<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیما نصیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shimanasiri</link>
        <description>علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان
🌱
کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:08:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4843382/avatar/HSMhN7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیما نصیری</title>
            <link>https://virgool.io/@Shimanasiri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاها، قلب‌ها، ذهن‌ها؛ روایتِ برخاستن از خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-x5naknjpszgc</link>
                <description>پاها، قلب‌ها، ذهن‌هاکریس جونز، نویسندهٔ مجلهٔ اسکوایر، برندهٔ دو جایزهٔ ملی، یک روز عادی بعد از سفر کاری به خانه برمی‌گردد. خسته است، نمی‌تواند بخوابد. لپ‌تاپ همسرش را باز می‌کند تا کمی بنویسد.و در عرض بیست دقیقه، تمام زندگی‌اش فرو می‌ریزد.همسر و بهترین دوستش را از دست می‌دهد. بعد از آن، خانه، نیمی از دارایی، و بخشی از پسرانش را. چهل‌دو ساله است. او می‌نویسد: «هیچ حقیقتی از زندگی من، دیگر حقیقت نداشت.»او به خودکشی فکر می‌کند. اما برای پسرانش، خودش را به اورژانس می‌رساند.اینجا شروع داستان است، نه پایان.جونز به چیزی پناه می‌برد که از کودکی با آن بزرگ شده: عشق به فوتبال. اما نه به تیم‌های بزرگ و همیشه قهرمان. به برنلی؛ تیمی ته‌جدولی از یک شهر صنعتی در شمال انگلیس که پدربزرگش به آن عشق می‌ورزیده است.برنلی همیشه بازنده است. همیشه در آستانهٔ سقوط. درست شبیه خودِ جونز در آن روزها.او شروع می‌کند به دنبال کردن برنلی. بازی‌هایشان را می‌بیند، باخت‌هایشان را تحمل می‌کند، بردهای نادرشان را جشن می‌گیرد. و کم‌کم می‌فهمد: فوتبال فقط یک بازی نیست.فوتبال یعنی دوست داشتن چیزی، بدون هیچ شرطی.یعنی بودن در کنار تیمت، حتی وقتی همه چیز علیه‌اش است.یعنی امید داشتن، حتی وقتی همه نشانه‌ها می‌گویند باید ناامید باشی.و جالب اینجاست: هرچه جونز بیشتر به برنلی می‌چسبید، انگار تیم هم بهتر نتیجه می‌گرفت. شاید دنیا داشت جواب عشق بی‌شرطش را می‌داد.اما وسط نوشتن همین کتاب، مادرش بیمار می‌شود و از دنیا می‌رود. مادری که او را هوادار برنلی کرده بود.ناگهان، کتابی که قرار بود روایت جدایی عاطفی باشد، تبدیل می‌شود به مرثیه‌ای برای مادر. جونز می‌فهمد که فکر می‌کرده بلد است با شکست عاطفی کنار بیاید، اما از دست دادن مادر چیز دیگری بود.او می‌نویسد که بزرگ‌ترین درس‌های زندگی را مادرش به او داده است.و به همین دلیل، کتابش را به مادرش تقدیم کرده است.و در نهایت، برنلی در فصل ۲۰۱۵-۲۰۱۶ قهرمان چمپیونشیپ (دسته دوم) شد و دوباره به لیگ برتر برگشت — همان لیگی که یک سال قبل از آن سقوط کرده بود. شاید برای هواداران تیم‌های بزرگ، قهرمانی در دسته دوم چیزی نباشد، اما برای هوادار برنلی، این یعنی تیمش از خاکستر بلند شده است.جونز در این کتاب نمی‌گوید درد از بین می‌رود. نمی‌گوید شکست جبران می‌شود. حتی وعده نمی‌دهد که زندگی دوباره همان زندگی قبلی خواهد شد.فقط نشان می‌دهد که آدمی می‌تواند بعد از فروپاشی، به چیزی چنگ بزند و آرام‌آرام از زیر آوار بیرون بیاید.برای او آن چیز، یک تیم فوتبال بود؛ تیمی که بیشتر عمرش را باخت، سقوط کرد و دوباره برخاست.شاید به همین دلیل نام کتاب «پاها، قلب‌ها، ذهن‌ها» است؛ چون گاهی نجات پیدا کردن از پاها شروع می‌شود، از راه رفتن و ادامه دادن؛ از قلب می‌گذرد، از دوست داشتن؛ و در نهایت به ذهن می‌رسد، جایی که آدم دوباره یاد می‌گیرد زندگی کند.برای کریس جونز، آن چیز یک تیم فوتبال بود.برای تو چه چیزی می‌تواند باشد؟ شاید یک کتاب، یک موسیقی، یک مکان، یا فقط یک نفر. پ.ن: کتاب «Legs Hearts Minds» در ژوئن ۲۰۲۶ (خرداد ۱۴۰۵) منتشر شده و هنوز به فارسی ترجمه نشده است.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 21:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✍️ گزارش نیک۳: از نمایندگی تا بهشت زهرا  «روایت یک خلافیِ نکرده»</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%EF%B8%8F-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%90-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-nluffso7lloi</link>
                <description>صبح بود. چای را که دم کردم، هنوز خبر نداشتم که امروز، روز «مبارزه با سیستم» است.قرار ساده‌ای داشتیم با همسر: برویم شهرک آزمایش و یک خلافی عجیب‌وغریب را که به ماشین نورسیده‌مان چسبیده بود، پاک کنیم. خلافی‌ای که نه ما کرده بودیم، نه ماشین ما.اولی مربوط به روزی بود که ماشین هنوز در نمایندگی بود و نفس‌های اولش را می‌کشید.دومی برای روزی ثبت شده بود که ماشین را با کفی آورده بودند؛ مثل کجاوه‌ای گران‌قیمت که هنوز پایش به خیابان نرسیده بود.دو خلافی، برای ماشینی که سایه‌اش هم هنوز روی جاده نیفتاده بود.از این در به آن درهر دری زدیم، گفتند: «این کارِ ما نیست.»هر دستگاهی رفتیم، یک دستگاه دیگر نشانمان داد. تا رسیدیم به فامیلِ راهور که با لطفی بی‌نظیر فرمود:«برو شهرک آزمایش، کارت درست می‌شه. اگه گیر کردی به من بگو.»ترجمه‌ی آزادش می‌شد: «تا پارتی نداری، برو گم شو.»همان اول صبح، یکی از بستگان گوگل گفت شاید در زنجان شمالی هم بشود کار را انجام داد. نزدیک بود، پس اول آنجا رفتیم.پلیس راهور رفته بود... مرخصیِ بدون بازگشت؟ گفتند ماه‌هاست اینجا نیست.حماسه‌ی وردآورد تا آزادیرفتیم شهرک آزمایش.آنجا جنابِ لباس‌سرمه‌ای، با بیسیم در دست، نقش فرمانده‌ی صحنه را بازی می‌کرد. فرمان صادر شد:«برو وردآورد!»رفتیم وردآورد. گفتند: «برو میثم.»رفتیم میثم. گفتند: «برو آزادی.»و ما، هر بار با خودمان می‌گفتیم: این آخرش است. اما آخرش نبود.اینجا دیگر داستان داشت شکل حماسه به خودش می‌گرفت.دم درِ راهور آزادی، نگهبان اولین سیلی را زد: «اینجا نه. برو پرینت خلافی بگیر.»رفتم جلو و گفتم: «ما کاری نداریم، فقط می‌خواهیم عکس خلافی را ببینیم. نکند کسی با ماشین ما توی طرح تردد کرده باشد؟»گفت: «استعلام بگیر، اما عکس ممنوع.»گفتم: «قبلاً که عکس می‌دادید.»گفت: «الان قانونش عوض شده.»گفتم: «کی؟»گفت: «همین الان که شما آمدید.»فتح خرمشهر یا یک خلافی؟خسته شده بودم. همسر رفت داخل.چهل دقیقه بعد برگشت؛ با چهره‌ای که انگار خبر فتح خرمشهر را آورده باشد.اما نه.گفت: «فقط جانبازان و خانواده‌ی شهدا.»گفتم: «برای زندگی در این مملکت باید شهید بشوی؟ یا دست‌کم یک شهید قرض کنی؟»بعد از چند ماه چرخیدن در مدار بوروکراسی، برای خلافی‌ای که نکرده بودیم. اگر به همسر بود پولش را می‌داد و تمام.اما من هنوز تسلیم نشده بودم. نمی‌دانستم چرا، نمی‌دانستم برای چه، فقط نمی‌خواستم بدهم.پرسیدم: «حالا چی؟»گفتند: «باید بری بهشت زهرا.»گفتم: «برای فاتحه؟»گفت: «نه، راهور رفته آنجا... قطعه فلان، خیابان فلان، بلوک فلان.»بهشت زهرا یا جهنم ادارات؟با خودم گفتم: خدایا، برای گذاشتن پلاک قدیم روی ماشین جدید، باید این همه شمع روشن کنم و گوربه‌گور بگردم؟کاری که شاید در بسیاری از کشورهای دنیا با چند کلیک حل می‌شود، اینجا به یک حماسه‌ی ملی تبدیل شده بود.ما در کشوری زندگی می‌کنیم که برای پاک کردن یک خطا، باید از چندین خطای دیگر عبور کنیم.در پایان، از خستگی برگشتیم خانه، به امید شاید روزی دیگر...پ.ن:وقتی به خانه برگشتم، با خودم فکر کردم: اگر این ماجرا را ننویسم، چند ماه دیگر احتمالاً فقط یک «خلافی اشتباه» در ذهنم می‌ماند؛ نه این همه دویدن از وردآورد تا آزادی و از آزادی تا بهشت زهرا.پدربزرگم عادت داشت حاشیه‌ی کتاب‌هایش یادداشت بنویسد. آن روزها فکر می‌کردم چرا کتاب‌ها را خط‌خطی می‌کند. معلم‌ها گفته بودند کتاب را تمیز نگه دارید و چیزی روی آن ننویسید. اما بعدها فهمیدم آن حاشیه‌ها فقط یادداشت نبودند؛ بخشی از زندگی او بودند که میان صفحه‌های کتاب جا مانده بودند.بعد از رفتنش، همان چند خط کوتاه گاهی از یک دفتر خاطرات کامل ارزشمندتر به نظر می‌رسیدند. از لابه‌لای آن‌ها می‌شد فهمید در آن روزها چه دیده، به چه فکر کرده و چگونه زندگی کرده است.شاید ارزش این گزارش‌های روزانه هم همین باشد. نه اینکه اتفاقی بزرگ را ثبت کنند، بلکه نشان دهند ما در این سال‌ها چگونه زیسته‌ایم؛ چگونه برای ساده‌ترین کارها ساعت‌ها دویده‌ایم، چگونه خسته شده‌ایم، غر زده‌ایم، خندیده‌ایم و باز هم ادامه داده‌ایم.سال‌ها بعد، شاید کسی از همین خط‌خطی‌ها بهتر بفهمد روزگار ما چه شکلی بوده؛ روزهایی که گاهی برای یک خلافیِ نکرده، از یک نمایندگی تا بهشت زهرا را زیر پا می‌گذاشتیم.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 21:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رنج در نجدی «مه» است و در مافی «فریاد»؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-f6iej6qtgrxx</link>
