<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیده فاطمه سید شازیله</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shazileh</link>
        <description>هیچ وقت دیگر مثل قبل نخواهد شد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:18:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4110769/avatar/5FhPcn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیده فاطمه سید شازیله</title>
            <link>https://virgool.io/@Shazileh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مغازه پاتریس</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%B3-nzbtmecwbkcz</link>
                <description>پاتریس در حال ساخت یک کتاکت گران‌قیمت از خمیره‌ی کتاب‌های فلسفی&quot;پاتریس بگی نگی کم داشت. همیشه یه سیگار گوشه لبش بود و تقریبا همه پولش را کتاب میخرید. کتاب ها را تکه تکه و داخل ورقه خورد کن می انداخت و بعد، با اب مخلوط و خمیری میساخت که با کمک ان ماکت چیز های مختلف مثل قصر و خانه میساخت.شاید کار پاتریس بنظرتان عجیب جلوه کند اما ماجرا زمانی عجیب تر میشود که بهتان بگویم کسانی حاضر بودند برای این ماکت ها پول بپردازند. بله، درست حدس زدید! پاتریس یک مغازه کتاکت(ترکیب ماکت و کتاب) فروشی داشت. در این مغازه او و دخترش آریل که در واقع مغازه به نام اریل بود، به درست کردن کتاکت مشغول بودند. قیمت هر کتاکت نیز بسته به کتابی داشت که خمیر مایه کتاکت از آن شکل گرفته بود. کتاب های فلسفی همیشه بالاترین قیمت ها را دلشتند. بعد از آن ها رمان ها و بعد از رمان نیز دایره المعارف ها قرار داشتند. کتاکت های ساخته شده از کتاب های روان شناسی نیز همیشه پایین ترین قیمت ها را داشتند.مغازه آریل که کسب و کار پدرش پاتریس در آن بنا شده بود، چندان وسعت نداشت. وقتی که از در ورودی پا به درون مغازه میگذاشتید در سمت راستتان قفسه های چوبی قدیمی ای تا سقف را میدیدید که پر از کتاکت بودند. در سمت چپ در نیز میز خالی پیشخوان قرار داشت. چرا میگوییم خالی؟ برای این که اریل به قدری همیشه سرشار از شور و ذوق بود که نمیتوانست یکجا بند شود. یا در حال تمیزکاری بود، یا داشت چیدمان کتاکت ها را تغییر میداد، یا وسط قالی ایرانی کهنه وسط مغازه دراز کشیده بود و کتاب میخواند. یا با صدای زیبایی که داشت، مشغول زمزمه کردن اهنگی زیر لب بود. اگر در مغازه در یکی‌از این حالات او را ندیدید احتمالا یا در دستشویی بوده است و یا در حال صرف ناهار.در انتهای مغازه یک در کوچک نارنجی رنگ قرار داشت که محیط ساخت کتاکت را از فضای فروش جدا میکرد. ان سوی در فضای کوچکی بود که همه اضلاع آن را میز چیده بودند و عملا کارگاه به شمار میرفت. آقای پاتریس نیز از صبح تا عصر با پیشبندی به تن و دستکش های بلندی به دست مشغول ساخت کتاکت بود. موقع کار‌ به جز زمان ناهار و دستشویی لحظه ای استراحت نمیکرد. او به معنای واقعی کلمه عاشق کارش بود.&quot;داستانی که خواندید، نوشته ی من نیست بلکه هدیه ای بود از &quot;او&quot; به من. آن هم در روزی که بالا و پایین های بسیار داشت. گفت دوتا کلمه انتخاب کن و چون توی ماشین و در راه بودیم، کلمه ی پاتریس به چشمم خورد ‌که بالای یک مغازه ی فرش فروشی نوشته شده بود. شد مغازه ی پاتریس...شما فکر می‌کنید خمیرمایه‌ی زندگی‌تان از چه کتابی ساخته شده؟ اگر قرار بود ماکتی از آرزوهایتان بسازید، سراغ فلسفه می‌رفتید یا رمان؟</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 06:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهای سنگین یک «نمی‌شود»</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-chvunfqm8hzg</link>
                <description>چه فکری می کنید اگر بگویم کسی را میشناسم که میخواهد آزمایشی انجام دهد که قدرت زیادی بدست بیاورد آن هم از طریق «کنترل ذهن انسان‌ها»؟ واقعا اگر همین امروز کسی به شما بگوید پروژه‌ای تعریف کرده تا ماده‌ای بسازد که با آن ذهن دیگران را مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی در دست بگیرد، چه واکنشی نشان می‌دهید؟ احتمالاً پوزخندی می‌زنید و با خودتان می‌گویید: «چه احمقِ خوش‌خیالی! این حرف‌ها فقط مال فیلم‌های علمی-تخیلی درجه دو است.»اما بگذارید کمی لرزه بر تن این اطمینان بیندازیم. ما از کجا این‌قدر مطمئنیم که این کار احمقانه است؟ پاسخ تلخ است: چون قبلاً امتحان شده است. آن هم نه توسط یک متوهمِ گوشه‌گیر، بلکه توسط قدرتمندترین، مجهزترین و به‌اصطلاح «دانشمندترین» سیستم‌های امنیتی جهان.در سال ۱۹۵۳، درست در اوج جنگ سرد، سازمان سیا (CIA) پروژه‌ای را آغاز کرد که نامش در تاریخ به عنوان لکه‌ای سیاه حک شد: پروژه MK-ULTRA. این یک فانتزی نبود؛ یک برنامه‌ی واقعی، مخفیانه و به شدت غیراخلاقی بود که واقعا اجرا شد. هدف؟ پیدا کردن راهی برای درهم‌شکستن ذهن انسان، پاکسازی حافظه و بازنویسی شخصیت، به طور خلاصه، کنترل ذهن انسان.اما چرا؟ چه چیزی باعث شد چنین سیستم عریض و طویلی به این مسیر کشیده شود؟ علت اصلی، پارانویای شدیدی بود که در دوران جنگ سرد حاکم بود. سیا به شدت وحشت داشت که شوروی، چین و کره شمالی به تکنولوژی «شست‌وشوی مغزی» دست پیدا کرده باشند و بتوانند از طریق نفوذ به ذهن، از سربازان آمریکایی اعتراف بگیرند. آن‌ها می‌خواستند پیش‌دستی کنند و سلاحی بسازند که نه با گلوله، بلکه با نفوذ به مغز عمل کند. هدفشان دست یافتن به یک «سرم حقیقت» برای بازجویی‌های بی‌نقص بود و حتی از آن فراتر، می‌خواستند انسان‌هایی بسازند که مانند یک ربات، دستورات ترور یا جاسوسی را بدون اراده‌ی خود اجرا کنند و بعداً هیچ‌چیز از آن به یاد نیاورند. در واقع، آن‌ها می‌خواستند از ذهن انسان یک «سخت‌افزار قابل برنامه‌ریزی» بسازند تا در نبرد اطلاعاتی، برنده‌ی مطلق باشند.آن‌ها این آزمایشات را روی کسانی انجام دادند که قرار بود از آن‌ها محافظت کنند: دانشجویان، پرسنل نظامی، زندانیان و از همه غم‌انگیزتر، بیماران روانی؛ یعنی بی‌دفاع‌ترین اعضای جامعه. بدون هیچ‌گونه رضایت و بدون آگاهی، به سوژه‌ها دوزهای سنگینی از داروهای روان‌گردان قوی، به‌ویژه LSD، به همراه شوک‌های الکتریکی، محرومیت از خواب و محرک های حسی و انزوای طولانی‌مدت تحمیل می‌شد.حالا دوباره همان سوال را می‌پرسم: هنوز هم به نظرتان آن ایده احمقانه است؟ یا چون حالا شنیدید که «سازمان سیا» پشت آن بوده، کمی در قضاوتتان تردید کردید؟ این دقیقاً همان حفره‌ای است که ما در روان‌شناسی و علوم اجتماعی مدام در آن سقوط می‌کنیم: «خطای هاله‌ایِ قدرت».ما عادت کرده‌ایم که اگر حرفی سخیف یا ایده‌ای پوچ از دهان یک فرد برجسته یا یک نهاد مقتدر بیرون بیاید، به جای «احمقانه» به آن بگوییم «پیچیده» یا «استراتژیک». وقتی یک آدم معمولی ادعای غیب‌گویی می‌کند، او را دیوانه می‌نامیم؛ اما وقتی سیستمی با بودجه‌های میلیاردی، سال‌ها وقت صرف می‌کند تا با خوراندن مواد شیمیایی به انسان‌های ناآگاه، ذهن آن‌ها را تسخیر کند، نامش را می‌گذاریم «تحقیقات امنیتی».در نهایت، واقعیت خودش را به آن‌ها دیکته کرد. در سال ۱۹۷۳، وقتی بوی گند این فجایع بلند شد، ریچارد هلمز (رئیس وقت سیا) دستور داد تمام اسناد و مدارک MK-ULTRA سوزانده و نابود شود تا ردی باقی نماند. اما آن‌ها یک چیز را فراموش کرده بودند؛ اسناد مالی و فاکتورهایی که در ساختمان‌های دیگر نگهداری می‌شدند، باقی ماندند و بعدها در کمیته‌ی کلیسا (Church Committee) در مجلس سنا، پرده از این جنون برداشته شد.پروژه‌ی MK-ULTRA بعد از بیست سال شکست خورد، چون ذهن انسان پیچیده‌تر و وحشی‌تر از آن بود که با چند قطره LSD رامِ قدرت شود.اما درس بزرگ MK-ULTRA فراتر از افشای جنایات یک سازمان امنیتی است؛ این پروژه آینه‌ای است روبروی ما تا ببینیم چطور «اعتبار» می‌تواند «عقل» را به مسلخ ببرد. بزرگ‌ترین شست‌وشوی مغزی در این ماجرا، نه روی سوژه‌های آزمایش، بلکه روی هزاران کارمند و دانشمندی اتفاق افتاد که این فجایع را طراحی و اجرا کردند؛ آن‌ها باور کرده بودند که چون «مقتدرند»، پس حق دارند و چون «متخصص‌اند»، پس لزوماً می‌فهمند.حالا می توانیم خیلی ساده بگوییم احمق بودند و فقط نتیجه گیری کنیم که بزرگان هم حماقت می کنند، اما نکته‌ی ظریف اینجاست: اگر امروز ایده‌ی کنترل ذهن به نظرمان «بدیهی است که احمقانه است»، این نه از هوش ذاتی ما، بلکه از صدقه‌سرِ حماقت محض کسانی است که پیش از ما تمام بودجه‌ها و عمرها را برای پیمودن این مسیر بن‌بست خرج کردند. ما روی شانه‌ی غول‌هایی ایستاده‌ایم که گاهی در اوج نبوغ، به شکلی بنیادین نادان بوده‌اند. اگر یک چیزهایی خیلی زیادی احمقانه بنظر می‌آید دقیقا بخاطر این است که یکسری آدم برجسته و دانشمند قبلا احمقانه بودنش را ثابت کردند. در واقع آنها یکبار برای همیشه مرز حماقت و محال را دقیقا مشخص کردند.این واقعیت به ما می‌گوید که هیچ «نام بزرگی» و هیچ «سیستم مقتدری»، مصون از بلاهت نیست. در واقع، گاهی برای اینکه بفهمیم یک دیوار واقعاً بن‌بست است، باید یک سیستم میلیاردی سرش را با تمام سرعت به آن بکوبد تا ما از راه دور، با خیالی راحت پوزخند بزنیم و بگوییم قطعا &quot;نمی شود&quot;.پس هرگاه شنیدید که یک نهاد بی‌نقص یا یک دانشمند تراز اول، حرفی می‌زند که با عقل سلیم و بدیهیات اخلاقی‌تان فرسنگ‌ها فاصله دارد، بلافاصله شک نکنید که «شاید من نمی‌فهمم و او چیزی می‌داند که من نمی‌دانم». تاریخ ثابت کرده است که گاهی تفاوت یک «دیوانه» با یک «سیستم امنیتی»، فقط در میزان بودجه‌ای است که برای اثبات حماقتشان در اختیار دارند.و در نهایت حقیقت این است: بسیاری از چیزهایی که ما امروز به عنوان «محالات» می‌شناسیم، قبلاً به عنوان «پروژه‌های استراتژیک» روی میز قدرتمندترین آدم‌های جهان بوده‌اند. ما فقط خوش‌شانس بوده‌ایم که در دورانی زندگی می‌کنیم که فاکتورهای شکست آن‌ها به دستمان رسیده است. ما آگاهی امروزمان را مدیون حماقت هزینه‌بر سیستم‌های مقتدر هستیم.</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 04:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آناتومی جبر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-hbowdc6uitpt</link>
                <description>جبر بیولوژیک تمدن: کالبدشکافی یک کلونی عظیماگر از ارتفاعی معین به شهر بنگریم، توهم فردیت رنگ می‌بازد. آنچه می‌بینیم، نه میلیون‌ها انسان، که یک ارگانیسم واحد و غول‌آسا است. در این پیکره، مرز میان زیست‌شناسی و شهرسازی محو می‌شود. خیابان‌ها و بزرگراه‌ها تنها مسیرهای عبور نیستند؛ آن‌ها شریان‌ها و سیاهرگ‌های قطوری هستند که وظیفه دارند توده‌های سلولی یعنی انسان‌ها را برای انجام سوخت‌وساز شهری جابه‌جا کنند. کوچه‌های بن‌بست، مویرگ‌های خسته‌ای هستند که تبادلات ضایعات در آن‌ها صورت می‌گیرد. نیروگاه‌ها و تصفیه‌خانه‌ها، کبد و کلیه این موجود هستند که سموم را دفع و انرژی را بازتوزیع می‌کنند.در این ساختار، مراکز اداری، سیاسی و مالی نقش هسته مرکزی، مغز یا هیپوتالاموس را ایفا می‌کنند که ضرب‌آهنگ کلی این پیکره را تنظیم می‌کنند. ما فکر می‌کنیم سلول‌هایی هستیم که حق انتخاب داریم، در حالی که حتی یک سلول مهم در بافت کبد، هیچ تصوری از تصمیمات قشر خاکستری مغز ندارد؛ او فقط دستورات شیمیایی را اجرا می‌کند. ما نیز در کوچه‌ها و خانه‌هایمان، تنها دستورات نانوشته زیرساخت ها را اجرا می‌کنیم. معماری شهر، مسیر حرکت، ساعت بیداری و حتی نوع اضطراب ما را تعیین می‌کند. ما تصمیم‌گیرنده نیستیم؛ ما صرفا پاسخ‌دهنده به محرک‌های محیطی و سخت‌افزار شهر هستیم.بررسی واقعی زمانی آغاز می‌شود که به سیستم ایمنی این موجود عظیم نگاه کنیم. در بدن، تی‌سل‌ها (T cell) وظیفه دارند هر عنصری را که خودی نیست یا کارکردش را از دست داده، شناسایی کنند. پلیس، قوانین سفت‌وسخت، نهادهای نظارتی و از همه بی‌رحم‌تر، قضاوت‌های اجتماعی، دقیقا همان تی‌سل‌های شهری هستند. آن‌ها افراد آسیب‌زا و خاطی و سرطانی را از جامعه جدا و حتی حذف میکنند. اما وظیفه ذاتی یک تی‌سل، نه محافظت از تک‌تک سلول‌ها، بلکه حفظ سلامت کل سیستم است. اما فاجعه در خطای تشخیص رخ می‌دهد؛ وقتی قضاوت جمعی اشتباه به عنوان یک بیماری خودایمنی، فرد را هدف قرار می‌دهد.در زیست‌شناسی، وقتی یک سلول بر اثر فشار بیش از حد، پیر یا فرسوده می‌شود و یا وقتی ویروسی میشود، پروتئین‌هایی را بر سطح خود نمایش می‌دهد که در حکم پرچم قرمز است. در شهر نیز، وقتی انسانی زیر بار ساختار فرساینده تمدن دچار فرسودگی می‌شود، سیگنال‌هایی از ناتوانی ساطع می‌کند. در یک سیستم سالم بیولوژیک، سلول فرسوده باید بمیرد تا کل باقی بماند؛ به این فرایند آپوپتوز یا خودکشی برنامه‌ریزی شده می‌گویند. تی سل به سلول های &quot;خراب شده&quot; تفنگ میدهد و سلول خودکشی میکند تا بدن سالم بماند. جامعه مدرن نیز با بی‌رحمی تمام همین قانون را اجرا می‌کند. وقتی تو دیگر کارآمد نیستی و چرخ‌دنده‌هایت با ریتم تند شهر نمی‌چرخد، پالس‌های منفی از سوی اجتماع به سمتت هجوم می‌آورند.این پالس‌ها به شکل تحقیر، انزوا یا بی‌توجهی ظاهر می‌شوند. سیستم به تو می‌فهماند که یک بافت مرده هستی. در این مرحله، فرد به طور ناخودآگاه وارد فرایند آپوپتوز اجتماعی می‌شود. افسردگی، نه یک بیماری فردی، بلکه یک فرمان بیولوژیک از سوی کل شهر به فرد فرسوده است؛ پیامی با این محتوا: خودت را حذف کن.ما واقعا زندگی نمی‌کنیم؛ ما فقط در حال اجرای دستورات و نقش‌هایی هستیم که برایمان تعریف شده است. در این ازدحام ساختگی، ما هرگز به داد هم نمی‌رسیم و به فریاد دیگری گوش نمی‌دهیم، چون برنامه‌ریزی ما تنها برای بقای کل سیستم است، نه نجات یک واحد فرسوده. ارتباطات ما واقعی نیست؛ ما نه برای خودمان و نه برای درک دیگری، بلکه تنها برای حفظ جایگاه‌مان به عنوان یک سلول وظیفه‌شناس با هم تعامل می‌کنیم. ما از ترس شناسایی شدن توسط سیستم ایمنی، تمام تلاشمان را می‌کنیم تا فقط قطعه‌ای بی‌صدا در این ماشین بزرگ باشیم. در این انزوای جمعی، ما فقط شهروندیم و نه صاحب اختیار؛ ما فقط اجزای مصرف‌شدنی پیکره‌ای هستیم که برای بقای خود، هیچ ابایی از بلعیدن سلول‌های خسته‌اش ندارد. تمدن، یک خودخواری سیستماتیک است که در آن، هر بوق ماشین در ترافیک، سیگنالی برای یادآوری این نکته است: تو فقط تا زمانی وجود داری که حرکت می‌کنی.آخرین باری که به سلول مجاورت سیگنال واقعی فرستادی کی بود؟</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 03:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او وجود دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%A7%D9%88-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wboixa7zrcah</link>
