<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داود مقدم شیبای</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sheibai</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 23:00:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4310585/avatar/QFGvp6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داود مقدم شیبای</title>
            <link>https://virgool.io/@Sheibai</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی پناه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sheibai/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-onw6qdjurda7</link>
                <description> ظهر روز جمعه بود و سه روز از تولد 7 سالگی اِلسا می ‏گذشت. با چهره‏ای شنگول، دست پدرش را گرفت و گفت: بابایی؛ با من قایم‌باشک بازی می‏ کنی؟پدرش گفت: &quot;من! رئیس شرکت با تو قایم‏باشک بازی کنم؛ برو با مامانت بازی کن!&quot;اِلسا با قیافه ‏ای متعجب و گیج شده؛ نزدیک مادرش شد و گفت: مامانی؛ با من سنگ - کاغذ - قیچی بازی می‏ کنی؟مادرش گفت: &quot;نمی‏ توانم. دیگر از من گذشته است؛ منِ مدیرِ مدرسه، با تو بازی کنم!&quot;اِلسای تنها با حزن درونی، به سمت اتاقش می ‏رفت تا در لابه ‏لای وسایل اتاقش، شاید بابایی و یا مامانی پیدا کند.  تبریز – مرداد 1402</description>
                <category>داود مقدم شیبای</category>
                <author>داود مقدم شیبای</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 08:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>