                <description>چرا رنج در نجدی «مه» است و در مافی «فریاد»؟بیژن نجدی از مه می‌نویسد و طاهره مافی از سلول. یکی جهانش را در باران و سکوت می‌سازد، دیگری در ترس و نظارت. اما هر دو از یک چیز حرف می‌زنند: تنهاییِ انسان در برابر نیروهایی بزرگ‌تر از خود.نجدی؛ مه و رنج خاموشدر آثار نجدی، درد فریاد نمی‌زند. آرام می‌آید؛ چنان آرام که حضورش را زمانی درمی‌یابی که از درون تغییر کرده‌ای.در داستان «گیاهی در قرنطینه»، طاهر با قفلی که به کتفش بسته‌اند تنها می‌ماند. بیماری، ترس‌های موروثی و باورهایی که او را در خود محبوس کرده‌اند، هیچ‌کدام فریاد نمی‌زنند. فقط سنگینی می‌کنند؛ مثل همان مه ی که بر بسیاری از داستان‌های او سایه انداخته است.در «شب سهراب‌کشان» نیز مرتضی، نوجوان کر و لال، بیش از آنکه با دیگران درگیر باشد، با ناتوانیِ ارتباط‌گرفتن دست‌وپنجه نرم می‌کند و سرانجام در همان تنهایی از میان می‌رود.قهرمانان نجدی کمتر به پیروزی می‌رسند. آن‌ها بیشتر در حال تاب‌آوردن‌اند تا غلبه‌کردن.شاید به همین دلیل است که یوزپلنگان در «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» فقط نماد رنج نیستند. آن‌ها می‌دوند تا از انقراض بگریزند. دویدن در آثار نجدی، حرکت به سوی پیروزی نیست؛ تلاشی است برای باقی ماندن.در این جهان، گاهی خودِ دوام‌آوردن شکلی از پیروزی است.مافی؛ سلول و رنج فریادزندر سوی دیگر، طاهره مافی درد را پنهان نمی‌کند.در «خردم کن»، جولیت در سلول انفرادی «ستاد احیا» زندانی است؛ دختری که لمسش برای دیگران مرگبار است. همین ویژگی او را از دیگران جدا کرده و به کسی تبدیل کرده که حتی از خودش نیز می‌ترسد.اما مسئله فقط زندانی‌بودن نیست.جولیت پیش از آنکه در یک سلول محبوس باشد، در بدن خودش محبوس است.زندان بیرونی، فقط تصویری از زندان درونی اوست.او از لمس‌کردن، از نزدیک‌شدن و حتی از وجود خود هراس دارد. سلول، فقط شکلِ قابل‌دیدنِ همان ترسی است که سال‌ها در وجودش زندگی کرده است.به همین دلیل، مبارزهٔ او صرفاً رویارویی با یک حکومت سرکوبگر نیست؛ تلاشی است برای پذیرفتن بخشی از وجودش که همیشه آن را نفرین می‌دانست.در آثار مافی، درد چهره دارد و مستقیم در برابر شخصیت قرار می‌گیرد. اما همین درد، امکان دگرگونی را نیز در خود حمل می‌کند.جولیت بارها فرومی‌ریزد، می‌ترسد و فرار می‌کند؛ اما سرانجام درمی‌یابد آنچه او را از دیگران جدا کرده بود، می‌تواند بخشی از هویت و قدرتش باشد.اشتراک در عمق، افتراق در روایتآنچه این دو نویسنده را در عمیق‌ترین سطح به هم پیوند می‌دهد، مسئلهٔ هویت است.در آثار نجدی، انسان میان سنت، تغییر و گذر زمان سرگردان است. مه، استعاره‌ای از همین سرگردانی است؛ چیزی که مرزها را محو می‌کند و مسیر را نامشخص می‌سازد.در آثار مافی، انسان در برابر نیرویی قرار گرفته که می‌خواهد او را تعریف و کنترل کند. سلول، تصویری از همین محدودیت است.یکی در مه راهش را گم کرده؛ دیگری در سلول.اما هر دو در جست‌وجوی خویشتن‌اند.جایی که این دو نگاه از هم جدا می‌شوند، سرنوشت قهرمانانشان است.نجدی انگار می‌گوید: «ما دویدیم تا منقرض نشویم.»مافی می‌گوید: «ما جنگیدیم تا خودمان را بازپس بگیریم.»یکی از تاب‌آوردن سخن می‌گوید؛ دیگری از دگرگون‌شدن.چرا این مقایسه ارزشمند است؟نه برای آنکه بگوییم کدام نویسنده بهتر است؛ بلکه برای آنکه ببینیم ادبیات چگونه می‌تواند یک تجربهٔ مشترک را از دو مسیر متفاوت روایت کند.نجدی نشان می‌دهد که درد می‌تواند آرام و بی‌صدا وارد جان شود و انسان را آهسته تغییر دهد.مافی نشان می‌دهد که درد می‌تواند فریاد بزند، دیوارها را بلرزاند و انسان را به واکنش وادارد.یکی از مه می‌نویسد و دیگری از سلول.اما هر دو، در نهایت، از تلاش انسان برای یافتن معنایی در دل تاریکی سخن می‌گویند.شاید مه و سلول بیش از آنچه به نظر می‌رسد به هم شبیه باشند. هر دو تصویری از گم‌گشتگی‌اند: یکی در مهِ طبیعت و سنت، دیگری در سلولِ قدرت و کنترل.و هر دو، در جست‌وجوی راهی برای ادامه‌دادن.شاید رنج برای هیچ‌کدام از ما فقط مه یا فقط سلول نباشد.گاهی سال‌ها در مه گم می‌شویم و گاهی ناگهان خود را پشت میله‌های سلولی می‌یابیم که از ترس‌ها، خاطره‌ها و باورهای خودمان ساخته شده است.برای شما رنج بیشتر شبیه چیست؟مهی که آرام‌آرام همه‌چیز را در خود محو می‌کند،یا سلولی که آدم را به فریاد وامی‌دارد؟</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 22:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⚔️ چرا جنگ؟ وقتی رنج از اتاق‌های شخصی به سرنوشت ملت‌ها می‌رسد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%EF%B8%8F-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-rrngcaiybtle</link>
                <description>چند روز پیش میان جمله‌های بیژن نجدی و طاهره مافی پرسه می‌زدم؛ میان رنج‌های شخصی، عشق‌ها، فقدان‌ها و زخم‌هایی که هر آدمی به شکلی با خود حمل می‌کند.اما رنج، موجود عجیبی است. اگر کمی بیشتر دنبالش کنی، از زندگی یک نفر فراتر می‌رود. از اتاق‌های شخصی بیرون می‌زند و به خیابان‌ها، شهرها و گاهی به سرنوشت ملت‌ها می‌رسد.شاید به همین دلیل بود که از داستان و جستار، سر از یک نامه‌نگاری قدیمی درآوردم؛ نامه‌هایی میان آلبرت اینشتین و زیگموند فروید.دو مرد که نزدیک به یک قرن پیش، درست در آستانه یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ، نشسته بودند و درباره پرسشی حرف می‌زدند که هنوز هم دست از سر ما برنداشته است:چرا جنگ؟سال ۱۹۳۲ بود. تنها یک سال تا به قدرت رسیدن هیتلر باقی مانده بود. اروپا روی لبهٔ پرتگاه ایستاده بود، اما هنوز کسی عمق سقوط را نمی‌دید.در همین سال، دو تن از تأثیرگذارترین متفکران قرن بیستم نامه‌هایی با هم رد و بدل کردند:آلبرت اینشتین؛ فیزیکدان و صلح‌طلب.زیگموند فروید؛ روان‌کاو و کاوشگر تاریک‌ترین لایه‌های ذهن انسان.📬 اینشتین می‌پرسداینشتین نامه را با نگرانی آغاز می‌کند:«آیا راهی برای رهایی بشر از شر جنگ وجود دارد؟»او اعتراف می‌کند که از سازوکارهای فیزیکی جهان بسیار می‌داند، اما از اعماق احساسات و انگیزه‌های انسانی کمتر. به همین دلیل از فروید کمک می‌خواهد.یکی از پرسش‌های اصلی او این است:چگونه ممکن است گروهی کوچک، اکثریتی را که از جنگ آسیب می‌بینند، به سوی جنگ سوق دهند؟و در نهایت می‌پرسد:آیا می‌توان ذهن انسان را چنان پرورش داد که در برابر نفرت و خشونت مقاوم‌تر شود؟📬 فروید پاسخ می‌دهدفروید پاسخ را با یک اصلاح ظریف آغاز می‌کند:«به جای واژهٔ زور، ترجیح می‌دهم از خشونت استفاده کنم.»او توضیح می‌دهد که در آغاز تاریخ، حق و عدالت معنایی نداشتند؛ آنچه حکم می‌راند، قدرت بود.بعدها انسان‌ها با تشکیل گروه‌ها و جوامع، قانون را جایگزین خشونت کردند. اما این پیروزی هرگز کامل نشد؛ زیرا میل به سلطه و ویرانگری از بین نرفت، فقط شکلش تغییر کرد.