در مسیر کنجکاوی هایمان، بودن در کنار کسانی که دوست‌شان داریم و هرآنچه به جای به‌نظرآمدن، به واقعابودن اشاره داشته باشد.حرکت کنیم. توقف، گاهی بسیار دشوارتر از ادامه دادن مسیری است که شروع می‌کنیم. اگر کاری ظاهرا سخت است، به این معنا نیست که لزوما حقیقتاسخت است. شاید فقط چون آن را شروع نمی کنیم، سخت به نظر می‌رسد و به محض آغاز، همه چیز خودش درست ادامه یابد.مطالعات اخیر نوروساینس ثابت کرده است که حتی فک‌های‌دریایی نیز تنها در حالتی شادی را تجربه می کنند که از حوزه‌ی امن ذهن خود خارج شده و به سوی آینده گام بردارند. بنابراین حیات وحش به ما می آموزد که برای خوشبختی باید با رکود بجنگیم. (البته شوخی کردم) این حرف ها را می‌زنم چون خودم هم در چنین وضعیتی بودم و کمی خطر کردم؛ به سمت آینده گامی کوچک برداشتم، نخواستم افکار گذشته‌ام کاملا از بین برود، بسنده کردم به آنچه یاد گرفته بودم و بخشی از حل‌و‌فصل شدن گذشته را در آینده دیدم. امروز آینده ای است که با گذشته‌ام تفاوتی عمده پیدا کرده. حرکت کنیم ناموسن :)</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 17:33:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کنکوری های عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-dskdki5qeuqq</link>
                <description>چند روز پیش سعی کردم برای شما کنکوری های عزیز وویسی ضبط کنم تا در همین محیط بتوانم تاثیری هرچند ناچیز، بر جای بگذارم. اما با وجود اینکه ساعت ها تلاش کردم هرگز نتوانستم به نسخه ی به درد بخوری برسم. من هم مانند شما روزی کنکوری بودم و مسیری که باید طی می کردم را طی کردم. و حالا که از آن دوران مدتی گذشته است هرچقدر که تلاش می کنم مطلبی مفید ارائه دهم شکست می خورم. نمی خواهم صرفا یکسری تحلیل و توضیح ارائه دهم. می خواهم حرفی بزنم که موثر واقع شود. کاری که وقتی در جایگاه شما بودم همیشه دوست داشتم برایم انجام میشد.همیشه دوست داشتم زندگی را بهتر بشناسم و در این مسیر خیلی وقت گذاشتم. اما فقط متوجه شدم که زندگی بسیار پیچیده است و پیدا کردن دینامیک های آن بینهایت سخت است. هر روز تلاش کردم درست به زندگی نگاه کنم؛ چیزی را جا نیندازم و توجهم را بر روی آنچه واقعا مهم است متمرکز کنم. زندگی بیش از آنچه که فکر می کنیم تحلیل ناپذیر است. اما این حرف ها به شما چه کمکی می کند؟کنکوری های عزیز؛ تا اینجای زندگی، همیشه اطرافیان تان مسیر درست را به شما نشان داده اند. و بدانید که در آینده هم نشان خواهند داد. اما در نهایت متوجه خواهید شد که هیچکدام از آنها بلد نیستند که «چطور باید در زندگی و مشکلات نماند». هیچکدام از اطرافیان تان آنچنان که ادعا می کنند راه درست را نمی شناسند. مسیر درست زندگی تان را باید خودتان برای خودتان ترسیم کنید. و ترسیم این مسیر صرفا با تخیل امکان پذیر نیست. باید بتوانید به خوبی زندگی را مشاهده کنید.سال کنکور پر از فشار های روانی و اجتماعی است. همه ی اطرافیان تان این موضوع را وظیفه ی خودشان می دانند که به شما فشار بیاورند تا بیشتر درس بخوانید.این فشار ها باعث می شوند که انتظارات تان از عملکرد تان متعصبانه شود و بعد با برآورده نشدن انتظارات، خودتان را سرزنش خواهید کرد.این سرزنش ها باعث شدت گرفتن انتظارات متعصبانه تان می شود. و عملکرد خود را سخت گیرانه تر مورد قضاوت قرار خواهید داد.و بعد نسبت به تفریح و شادی نگاه تان بدبینانه می شود و برای لذت بردن ممنوعیت وضع می کنید.در نهایت همه ی این مسائل دست به دست هم می دهند که ماه آخر کنکور، درس خواندن را رها کنید. یا در آینده وقتی خاطرات تان را مرور می کنید از این دوران فقط یک تصویر سیاه و تاریک را به یاد آورید.فشار های کنکور...دوست دارم در مورد زندگی تان در این دوران سخت حرف های خردمندانه ای بزنم. اما وقتی به خودم نگاه می کنم، می بینم که هنوز خیلی کم تجربه و خام هستم. اما با این حال می توانم احساساتم را بیان کنم. هربار که به گذشته نگاه می کنم می بینم که زمان به طرز غافلگیر کننده ای سریع گذشته است و مرا حیران رها کرده. اگر به گذشته برگردم بیشتر از هرچیز تلاش می کنم راحت تر زندگی کنم و از افکار منفی و فشار هایی که خودم باعث شان شده ام فاصله بگیرم. کاش درحالیکه به حرف دیگران به طرز کاملا منطقی فکر می کنیم، به خاطر برآورده نکردن انتظارات شان، زندگی را برای خودمان جهنم نکنیم. کاش سعی کنیم «زندگی را آنقدر که واقعا جدی هست جدی بگیریم و نه بیشتر».سال کنکور برخلاف آنچه که دیگران می گویند سال سرنوشت ساز زندگی تان نیست. اگر دید تان را باز کرده و درست به زندگی نگاه کنید می بینید که خوب زندگی کردن ارتباط ناچیزی با رتبه ی کنکور افراد دارد. کنکور مقدمه ای برای ورود به زندگی واقعی است. اما به این معنا نیست که تفاوت رتبه ها از مرتبه ی تفاوت زندگی ها است. آینده در انتظارتان است. آرزو هایتان را به یک رتبه ی لعنتی گره نزنید. چون اگر به آن رتبه برسید خواهید دید که هیچ چیزی در زندگی تان تغییر نکرده است و اگر به آن نرسید همواره در حسرت به نتیجه نرسیدن خواهید ماند.زندگی بسیار جالب تر از آن است که وسعت آن به کنکور محدود شود. رویا های واقعی و اصیل داشته باشید و در جهت آنها حرکت کنید. سعی کنید خوب زندگی کرده و بهترین ها را تجربه کنید. کنکور را مرحله ای گذرا از زندگی تان بدانید و اصطکاک آن با زندگی تان را به حداقل میزان ممکن برسانید. باید کنکور مانند بخش های دیگر زندگی تان به راحتی و آهستگی بگذرد و مثل همه ی تجارب دیگر، به خاطرات بدل شود. سعی کنید در مسیر کنکور در آرامش حرکت کنید.مهم این است که خودتان عامل رنجش و فشار نباشید؛ شادی و لذت را ممنوع نکنید؛ نشاط را از خودتان دریغ نکنید؛ و تلاش کنید تا جایی که می توانید خوشحال باشید و تا جایی که می توانید از مسیر کنکور لذت ببرید.در مسیر کنکور نیز زنده هستید. و اگر زنده هستید باید سعی کنید تا جایی که می توانید خوب و درست زندگی کنید. روزی میرسد که با خودتان می گویید نتیجه ی کنکور آنقدر ها هم که فکر می کردید مهم نبود و در عوض به این فکر می کنید که در سال کنکور چقدر خوشحال زندگی کرده اید.از نظر من تلاش هایمان بیشتر از هر زمانی، آنگاه محقق می شود که همراه نشاط، سرزندگی، خوشحالی و رضایت باشد. سعی کنید صلح را با خودتان حفظ کنید. خیلی مواقع مجبور خواهید شد انتظارات تان را تعدیل کنید تا عذاب وجدان تان خاموش شود و با انجام فعالیت های نشاط بخش، سرزندگی تان را پس بگیرید. سخت است؛ اما سعی کنید و موفق شوید. این وظیفه ی شماست که خودتان را هدایت کنید.روزی میرسد که تنها دارایی تان وجود افرادی می شود که کنار تان هستند. امیدوارم آن روز به گذشته نگاه کنید و خوشحال باشید که زندگی را به درستی ادامه داده اید. امیدوارم روز به روز خودتان را بیشتر بشناسید و با خودتان یک فرد واحد و قوی تر را بسازید. امیدوارم در این دوران سخت، به هیچ قیمتی خودتان را از دست ندهید.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 00:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه ی ما با زمان خاطره داریم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-mmiijclpbcug</link>
                <description>همه ی ما زندگی کردن را تجربه کرده ایم. گذر زمان را می شناسیم. می دانیم نگاهی که رو به گذشته باشد با نگاه رو به آینده فرق دارد. وقتی رو به آینده نگاه می کنیم زمان کند می شود. اگر بخواهیم سریع تر بگذرد حتی کند تر هم می شود. اما اگر رو به گذشته نگاه کنیم احساس می کنیم همه چیز مانند یک فیلم سینمایی است که به سرعت تمام شده.یک سال پیش، دو سال پیش و سال های قبل تر از آن؛ هر سالی که زندگی کردم از سریع گذشتن زمان شوکه شدم. هر بار که یک سال تحصیلی تمام میشد مطمئن می شدم که «این زمان دارد مرا بازی می دهد». هر بار که رو به گذشته نگاه می کردم به همان میزانی که بار های قبل متعجب می شدم تعجب می کردم. انگار هیچ چیز عوض نشده بود. هر دفعه مانند دفعه ی قبل بود.اما با این حال هر بار که زمان می گذشت آینده ی متفاوتی را متصور می شدم. آینده ای که در آن خوشی های بیشتری به چشم می آمدند و غم های قبلی از بین رفته بودند. آینده ای که پر از شور و هیجان بود. آینده ای که در آن واقعا چیزی عوض شده بود.همیشه تجسمی از آینده را متصور می شدم که با زمان حاضرم پیوستگی نداشت. همیشه آینده برایم جایی بود که تغییری در زندگی ام اتفاق افتاده. اما هیچ وقت چیزی عوض نشد. خیلی چیز ها خیلی بهتر شد. ابعاد مختلف زندگی ام غنی تر شد، احساس راحتی بیشتری کردم، آزادانه برای بودنم برنامه ریختم و به آن نزدیک تر شدم، حتی افکارم را بهبود دادم. اما با این وجود هیچ چیز واقعا عوض نشد.چندی پیش در کتاب هرگنهان که در مورد تاریخ مکاتب روانشناسی است اصطلاح جالبی را دیدم. می پرسند: «دو مفهوم از نظر کیفی با هم متفاوت اند یا صرفا از نظر کمی؟». یا مثلا می پرسند: «از نظر نوع متفاوت اند یا صرفا از نظر شدت؟».کیفیت یا نوع این است که دو چیز تفاوت ماهیتی دارند. مثلا حیوانات و انسان ها از نظر یادگیری زبان تفاوت کیفی و نوعی دارند. چون توانایی یادگیری زبان اساسا در هیچ یک از حیوانات وجود ندارد.اما کمیت و شدت این است که دو چیز در دو نقطه از یک طیف قرار دارند. مثلا حیوانات و انسان ها از نظر میزان خلاقیت تجسم فضایی، به طور کمی متفاوت هستند. یعنی شدت خلاقیت در تجسم فضایی انسان ها بیشتر است.