<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیما نصیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shimanasiri</link>
        <description>علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان
🌱
کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 09:45:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4843382/avatar/HSMhN7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیما نصیری</title>
            <link>https://virgool.io/@Shimanasiri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هرگز دیگر؛ چگونه عاشق «کلاغ» شدم  روایت یک ترجمه، یک شعر و یک خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-yodjebwdiwqu</link>
                <description>«کلاغ» ادگار الن پوگاهی یک شعر را پیدا نمی‌کنی؛ شعر تو را پیدا می‌کند.من هم «کلاغ» ادگار آلن پو را همین‌طور پیدا کردم؛ میان پرسه‌زدن‌های بی‌هدف در سایت‌های خارجی. قصد خاصی نداشتم. فقط از صفحه‌ای به صفحه‌ی دیگر می‌رفتم تا چشمم به چند سطر افتاد:«به یاد دارم؛ دسامبری سرد و عبوس بود، و هر اخگرِ رو به مرگ، شبحِ خویش را بر کف اتاق می‌افکند...»همین چند سطر کافی بود تا دیگر نتوانم از شعر دل بکنم.نخست، آن را تحت‌اللفظی ترجمه کردم؛ فقط برای اینکه بفهمم شاعر چه می‌گوید. اما اتفاق عجیبی افتاد. حتی وقتی وزن و موسیقی شعر را از آن گرفتم و فقط معنی واژه‌ها را روی کاغذ آوردم، باز هم چیزی در متن زنده بود. انگار تاریکی شعر، از لابه‌لای کلمات نفس می‌کشید. و آن پاسخ تکرارشونده‌ی کلاغ ــ «هرگز دیگر» ــ آرام‌آرام از صفحه جدا شد و در ذهنم نشست.نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه یاد مادربزرگم افتادم.سال‌های کودکی، شب‌های زمستان، برایم قصه‌ای تعریف می‌کرد؛ قصه‌ای که در آن کلاغ فقط یک پرنده نبود. پیام‌آور بود. میان جهان زندگان و مردگان پرواز می‌کرد و انگار رازی را با خود حمل می‌کرد که هیچ‌کس جرئت نداشت نامش را بر زبان بیاورد. سال‌ها آن داستان را فراموش کرده بودم، تا اینکه «کلاغ» پو، بی‌هیچ مقدمه‌ای، درِ همان خاطره را دوباره گشود.بعد فهمیدم با یک شعر معمولی روبه‌رو نیستم. «کلاغ»، یکی از مشهورترین شعرهای ادگار آلن پو و از ماندگارترین آثار ادبیات گوتیک است؛ شعری که نزدیک به دو قرن است خوانده می‌شود، ترجمه می‌شود و هنوز از نفس نیفتاده است.طبیعی بود که ترجمه‌های فارسی‌اش را جست‌وجو کنم. ترجمه‌ی صادق چوبک، ترجمه‌های دری و چند برگردان دیگر را خواندم. هر کدام جهان خودشان را داشتند؛ هر کدام صدای پو را از زاویه‌ای دیگر به فارسی رسانده بودند.اما اتفاقی که انتظارش را نداشتم، این بود که هیچ‌کدام باعث نشد دست از ترجمه‌ی خودم بکشم.نه از آن رو که ترجمه‌های موجود کم‌ارزش بودند؛ برعکس، هر کدام دریچه‌ای به این شعر بودند. اما احساس می‌کردم «کلاغ» از آن شعرهایی است که هر خواننده، ناچار است یک بار خودش آن را ترجمه کند؛ نه برای انتشار، بلکه برای فهمیدن.ترجمه‌ی این شعر، بیشتر شبیه گفت‌وگو با آن بود تا جابه‌جا کردن واژه‌ها. بارها به یک مصرع برگشتم، واژه‌ای را عوض کردم، دوباره خواندم، دوباره حذف کردم. گاهی ساعت‌ها درگیر یک کلمه می‌شدم؛ نه چون معنایش را نمی‌دانستم، بلکه چون می‌خواستم ببینم آیا این واژه می‌تواند همان تاریکی، همان موسیقی و همان اندوهی را حمل کند که پو در زبان خودش آفریده است.همین رفت‌وآمدها باعث شد بفهمم ترجمه، فقط انتقال معنی نیست؛ نوعی هم‌نشینی با نویسنده است. انگار مدتی کنار او می‌نشینی، به سکوتش گوش می‌دهی و تلاش می‌کنی بفهمی هر کلمه را چرا همان‌جا گذاشته است.شاید راز ماندگاری «کلاغ» همین باشد؛ اینکه هر بار خوانده می‌شود، معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. هر خواننده، چیزی از زندگی خودش را در آن می‌بیند.من در آن، صدای مادربزرگم را پیدا کردم.شاید کس دیگری، سوگِ از دست‌دادن عزیزی را.و شاید دیگری، فقط از فضای وهم‌آلود شعر لذت ببرد.اما بعید می‌دانم کسی این شعر را تا پایان بخواند و واژه‌ی «هرگز دیگر» تا مدت‌ها در ذهنش نپیچد.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 21:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترسک</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-mwscdoq7ydt4</link>