                <description>تو نمی‌توانی چیزی را پیدا کنی که «ایده اش» را نداریدر کتاب‌های قدیمی نوشته‌اند: «جوینده، یابنده است.» اما یک تبصره‌ی بزرگ جا افتاده است: تو فقط چیزی را پیدا می‌کنی که قبل از گشتن، «تصویرش» را در ذهن داشته باشی. در روانشناسی پدیده‌ای داریم به نام «کوریِ انتخابی». ذهن ما برای اینکه منفجر نشود، بخش زیادی از واقعیت‌های محیط را حذف می‌کند و فقط چیزهایی را به ما نشان می‌دهد که به آن‌ها «نیاز» داریم یا «باور» داریم که وجود دارند.ایده، همان نقشه‌ی راه استتصور کنید به شما می‌گویند در یک انبار شلوغ، دنبال «فلان قطعه» بگرد. اگر ندانید آن قطعه چه شکلی است، چه رنگی است یا اصلاً چه کاربردی دارد، ممکن است صد بار آن را از روی زمین بردارید، نگاهش کنید و دوباره سر جایش بگذارید. چون «ایده‌ای» از آن ندارید، آن را نمی‌بینید.رابطه‌ها هم همین‌طورند. کسی که تمام عمرش فقط رابطه‌های سمی، خیانت و بی‌ثباتی را دیده، در واقع «نقشه‌ی ذهنی‌اش» فقط همین‌ها را دارد. وقتی او می‌گوید «مردِ وفادار وجود ندارد»، در واقع دارد می‌گوید: «در نقشه‌ی ذهنی من، چنین مختصاتی تعریف نشده است.»چرا به &quot;کمتر از نیازمان&quot; قانع می‌شویم؟بسیاری از ما در روابط بد می‌مانیم، نه به این دلیل که آن رابطه را دوست داریم، بلکه به این دلیل که فکر می‌کنیم «بیرون از این مرز، چیزی وجود ندارد».اگر تو ندانی که آدمی وجود دارد که می‌تواند بدون کنترل کردن، به تو عشق بورزد، یا آدمی هست که صادق بودن برایش یک اصل است نه یک تاکتیک، چطور می‌خواهی او را پیدا کنی؟ بدون داشتنِ این «ایده»، تو در برابر اولین آدمِ نیمه‌بندی که سر راهت قرار می‌گیرد، تسلیم می‌شوی و فکر می‌کنی: «خب، این هم مثل بقیه است، بگذار همین را نگه دارم.»اثرِ «راجر بنیستر»؛ وقتی غیرممکن، ممکن می‌شودتا سال ۱۹۵۴، تمام دنیا (حتی پزشکان) باور داشتند که بدن انسان از نظر فیزیکی نمی‌تواند یک مایل را در کمتر از ۴ دقیقه بدود. آن‌ها فکر می‌کردند قلب در آن فشار متلاشی می‌شود. اما «راجر بنیستر» این ایده را نپذیرفت و برای اولین بار این طلسم را شکست. نکته‌ی عجیب اینجا بود که به محض اینکه او ثابت کرد این کار شدنی است، در عرضِ کمتر از یک سال، چندین نفر دیگر هم توانستند همین رکورد را بزنند! بدنِ آن‌ها در یک سال تغییر نکرده بود، بلکه «ایده‌ی ناممکن بودن» در ذهنشان فرو ریخته بود. آن‌ها چون دیدند «می‌شود»، پس توانستند که انجامش دهند.اما ماجرا فقط این نیست که چیزی را شدنی کنیم که تا قبل از آن شدنی نبود. من حرفم این است که چیزی مثل رابطه ی پایدار و مطلوب واقعا شدنی است و نیازی نیست ما اولین نفری باشیم که اینکار را میکند چون به شخصه روابط پایدار و مطلوب دیده ام و &quot;میبینم که شدنی است&quot;.نویدِ وجود داشتناز طرفی: نیازِ تو، مدرکِ وجودِ آن چیز است.اگر تو در اعماق قلبت به دنبالِ امنیت، وفاداری و درک شدن می‌گردی، یعنی این‌ها مفاهیمی هستند که وجود خارجی دارند. اگر وجود نداشتند، اصلاً در ذهن تو شکل نمی‌گرفتند. و وقتی ببینی کسی آن را یافته راحت تر و با اطمینان دنبالش میگردی. بچه‌ای که می‌بیند برادر بزرگترش دوچرخه‌سواری می‌کند، دیگر به «نشدن» فکر نمی‌کند. او فقط می‌پرسد «چطور؟». تو هم اگر یک بار، فقط یک بار، یک رابطه‌ی درست را دیده باشی (حتی در یک کتاب، در زندگی یک دوست، یا در یک مشاهده‌ی گذرا)، دیگر به «همه همین‌اند» تن نمیدهی.حرف آخربگرد و «ایده‌های درست» را پیدا کن. آدم‌هایی را پیدا کن که متفاوت زندگی می‌کنند. روایت‌هایی را بشنو که با تجربه‌ی تلخ تو فرق دارند.اول باید در ذهنت بپذیری که «او وجود دارد». باید بدانی که وفاداری یک انتخابِ ممکن است، نه یک اتفاقِ اتفاقی. وقتی ایده در ذهنت شفاف شد، چشم‌هایت هم باز می‌شوند. آن وقت در میانِ هزاران آدمِ اشتباه، آن یک نفری را که با «ایده‌ات» همخوانی دارد، از فرسنگ‌ها فاصله تشخیص می‌دهی.جست‌وجو، بعد از ایده شروع می‌شود؛ نه قبل از آن.</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 01:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار عواقب نداشته باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-vb2odhtddwgs</link>
                <description>رفتاری خارج از عرف و خطرناک نشان داد. داشت به خودش آسیب جدی میزد. بعد از آن کمکش می کنند اما در عین حال عصبانی می شوند و می گویند کارش سورآل بود و این را هم خاطرنشان می کنند که دیگر این رابطه سالم نیست می گویند اگر من بودم می رفتم و رهایش میکردم. میگویند حتی اگر من اینکار را میکردم هرکسی بود رهایم میکرد. دیگری میگوید تو باید از خودت مراقبت کنی و این رابطه آسیب زننده است و بگذار او با عواقب کارش رو به رو شود و تو مسئول زندگی او نیستی. شنیدم اما...اما من فکر میکنم آدم ها باید یک جاهایی این امکان را داشته باشند که کاری بکنند و عواقبی برایشان نداشته باشد. بنظرم این خیلی انسانی تر است تا اینکه فرد وقتی فشارش را که خیلی زیاد است با آسیب زدن به خودش تخلیه میکند حالا ما هم بیاییم یکسری عواقب مثل رها کردنش را هم روی دوشش بگذاریم. این کار انسانی نیست این سرکوب کردن است کاری که یک نفر همیشه با من میکرد. من از بیچارگی گریه میکردم و او بابت گریه تنبیهم میکرد. فریاد هم میزدم تنبیهم میکرد. وقتی فشارم را تخلیه میکردم برایم عواقب داشت. و باید عواقبش را پرداخت میکردم من دلم نمیخواهد با او اینکار را بکنم میخواهم اجازه بدهم یک جاهایی کارهایش عواقب نداشته باشه و حس کند میتواند آزاد باشد اگر عواقب را متوجهش کنم و تنهایش بگذارم تا خودم را حفظ کنم آن وقت او قلبش تنها و تنها و تنهاتر میشود. از سمت زندگی سرکوب می شود. من اینجام که آدم ها کارهایشان با عواقب مواجه نشود و بتوانند خود واقعی شان باشند و من باز هم دوستشان داشته باشم و ثابت کنم که این رفتارهای آزاردهنده شان می تواند بخشیده شود و حق دارند که داد بزنند. لازم نیست همیشه متمدنانه رفتار کرد من از اینکه برای رفتاری که بخاطر فشار از کسی سر میزند عواقب بگذارم، متنفرم. او قطعا این کارش را تکرار میکند درست است اما من میخواهم اجازه بدهم کارش عواقب بدی برایش نداشته باشد وگرنه دیگر راهی برای فرد باقی نمی گذارد تا زندگی کند و فرد به ستوه می آید و از درون می میرد.یکسری رفتارها به ذات از سر پلیدی آسیب زننده هستند و باید به هر قیمتی جلوی آنها را گرفت اما یکسری رفتارها بخاطر فشار زیاد درون ذهن فرد ایجاد می شود برای آنها نباید عواقب گذاشت تا بتواند راه خروجی برای فشارهای فرد باقی بگذارد. و من معتقدم فرق بین این دو واضح است.اگر کسی بود که مرا از دست آن سرکوبگر نجات دهد شاید راهی برای من هم می بود. اما نبود و آن فریادهای فرو خورده و بیرون نیامده تبدیل شد به عقده هایی پیچیده در درونی ترین لایه های وجودم. من اینکار را با دیگری نمیکنم. نمیخواهم امتداد او باشم.اذعان دارم که تحمل ظواهر این قضیه، مستلزم این است که قوی باشی و تا حدودی بیخیال. برایت فرقی نکند که چه کسی چه می گوید یا اینکه در چشم دیگران چه هستی و در عین حال برایت مهم باشد که انسان باشی. در واقع مهم است که خودت واقعا آسیب نبینی. تروما نگیری و حوصله داشته باشی.</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پول</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84-yirh0dku6pwv-yirh0dku6pwv</link>
                <description>این متن مثل یک سفرنامه‌ی اقتصادی است که از غارنشینی شروع می‌شود و به دنیای دیجیتال می‌رسد. این شما و این داستان «پول؛ از صدف تا ارز دیجیتال».بخش اول: وقتی خوشبختی در یک سبد سیب بود!تصور کنید هزاران سال پیش زندگی می‌کنید. شما یک باغبان حرفه‌ای هستید و سبدتان پر از سیب‌های سرخ و شیرین است. اما یک مشکل بزرگ دارید: دندان‌درد! تنها کسی که می‌تواند به شما کمک کند، طبیب دهکده است. پیش او می‌روید، اما طبیب می‌گوید: «من سیب دوست ندارم، من ماهی می‌خواهم!»حالا شما مجبورید سیب‌هایتان را بردارید، به لب رودخانه بروید، صیادی را پیدا کنید که ماهی داشته باشد و از قضا «دلش سیب بخواهد»، ماهی را از او بگیرید و تازه برگردید پیش طبیب. به این می‌گفتند «تهاتر». کابوسِ تهاتر این بود که همیشه «نیازها» با هم جفت‌وجور نمی‌شدند. تازه، سیب‌ها می‌گندیدند و ماهی‌ها بو می‌گرفتند. ثروت شما، یعنی همان زحمتی که برای چیدن سیب کشیده بودید، با گذشت زمان از بین می‌رفت.بخش دوم: نمک، صدف و شکستِ اولین پول‌هابشر فهمید که باید یک «واسطه» پیدا کند. چیزی که همه همیشه آن را بخواهند. در بعضی تمدن‌ها، نمک شد پول! چون هم برای ماندگاری غذا حیاتی بود و هم همه به آن نیاز داشتند. (هنوز هم در زبان انگلیسی به حقوق می‌گویند Salary که از واژه‌ی Salt یا نمک می‌آید). در جزایر دورافتاده، صدف‌های براق شدند پول.اما چرا این‌ها کنار گذاشته شدند؟ چون نمک با یک بارانِ شدید غیب می‌شد و صدف‌ها هم زیر دست و پا خرد می‌شدند. از آن مهم‌تر، «تولید» آن‌ها دستِ طبیعت بود. اگر یک معدن نمک بزرگ پیدا می‌شد یا طوفان دریا هزاران صدف جدید به ساحل می‌آورد، ناگهان همه پولدار می‌شدند و چون پول زیاد می‌شد، دیگر کسی برای چند صدف، جگرِ گوسفندش را به شما نمی‌داد!بخش سوم: چرا طلا پادشاه شد؟انسان به دنبال یک «قهرمان» می گشت و به طلا رسید. طلا چند ویژگیِ جادویی داشت که آن را از بقیه جدا می‌کرد:۱. تغییرناپذیر بود: طلا نه زنگ می‌زند، نه می‌پوسد و نه در اسید حل می‌شود. سکه‌ای که هزار سال پیش ضرب شده، امروز هم همان‌قدر می‌درخشد.۲. کمیاب و سخت‌به‌دست‌آمدنی بود: نمی‌شد طلا را در باغچه کاشت! برای به دست آوردنش باید زمین را می‌کندند و این یعنی هر سکه‌ی طلا، نماینده‌ی «ساعت‌ها زحمت و عرقِ جبین» بود.۳. بخش‌پذیری: طلا را می‌شد ذوب کرد و به قطعات ریز تبدیل کرد بدون اینکه از ارزشش کم شود (برخلاف الماس که اگر نصف شود، ارزشش نابود می‌شود).۴. زیبایی: ذاتِ انسان درخشش را دوست داشت و این به طلا «ارزش روانی» می‌داد.بخش چهارم: زرگرهای زیرک و تولدِ اولین دروغِ بانکی!چون حمل طلا سنگین و خطرناک بود، مردم طلاهایشان را به «زرگرها» می‌سپردند که گاوصندوق‌های محکمی داشتند. زرگر به شما یک تکه کاغذ (رسید) می‌داد که می‌گفت: «صاحب این کاغذ، ۱۰ سکه طلا از من طلبکار است.»کم‌کم مردم دیدند جابجا کردن کاغذ خیلی راحت‌تر است. اما زرگرها متوجه یک حقیقتِ عجیب شدند: «همه مردم هیچ‌وقت همزمان با هم نمی‌آیند تا طلاهایشان را پس بگیرند!»اینجا بود که نطفه‌ی بانک‌های امروزی بسته شد. زرگر دید که ۱۰۰۰ سکه طلا در صندوق دارد، اما مردم در ماه فقط برای تحویل گرفتن فیزیکی ۱۰ سکه می‌آیند. پس او شروع کرد به چاپ کردنِ «رسیدهای اضافه» و آن‌ها را به دیگران وام داد. یعنی پولی را به مردم می‌داد که اصلاً طلایی برایش در صندوق نداشت! او از این راه سود می‌گرفت و ثروتمند می‌شد، در حالی که در واقعیت، داشت «اعتبارِ خیالی» می‌فروخت.بخش پنجم: بانک ها و واموام چیست؟ وام یعنی شما پولی را که هنوز به دست نیاورده‌اید، امروز خرج می‌کنید. بانک به شما اجازه می‌دهد از «آینده‌ی خودتان» پول قرض بگیرید.تصور کن ۱۰ میلیون تومان به بانک می‌دهی. بانک طبق قانون، ۱ میلیون تومان آن را در صندوقش نگه می‌دارد و اجازه دارد با بقیه آن کار کند. اما جالب است بدانی که بانک برای وام دادن به نفر بعدی، آن ۹ میلیون تومانِ تو را برنمی‌دارد. او فقط در دفترچه دیجیتالی‌اش برای آن آدم می‌نویسد: «۹ میلیون تومان به حساب شما اضافه شد.» به همین سادگی! در واقع بانک پول خلق میکند. چون به جای اینکه پول واقعی دست شما بدهد، با اعتبار کار میکند.حالا آن آدم با آن ۹ میلیون تومان که در واقع فقط یک عدد در موبایلش است، از یک مغازه خرید می‌کند. صاحب مغازه آن پول را دوباره به بانک می‌برد. بانکِ بعدی هم دوباره سهم خودش را برمی‌دارد و برای نفر بعدی یک عددِ جدید (مثلاً ۸ میلیون تومان) خلق می‌کند. در واقع بانک‌ها با این کار دارند از «هیچ»، پولِ دیجیتالی یا همان «اعتبار» می‌سازند. به این می‌گویند «ضریب فزاینده». در واقع، بانک‌ها از هر ۱۰ تومانی که ما به آن‌ها می‌دهیم، ده‌ها تومان پولِ جدیدِ دیجیتالی خلق می‌کنند که پشتوانه‌ی فیزیکی ندارد.