و سپس به نقطه‌ای می‌رسد که شاید مشهورترین بخش این نامه باشد:«انسان درون خود کششی به سوی نفرت و ویرانگری دارد.»فروید این نیرو را «غریزهٔ مرگ» می‌نامد؛ در برابر «اروس» یا غریزهٔ زندگی؛ نیروی عشق، پیوند و آفرینش.اما پایان نامه، تلخ و در عین حال امیدوارکننده است.فروید می‌نویسد:«ما نمی‌توانیم جنگ را تحمل کنیم. ما صلح‌طلبان، یک عدم تحمل مادرزادی نسبت به جنگ داریم.»او نمی‌گوید که شرارت از میان خواهد رفت.نمی‌گوید که روزی جنگ برای همیشه پایان می‌یابد.فقط یادآوری می‌کند که در کنار میل به ویران کردن، میلی دیگر هم در ما وجود دارد؛ میل به حفظ زندگی.🧠 حقیقت شاید میان این دو باشداینشتین به آموزش، آگاهی و نهادهای انسانی امید داشت.فروید ما را به آگاهی از تاریکی درون انسان فرا می‌خواند.یکی به ظرفیت رشد انسان نگاه می‌کرد؛ دیگری به سایه‌هایی که همیشه همراه او هستند.شاید حقیقت جایی میان این دو باشد؛ میان امید به بهتر شدن، و شناخت آنچه در اعماق ما پنهان است.✍️ وقتی این نامه‌ها را خواندم...بیش از هر چیز، به این فکر کردم که چقدر دوست داریم جنگ را مسئلهٔ آدم‌های دیگر بدانیم؛ سیاستمداران، فرماندهان، دولت‌ها.اما فروید ما را به جای ناراحت‌کننده‌تری می‌برد.او می‌گوید ریشهٔ جنگ را فقط نباید در مرزها و ارتش‌ها جست‌وجو کرد؛ بخشی از آن در خود ما زندگی می‌کند.در خشم‌های کوچک.در نفرت‌هایی که توجیهشان می‌کنیم.در میل به حذف کسی که شبیه ما فکر نمی‌کند.شاید به همین دلیل است که این نامه‌ها، با وجود گذشت نزدیک به یک قرن، هنوز کهنه نشده‌اند.هنوز جنگ‌ها ادامه دارند.هنوز گروه‌های کوچکی می‌توانند ملت‌های بزرگی را به سوی ویرانی بکشانند.و هنوز همان پرسش پابرجاست:آیا ما از گذشته چیزی آموخته‌ایم؟📚 پیشنهاد مطالعهکتاب «چرا جنگ؟»؛ نامه‌نگاری میان آلبرت اینشتین و زیگموند فروید.کتابی کوتاه، اما درباره پرسشی که هر بار جنگی تازه آغاز می‌شود، دوباره در ذهن انسان زنده می‌شود.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 23:06:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-kmsjuepov5jg</link>
                <description>به یاد مادرمدیروز شعر «به یاد مادرم» از سلویا پلات را خواندم. آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که بی‌اختیار قلم برداشتم و این شعر را برای مادر خودم نوشتم. نه ترجمه است، نه اقتباس. فقط یک زن دیگر که دلش برای مادرش تنگ شده است.به یاد مادرممادرمروی پلهٔ آخرِ خانه نشسته است؛نه آن خانه‌ای که آخرین‌بار دیدمش،بلکه آن یکی که هر شبدر خواب‌هایم از نو ساخته می‌شود.چین دامنشسال‌هاست در باد گم شده،اما دست‌هایش هنوزروی زانوهایش مانده‌اند؛آرام و خسته،مثل عصرهای تابستان.هر بار که از کوچهٔ کودکی‌ام می‌گذرممنتظرم صدایم کند؛نه با نامی که دیگران می‌شناسند،با همان اسم کوچکیکه فقط او بلد بود.به گورستان که می‌رسم،برگ‌های درختِ کنار مزاربی‌صدا روی شانه‌ام می‌نشینند.زمین مرا می‌شناسد؛درخت‌ها مرا می‌شناسند؛و سنگ‌هاچیزی از اندوه ما رادر خود نگه داشته‌اند.کنارش می‌نشینمو علف‌های هرز را از خاک جدا می‌کنم؛با همان حوصله‌ایکه او موهای گره‌خوردهٔ کودکی‌ام را شانه می‌زد.مردگان دور و برم خوابیده‌اند؛پدربزرگ، مادربزرگ،و نام‌هایی که آرام‌آراماز حافظهٔ خانه پاک شده‌اند.همه نزدیک هم‌اند،انگار هنوزدور یک سفره نشسته‌اند.برمی‌خیزم،خاک را از دست‌هایم می‌تکانم.باد از میان شاخه‌ها می‌گذرد؛بی‌اختیارشانه‌هایم صاف می‌شود.واو هنوز در بادکنارم راه می‌رود.برای سلویا پلات، که مادرش را به شعر آورد و من را به یادِ مادر خودم. 🖤</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✍️ گزارش نیک۲: جمعه‌ای که بوی پیاز سوخته می‌داد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%EF%B8%8F-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ea2lvldr6lb8</link>
                <description>جمعه‌ای که بوی پیاز سوخته می‌دادمثل همهٔ جمعه‌ها، یک ساعتی دیرتر از خواب بیدار شدم.انگار جمعه‌ها با آدم مهربان‌ترند؛ اجازه می‌دهند بیشتر در سکونِ تخت حل شوی.بعد از صبحانه‌ای کوتاه، رفتم سراغ دو کتاب:«یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» و «خردم کن».هر دو را دوباره ورق زدم؛ نه از سر وظیفه، از سرِ نیاز.می‌خواستم در بازنویسی جستارم، صدای بیژن نجدی و طاهره مافی هم‌زمان در ذهنم باشد.دو ساعتی گذشت.کتاب‌ها را بستم و به آشپزخانه رفتم.آشپزخانه جای محبوب من نیست.هیچ‌وقت نبوده.اما جمعه‌ها قرار نیست همه‌چیز محبوب باشد.با این حال، ناهار باید پخته می‌شد.ماکارونی را انتخاب کردم؛ شاید چون پختنش ریتمی آشنا دارد.پیاز را خرد کردم و در تابه ریختم.روغن آرام شروع کرد به داغ شدن.پشت به گاز، با خواهرم تلفنی حرف می‌زدم. چند دقیقه‌ای بیشتر نبود.اما همان چند دقیقه کافی بود.بوی سوختگی، بی‌صدا خودش را در خانه پخش کرد.برگشتم.پیازها ته گرفته بودند؛ نه قهوه‌ای، که سیاه.تابه را کنار گذاشتم.رفتم سراغ فریزر؛ همیشه یک پیاز داغ زاپاس هست.برای همین روزها. برای لحظه‌هایی که زندگی از ریتمش خارج می‌شود.ماکارونی نجات پیدا کرد. نه عالی، اما قابل خوردن.بعد از ناهار، برگشتم به جستارم.سطرها را جابه‌جا می‌کردم؛ کلمه‌ها را.انگار دارم خانه‌ای را مرتب می‌کنم که کمی به‌هم ریخته است.ناگهان مچ‌بندم لرزید: یادآوری وبینار کلاس استاد کلانتری.وارد شدم، سریع.وقتی دیر می‌رسی، همیشه این احتمال هست که جایی نمانده باشد.اما من ریسک نمی‌کنم.این کلاس برایم مثل لنگر است؛ در میان روزهای شل و وارفته.کلاس همیشه زنده است.استاد از «گزارش‌های نیک» می‌گوید…و من پشت صفحه لبخند می‌زنم.یادم می‌افتد این نوشته‌ها شاید برای دیگران هم «نیک» باشند؛نه چون بی‌نقص‌اند،چون واقعی‌اند.کلاس تمام می‌شود.برمی‌گردم به آشپزخانه.تابه هنوز همان‌جاست.می‌برمش سمت سینک. آب گرم را باز می‌کنم.صدای برخورد آب با سطح سوخته، مثل یک خاطرهٔ سنگین در فضا می‌پیچد.و آن لحظه فکر می‌کنم:بعضی چیزها پاک نمی‌شوند.فقط کنارشان می‌گذاری...برای بعد.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 21:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروتی که در حساب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dcnwrw5zcul8</link>
                <description>سال‌ها فکر می‌کردم ثروت را می‌شود شمرد.در موجودی حساب بانکی، متراژ خانه، یا قیمت ماشینی که جلوی در پارک شده است.تعریف ساده‌ای بود. آن‌قدر ساده که تقریباً همه باورش کرده‌ایم.اما هرچه آدم‌های بیشتری را شناختم، این تعریف برایم ترک برداشت.کسانی را دیدم که از نظر مالی چیزی کم نداشتند، اما آرامش نداشتند. همیشه نگران بودند؛ نگران از دست دادن، عقب ماندن، یا موفقیت دیگران.در مقابل، آدم‌هایی را هم دیدم که زندگی متوسطی داشتند؛ نه ثروتمند بودند، نه بی‌نیاز.اما انگار چیزی داشتند که با پول خریدنی نبود.در بحران‌ها کمتر فرو می‌ریختند. از موفقیت دیگران کمتر آزرده می‌شدند. و با وجود همه دشواری‌ها، هنوز می‌توانستند از زندگی لذت ببرند.همان روزها بود که برای اولین بار به مفهوم «ثروت ذهنی» فکر کردم.استیو هاتن در کتاب «عادت‌های ثروت» می‌نویسد: «ثروت پیش از آنکه در حساب بانکی شکل بگیرد، در ذهن شکل می‌گیرد.»منظورش صرفاً مثبت‌اندیشی نیست.منظورش این است که بعضی آدم‌ها جهان را جور دیگری می‌بینند.آن‌ها مشکلات را انکار نمی‌کنند، اما اجازه نمی‌دهند ذهنشان فقط روی کمبودها متمرکز شود.وقتی اتفاق ناخوشایندی رخ می‌دهد، به جای اینکه فقط بپرسند «چرا من؟» می‌پرسند: «حالا از این چه می‌توانم یاد بگیرم؟»موفقیت دیگران را تهدید نمی‌بینند.باور ندارند که خوشبختی سهمیه‌بندی شده است و اگر کسی بیشتر برده باشد، حتماً چیزی از سهم آن‌ها کم شده است.