                <description>مترسک پدربزرگ با پیراهنی کهنه و کلاهِ بافتنی، مترسکی را میان باغ کاشت؛ رو به درختان گیلاس.سالِ اول، پرنده‌ها از او می‌ترسیدند.سالِ دوم، روی شانه‌هایش می‌نشستند.سالِ سوم، لابه‌لای بازوانش لانه ساختند.تابستان از راه رسید. درختان گیلاس، میوه‌هایشان را به پرنده‌ها بخشیده بودند.برگ‌ها ریختند و پاییز آرام از لای شاخه‌ها به باغ رسید.آن روز، پدربزرگ کنار مترسک ایستاد.دستی به کلاهش کشید و گفت: «پیر شدی، رفیق...»همان لحظه گنجشکی روی شانه‌ی مترسک نشست.پدربزرگ کلاهش را کمی پایین کشید. برگشت و آرام از میان درختان رفت.گنجشک روی شانه‌ی مترسک ماند.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 21:27:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداریِ خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-kahhxrdy8qtp</link>
                <description>نمی‌دانم چرا بعضی کتاب‌ها را برمی‌داریم.شاید به خاطر نامشان.شاید به خاطر تصویری روی جلدشان.یا شاید به خاطر حسی مبهم که می‌گوید چیزی در آن صفحات منتظر ماست.«هیل‌بیلی الگى» را به همین دلیل برداشتم. فکر می‌کردم قرار است درباره آمریکا بخوانم؛ درباره فقر، طبقه‌ی کارگر و مردمی که همیشه در گزارش‌ها و آمارها از آن‌ها حرف می‌زنند.اما هرچه جلوتر رفتم، کمتر آمریکا را دیدم و بیشتر به خانه‌ی خودمان فکر کردم.کتاب، روایت پسری است که از طبقه‌ی کارگر آمریکا به دانشگاه ییل رسیده است. اما این همه‌ی کتاب نیست؛ این فقط پشت جلد ماجراست.ماجرای اصلی جایی آغاز می‌شود که جی.دی. ونس از خانواده‌ای می‌نویسد که ریشه‌هایشان در تپه‌های کنتاکی جا مانده، اما زندگی‌شان به اوهایو کشیده شده است؛ آدم‌هایی که از جایی رفته‌اند، اما آنجا هرگز از وجودشان نرفته است.اما چیزی که بیش از همه در کتاب با من همراه شد، پدربزرگ و مادربزرگش بودند.ونس آن‌قدر از آن‌ها حرف می‌زند، آن‌قدر حضورشان را در زندگی‌اش زنده نگه می‌دارد که کم‌کم احساس کردم دیگر درباره‌ی خانواده‌ای در آمریکا نمی‌خوانم.انگار کسی درِ اتاقی قدیمی ذهنم را باز کرده باشد.ناگهان خاطرات پدربزرگ و مادربزرگ خودم زنده شدند.یادم آمد حیاط پدربزرگ چه حال وهوایی داشت؛ بوی خاک نمناک، بوی توت‌هایی که می‌چیدیم و بوی گلدان‌هایی که مادربزرگ هر روز به آن‌ها آب می‌داد.مادربزرگ عصرها برایمان چای می‌ریخت و من با صدای قوری آرام می‌ نشستم. وقتی آفتاب پایین می‌رفت، زیر درخت انجیر می‌نشستیم و حرف می‌زدیم تا شب از راه برسد.پدربزرگ مردی خوش‌بیانی بود. هر کلمه‌ای را سر جای خودش می‌نشاند؛ انگار سال‌ها با واژه‌ها زندگی کرده بود. یک دنیا کتاب داشت. هیچ روزی نمی‌گذشت که چند ساعتی را با کتاب نگذراند. هنوز هم وقتی به او فکر می‌کنم، پیش از هر چیز قفسه‌های کتابش را به یاد می‌آورم؛ قفسه‌هایی که برای من شبیه پنجره‌هایی بودند رو به جهانی دورتر.عجیب بود؛ ونس از خانواده‌ای در آمریکا می‌نوشت و من به روستایی در شمال ایران فکر می‌کردم. اما انگار هر دو داشتیم از یک چیز حرف می‌زدیم: از آدم‌هایی که سال‌ها بعد هم خانه را با خود حمل می‌کنند.حالا من جایی نشسته‌ام که پدربزرگ هرگز ننشست، در شهری که مادربزرگ هیچ‌گاه قدم به آن نگذاشت. اما هنوز، هر بار که باران می‌بارد، بوی حیاط آن خانه در خاطرم می‌پیچد.ونس مدام به گذشته برمی‌گردد؛ انگار چیزی در آنجا جا مانده باشد که هنوز با او حرکت می‌کند.هنگام خواندن کتاب فهمیدم که ما نیز همین کار را می‌کنیم. کوله‌باری از آدم‌ها و مکان‌ها را با خود می‌کشیم؛ حتی وقتی تصور می‌کنیم از آن‌ها دور شده‌ایم.بعضی مکان‌ها را ترک می‌کنیم، اما آن‌ها ما را ترک نمی‌کنند.خانه‌های قدیمی، عصرهای تابستان، سفره‌هایی که دیگر دورشان جمع نمی‌شویم و آدم‌هایی که سال‌هاست رفته‌اند، همچنان درون ما زندگی می‌کنند. گاهی کافی است بوی خاک باران‌خورده‌ای به مشاممان برسد یا کتابی را باز کنیم تا همه‌چیز دوباره زنده شود.