اما این کار همیشه بد نیست. در کشورهای توسعه‌یافته، وقتی بانک این پولِ خیالی یا اعتبار را خلق می‌کند، آن را به یک تولیدکننده می‌دهد. آن آدم با آن پول کارخانه می‌سازد و کالا تولید می‌کند. پس اگر پول در جامعه زیاد شده، در عوض کالا (مثل نان یا لباس) هم زیاد شده و تراز اقتصاد بهم نمی‌خورد.مشکل از جایی شروع می‌شود که این پولِ ساخته شده، به جای تولید، سر از جاهای دیگر درمی‌آورد. مثلاً در مدل بانکداری خودمان، بانک‌ها گاهی این اعتبار را به شرکت‌های زیرمجموعه خودشان وام می‌دهند یا به آدم‌هایی می‌دهند که با آن فقط خرید و فروش کنند. وقتی این پول‌های خیالی وارد بازار می‌شوند ولی در مقابلش هیچ کارخانه‌ای ساخته نشده و کالایی اضافه نشده، یک اتفاق ساده می‌افتد: پولِ زیاد به دنبال کالای کم می‌افتد.مثلاً وقتی &quot;بانک آینده&quot; یا هر بانک دیگری، پولِ زیادی خلق می‌کند و آن پول صرفِ خرید دلار یا ملک می‌شود، ارزش دلار بالا می‌رود. چون پول (تقاضا) زیاد شده ولی کالا (عرضه) ثابت مانده، اولین کسی که کالایی برای فروش دارد قیمت را بالا می‌برد و این‌طوری تورم مثل یک موج به همه زندگی ما سرایت می‌کند. در واقع تورم یعنی بانک‌ها و دولت‌ها پولِ خیالی چاپ کرده‌اند و حالا ما مجبوریم با همان پولِ واقعی خودمان، کالای کمتری بخریم.بخش ششم: تورم؛ وقتی پیتزاها تمام می‌شوند!حالا به مهم‌ترین سوال می‌رسیم: چرا قیمت‌ها بالا می‌رود؟تصور کنید در یک روستا فقط ۱۰ عدد پیتزا وجود دارد و کلاً ۱۰۰ هزار تومان پول در دست مردم است. قیمت هر پیتزا می‌شود ۱۰ هزار تومان.حالا اگر دولتِ آن روستا ناگهان دستگاه چاپ پول بیاورد و به هر نفر ۱۰۰ هزار تومان عیدی بدهد، چه می‌شود؟ مردم خوشحال می‌شوند و به سمت پیتزافروشی هجوم می‌برند تا پیتزای بیشتری بخرند. اما پیتزاپز می‌بیند هنوز همان ۱۰ تا پیتزا را دارد، ولی صفِ مشتریان طولانی شده است.و سوال این است که چه کسی قیمت را بالا می‌برد؟ خودِ فروشنده! او برای اینکه سود بیشتری کند و چون می‌بیند مردم پولِ زیادی در دست دارند، قیمت را از ۱۰ هزار تومان به ۵۰ هزار تومان می‌رساند. به این میگویند عرضه و تقاضا.و تورم یعنی همین، وقتی «پول» سریع‌تر از «کالا» تولید شود، ارزشِ هر واحد پول کمتر می‌شود. دولت‌ها وقتی دخل و خرجشان جور در نمی‌آید (کسری بودجه دارند)، راه اول این است که مالیات ها را زیاد کنند که باعث عصبانیت مردم می شود. راه دوم این است که شروع به چاپ پول کنند تا بدهی‌هایشان را بدهند که به این کار مالیات پنهان گفته می شود، چون با این کار در واقع دارند از جیبِ همه‌ی مردمی که آن پول را دارند، دزدی می‌کنند؛ چون قدرت خرید آن‌ها را کم کرده‌اند.دلار و تورم جهانی:حالا تصور کن کل دنیا مثل یک بازار بزرگ است که هر کسی در آن به زبان خودش حرف می‌زند، اما برای خرید و فروش، همه توافق کرده‌اند که فقط از یک «کارت امتیاز» مخصوص استفاده کنند که نامش «دلار» است. فرقی نمی‌کند چین بخواهد از عربستان نفت بخرد یا برزیل بخواهد به ژاپن قهوه بفروشد؛ همه باید از این کارت‌های امتیاز استفاده کنند.حالا صاحب اصلی این کارت‌های امتیاز کیست؟ آمریکا. چون همه دنیا برای تجارت به این کارت‌ها نیاز دارند، همیشه تقاضا برای آن زیاد است. حالا فرض کن دولت آمریکا بدهی بالا می‌آورد یا می‌خواهد هزینه‌ای سنگین بکند؛ او به راحتی دستگاه چاپ را روشن می‌کند و کارت‌های امتیاز (دلار) جدیدی می‌سازد تا چاله‌های خودش را پر کند.اتفاقی که می‌افتد این است: وقتی تعداد این کارت‌ها در کل دنیا خیلی زیاد شود، ارزش هر کدام از آن‌ها کمی پایین می‌آید. اما چون این کارت‌ها فقط در خاک آمریکا نیستند و در صندوقچه تمام کشورهای دنیا (به عنوان ذخیره) و در دست تمام تجار جهان وجود دارند، این افتِ ارزش، تقسیم می‌شود بین همه مردم جهان!در واقع، وقتی آمریکا پول چاپ می‌کند، قدرت خریدِ آن دلاری که در دست یک تاجرِ ویتنامی یا در بانکِ مرکزیِ یک کشور آفریقایی است، کم می‌شود. با این کار، آمریکا تورمِ خودش را به کل دنیا «صادر» می‌کند. یعنی همه مردم جهان ناخواسته دارند هزینه بدهی‌ها و مخارج آمریکا را با کم شدنِ ارزشِ دلارهایشان پرداخت می‌کنند.به زبان ساده، چون دلار «پولِ جهانی» است، هر عطسه‌ای که در سیستم پولی آمریکا رخ دهد، کل دنیا سرما می‌خورد. این همان امتیازی است که باعث شده آن‌ها بتوانند سال‌ها بیش از درآمدشان خرج کنند، بدون اینکه فقط خودشان هزینه تورم را بدهند. این تورم در کل سیاره پخش می‌شود چون همه ما در یک کشتی نشسته‌ایم که سوختش دلار است.بخش هفتم: اختلاس؛ سوراخی در تهِ دیگِ اقتصادشاید بپرسید اختلاس چه ربطی به قیمت نان و بنزین دارد؟وقتی یک نفر مبلغ کلانی را اختلاس می‌کند، در واقع بخشی از ثروت و سرمایه‌ای که باید صرف تولید (ساخت کارخانه، جاده، مزرعه) می‌شد را از چرخه‌ی اقتصاد خارج یا خارج از مرزها می‌برد. وقتی تولید کم شود، یعنی همان «پیتزاهای» قصه‌ی ما کم شده‌اند.از طرف دیگر، دولت برای جبرانِ آن چاله‌ی مالی که بر اثر دزدی ایجاد شده، مجبور می‌شود یا مالیات را بالا ببرد یا دوباره پول چاپ کند. پس اختلاس‌گر فقط پول نمی‌دزدد، او دارد «ارزشِ پولِ ملی» را ذوب می‌کند و باعث می‌شود تورم با سرعت بیشتری به سفره‌ی مردم فشار بیاورد.بخش هشتم: پارادوکسِ زندان و اسکناس!یک لحظه فکر کنید: اگر شما در خانه با یک دستگاه فتوکپی پیشرفته، اسکناس چاپ کنید، پلیس شما را دستگیر می‌کند و سال‌ها به زندان می‌اندازد. جرم شما این است که پولی ساخته‌اید که پشتوانه‌اش (زحمت و کار) نیست.اما سوال اینجاست: چرا دولت ها اجازه دارند هر وقت که می خواهند (بدون پشتوانه) بتوانند پول چاپ کنند و ارزش این پول کاغذی را تغییر دهند؟همین «بی‌عدالتی» و «بی‌اعتمادی» به دولت‌ها بود که باعث شد دنیای جدیدی به نام بیت‌کوین متولد شود.بخش نهم: بیت‌کوین؛ ریاضیات به جای دولتدر سال ۲۰۰۸، شخصی به نام ساتوشی ناکاموتو گفت: «ما دیگر به بانک‌ها و دولت‌ها اعتماد نداریم که پولمان را با چاپ کردن بی‌ارزش کنند.» او بیت‌کوین را ساخت که سقفش ۲۱ میلیون عدد است؛ یعنی هیچ‌کس، حتی سازنده‌اش، نمی‌تواند یک دانه بیشتر چاپ کند!سیستم بیت‌کوین بر اساس بلاک‌چین است. بلاک‌چین مثل یک «دفترچه حساب‌کتابِ همگانی» است. در بانک، فقط بانک می‌داند چقدر پول دارید. اما در بلاک‌چین، نسخه‌ی این دفترچه در دستِ تمام کامپیوترهای دنیاست. اگر کسی بخواهد تقلب کند و موجودی‌اش را از ۱ به ۱۰۰ تغییر دهد، میلیون‌ها کامپیوتر دیگر می‌گویند: «در دفترچه‌ی ما چنین چیزی نیست!» و تقلب را باطل می‌کنند.بخش دهم: اپلیکیشن‌های طلا؛ نگهبان یا بانک؟امروز برنامه‌هایی هستند که به شما طلا می‌فروشند. خیلی‌ها می‌ترسند که این‌ها هم مثل بانک‌ها باشند. اما تفاوت بزرگی وجود دارد: بانک‌ها بر اساس «خلق اعتبار» (پولِ خیالی) کار می‌کنند، اما یک اپلیکیشنِ معتبر طلا، مدل کارش «انبارداری» است.وقتی شما یک سوت طلا می‌خرید، آن‌ها موظفند دقیقاً همان لحظه طلای فیزیکی را بخرند و در گاوصندوق بگذارند. آن‌ها سودشان را از «اختلاف قیمت خرید و فروش» می‌برند، نه از وام دادنِ طلای شما به دیگران. پس اگر شرکت معتبر باشد، طلای شما واقعاً وجود دارد، برخلاف پول‌های توی بانک که فقط عدد هستند.سخن پایانی: پول، سرمایه و انرژی شماستدر نهایت باید بدانیم که پول، کاغذ یا عدد نیست؛ پول یعنی «ساعت‌هایی از عمر شما که برای به دست آوردنش صرف کرده‌اید».هر بار که تورم ایجاد می‌شود یا اختلاسی صورت می‌گیرد، در واقع بخشی از عمر و انرژیِ شماست که دزدیده می‌شود. دنیای امروز، از طلا به سمت بیت‌کوین کوچ می‌کند تا راهی پیدا کند که هیچ قدرتی نتواند با فشردن یک دکمه‌ی «چاپ»، دسترنجِ یک عمرِ انسان‌ها را خاکستر کند. پولِ واقعی، پولی است که هیچ‌کس نتواند آن را از غیب ظاهر کند!</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت او</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88-kqpbymi1ftu9</link>
                <description>او در قلمرویی رشد کرد که حاکمِ آن، اعتقاد داشت هر ماده‌ای باید زیر فشارِ پتک، تغییر شکل دهد. آن «پدر»، نه یک فرد، بلکه نمادی از یک اراده‌ی سخت بود که می‌خواست هر هسته‌ای را در کوره ذوب کند و از نو بسازد. اما او، از جنسی بود که در دمای بالا، به جای ذوب شدن، صلب‌تر می‌شد. در آن خانه‌ی پرآشوب، تنها چیزی که مانع از فروپاشی ساختمانِ روانش شد، حضورِ هم‌ریشه‌هایش بود؛ خواهر و برادرهایی که مانند گره‌های یک طناب، در لبه‌ی پرتگاه به هم پیچیده بودند تا هیچ‌کدام سقوط نکنند. و سال‌ها در جستجوی «زبانِ خویشتن» بود. از مسیرهای نیمه‌کاره بازگشت، چون نمی‌خواست به یک «تکرارِ توخالی» تبدیل شود. سرانجام، پناهگاهش را در جهانِ نشانه‌ها و رفتارها یافت. او در اعتکافی طولانی، ۳۵۰ هزار آجر از جنس کلمه بر هم نهاد تا عمارتی بسازد که در اصل، نقشه‌ی دقیقِ روحِ خودش بود. او خود را در کلمات دفن کرد تا بتواند دوباره از میان آن‌ها متولد شود.سپس نوبت به چهار سال «آموزش در تبعید» رسید. او هر روز مسافتی طولانی را میانِ دو دنیای بیگانه طی می‌کرد؛ در حالی که پوششی تحمیلی، مانند حصاری میان او و جهانِ بیرون کشیده شده بود. او در تالارهای یادگیری، در میانِ هم‌سفرانی نشسته بود که فرسنگ‌ها با جهان‌بینی‌اش فاصله داشتند. آن سال‌ها برای او نه صرفاً کسبِ دانش، بلکه تمرینِ «صبر در انزوا» بود. او در همان انزوا، قطعاتِ پراکنده‌ی انسان‌ها را کنار هم گذاشت و به «سمفونی» رسید؛ کشفِ این حقیقت که هر انسانی ارکستری است در جستجوی رهبر.اما سخت‌ترین آزمون او، در میانِ قلب‌ها رخ داد. او پس از عبور از هزاران سراب و پیوندهای سست، سرانجام نُتِ مکملِ خویش را یافت. و تمام قلب و حضورش را گذاشت تا بالاخره این جمله را از او بشنود که زندگی زیباست. اما این پیوند، در نقطه‌ای مرزی شکل گرفت؛ جایی که «نگهبانانِ سنت و گذشته» ایستاده بودند. خانواده‌ی محبوب، به جای دیدنِ حقیقتِ این پیوند، دیوارهایی از پیش‌داوری بنا کردند. او اکنون همراه با نیمه‌ی دیگرش، در آستانه‌ی عبوری مخفیانه است؛ آن‌ها در انتظارِ لحظه‌ای هستند که از دیدرسِ این «ناظرانِ سخت‌گیر» خارج شوند، در حالی که می‌دانند طوفانِ مخالفت‌ها پشتِ درهای بسته در حال شکل‌گیری است.اکنون او در برابرِ «دومین دروازه‌ی بزرگ» ایستاده است. او دارد تمامِ توانِ ذهنی‌اش را جمع می‌کند تا از این معبرِ دشوار عبور کند و به مرتبه‌ای بالاتر از فهمِ سازوکارهای انسانی برسد. اما یک پرسش فلسفی، مدام در سرش طنین می‌اندازد: «اگر تمامِ این دویدن‌ها، تنها راهی برای فرار از رنجِ بنیادینِ هستی باشد، مقصد کجاست؟» او آموخته است که فلسفه، نه پاسخی به سوالات، بلکه زرهی در برابرِ هجومِ بی‌منطقیِ جهان است.رویای او، رسیدن به «نقطهٔ صفرِ آرامش» است. کلبه‌ای در مه، در ارتفاعاتی که دستِ هیچ «باید» و «نباید»ی به آن نرسد. جایی که نه صدای غرشِ فلزهای جنگی به گوش برسد و نه بویِ خونِ بی‌گناهان. او به دنبالِ فضایی است که در آن، تنها فعالیتِ موجود، «بودن» و «خواندن» باشد.سوال این است: آیا آن کلبه‌ی کوهستانی، پاداشِ نهاییِ این رنج‌های پی‌درپی خواهد بود، یا صرفاً تصویری است که او می‌سازد تا تحملِ مسیر را تاب بیاورد؟ شاید هم او، همین حالا هم در حالِ ساختنِ آن کلبه در میانهٔ طوفان است...</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 03:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DB%B4-lvjbb9uo4v50</link>