اصطلاحی که مطرح کردم به بحث مان مربوط است. وقتی که رو به گذشته نگاه می کنیم، مشاهده مان این است که همه ی تفاوت ها از جنس کمیت هستند. اما وقتی رو به آینده نگاه می کنیم احساس می کنیم تفاوت آینده و حال حاضر باید از جنس کیفیت باشد. به عبارتی با خودمان فکر می کنیم که زندگی باید «واقعا» تغییر کند نه اینکه «مقداری» بهبود یابد. اینکه بخواهیم در زمان حرکت کنیم، بدون اینکه فکر تغییری از جنس کیفیت را در سر بپرورانیم نشدنی به نظر میرسد.مسئله این است که در آینده ی مجاور به زمان حاضر، هیچ وقت تغییری از جنس کیفیت رخ نمی دهد. اما در عین حال پیوستگی زمان است که با حرکت خودش فاصله ایجاد می کند. و فاصله ها هستند که وقتی رشد یابند تبدیل به انفصال می شوند. و انفصال ها تفاوت هایی از جنس کیفیت را نمایان می سازند. مثلا روند پیشرفت مغز حیوانات ساده تر منجر به شکل گیری مغز انسان شده است. این روند یک حرکت پیوسته بوده است. اما میان نقاط مختلف این طیف زمانی انفصال و جدایی اتفاق افتاده است.بنابراین اگر خیلی دراز مدت نگاه کنیم می توانیم موضوع تفاوت های کیفی را هم با تفاوت کمی بسیار زیاد توجیه کنیم. و بگوییم این دو در اصل یکسان هستند. مثل اینکه بگوییم در زندگی یک فرد از کودکی تا کهنسالی، تفاوت هایی از جنس کیفیت وجود دارد که به خاطر فاصله ی زمانی زیاد به وجود آمده است. بنابراین زندگی ما نیز در آینده واقعا می تواند از نوع کیفی تغییر کند.با این وجود عنصری مقاومتی وجود دارد که مانع تغییر می شود. عنصری وجود دارد که سعی می کند هر آنچه هستیم را حفظ کند. اگر انسان خوشحالی هستیم، سعی می کند خوشحال نگه مان دارد. و اگر انسان ناراحتی هستیم سعی می کند شادی ها را دور کرده و ناراحت نگه مان دارد. این عنصر مقاومتی در واقع همان خودانگاره ای است که در مورد هویت و شخصیت خودمان ایجاد کرده ایم.بگذارید حرف هایم را مرور کنم. هر سال که می گذرد زمان را رو به عقب نگاه می کنیم. باز هم از اینکه چیز هایی که روزی برایمان «آینده» محسوب میشد به «گذشته» تبدیل شده تعجب می کنیم. تعجب مان مانند سال های قبل است. هر سال همینقدر متعجب می شویم. با این حال امسال کاملا متفاوت است. چرا؟هر سال همان تعجب را به طرز متفاوتی تجربه می کنیم. فقط به این خاطر که هر سال تجسم متفاوتی را از آینده خلق می کنیم. همچنین هر سال آینده ی مطلوب مان را ناپیوسته با اکنون تجسم می کنیم و در نهایت خودانگاره مان، خودمان را عقب می کشد.«آرزو هات می کشنت جلو. خاطراتت می کشنت عقب. چی می مونه ازت.»_ بهرامهمه ی این حرف ها را زدم تا در مورد تجسم مان از آینده، خودانگاره مان و آنچه واقعا در زندگی نیاز داریم بیشتر فکر کنیم. با تشکر از زمانی که برای مطالعه ی این متن صرف کردید. </description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 15:18:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج ها که از بین نمی روند. می روند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-ftu5rlwe54zt</link>
                <description>همان طور که می بینید برخی افراد معتقدند باید با رنج ها مبارزه کنیم. هر چقدر که خودمان را پاره کنیم باز هم رنج هایی وجود دارند که فقط از درون، وجود و روح مان را می جوند و از بیرون دیده نمی شوند. بعد یکسری احمق که بیرون گود نشسته اند و اتفاقا ادعا دارند که درون گود هستند می آیند و نصیحت می کنند که کمی اراده به خرج دهید و با مشکلات بجنگید. دست شما درد نکند. از نیت پاک تان متشکرم. و اما عده ی دیگری هم با احساس ترحم شان نسبت به نسل جوان سعی می کنند از زندگی تهوع آور خودشان رضایت بیشتری پیدا کنند. این دسته به هیچ وجه قابل بخشش نیستند.رنج ها در ذهن مان لانه می کنند.رنج های زندگی دو دسته می شوند. دسته ی اول «رنج های مزمن» هستند که شدت زیادی ندارند اما در عین حال مدت زیادی به طول می انجامند. دسته ی دوم «رنج های عینی» هستند که در یک زمان خاص شدت زیادی دارند و قابل رویت هستند. یعنی به عنوان یک رنج واقعی به رسمیت شناخته می شوند. اما این رنج ها در عوض طول زمانی زیادی ندارند. بنابراین رنج های مزمن بقای زیادی دارند و رنج های عینی شدت زیادی دارند.به نظر شما بین این دو رنج کدامیک قدرت تخریب بیشتری دارند؟ خب طبیعتا بستگی به شرایط دارد. اما به نظر من رنج های مزمن می توانند زندگی را خراب کنند. در حالی که رنج های عینی صرفا شوکی شدید را به فرد وارد می کنند که آثارش در خاطرات باقی می ماند. کسی که در رنج های مزمن زندگی کند تغییر ماهیت می دهد. رنج های مزمن مانند استرس های اجتماعی است که باعث عفونت های میکروسکوپی می شود. اما رنج های عینی مانند آنفلوآنزا است که بدن فرد را دچار شوک شدید عفونی می کند و در اکثر مواقع به سرعت بهبود می یابد.می خواهم ادعایی بکنم. خوب به روند منطقی آن دقت کنید شاید برایتان جالب باشد. از جایی که رنج در طبیعت به معنای نزدیک شدن به موانع بقای گونه بوده است، در نتیجه رنجی که مدت طولانی ادامه یابد و همچنین به خوبی قابل رویت و قابل کنترل نباشد، با طبیعت انسان سازگاری ندارد. بنابراین رنج های مزمن برای بقا یا تعالی انسان ساخته نشده اند. بلکه اشکالی اند که در ساختار زندگی به وجود آمده است.مثلا تشنگی یک رنج مفید است. چون وقتی متوجه آن می شویم می توانیم در جهت بقای زندگی مان حرکت کنیم. اما احساس تنهایی که در حال حاضر یکی از مهم ترین رنج های گونه ی بشر به حساب می آید مزمن است. چون مدت طولانی ادامه می باید، شدت آن در لحظه کم است و روی آن کنترل پایینی داریم. گونه ی انسان با چنین رنجی سازگاری ندارد. این رنج فقط به او آسیب می زند. یا مثلا اضطراب لحظه ای در گونه ی بشر به وجود آمده است تا بتواند برخی موقعیت های نامعلوم را بهتر مدیریت کند. اضطراب لحظه ای می تواند یک رنج عینی باشد. اما اضطراب مزمن که شدت کمتری دارد ولی در عوض ادامه دار است، یک رنج مزمن است که شدیدا به بدن و روان مان آسیب می رساند.جایگزینی رنج مزمن با رنج عینیاین مطلب را به عنوان یک فایل پیوست بر پست قبلی ام در مورد امید نوشتم. به نظر من سالم ترین امید آن است که بگوییم امیدواریم در آینده رنج های مزمن مان با رنج های عینی تری که اصیل تر و سازگار تر هستند جایگزین شود. مثلا استرس هایی که از اجتماع دریافت می کنیم با فشار های ناشی از زیاد کار کردن جایگزین شود. یا مثلا رنج های ناشی از احساس تنهایی مان با دلشوره هایی که در مورد سلامت خانواده مان داریم جایگزین شود. یا مثلا استرس هایی که به خاطر قبولی در امتحان داریم با کم خوابی به خاطر دنبال کردن پروژه ی مورد علاقه مان جایگزین شود. یا مثلا بی حوصلگی های روز جمعه مان با سختی های بالا رفتن از یک کوه بسیار مرتفع جایگزین شود. در هر صورت رنج ها از بین نمی روند. اما روان مان با بعضی از رنج ها سازگاری بیشتری دارد که باید در جهت شان حرکت کنیم.همچنین می توانید سید عباس را در ویرگول دنبال کنید. :)</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 21:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هم جوان بودیم و چه اشتباه مهلکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%84%DA%A9%DB%8C-ksnnwoy6jade</link>
                <description>محکوم شدیم و سرگردانروح این متروکه خانه روح مان را سر برده بودفریاد های نجات مان به گوش او نرسیداین شد که ادامه دادیم و ادامه دادهیاهوی مردم در پی خود هرج و مرج آورداو که باید تصمیم می گرفت نکردما که کردیم هم تصمیم ما را گرفتجهان فاسد و پوچ شد و آسمان برهوت شدپرنده ها قلب خود را شکستندتا دیگر پرواز نکنندو بر شاخه ها ننشستندو دیگر آواز سر ندادندصدا، صدای سکوت شدیکی گفت جهان تمام شده استدیگری گفت آهای مردم باران شده استابر های آسمان بارید و بارش ادامه یافتزمین دریا شد و مردم به کشتی نشستندباران قطع شد و کشتی ها به گل نشستندامید که جوانه نزدکسی هم داد و فریاد نزداما رنگین کمان خودش را نمایان ساختآسمان شاعرانه شداشک هایش را پاک کرده بودزمین می خواست از نو شروع کندخورشید گفت باید صبر کنیزمین ولی یکدندگی کرد و سبز شدخورشید اصرار زمین را دیددر نهایت رضایت داد و بیشتر تابیدسطح زمین گلستان شدآسمان صورتش عیان شدهمه چیز از نابسامان، بسامان شددنیا، دنیای روشندلان شدچهره ها خندان شدهمه جا رسم رسم نیکی و احسان شدبه خوبی زمین و زمان اذعان شدمی توان گفت پایه ای بنیان شددر آخر همه گفتند در آستانه ی تغییر روزگاردیدیم که جوانی نفله شداو تنها بود و راه را نمی دانستآسمان که گر گرفت و باریداو هم گر گرفت و تابیدتا این هیاهو را خاموش سازدتلف شد این بیچارهما هم جوان بودیمکمربند همت بستیم و به جنگ خدایان رفتیمچه اشتباه مهلکی...و چه اشتباهی که پشت پرده ی عالم را نمی دانستیمبه ما گفتند بجنگید و پیروز شویداجزای مان جنگیدند و باختنددیگر اجزای مان ماندند و آنچه بود آنچنان هم بد نبود...می دانستیم که مشکلی هست. ولی نمی دانستیم که عامل آن چیست. گشتیم و چیزی برای تغییر دادن پیدا نکردیم. همین که اتفاقی می خواست بیفتد، باران بگیرد، آسمان بشکافد و شرایط تغییر کند ما دست به مخالفت زدیم. این تقدیر را نپذیرفتیم و همان طور که از قبل برایمان راه درست آشکار بود به جنگ پرداختیم. برای آن زندگی بی معنایی که پر از فریب شده بود جنگیدیم و تلفات دادیم. جنگ ادامه یافت و بیشتر تلفات دادیم. اما روح متروکه خانه می خواست با روح جدیدی جایگزین شود. این تقدیر مقدر شده بود و ما هر کار که می کردیم در نهایت نمی توانستیم بر خلاف جریان رودخانه ی زندگی مان شنا کنیم. جبهه مان شکست و جهان مان عوض شد. روح قدیمی رفت و روح جوان تری آمد. در چهره اش صلح و صفای بیشتری نمایان بود. چشم هایش برق میزد. فهمیدیم که همه چیز تغییر کرده است. اما همان زمین، همان آسمان و همان خورشید هنوز هم وجود داشتند. نمی دانستیم می تواند این جهان آرایش زیبا تری هم داشته باشد. گناه مان همین بود و تاوانش را دادیم. بار دیگر شاید اینقدر مقاومت نشان ندهیم و از روح جدید زندگی مان استقبال گرم تری کنیم.از این پست هم بازدید بفرمایید. سر میزنم به آینه، گویی برایم آشناستدنبال کردن سید عباس در ویرگول</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 04:58:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید باید چنین معنایی داشته باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-oi47dwwpik4m</link>