آن‌ها می‌دانند زندگی مسابقه‌ای نیست که فقط یک نفر برنده داشته باشد.ویژگی دیگری هم دارند.منتظر کامل شدن شرایط نمی‌مانند.بسیاری از ما دوست داریم همه چیز روشن باشد، همه پاسخ‌ها را بدانیم و بعد حرکت کنیم.اما زندگی معمولاً این لطف را در حق ما نمی‌کند.بیشتر مسیرها در مه آغاز می‌شوند.و گاهی رشد از همان قدمی شروع می‌شود که با وجود تردید برمی‌داریم.شاید مهم‌ترین ویژگی‌شان اما این باشد که هیچ‌وقت خود را تمام‌شده نمی‌دانند.هنوز سؤال می‌پرسند، هنوز کتاب می‌خوانند، و هنوز از آموختن خجالت نمی‌کشند.انگار می‌دانند که ذهن هم مثل عضله است؛ اگر تمرین نکند، ضعیف می‌شود.در پایان کتاب جمله‌ای بود که مدت‌ها در ذهنم ماند:«کافی نیست بدانی؛ باید انجام دهی.»و شاید تمام ماجرا همین باشد.بیشتر ما می‌دانیم چه چیزهایی به نفعمان است.می‌دانیم مقایسه کردن حالمان را بدتر می‌کند. می‌دانیم یادگیری ما را رشد می‌دهد. می‌دانیم ترس همیشه مشاور خوبی نیست.اما دانستن با زندگی کردن فرق دارد.شاید ثروت ذهنی چیز پیچیده‌ای نباشد.شاید فقط توانایی دیدن امکان‌ها در دل محدودیت‌ها باشد.توانایی حرکت کردن، وقتی همه پاسخ‌ها را نمی‌دانی.و توانایی ادامه دادن، وقتی نتیجه هنوز معلوم نیست.پول می‌تواند زندگی را راحت‌تر کند.اما این ذهن است که تعیین می‌کند با آن زندگی چه خواهی کرد.شاید به همین دلیل است که بعضی آدم‌ها، با وجود دارایی‌های فراوان، همیشه احساس فقر می‌کنند.و بعضی دیگر، با وجود نداشته‌های بسیار، هنوز احساس می‌کنند زندگی چیزی برای بخشیدن دارد.شاید ثروت واقعی از همان‌جا آغاز می‌شود:از جایی در ذهن، که هنوز امید، کنجکاوی و میل به رشد زنده است.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 21:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌های روشن؛ زندگی در فاصلهٔ یک رؤیا</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87%D9%94-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7-v5fpiim2e81f</link>
                <description>بعضی کتاب‌ها را می‌خوانیم و می‌بندیم.بعضی دیگر اما بعد از تمام شدن، در گوشه‌ای از ذهنمان می‌مانند؛ مثل چراغی کم‌نور که خاموش نمی‌شود.«شب‌های روشن» از آن کتاب‌هاست.رمانی کوتاه از فئودور داستایفسکی که سال‌ها پیش از شاهکارهایی چون «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» نوشته شد؛ اما رد بسیاری از دغدغه‌های بزرگ نویسنده را می‌توان در همین اثر کوتاه پیدا کرد: تنهایی، رؤیا، عشق و فاصلهٔ دردناک میان آنچه زندگی می‌کنیم و آنچه آرزو داریم زندگی کنیم.چهار شب، تمام یک عمرداستان ساده است.راوی، جوانی تنها و گمنام در خیابان‌های سن‌پترزبورگ، با دختری به نام ناستنکا آشنا می‌شود.چهار شب با هم قدم می‌زنند. چهار شب با هم حرف می‌زنند. چهار شب امید در دل راوی جوانه می‌زند.اما ناستنکا دل‌بستهٔ دیگری است.او در انتظار بازگشت مردی زندگی می‌کند که دوستش دارد و راوی، بی‌آنکه بخواهد، تنها به پناهگاهی برای روزهای انتظار او تبدیل می‌شود.صبح روز پنجم، رؤیا پایان می‌یابد.اما آنچه از دست می‌رود، فقط یک عشق نیست.تراژدیِ یک رؤیابازدر نگاه اول، «شب‌های روشن» داستان یک عشق نافرجام است.اما در لایه‌ای عمیق‌تر، داستان انسانی است که آن‌قدر در رؤیا زندگی کرده که دیگر نمی‌تواند زندگی واقعی را لمس کند.راوی کتاب، فقط عاشق ناستنکا نیست؛ او عاشق امکانِ دوست داشته شدن است.سال‌ها تنهایی، او را به جهان خیال رانده است؛ جایی امن، اما بی‌حاصل.داستایفسکی با ظرافت نشان می‌دهد که گاهی انسان‌ها نه به این دلیل که نمی‌توانند زندگی کنند، بلکه چون بیش از حد رؤیا می‌بینند، از زندگی جا می‌مانند.شاید به همین دلیل است که راوی برای بسیاری از ما آشناست.چه کسی در زندگی، دست‌کم یک‌بار، عاشق تصویری نشده که خودش ساخته است؟هیچ‌کس مقصر نیستیکی از زیباترین ویژگی‌های «شب‌های روشن» این است که در آن هیچ ضدقهرمانی وجود ندارد.ناستنکا بی‌رحم نیست.راوی هم قربانیِ بی‌گناه مطلق نیست.هر دو گرفتار چیزی‌اند که از اختیارشان بزرگ‌تر است.ناستنکا اسیر وفاداری است.راوی اسیر رؤیا.و زندگی، بی‌آنکه جانب کسی را بگیرد، مسیر خودش را می‌رود.همین است که پایان کتاب را تا این اندازه تلخ و انسانی می‌کند.یک جمله برای تمام عمردر پایان کتاب، داستایفسکی جمله‌ای می‌نویسد که شاید خلاصهٔ تمام اثر باشد:«خدای من، یک لحظه شادی کامل! آیا این برای تمام عمر یک انسان کم است؟»این جمله فقط دربارهٔ عشق نیست.دربارهٔ خودِ زندگی است.دربارهٔ لحظه‌هایی کوتاه که گاهی از سال‌ها زیستن ارزشمندترند.اما شاید حقیقت تلخ‌تری هم وجود داشته باشد...بعضی عشق‌ها دقیقاً به این دلیل ماندگار می‌شوند که نرسیده‌اند.اگر راوی به ناستنکا می‌رسید، «شب‌های روشن» شاید فقط یک داستان عاشقانهٔ دیگر بود؛ داستانی با آغاز و پایان مشخص.اما نرسیدن، چیزی را ناتمام باقی می‌گذارد.و ذهن انسان، سال‌ها با همین ناتمام‌ها زندگی می‌کند.چهار شبِ کوتاه، تمام می‌شود؛ اما رؤیای آن چهار شب نه.شاید به همین دلیل است که راوی، ناستنکا را از دست می‌دهد، اما خاطرهٔ او را نه.شاید همهٔ ما در زندگی، شب‌های روشنی داشته‌ایم؛ لحظه‌هایی کوتاه که دوام نیاوردند، اما ردشان تا سال‌ها در جانمان باقی ماند.داستایفسکی داستانِ نرسیدن را نمی‌نویسد.داستانِ لحظه‌ای را می‌نویسد که می‌گذرد، اما تمام نمی‌شود.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 21:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌هایی به کوتاهی حسرت،  «دربارهٔ فاصله‌هایی که نه می‌توان از آن‌ها گذشت و نه می‌توان فراموششان کرد.»</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-carnivs1akn3</link>
                <description>دلم می‌خواهد از تو بنویسم.از تو که نامت هنوز در رگ‌های روزم جریان دارد.اما فاصله، میان من و تو خانه‌ای ساخته با دیوارهایی از تقدیر.نه.میان ما دریا نیست.دریا را می‌شود شنا کرد، طوفان را می‌شود تاب آورد، حتی کوه را می‌شود دور زد.میان ما چیزی ایستاده که هیچ نقشه‌ای راهش را نشان نمی‌دهد.روزگار.همان پیر خاموش بی‌رحم که دست‌هایش از آرزوهای ما بلندتر است.ما دست دراز کردیم، و او فاصله را.ما خواستیم، و او نخواست.ما دویدیم، و زمان، آرام و مطمئن، از روی رؤیاهایمان عبور کرد.گاهی فکر می‌کنم:کاش هرگز تو را ندیده بودم.کاش آن نگاه، آن سلام، آن اتفاق سادهٔ نخستین هرگز رخ نداده بود.اما نه...دروغ می‌گویم.اگر هزار بار دیگر به ابتدای این راه برگردم، باز هم در همان چشم‌ها گم می‌شوم.گناه من دوست داشتن تو نیست.گناه من باور کردن معجزهٔ رسیدن بود.همیشه گفتند: اگر بخواهی، می‌شود...اما هیچ‌کس نگفت:اگر تمام راه را بروی و راه به تو نرسد، چه؟اگر هرچه نزدیک‌تر شوی و دورتر بمانی، چه؟اگر سهم بعضی عشق‌ها فقط دوست داشتن باشد، نه رسیدن، چه؟بعضی دوست‌داشتن‌ها فقط می‌سوزند.نه می‌رسند.نه می‌میرند.نه فراموش می‌شوند.فقط سال به سال ریشه می‌دوانند در تاریک‌ترین گوشه‌های دل.دست‌های من هنوز کوتاه‌اند برای تو.اما دلم...دلم هر شب از تمام مرزهای جهان عبور می‌کند و کنار تو می‌نشیند.همان‌جا؛ جایی میان رؤیا و حسرت.جایی که عاشقان سال‌هاست در انتظار یک معجزه پیر می‌شوند.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 21:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قابی که خودت را در آن جا داده‌ای، تأملی بر کتاب «روان‌سایبرنتیک» نوشتهٔ ماکسول مالتز</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B2-yq3njjkdedkl</link>