شاید به همین دلیل است که هنوز وقتی به کودکی فکر می‌کنم، پیش از هر چیز چهره‌ی پدربزرگ و مادربزرگ در ذهنم ظاهر می‌شود. آن‌ها فقط اعضای خانواده نبودند؛ بخشی از جغرافیای امن زندگی بودند. جایی که می‌شد برای چند ساعت از آشوب جهان به آن پناه برد.و حالا، درست مثل ونس، من هم میان دو جهان زندگی می‌کنم؛ یک پا در خاطره‌های قدیمی و یک پا در زندگی امروز.هرچه بیشتر از جایی که آمده‌ام دور می‌شوم، بیشتر می‌فهمم که نمی‌توانم آن را از خود جدا کنم.شاید دلیل تأثیر ادبیات همین باشد.کتاب‌ها لزوماً چیز تازه‌ای به ما یاد نمی‌دهند؛ آن‌ها چیزهایی را که از قبل درون ما بوده‌اند، بیدار می‌کنند.من «هیل‌بیلی الگى» را با تصور شناختن آمریکا باز کردم،اما وقتی کتاب را بستم،هنوز در حیاط پدربزرگ بودم.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 22:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایشِ بیشه، نامه‌ای به یک شهرنشین (بازآفرینیِ شعری از بانجو پترسون)</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%88-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86-plbjjumpbf6w</link>
                <description>از دلِ بیابان برگشته‌ای، آقای شهرنشین؛و حالا انگار مأمور شده‌ایبرای هر بوته و هر تکه‌خاک،حکمِ مرگ صادر کنی.می‌دانیم.هوا گرم بود.گرد و خاک به جانت نشسته بود.آبِ خنک پیدا نمی‌شد.و آن گاوِ نرِ بداخلاق همبه جای خوشامدگویی،با شاخ‌هایش از تو استقبال کرده بود.اما انصاف بده؛او هم حق داشت.هر روز که یک آقای اتوکشیدهبا کفش‌های تمیزاز شهر به دیدنش نمی‌رود.بله،راه‌ها داغ بودند.زمین ترک خورده بود.باد، خاک را از این افق تا آن افق می‌برد.شاید همان بهتر که در شهر بمانی؛در سایه‌ی‌ ساختمان‌ها،با یک لیوان لیمونادِ خنک،و از پشتِ شیشهدرباره‌ی طبیعت داوری کنی.اما عجله نکن.یک ماه دیگر برگرد.یا دو ماه دیگر.آن‌وقت شاید همان سرزمینی راکه مرده می‌پنداشتی،نشناسی.جایی که زمین از تشنگی نفس‌نفس می‌زد،دریایی از علفِ سبز موج خواهد زد.جویبارهایی که دیروزفقط رگه‌هایی از گل بودند،فردا کفِ سفیدشان رابر سنگ‌ها خواهند کوبیدو آواز خواهند خواند.شهر اما همین است که هست.باران ببارد یا نه.خشکسالی بیاید یا نه.خورشید بسوزاند یا نه.ساختمان‌ها همان‌جا می‌مانند،و آدم‌ها همان مسیرهای دیروز را تکرار می‌کنند.اما بیشه هر فصل،چهره‌ای تازه به جهان نشان می‌دهد.تو می‌گویی بیشه غمگین است.اما آیا شبی را در کلبه‌ی پشم‌چینان گذرانده‌ای؟کنار آتش،وقتی ترانه‌ها از گلوهای خسته بالا می‌آیندو خنده‌ها در تاریکی می‌ پیچند؟زنانی که آنجا دیدی،واقعاً غمگین‌تر بودنداز زنانی که زیر نورِ سردِ ویترین‌ها قدم می‌زنند؟و آن کودکانِ خجالتیِ مزرعه،واقعاً محروم‌ترنداز بچه‌هایی که در شهر،ناسزا گفتن را زودتر از سلام کردن یاد می‌گیرند؟بگو ببینم؛آواز زاغی‌ها را شنیده‌ای؟نوای پرندگانِ کوهستان را؟آن موسیقیِ بی‌دعوت و بی‌ادعا راکه از شاخه‌ها و علف‌ها برمی‌خیزد؟یا گوشَت آن‌قدربه فریادِ خیابان،غرشِ موتورهاو هیاهوی شهر عادت کردهکه دیگر صدای زمین را نمی‌شناسد؟و حالا اگر هنوز معتقدیبیشه فقط زمانی ارزش داردکه شبیهِ شهر شود؛اگر دلت به جای آواز پرندگان،ارکسترِ یکشنبه می‌خواهد؛اگر به جای بوی علفِ خیس،بوی قهوه و دودِ کافه را ترجیح می‌دهی؛اگر میان باد و درختاناحساس غربت می‌کنی،پس همان‌جا بمان.در شهر.پشت چراغ‌هایش.پشت شیشه‌هایش.پشت هیاهوی بی‌پایانش.بیشه را به حال خودش بگذار.زیرا بعضی سرزمین‌ها رانمی‌توان تصاحب کرد.باید دوستشان داشت.و حقیقت این است:بیشه برای تو نبود،و تو نیز برای بیشه نبودی.پ.ن: این متن بازآفرینی آزادی از شعر «در ستایش بیشه» اثر بانجو پترسون است؛ شعری که بیش از یک قرن پیش نوشته شد، اما هنوز می‌تواند ما را به تأمل درباره‌ی نسبت خودمان با طبیعت و شهرنشینی دعوت کند.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 22:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🖋️ شعر چیزی نیست که فقط شاعران بنویسند  راهنمایی برای کسانی که فکر می‌کنند شعر گفتن کارشان نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%EF%B8%8F-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rjgrpmz3azne</link>