                <description>بخش اول، زندگی پیچیده:زندگی یک پارچه فراز و فرود است. همه ی این فراز و فرود ها در زمانی وجود دارند که احساس می کنیم بر آنها واقف هستیم و البته مطلقا تاثیر گذار. اما واقعیت، هرچند تلخ این است که خواست و اراده ی ما فقط یکی از مولفه های زندگی مان است. این را نمی گویم تا نمکی بپاشم به زخم همه ی مان که می خواهیم مشکلات را دانه دانه تخفیف دهیم. و این را هم نمی گویم تا فقط به تحمل مشکلات بسنده کرده، درویشی پیشه کنیم و منفعل شویم.من معتقدم باید میان ثانیه ها به قدری رها باشیم که بتوانیم حقیقت را آنچنان که لازم است پیچیده ببینیم. و باید میان ثانیه ها به قدری هدف محور باشیم که بتوانیم به فرصت ها با بیشترین هشیاری بپردازیم. این یعنی بدانیم چقدر از زندگی مان دست خودمان، و چقدر از آن دست باد است. این یعنی بدانیم گاهی هرچقدر هم که دست و پا بزنیم فقط بیشتر و بیشتر در گل و لای فرو می رویم. و به علاوه این یعنی بدانیم گاهی برای بالا رفتن فقط کافی است پله ها را طی کنیم.می خواهم این را بگویم که زندگی وقتی سخت و پیچیده می شود هم باید به سختی آن پرداخت و هم باید به پیچیدگی آن. باید به اندازه ی کافی سرسختانه مبارزه کرد. اما مهم این است که در این پیچیدگی، مسیری را پیدا کرده باشیم که به اندازه ی کافی درست باشد. پیچیدگی یعنی اینکه لزوما سرسختانه مبارزه کردن نتیجه بخش نیست. و سختی این است که لزوما پیچیده دیدن ماجرا کفایت نمی کند؛ اگر که همراه تلاش سرسختانه نباشد.بخش دوم، محیطی بودن رنج ها:چرا چنین موضوعی را مطرح کرده ام؟ مدتی است که به وضعیت خودمان یعنی جوانان نگاه می کنم و از خودم می پرسم آیا این معضلاتی که درگیرشان هستیم مرتبط با ذات زندگی مان است یا اینکه مرتبط با شرایط و زمانه مان است؟ به عبارتی آیا این معضلات در آینده همراه مان خواهند بود یا نه؟مشاهده ی من این است که این نوع معضلاتی که جوانان درگیر آن هستند با تقریب خوبی در تمام اقشار جامعه، تمام طرز فکر ها و تمام شخصیت ها وجود دارد. یعنی در این نسل کنونی این نوع معضلات مطلقا فراگیر اند. این مشاهده مرا به این نتیجه می رساند که معضلات جوانان مشخصا محیطی و برخاسته از شرایط اند. چرا که در شخصیت ها و ذات های مختلف ظاهر مشابهی دارند. پس وابسته به شخص نیستند و در نتیجه وابسته به ذات نیستند. این معضلات به سبب نقش اجتماعی و موقعیت جوانان به وجود آمده اند و با تغییر شرایط شکل متفاوتی پیدا خواهند کرد.چرا چنین نتیجه ای مهم است؟ چون اگر ذات یک مشکل را بفهمیم خواهیم دانست که باید با آن مشکل چگونه مواجه شویم. مثلا این حالت ممکن بود که معضلات جوانان وابسته به ذات زندگی شان باشد. در نتیجه تلاش برای برطرف ساختن مشکلات غیر عقلانی به نظر می رسید و به جای آن راه حل مدارا و سازگاری پیشنهاد اصلی می بود.بخش سوم، مرز میان عجله و انفعال:از نظر من این موضوع که معضلات جوانان کاملا به شرایط وابسته است دو نتیجه را مشخص می سازد. اول اینکه چون به شرایط وابسته است پس قابل تغییر است. و باید امیدی وجود داشته باشد که در آینده این رنج ها همراه مان نباشد. بنابراین این نتیجه ما را به ادامه دادن تشویق می کند. چون خبری است مبنی بر قابل تغییر بودن اوضاع.و نتیجه ی دوم اینکه چون این معضلات به شرایط وابسته هستند و شرایط جدای از تاثیراتی که ما بر روی آن می گذاریم تحرک و تحول خودش را دارد پس بخشی از تغییر اوضاع و حل و فصل شدن معضلات به صبر ما و گذر زمان مرتبط می شود.بخش اول این متن که در آن به موضوع سختی و پیچیدگی زندگی پرداخته بودم با این بخش که موضوع معضلات و رنج های دوران جوانی را پیش کشیده ام پیوستگی دارد. به نظر من از جایی که معضلات، مشکلات و رنج های این دوره ی زندگی بیش از هر چیز از شرایط ناشی شده اند، می توانیم امیدوار باشیم که روزی از این رنج ها فاصله خواهیم گرفت. اما این امید باید عاقلانه و خردمندانه باشد. در بخش اول اشاره کردم که تلاش های ما به تنهایی نمی تواند شرایط را تغییر دهد. بلکه به سبب پیچیدگی شرایط باید از طریق فهم تاثیر متقابل عملکرد مان و شرایط، تلاش هایمان را به صورت جهت مند پیاده سازی کنیم.حرف من این است که باید بدانیم شرایط تغییر خواهد کرد و رنج های ناسالمی که اکنون در حال تجربه ی آنها هستیم با رنج های سالم تری جایگزین خواهند شد. و به علاوه باید بدانیم که بخشی از تغییر شرایط صرفا در گرو گذر زمان است. و بخشی از آن هم در گرو تلاش های سرسختانه و خردمندانه ی ما. یعنی باید بدانیم که درک پیچیدگی شرایط برای نتیجه بخش بودن تلاش مان یک الزام است.امیدوارم که امید را نه بهانه ای برای منفعل شدن و نه بهانه ای برای عجله کردن؛ بلکه عاملی برای خردمندانه ادامه دادن زندگی بدانیم و آن را در قلب و ذهن مان نگه بداریم.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 05:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی برای من ادامه دادن است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fbmxozcvbzq6</link>
                <description>پس از مدتها می خواهم متنی را اختصاصا برای صفحه ی ویرگولم بنویسم. می دانم که این متن را ممکن است مادرم بخواند. با این حال می خواهم هر آنچه در ذهنم می آید را صادقانه بنویسم. از نظر من صداقت نه برای دیگران، بلکه برای خودمان خوشایند است. ما نیاز داریم با خودمان صادقانه برخورد کنیم و آن زمان می توانیم در صورت نیاز به دیگران دروغ بگوییم. این دروغ ها مشکلی ایجاد نمی کنند. حتی اگر مشکلی ایجاد کنند هم اهمیتی ندارند. مهم این است که فراموش نکنیم ما لزوما آنچه درست به نظر می آید نیستیم. مهم این است که خودمان را درست بشناسیم تا بتوانیم با خودمان درست تعامل کنیم.می خواهم کمی در مورد زندگی ام بنویسم. شاید خواستید تشابهات زندگی تان را بسنجید و ایده هایی بگیرید. زندگی برای من در ادامه دادن خلاصه می شود. برای هدف مشخصی نمی جنگم. با خودم فکر نمی کنم که آرزویی دارم که می خواهم به آن برسم و باید به سمتش حرکت کنم. بلکه ادامه می دهم چون توان و انگیزه ای برای متوقف ساختنش ندارم. به علاوه با خودم فکر می کنم که اگر قرار است این زندگی را ادامه دهم باید سعی کنم به بهترین شکل ادامه پیدا کند. آرام آرام یاد گرفتم که ما انسان ها زندگی نمی کنیم تا به هدفی برسیم. بلکه زندگی می کنیم و در میان این زندگی کردن، هدفی را به عنوان بهانه ای برای ادامه دادن در نظر می گیریم. به نظر من زندگی پوچ است به این معنی که معنایی در پس آن نهفته نیست. در نهایت زندگی مان هیچ غایت شاعرانه ای ندارد. غایت همه ی ما مانند همه ی مفاهیم و همه ی مادیات دیگر فقط ادامه دادن و بودن در صورت از بین نرفتن است. این موضوع از نظر من اولین قانون جهان است: «چیزی که به وجود بیاید، تا آن زمان که از بین نرود باقی خواهد ماند». این جمله با وجود بدیهی بودنش غایت تمام اشیا و مفاهیم موجود است.اگر زندگی را در پی برآورده کردن هدفی خاص ندانیم، گیج خواهیم شد. ما انسان ها ساخته شده ایم تا بر روی موضوعی تمرکز کنیم و چیزی را حل کنیم، به دیگران یاد دهیم و از دیگران یاد بگیریم. این مهم ترین کارکردی است که هشیاری مان دارد. باید از آن استفاده کنیم. پس مجبوریم بهانه های جدیدی بسازیم. من هم همین کار را می کنم. به علاوه فکر می کنم زندگی ام ممکن است تحت شرایطی جالب تر و قابل تحمل تر باشد. پس به سمت ایجاد آن شرایط حرکت می کنم. برای ایجاد آن شرایط برنامه ای دقیق طرح ریزی می کنم و همه چیز را مطابق آن پیاده سازی می کنم. گیج شدن باعث می شود شب ها بیشتر فکر کنیم. هرچقدر هم که بخواهیم با این واقعیت کنار بیاییم که اساسا هدفی پشت این زندگی وجود ندارد، در نهایت خودمان را میان سوالاتی میابیم که به معنای زندگی ختم می شوند. از نظر من می توانیم خودمان را در زندگی سرگرم معانی غیر واقعی کنیم. این مسئله مشکلی ندارد. هرچقدر آن معانی واقعی تر و مهم تر به نظر برسند بهتر است. ولی در نهایت این تعبیر شاعرانه ی زندگی، از اصل زندگی مان پیشی خواهد گرفت. چرا که فقط به این شکل می توانیم با آرامش زندگی کنیم.