                <description>روزهایی بود که انگار تمام جهان پشت یک درِ بسته ایستاده بود و من این سوی آن، تنها.در آن روزها، یک سؤال تکراری مدام در ذهنم می‌چرخید:«اگر در جای دیگری بزرگ شده بودم، باز هم زندگی به همین شکل پیش می‌رفت؟»آن زمان جوابی برای‌ش نداشتم.سال‌ها بعد، میان صفحه‌های فرسودهٔ کتابی قدیمی به نام روان‌سایبرنتیک، به ایده‌ای برخوردم که نگاه مرا به خودم تغییر داد.نویسندهٔ کتاب، ماکسول مالتز، جراح پلاستیک بود. او هر روز با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شد که بینی یا چهره‌شان تغییر کرده بود، اما زندگی‌شان نه.صورتشان عوض شده بود، اما هنوز همان آدمِ خجالتی، همان آدمِ مضطرب، همان آدمِ شکست‌خورده را در آینه می‌دیدند.و مالتز به کشف جالبی رسید:بعضی زخم‌ها روی پوست نیستند که با تیغ جراحی درمان شوند. آن‌ها در تصویری زندگی می‌کنند که انسان از خودش ساخته است.خودانگاره؛ داستانی که دربارهٔ خودمان باور کرده‌ایمهر کدام از ما روایتی پنهان دربارهٔ خودمان داریم.یکی در اعماق ذهنش باور کرده که به اندازهٔ کافی خوب نیست.یکی خودش را آدمی می‌داند که همیشه دیر می‌رسد.یکی فکر می‌کند موفقیت سهم دیگران است.این روایت‌ها اغلب آن‌قدر قدیمی‌اند که دیگر متوجه حضورشان نمی‌شویم.اما رفتارهایمان آن‌ها را لو می‌دهند.کسی که در اعماق ذهنش خود را نالایق می‌داند، حتی وقتی تحسین می‌شود، به سختی آن را باور می‌کند.کسی که خودش را ناتوان می‌بیند، پیش از آن‌که شکست بخورد، عقب‌نشینی می‌کند.مالتز نام این تصویر درونی را «خودانگاره» گذاشت.به باور او، ما معمولاً در محدودهٔ همان تصویری زندگی می‌کنیم که از خودمان پذیرفته‌ایم.اما هیچ تصویری همیشگی نیستخبر خوب این است که خودانگاره، سرنوشت نیست.بیشتر شبیه عکسی قدیمی است که سال‌ها به دیوار ذهن چسبیده؛ نه چون حقیقت مطلق است، بلکه چون هرگز آن را پایین نیاورده‌ایم.مالتز ذهن را به یک سامانهٔ هدایت‌کننده تشبیه می‌کند.ذهن مدام تلاش می‌کند رفتارها، تصمیم‌ها و احساسات ما را با تصویری که از خود داریم هماهنگ نگه دارد.پس اگر تصویر تغییر کند، مسیر هم کم‌کم تغییر می‌کند.نه ناگهانی.نه جادویی.بلکه آرام، مثل تغییر مسیر رودخانه‌ای که سال‌ها از یک بستر عبور کرده است.تصویر تازه چگونه ساخته می‌شود؟مالتز راه‌حل را در تغییر تدریجی تجربهٔ درونی می‌دید.گاهی کافی است خودت را چند دقیقه در موقعیتی تصور کنی که همیشه از آن می‌ترسیدی؛ اما این بار آرام، مسلط و موفق.گاهی لازم است لحن گفت‌وگوی درونی‌ات را عوض کنی؛ نه با شعارهای بزرگ، بلکه با جمله‌ای ساده و صادقانه:«شاید بتوانم.»و گاهی همه‌چیز از یک قدم کوچک شروع می‌شود.یک صفحه نوشتن.یک تماس سخت.یک تصمیمی که مدت‌ها عقب انداخته بودی.ذهن بیش از آنکه به حرف‌ها گوش دهد، به تجربه‌ها اعتماد می‌کند.هر اقدام کوچک، تکه‌ای از تصویر تازه را می‌سازد.سال‌ها فکر می‌کردم من از آن آدم‌هایی نیستم که بتوانند بنویسند.شروع می‌کردم.رها می‌کردم.دوباره شروع می‌کردم.و دوباره رها.مدت‌ها تصور می‌کردم مشکل از استعداد یا پشتکار است.اما بعدها فهمیدم مسئله جای دیگری بود.در ذهنم، هنوز خودم را «نویسنده» نمی‌دانستم.تا وقتی آن تصویر تغییر نکرد، هیچ تلاشی دوام نیاورد.تغییر هم یک‌شبه اتفاق نیفتاد.فقط روزی متوجه شدم دیگر برای نوشتن از خودم اجازه نمی‌گیرم.می‌نشینم.می‌نویسم.و همین، نشانهٔ تغییر بود.حرف آخربسیاری از مرزهایی که در زندگی تجربه می‌کنیم، پیش از آنکه در جهان بیرون وجود داشته باشند، در ذهن ما شکل گرفته‌اند.گاهی سال‌ها در قابی زندگی می‌کنیم که سال‌ها پیش ساخته شده؛ قابی که شاید دیگر اندازهٔ ما نیست.شاید رشد، بیش از هر چیز، شبیه این باشد که هر از گاهی از خودمان بپرسیم:«آیا تصویری که از خودم دارم، حقیقت امروز من است؟»پرسش پایانیاگر مجبور نبودی از تصویر قدیمی خودت دفاع کنی،اگر لازم نبود همان آدمِ همیشگی بمانی،امروز چه تصویری از خودت می‌ساختی؟📚 منبعکتاب «روان‌سایبرنتیک» (Psycho-Cyberneticsنویسنده: ماکسول مالتز (Maxwell Maltz)</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر جا توجه‌ات برود، همان جا انرژی‌ات جاری می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-p8u4diofqa9o</link>
                <description>۱. صبح، پیش از آنکه بیدار شویصبح که از خواب بیدار می‌شوی،چشم هنوز باز نشده،ذهنت ربوده می‌شود.تلفن را برمی‌داری.چند پیام، یک اعلان، دو خبر.و پیش از آنکه نفسی بکشی،توجه‌ات پخش شده میان هزار چیز.جو دیسپنزا در کتاب «فراطبیعی شدن» می‌گوید:«هر جا توجه‌ات برود، همان جا انرژی‌ات جاری می‌شود.»یعنی همین حالا،اگر ذهنت جای دیگری باشد،انرژی‌ات آنجاست — نه با تو.۲. چرا نوشتن سخت شده؟نوشتن، بیش از هر چیز، به توجهِ جمع‌شده نیاز دارد.دیسپنزا می‌گوید:هر چیزی که به آن فکر می‌کنی — خانه، شغل، همکار، همسر، دشمن، حساب بانکی —یک شبکهٔ عصبی در مغزت و یک بار احساسی در قلبت دارد.انرژی‌ات از تو جدا می‌شود،می‌رود به آن تصویر ذهنی،و تو می‌مانی با ذهنی خالی.شاید به همین دلیل است که این روزها نوشتن سخت شده است.انرژی خلاقانه‌مان را صبح اول وقت،قبل از اینکه قلم برداریم،توی ترافیک آدم‌ها،توی بن‌بست کارها،توی ویترین تلفن همراهجا گذاشته‌ایم.۳. بازپس‌گیریاما دیسپنزا فقط نمی‌گوید مشکل چیست.راه را هم نشان می‌دهد.اگر صبح، پیش از غلتیدن به درون برنامه‌ها و نگرانی‌ها،چند لحظه بنشینی،چشم ببندی،و توجه‌ات را از بیرون به درون برگردانی،انرژی‌ات پرت نمی‌شود.جمع می‌شود.متمرکز می‌شود.آماده برای آفریدن.اینجاست که نوشتن، از یک آرزو به یک رویداد درونی تبدیل می‌شود.۴. پیش از آنکه به دنیا جواب دهی...بحران نوشتن،بحران توجهِ پرت‌شده است.همان صدای پچ‌پچ چیزهایی که هر روز انرژی‌مان را می‌ربایند.و شاید درمانش همین یک جمله باشد:پیش از آنکه به دنیا جواب دهی،یک لحظه بنشین،نگاهت را به درون بدوز،و به خودت بگو:«امروز، قبل از هر چیز، می‌نویسم. برای خودم.»📘 منبع: کتاب «فراطبیعی شدن» – دکتر جو دیسپنزا</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای بی‌رنگ بین ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7-fl2hlwzid0b0</link>
                <description>🌧️ هوای بی‌رنگ بین ماباران که می‌زند،چترها یادشان می‌رود برای چه آفریده شده‌اند.بعضی‌ها در راهروها با سایه‌هایشان آرام نجوا می‌کنند.بعضی‌ها پشتِ در، باران را به پرحرفی محکوم می‌کنند.بعضی‌ها باز می‌شوند، انگار کسی از دور نامشان را صدا زده باشد.بعضی‌ها نیمه‌باز، با باد قرارهای عاشقانه می‌گذارند.باران که می‌زند،قطره‌ها راهِ زمین را گم می‌کنند.می‌افتند روی شانه‌های هم.یکی آهسته چیزی زمزمه می‌کند،یکی خودش را به نشنیدن می‌زند،یکی دنبال بادبادکی می‌دودکه پشت جامه‌ی باران گم شده است.باران که می‌زند،کفش‌های خیس‌مان پاهایشان را از تن درمی‌آورند.می‌گویند:«امروز حق داریم بی‌هدف در کوچه‌ها برقصیم.حق داریم شبیهِ آن درخت باشیمکه برگ‌هایش را بی‌تقصیر ارغوانی کرده است.»درخت زیر باران شانه خالی می‌کند،برگ‌هایش را یکی‌یکی می‌اندازد توی جوی آب.جوی، دیوانه‌وار می‌رقصد.باران که می‌زند،خانه‌ها لحظه‌ای از خودشان خالی می‌شوند.آسمان با تبِ ابرها نفس می‌کشد،زمین تنش را به قطره‌ها می‌سپارد.و ما…نه بارانیم، نه خانه، نه چتر.ما همان هوای بی‌رنگ میانِ همه‌چیزیم،همان مکثِ کوتاهِ قطرهمیانِ ابرو زمین.می‌آییم، خیس می‌شویم، می‌رویم.و هیچ‌کس نمی‌پرسدچرا این‌قدر زود تمام شدیم؛چون هیچ‌کس یادش نمی آید از کی شروع شدیم.حتی خودمان.حتی باران.به وقت مسافرت شمال    ☔🌧️🌱#هوای_بی‌رنگ_بین_ما#باران_که_می‌زند#جفنگ_های_بارانی#نوشته_های_سورئال#شمال_و_باران#به_وقت_مسافرت</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«از شیدایی تا انتخاب» سه لایه‌ای که عشق را واقعی می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-zrfrtdiqayff</link>