                <description>هر رابطه‌ای، علاوه بر قول و قرارهای رسمی و چارچوب‌های مرسوم، یک «زبانِ مخفی» دارد؛ زبانی که از لایه‌های زیرینِ کلمات عبور می‌کند و به امنیتِ بنیادینِ دو انسان می‌رسد. وقتی «او» به من می‌گوید «قول بده خیانت نکنی»، احتمالاً منظورش فقط ورود یک نفرِ سوم به معادله نیست. این درخواست، ریشه در یک لایه‌ی عمیق‌تر دارد. او در واقع دارد می‌گوید: «قول بده از آن نقطه‌ای که من به تو اجازه دادم واردِ روحم شوی، به من خنجر نزنی.» برای درک این جمله، باید ابتدا تعریفمان را از خیانت بازسازی کنیم. خیانت در واقع یعنی تو از «کدِ دسترسی» که کسی با اعتماد به تو داده، علیه خودش استفاده کنی. این کد دسترسی، همان نقاطِ ضعف، ترس‌ها و درونی‌ترین بخش‌های وجودیِ یک فرد است که تنها در فضایِ امنِ رابطه گشوده می‌شود. زمانی که این امنیتِ روانی مخدوش شود، خیانت نه به عنوان یک فعل جنسی یا عاطفی با بیگانه، بلکه به عنوان یک «سوءاستفاده از قدرت» بازتعریف می‌شود.در این میان، مسئله‌ی «قدرت» یک گرهِ منطقی ایجاد می‌کند. برای مثال من می‌فهمم که «او» در من یک قدرت یا هوش می‌بیند و فکر می‌کند که اگر بخواهم، می‌توانم به راحتی او را بازی دهم؛ و دقیقاً به همین خاطر است که از من می‌ترسد. این ترس، پرسشی فلسفی را پیش می‌کشد: آیا «توانستن» با «انجام دادن» برابر است؟ اگر کسی قدرتِ تخریب دارد، آیا الزماً به معنایِ میل به تخریب است؟ حقیقت این است که در یک رابطه، توازنِ قدرت همیشه برقرار نیست. وقتی «او» پتانسیلِ نفوذ و تحلیلِ مرا مشاهده می‌کند، در واقع خودش را در برابر یک «سلاحِ پنهان» می‌بیند که کدهای دسترسی‌اش را هم قبلاً به آن داده است. اینجاست که وفاداری، از یک وظیفه‌ی اخلاقی به یک «تعهد به عدمِ سوءاستفاده از قدرت» تبدیل می‌شود.گاهی از روی ترس های عمیق پارتنر می شود به عمق مفهوم خیانت پی برد. گاهی خیانت حتی برای فرد خائن به آسانی قابل تشخیص نیست. برای تبیینِ دقیق‌ترِ این فضا، می‌توان از یک استعاره‌ بهره برد. در یک رابطه‌ی عمیق، دو نفر مثل دو نوازنده هستند که با هم یک سمفونی می‌سازند. در این سمفونی، خیانتِ فیزیکی و آشکار، مثل این است که یکی از نوازنده‌ها وسط اجرا، ناگهان سازش را بردارد و برود با یک گروه دیگر بنوازد. این عمل، هرچند دردناک، اما «شفاف» است. تکلیفِ نوازنده‌ی تنها مانده روشن است. اما نوعِ دیگری از خیانت وجود دارد که بسیار پیچیده‌تر و ویرانگرتر است: «سرد شدنِ پنهانی». این حالت مثل این است که نوازنده همچنان پشت سازش نشسته باشد، ژستِ زدن را هم بگیرد، اما دیگر هیچ صدایی تولید نکند یا آگاهانه خارج بنوازد؛ در حالی که نوازنده‌ی دیگر، همچنان دارد با تمام توانش می‌نوازد و فکر می‌کند ملودی هنوز برقرار است.این رفتار، یک نوع «دروغِ وجودی» است. وقتی تو حس کنی رابطه‌ات دارد تمام می‌شود یا سرد شده‌ای، اما برای «مصلحت» یا «ترس از دعوا» سکوت کنی، در واقع داری به پارتنرت آدرس غلط می‌دهی. در این لحظه، «او» روی زمینی سرمایه‌گذاری عاطفی می‌کند که دیگر زیر پایش نیست و در حال فرو ریختن است. این از نظر من، نوعی خیانتِ سیستماتیک به روحِ رابطه است؛ زیرا «فرصتِ آگاهی و انتخاب» را از دیگری می‌گیرد. ما با سکوتِ خود درباره‌ی سردیِ درونی‌مان، دیگری را در یک «واقعیتِ ساختگی» اسیر می‌کنیم. «او» چون احتمالاً آدم حساس و مشاهده‌گری است، از این «ابهام» بیشتر از «حقیقت» می‌ترسد.بنابراین، خیانت فقط یک خروجِ ناگهانی نیست، بلکه هر نوع پنهان‌کاری در جریانِ سیالِ عاطفه است که توازنِ آگاهی را بر هم بزند. اگر خیانت را «استفاده از کد دسترسی علیه دیگری» تعریف کنیم، پس «سلبِ حقِ آگاهی از حقیقتِ رابطه» نیز بزرگترین سوءاستفاده از آن کد دسترسی است. نتیجه اینکه امنیت در رابطه، نه با قول‌های تکراری برای «نرفتن»، بلکه با تعهد به «شفافیت در حضور» ساخته می‌شود. وفاداریِ واقعی یعنی من به حقِ تو برای دانستنِ حقیقتِ آنچه بین ما می‌گذرد وفادار بمانم.ممکن است کسی در این نقطه از بحث، از راهی که برای اصالت دادن به حقیقت احساسات ساختیم سوءاستفاده کند و جمله ای معروف را بگوید: درست است که با فلانی رابطه دارم اما من عاشقش نیستم، من هنوز عاشق همسرم هستم و این یعنی کارم خیانت نیست.بله او عاشق همسرش است و سرد هم نشده است و همسرش را هم از حقیقت احساساتش مطلع میکند اما سوال من این است آیا لفظ عشق به تنهایی و مستقل از بقیه ی مفاهیم به خودی خودش معنایی دارد؟ فرض کنید او بیشتر از من احساسات دارد و من با اینکه رابطه را میخواهم و دارم همان مقدار در این رابطه سرمایه گذاری میکنم طبق استدلال قبلی مان باید به او بگویم که کمتر از او دوستش دارم؟ و این منجر به شکاف و شکست رابطه شود؟ خیر. چون عشق باید وفاداری و مایه گذاشتن عاطفی، ذهنی، جسمی، مالی و... را به همراه بیاورد و نمیتوان بدون اینکه سرمایه گذاری کرد صرفا با استناد به احساسات، ادعای عشق کرد.باید نگاه‌مان را به «سنجشِ عشق» تغییر دهیم. وقتی من به همان اندازه (یا حتی بیشتر) وقت، انرژی، وفاداری و فکر می‌گذارم، یعنی در واقعیتِ رابطه، من «کمتر» از او نیستم. حقیقت این است که «سرمایه‌گذاری عاطفی» من با او برابر است، حتی اگر «دمایِ احساسی» من به خاطر تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ام، متفاوت به نظر برسد.در این نگاه، عشق لزوماً یک هیجانِ لحظه‌ای نیست؛ عشق یعنی انتخاب. وقتی من آگاهانه انتخاب می‌کنم که تمامِ توجه و توانم را برای این رابطه بگذارم، این در واقع بالاترین سطحِ دوست داشتن است.در اینجا باید مراقبِ چیزی باشیم که به آن میگویم «خطرِ صداقتِ بی‌جا». اگر من بیایم و مدام بر تفاوتِ «دمای احساسی‌مان» تأکید کنم، عملاً هیچ حقیقتی را تغییر نداده‌ام، بلکه فقط امنیتِ روانی طرف مقابل را به هم زده‌ام. چون حقیقتِ بزرگتر و اصیل‌تر این است که من «در عمل» پایبندم و دارم برای این رابطه مایه می‌گذارم. با لبخندش ذوق میکنم و با نگاهش دنیا برایم معنادار می شود. این ها اگر احساسات نیست پس چیست؟ احساسات لزوما نباید هیجان و دوب دوب شدید قلب باشد که در نوجوانی با آن مغزهای تر و تازه و متعجب مان تجربه میکردیم.وفاداری و خیانت نکردن به «حقیقتِ رابطه»، لزوماً به معنایِ گزارش دادنِ لحظه به لحظه‌یِ نوساناتِ قلبی نیست. وفاداریِ واقعی یعنی: «پایبندی به عهدی که در عمل بسته‌ایم.» اگر افعال و سرمایه‌گذاری ما در رابطه واقعی است، ما صادق‌ترین آدم‌های آن رابطه‌ایم.</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 03:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B1%DB%B3-jtheknesi8ej</link>
                <description>زمانی بود که حرف های زیادی برای گفتن داشتم. شاید هنوز هم بیشتر چیزها در درونم بیان نشده باقی مانده است. اما از یک جایی به بعد از تلاش کردن خسته شدم. بریدم‌. تسلیم شدم. و باور کنید من آدم ضعیفی نیستم. اما او هزاران بار از من قوی تر بود. جنگ نابرابر خودش یک ظلم است. من چیزی برایش نداشتم و حتی نمی خواستم ادامه ی راه او باشم. جنگ با کسی که به او برای زندگی ات وابسته ای قطعا یک جنگ نابرابر است. و من او را فقط یک انسان نمی بینم. او برای من نماد و نماینده ای از جامعه است. چیزی که من هیچ تعهدی به آن ندارم. و خیلی ها دارند تلاش می کنند حق شان را از جامعه بگیرند. زنان، سیاه پوست ها، اقلیت ها. همگی می خواهند این قوانین نانوشته ی جامعه علیه خودشان را کنار بزنند و واقعی تر زندگی کنند. می خواهند خودشان باشند. اما من چه میخواهم؟ سوالی است که هر روز از خودم می پرسم. مشکل من با جامعه چیست؟ چرا انقدر از تعصبات و افکار عقب مانده ی انسان ها متنفرم؟ میخواهم یک علت پیدا کنم. علت اینکه چه می شود که گاهی انسان ها مثل &quot;او&quot; می شوند. بی رحم و خشن... و ادعا می کنند بخاطر حفظ عرف هاست. مگر عرف ها را خود ما نمی سازیم؟ مگر من هم حق ندارم انتخاب کنم چه باشم و چطوری باشم؟پدیده ی سمی ای در میان مردم این سرزمین وجود دارد به اسم آبرو. دانشمندان خودشان را کشتند تا تبیین اش کنند و به Grand standing رسیدند. می گویند قتل های ناموسی و خشونت های خانمان سوز را کسانی انجام می دهند که در لب مرز طرد شدن از جامعه هستند که معمولا منظورشان از لحاظ ذهنی است پس بطور ضمنی می گویند کار کسانی است که میخواهند خودشان را به جامعه ثابت کنند. دوستی وسواسی دارم که این خزعبلات را قبول میکند و قانع می شود. اما من قانع نشدم. من فکر میکنم بین انسان ها یکسری خائن وجود دارد. خائن هایی که ممکن است به خاطر یک چیز احمقانه ای مثل آبرو، انسانیت را زیر پایشان له کنند. آبرو؟ واقعا؟ فکر میکنی کسی اصلا به تو فکر میکند؟ گمان میکنی برای کسی مهم است که تو در زندگی فانی و کوتاهت چه حماقت هایی کرده ای؟ این ها بهانه است. واقعا برای کسی مهم نیست چه میکنیم. برای اثباتش فقط کافیست فکر کنید آخرین باری که انقدر برایتان مهم بود که همکارتان در زندگی اش چه میکند کی بود؟ انسان ها خوب بلدند فراموش کنند. اما چقدر خوشحالم که بدی ها را خوب یادشان می ماند. خوشحالم کسانی در این جامعه هستند که انتقام می گیرند. انتقام گرفتن از یک ظالم همانقدر برای تعادل جامعه ضروری است که اجرای قوانین.از این حرف های طولانی و کسالت بار که بگذریم، راستش دلم این روزها برای عشقم پر میکشد. به اندازه ی مورفین به او اعتیاد پیدا کرده ام. و کاش می توانستم مستقیم به خودت بگویم که با تو این دنیا یک تجربه ی معمولی نیست. تو اتفاق عجیبی را در درونم رقم میزنی. مثل نیرویی که باعث می شود تکه هایم را از هر کجای این جهان که باشند دانه به دانه جمع کنم و دوباره خودم را بسازم. نازنین من... آیا واقعا چیزی در این دنیا هست یا خواهد بود که ما را از هم جدا کند؟ محبوب من... دنیا برای شکوفه های قلب تو کوچک است. چشم هایت خلاصه ی تمام زیبایی های در این دنیاست. مگر چند وقت است تو را می شناسم؟ ولی وقتی می گویند عشق، تو را جلوی چشمانم می بینم...</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 14:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B1%DB%B2-e08pdwnnmrdg</link>
                <description>گفت تو همیشه بهانه ای پیدا میکنی تا حالت بد باشه یا از دنیا شاکی باشی... کسی این حرف رو بهم زد که یک روز حس میکردم کسیه که بیشتر از همه میتونه درکم کنه. و رنج چقدر زود بی معنا میشه. چقدر زود رنج هام براش تکراری شد. رنج ها رو هیچ وقت نباید بازگو کرد چون وقتی بازگو میکنی توهمی به مخاطب میدی که انگار میتونه درکش کنه و بعد ازت انتظار داره که حالت خوب بشه. فکر میکنه شنیدن مثل تجربه کردنه. فکر میکنه همین که شنیده یعنی میدونه چه حسی داشته. چقدر انسان ها بی وفان. آدم دوست داره به رنج هایی که کشیده متعهد بمونه و شرط اولش اینه که با بازگو کردنش، ارزشش رو کم نکنه. چون کسی نیست که بشنوه و بفهمه که چقدر حالت بده. از آدم میخوان دست از تعهد به رنج هات بکشی. سخته چون ازت میخوان بخشی از خودت رو بذاری کنار. مخصوصا بخشی رو که برای تحمل کردنش مجبور شدی بیشترین معنا رو بهش بدی تا از پسش بربیای. امروز دنیای تنوعه. دنیای اتفاقات لحظه ایه. یک داستان رو نمیتونی بیشتر از یکبار بازگو کنی. و یک رنج رو بیشتر از یکبار نمیتونی براش همدلی بطلبی چون تکراری میشی. دنیا به آدم های رنج کشیده نیاز نداره. به آدم های خوشحال و پر انرژی و &quot;هپی&quot; نیاز داره تا پیشرفت رو رقم بزنند. امروز دنیایی برپاست که ازت میخواد رنج هات رو فراموش کنی، بیشتر از این بهشون دامن نزنی و فقط جار بزنی که حالت خوبه وگرنه کنار گذاشته میشی‌. شفقت بین انسان ها مرده. فقط داد و ستد باقی مونده. و شاید ذات انسان اینطوره. از همه می‌خوان مثل یک کالا، همیشه نو و براق و بدونِ خش و رنج باشن و در چرخه تولید باقی بمونند. و من در این میان گم شدم.من تا اینجا از زندگی چیز خوشایندی ندیدم. نه بخاطر ذات زندگی یا طبیعت بلکه بخاطر ذات انسان. میگم و میخندم و پیش میرم اما یادم نمیره که در پس نقاب های بی آزار انسان ها و در پس نگاه های به ظاهر همدلانه شون چی نشسته. هر روز صحنه هایی از شکنجه های مختلف توی سرم میاد. شکنجه های فیزیکی خشونت بار که یک انسان داره به یک انسان دیگه تحمیل میکنه. آیا بابت گفتن این حرف ها هم خرد میشم؟ میگفت اون میخواد دهنم رو ببنده. نه... جامعه میخواد دهن همه مون رو ببنده...جامعه مثل یک کهکشانه. بزرگ، با عظمت، با شکوه و منظم. اما نباید یادت بره که کل این کهکشان داره حول یک سیاهچال میگرده.</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 03:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناراحتم از اینکه نمیشه واقعی بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-quycgjhx3ujn</link>
                <description>زندگی من مثل بقیه آزاد نیست. میدونم که بقیه هم آزادی ندارند اما من حس میکنم دارم درد مضاعف میکشم. زندگیم همیشه توی تهدیده. اون هم از سمت کسی که انقدر بهم نزدیکه. سخته گفتن واقعیت ها. سخته تظاهر کنی همه چی خوبه. از طرفی سخت تره وقتی میخوای حقیقت رو آشکار کنی. پیش تراپیست میرم تا بتونم تلاش کنم از پسش بربیام. خیلی جاها همش بهم میگه فکر کن داری با خودش حرف میزنی، فکر کن جلوت نشسته چی بهش میگی؟ ولی درد من اینه که من حرف های دلم رو مستقیم هم بهش گفتم‌. بهش گفتم که ازش متنفرم. بهش گفتم که از عمق وجودم ازش بدم میاد. و اون با خونسردی و بیخیالی گفت تو خواهشاً همیشه از من متنفر باش! یعنی کوچکترین اهمیتی براش نداشت. کوچکترین درکی از رنج من نداشت. دیگه چیزی از محبت و شفقت بین مون باقی نمونده و شکاف ها هر روز عمیق تر و کهنه تر میشه‌. گاهی به قدری آزارم میده که دعا میکنم یا اون نباشه یا من‌. و حقیقتا هیچ فرقی برام نداره که کدوم مون به عدم بپیوندیم ولی این رنج تموم شه. خیلی برام راحت تره که هیچ کس، هیچ وقت این متن ها رو نخونه. چون تنها چیزی که از من میفهمه، تنها تصویری که از من توی ذهنش میسازه یک آدم خسته و فرسوده و افسرده است. همینطوره. ولی من صبر میکنم. تنها چیزی که براش به قدر کافی صبر دارم، مبارزه است. یک مبارزه رو حاضرم تا آخر این دنیا هم که شده ادامه بدم، حتی اگه بدونم می بازم‌‌. در واقع من میدونم که می بازم، اما بازم ادامه میدم‌. رنج من پنهانه‌. نه اینکه نشه دیدش، نمیشه گفتش‌. نه اینکه نتونم بگم، نمیذارن بگم. ولی اون دیگه از من نیست، من از اون نیستم. شاید فقط اسماً مربوط باشیم شاید فیزیکی به هم نزدیک باشیم، اما ما درست به فاصله ی دوتا دشمن به هم نزدیکیم. و اون فرد، منو انقدر کوچک و ضعیف و خرد و ناچیز می بینه که حتی نمیتونه منو دشمن خودش ببینه‌. توهین، تحقیر، تهدید... و انگار این ها تا آخر عمر قراره ادامه داشته باشه. میترسم از اینکه شبیهش بشم. میترسم از اینکه وجودش رو ادامه بدم. میترسم از اینکه بوسیله ی خودم اون رو گسترش بدم. اون باید بمیره. باید تموم بشه. و حتی من که باقی مانده ای از اویم، باید متوقف بشم‌. هرچی دارم از همین دشمن دارم‌. همه ی رنج ها، همه ی سختی ها، و البته همه ی الهامات زندگیم رو. ناشکریه اگه بگم کاری برام نکرده ولی کاش نبود و کاری هم برام نمیکرد. منو مجبور میکنه کسی غیر از خودم باشم. چیزی غیر از ماهیت و ذات واقعی خودم. خودش یک آدم به شدت دو رو و دروغگوست. و دوست داره بقیه رو هم طوری تربیت کنه که مثل خودش متظاهر و دو رو باشند. نمیدونم چطور با خودش کنار میاد. در واقع میدونم ولی نمیدونم کجای روانش انقدر از هم پاشیده است که احساسات نداره. نمیدونم چرا احساسات رو نمیفهمه‌. و فقط هم خودش اینطور نیست. خواهر و برادرهاش هم همینطوری اند، پس شاید ژنتیکی باشه. شایدم محصول تربیت مشترک شون. ناجورترین کیس روانشناسی که به عمرم دیدم هنوز که هنوزه خودمم‌. زندگی من توی دست های کسیه که مرده و زنده ام براش فرقی نداره، خودش اینو به زبون آورد.