ما انسان ها می توانیم رنج ببریم. و البته می توانیم لذت را تجربه کنیم. گاهی با خودم فکر می کنم چرا نمی توانست هیچ رنجی وجود نداشته باشد؟ چرا باید حتما مفهومی مقابل لذت وجود داشته باشد؟ می گویند بدون رنج انسان نمی تواند رشد کند. سوال من این است که چرا باید انسان با رنج رشد کند؟ چرا اساسا باید چیزی دردناک وجود داشته باشد؟ وقتی فکر می کنم به نتیجه ای جالب می رسم. اینکه رنج یک مفهوم انتزاعی است که واقعیت خارجی محسوب نمی شود. اما بقا و ادامه یافتن یک مفهوم اصیل و واقعی است. طبیعت در صورتی که یک اتفاق موافق ادامه ی یک سلسله باشد لذت، و در صورتی که خلاف ادامه ی سلسله باشد رنج را تحمیل می کند. رنج، هر آنچیزی است که طبیعت آن را نمی خواهد. میل طبیعت به بقا و ادامه یافتن است. او خودش را بسط می دهد و رشد می کند. تنوع پیدا می کند و باقی می ماند. به نظر من انتخاب طبیعی روشی منطقی برای حرکت طبیعت است. انتخاب طبیعی نه فقط در مورد اشیا و جانداران، بلکه در مورد مفاهیم هم برقرار است. آنچه امروز از طبیعت برداشت می کنیم انتخاب طبیعی است. این انتخاب طبیعی خودش به خاطر منتخب شدن در فرآیند انتخاب طبیعی بین مفاهیم و روش های نظری موجود وجود دارد. مانند این است که بگوییم هیچ حقیقتی وجود ندارد. بعد ایراد می گیرند که پس این موضوع که هیچ حقیقتی وجود ندارد هم حقیقت ندارد. پاسخ این است که بله. اینکه حقیقتی وجود ندارد حقیقت نیست. بلکه آنچیزی است که در جهان بهترین تببین را ممکن می سازد. منطق انتخاب طبیعی هم خودش از میان منطق های مختلف با گزینش به روش انتخاب طبیعی منتخب شده است.بنابراین پاسخ من به اینکه چرا در زندگی باید رنج وجود داشته باشد این است که چون طبیعت از قانون ادامه یافتن پیروی می کند. قانونی که می گوید چیزی باقی می ماند که از بین نرود. و بنابراین اشیایی باقی می مانند که به احتمال کمتری حذف شوند. بنابراین مفاهیم و انتزاعیاتی نیز باقی می مانند که از حذف شدن جلوگیری کنند. رنج پاسخ طبیعت به شیئ هشیاری است که در خلاف جهت قانون ادامه یافتن حرکت می کند. برای مثال شعله ی آتش رنج آور است چون خلاف بقا است. رنج به وجود آمده است چون «مفهوم خلاف قانون بقا» وجود دارد. و لذت وجود دارد چون «مفهوم موافق قانون بقا» وجود دارد. لذت و رنج، موافقت و مخالفت طبیعت است در حالتی که به آفریده اش توان هشیار بودن و خودآگاهی را داده است.مطمئنم که بیشتر افراد با خواندن دو بند بالایی با خودشان می گویند این فلسفه بافی ها بی معنی است. اما از نظر من زندگی همراه این نگاه ها در جریان است. با خودم فکر می کنم چرا اینجا هستم و پاسخی نمی گیرم. سعی می کنم برای آن سوال پاسخی پیدا کنم و در نهایت با تفکر و بحث به پاسخ می رسم. ولی نه پاسخی شاعرانه از جنس قشنگی های زندگی. این زندگی من است. میان کلمات و توجیهات و استعاره های فلسفی. گفتم شاید برایتان جالب باشد که هنوز هم مانند قرون اخیر کسانی هستند که به فلسفه علاقه مند باشند. زندگی من در میان انبوهی از سوالات و ابهامات در حرکت است. ابهاماتی که در طی زمان آنها را رصد کرده ام و متوجه شده ام شکل وحشی و دردناک شان کمی تغییر کرده است و اکنون بیشتر به دل می نشینند.زندگی برای من گذر کردن به بهترین نحو است. نمی خواهم لزوما لذت ببرم. می دانم که لذت بردن تجربه ی جالبی است اما معمولا به آن فکر نمی کنم. فقط سعی می کنم به بهترین نحو زندگی کنم. بهترین زندگی را در لذت بردن نمی بینم. در رسیدن به اهداف بلند مرتبه و افتخار آمیز هم نمی بینم. فقط آنچه به نظر درست می رسد را انجام می دهم. نیازی نیست درست بودن از صفت خاصی تبعیت کند. دنبال کردن مسیر درست برای من همه چیز است. احساسی در وجودم فعال است که می گوید اکنون باید آنچه می خواهم را کنار بگذارم و کاری را انجام دهم که دوست ندارم. یا می گوید اکنون که از زندگی کردن خسته هستم می توانم استراحت کنم و برای مدتی احساس کنم زندگی نمی کنم و هیچ قیدی در دنیای خودم وجود ندارد. گاهی این احساس می گذارد هر کاری که می خواهم را انجام دهم. این احساس معمولا شب ها بیشتر فعالیت می کند. مثل الان که ساعت دو نیم شب است و دارم این متن را با ذوق و شوق می نویسم. زندگی برای من ادامه دادن است.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 02:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2_ روش علمی یک مرام است</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/2-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oyetvfcndyhj</link>
                <description>به نظر میرسد در دو سه قرن گذشته علوم تجربی جایگاه مقدس و ویژه ای در میان علوم مختلف پیدا کرده است. به نظر میرسد علوم تجربی و به صورت کلی روش علمی در مورد انسان در حوزه ی علوم رفتاری جمع می شود. رفتار طبق تعریف آن پاسخی است که از آزمودنی به جهت حضور در شرایطی به خصوص سر می زند و قابل رویت برای همگان می باشد. بنابراین رفتار قابل اندازه گیری است. هرچند اندازه گیری آن با استاندارد های متریک عادی قابل انجام نیست. ولی نوعی اندازه گیری رتبه ای و آماری در مورد انسان را میسر می سازد.به شخصه من از رفتار گرایی بسیار استقبال می کنم چون داده های متقن و محکمی را ارائه می دهد. ادعای اصلی رفتار گرایی این است که می تواند اساسا موضوع انسان را با فرآیند «محرک و پاسخ» و شرطی شدن حاصل از تکرار آن توضیح دهد. این ادعا برای تمام حیوانات جواب می دهد. جالب است که برای هوش مصنوعی هم کاملا جواب می دهد. اما برای انسان دیدگاه کاملی نیست.با وجود اینکه اصولا هر چیزی را با تکرار یاد می گیریم و ادعای اصلی رفتار گرایی بر تکرار تاکید دارد اما به نظر میرسد خودآگاهی انسان پدیده ی دیگری را هم ممکن می سازد. و آن یادگیری از طریق دیگران است. انسان می تواند اطلاعات و نحوه ی پردازش را از دیگران یاد بگیرد بدون اینکه تکرار رخ دهد. البته تکرار همیشه لازم است ولی منظور من از تکرار در اینجا «تکرار از جنس شرطی شدن» است. بنابراین شاید رفتار گرایی در مورد خودآگاهی انسان که بر خلاف بقیه ی ذهنش می تواند با تکرار بسیار کم مفاهیمی را از دیگران بیاموزد سطحی به نظر می رسد.باز هم به این نکته اشاره می کنم که ما در نهایت همه چیز را با تکرار یاد می گیریم. ولی تکراری که در یادگیری از دیگر انسان ها وجود دارد با یادگیری شرطی فرق می کند. یعنی ادعای رفتار گرایان این است که همه چیز را به خاطر تکرار، به صورت شرطی یاد می گیریم ولی نظر من این است که یادگیری های بین انسان ها از جنس شرطی شدن نیست. چون به مراتب تعداد تکرار ها کمتر است.همه ی اینها را گفتم تا دریچه ای باز کنم برای اینکه به اهمیت علوم تجربی و فهم نحوه ی کارکرد آن بپردازم. علوم تجربی در مورد کار هایی که در پس ذهن مان انجام می دهیم و از جزئیات آن خبردار نمی شویم به خوبی نظر می دهد. اساسا علوم تجربی همراه طبیعت حرکت می کند. چون طبیعت با سعی و خطا پیش می رود و علوم تجربی نیز بر مبنای سعی و خطا بنا نهاده شده است.اینکه می گویم «بنا نهاده شده است» با اینکه بگویم «بنا شده است» معنا های متفاوتی را در بر دارد. علوم تجربی به صورت خاص بعد از کار های نیوتون و نتایج شوکه کننده ی حاصل از آن رشد زیادی کرد. مثلا پوزیتیویستم کمی بعد از همان زمان ها آغاز شد. ادعای پوزیتیویست ها این بود که می توان جهان را به کمک روش علمی و ریاضیات توضیح داد. بنابراین واقعا علوم تجربی مبنای سعی و خطا دارد و به علاوه از لحظه ی اول بر همین مبنا بنا نهاده شد.علوم تجربی از روش علمی و ریاضیات کمک می گیرد. اگر روش علمی توانسته است اینقدر نتیجه به همراه داشته باشد آیا می تواند بیرون از حوزه ی پیشبینی های کلان جهان مانند فیزیک و اقتصاد هم مفید واقع شود؟ پاسخ یقینا بله است. روش علمی به چه شکل می تواند در زندگی به کار بیاید؟در فصل اول کتاب دوباره فکر کن، آدام گرانت ادعا می کند روش علمی یکی از مهم ترین روش ها برای تجدید نظر کردن است. حتی به آن نمی توان عنوان روش را منتسب کرد. می توان اینگونه فکر کرد که به کار گیری روش علمی پیروی از یک مرام در زندگی است. مرامی که بیش از همه دانشمندان به آن نیازمند هستند. زندگی به روش دانشمندان شکل خاصی دارد. نوعی طرز فکر و استاندارد برای رو به رو شدن با سوالات و چالش ها.وقتی عینک یک دانشمند را به چشم می زنیم می خواهیم به دنبال شواهدی در مورد نظریات مان بگردیم. حتی اگر نظریه ای وجود ندارد هم باید شواهدی را پیدا کنیم تا نظریه ای بسازیم. اما مهم تر از هر چیز این است که از کشف و یادگیری لذت می بریم و نه تایید شدن. دانشمندان صادقانه به دنبال شواهد خلاف نظریه شان می گردند. چون این کار می تواند نظریه شان را قوی تر کند.در هر صورت به نظر می رسد روش علمی در زندگی ما هم نقش بسیار پر رنگی دارد. ما در طول زندگی مان هر روز از روش علمی کمک می گیریم ولی ساختاری که روش علمی برای جلوگیری از جبهه گرفتن پیشنهاد می دهد بسیار پیچیده و جالب است. هگل می گوید همیشه در طول تاریخ باید نظریه ها در مقابل خلاف خودشان به دفاع بپردازند تا نظریه ی جدیدی شکل بگیرد. نظریه ای که نتواند خلاف خودش را ایجاد کند هرگز رشد نمی کند. و هر کسی که نتواند حرف حساب نظریه ی مخالف را درک کند نمی تواند پیشرفت کند.روش علمی نه یک روش مقدس، بلکه یک روش برای پیش بردن سوالات مان در زندگی و تجدید نظر است. روش علمی به خاطر کاربردی که ارائه می دهد مهم است. باید از آن کاربرد استفاده کرد. باید در مورد افکاری که می خواهیم صادقانه و بدون جهت گیری رشد کنند از روش علمی استفاده کنیم و به مرام دانشمندان واقعی فکر کنیم.امیدوارم بیشتر در مورد روش عملی و حتی علوم تجربی فکر کنیم و نقاط قوت و ضعف آنها را به درستی بشناسیم تا بتوانیم به خوبی از آنها استفاده کنیم. دانش بشری باید در جهت بهتر زندگی کردن او حرکت کند. اکنون باید به این فکر کنیم که چه دانشی دارد در جای نامناسب به کار گرفته می شود. یا چه دانشی دارد دست کم گرفته می شود. باید به این فکر کنیم که چگونه می توانیم از روش های ایجاد دانش مانند روش علمی بهتر استفاده کنیم.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 13:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1_ ترس، مانعی برای تجدید نظر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-kuslsxibw2ju</link>