                <description>از شیدایی تا انتخاببسیاری از ما، عشق را با زلزله اشتباه می‌گیریم.یک‌باره می‌آید، زمین را به لرزه درمی‌آورد و تو یا در میان آوارِ آن زنده می‌مانی، یا زیرِ سنگینی‌اش دفن می‌شوی.اما این تعریفِ «عاشق‌شدن» است، نه «عشق ورزیدن».عاشق‌شدن شبیه کاشتن یک دانه است؛ واکنشی ناگهانی، پرشور و وابسته به شانس، فصل و خاک.اما عشق ورزیدن، یعنی رویاندنِ آن دانه در روزهایی که دیگر بوی بهار نمی‌آید.اریک فروم، روان‌کاو و فیلسوف اجتماعی، در کتاب «هنر عشق ورزیدن» ادعایی جسورانه دارد:عشق یک احساس نیست؛ یک مهارت است.مانند نواختن پیانو. می‌شود یاد گرفت، تمرین کرد و در آن به استادی رسید.اما من یک چیز را به حرف فروم اضافه می‌کنم:ما پیش از آنکه «هنرمندِ عشق» باشیم، دل‌هایی داریم که پیش از هر اندیشه‌ای می‌تپند.🔥 لایهٔ اول: شیدایی (جرقه)بیایید صادق باشیم: بدن، پیش از ذهن، عاشق می‌شود.آن نگاهِ بی‌اختیار، ضربانی که از قفسهٔ سینه بیرون می‌زند و آن حسِ عجیبی که انگار جهان برای چند ثانیه، فقط رنگِ او را دارد — این‌ها را نمی‌شود با تمرین و اخلاق ساخت.من این لایه را «شیدایی» نامیده‌ام. شیدایی را نمی‌توان سفارش داد؛ یا هست، یا نیست.اما فاجعه اینجاست: بسیاری از ما تمام عمرمان را صرف تعقیبِ شیدایی می‌کنیم. از رابطه‌ای به رابطهٔ دیگر می‌پریم، تنها به این دلیل که دیگر آن «شعلهٔ اولیه» را حس نمی‌کنیم. غافل از اینکه شیدایی قرار نیست تا ابد بماند؛ قرار است آتش را روشن کند، نه اینکه تأمین‌کنندهٔ همیشگیِ گرما باشد.💎 لایهٔ دوم: دلبستگی (سوخت)پس از شیدایی، نوبت به سوخت می‌رسد.همان چیزی که روان‌شناسان «دلبستگی» و شاعران «دلتنگی» می‌نامند.آن حسِ عجیبی که صبح، اولین فکرت اوست؛ آن ترسِ مبهم از دست دادن و آن لذتِ سادهٔ کنار هم بودن، حتی در سکوتِ مطلق.دلبستگی، عشق را از یک هوسِ گذرا به یک عادتِ خوب تبدیل می‌کند. اما دلبستگی نیز اگر کسی نباشد که مدام آتش را تازه کند، خاکستر خواهد شد.بسیاری از رابطه‌ها، سال‌ها تنها بر پایهٔ «عادت» یا «ترس از تنهایی» دوام آورده‌اند و در نهایت، نامِ خود را «عشق» گذاشته‌اند.🎨 لایهٔ سوم: انتخاب (هنر)و اینجا، جایی است که «هنر» وارد میدان می‌شود.نه هنرِ شاعرانه و انتزاعی، که هنرِ زیستن در کنارِ یک انسان دیگر:· هنرِ گوش دادن، وقتی حق با توست· هنرِ عقب کشیدن، وقتی میل به فریاد زدن داری· هنرِ بخشیدن، نه از سرِ ضعف، که از سرِ انتخاب· و هنرِ تغییر کردن، بدون آنکه خودت را گم کنیدر لایهٔ سوم، عشق دیگر «شیدایی» نیست و دیگر «دلبستگی» محض هم نیست.عشق در اینجا یک «قرارداد درونی» با خویشتن است:«من می‌مانم. نه چون ناچارم، نه چون نمی‌توانم بروم؛ بلکه چون می‌خواهم بمانم.»🌱 جمع‌بندیبه گمان من، هر کس که عشق واقعی را تجربه کرده باشد، این سه مرحله را زیسته است:نخست شیدایی، سپس دلبستگی، و در نهایت، انتخاب.و هر که بگوید عشق تنها یکی از این‌هاست، در واقع از دو سومِ ماجرا بی‌خبر است.عشقِ بالغ، رابطه‌ای بی‌دردسر نیست، شبی بی‌سکوت نیست و حتی همیشه «حس خوب» ندارد.عشقِ بالغ، گاهی اتاقی سرد است و تو تصمیم می‌گیری آتش را روشن نگه داری.نه از روی ناچاری،نه به خاطرِ نبودنِ گزینه‌ای دیگر،بلکه چون خودت، درِ اتاق را باز کرده‌ای...شما چه تجربه‌ای از این سه لایه دارید؟ کدام لایه برایتان دشوارتر بوده است؟</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 22:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📝 گزارش نیک۱: یک روز معمولی که معمولی نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%F0%9F%93%9D-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-qev0un9m5erp</link>
                <description>صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.اما بعدش لبخند زدم. امروز یک ساعت دیرتر بیدار شده بودم. همان یک ساعت، تمام دنیایم را عوض کرده بود.من عاشق خواب صبح هستم. از کودکی همین طور بودم. وقتی سرویس مدرسه می‌رسید، من تندتند چای سر می‌کشیدم که مادرم غر نزند که چرا صبحانه نخوردم. از آن طرف، آقای راننده غر می‌زد که چرا هر روز دیر می‌رسم.امروز هم مثل همیشه، صبحانه‌ای مختصر خوردم. نه از سر اجبار، از سر عادتِ شیرینِ قدیم.رفتم توی اتاقم. سراغ کتاب «زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند».چند فصلی خواندم. انگار نه با کلمات، که با روح یک زنِ دانای قدیمی حرف می‌زدم.بعد رفتم سراغ سایت نویسنده‌ساز. فهرست مطالبش را خواندم. آنجا بود که برای اولین بار با ترکیب «اقتصاد حوصله» آشنا شدم.ترکیبی که شدیداً جذبم کرد. آنقدر که بی‌اختیار نشستم و جستاری از آن نوشتم. انگار سال‌ها بود دنبالش می‌گشتم.خواستم همان جستار را در ویرگول منتشر کنم. اما دیشب تازه یک پست جدید منتشر کرده بودم. ترجیح دادم صبر کنم. شب، هوای دیگری دارد برای منتشر کردن.تا اینجا، همه چیز خوب پیش رفت.از صبح، پا به آشپزخانه نگذاشته بودم.انبوهی از کار عقب‌مانده منتظرم بود. چند روزی است کمردرد به سراغم آمده. به خودم مرخصی داده‌ام. بدون اجازه، بدون تقویم، بدون هیچ مدیر و ناظری.خورشت را دیشب پخته بودم. امروز فقط برنج را گذاشتم. همین.بعد رفتم سراغ اخبار.اوضاع مثل همیشه بود: همان دعواهای تکراری در لباس‌های نو. هیچ چیز تازه نبود، اما انگار همه چیز تازه بود در تکرارش.دوباره به اتاقم برگشتم.کمی از مطالب دوستان را در ویرگول خواندم. نوشته‌هایی که گاهی مرا یاد خودم می‌انداخت، گاهی یادِ چیزهایی که دوست دارم بنویسم اما هنوز ننوشته‌ام.و زندگی همچنان ادامه دارد.نه با یک اتفاق بزرگ،نه با یک خبر خوش یا بد،که با همین صبح‌ها،همین کتاب‌ها،همین نوشته‌ها،همین نان و برنج و کمردرد و خبرهای تکراری.گزارش روزانه‌ام را نوشتم.نه برای کسی، که برای خودم.تا یادم نرود که حتی روزهای به ظاهر بی‌اتفاق،پر از اتفاق‌های کوچکی‌اند که بعداً بزرگ می‌شوند.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن شب حوصله‌ام را پس‌انداز کردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-zqsvpegterty</link>
                <description>ساعت دو نیمه‌شب بود. باید گزارش را تا فردا صبح تحویل می‌دادم. من مانده بودم و یک صفحهٔ خالی. خسته بودم، اما یک جایی از وجودم می‌گفت: «هنوز حوصله داری، فقط نمی‌دانی کجا خرجش کنی.» همان شب بود که برای اولین بار به «اقتصاد حوصله» فکر کردم...حوصله، سرمایه‌ای که صرف می‌شود.ما عادت کرده‌ایم بگوییم «حوصله ندارم». این جمله را زودتر از «پول ندارم» به زبان می‌آوریم. انگار حوصله فقط یک حس زودگذر است؛ می‌آید و می‌رود، بی‌آنکه بشود رویش حساب باز کرد.اما حوصله، یک سرمایه است.سرمایه‌ای که اگر بلد باشی خرجش کنی، اگر بدانی چه وقتش را پس‌انداز کنی، چه وقتش را سرمایه‌گذاری کنی، و چه وقتش را ببخشی به کسی که خودش هیچ ندارد...آن وقت است که اسمش می‌شود اقتصاد حوصله.کدام کارها حوصله می‌برند؟خیلی از چیزهایی که در زندگی و کار ارزش دارند، «حوصله‌بَر» هستند. نه به معنای خسته‌کننده، بلکه به معنای حوصله‌بَرنده:· گوش دادن به حرف کسی که هیچ حرفی برای گفتن ندارد· تا دیروقت بیدار ماندن برای تمام کردن یک پروژهٔ ناتمام· نشستن پای یک گزارش دشوار یا یک کتاب تخصصی· شروع دوباره پس از یک شکست بزرگاما همین حوصله‌ها، همان‌هایی هستند که بعدها تبدیل می‌شوند به:· یک رابطهٔ حرفه‌ای عمیق· یک موفقیتِ شخصیِ ماندگار· مهارتی که کس دیگری ندارد.اقتصاد حوصله یعنی بودجه‌بندیِ مهرکسی که اقتصاد حوصله را بلد است، نمی‌گوید «حوصله ندارم».می‌پرسد: «حوصله‌ام را کجا خرج کنم؟»می‌داند:· هر حوصله‌ای به درد هر جایی نمی‌خورد.· حوصله‌ات را صرف آدم‌هایی کن که حوصله‌ات را برمی‌گردانند.· گاهی، حوصله نداشتن، بهترین نوع سرمایه‌گذاری استو سخت‌ترین قانون اقتصاد حوصله:حوصله‌ات را خرج کسی کن که خودش حوصله ندارد.چون آن‌جا که حوصله تمام می‌شود،مهربانی شروع می‌شود.پ.ن:«اقتصاد حوصله» یعنی بدانی:حوصله مثل پول ارزش دارد.و مثل پول، تمام نمی‌شود — فقط جابه‌جا می‌شود.از تو به دیگری، از حال به آینده، از خستگی به امید.اما یک فرق بزرگ دارد:پول را می‌شود گرفت،حوصله را فقط می‌شود بخشید.سهم حوصلهٔ امروزمان را جایی خرج کنیم که فردا به کارمان بیاید.شما چگونه حوصله‌تان را سرمایه‌گذاری می‌کنید؟</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 00:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF-rgboqqmgqage</link>