کاش دنیا جای بهتری بود. کاش من قوی تر بودم. کاش زندگی روی خوشش رو به من نشون میداد. همیشه وقتی کسی از من خواسته بهش مشورتی بدم اول از همه بهش میگم امیدوارم و برات دعا میکنم که زندگی روی خوشش رو بهت نشون بده. این زندگی جای خطرناکیه. گل و بلبل نیست. برای خیلی ها صحنه ی جنگ و نبرده. برای بعضی ها حتی صحنه ی نبرد هم نیست، فقط صحنه ی درد و رنج بی پایانه. و گاهی زندگی چنان یکهو و ناگهانی تمام خوشی هات رو ازت میگیره که یادت میره تو هم روزی خوشبخت بودی. و عده ای هستن که هیچ وقت طعم خوشبختی و خوشحالی رو نمی چشن. بعضی ها انگار از اول بدبخت زاده شدن. من هیچ وقت نمیگم که جزو این افرادم چون نیستم. هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم از دردم جلوی دیگران برای خودم هویت بسازم. رنج قابل احترامه ولی نباید هویت کسی بشه. مگر اینکه جز رنج چیزی توی زندگی آدم نباشه و من اینطور نبودم. اگه بخوام بگم من بدبختم، رنج دیگرانی که از درد، حرفی برای گفتن ندارند و صدایی ندارند رو کوچک شمردم‌. نه من این حرف هارو نمیزنم. فقط میگم رنج کشیدم. می نویسمش تا ذهنم خالی بشه. تا بگم من هم وجود دارم. و من فقط درد و رنج هام نیستم. می دونید، من دارم تلاش میکنم سهمم رو از این دنیا بگیرم. و سهمم رو هم پیدا کردم. دارم تلاش میکنم بهش برسم...نوشتن همیشه به جای خوبی میرسه بخاطر همینه که نوشتن رو خیلی دوست دارم. رنج من هم یک روز بالاخره به پایان میرسه. </description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 00:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی نداشتن ها قشنگ تر است</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bzxmwov6vvec</link>
                <description>بعضی نداشتن ها خیلی قشنگ است. من معتقدم هرچه زودتر‌ بمیرد بهتر است. آدمی که به معنای کلینیکال اش مریض نیست اما احساس ندارد، رحم و مروت ندارد، انقدر خشن است که در قالب خانواده کسی دوستش ندارد. وقتی او در محیط نیست همه راحت ترند. اما برادرم میگوید نه، او هنوز باید باشد تا اقتدار خانواده باقی بماند و حتی جایی انگار اعتراف میکند که بخاطر خودش دارد این حرف را میزند، میگوید اگر بمیرد کلی از مسئولیت ها به یکباره روی دوش من می افتد برای همین می خواهم حداقل زمانی بمیرد که دیگر مسئولیت کسی باقی نمانده باشد که به دوش من بیفتد و این زمان حداقل چند سالی را مقصود گرفته است.باز هم می اندیشم. باورکردنی نیست. او تغییر نمیکند. از زمانی که یادم می آید همینطوری بوده است. عصبی، پرخاشگر، پرحرارت و پر از پتانسیل برای تخریب. مقداری از این پتانسیل هایش را من هم متاسفانه به ارث برده ام. اما فقط مقدار خیلی کمی. دوز بسیار پایینی از دیوانگی هایش را. به قدری که اصلا در مقام مقایسه با او قرار نمیگیرم. او خیلی در دیوانگی از من سر تر است. خیلی بالاتر است. خیلی ترسناک تر است...گاهگاهی ناگهان با بهانه ای غیرقابل قبول با نیش و کنایه و مبالغه هایش به جانت می افتد. آنقدر تخریب شخصیتی میکند و آنقدر تو را از زندگی ناامید و خسته میکند که دلت میخواهد از صحنه ی هستی محو شوی، از زنده بودن ساقط شوی. صدایش را بلند میکند، با آب و تابی عجیب از این میگوید که چطور فشل و بدبختش کرده ای در حالیکه حالش کاملا خوب است. از این میگوید که چقدر موجود بی خاصیت و ناتوان و ضعیفی هستی در حالیکه تو میدانی داری تمام تلاشت را میکنی. و اگر گریه کنی بیشتر تو را می ترساند. برای چیزی به کوچکی یک طغیان بچگانه تو را تهدید به مرگ میکند. تنبیه هایی بس حیوانی در انتظار هرکسی است که از او سرپیچی کند. به ظاهر با تو هم کلام می شود و بحث میکند اما فقط قصد دارد به نحوی نظرش را تحمیل کند. در درون معتقد است که هیچ کس جز خودش مسائل را درست درک نمیکند.تمام انرژی جوانی ام را ذره ذره از وجودم بیرون کشید و همه ی زندگی ام را پر از افسردگی و آشوب کرد. پر از انزوا. پر از ناراحتی و درد. آخ درد... پس کی این درد تمام می شود؟غبطه میخورم به حال آنهایی که او را ندارند. غبطه میخورم به حال تمام کسانی که میتوانند زندگی آرام و خوشی را به دور از چنین هیولاهایی سپری کنند. کاش من هم او را نداشتم. کاش هیچ وقت نعمتی به نام پدر نداشتم. چقدر بعضی نداشتن ها قشنگ است...</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 22:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B1%DB%B1-fyzvsgp5htom</link>
                <description>می آید توی اتاق و رو به من می‌گوید: بیا در موردش صحبت کنیم. میگویم می شود نیم ساعت دیگر صحبت کنیم؟ می‌گوید: نیم ساعت دیگر من نیستم، خواهم رفت... رویم را از او برمی گردانم و با صدایی بی حس می گویم: درست مثل همه چیز این زندگی که فقط یکبار اتفاق می افتد. یکبار در زمانی خاص و اگر در آن لحظه برای آن اتفاق آماده بودی به آن میرسی و اگر آماده نباشی آن فرصت را برای همیشه از دست میدهی. در این زندگی همواره باید آماده باشی. از آماده بودن خسته شده ام. از از دست دادن خسته شده ام. از تماشای فرصت هایی که به سراغم می‌آیند و بخاطر عدم آمادگی از دستم می‌رود خسته شده ام. کسی حتی متن هایم را نمیخواند. کسی برایش مهم نیست که در این زمین برهوت و خشک گم شده ام چون کسی به دنبال من نمی گردد. کسی به آواره ها علاقه ای ندارد. در عین ظاهری آراسته و متشخص و متین، اما درونم آشوبی عمیق مثل شعله های آتشی سوزان زبانه می کشد. هرجا می روم آرام و با طمانینه درباره ی روزمره و چیزهای پیش پا افتاده صحبت میکنم و به کسی نشان نمی‌دهم که درونم پر از فریاد است. درونم جیغ و دادی طولانی و گوش کر کن جاری است. فریاد میزند من گم شده ام... کسی نیست که به او متصل شوم و لحظه ای فریادهای توی سرم ساکت شوند. کسی نیست که مرا نجات دهد و من به تنهایی از پس این انزوا بر نمی آیم. قبلاً تلاش می‌کردم وصل شوم خیلی تلاش می‌کردم کسی را بیابم که حرفش را بفهمم که حرفم را بفهمد. کسی که بتوانیم دست هایمان را توی هم قفل کنیم و چشم هایمان را ببندیم و درون همدیگر را حس کنیم. درد و رنج همدیگر را حس کنیم. اما نه، من محکومم که با تمام این خاطرات سبک و سنگین زندگی کنم. باید با سری سنگین شده از خاطرات و رنج، زندگی را تنهایی سر کنم. قبلاً آزاد بودم اما دیگر نیستم و برای رسیدن به آزادی نیاز دارم بمیرم چون حالا چیزی در این دنیا دارم که بدون آن نمیتوانم زندگی کنم. جانم را خواهد گرفت. چون زندگی کردن بدون آن جان کندن است.پروانه ی من کجایی؟ وقتش نرسیده به سراغ شمع ات بیایی؟ سری به او بزنی و دورش چرخی بزنی؟ سلامی کنی تا بداند هنوز به یادش هستی؟ من شمعم و هر روز زندگی ام دارد کوتاه تر می شود. برای دیدنت وقت چندانی برایم باقی نمانده است. شاید خیلی کوتاه تر از چیزی که فکرش را میکنم. ما آرزو داشتیم قایقی بسازیم و دور شویم از این شهر غریب... اما ببین چه شد. ببین زندگی نامرد با ما چه کرد. اگر می توانستم با نوزادانی که هنوز به دنیا نیامده اند صحبت کنم به آنها می‌گفتم هیچ وقت به کسی دل نبندید و کاش می توانستم به کسی دل نبندم. چون اول یا آخرش آنها غیر از خاطرات برایت چیزی باقی نخواهند گذاشت. با هر کسی صحبت میکنم می‌گوید در گذشته خیلی بهتر بوده است. نمیدانم در گذشته چه چیزی وجود دارد که همه تا این حد به آن علاقه‌مند اند. کاش برای من هم همینطور بود. من گم شده ام. من در این زندگی جهتم را گم کرده ام. هر روز که بیدار میشوم به چرخیدن در این بیابان خشک و بی آب و علف زندگی ادامه میدهم. بیهوده فقط چرخ میزنم. فقط سراب می بینم... فقط سراب...و او مرا نمی بیند. هیچ کس مرا نمی بیند. یا شاید بهتر باشد که بگویم هیچ کس، هیچ کس دیگری را نمی بیند. بقیه دارند کجا می روند؟ این سوال هر روز من است. و جالب است که چقدر تند و سریع می روند مگر تهش عدم نبود؟ انقدر شتابان کجا می روند؟ کاش کسی انقدر به خودش زحمت میداد که برای لحظه ای بایستد و برای من هم توضیح دهد که چه خبر شده است. اصلا از اول چه خبر بود؟ داریم واضحا چیزی را، یا مسیری را ادامه می‌دهیم اما من یادم نمی آید قبلش چه چیزی بود. چه چیزی اتفاق افتاد که ما داریم ادامه اش می دهیم؟ اینجا کجاست؟ شما چه کسی هستید؟ من که هستم؟ برای چه اینجا هستم؟ اصلا چجوری به اینجا آمدم؟ قبلش چه کار میکردم؟ قبلش کجا بودم؟ داستان چیست؟...</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B1%DB%B0-zfdpu2uk7bw4</link>
                <description>تمام تنم سرشار از یک فرسودگی عمیق ولی خاموش است. یک نوع خستگیِ بی‌دلیل که دقیقا نمی‌دانی چرا چنین حسی داری. جوری که انگار از بودن هم خسته ای. یک تهی‌شدگی در روح. دیدن زندگی های کپسولی مرا از زیستن خسته کرده. یک زیستنِ معلق در گذشته و آینده. و می‌دانم که در لحظه زندگی نمی‌کنم. من همیشه دیرتر از چیزی که باید، متوجه داستان می شوم‌. یک تاخیر با اثرات سهمگین. مثل آدمی که گیج شده است. اما با این فرق که من همیشه گیجم. از زیستن و بودن در حیرتم. همیشه جوری به آینه، به آسمان و به مردم نگاه می‌کنم، گویی مات و مبهوت مانده ام و نمی‌دانم چه می‌کنم. و تعجبم بیشتر از این است که چگونه بقیه از قبل می‌دانند که ماجرا چیست و چطور و از کجا فهمیدند که کاری را باید بکنند که دارند می کنند‌. من در همه چیز تاخیر دارم. تاخیر در زیستن. و تأخیر در بودن.خودم را آرام می‌کنم چون وقتی از سر گیجی و حیرت فریاد می‌زنم و داد و هوار می‌کنم می‌گویند باز دیوانه شده است. اتفاق بعدی که برایم می افتد، نادیده‌گرفته‌شدن است. تعجب می‌کنم که انسان ها هنوز به همدیگر امید دارند. من بی‌پناهی انسان ها در جمع دیده ام. صمیمیت های یک‌طرفه شان را دیده ام. همیشه هم با خودم میگفتم آن‌ها از همدیگر هم خوششان نمی آید چه برسد به منی که گیج و ماتم زده است. کم کم فکر فرار به سرم می‌زند. فرار ذهنی و شاید اگر خدا بخواهد یک روز هم فرار واقعی و فیزیکی‌. ابتدا یک فاصله‌ی ناگفته بین مان ایجاد می شود. بین من و آدم ها. و به مرور زمان با یک حذف آرام، صدایم را اول کم و سپس خاموش می کنند تا صداهای گوش خراشم اذیت شان نکند‌.تکرار پوچ زندگی روزمره مرا عاصی کرده است. من درون خودم گیر افتاده ام. نمی‌دانم این یک آگاهی دردناک است یا یک فهمِ بی‌ثمر. اما هرچه هست مثل دیدن دنیا با یک وضوحِ آزاردهنده است. جای تعجب نیست که چرا روحم بدون پاسخ سوالاتم دچار استهلاک می شود. زمانی هدفم پیشرفت و تاختن در عرصه ی فراخ زندگی و دستاوردها بود. همان کاری که همه می کنند. اما بعد دچار یک افت تدریجی شدم. خالی شدم. انقدر به خودم و افکارم پیچیدم که تا انتهای وجودم درخواست نبودن داشت. یا حداقل ازکارافتادگی روان. انقدر مطمئنم به جواب هیچ چیز نمیرسم و آنقدر مطمئنم بدون فهمیدن اینکه چه شد و چه بود و داستان از چه قرار بود، از دنیا خواهم رفت که دلم می‌خواهد فقط یک پایانِ بدون حادثه داشته باشم. یک پایان در سکوت مطلق. بدون گریه. بدون دیدن تلاش های دیگران برای تاب آوری های بیهوده. ما که به هرحال زندگی را از اول باخته بودیم. چه فرقی می‌کند که در این بازیِ گل یا پوچ، مشتِ پوچ را الان برایمان باز کنند یا بعدا؟ ما در هر صورت بازنده ایم. نه چون مشت پوچ را انتخاب کرده ایم‌ بلکه چون تمام این مشت ها پوچ بوده است. ما صدها از آن‌ها را باز کردیم و همه شان خالی بود. و پس از این همه تلاش می فهمیم ما بدشانس نیستیم بلکه کلاً از ابتدا گلی در کار نبود.ما می خندیم. به بودنِ بی‌علت مان. به زندگی های پر شده از تفسیرهای بی پایه و عادت کرده به تعلیقِ معنا در بطن هر چیز با ارزش و فقط بسنده می‌کنیم به ظاهر هر چیز زیبا. و آنقدر فراموش کردن برایمان راحت شده است که دیگر به زیستن های قرضی و فانی مان هم فکر نمی‌کنیم. آرزویمان تأخیر در مرگ است درحالیکه نمی‌دانیم ادامه‌ دادنِ بی‌پاسخ هم به همان اندازه، نشان دهنده ی حضور مرگ در روح و زندگی ماست.انتظارِ ممتد من برای یافتن پاسخ پرسش هایم یک خطرِ نامرئی در پی داشت. خطر یک فروپاشیِ آرام. مرا با جواب هایی ساکت کردند که به جای قوت قلب، یک ناایمنیِ پایدار برایم ساخت چون فهمیدم هیچ کس جواب را نمی‌داند. قبلا امید داشتم. امید مانند یک تهدیدِ بی‌چهره است که نمیدانی کِی و کجا تو را رها می‌کند و به جایش مثل خرابه ای بر سرت آوار می شود. کاش من هم مثل بقیه بودم و این آگاهیِ اضافی را نداشتم. شایدم یک توهم و گم گشتگی بیهوده. هیچ وقت فرق شان را نخواهم فهمید. و وقتی آن را داری دیگر نمی‌توانی از شر این فهمِ فلج‌کننده رهایی پیدا کنی. شک می‌کنی. به همه چیز شک می‌کنی. حتی به واقعی ترین چیز دنیا یعنی رنج. حتی به درد و حتی به بودن. یک شکِ غیرقابل‌حل ساخته شده توسط یک عقلِ بی‌پناه و خسته. تا می‌آیی از چیزی اطمینان حاصل کنی تا مابقی مسائل را رویش بسازی و بالا بیایی، جایی نیمه ی راه می‌فهمی که آن اطمينانت چیزی بیشتر از یک یقینِ ناپایدار نبود.از من خسته شدند. مرا طرد کردند. مرا ناسازگار و روانی خطاب کردند. رنجی که می‌کشم بخاطر یک گناهِ بی‌جرم است. گاهی با خودم می‌گویم شاید من چیزی اضافه تر یا کمتر از بقیه دارم. نمی‌فهمم چرا انقدر بی تابم. هرچه که هست و هرچه که اضافه تر یا کمتر است، از دید من ناخواسته بوده است. مسئولیتِ ناخواسته ای که به من تحمیل شده است. نمی‌دانم چه کسی را مسئول یا مقصر بدانم بابت چیزی که با آن به دنیا آمدم‌. هرگاه به این تقصیرِ مبهم فکر می‌کنم با خودم می‌گویم، اصلا هرکه مسئول هست باشد، سوال من این است که چرا من؟ چرا من باید آن فرد گیج و مات و مبهوت باشم؟ و این گیجی مرا به انتخاب های اجتناب‌ناپذیر می کشاند. هم بخاطر یک آزادیِ سنگین از تمام بارهای اجتماعی و دنیوی و هم بخاطر یک فرسایشِ تدریجی که مرا مجبور می‌کند سکوت کنم، اما این یک سکوت آرام و خوش نیست بلکه یک سکوتِ متخاصم است. پُر از چرا و چطور و چگونه. یک جور خاموشیِ فعال. آتشی زیر خروارها خاکستر. آتشی که خبر از استمرارِ رنج در طول زندگی ام می دهد. خبر از دغدغه‌ی بقا به‌جای زندگی...*تراوش های یک ذهن آشفته. </description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 23:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B9-ioxivlqqaevs</link>