                <description>وقتی این مطلب را خواندم، از ته دل لذت بردم.آن‌قدر که بی‌اختیار خواستم ترجمه‌اش کنم تا دیگران هم بتوانند در لذت خواندنش سهیم باشند.چون گاهی یک متن آن‌قدر صادقانه حرف می‌زند که دلت می‌خواهد دیگران هم آن را بشنوند.«بدون شعر، راه را گم می‌کنیم.»— جوی هارجوچرا مردم از شعر می‌ترسند؟تی. کول ریچل از کودکی شعر می‌نوشته است. او معتقد است شعر یکی از طبیعی‌ترین راه‌های بیان احساسات پیچیده است؛ چیزی صادقانه، انسانی و گاهی عجیب.اما درست همین ویژگی‌ها باعث شده‌اند بسیاری از مردم احساس کنند شعر برای آن‌ها نیست.وقتی ریچل به کسی می‌گوید نویسنده است، معمولاً با این سؤال‌ها روبه‌رو می‌شود:· «رمان می‌نویسی؟»· «روزنامه‌نگاری می‌کنی؟»· «خاطره می‌نویسی؟»و فقط وقتی همهٔ گزینه‌ها تمام می‌شوند، کسی می‌پرسد:«شعر هم می‌نویسی؟»این سؤال، یک سؤال بزرگ‌تر را به همراه دارد:اگر شعر یکی از قدیمی‌ترین هنرهای بشری است، چرا امروز این‌قدر غریبه و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد؟مشکل از شعر نیستبه قول متیو زاپرودر، شاعر و نویسندهٔ کتاب چرا شعر:«اعترافی دارم: من واقعاً شعر را نمی‌فهمم.»او می‌گوید این جمله را بیش از بیست‌وپنج سال از افراد مختلف شنیده است:· دوستان· اعضای خانواده· دانشجویان· غریبه‌هاانگار بسیاری از مردم فکر می‌کنند برای فهمیدن شعر باید رمز خاصی را بلد باشند.ریچل معتقد است ریشهٔ این ترس را باید در مدرسه جست‌وجو کرد؛ جایی که خیلی از ما مجبور شدیم شعرهایی را تحلیل کنیم که هیچ ارتباطی با زندگی‌مان نداشتند یا وزن‌ها و قالب‌هایی را حفظ کنیم که کسی دلیل اهمیتشان را توضیح نمی‌داد.نتیجه این شد که خیلی‌ها فکر کردند مشکل از خودشان است.درمان این ترس چیست؟ریچل یک پاسخ ساده دارد:طرز فکرمان را دربارهٔ شعر عوض کنیم.او می‌گوید متنفر بودن از شعر شبیه این است که کسی یک بار در نوجوانی بستنی با طعم بدی خورده باشد و بعد تصمیم بگیرد تا آخر عمر هیچ بستنی‌ای نخورد.شاید فقط هنوز طعم مناسب خودت را پیدا نکرده‌ای.برای شروع، شعر بخوان:· نه برای امتحان دادن· نه برای تحلیل کردن· نه برای اینکه شاعر شویفقط برای لذت بردن.مثل کسی که وارد یک فروشگاه شده و می‌خواهد طعم‌های مختلف را امتحان کند.خب، حالا چطور شعر بنویسیم؟پاسخ ریچل برخلاف تصور خیلی‌ها پیچیده نیست.از جایی که هستی شروع کن.از چیزی که می‌بینی.از چیزی که حس می‌کنی.به‌جای کلمه‌های بزرگی مثل «عشق»، «تنهایی» یا «خوشبختی»، سراغ جزئیات واقعی زندگی برو.او سه تمرین ساده پیشنهاد می‌کند:۱. از یک عکس شروع کنبه عکسی نگاه کن و فقط آنچه را می‌بینی بنویس.۲. لحظهٔ ثبت عکس را به یاد بیاوراگر عکس را خودت گرفته‌ای، به آن روز برگرد. آن لحظه چه حسی داشتی؟ هوا چطور بود؟ چه چیزی توجهت را جلب کرد؟۳. یک منظره را با کلمات نقاشی کنفرض کن مخاطب هرگز آن مکان را ندیده است. کاری کن بتواند آن را ببیند.ریچل تأکید می‌کند که قالب‌های کلاسیک هم دشمن خلاقیت نیستند.غزل، هایکو، قصیده — این‌ها زندان نیستند؛ ابزارند.مهم‌ترین نکتهدانشجویان ریچل بارها از او می‌پرسند:«آیا این کاری که می‌کنم درست است؟»و او تقریباً همیشه یک جواب می‌دهد:«اگر شما می‌گویید شعر است، شعر است.»شاید این ساده‌ترین و در عین حال مهم‌ترین تعریف شعر باشد.و در پایان...ریچل یک توصیهٔ دیگر هم دارد:شعرت را طوری بنویس که انگار قرار نیست هیچ‌کس آن را بخواند.نه مادرت، نه دوستت، نه مخاطبان شبکه‌های اجتماعی. هیچ‌کس.آن صفحه، قبل از هر چیز، متعلق به خودِ توست.راهی برای فهمیدن جهان.راهی برای شنیدن صدای خودت.پس بنویس:· نه برای کامل بودن· نه برای چاپ شدنفقط برای اینکه ببینی اگر به خودت اجازه بدهی، چه چیزی روی کاغذ ظاهر می‌شود.شاید به همین دلیل بود که آن شب، بعد از خواندن این متن، دلم خواست آن را ترجمه کنم.