                <description> در این پست می خواهم کتاب «دوباره فکر کن» اثر آدام گرانت را بررسی و نقد کنم. حق نشر این کتاب را انتشارات «نشر نوین» خریداری کرده است. بنابراین تنها نسخه ی قانونی و حقوقی موجود در کتابفروشی ها هم از همین انتشارات است. این کتاب به زبان اصلی در فوریه ی سال 2021 منتشر شده است. بنابراین کتاب بسیار جدیدی محسوب می شود.این کتاب در چهار بخش تعبیه شده است که به ترتیب در مورد تجدید نظر شخصی، بین فردی و جمعی صحبت می کند و در آخر هم نتیجه گیری را ارائه می دهد.پیش گفتار کتاب:آتش سوزی در جنگل همیشه پدیده ای پیچیده و خطرناک بوده است. وقتی یک جنگل آتش بگیرد مقدار زیادی از ذخیره ی اکسیژن زمین به خاطر سوختن درختان مصرف می شود. به علاوه با از بین رفتن جنگل ها وضعیت تولید اکسیژن جو نیز تضعیف می گردد. بنابراین به نظر می رسد وقتی جنگلی آتش بگیرد اولویت اول همه ی کشور ها در آن زمان باید خاموش کردن جنگل باشد. اما سازمان جهانی بحث پیچیده ای را مبنی بر مفید بودن این آتش سوزی ها مطرح کرده است. آیا در مورد نوع آتش سوزی در مقیاس جنگل ها چیزی می دانید؟وقتی جنگلی آتش می گیرد شعله های آن آتش می تواند تا ده متر ارتفاع بگیرد. ما به طور شهودی فکر می کنیم آتش باید حرکت کند و از این درخت با تماس فیزیکی به درخت دیگر منتقل شود. اما در واقع اتفاق دیگری می افتد. وقتی آتش به جان جنگل بیفتد درختان بدون تماس با یکدیگر هم می توانند آتش بگیرند. اگر دمای یک جسم را خیلی بالا ببریم آن جسم آتش می گیرد. این همان اتفاقی است که در زمان آتش سوزی جنگل ها می افتد. یعنی حرکت آتش از انتقال حرارت تماسی به انتقال حرارت تابشی تغییر می کند و دلیل آن هم دمای بالای درختان اطراف است که در آتش هستند.سرعت پیش روی آتش در جنگل می تواند بیش از ده کیلومتر بر ساعت باشد. یعنی اگر در جنگلی که در حال سوختن است گیر افتاده باشید تنها بازی شما بازی فرار کردن است. اگر سرعت تان از آتش بیشتر باشد جان سالم به در می برید و در غیر اینصورت در دام آتش خواهید افتاد. و به نظر می رسد که این تنها معادله ی ممکن است. اما در بخش پیش گفتار این کتاب، داستانی از آتش نشانانی که در جنگل گیر افتاده اند تعریف شده است که معادلات دیگری را نیز وارد می کند. آدام گرانت ادعا می کند افرادی که توانسته اند در زمان آتش سوزی جنگل ها جان سالم به در ببرند کسانی بوده اند که توانایی تجدید نظر بالایی داشته اند.برداشت من:به نظر من وقتی در یک بحران گیر می افتیم مهم ترین کاری که باید انجام دهیم این است که بدون ترس، کاملا منطقی به بررسی فرض ها و نتیجه هایی که در ذهن داریم بپردازیم. به نظر من ترس شدید می تواند یکی از قدرتمند ترین دشمنان تجدید نظر باشد. چون ترس باعث می شود همه چیز ناخودآگاه تر و غریزی تر تحلیل و انجام شود.برای مثال وقتی در یک صحنه از حرف کسی می ترسیم و واکنشی نشان می دهیم معمولا بعدا که فکر می کنیم، واکنش خودمان برایمان عجیب خواهد بود. انگار که آن واکنش را خودمان به صورت خودآگاه انجام نداده باشیم.به صورت کلی ترس مکانیزم جنگ یا گریز را فعال می کند. این مکانیزم برای زمان تهدید های شدید کاملا کارآمد است. اما باعث می شود ذهن مان قدرت تفکر و تعقل منطقی اش را از دست بدهد و بنابراین مثل داستان آتش نشانان، دیگر توانایی تجدید نظر در مورد فرضیات گذشته اش را نداشته باشد.وقتی می بینیم از رشته ی تحصیلی مان رضایت نداریم به این ندای درونی مان که می گوید «قرار نیست ادامه پیدا کند» گوش نمی دهیم و به خودمان می قبولانیم که درست می شود. و بعد از گذر زمان و اطمینان پیدا کردن از اینکه به رشته ی تحصیلی مان علاقه ای نداریم با استدلالاتی مثل اینکه «من انرژی زیادی صرف کرده ام و نمی توانم این زمینه را رها کنم» باز هم مسیر اشتباه قبلی مان را ادامه می دهیم. از نظر من این کار یک نوع ترس از رو به رو شدن با واقعیت است. و مکانیزم ستیز را فعال کرده است. یعنی این واقعیت را قبول نمی کنیم که در مسیر مان اشتباه کرده ایم و مدام با ابهام اصلی در حال ستیز هستیم.وقتی می بینیم آتش به سمت مان می آید و نزدیک می شود به شدت می ترسیم و شروع به دویدن می کنیم. در حالی که هنوز ابزار هایمان را رها نکرده ایم. ابزار های آتش نشانانی که به جنگل فرستاده می شوند تا آتش را متوقف کنند وزن زیادی دارند ولی در عین حال همراه داشتن آنها یک نوع پیش فرض ذهنی است. متخصصین گفته اند رها کردن ابزار ها می تواند احتمال زنده ماندن در مقابل آتش را چندین برابر افزایش دهد. اما آتش نشانان همان طور که در این فصل آدام گرانت به آن اشاره می کند در بسیاری از مواقع فراموش می کنند که چه بار سنگینی بر روی دوش شان است. این مورد می شود فعال شدن مکانیزم گریز، در حالت ترس شدید.از نظر من ترس می تواند تفکر منطقی و خودآگاه مان را از کار بیندازد. می تواند حالت گریز از تهدید یا انکار و ستیز با آن را ایجاد کند. در هر دو حالت تفکر ما از کار می افتد و کار ها را به صورت اتوماتیک انجام می دهیم. تجدید نظر یعنی بازاندیشی در مورد کاری که در حال انجام آن هستیم یا فکری که داریم. و نیازمند هوشیاری تمام و کمال است.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Thu, 17 Nov 2022 16:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سفر به مشهد، تئوری خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-z74ueifwrobg</link>
                <description>شروع سفر، غروب روز پنجشنبهبخش اول: خاطره ی سفر به مشهد...یک سال پیش عموی مرحومم بر اثر کرونا فوت شد. از جایی که سال گذشته مسائلی مانع شد تا به مشهد سفر کنیم امسال لازم دانستیم حتما در مجلس حاضر شویم. آخرین باری که بصورت خانوادگی به مشهد سفر کردیم حدود شش سال پیش بود و از جایی که آنجا بستگان زیادی داریم این سفر برای من هیجان انگیز بود. ما ساعت شش عصر روز پنجشنبه به سمت مشهد حرکت کردیم و ساعت یک ظهر جمعه به مسجد محل مراسم ختم رسیدیم. مسجدی که شش سال پیش فاتحه ی دایی پدرم هم همانجا برگزار شد. دم ورودی مسجد پسرعمو ایستاده و منتظر خطیب مجلس بود. خطیب مجلس به صورت کاملا تصادفی دایی مادرم بود. پیرمرد پخته ای که شباهت حرکات دستش را با مادربزرگم کاملا متوجه شده بودم. در مورد جهان مادیات و معنویات و پنج طبقه بودن جهان صحبت کرد. راستش من که اصلا چیزی متوجه نمی شدم. بعد از آن در مورد مرگ و عجل صحبت کرد و روضه خواند. پس از اتمام مجلس نذری پخش کردند و من در همان حین با یکی از بستگان مان که همیشه دوست داشتم با ایشان صحبت کنم بحث کوتاهی کردم و چیزهای جالبی فهمیدم. پس از آن به خانه ی عموی مرحوم رفتیم و آنجا با پسرعمو ها و پسرعمه صحبت کردم. بحث من بیشتر حول این قضیه بود که در زندگی چه کار کنم. پس از آن به خانه ی مادربزرگ رفتیم. خاله و دایی ها آمدند و با وجود ساده بودن شام تصویر آن لحظات در خاطرم بسیار باشکوه به نظر می رسد. آن شب کمی بیدار ماندیم، دورهم چیپس و پفک و دلستر خوردیم و صحبت کردیم. فردای آن روز بهشت رضا رفتیم و به قبور اموات و به خصوص عموی مرحوم سر زدیم. فضای عرفانی خاصی حاکم بود. نمی دانم چرا زندگی سرتاسر باید اینقدر غمناک باشد. مادرم حدود بیست سال بود که پدرش را از دست داده است. ولی چرا اینقدر ناراحت به نظر می رسید؟ نمی دانم. انگار زندگی سراسر رنج است. این جملات به ذهنم می رسید. قبر عموی مرحوممپس از زیارت قبور در رستوران رضایی معروف شام خوردیم و بعد از آن به زیارت حرم مطهر رفتیم. آنجا خیلی شلوغ بود برای همین فقط در صحن حرم نشستیم و نماز خواندیم. روز بعد خیلی آرام و ساده شروع شد. بامزه ترین کاری که کردم این بود که با سارا و راحله و خواهر کوچکم مریم به مغازه رفتیم و لپ‌لپ خریدیم و بستنی خوردیم. از سن من که گذشته بود ولی برای بچه ها خیلی هیجان انگیز به نظر می رسید. آن روز بعد از شام به خانه ی عمویم که در گلبهار بود رفتیم. حدود ساعت یک شب رسیدیم و تا ساعت سه و نیم صحبت کردیم. فردای آن روز بازهم صحبت کردیم. من از داستان هایی که عمو تعریف می کرد خیلی خوشم می آمد. ظهر به خانه ی مادربزرگ برگشتیم. از قبل تصمیم بر این بود که آن روز به سمت تهران حرکت کنیم. دایی و مادربزرگم که می خواستند برای زیارت کربلا از تهران عبور کنند من و خواهرم را هم سوار ماشین کردند و راه افتادیم. به این شکل در دو ماشین به سمت تهران آمدیم. در راه کمی با مادربزرگم صحبت کردم و آنجا هم چیزهای جالبی یادگرفتم. با دایی ام هم صحبت کردم و ایده ی جالبی در مورد نمود تنهایی و تاثیر آن بر خوشبختی پیدا کردم.