                <description>عشق انسان را رام می‌کند. آن خلق و خوی وحشی و افسارگسیخته ی من امروز به حرمت عشق عقب نشینی کرد. من خودشیفته نیستم فقط میخواستم وحشی زندگی کنم‌. نمیخواستم اهلی شوم. نمیخواستم اجتماعی شوم‌. میخواستم همیشه در خدمت ذات واقعی انسانی تربیت نشده ام باشم. آزاد و رها بدون شیله پیله و آرایش های اخلاقی و اجتماعی. و همیشه همینطور بودم‌. به قول بقیه، غیر قابل مذاکره. اما امروز اتفاق عجیبی افتاد‌. آماده بودم تا بزنم زیر میز. رفتار منطقی برای من این بود. اما این کار را نکردم‌. و می‌دانستم که هر رفتاری که اینجا داشته باشم، دقیقا راهنمایی برای شناخت خودم خواهد بود. چون می‌دانید که انسان را از روی حرف هایش نمی شود شناخت. انسان را باید از روی رفتارش و انتخاب هایش شناخت و این هم اینطوری کار نمی‌کند که زور بزنی، تلاش کنی تا یک رفتار خاص را در خودت ایجاد کنی‌. رفتار از جایی عمیق تر و نهادینه شده درون انسان بر می خیزد که چندان قابل تغییر نیست. می‌خواستم فریاد بکشم. همه چیز را به هم بریزم. یا حتی به نوعی دیگر طغیان کنم، این‌که بدون هیچ گونه سخنی فقط راهم را بکشم و بروم و هیچ پاسخگویی نداشته باشم. می شد. اما اینکار را نکردم‌‌. گاهی در طول مسیر به خودم شک میکردم که آیا واقعا من یک عاشقم؟ شاید نباشم؟ از کجا دقیقا می‌توان فهمید؟ اما فکر می‌کنم امروز خیلی خوب جوابم را گرفتم‌. من غرورم را به خاطرش کنار گذاشتم. حاضر شدم خم شوم و بگویم که می مانم، حتی اگر شرایط باب میل من نباشد. حتی اگر به معنی این باشد که تصویری که از خودم دارم به کلی فرو بریزد. که همینطور هم شد. دیگر نمی‌دانم که هستم. دیگر نمی‌دانم دارم چه کار میکنم. چطور یک چیز، یک آدم این‌طور برایت مهم می شود؟ چرا؟ چطور ممکن است؟ طوری که خودت را کنار می‌گذاری و او را به داخل راهنمایی میکنی. شگفت انگیز است.بار سفرم را می بندم و کوچ میکنم. از چیزی که هستم فرسنگ ها فاصله می‌گیرم. و مثل همیشه آن کسی که تنها می ماند من نیستم، آن کسی است که درون خودم ترکش کردم. صدایش در نمی آید. اعتراض نمی‌کند. ساکت و آرام نشسته است و رفتن مرا تماشا می‌کند و شاید بخاطر این است که برایش سوال نمی شود چرا دیگری را به او ترجیح دادم. چون من می‌دانم که او جوابش را می‌داند. برای اینکه طرد نشوم‌. من از موضع قدرت نبود که غرورم را شکستم. خیلی وقت ها قبول میکنم تا تغییر کنم فقط بخاطر اینکه زور دیگری از من بیشتر است. نمی‌دانم این رام کردن عاقبتش چیست. امیال انسان مگر رام می شوند؟ اینکه سر خم کنیم به معنای رام شدن است؟ و حتی اگر سر خم کنیم آیا بی خطر می شویم؟گاهی خیلی گیج می شوم. قاطعانه گفت که می رود. بعدا گفت اگر میگفتی نرو نمی رفتم. باری دیگر قاطعانه گفت کاری از دستم برنمی آید، برو یا بمان. و بعد از انتخابم دوباره گفت می‌دانی که سر هر چیز اصرار می‌کردی انجامش می‌دادم. چرا هیچ کس توانش نمی‌رسد روراست زندگی کند؟ چرا همه بازاری شده اند؟ من می‌گویم ۱ تو می‌گویی ۳ و سر ۲ توافق می‌کنیم درحالی‌که از ابتدا همان ۲ مدنظرمان بود. انسان ها بازی می کنند. پس بیا ما هم بازی کنیم. در خیالش من همانم که می شناخت. بیا بازی کنیم. ببینیم چه کسی ماهر تر است. بیا تا جایی که یا تو بسوزی یا من، بازی کنیم. و هرگز... هرگز از این بازی خارج نمی شویم. من فقط یکبار به تو خواهم گفت که اگر اصرار کنی دروغ می شنوی، اصرار میکنی و من راستش را می‌گویم! می‌پرسی که آیا راستش را گفتی؟ می‌گویم قطعا. چون من با دروغم می‌میرم. و اشتباه تو آنجا بود که گمان کردی رازهایش در دروغ هایی است که می‌گوید. اما نه، رازها در پسِ آن حقیقت هایی بود که گفت و تو در ذهنت گمان کردی که دروغ است و اگر روزی بفهمی که چه حرف هایی را به تو زده و واقعی بوده، وحشت میکنی. چون او هیچ وقت شوخی نمی‌کند. مثل قاتلی که به زن گفته بود که یک قاتل زنجیره ایست. و زن خندید...پیچیدگی انسان ها و فریب هایشان مرا مریض و بی حال کرده است‌. همه ی ما روزی کودکی بدون ادا بودیم که وقتی غذای خوشمزه ای جلویمان می آمد، ذوق می‌کردیم و به هر طریقی روی دست و پا، خودمان را به آن می‌رساندیم‌. و وقتی غذا را می خوردیم خوشحال و راضی می شدیم و مجبور نبودیم هزاران ادا دربیاوریم و ایراد بگیریم تا نگویند که ندید پدید بود. تا نگویند نیازمند بود. چه رفتار مسخره ای‌. مگر همه ی ما نیازمند نیستیم؟ مگر زنده بودن به معنی نیاز داشتن نیست؟ کدام موجود زنده ای می‌تواند بدون غذا زنده بماند؟ اما چرا انسان به جایی می‌رسد که دیگر برای زنده ماندنش هم حاضر نیست نشان دهد که نیازمند است‌‌. چون جامعه کاری کرده است که طرد نشدن و تنها نماندن از بقا برایت مهم تر باشد‌. جامعه خیانتی بزرگ در حق تک تک افراد می‌کند. خیانتی نامرئی که آن‌قدر مهیب است که هرکسی می‌ترسد از آن حرف به میان بیاورد.این جامعه هر روز مرا بی‌حال تر و مریض تر می‌کند. از طرفی خدمات زیادی می‌دهد. همین ساختار احمقانه برای پیشرفت کاملا ضروری بوده است. رقابت، ترس از طرد شدگی، تلاش برای موفقیت، مقایسه... همه ی اینها برای زندگی بهتر در جامعه ایست که به تو خدمات عرضه می‌کند. خوشم نمی آید بگویم کاستی ها از سیستم است. سیستم دیگر چیست؟ من هیچ وقت یادم نمی آید برای عضو شدن در اجتماع مصاحبه ای انجام داده باشم. چه بخواهی چه نخواهی از بدو تولد عضو محسوب می شوی. انقدر بدیهی که کسی اشاره نمی‌کند اووه من عضوی از اجتماعم و به این خاطر است که سراسر روزم پر از استرس رقابت و حسادت و مقایسه شده است. هیچ کس نمی‌گوید من دارم چیزی می شوم که اجتماع می‌خواهد، همه فکر می‌کنند خودشان آگاهانه و بالغانه مسیر پیشرفت شان را انتخاب کرده اند. انسان چقدر مظلوم است و در عین حال، روی دیگر انسانیت همان سیستمی است که ساخته است. شاید شبی برسد که به جای تاریکی و تباهی و سیاهی، ندای نوری به قلب های شکسته و دریده ی انسان‌ها برسد. </description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 18:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B8-nnkicznnjywc</link>
                <description>می‌گفت این دنیا دیوانه کننده است. بیشتر از این دنیا، آدم هایش دیوانه کننده اند‌. اگر راستش را بگویی باور نمی کنند و اگر دروغ بگویی باور می کنند‌. یعنی گاهی دروغ از واقعیت قابل باور تر است. این چجور دنیایی است؟می گفت با من خوب باش. خوب رفتار کن چون اگر من بروم تا مدت های طولانی ممکن است بیخودی خودت را عذاب بدهی که چرا با من بهتر رفتار نکردی.می‌گفت باورت می‌شود که انسان ها در اصل هیچ وقت با هم متحد نمی‌شوند؟ مگر اینکه دشمن بیرونی داشته باشند. یک دشمن مشترک، بهترین راه حل برای متحد کردن دو دسته آدم است. حتی توی بالندگی سازمانی در شرکت ها هم بهترین راه برای روابط خوب را داشتن دشمن بیرونی می دانند نه آموزش یا فرهنگ سازی. جالب است که وقتی توی جنگ و نبرد علیه دشمن بیرونی هستیم انقدر روابط مان قشنگ است که عاشق می‌شویم شیفته می شویم و بعد متاسفانه فکر می‌کنیم که اگر می توانستیم راحت کنار هم باشیم و این جنگ نبود چقدر دیگر زندگی مان قشنگ تر می شد. اما نه، نمی شد. نمیدانی که همین رابطه ی خوب تان به لطف وجود آن دشمن بیرونی است. اگر آن دشمن ناپدید شود شما دیگر آنقدر با هم خوب و عاطفی نخواهید بود. شاید بخاطر همین است که علایق جوشان در تنش ساخته می‌شوند. ولی زیاد حسرت نخورید اگر هیچ وقت فرصت نشد دوران پس از جنگ را هم با معشوق تان ببینید، چون چیز زیاد جالبی نخواهد بود. آن شور و علاقه و شوق و ذوق پس از پیروزی دیگر نخواهد بود. این هم یک باگ زندگیست. شاید باگ انسان بودن است. چه مرگ مان است؟ چه می‌خواهیم؟ اصلا معلوم است؟ می‌خواهم دیوانه شوم وقتی هربار یادم می آید انسانم.می‌گفت کاش می شد کل ساختار جامعه را در یک کتاب آش و لاش کرد و از هم پاشید. خیلی آزاردهنده است که کل ارزش ها و خواسته ها و انتظاراتی که از ما دارند به خواست جامعه تنظیم شده است. من مگر تا چه حد به جامعه بدهکارم؟ زندگی ام را هم بدهکارم؟می‌گفت یکبار دیگر نجاتم داد. یاد و خاطرش گرامی باد. ولی قسم میخورم اگر انجام شد خوشبختش کنم قول میدهم که دیگر عصبانیت و خطرناک بودنم را بگذارم کنار. توبه میکنم چون سهم ام را از این دنیا می‌گیرم.می‌گفت خیلی می‌ترسم. از اینکه صبح بیدار شود و نظرش عوض شده باشد. یادم می آید آخرین باری که به کاری مجبورش کردم فردایش مرا ترک کرد. شاید این هم همینطوری بشود. البته من مجبورش نکردم من از او درخواست کردم‌.یادش نمی آمد آخرین باری که توکل کرده بود کی بود. بخاطر چه بود. اما می‌دانست که امروز اینجا به توکل نیاز دارد. توکل مورد علاقه ی معشوقش نیز هست. پس شاید به شکلی روی هم تاثیرگذار باشند. وقتی به چیزی نیاز داری، نمیتوانی جایش مسکن بخوری. شاید یکبار شاید دوبار شاید سه بار اما دفعات بعدی دیگر خودت هم حاضر نیستی مسکن بخوری. تو آن چیز را می‌خواهی. من یک لیست دارم که تویش پر از درخواست است. درخواست هایی که تک تک شان عمیقا از درد برخواسته اند و اگر لازم نبود خواسته نمی شدند. پس این تغییرات لازم است پس من باید به گونه ای تغییر کنم اصلاح شوم که کمتر دیگران را اذیت کنم‌. چند وقتی است که موفق شدم هیولای درونم را بخوابانم. اما انگار هیچ وقت کافی نیستی. همیشه تغییر و اصلاح نیاز است‌. ای کاش واقعی باشد و بعد از این تغییرات آن چیزی باشم که خواسته می شود. چرا انقدر دلمان می‌خواهد که ما را بخواهند؟ چرا از تحقیر شدن نفرت داریم؟ چرا به احترام نیاز داریم؟ به او می گویم پس تو مرا نمی‌خواهی تو آن شخصی که اصلاح شده باشد را می‌خواهی. میگوید من تو را می‌خواهم اما ویژگی های بدت را نمی‌خواهم. پس بخشی از من باید از بخش دیگری از من متنفر باشد. و هست. خود درگیری مزمنی آغاز می شود تا بخش خوب وجودم بخش بد وجودم را پس بزند. تا یاد بگیرم که کدام بخش ها محبوب و خواستنی است و کدام بخش ها بد و زشت است. همه ی این کارها را میکنم چون دلم می‌گوید او دوست ماست. دلم می‌گوید برایش می تپم. قلبم با من هماهنگ نیست. من اینجا استدلال و منطق می چینم که چرا به هم نمیرسیم و قلبم بدون توجه به حرف هایم دوب دوب محکم می‌زند. دست هایم می لرزند و زبانم بند می آید. قلبم مرا نمی‌خواهد. او را می‌خواهد. قلبم شیفته ی من نیست شیفته آن زیبایی درون سکوت است. زیبایی محض‌. چشم هایش دو رنگ اند و وقتی سرش را روی پایم می‌گذارد تمام تنم ستاره باران می شود. حرف هایم را فراموش میکنم و دستم را روی موهای سرش میکشم و نوازشش میکنم. با چشم روشن ترش نگاهم می‌کند و من نمی‌دانم داستان چیست. یا من زنده نیستم یا او. شاید من با نگاهش از این دنیا به بیرون پرت شده ام که دیگر نمیتوانم حرفم را ادامه بدهم‌. کاش گاهی... فقط گاهی گیج می شد. تا باور کنم مرا می‌فهمد. تا باور کنم که می‌تواند حتی برای لحظه ای گم و گیجی مرا تصور کند. درک کند.شب ها با گریه می‌گذرد و روزها با خیره شدن به انسان ها. و هر روز صبح یک دور بالا می آورم و به زندگی ادامه می‌دهم. انقدر انسان ها را تماشا میکنم تا خسته شوم و در نهایت با خودم بگویم چقدر زندگی کشک است. و او بگوید کشک نیست اما روی برنامه هم نیست. طفلک او که با من همراه است. من تحمل خودم را ندارم او چگونه این‌همه سال با من مانده است. هیولایم خوابیده است و حوصله ام گاهی سر می رود اما باز هم چاره ای نیست، طبق معیارهای اجتماع باید هیولایم را بخوابانم. و برای اینکه با خاکستر یکی ام نکنند اینکار را کردم‌. میل. شخصی را می شناسم که به بهترین شکل ممکن در مورد میل صحبت می‌کند. به طوریکه که یک مفهومِ مقدس می شود. می‌گوید باید از میل ات مراقبت کنی اگر میل داری که بنویسی نباید مجبورش کنی که هر وقتی که تو می‌خواهی بنویسد باید بگذاری هر وقت خودش میخواهد بنویسد. می‌دانم چه می‌گوید. ولی مثل همیشه بنیادی می پرسم، من فقط گاهی میل به زندگی کردن دارم و نه همیشه. تکلیف من چیست؟ گاهی نیاز دارم زنده نباشم. امیدوارم در تکنولوژی های آینده تدبیری برایش بیندیشند. او را برایم بیاورید که میل به زندگی ام فقط با او بیدار می شود. چون هربار آخرشب قبل خواب توی سرم فریاد میزنم: دلم برات تنگهههههههههههههههههههههههههه... *این ها ترشحات ذهنی خسته و آشفته بود. </description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 03:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B7-jspeogqkgbpz</link>