نه چون فکر می‌کنم شعر را کاملاً می‌شناسم،بلکه چون یادم آورد برای نزدیک شدن به شعر، لازم نیست شاعر باشیم.گاهی کافی است فقط کمی کنجکاو باشیم و چند کلمه بنویسیم.منبع:این یادداشت، ترجمهٔ آزاد از «How to Write a Poem» نوشتهٔ تی. کول ریچل است که در مجلهٔ Creative Independent منتشر شده است.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 22:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاها، قلب‌ها، ذهن‌ها؛ روایتِ برخاستن از خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-x5naknjpszgc</link>
                <description>پاها، قلب‌ها، ذهن‌هاکریس جونز، نویسندهٔ مجلهٔ اسکوایر، برندهٔ دو جایزهٔ ملی، یک روز عادی بعد از سفر کاری به خانه برمی‌گردد. خسته است، نمی‌تواند بخوابد. لپ‌تاپ همسرش را باز می‌کند تا کمی بنویسد.و در عرض بیست دقیقه، تمام زندگی‌اش فرو می‌ریزد.همسر و بهترین دوستش را از دست می‌دهد. بعد از آن، خانه، نیمی از دارایی، و بخشی از پسرانش را. چهل‌دو ساله است. او می‌نویسد: «هیچ حقیقتی از زندگی من، دیگر حقیقت نداشت.»او به خودکشی فکر می‌کند. اما برای پسرانش، خودش را به اورژانس می‌رساند.اینجا شروع داستان است، نه پایان.جونز به چیزی پناه می‌برد که از کودکی با آن بزرگ شده: عشق به فوتبال. اما نه به تیم‌های بزرگ و همیشه قهرمان. به برنلی؛ تیمی ته‌جدولی از یک شهر صنعتی در شمال انگلیس که پدربزرگش به آن عشق می‌ورزیده است.برنلی همیشه بازنده است. همیشه در آستانهٔ سقوط. درست شبیه خودِ جونز در آن روزها.او شروع می‌کند به دنبال کردن برنلی. بازی‌هایشان را می‌بیند، باخت‌هایشان را تحمل می‌کند، بردهای نادرشان را جشن می‌گیرد. و کم‌کم می‌فهمد: فوتبال فقط یک بازی نیست.فوتبال یعنی دوست داشتن چیزی، بدون هیچ شرطی.یعنی بودن در کنار تیمت، حتی وقتی همه چیز علیه‌اش است.یعنی امید داشتن، حتی وقتی همه نشانه‌ها می‌گویند باید ناامید باشی.و جالب اینجاست: هرچه جونز بیشتر به برنلی می‌چسبید، انگار تیم هم بهتر نتیجه می‌گرفت. شاید دنیا داشت جواب عشق بی‌شرطش را می‌داد.اما وسط نوشتن همین کتاب، مادرش بیمار می‌شود و از دنیا می‌رود. مادری که او را هوادار برنلی کرده بود.ناگهان، کتابی که قرار بود روایت جدایی عاطفی باشد، تبدیل می‌شود به مرثیه‌ای برای مادر. جونز می‌فهمد که فکر می‌کرده بلد است با شکست عاطفی کنار بیاید، اما از دست دادن مادر چیز دیگری بود.او می‌نویسد که بزرگ‌ترین درس‌های زندگی را مادرش به او داده است.و به همین دلیل، کتابش را به مادرش تقدیم کرده است.و در نهایت، برنلی در فصل ۲۰۱۵-۲۰۱۶ قهرمان چمپیونشیپ (دسته دوم) شد و دوباره به لیگ برتر برگشت — همان لیگی که یک سال قبل از آن سقوط کرده بود. شاید برای هواداران تیم‌های بزرگ، قهرمانی در دسته دوم چیزی نباشد، اما برای هوادار برنلی، این یعنی تیمش از خاکستر بلند شده است.جونز در این کتاب نمی‌گوید درد از بین می‌رود. نمی‌گوید شکست جبران می‌شود. حتی وعده نمی‌دهد که زندگی دوباره همان زندگی قبلی خواهد شد.فقط نشان می‌دهد که آدمی می‌تواند بعد از فروپاشی، به چیزی چنگ بزند و آرام‌آرام از زیر آوار بیرون بیاید.برای او آن چیز، یک تیم فوتبال بود؛ تیمی که بیشتر عمرش را باخت، سقوط کرد و دوباره برخاست.شاید به همین دلیل نام کتاب «پاها، قلب‌ها، ذهن‌ها» است؛ چون گاهی نجات پیدا کردن از پاها شروع می‌شود، از راه رفتن و ادامه دادن؛ از قلب می‌گذرد، از دوست داشتن؛ و در نهایت به ذهن می‌رسد، جایی که آدم دوباره یاد می‌گیرد زندگی کند.برای کریس جونز، آن چیز یک تیم فوتبال بود.برای تو چه چیزی می‌تواند باشد؟ شاید یک کتاب، یک موسیقی، یک مکان، یا فقط یک نفر. پ.ن: کتاب «Legs Hearts Minds» در ژوئن ۲۰۲۶ (خرداد ۱۴۰۵) منتشر شده و هنوز به فارسی ترجمه نشده است.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 21:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✍️ گزارش نیک۳: از نمایندگی تا بهشت زهرا  «روایت یک خلافیِ نکرده»</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%EF%B8%8F-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%90-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-nluffso7lloi</link>