صحن حرم مطهربخش دوم: شش سال بزرگ تر...وقتی زمان می گذرد و به خاستگاه خاطرات سر نمی زنیم، خاطراتمان کودک می مانند ولی افراد بزرگ می شوند. وقتی به خانه ی عموی مرحومم رفتیم دنبال یک یاسمن دو یا سه ساله می گشتم. هر بچه ای که رد میشد خوب نگاه می کردم که یاسمن است یا نه. ولی موقعی که دم در ایستادیم تا حرف های پدرم با پسرعمو تمام شود با صحبت های دیگران به خودم آمدم و متوجه شدم یاسمن کوچولو بزرگ شده و او را کمی قبل تر دیده ام ولی تشخیص نداده ام. طبیعتا او هم مرا به یاد نمی آورد چرا که شش سال پیش خیلی کوچک بود. همه چیز سریع گذشته بود. باورم نمیشد شش سال با این سرعت گذشته باشد چطور می توانست یاسمن اینقدر بزرگ شده باشد. وقتی با عمو در مراسم ختم صحبت می کردم به صورت خاصی تاکید داشت که زندگی به سرعت می گذرد و مهم آن است که در این ایام زندگی خوش باشی. واقعا در زندگی چه باید کرد؟ زهرا سادات دختر همان دایی ای که با هم به تهران آمدیم را هیچ وقت قبل از این ندیده بود. اما راحله را قبلا دیده بودم. آن زمان فقط می توانست شیر و فرنی بخورد و قیافه اش از نظر من مانند بچه های دیگر بود و فرقی نداشت. اما این بار او کاملا بزرگ شده بود و زندگی را درک می کرد. همه ی این اتفاقات در عرض شش سال افتاده بود و من باورم نمیشد و هنوز هم باورم نمی شود که این شش سال به این سادگی گذشته است.بخش سوم: خوشبختی چیست...وقتی در خانه ی مادربزرگم مهمان بودیم جمعی که می آمدند و کنار مان بودند عمیقا لبخند می زدند. من هم خیلی خوشحال بودم که مدام لبخند و خنده می بینم. من هم خوشحال بودم چون همگی خوشحال بودند. نمی دانم آنها از زندگی چه چیزی می دیدند که من نمی دیدم. شاید مهم ترین مفهومی که در این سفر یاد گرفتم این بود که برخلاف آنچه فکر می کنیم واقعا خوشبختی را نباید با ثروت مرتبط دانست. نمی گویم ثروت خوب نیست. اما ما در مورد خوشبختی دید کاملا اشتباهی داریم. شما را مثال نمی زنم که ناراحت نشوید. من از کسی که از شوهرش طلاق گرفته بود و هزینه ی زندگی دو کودکش را خودش در می آورد و واقعا زندگی سختی داشت میزان رضایت از زندگی اش را پرسیدم و پاسخ او عدد هشت از ده بود. من از کسی که کارش وصل کردن سقف های ساختمانی است میزان خوشبختی اش را پرسیدم و نمره ی ده از ده را گفت. من پشت این لپتاپ نشسته ام و هیچ کار سختی نمی کنم. احتمالا شما هم که در حال خواندن این متن هستید در طول روز هیچ کار سختی انجام نمی دهید. شاید بگویید انجام ندادن هیچ کاری سخت تر از انجام دادن کار های سخت است. من که مطمئنم اگر مجبور به وصل کردن سقف های ساختمان باشم رضایتم از زندگی کمتر می شود. شما را نمی دانم. ولی مطمئنم سختی ها برای هرکسی سخت است. بارها از خودم پرسیده ام که خوشبختی چیست. بارها به آن فکر کرده ام و مؤلفه های مختلف ممکن را بررسی کرده ام. در نهایت فقط فهمیده ام که دینامیک بسیار پیچیده ای دارد و در عین حال ما انسان های متمدن، در این مورد کاملا در اشتباهیم. این شاید یکی از مهم ترین حقایق تاریخ است که تمدن، انسان ها را خوشبخت تر نکرده است. تمدن مشکلات انسان ها را کمتر کرده است ولی نتوانسته ناراحتی های آنها را کم کند. ما انسان ها اگر بخواهیم خوشبخت باشیم، بیش از بدست آوردن موقعیت، ثروت و قدرت احتمالا باید به بدست آوردن ارتباطات واقعی فکر کنیم. ما فکر می کنیم کسی که سختی بیشتری می کشد زندگی بدتری دارد. در حالی که اگر پشت سختی ها معنایی نهفته باشد تحمل آنها بسیار لذت بخش خواهد بود.خانه ی مادربزرگمدر نهایت این سفر برای من به اندازه ی ماه ها، خاطره به جای خواهد گذاشت. با کسانی صحبت کردم که خیلی بهتر از من زندگی می کنند و خیلی قوی تر هستند. ما به اصطلاح متمدن ها از لفظ مشکلات مشکل می سازیم و از زندگی مان برای خودمان قفس درست می کنیم. نمی دانم این همه گرفتاری های فرعی از کجا می آید. البته چنین ساختاری در زندگی هایمان وجود دارد و عمده ی آن تقصیر ما نیست. ولی مشخصا با آگاهی و تفکر می توانیم بخش بزرگی از این ساختار را تغییر دهیم. این سفر باعث شد باز هم به دینامیک خوشبختی فکر کنم. احتمالا سه عامل خوشبختی را از بین می برد. بی‌تفاوتی، عدم انگیزش و در نهایت تنهایی. در مورد بی‌تفاوتی متنی نوشته بودم ولی امیدوارم که در آینده برای موارد باقی مانده نیز متونی بنویسم و با شما به اشتراک بگذارم.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Mon, 12 Sep 2022 02:52:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر نو: سر میزنم به آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D9%88-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-woz7oj7j4uqi</link>
                <description>سر می زنم به آینهگویی برایم آشناستهر روز از نگاه او نگاه من می گذردهر روز از کنار همگذر کنان می گذریمدر گذریم هر روز و شبثانیه ها در گذرندتوجهی نمی دهد نگاه اوبرای لحظه ای به من نگاه او نمی شود برای من ثانیه ای خیرهفقط برای منگم شده ام ترسیده امدر این هیاهو و صداتأملی نمی کندرها نمی کند چراگریه چرا نمی کنداثراگر نمی شودزخم بدون او شفاپهن و دراز و بی هدفداغ و پر از ظلم و عزاعمر به دنبال فنافنا به دنبال سنامن سر این ثانیه ها اشک نمی دهم هدرکه این دو روز روزگارپوچ تر از لفظ عجلمهلت و ایام وجودسخت تر از نبودن استبودن ما ما را چه سوددگر کسان ما را چه سودسود چرا کسان چرارهگذر عمر بسی گران چراسخت چرا رنج چرادرد چرا حمل و کشان، سنگ چرا؟برف ببار از آسماناز آسمان بودنتاز کهکشانی که هنوزرنگ و نگارش مانده استبنگر به آیینه. چه سود؟اگر نمی بینی کسی. پلکی بزن حالا ببینخیره به خود خوب ببینواقعیت ها را دقیقپیچیدگی های خودتعمق و نگاه با غمتصبر بکن می گذرداما مهم آنکه خودت باید بدانی کیستی</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 01:38:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه باشیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-fptfufdaxxis</link>
                <description>پرواز مرا چه سود...؟وقتی که هر که همراه من بوددیگر نبود.پرواز مرا چه سود...؟وقتی که رؤیایم شد دودوقتی که دیگر بوی مطبوع گل نبودچرا که همه جا بوی شدید عود بودهمه چیز درست بوداما پایه ها سست بود.من غم را نمی کشم به دوشاو مرا می کشاندسنگ را پرتاب باید کرددرد را ابراز و فریاد باید زدصدق مثال هر روز ماندیروز مان است و عبرتبرای ما نیست.کیست که سد راه این وصال ابدیست؟من نیز نمی دانمنمی دانم نفس کشیدن هایمانچرا پیوسته می ماندحتی آن زمان که آرزوی مرگ داریم.امروز می شود دیروز و فردا می شود امروزروز های ماه و ماه های سال و سال های عمردر گذر شان با زندگی اصطکاک ایجاد می کننداینگونه است که علاوه بر پوست مانقلب و ذهن مان هم چروک می شود.می گذرد. مشکلی نیست.می گذرد و عادت می کنیم.می گذرد و عادت می کنیم که عادت کنیم.نباید به عادت کردن عادت کنیم.فقط نباید.فقط این غلط است.به دیگران عادت نکنیم.به خوبی هایشان عادت نکنیمبه اینکه هر روز آنها را با لبخند ببینیم.در دنیایی که همه چیز با ضد خود معنا میابد،بیاییم خوبی ها را مطلق ببینیم.حال مان اگر خوب است،با دقت به آن توجه کنیمو از آن لذت ببریم.منتظر نمانیم تا حال مان روزی بد شود.تا آن روز هم می توانیم خوب زندگی کنیم.بیاییم خودمان را زندگی کنیم.بیایید همراه جریان زندگی مان حرکت کنیم.خود را زندگی و زندگی را برای خود کنیم.دیدن معنا نه دروغ است و نه راست.دیدن آن، ماهیت انسانی وجود تک تک ماست.بیایید خودمان باشیمبیایید زندگی کنیمدرست لای همین ثانیه ها.انگیزه نمی دهم تا بروید هدفی را فتح کنید.فقط اینجا بنشینیدو متوجه وجود خودتان شوید.شما هستید.اگر خواستید کمی بیشتر خودتان باشید،اگر خواستید کمی دیوانه به نظر برسید،به بودن تان توجه کنید.آنگاه حتما از تعجب دیوانه می شوید...</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 00:04:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌تفاوتی، بخش نهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-aw8upozcj7os</link>