                <description>عاشقش هستم. و تا ابد عاشق او خواهم ماند. عشق چیزی نیست که بتوانی از شخصی به شخص دیگر منتقلش کنی. او هم عاشق من است اما وقتی رفت، قلبم را شکست و امنیت را از من گرفت. و وقتی برگشت، من شکسته بودم. حالا تعهد میخواستم. چون می دیدم او خواهد رفت‌. و من کسی را میخوام که نرود، بماند. کسی که بتوانم با او زندگی بسازم‌‌.چه تصویرهایی را با هم تخیل کرده بودیم. چه رویاهایی را با هم ساخته بودیم. میخواستیم اولویت اول هم باشیم‌. عاشق و معشوق باشیم و یک عمر خوشحال و راضی در صلح و صفا کنار هم زندگی کنیم و به پای هم پیر شویم.وقتی به قطع ارتباط فکر می کنیم، می دانیم که روزی یا حداقل برای ساعتی پشیمان خواهیم شد. در واقع ما هرکاری کنیم باز هم چندین بار در خلال آن پشیمان می شویم. به خصوص اگر در آن لحظه فضایی معنوی برپا باشد یا موسیقی غمناکی در حال اجرا باشد. کل زندگی با جزئیات ریز و درشت اش از جلوی چشمان مان می گذرد و چنان دردی همه جا را فرا می‌گیرد که قدرت تحمل کردن آن را نداریم‌ و کوتاه می آییم‌. و باز می گردیم.دو شخص مکالمه می کردند. اولی گفت من می‌خواهم آن فرد خاص توی زندگی ام را پیدا کنم اما هنوز پیدایش نکرده ام، چرا نمی‌توانم پیدایش کنم؟ دومی گفت: تو باید خوشحال باشی چون نصف راه را رفته ای، مهم همین خواستن است، به این آدم های اطرافت نگاه کن... آنها دیگر نمی خواهند.به من گفته اند، این ارتباطی که ساختی دیگر تکرار نخواهد شد. عشق دیگر تکرار نخواهد شد. گمانم معنی این حرف را خیلی خوب میدانم. اما او نمی‌داند با چه چیزی بعد از تمام شدن ماجرا طرف است. انسان به جایی می رسد که از خودش و از زنده بودنش پشیمان می شود. سیستم عصبی آن‌قدر درد می‌کشد تا سفت و زمخت شود. انقدر خوره به جانت می افتد تا اعتراف کنی که هیچ قدرتی نداری و این کائنات همیشه برنده است.گمان میکردم در مقایسه با دیگران نظر خیلی مثبت تری در مورد من داشته باشد. اما او هم نظری مثل دیگران در مورد من داشت. توی ذهن انسان ها هیچ چیز از رگبار تفاسیر منفی در امان نیست حتی معشوق. مرا شخصی خودشیفته و خودخواه می‌دانست. در حالی‌که فکر میکردم همیشه با او ملایم ترین رفتار را داشته ام. فکر میکردم با او متفاوت بوده ام‌. چون برایم اهمیت داشت. می‌دانید بین قدرت های ماورایی که انسان می‌تواند انتخاب کند مثل پرواز و نامرئی شدن، یک چیز را هم همیشه اضافه می کنند که برای خیلی ها جذاب است و انتخابش می کنند، قدرت ذهن خوانی. اما من خدا را شکر میکنم که چنین چیزی ممکن نیست. خوشحالم که انسان ها با هزاران فیلتر نظراتشان را بیان می کنند. وگرنه با چنان نظرات و دیدگاه های سخیفی در مورد خودتان مواجه می شوید که تمام روز باید گریه کنید. یا تلاش کنید به آن فرد بفهمانید که اینگونه نیست. مخصوصا اگر نظر دیگران برایتان مهم باشد. خلاصه اینکه خوشحالم که قابلیت ذهن خوانی ندارم وگرنه از نزدیک ترین افراد زندگی ام هم ناامید می شدم‌. ولی واقعا جالب است. دوستت دارند... با وجود اینکه آنقدر نظرات منفی و بدی در موردت دارند اما باز هم دوستت دارند. عجیب نیست؟ انسان ها واقعا عجیب اند. آنها فکر می کنند من یک آدم خودشیفته و خودمحور و عصبی هستم و با این‌حال دوستم دارند. و اینها خصلت هایی است که در مورد خودم قبول دارم‌‌.مدام یکسری فکرها در سرم می پیچید. با خودم میگفتم خیلی دارم تلاش می‌کنم که با او ارتباط بگیرم ولی نمی شود. خیلی احساساتی است و نمی‌داند که دقیقا چه میخواهد. و بعید است که بتوانیم باهم کنار بیاییم. آن آدم معصوم متینی که من می شناختم وجود ندارد. شاید از اول اشتباه میکردم. الگوی رفتاری این آدم معصومانه نیست. و به خودم میگفتم دارم این ها را می نویسم که اگر قطع ارتباط کردم الکی حرص نخورم و یادم بیاید زمان هایی را که اصلا نمی توانستم با او ارتباط بگیرم. من فکر میکردم او مرا می بیند یا حداقل میتواند ببیند. اما نمی توانست. خیلی سعی میکردم تحت تأثیر قرارش بدهم. ولی نشد. نهایتا تصورش از من توی ذهنش آن حالت معصومانه ی خوش بین نبود. بلکه دقیقا همان چیزی بود که یک آدم عادی در تنهایی هایش در موردم فکر میکند. میگوید تو یک آدم خودشیفته ای که به حرف هیچ کس گوش نمی‌دهد. وقتی حرف میزند صورتش رو جوری کج و کوله میکنه که انگار منزجر شده. وقتی برانگیخته میشود جوری ابروهایش را بالا میدهد که حس تهدید و ترس به طرف مقابل بدهد. چه چیز دیگر در این رابطه سالم و خوب است؟ او، آن چیزی که فکر میکردم، نیست.در ذهنم، خورشیدی در حال غروب است. پروانه ای در حال سوختن است. و قلبی در حال مردن. به روزی فکر میکنم که می ترسیدم ترکم کند و با خودم میگفتم من شانس یک عمر زندگی شاد با او را نمی توانم از دست بدهم. اما انگار، زندگی شاد یک رویاست. زندگی شاد زمانی ممکن است که از زندگی غمناک نترسی و زندگی هرچه که بود آن را شاد ببینی. ما نوع خاصی از زندگی را می طلبیم‌. برای از دست دادن هیچ چیز و هیچ کس حسرت نخور. چون همیشه روزی می آید که ناخشنود شوی و بگویی چیزی که فکر میکردم نبود. من در یک لوپ ناامیدی شدید گیر افتاده ام. در یک جامعه گریزی و صمیمیت ستیزی عمیق. من اشتباهی به دنیا آمده ام. یا شایدم دنیای اشتباهی را پیاده شده ام. نمی‌دانم ولی درصد مطابقت من با نیاز اجتماع و انتظاراتش از یک انسان اجتماعی، خیلی پایین است. آرزوی آن قرص جادویی هنوز در سر من است. روزی شخصی سوالی فرضی مطرح کرد و گفت اگر قرصی باشد که بخوری و وقتی آن را میخوری هر خاطره ای که هرکسی از تو در این جهان دارد، پاک خواهد شد و تو خواهی مرد؛ آیا حاضری قبولش کنی؟ و من نمی‌دانم چرا دیگران مکث می کنند‌. من بدون کوچکترین مکثی قرص را خواهم بلعید. وسعت درد در این جهان از وسعت هر شادی و خوشبختی ای فراتر است، درد عمیق است سوراخ می کند انسان را تغییر می‌دهد. بعضی ها می گویند درد انسان را پخته می‌کند اما من معتقدم درد فقط می‌کشد. هربار بخش کوچکی از تو را برای همیشه خاموش می‌کند. کسی که عشقش را به این دنیا باخته باشد، خوب می‌داند که چه می گویم. درد آن‌قدر ناجوانمردانه است و آنقدر عمیق است که مرگم می گیرد! بعد از شکست عشقی نیاز به مرگ دارم.با این حساب آیا اشتباه کردم که به او گفتم انتخاب کند؟ آیا اشتباه کردم که خواسته ام را گفتم؟ قطعا. و روزی بخاطر این کار از پا خواهم افتاد. اما زندگی همین است. دیروز جلوی چشمم یکی از عزیزترین کسانم داشت درد میکشید و من هیچ کاری نمی توانستم بکنم صرفا باید منتظر می ماندم تا تمام شود. خودش می خندید، من هم می خندیدم، بقیه هم می خندیدند اما در پس خنده ی من نه ترحم بود نه طنز، بلکه خشم بود. خشم از کسی یا چیزی که این جسم آسیب پذیر را قفس زندان ما کرده است. جسمی که ممکن است این فرصت طلایی یک‌بار زندگی کردن را چنان به کام ات تلخ کند که تمام عمر در یک درد دائمی باشی و هیچ چیز از این زندگی نفهمی. این افکار مرا به اینجا می‌رساند که بگویم ای کاش جسم نداشتیم. برای زنده بودن به جسم نیاز نداشتیم. هرچند درگیری من با مقوله ی زنده بودن نیست، بلکه با خودِ بودن است. پروانه ی قلبم در حال سوختن درون آتشی است که قرار است به زودی کل تنم را بسوزاند. گاهی با خودم می گویم آیا من ماندنی هستم؟ اصلا کسی هست که ماندنی باشد؟ او از من می‌ترسد. اصلا کسی هست که از من نترسد‌؟ *این ها ترشحات یک ذهن آشفته است. زیاد جدی نگیرید. </description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 22:23:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراپی چگونه اثر می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-nbjshthzyud1</link>
                <description>&quot;او&quot; معصوم بود. آدمی ظریف، نیازمند و آسیب پذیر...احساس نیاز کرد، تحقیر شددلبسته شد، ترکش کردندشکست و فروپاشید، طرد شدعریان شد و احساس شرم کرد....و آسیب دید. زخمی شدچون ارباب نداشت... فقط ارباب می‌تواند مسئولیت دیدن آسیب پذیری یک انسان و سپس رسیدگی به او را به عهده بگیرد و از عواقبش نترسد.&quot;او&quot; زخمی شد... چیزی درونش گره خورد عقده شد گیر کرد زخمش را پوشاند و &quot;یاد گرفت&quot;...یاد گرفت &quot;قوی باشد&quot;.لحظاتی می رسید که تا مغز استخوانش از شدت تنهایی و نیاز به دلبستگی و عریان شدن درد میکرد. اما &quot;او&quot; باید قوی می ماند چون آسیب پذیری او را له می‌کرد. &quot;او&quot; این‌طور یاد گرفته است. صحنه های دلخراش حافظه اش را انکار می‌کند و بلند بلند می‌خندد. گویی هرگز زخمی ندیده است. &quot;او&quot; دیگر نمی‌خواهد به هیچ قیمتی فروپاشی کند چون می‌داند که این بار بعد از فروپاشی نابود خواهد شد.تا روزی که ارباب از راه می‌رسد. &quot;او&quot; مقاومت می‌کند. چون اعتمادی ندارد. حاضر نیست جلوی هیچ احدی عریان شود. اما ارباب او را دیده است. ذات نیازمند و معصومش را...و چه خوب چه بد... او را زیر سلطه می‌گیرد و خردش می‌کند... &quot;او&quot; فروپاشی می‌کند... می‌ترسد وحشت کرده است اما به حدی فرو پاشیده است که نمی‌تواند نیازمند بودنش را، تنهایی اش را، نیاز به لمس شدن و دیده شدنش را پنهان کند... ارباب حصار را دریده است وارد قلمروی داخلی او شده است. او عریان شده و وحشت کرده است... درد زیادی می‌کشد... اما ارباب قرار نیست جایی برود جلویش ایستاده و تماشایش می‌کند، با دقت، بدون ترحم، بدون ذره ای حجب و حیا... ارباب منتظر است... منتظر است تا ثانیه های گذرنده، فروپاشی او را ثبت کنند او عریان شده است و به شدت &quot;آسیب پذیر&quot; است....و اینجاست که ارباب پا به ساحت وجودی &quot;برده اش&quot; می‌گذارد، او را در آغوش می‌گیرد، می بیند و هرگز تنهایش نمی‌گذارد.ارباب مسئولیت برده را برای ابد به عهده میگیرد و دیگر رهایش نمیکند. برایش سخت نیست. چون بی نیاز است و نیازش در گرفتن مسئولیت نگهداری و مراقبت از برده هاست. شاید بشود گفت نیازش در سلطه است...ارباب آنقدر اینکار را تکرار می‌کند تا برده به امنیت &quot;عادت&quot; کند.&quot;او&quot; درمان شده است.اعتماد واقعی زمانی ساخته نمی‌شود که قوی هستی، بلکه وقتی ساخته می‌شود که بدترین نسخه‌ات دیده می‌شود و هنوز طرد نمی‌شوی. چه کسی می‌تواند بدترین نسخه ات را ببیند و هنوز طردت نکند؟ کسی که مستأصل زیبایی و جایگاه بالا و کامل بودن تو نیست. یک ارباب.ارباب از سلطه برای شفای افراد استفاده می‌کند مسئولیت را از دوش شان برمی‌دارد، آن‌ها را وادار به آسیب پذیری می‌کند و از این نمی ترسد که از پسِ برآورده کردن نیازهایشان برنیاید. ارباب قدرتمند است.قدرت نه برای شکستن، بلکه برای نگه‌داشتن برده پس از شکستن. سلطه/قدرت اگر از این نقطه عبور نکند، صرفاً خشونت است. اما اگر عبور کند، می‌تواند ابزار بازنویسی روان باشد. اروتیسم فقط تحریک نیست؛ اجازه‌ی فروپاشی در حضور دیگری است. شرم، دروازه است؛ امنیتِ پس از آن، قفل را باز می‌کند.تراپیست هم از قدرتش استفاده میکند تا مراجع را به نقطه ای برساند که دوباره آن لحظه ی آسیب پذیری را بسازد و این بار پیامدی که &quot;بیمار&quot; برایش شرطی شده است اتفاق نمی افتد. این بار کسی او را تحقیر نمی‌کند. کسی رهایش نمی‌کند. کسی او را با نیازهایش تنها ول نمی‌کند. این بار تراپیست مدارهای شرطی شده ی ذهن بیمار را گیج می‌کند. به او نشان می‌دهد که امنیت پس از فروپاشی &quot;واقعی&quot; است. &quot;اعتماد&quot; ممکن است.مسئولیت بازسازی آن عقده و گره روانی، آن طرحواره ی رهاشدگی، همه و همه با تراپیست است. تراپیست &quot;اجازه ندارد&quot; عصبانی شود، ناراحت شود، یا بیمار را رها کند. ما با استدلال شفا پیدا نمی‌کنیم؛ با پیامدِ تازه در لحظه‌ی قدیمی شفا پیدا می‌کنیم. در واقع تراپیست به فرد می گوید:«یک‌بار دیگر فرو بریز... این‌بار من می‌مانم.»این جمله اگر درست اجرا شود، درمان است. اگر غلط اجرا شود، آسیبِ ثانویه است. مرزش ظریف و اخلاقش سنگین است. اصل ماجرا این است: باز اجرای تجربه، با پیامدِ عوض‌شده. روان‌کاوی کلاسیک، طرحواره‌درمانی، EFT، حتی درمان‌های تروما‌ محور مدرن، همگی همین کار را می‌کنند؛ فقط با زبان‌های متفاوت.پس تراپی چگونه اثر میکند؟ جواب خیلی واضح است: امنیت پس از فروپاشی.* کلمات ارباب و برده در این متن استعاری استفاده شده اند.پاییز ۱۴۰۴</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 02:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DB%B3-zczswt6mrpbe</link>