                <description>صبح بود. چای را که دم کردم، هنوز خبر نداشتم که امروز، روز «مبارزه با سیستم» است.قرار ساده‌ای داشتیم با همسر: برویم شهرک آزمایش و یک خلافی عجیب‌وغریب را که به ماشین نورسیده‌مان چسبیده بود، پاک کنیم. خلافی‌ای که نه ما کرده بودیم، نه ماشین ما.اولی مربوط به روزی بود که ماشین هنوز در نمایندگی بود و نفس‌های اولش را می‌کشید.دومی برای روزی ثبت شده بود که ماشین را با کفی آورده بودند؛ مثل کجاوه‌ای گران‌قیمت که هنوز پایش به خیابان نرسیده بود.دو خلافی، برای ماشینی که سایه‌اش هم هنوز روی جاده نیفتاده بود.از این در به آن درهر دری زدیم، گفتند: «این کارِ ما نیست.»هر دستگاهی رفتیم، یک دستگاه دیگر نشانمان داد. تا رسیدیم به فامیلِ راهور که با لطفی بی‌نظیر فرمود:«برو شهرک آزمایش، کارت درست می‌شه. اگه گیر کردی به من بگو.»ترجمه‌ی آزادش می‌شد: «تا پارتی نداری، برو گم شو.»همان اول صبح، یکی از بستگان گوگل گفت شاید در زنجان شمالی هم بشود کار را انجام داد. نزدیک بود، پس اول آنجا رفتیم.پلیس راهور رفته بود... مرخصیِ بدون بازگشت؟ گفتند ماه‌هاست اینجا نیست.حماسه‌ی وردآورد تا آزادیرفتیم شهرک آزمایش.آنجا جنابِ لباس‌سرمه‌ای، با بیسیم در دست، نقش فرمانده‌ی صحنه را بازی می‌کرد. فرمان صادر شد:«برو وردآورد!»رفتیم وردآورد. گفتند: «برو میثم.»رفتیم میثم. گفتند: «برو آزادی.»و ما، هر بار با خودمان می‌گفتیم: این آخرش است. اما آخرش نبود.اینجا دیگر داستان داشت شکل حماسه به خودش می‌گرفت.دم درِ راهور آزادی، نگهبان اولین سیلی را زد: «اینجا نه. برو پرینت خلافی بگیر.»رفتم جلو و گفتم: «ما کاری نداریم، فقط می‌خواهیم عکس خلافی را ببینیم. نکند کسی با ماشین ما توی طرح تردد کرده باشد؟»گفت: «استعلام بگیر، اما عکس ممنوع.»گفتم: «قبلاً که عکس می‌دادید.»گفت: «الان قانونش عوض شده.»گفتم: «کی؟»گفت: «همین الان که شما آمدید.»فتح خرمشهر یا یک خلافی؟خسته شده بودم. همسر رفت داخل.چهل دقیقه بعد برگشت؛ با چهره‌ای که انگار خبر فتح خرمشهر را آورده باشد.اما نه.گفت: «فقط جانبازان و خانواده‌ی شهدا.»گفتم: «برای زندگی در این مملکت باید شهید بشوی؟ یا دست‌کم یک شهید قرض کنی؟»بعد از چند ماه چرخیدن در مدار بوروکراسی، برای خلافی‌ای که نکرده بودیم. اگر به همسر بود پولش را می‌داد و تمام.اما من هنوز تسلیم نشده بودم. نمی‌دانستم چرا، نمی‌دانستم برای چه، فقط نمی‌خواستم بدهم.پرسیدم: «حالا چی؟»گفتند: «باید بری بهشت زهرا.»گفتم: «برای فاتحه؟»گفت: «نه، راهور رفته آنجا... قطعه فلان، خیابان فلان، بلوک فلان.»بهشت زهرا یا جهنم ادارات؟با خودم گفتم: خدایا، برای گذاشتن پلاک قدیم روی ماشین جدید، باید این همه شمع روشن کنم و گوربه‌گور بگردم؟کاری که شاید در بسیاری از کشورهای دنیا با چند کلیک حل می‌شود، اینجا به یک حماسه‌ی ملی تبدیل شده بود.ما در کشوری زندگی می‌کنیم که برای پاک کردن یک خطا، باید از چندین خطای دیگر عبور کنیم.در پایان، از خستگی برگشتیم خانه، به امید شاید روزی دیگر...پ.ن:وقتی به خانه برگشتم، با خودم فکر کردم: اگر این ماجرا را ننویسم، چند ماه دیگر احتمالاً فقط یک «خلافی اشتباه» در ذهنم می‌ماند؛ نه این همه دویدن از وردآورد تا آزادی و از آزادی تا بهشت زهرا.پدربزرگم عادت داشت حاشیه‌ی کتاب‌هایش یادداشت بنویسد. آن روزها فکر می‌کردم چرا کتاب‌ها را خط‌خطی می‌کند. معلم‌ها گفته بودند کتاب را تمیز نگه دارید و چیزی روی آن ننویسید. اما بعدها فهمیدم آن حاشیه‌ها فقط یادداشت نبودند؛ بخشی از زندگی او بودند که میان صفحه‌های کتاب جا مانده بودند.بعد از رفتنش، همان چند خط کوتاه گاهی از یک دفتر خاطرات کامل ارزشمندتر به نظر می‌رسیدند. از لابه‌لای آن‌ها می‌شد فهمید در آن روزها چه دیده، به چه فکر کرده و چگونه زندگی کرده است.شاید ارزش این گزارش‌های روزانه هم همین باشد. نه اینکه اتفاقی بزرگ را ثبت کنند، بلکه نشان دهند ما در این سال‌ها چگونه زیسته‌ایم؛ چگونه برای ساده‌ترین کارها ساعت‌ها دویده‌ایم، چگونه خسته شده‌ایم، غر زده‌ایم، خندیده‌ایم و باز هم ادامه داده‌ایم.سال‌ها بعد، شاید کسی از همین خط‌خطی‌ها بهتر بفهمد روزگار ما چه شکلی بوده؛ روزهایی که گاهی برای یک خلافیِ نکرده، از یک نمایندگی تا بهشت زهرا را زیر پا می‌گذاشتیم.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 21:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رنج در نجدی «مه» است و در مافی «فریاد»؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-f6iej6qtgrxx</link>