                <description>Wild womanاگر: صبح که بیدار می‌شوی، اول به این فکر می‌کنی که «امروز چطور باشم تا کسی را نرنجانم»· در رابطه‌ای گیر کرده‌ای که می‌دانی خوب نیست، اما نمی‌دانی چطور تمامش کنی· حس می‌کنی چیزی درونت خاموش شده؛ همان چیزی که وقتی بچه بودی، داشتی· از خودت می‌پرسی «من واقعاً چه می‌خواهم؟» و جواب نداری✅ این کتاب مال توست.📖 کتاب درباره چیست؟«زنان که با گرگ‌ها می‌دوند» یک کتاب روانشناسی نیست.کتاب خودیاری نیست.کتاب فلسفی هم نیست.این کتاب، یک کتاب قصه است.همان قصه‌های قدیمی که مادربزرگ‌ها می‌گفتند؛ قصه‌هایی که توی دلشان، تمام رمز و راز زندگی زنانه را پنهان کرده‌اند.🌿 «زن وحشی» کیست؟«زن وحشی» یعنی:· غریزه‌ای که می‌داند کی بماند و کی برود· خلاقیتی که بدون آن زندگی بی‌رنگ می‌شود· حسِ درونی‌ای که قبل از فکر کردن، «می‌فهمد»· نیرویی که وقتی همه چیز از دست رفته، هنوز می‌گوید «بلند شو»«درون هر زنی، موجودی وحشی و طبیعی زندگی می‌کند. نیرویی قدرتمند، سرشار از غریزه‌های خوب، خلاقیت پرشور و دانایی دیرینه.»این زن وحشی، هرگز خشن نیست.اما جامعه مدام تلاش می‌کند او را اهلی کند.جامعه به زن یاد داده که باید «خوب» باشد. «مودب» باشد. «قبول» باشد.نتیجه؟زن وحشی درون خفه می‌شود.و آنچه می‌ماند، زنی است که نمی‌داند چه می‌خواهد، از «نه» گفتن می‌ترسد، و دلتنگ چیزی است که اسمش را هم نمی‌داند.این کتاب یعنی بازگشت به آن زن وحشی.📚 کتاب چطور این کار را می‌کند؟ با قصه۱. قصهٔ «گرگ‌زن» — جمع کردن استخوان‌های پراکندهپیرزنی در بیابان، استخوان‌های پراکنده‌ی گرگ را جمع می‌کند، آواز می‌خواند و گرگ زنده می‌شود.این یعنی درمان:جمع کردن تکه‌های پراکنده‌ات.آنهایی که در طول سال‌ها، توی رابطه‌های سمی، پشت «بله»های بی‌اختیار، جا گذاشته‌ای.استخوان‌های پراکنده‌ات را جمع کن. فقط تو می‌دانی چطور کنار هم بچینیشان.۲. قصهٔ «واسیلیسا» — گوش دادن به شهودواسیلیسا عروسکی کوچک از مادرش به ارث می‌برد. هر شب باید به عروسک غذا بدهد. عروسک همان شهود است.وقتی نمی‌داند چه کار کند، عروسک نجوا می‌کند: «این کار را بکن. نه آن یکی.»➡️ اگر به شهودت گوش ندهی، خشک می‌شود.اگر گوش کنی، از هر تاریکی‌ای بیرونت می‌آورد.۳. قصهٔ «زن اسکلتی» — از ته تاریکی برگردماهیگیری زنی را از ته دریا بیرون می‌کشد. اسکلتی، بی‌گوشت. اشک‌هایش روی اسکلت می‌چکد و گوشت و زندگی برمی‌گردد.زن اسکلتی یعنی:· رویایی که رهایش کرده‌ای· عشقی که تمام شده· بخشی از وجودت که سال‌هاست ازش خبر نداریاما اشک، کلید رستاخیز است.اجازه بده اشک‌هایت جاری شود.💎 مهم‌ترین چیزی که این کتاب به تو می‌دهد۱. اجازه می‌دهد «نه» بگوییبدون احساس گناه. بدون اینکه فکر کنی «زن خوب» نیستی.۲. یادت می‌آورد که خلاقیت، تفریح نیست؛ نیاز استنقاشی کن. بنویس. بدوز. بپز. برقص. انجامش بده.۳. اعتماد بدن را برمی‌گرداندبدنت دروغ نمی‌گوید. اگر قبل از دیدن کسی بدنت سفت می‌شود، یعنی چیزی درست نیست.«زن وحشی از طریق بدنش می‌شنود.»این کتاب را به این دلیل دوست داشتم که می‌خواستم آن زن وحشی و طبیعی را در خودم دوباره ببینم.اگر قرار باشد امروز، فقط یک تکه از خودت را که سال‌ها پیش جا گذاشته‌ای، جمع کنی…آن تکه کجاست؟پشت کدام «بله»ی بی‌اختیار؟</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو مقصری یا من؟ معمای همیشگی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tkkubznecxv8</link>
                <description>حتماً برای شما هم پیش اومده. وسط یه بحث می‌فهمید طرف مقابل هیچ‌وقت مقصر نیست. همیشه یکی هست:· رئیس نامرد· همکار تنبل· اوضاع خراب اقتصادی· خانواده‌ای که هیچ وقت نفهمیدانگار تمام دنیا دست به دست هم داده تا فقط او زمین بخوره. اما اون یک نفر هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، خودش نیست.📖 ماجرا از زبان علم روانشناسیکارول دوک، استاد دانشگاه استنفورد، بعد از ۳۰ سال تحقیق، توی کتاب پرفروشش «طرز فکر» (Mindset) راز این ماجرا رو کشف کرده. طبق تحقیقات او، همه آدم‌ها به یکی از این دو دسته تقسیم می‌شن:🛑 افراد با طرز فکر ثابت:· همیشه دنبال مقصر می‌گردن· از چالش فرار می‌کنن· شکست رو نشونه بی لیاقتی خودشون یا نقشه دیگران می‌دونن· ناله می‌کنن و شاکی هستن🌱 افراد با طرز فکر رشد:· دنبال راه حل می‌گردن· چالش رو فرصت می‌بینن· از اشتباهاتشون درس می‌گیرن· مسئولیت زندگی شون رو قبول می‌کنن«تا وقتی شروع به مقصر دانستن نکنی، شکست نخورده‌ای.»— جان وودن، مربی legendary بسکتبال این داستان فقط برای کار و دانشگاه نیست...خیلی از ما فکر می‌کنیم طرز فکر فقط به درد موفقیت شغلی می‌خوره. اما نه! دوک نشون میده که این موضوع توی عشق و تربیت فرزند هم تعیین‌کننده است. در روابط عاشقانه:کسانی که طرز فکر ثابت دارن:· منتظرن «نیمه گمشده شون» پیدا بشه بدون کوچکترین زحمتی· با کوچکترین اختلاف، فکر می‌کنن اصلا اشتباهی انتخاب کردن· تحمل بخشیدن و رشد کردن رو ندارن· بعد از جدایی، سال‌ها اسیر کینه و انتقام می‌شناما افراد با طرز فکر رشد توی رابطه:· می‌دونن عشق واقعی یعنی کار روزانه· از تعارض برای شنیدن حرف دلی طرف مقابل استفاده می‌کنن· باور دارن هر دو می‌تونن با هم بهتر بشن· بعد از شکست عاطفی، به جای انتقام، به فکر ساختن خودشون هستندوک از یکی از دوستانش که طلاق گرفته بود پرسید: «بین خوشبختی خودت و بدبختی همسر سابقت، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟»جواب داد: «بدبختی اون رو!»این یک نمونه کلاسیک از طرز فکر ثابته: انتقام، نه رشد.👶 در تربیت فرزندان: تفاوتی که یک نسل رو تغییر میدهبزرگ‌ترین اشتباه والدین؟ تعریف کردن از هوش کودک . بله، درست خوندید!وقتی به بچه می‌گید «چه باهوشی!»:· از مواجهه با چالش فرار می‌کنه (نکند باهوش نباشه!)· اشتباهات رو پنهان می‌کنه· فکر می‌کنه آدم باهوش نباید تلاش کنهراه حل چیه؟به جای هوش، از تلاش و فرآیند تعریف کنید:به جای اینکه بگویید«چه نابغه‌ای!»این را بگویید: «از تلاش مداومت خیلی خوشحالم!»یا بجای «تو باهوش‌ترینی» بگویید «روشی که پیدا کردی خیلی خلاقانه بود»«نمره ی عالی گرفتی!» «پیشرفتت رو در این چند هفته می‌بینم»🔑 کلمه جادویی «هنوز»:به جای اینکه بچه بگه «نمی‌تونم»، بهش یاد بدید بگه «هنوز نمی‌تونم». این یک کلمه، تمام جهان‌بینی کودک رو از «تثبیت شده» به «در حال رشد» تغییر میده.✨ پس چرا باید کتاب «طرز فکر» رو خوند؟چون دیگه نمی‌خوای اسیر باورهایی باشی که تو رو کوچیک نگه داشتن. این کتاب بهت یاد میده:· چطور از سرزنش دیگران دست برداری· چطور به جای «مقصر کیه؟» بپرسی «چه کاری می‌تونم بکنم؟»· چطور در عشق، به جای انتظار برای «شاهزاده سوار بر اسب»، خودت شاهزاده زندگی خودت بشی· چطور طوری بچه‌ها رو بزرگ کنی که عاشق چالش باشن، نه فراری از اون🎯 حرف آخر:ممکنه تو مقصر نباشی.اما مسئولیت زندگی‌ات با توئه.تا وقتی داری فهرست مقصرها رو طولانی می‌کنی،هیچوقت به فهرست راه‌حل‌ها نمی‌رسی.به جای اینکه همیشه به تقصیر و سرزنش فکر کنی، خود را از این نیاز درمان کن.کتاب «طرز فکر» رو بخون.نه برای اینکه ببینی کی مقصره،برای اینکه بفهمی کی می‌تونه تغییر کنه.و اون کس...همیشه خودتی. ✊✅ این مطلب برگرفته از کتاب Mindset: The New Psychology of Success نوشته کارول اس. دوک (Carol S. Dweck) است.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 22:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکافِ دیجیتال؛ وقتی دانش به یک امتیازِ طبقاتی تبدیل می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-jjpmxxqgea5a</link>