                <description>افرادی را می شناسم که ترسناک ترین موضوع زندگی شان خیانت است. حتی هنوز کسی به آن‌ها خیانت نکرده است اما از اینکه به آن‌ها خیانت شود ترس شدیدی دارند. و در واقع یکی از آن افرادی که میشناسم، در حقیقت به او خیانت شده است اما آن‌قدر وحشت دارد که حاضر نیست قبولش کند. فقط می گوید او از لجِ من رفت با یکی دیگر ازدواج کرد! ترس با آدم چه کارها که نمیکند. گاهی انسان ها حاضرند زودتر از موعد، کات کنند اما به آن‌ها خیانت نشود.اما خداوکیلی اگر قرار باشد برای چند دقیقه هم که شده بخواهیم در مورد خود مفهوم خیانت فکر کنیم چه چیزی به ذهن مان میرسد؟ سوال اصلی این نیست که چگونه مراقب باشیم یا کاری کنیم که به ما خیانت نشود. در واقع سوال اصلی این است که اصلا خیانت چیست؟ می‌توانم طیف وسیعی از جواب ها را تصور کنم که افراد مختلف دارند. چرا خیانت تا این حد انسان را می شکند؟ چرا تا این حد کسی را از پا درمی آورد؟ رستم دستان، نه با شکست، بلکه با خیانت مرد؛ و این تفاوت، کل ماجراست. رستم را زور از پا نینداخت، ساده‌دلی و اعتماد کور بود که تباهش کرد. برادرش، شغاد به او خیانت کرد و رستم جان داد. اما چطور نتوانست جلوی این اتفاق را بگیرد؟ قهرمانی که تمام عمر با دشمنان بیرونی جنگید، از خطر دشمن درونِ خانواده غافل ماند.دشمن داخلی از دشمن خارجی بارها خطرناک تر و اثرش مهیب تر است. شاید به این خاطر است که تا این حد از خیانت می ترسیم‌. البته بعضی ها خیلی بیشتر از دیگران از خیانت می ترسند. اما سوال این است که پس چطور اعتماد کنیم؟ اگر خیانت از قبل، قابل تشخیص بود که اتفاق نمی افتاد.پس اول بپرسیم اصلا خیانت چیست؟ و جنس خیانت در روابط عاطفی چه فرقی با دیگر خیانت ها دارد؟ مثلا خیانت برادر یا اعضای خانواده و آشنا و دوست، یا حتی خیانت به وطن. تفاوت زیادی در تعریف هر کدام از این خیانت ها هست اما چه چیزی بین همه‌ی آنها مشترک است؟ خیانت را اصولا اینجوری می شناسیم که از جایی میزند که فکرش را هم نمی‌کردیم. پس اگر نمی شود خیانت را پیش بینی کرد، اعتماد چه می شود؟ چطور جرئت می کنیم اعتماد کنیم؟ آیا داریم قمار می کنیم؟ یا سرنوشت مان را به دست احتمالات تکاملی سپرده ایم و امیدواریم که آن فرد بدشانس، ما نباشیم؟ابتدا بر سر یک مسئله توافق کنیم. آن هم اینکه اگر دشمن به ما ضربه ای آگاهانه بزند، خیانت نیست، بلکه جنگ است و خیانت فقط در مورد کسی تعریف می شود که ما او را &quot;خودی&quot; پنداشته ایم یا چیزی از خودمان را به او سپرده ایم. همچنین، اگر ضربه ای به شکل ناآگاهانه به ما وارد شود، صرفا خطاست و به هیچ وجه خیانت نیست.سوال بعدی اینکه آیا انسان ها ناگهان تصمیم می گیرند که خیانت کنند یا اینکه برنامه ریزی شده اینکار را می کنند؟ یعنی تمام این مدتی که آن بخش از خودمان را به او سپرده بودیم، داشته نقش بازی می‌کرده؟ حالت دوم خیلی ترسناک تر بنظر میرسد مگر نه؟در روابط غیر عاطفی معنی خیانت واضح تر از روابط عاطفی است‌. و در روابط عاطفی بعضی می گویند که فقط داشتن رابطه جنسی خیانت است. یعنی اگر صرفا به کسی علاقمند شود خیانت نیست. عده ای دیگر هستند که علاقمندی را از رابطه جنسی مهم تر می دانند. و دیگران هم که هر دوی این موارد را خیانت می دانند‌. محض اطلاعتان بگویم کسانی هستند که هیچ ترسی از خیانت ندارند، پس اگر شمایی که این متن را می‌خوانی ترس از خیانت داری، بدان خیلی ها مثل تو هستند اما نه همه.اکثرا اتفاق نظر داریم که اگر پارتنر کسی برای مدت کوتاهی مثلا چند ماه با شخص دیگری هم رابطه داشته باشد، ولی آن فرد هرگز متوجه نشود، باز هم اینکار خیانت محسوب می شود و نمی گوییم چون پارتنرش نفهمید، پس خیانت نیست. اما سوال اینجاست که اگر پارتنر، طوری با آن فرد دیگر رابطه داشته که هیچ چیز برای شما کم نگذاشته؛ به طوری که شما اصلا متوجه خیانت او نشده اید، پس دقیقا چه چیزی از شما کم شده است؟ مگر در مفهوم خیانت این نیست که باید آسیبی یا ضربه ای به شما بزند؟ بالاخره باید به نحوی شما را تحت تأثیر قرار دهد تا خیانت محسوب شود. اما اگر این پارتنر، طوری خیانت کند که هرگز متوجه نشوید و هیچ وقت هم اعتراضی به او نداشته باشید چون او همیشه برای شما پرفکت بوده است، پس دیگر خیانت در اینجا دقیقا چه معنی ای میدهد؟ او که هیچ آسیبی به شما نزده است.اما داستان جایی کاملا عوض می شود که شما به هر نحوی از خیانت او آگاه شوید. این اتفاق کاملا به احساسات شما آسیب خواهد زد پس اینجا واقعا خیانت است؟ صبر کنید، پس یعنی شما از اینکه او این مدت با فرد دیگری هم بوده آسیبی ندیده اید، وگرنه حداقل متوجه می شدید. اما نه، شما در واقع وقتی آسیب دیدید که از قضیه باخبر شدید. صرفِ خبردار شدنِ شماست که آسیب زاست. و اینجا واقعا نامش خیانت است. جمع بندی مضحکی دارد اما اینطور می شود گفت که، تا وقتی شما از کارش خبر نداشته باشید و بتواند جوری هندل کند که برای شما کم نگذارد و اصلا فرقش را متوجه نشوید، خیانت نیست. اما اگر بفهمید، خیانت خواهد بود. و دقیقا نکته همین‌جاست. کسی نمی تواند جوری خیانت را هندل کند که طرف مقابل نفهمد. چرا؟ چون وقتی با شخص دیگری باشد قطعا برای شما کم می گذارد. چرا؟ چون آدم است و نیازهایش محدود اند و توانایی اش در رفع نیاز دیگران نیز محدود است. و البته یک سوال جدی مطرح است، او از خیانت چه سودی می برد؟ اصولا خیانت کردن چه سودی دارد؟ آیا خیانت کردن به این دلیل امری غيراخلاقی است که سود شخصی دارد؟ یا به این خاطر غیراخلاقی است که اصلا سودی ندارد؟خیانت هایی هست که هر دو طرف از آن سود می برند. در روان‌شناسی کیس های زیادی هست که فرد، دلش می‌خواهد از همسرش جدا شود اما بخاطر هزاران دلیل و سختی، نمی‌خواهد مسئولیت طلاق با او باشد، پس تلاش می کند دنبال مدرکی بگردد که همسرش به او خیانت کرده است تا بتواند به عنوان بهانه از آن برای جدایی و طلاق استفاده کند.یک مشکل اصلی خیانت این است که بعدش ممکن است پارتنر خود را برای همیشه از دست بدهید. حتی اگر شما حاضر باشید با او ادامه بدهید، ممکن است خود او بخواهد با آن شخص دیگر باشد و از شما جدا شود. چرا؟ چون او از شما بهتر بوده است؟ جذاب تر؟ مهربان تر؟ محبوب تر؟...پرفکت ترین آدم ها هم ممکن است خیانت ببینند. پس خیانت در مورد شما و جایگاه شما نیست‌. در مورد خود آن فرد است. اگر روزی خیانت دیدیم باید یقه ی چه کسی را بگیریم؟ چه کسی دقیقا مقصر است؟ فرد خائن؟ یا کسی که پارتنرمان با او به ما خیانت کرده است؟ آیا او به معنایی رقیب ماست؟ یا حتی خودمان مقصریم؟ شاید کم گذاشته ایم؟ یا او بی وفا بوده است؟ یا ذاتاً آدم خائنی بود؟ چطور می توانستیم از آن جلوگیری کنیم؟ و سوالی که بیشتر از هر چیز دیگری فرد قربانی را آزار میدهد و شب ها خواب را از او می‌گیرد این است: آیا او اصلا مرا دوست داشت؟ یا چرا دیگر دوستم ندارد؟ ممکن است کسی دوست تان داشته باشد و باز هم خیانت کند؟ یا خیانت ربطی به عشق ندارد؟ و در نهایت آیا ما نفرین شدیم که همیشه از خیانت بترسیم؟ آیا همیشه باید سعی کنیم با دیگران رقابت کنیم تا پارتنرمان از ما راضی باشد تا خیانت نکند؟ مجبوریم همیشه در خدمتش باشیم، بهترین باشیم، زیباترین و جذاب ترین باشیم تا دل‌زده نشود؟ آیا امنیت ممکن است؟ آیا می توان کسی را پیدا کرد که مطمئن باشیم هرگز خیانت نخواهد کرد؟ آیا روزی میرسد که به خود بگوییم او فقط مال من است و به من خیانت نخواهد کرد؟ یا آن روز فقط یک رویاست؟ و ما همیشه بازیچه‌ی فریب ها هستیم؟ خیانت کمرشکن است. اما راه حل اکثر روان‌شناسان، برای مقابله با ترس از خیانت دیدن این است که بیایم روی خود شما کار کنیم. روی عزت نفس و دوران کودکی و ماجراهای زندگی تان و موشکافانه بسنجیم که چه چیز در خود شما غلط است که احساس ترس و ناامنی دارید! دوست من... خیانت واقعی کار ساده ای نیست. پتانسیل می‌خواهد. و پتانسیل، قبل از اتفاق افتادن قابل مشاهده است. چون خیانت، یعنی کسی که می‌داند ضربه‌اش تو را می‌شکند، اما باز هم آن ضربه را می زند. این کار، جدا از اخلاق پایین، نیازمند داشتن دل و جگر است! پس قابل تشخیص است. اما چگونه؟ :)  </description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 02:03:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@Shazileh/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B6-h3ptj1sn0lmc</link>
                <description>درد به آخر نمی‌رسد، ما به آخر میرسیم‌‌. و هرگز نمی فهمیم داستان چه بود. هیچ وقت نمی فهمیم چه شد که دنبال چیزی رفتیم و دنبال چیز دیگری نرفتیم‌. هیچ وقت نمی فهمیم چه شد که عاشق یکی شدیم و عاشق یکی دیگر نشدیم با اینکه شرایطش بیشتر فراهم بود.اول نوجوانی مغزمان داغ است، حساس است و هر چیز جدید را با ذوق می خورد. پیش می‌رویم و به جایی می‌رسیم که دیگر مغزمان میل چندانی برای تجربه های جدید ندارد. خسته و خسته تر می شویم. دیگر ذوق نمی کنیم‌. فقط پیش می رویم. از این به بعد در جواب دیگران فقط می گوییم: میگذرونیم. که دقیق ترین جمله ایست که وضعیت مان رو توصیف می‌کند.نوجوان که بودم عجله داشتم چیزهای بیشتری بفهمم. برای درک کردن و فهمیدن مسائل پیچیده عطش داشتم‌‌. امروز دیگر عطشی در کار نیست فقط یک نیاز است. اگه خوراک مغزم به موقع نرسد، جوری کسالت مرا زمین می‌زند که از زندگی کردن و زنده بودن بیزار می شوم‌.ترومایی در ذهنم ساخته شده که فکرش را نمیکردم ممکن باشد. نه برای من. دوستش داشتم خیلی زیاد. عاشقش بودم. از دید من ارتباط خوبی داشتیم اما ناگهان رفت. و توضیحاتش مرا قانع نکرد. هنوز گیجم‌‌ که چه شد. خسته شده بود؟ سختش بود؟ شاید. اما همانطور که گفتم نفرین ما این است که هیچ وقت حقیقت را نمی فهمیم‌‌. هیچ وقت نمی توانیم آن لحظه را به عقب برگردانیم و در آن لحظه استرس داشته باشیم که حداقل آن ضربه ی سهمگین، غافلگیرانه نباشد. تنهاترین و دردناک ترین شب زندگی ام را گذراندم؟ نه. من هیچ وقت آن شب جدایی را از سر نگذراندم‌‌. چون وقتی آفتاب طلوع می‌کرد من دیگر زنده نبودم. چیز دیگری بلند شده بود و راه می رفت‌. آنقدر تمام اعصابم در لرز بود که بدنم را حس نمیکردم‌. برگشت و گمان می‌کرد که با من حرف می‌زند اما دیگر کسی آنجا نبود. من فقط یک قالب تهی از روح بودم‌. یک ماشین اتوماتیک که روحش ترکش کرده است. و هیچ وقت نفهمید که با من چکار کرد. پشیمان بودم که با او مهربان بودم‌؟ پشیمان بودم که با او هم مثل بقیه رفتار نکردم؟ پشیمان بودم که من زودتر ترکش نکردم؟ نه‌. دیگر برایم مهم نبود. بی حس شده بودم. مثل کسی که با قمه ضربه ای محکم به وسط سینه اش خورده باشد. او دیگر نایی برای انتقام هم ندارد. نایی برای تلافی ندارد. نایی برای فکر کردن به آن فرد هم ندارد. او دیگر نای این جهان را ندارد. او آنقدر تهی شده که خودش هم می‌داند مردن بهتر است.چه شد که رفت؟ چه شد که برگشت؟ هیچ وقت قرار نیست بفهمم. ولی مرا تهی کرد. برای همیشه. میخندم راه می روم و زندگی میکنم. ولی دیگر کسی اینجا نیست. و او فرقش را نمی فهمد.دچار گیرهای فلسفی نمی شود. پرکتیکال است. آرام است. مطمئن است. می‌داند چه میخواهد‌. او شبیه من نیست. من حتی اگر موهایم را شانه کنم اما نمی‌توانم مغزی را که هر لحظه در حال بیرون ریختن است جمع کنم.شاید این دنیا جایی برای من ندارد. شاید کسی برنامه ای برای من نداشت، شاید دعوت نشده به این جهان پا گذاشتم‌. شاید فقط شانسی مرا ظاهر و حاضر کردند. هرکس دیگری بود میگفت چه فرصتی! چه زندگی زیبایی. چه موهبتی...وقتی دستم با آب جوش می‌سوزد، در آن چند ثانیه ای که تا دردش برطرف شود، وجود ندارم. برای لحظاتی کوتاه انسان نیستم‌. وجود ندارم و فقط بخشی از جهانم. هیچ فکری نمی‌تواند اولویت پیدا کند‌. حتی فکرهایی که سرسختانه به من چسبیده اند. و با خودم می‌گویم اگر یک دیگ آب جوش رویم بریزد چه خواهد شد؟ چقدر طول میکشد تا پشیمان شوم؟ یعنی چقدر بیشتر وجود خواهم داشت؟ چقدر از خود بی‌خود خواهم شد؟کاش هیچ وقت این &quot;من&quot; وجود نداشت. کاش نبودم و یک وسیله برای درد کشیدن انسان کمتر می بود. نقطه ضعفِ وجود داشتن، در داشتن جسم است. این جسم فانی، آزادی را از ما گرفته. این جسم فانی، می شکند، میسوزد، می میرد. و ایراد ماجرا، آسیب دیدنش نیست. ایرادش درد است. ترس است. اگر جسمی نداشتم از هیچ چیز نمی ترسیدم‌.فکر میکردم اگر هر آنچه را که در سرم سنگینی می‌کند بر روی کاغذ بیاورم و بنویسم سبک خواهم شد. اما حدس بزنید چه شد؟ مثل همیشه... هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. کماکان خودم هستم. هیچ دردی کم نشده. و هنوز که هنوزه، نه فقط زنده بودن، بلکه وجود داشتنم درد دارد. صرف وجود داشتن، رنج میکشیم. البته نه همه ی ما... بعضی از ما.بیهوده برای خودت تلاش نکن. تو به جایی نمیرسی. تو آزاد نمی‌شوی. تو در زندانی. تو می مانی. سعی نکن خوشحال باشی چون تو را ناراضی خواهند کرد تا طلب تغییر کنی. تا پیشرفت کنی. تو را بخشی از خودشان خواهند کرد. تا فراموش کنی روزی وجود داشت که درد نمی کشیدی. می‌خواهند فراموش کنی که روزی ذوق داشتی، میل داشتی، تخیل میکردی... زندگی میکردی... اما دیگر زندگی موهبت نیست...</description>
                <category>سیده فاطمه سید شازیله</category>
                <author>سیده فاطمه سید شازیله</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 02:01:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>