                <description>چرا رنج در نجدی «مه» است و در مافی «فریاد»؟بیژن نجدی از مه می‌نویسد و طاهره مافی از سلول. یکی جهانش را در باران و سکوت می‌سازد، دیگری در ترس و نظارت. اما هر دو از یک چیز حرف می‌زنند: تنهاییِ انسان در برابر نیروهایی بزرگ‌تر از خود.نجدی؛ مه و رنج خاموشدر آثار نجدی، درد فریاد نمی‌زند. آرام می‌آید؛ چنان آرام که حضورش را زمانی درمی‌یابی که از درون تغییر کرده‌ای.در داستان «گیاهی در قرنطینه»، طاهر با قفلی که به کتفش بسته‌اند تنها می‌ماند. بیماری، ترس‌های موروثی و باورهایی که او را در خود محبوس کرده‌اند، هیچ‌کدام فریاد نمی‌زنند. فقط سنگینی می‌کنند؛ مثل همان مه ی که بر بسیاری از داستان‌های او سایه انداخته است.در «شب سهراب‌کشان» نیز مرتضی، نوجوان کر و لال، بیش از آنکه با دیگران درگیر باشد، با ناتوانیِ ارتباط‌گرفتن دست‌وپنجه نرم می‌کند و سرانجام در همان تنهایی از میان می‌رود.قهرمانان نجدی کمتر به پیروزی می‌رسند. آن‌ها بیشتر در حال تاب‌آوردن‌اند تا غلبه‌کردن.شاید به همین دلیل است که یوزپلنگان در «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» فقط نماد رنج نیستند. آن‌ها می‌دوند تا از انقراض بگریزند. دویدن در آثار نجدی، حرکت به سوی پیروزی نیست؛ تلاشی است برای باقی ماندن.در این جهان، گاهی خودِ دوام‌آوردن شکلی از پیروزی است.مافی؛ سلول و رنج فریادزندر سوی دیگر، طاهره مافی درد را پنهان نمی‌کند.در «خردم کن»، جولیت در سلول انفرادی «ستاد احیا» زندانی است؛ دختری که لمسش برای دیگران مرگبار است. همین ویژگی او را از دیگران جدا کرده و به کسی تبدیل کرده که حتی از خودش نیز می‌ترسد.اما مسئله فقط زندانی‌بودن نیست.جولیت پیش از آنکه در یک سلول محبوس باشد، در بدن خودش محبوس است.زندان بیرونی، فقط تصویری از زندان درونی اوست.او از لمس‌کردن، از نزدیک‌شدن و حتی از وجود خود هراس دارد. سلول، فقط شکلِ قابل‌دیدنِ همان ترسی است که سال‌ها در وجودش زندگی کرده است.به همین دلیل، مبارزهٔ او صرفاً رویارویی با یک حکومت سرکوبگر نیست؛ تلاشی است برای پذیرفتن بخشی از وجودش که همیشه آن را نفرین می‌دانست.در آثار مافی، درد چهره دارد و مستقیم در برابر شخصیت قرار می‌گیرد. اما همین درد، امکان دگرگونی را نیز در خود حمل می‌کند.جولیت بارها فرومی‌ریزد، می‌ترسد و فرار می‌کند؛ اما سرانجام درمی‌یابد آنچه او را از دیگران جدا کرده بود، می‌تواند بخشی از هویت و قدرتش باشد.اشتراک در عمق، افتراق در روایتآنچه این دو نویسنده را در عمیق‌ترین سطح به هم پیوند می‌دهد، مسئلهٔ هویت است.در آثار نجدی، انسان میان سنت، تغییر و گذر زمان سرگردان است. مه، استعاره‌ای از همین سرگردانی است؛ چیزی که مرزها را محو می‌کند و مسیر را نامشخص می‌سازد.در آثار مافی، انسان در برابر نیرویی قرار گرفته که می‌خواهد او را تعریف و کنترل کند. سلول، تصویری از همین محدودیت است.یکی در مه راهش را گم کرده؛ دیگری در سلول.اما هر دو در جست‌وجوی خویشتن‌اند.جایی که این دو نگاه از هم جدا می‌شوند، سرنوشت قهرمانانشان است.نجدی انگار می‌گوید: «ما دویدیم تا منقرض نشویم.»مافی می‌گوید: «ما جنگیدیم تا خودمان را بازپس بگیریم.»یکی از تاب‌آوردن سخن می‌گوید؛ دیگری از دگرگون‌شدن.چرا این مقایسه ارزشمند است؟نه برای آنکه بگوییم کدام نویسنده بهتر است؛ بلکه برای آنکه ببینیم ادبیات چگونه می‌تواند یک تجربهٔ مشترک را از دو مسیر متفاوت روایت کند.