                <description>بی‌تفاوتی مانند هر حالتی که برایمان اتفاق می افتد می تواند به سه صورت رفتاری، فیزیولوژیک و شناختی ظهور و بروز پیدا کند. ظهور بی‌تفاوتی در رفتار می تواند شامل از بین رفتن اهتمام برای مراقبت از سلامتی، بد رفتاری با دیگران و عدم تمرکز خودخواسته باشد. ظهور بی‌تفاوتی در فیزیولوژی می تواند شامل افزایش هورمون های اضطرابی و افت توان سیستم ایمنی، خستگی مفرط و موارد مشابه باشد. و در نهایت ظهور بی‌تفاوتی در شناخت می تواند شامل بدبینی، بی هدف پنداشتن زندگی و افکار خودکشی باشد.وظیفه ی ما این است که تا حد امکان از هر راهی که می توانیم جلوی این حالت را بگیریم. چرا که این حالت بسیار پیش رونده است و در نهایت هیچ سودی برای افراد و اجتماع ندارد. به این موضوع در بخش اول اشاره کردم که احتمالا این حالت یک عارضه ی پیچیده ی معاصر است که هنوز انسان توضیح و پاسخ دقیقی برای آن پیدا نکرده است. بنابراین الزامی وجود ندارد که سودی در پس آن نهفته باشد. ممکن است این حالت تماما ضرر و زیان باشد. و چیزی که به صورت شهودی نیز برای ما مشخص است این است که فردی که دچار بی‌تفاوتی نسبت به زندگی شده است در نهایت فقط آسیب می بیند و زندگی اش یک قدم بدتر می شود.یک راه مهار این حالت خطرناک ایجاد استحکام برای سیستم فکری مان در مورد اهداف، دلیل وجود داشتن، معنای زندگی مان و مسائل مشابه است. تا حدی این راهکار به ظهور شناختی بی‌تفاوتی مرتبط است. زمانی که درگیر مشکلاتی مانند بی‌تفاوتی نیستیم و وقت داریم باید سیستم شناختی خود را به اندازه ی کافی تفهیم و توجیه کنیم که چرا زنده هستیم و دلیل این اتفاقات چه می تواند باشد. در واقع باید بهانه ای بسیار قوی برای بودن و تلاش کردن شکل دهیم. در ادامه ی بخش اول به این موضوع اشاره کردم که راه رسیدن به پاسخ های قوی در این زمینه برای هر فردی متفاوت است. چرا که سبک نگاه کردن به زندگی و تحلیل مسائل در هر فرد با دیگری متفاوت است. در این مسیر باید خلاق باشید و سعی کنید انواع راه های مختلف را بیازمایید تا به مرور الگوی فکری درستی را خلق کنید. این مسیر طولانی است و شاید لازم باشد همیشه در پی ادامه دادن آن باشید.راه دوم برای مقابله با این حالت خطرناک ایجاد نشاط از طریق تجربه ی فعالیت های لذت بخش است. این راهکار تا حدی به ظهور رفتاری بی‌تفاوتی مرتبط است. در زمان بی‌تفاوتی نسبت به زندگی، ما کمتر از حالت معمول به انجام فعالیت های نشاط بخش رغبت نشان می دهیم و همین امر باعث ادامه یافتن و تشدید این حالت می شود. راهکار اصلی این است که سعی کنیم همواره خلق مثبت خود را بالا نگه داریم و به این شکل جلوی حالتی که خودش باعث تشدید خودش می شود را بگیریم. بنابراین برای درمان این حالت نیز مانند اکثر بیماری ها تمرکز ما باید بر روی پیشگیری و اجتناب باشد. اما همانطور که در بخش دوم بحث کردیم برخی لذت ها ظاهری هستند و برخی غیر ظاهری که شامل عمیق و معنوی می شوند. و تحقیقات نشان می دهد که لذات ظاهری، برخلاف لذات عمیق و معنوی برای همه ی افراد ضروری است. سوالی که وجود دارد این است که تفاوت لذات  ظاهری با غیر ظاهری چیست که آن را برای همه ی افراد ضروری می سازد؟راه سوم برای مقابله با این حالت خطرناک با ظهور فیزیولوژیک آن مرتبط است. به این شکل که سعی می کنیم به احتیاجات بدن خود بیشتر بها دهیم و بیشتر از قبل مراقب خودمان باشیم. برای مثال موضوعی که امروزه سهل انگاری در مورد آن فراگیر شده است خواب منظم و کافی است. اکثر افراد منظم بودن آن را رعایت می کنند اما به ندرت به اندازه ی کافی می خوابند. این موضوع امروزه نه فقط برای اشخاص، بلکه برای جامعه ی جهانی یک تهدید محسوب می شود. و مخصوصا زمانی که دچار حالت بی‌تفاوتی شویم کم‌خوابی اثر بیشتری نسبت به قبل خواهد گذاشت. موضوع مهمی که در مورد خواب وجود دارد آن است که خواب یکی از مهم ترین عواملی است که می تواند سیستم تنظیم هیجان مان را بازتوانی کند. در دوران افسردگی خواب افراد زیاد می شود چرا که افکار و احساسات غیر عادی و شدید تری شکل می گیرند و زمان بیشتری نیز برای تحلیل آنها لازم است. بنابراین خواب یکی از مسائل مهمی است که باید آن را جدی بگیرید ولی می دانم که با خواندن این متن باز هم آن را جدی نخواهید گرفت. مثال دیگر در مورد وجود مواد معدنی و ویتامین های مورد نیاز به مقدار کافی است. به صورت کلی سلامتی جسمانی بر سلامتی روانی و همچنین سلامتی روانی بر سلامتی جسمانی تاثیر می گذارند. پس برای داشتن روان سالم ما انسان ها ناگزیریم به جسم مان فقط مانند یک وسیله یا ابزار نگاه نکنیم. در نهایت باید سوالی را که چندین بار مطرح کردم ولی جواب آن را نگفتم پاسخ دهم. سوال این است که چرا لذت های ظاهری ضرورت دارند؟ پاسخ این است که لذت های ظاهری همواره قابل دسترس هستند. اما لذت های عمیق و معنوی نیازمند شرایطی ویژه هستند. همه ی افراد با کاری عمیق درگیر نمی شوند. و همه ی افراد هم در زندگی و امور روزانه شان معنا نمی یابند. اما همه ی افراد می توانند خندیدن را در طول روز تجربه کنند. لذت های ظاهری بر خلاف لذت های عمیق قید درگیر شدن با یک کار حساس را ندارند. و بر خلاف لذت های معنوی نیازمند یک طرز فکر خاص برای معنا بخشیدن به امور نیستند. لذت های ظاهری را همه ی افراد نیاز دارند چرا که همه ی افراد زمان هایی را پشت سر می گذارند که لذت های غیر ظاهری دیگر برایشان در دسترس نیست.اکنون به پایان این مجموعه نزدیک می شویم. اما هنوز یک سوال وجود دارد. سوالی که ظاهر ساده ای دارد اما پاسخ دادن به آن بسیار دشوار است. سوال این است که چرا نمی توانیم لذت ببریم؟ چگونه لذت ببریم؟ به نظر می رسد لذت بردن هم کار بدیهی و ساده ای نیست. معمولا ما سعی می کنیم در زمان مناسب و موقعیت درست لذت ببریم. برای مثال به خودمان اجازه نمی دهیم که وقتی کارهایمان را تمام نکرده ایم لذت ببریم. این ممانعت از لذت لزوما جلوه ی خارجی ندارد. به این معنا که معمولا در یک موقعیت کسی که لذت را به خود حرام کرده است قابل تشخیص نیست. و از همین موضوع می توان نتیجه گرفت که کسی که لذت را بر خودش حرام کرده است و کسی که نکرده است احتمالا فعل یکسانی را نیز انجام می دهند.لطفا دقت کنید و صادقانه پاسخ دهید. آیا در موقعیت فعلی تان می توانید فعالیت های نشاط بخش بیشتری را انجام دهید؟ اگر پاسخ تان خیر است به این سوال هم پاسخ دهید. آیا اگر همه ی تلاش تان را بکنید و کسب کردن نشاط را در اولویت تان قرار دهید می توانید فعالیت های نشاط بخش بیشتری را انجام دهید؟‌ من در این جملات از کلمه ی نشاط استفاده کردم. چرا که ممکن است از آن فعالیت در ظاهر لذت نبرید. افراد افسرده ممکن است چنین حالتی را تجربه کنند. اما نشاط پیدا کردن یک پدیده ی خارجی محسوب می شود و زمانی که لذت بردن قفل می شود می توانیم حداقل نشاط را در اولویت قرار دهیم.با وجود اینکه ما توانایی فعالیت های نشاط بخش بیشتری را داریم ولی دست به کار نمی شویم. چرا؟ احتمالا می گویید حال انجام دادن این کار را ندارم. شاید هم اگر با خودتان خیلی روراست باشید بگویید انجام چنین کاری را پوچ می دانم. راه حل چیست؟ مشخصا وقتی حال انجام دادن کاری را نداریم باید از کمتر و ساده تر شروع کنیم. برای مثال کاری مانند اینکه همین الان لباس بپوشید و در خیابان قدم بزنید، در صورتی که نشاط تان را افزایش می دهد خیلی خوب و ساده است. مشخصا تجربه ی لذت های ظاهری هم حال و حوصله ی خودش را می خواهد. اما شما باید این حس و حال را به مرور به دست بیاورید. باید عادت کنید که فعالیت های نشاط بخش را زیاد انجام دهید. اما تعلل هایتان زمانی وخیم می شود که با دلیل دوم، یعنی پوچ بودن همراه شود. به این شکل که برای آسان بودن فعل، آن را ساده می کنید. برای مثال به جای رفتن به طبیعت، به رفتن به کافه فکر می کنید. و سپس وقتی فعل را تصور می کنید می بینید رفتن به کافه برایتان خیلی پوچ است. یعنی بعضی کار ها را پوچ، و بعضی کار ها را خیلی سخت می دانید. به این ترتیب قید بیرون رفتن و اکتساب نشاط بیشتر را می زنید و به خود می قبولانید که من همین الان هم نشاط دارم. یا اینکه اصلا نشاط به چه دردی می خورد.فکر کنم پیچیدگی های بحث را تا حد مطلوبم پیش برده ام و در این نقطه می خواهم بالاخره همه چیز را همگرا کنم. همه ی ما حالتی مخرب با نام بی‌تفاوتی را می شناسیم و از خطرات آن آگاهیم. این حالت دینامیک بسیار پیچیده ای دارد و پدیده ای نسبتا معاصر است. از جایی که این حالت یک بروز شناختی مهم دارد برای مقابله با آن باید افکار منفی و افکاری که به آن دامن می زند را بشناسیم و به علاوه به سوالات اساسی مان در مورد خودمان و زندگی مان پاسخ دهیم تا در زمان روی دادن این حالت دچار مشکلات شدید نشویم و در سریع ترین زمان آن را پشت سر بگذاریم. مطلب بعدی اینکه بالا نگه داشتن خلق مثبت تاثیر عمیقی بر روی توانایی کنترل این حالت می گذارد. برای اینکه با این حالت مبارزه کنیم باید خلق مثبت خود را به صورت مستمر بالا نگه داریم. خلق مثبت بالا به معنای تجربه ی لذت های زیاد در طول روز و زندگی است. لذت های ظاهری اساس انواع لذت ها را شکل می دهد. بنابراین باید سعی کنیم لذت های ظاهری را به صورت معمول تجربه کنیم. اما مشکل این است که معمولا وقتی فعالیتی لذت بخش را در نظر می گیریم، آن را سخت می یابیم و از خیر آن می گذریم. به علاوه اگر بخواهیم فعالیت ها را ساده تر کنیم و از سختی آن ها بکاهیم آن فعالیت ها در نظر مان پوچ و بدون لذت می شود. و در نهایت به دو عبارت می رسیم. عبارت اول این است: «حسش نیست». و عبارت دوم هم این است که: «حال نمیدهد». و به این شکل درگیر چرخه ای می شویم که خودش خودش را تقویت می کند.سوال این است که چگونه با این چرخه مقابله کنیم؟‌ چگونه فعالیتی را پیدا کنیم که هم ساده باشد و هم پوچ نباشد؟‌ پاسخ این است که چنین فعالیتی احتمالا وجود ندارد. و یا اگر وجود داشته باشد به زودی به سمت پوچ بودن حرکت می کند. پس چه راهکاری می تواند وجود داشته باشد؟