                <description>در دنیایِ امروز که سرعتِ تغییراتِ تکنولوژیک با سرعتی سرسام‌آور در حال پیشرفت است، دسترسی به ابزارهای دیجیتال دیگر یک «رفاه» نیست، بلکه یک «ضرورتِ حیاتی» برای بقا و توسعه است. اما با بررسیِ روندهایِ اخیر، با پدیده جالبی روبرو هستیم: تبدیلِ جریانِ آزادِ اطلاعات به حباب‌هایِ محدود و کنترل‌شده.بسیاری از محدودیت‌هایی که تحتِ عنوانِ «حفظِ سلامتِ فضای مجازی» یا «مدیریتِ دسترسی‌ها» اعمال می‌شوند، در عمل به یک ساختارِ انحصاری ختم شده‌اند. این انحصار، برخلافِ هدفِ اولیه، لزوماً باعثِ پایداری نمی‌شود، بلکه تنها یک «دسترسیِ محدود» ایجاد می‌کند که مرزهایِ جدیدی از نابرابری را ترسیم می‌کند.نکته‌ی تامل‌برانگیز اینجاست که در این گذارِ دیجیتال، متضرر اصلی، لایه‌هایِ آسیب‌پذیرِ جامعه هستند. دانشجویانی که برای دسترسی به یک کتاب یا یک دوره‌ی آموزشیِ جهانی با سدِ هزینه‌های گزاف روبرو هستند، و افرادی که در میانه‌ی چالش‌هایِ معیشتی، توانِ مالی برای خریدِ اشتراک‌های بین‌المللی یا اینترنت‌های باکیفیت را ندارند. وقتی دسترسی به هوش مصنوعی و ابزارهایِ پیشرفته، گران و محدود شود، در واقع در حالِ تبدیلِ «دانش» از یک حقِ همگانی به یک «امتیازِ طبقاتی» هستیم.آیا می‌توان انتظار داشت که در چنین شرایطی، نیروی انسانیِ متخصص و خلاق، بتواند با ابزارهایِ محدود و قدیمی، در سطحِ جهانی رقابت کند؟ایجادِ حباب‌هایِ اطلاعاتی که در آن، تنها مدل‌هایِ محدود و از پیش تعیین‌شده‌ای از تکنولوژی عرضه می‌شود، می‌تواند مسیرِ توسعه را کُند کند. اگرچه حفظِ امنیت و سلامتِ فضایِ مجازی اهمیت دارد، اما نباید اجازه داد که این ضرورت، به بهانه‌ای برای ایجادِ انحصارهایِ اقتصادی تبدیل شود.ویرانیِ زیرساخت‌ها خسارت‌هایِ مادی می‌گذارد، اما محدود کردنِ دسترسیِ نسل‌هایِ جوان به «دانشِ آزاد» و «ابزارهایِ تفکرِ مدرن»، زخمی است که بر پیکرِ آینده‌ی علمیِ یک جامعه می‌نشیند. بازسازیِ شهرها ممکن است، اما بازسازیِ فرصت‌هایِ از دست رفته در مسیرِ توسعه، بسیار دشوارتر است.پ.ن۱: ما تجربه کرده‌ایم که انحصار در بازارهایِ سنتی مثل خودرو، چگونه کیفیت را قربانیِ سود می‌کند. امروز، این الگو در دنیایِ دیجیتال نیز خود را نشان می‌دهد. امیدواریم در مسیرِ پیشرفت، تکنولوژی و دانش، نه به عنوانِ کالایی انحصاری، بلکه به عنوانِ پلی برای اتصالِ همه‌ی ملت‌ها به دنیایِ مدرن عمل کنند.پ.ن۲ : با توجه به الگوریتم های ویرگول برای انتشار متن بازنویسی شد .نسخه اصلی اجازه انتشار نداشت .</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:13:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که رهایش کردی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-wvdnzhnh91v9</link>
                <description>📚 دختری که رهایش کردی؛ روایتی که دیر خواندم، اما دقیقاً به‌موقعچند بار تصمیم گرفتم رمان «دختری که رهایش کردی» را بخوانم، اما هر بار فکر می‌کردم یک داستان عاشقانه‌ی کلیشه‌ای است.وقتی بالاخره خواندم، با همه‌ی وجودم با آن ارتباط گرفتم.حالا بی‌تردید خواندنش را به شما هم توصیه می‌کنم. سوفی؛ زنی میان عشق، بقا و شرافتسوفی در ظاهر زنی معمولی در شهری اشغال‌شده در جنگ جهانی اول است.اما در عمق داستان، او نماد مقاومت خاموش است.او میان دو فشار گرفتار است:حفظ جان خانواده یا حفظ عزت و هویت شخصی‌اش.برخی تصمیم‌هایش از بیرون شبیه سازش است.غذا دادن به اشغالگران، سکوت، لبخند زدن.اما درون این رفتارها، تلاشی برای زنده ماندن و حمایت از کسانی است که به او وابسته‌اند.او قربانی منفعل نیست؛ او انتخاب می‌کند، حتی وقتی پرهزینه است.شاید همین خاکستری بودن، دلیل قضاوت‌های تند درباره اوست. تابلوی نقاشی همسرش، تصویر «خود پیش از جنگ» اوست.هویتی که جنگ می‌خواهد از او بگیرد، اما نتوانست.تابلو، آینه‌ای از زنی است که می‌توانست باشد، اگر جنگ نبود.دل‌کندن از تابلو یعنی پذیرفتن نابودی آن زنِ درون. او قهرمان کلاسیک نیست.شجاعتش فریاد نمی‌زند.او ترس را می‌شناسد، اما اجازه نمی‌دهد ترس، هویت او را تعریف کند.در زمانه‌ی جنگ و فشار، بزرگ‌ترین مقاومت گاهی درون انسان اتفاق می‌افتد.«رها شدن» در این رمان، نه صرفاً عشق گمشده، که حفظ هویت واقعی است. هویتی که سوفی هرگز تسلیمش نکرد.🌿 به‌نظر شما، تصمیم‌های سوفی شجاعانه بود یا نوعی سازش برای بقا؟</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب برای مغز: از «درمان شبانه» تا قیمتی که برای به خاطر سپردن می‌پردازیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-wtbjkqwwl55g</link>
                <description>برشی از کتاب پرفروش «چرا می‌خوابیم» اثر متیو واکرخواب صرفاً نبود بیداری نیست. خواب در مقایسه با حالت استراحتِ ساده، بسیار پیچیده‌تر و فعال‌تر است.همان‌طور که پیشتر توضیح داده شد، خواب شبانهٔ ما دنباله‌ای به‌شدت پیچیده، از نظر متابولیکی فعال و عمداً سامان‌یافته از مراحلِ منحصربه‌فرد است. هر مرحله از خواب — خواب سبکِ Non-REM، خواب عمیقِ Non-REM و خواب REM — مزایای متفاوتی برای مغز در زمان‌های مختلف شب ارائه می‌دهد. بسیاری از کارکردهای مغز توسط خواب بازسازی می‌شوند و به خواب وابسته‌اند و هیچ نوع خوابی ضروری‌تر از نوع دیگر نیست. محرومیت از هر یک از این انواع خواب، باعث اختلال در عملکرد مغز می‌شود.رابطهٔ فراموشی و به‌خاطر سپردنتا اینجا، دربارهٔ قدرت خواب پس از یادگیری صحبت کردیم که حافظه را تقویت می‌کند و از فراموشی جلوگیری می‌نماید. با این حال، توانایی فراموش کردن در برخی زمینه‌ها به اندازهٔ نیاز به به‌خاطر سپردن اهمیت دارد؛ هم در زندگی روزمره (مثلاً فراموش کردن جای پارک هفتهٔ پیش به نفع جای پارک امروز) و هم در کاربردهای بالینی (مثلاً حذف خاطرات دردناک و ناتوان‌کننده، یا خاموش کردن ولع در اختلالات اعتیاد).نظریهٔ درمانِ شبانه (Overnight Therapy) دقیقاً به این موضوع می‌پردازد. بر اساس این نظریه، فرآیند رویا دیدن در مرحلهٔ خواب REM دو هدف حیاتی را دنبال می‌کند:۱. به‌خاطر سپردن جزئیات تجربیات ارزشمند و ادغام آن‌ها با دانش موجود.۲. فراموش کردن، یا حل کردن بار عاطفیِ دردناکی که قبلاً آن خاطرات را احاطه کرده بود .حکم «همه یا هیچ» در تثبیت حافظهاگر شب اول پس از یادگیری، فرصت خوابیدن به دست نیاورید، شانس خود را برای تثبیت آن خاطرات از دست می‌دهید، حتی اگر در روزهای بعد ساعتها «جبرانی» بخوابید.از نظر حافظه، خواب مانند بانک نیست که بتوانید بدهی انباشته کنید و امیدوار باشید بعداً آن را پرداخت کنید. خواب برای تثبیت حافظه، یک رویداد «همه یا هیچ» (All-or-Nothing) است . این یک نتیجهٔ نگران‌کننده برای جامعهٔ ۲۴ ساعته، عجول و بی‌حوصلهٔ امروز ماست.چرا فراموشی مهم است؟فراموش کردن (Forgetting) نه‌تنها برای حذف اطلاعات ذخیره‌شده‌ای که دیگر به آن نیاز نداریم مفید است، بلکه منابع مغزی موردنیاز برای بازیابی آن دسته از خاطراتی را که می‌خواهیم حفظ کنیم نیز کاهش می‌دهد — درست مانند سهولت یافتن اسناد مهم روی یک میز مرتب و بدون شلوغی. به این ترتیب، خواب به شما کمک می‌کند هر چیزی را که نیاز دارید حفظ کنید و هر چیزی را که نیاز ندارید فراموش کنید، و در نتیجه، بازیابی حافظه آسان‌تر می‌شود.به عبارت دیگر، فراموش کردن بهایی است که برای به خاطر سپردن می‌پردازیم.📌 دربارهٔ کتاب و نویسندهکتاب: چرا می‌خوابیم (Why We Sleep: Unlocking the Power of Sleep and Dreams)نویسنده: متیو واکرمتیو واکر عصب‌ شناس برجستهٔ بریتانیایی، استاد دانشگاه کالیفرنیا، برکلی و مدیر مرکز علوم خواب انسان است . کتاب او که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز است و تاکنون بیش از ۴ میلیون نسخه فروش داشته است .</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:42:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>