‌ نظر من این است که باید رفتاری میانه اتخاذ کرد. احتمالا باید کمی سختی به جان بخریم و به علاوه باید کمی پوچ بودن و لذت نبردن را تحمل کنیم. این نکته مهم است که لذت بردن هم یک مهارت است. و برای اینکه از یک فعالیت لذت ببریم نیاز داریم که لذت بردن را تمرین کرده باشیم. به همین خاطر باید سعی کنید با این فکر که احتمالا این فعالیت حال نمی دهد بجنگید و وارد فعالیت هایی که هرچند لذت زیادی ندارند بشوید. باید سختی های آن فعالیت ها را هم قبول کنید. ما قادریم سختی های هر کاری را به دوش بکشیم، فقط در صورتی که آن کار برایمان در اولویت باشد. پس اگر احساس می کنید نمی توانید انرژی، زمان و پول خرج کنید تا شادی و نشاط را به خودتان هدیه دهید هنوز اهمیت خلق مثبت را لمس نکرده اید. این ادراک نیز نیازمند زمان است. عجله ای نیست. فقط خوب به زندگی تان نگاه کنید و هر اتفاقی که افتاد را دقیق مشاهده کنید. اگر هم احساس می کنید فعالیت های لذت بخش پوچ هستند باید کمی دیوانه تر باشید. باید کمی از عاقل و درست بودن تان کم کنید. احتمالا آن زمان کمی از استاندارد های سخت فعلی تان فاصله گرفته و وارد ابعاد جدیدی برای تجربه ی لذت های ظاهری می شوید. در نهایت خیلی متشکرم که این متن را مطالعه کردید. امیدوارم که در زندگی روز به روز خودتان را بیشتر بشناسید و بیشتر خودتان را زندگی کنید.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 21:25:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌تفاوتی، بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazil82/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-fz0webmhbnel</link>
                <description>با ارائه ی جمع بندی مختصری از بحث گذشته می خواهم ادامه ی بحث را در پیش بگیرم. اولا ما بر خلاف آنچه تصور می کنیم بی‌تفاوتی را به خوبی نمی شناسیم. اصولا انسان وقتی چیزی را به خوبی بشناسد نمی تواند نسبت به آن آسیب پذیری بالایی داشته باشد. اما به نظر می رسد ما انسان ها در زمان کنونی نسبت به این موضوع بسیار آسیب پذیر شده ایم. ما باید با کسانی که مانند ما گاهی بی‌تفاوتی را احساس می کنند صحبت کنیم. ما باید فکر کنیم و این موضوع را عمیق تر بشناسیم. از جایی که همه چیز در درون ذهن مان در جریان است برای درمان این رنج بایستی تناقضات و شبهه های ذهنی مان را پاسخ دهیم. باید بفهمیم که این بی‌تفاوتی ها از چه افکاری تغذیه می کنند و با خنثی کردن آن ریشه ها تا حدی مشکل را به صورت اصولی حل کنیم. در ادامه می خواهم موضوعی را پیش بکشم که همه ی ما می دانیم ولی از کنار آن به سادگی عبور می کنیم. موضوعی که مستقیما با میزان خستگی و بی‌تفاوتی هایمان نسبت به زندگی در ارتباط است.مطلبی را در گذشته با نام چگونه زندگی مان خراب می شود نگاشته ام. در آن مطلب به این موضوع پرداخته بودم که چگونه زندگی انسان ها رو به زوال می رود و دیگر بر نمی گردد. خلاصه ی آن مطلب حدودا این است که وقتی خلق مثبت مان مدت زمان زیادی پایین بماند و به علاوه آرزو هایمان دست نیافتنی به نظر برسند آنگاه ما دیگر توان ادامه دادن نخواهیم داشت. و در آن موقعیت تلاشی نیز برای بهتر کردن اوضاع و یا ساختن ایده آلی جدید صورت نمی گیرد. اصولا انسان ها، هم از جلو و هم از عقب رانده می شوند. به این معنا که انسان از غرایز خود متاثر است ولیکن با مرتفع شدن آنها باز هم پیش به سوی آینده ای حرکت می کند که در ذهنش آن را خلق کرده است و به گونه ای آرزو دارد که روزی به آن برسد. موضوع کنونی به مطلب اشاره شده بسیار مرتبط است. به نوعی احساس بی‌تفاوتی نسبت به زندگی مقدمه ای برای خراب شدن زندگی مان است.تحقیقات گسترده ای ثابت کرده است که کسانی که خلق مثبت بیشتری را تجربه می کنند به طور میانگین سلامتی روانی بالاتر و موفقیت های فردی و اجتماعی بیشتری نیز خواهند داشت. ممکن است کسی خلق مثبت بالایی داشته باشد اما انسان موفقی محسوب نشود ولی بسیار بعید است که کسی انسان موفقی باشد ولی خلق مثبت پایینی را تجربه کند. خلق مثبت فقط در شادی و خنده خلاصه نمی شود. خلق مثبت به طور کلی داشتن لحظاتی با میزان لذت زیاد است. کسی که در طول روز زمان هایی را سپری می کند که در آن زیاد لذت می برد و در نتیجه نشاط خود را حفظ می کند خلق مثبت بالایی نیز خواهد داشت. بنابراین خلق مثبت برای موفقیت و خوشبختی و طبیعتا درمان بی‌تفاوتی و خستگی نیز یک ضرورت است. اما سوالی که وجود دارد این است که چگونه می توان خلق مثبت را ایجاد کرد.همه ی ما می دانیم که فرد افسرده را به سختی می توان وادار به تفریح کرد. همه ی ما می دانیم که رفتن به شهربازی یا کوهنوردی کردن در کنار دوستان مان لذت بخش است. همه ی ما می دانیم که قدم زدن در طبیعت و تنی به آب زدن در رودخانه ای که نزدیک آبشار است نشاط عجیبی ایجاد می کند. همه ی ما راه های نسبتا ساده ای را برای خوشحال بودن و لذت بردن می شناسیم. در عین حال می دانیم که بسیاری از افراد در زندگی شان هر روز احساس عمیق لذت را تجربه می کنند ولی فعالیت های معمول را انجام نمی دهند. آنها معمولا با افکار شان و یا موضوع عمیقی که با آن درگیر هستند خوشحال اند و از آن تجارب لذت می برند. پس آیا ایجاد خلق مثبت لزوما نیازمند انجام فعالیت های نشاط بخش معمول است؟ پاسخ مشخصا خیر است. اما نکته ای وجود دارد که بسیار قابل تأمل است.انواع لذت هایی که در زندگی وجود دارد را می توان به سه دسته تقسیم کرد. دسته ی اول لذت هایی است که با خوشی و خوشحالی، و با خنده و نشاط موقعیتی عجین است. به این دسته، لذت های ظاهری می گوییم. دسته ی دوم لذت هایی است که در مواقع درگیری عمیق با یک فعالیت عینی و یا ذهنی رخ می دهد. این دسته لذت ها بیشتر با احساس رضایت از زندگی و دوست داشتن خویشتن همراه است. معمولا کسانی که این نوع لذت را زیاد تجربه می کنند در مورد ناکارآمد بودن مهارت ها و آینده شان نگران نیستند. به این دسته، لذت های عمیق گفته می شود. دسته ی سوم لذت ها، خوشحالی های قلبی است که به خاطر حرکت کردن در جهت معنا، در فرد ظاهر می شود. کسی که کاری سخت را انجام می دهد تا به کسی کمک می کند، یا کسی که به دیگری محبتی بی قید و شرط روا می دارد و به صورت کلی کسی که کاری در جهت خوبی های ذهنی خود انجام می دهد این لذت را تجربه می کند. به این دسته، لذت های معنوی می گوییم.بنابراین سه نوع لذت در زندگی مان وجود دارد. لذت های ظاهری، لذت های عمیق و لذت های معنوی. صحبت سر این است که انسان ها برای جلوگیری از بی‌تفاوت شدن نسبت به زندگی نیاز دارند تا خلق مثبت خود را بالا نگه دارند. و همان طور که اشاره کردم خلق مثبت به معنای تجربه ی لذت در طول روز و در طول زندگی است. سوال این است که چگونه می توانیم خلق مثبت خود را بالا نگه داریم و چگونه می توانیم در زندگی مان لذت ببریم. آیا ما نیاز داریم که لزوما لذت های ظاهری را تجربه کنیم؟ یا کسانی هستند که فقط با لذت های عمیق و معنوی زندگی می کنند؟ پاسخ این است که تقریبا زندگی بدون لذت های ظاهری به بن بست می رسد.سلسله تحقیقاتی که در مورد خوشبختی در دهه ی اخیر انجام شد نشان داد که انسان هایی که لذت هایی از نوع عمیق و یا معنوی را تجربه می کنند لزوما زمان هایی نیز لذت هایی از نوع ظاهری را تجربه می کنند. به عبارتی اگر کسی لذت های ظاهری را به هیچ وجه تجربه نمی کرد لزوما لذت های عمیق و معنوی را نیز تجربه نمی کرد. اما برعکس این قضیه صادق نبود. کسانی بودند که لذت های ظاهری زیادی را تجربه می کردند ولی لذت های عمیق و معنوی را به ندرت تجربه می کردند. بنابراین فرقی میان لذت های ظاهری و غیر ظاهری وجود دارد. تا حدی می توان گفت وجود لذت های ظاهری برای ایجاد خلق مثبت الزامی است. اما سوال این است که چرا چنین است؟اکنون به جمع بندی این بخش پرداخته و برای بخش بعدی صحبت هایم را همگرا می کنم. در ابتدا در مورد موضوعی که امروزه انسان های زیادی درگیر آن هستند طرح مسئله کردم. آنها احساس می کنند خسته شده اند و میل و اشتیاق شان نسبت به زندگی از بین رفته است. این پدیده را برخی افراد افسردگی می نامند. اما خوب است گاهی فقط به ساز و کار پدیده ها بپردازیم تا راز های پشت آنها را فاش کنیم. مشخصا وقتی نسبت به زندگی بی‌تفاوت می شویم افکاری در ذهن مان می آید و می رود. افکاری در مورد جایگاه مان در این جهان، آرزو هایمان برای ادامه دادن و دلیل بودن مان. اصولا هر حالتی در خلق و خو و روان ما بعدی شناختی نیز دارد و بی‌تفاوتی نسبت به زندگی نیز از این قاعده مستثنا نیست. اگر بتوانیم افکار مان را در مورد سوالات اساسی و پایه ای زندگی مان به ثبات برسانیم قطعا خطر ابتلا به بی‌تفاوتی نسبت به زندگی هم کاهش می یابد.در این بخش در مورد اهمیت خلق مثبت و لذت بردن در زندگی صحبت کردم. گفتم که برای بی‌تفاوت نشدن نسبت به زندگی باید لزوما خلق مثبت را در حد بالا نگه داشت. سپس در مورد انواع لذت ها صحبت کردم و گفتم تحقیقات نشان داده اند وجود لذت ظاهری برای داشتن خلق مثبت یک الزام است. اما با لذت های عمیق و معنوی نیز می توان خلق مثبت خود را بالا نگه داشت. سوال این است که چرا لذت ظاهری ضرورت است و چرا نمی توانیم به سادگی لذت ببریم؟ در نهایت سپاسگزارم که در این بخش هم همراه بنده بودید و به عرایض بنده دقت کردید. در صورت تمایل بخش سوم از این مجموعه را که جمع بندی و نتیجه گیری نهایی است مطالعه بفرمایید.</description>
                <category>عباس سیدشازیله</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 21:23:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>