نجدی نشان می‌دهد که درد می‌تواند آرام و بی‌صدا وارد جان شود و انسان را آهسته تغییر دهد.مافی نشان می‌دهد که درد می‌تواند فریاد بزند، دیوارها را بلرزاند و انسان را به واکنش وادارد.یکی از مه می‌نویسد و دیگری از سلول.اما هر دو، در نهایت، از تلاش انسان برای یافتن معنایی در دل تاریکی سخن می‌گویند.شاید مه و سلول بیش از آنچه به نظر می‌رسد به هم شبیه باشند. هر دو تصویری از گم‌گشتگی‌اند: یکی در مهِ طبیعت و سنت، دیگری در سلولِ قدرت و کنترل.و هر دو، در جست‌وجوی راهی برای ادامه‌دادن.شاید رنج برای هیچ‌کدام از ما فقط مه یا فقط سلول نباشد.گاهی سال‌ها در مه گم می‌شویم و گاهی ناگهان خود را پشت میله‌های سلولی می‌یابیم که از ترس‌ها، خاطره‌ها و باورهای خودمان ساخته شده است.برای شما رنج بیشتر شبیه چیست؟مهی که آرام‌آرام همه‌چیز را در خود محو می‌کند،یا سلولی که آدم را به فریاد وامی‌دارد؟</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 22:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⚔️ چرا جنگ؟ وقتی رنج از اتاق‌های شخصی به سرنوشت ملت‌ها می‌رسد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%EF%B8%8F-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-rrngcaiybtle</link>
                <description>چند روز پیش میان جمله‌های بیژن نجدی و طاهره مافی پرسه می‌زدم؛ میان رنج‌های شخصی، عشق‌ها، فقدان‌ها و زخم‌هایی که هر آدمی به شکلی با خود حمل می‌کند.اما رنج، موجود عجیبی است. اگر کمی بیشتر دنبالش کنی، از زندگی یک نفر فراتر می‌رود. از اتاق‌های شخصی بیرون می‌زند و به خیابان‌ها، شهرها و گاهی به سرنوشت ملت‌ها می‌رسد.شاید به همین دلیل بود که از داستان و جستار، سر از یک نامه‌نگاری قدیمی درآوردم؛ نامه‌هایی میان آلبرت اینشتین و زیگموند فروید.دو مرد که نزدیک به یک قرن پیش، درست در آستانه یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ، نشسته بودند و درباره پرسشی حرف می‌زدند که هنوز هم دست از سر ما برنداشته است:چرا جنگ؟سال ۱۹۳۲ بود. تنها یک سال تا به قدرت رسیدن هیتلر باقی مانده بود. اروپا روی لبهٔ پرتگاه ایستاده بود، اما هنوز کسی عمق سقوط را نمی‌دید.در همین سال، دو تن از تأثیرگذارترین متفکران قرن بیستم نامه‌هایی با هم رد و بدل کردند:آلبرت اینشتین؛ فیزیکدان و صلح‌طلب.زیگموند فروید؛ روان‌کاو و کاوشگر تاریک‌ترین لایه‌های ذهن انسان.📬 اینشتین می‌پرسداینشتین نامه را با نگرانی آغاز می‌کند:«آیا راهی برای رهایی بشر از شر جنگ وجود دارد؟»او اعتراف می‌کند که از سازوکارهای فیزیکی جهان بسیار می‌داند، اما از اعماق احساسات و انگیزه‌های انسانی کمتر. به همین دلیل از فروید کمک می‌خواهد.یکی از پرسش‌های اصلی او این است:چگونه ممکن است گروهی کوچک، اکثریتی را که از جنگ آسیب می‌بینند، به سوی جنگ سوق دهند؟و در نهایت می‌پرسد:آیا می‌توان ذهن انسان را چنان پرورش داد که در برابر نفرت و خشونت مقاوم‌تر شود؟📬 فروید پاسخ می‌دهدفروید پاسخ را با یک اصلاح ظریف آغاز می‌کند:«به جای واژهٔ زور، ترجیح می‌دهم از خشونت استفاده کنم.»او توضیح می‌دهد که در آغاز تاریخ، حق و عدالت معنایی نداشتند؛ آنچه حکم می‌راند، قدرت بود.بعدها انسان‌ها با تشکیل گروه‌ها و جوامع، قانون را جایگزین خشونت کردند. اما این پیروزی هرگز کامل نشد؛ زیرا میل به سلطه و ویرانگری از بین نرفت، فقط شکلش تغییر کرد.و سپس به نقطه‌ای می‌رسد که شاید مشهورترین بخش این نامه باشد:«انسان درون خود کششی به سوی نفرت و ویرانگری دارد.»فروید این نیرو را «غریزهٔ مرگ» می‌نامد؛ در برابر «اروس» یا غریزهٔ زندگی؛ نیروی عشق، پیوند و آفرینش.اما پایان نامه، تلخ و در عین حال امیدوارکننده است.فروید می‌نویسد:«ما نمی‌توانیم جنگ را تحمل کنیم. ما صلح‌طلبان، یک عدم تحمل مادرزادی نسبت به جنگ داریم.»او نمی‌گوید که شرارت از میان خواهد رفت.نمی‌گوید که روزی جنگ برای همیشه پایان می‌یابد.فقط یادآوری می‌کند که در کنار میل به ویران کردن، میلی دیگر هم در ما وجود دارد؛ میل به حفظ زندگی.🧠 حقیقت شاید میان این دو باشداینشتین به آموزش، آگاهی و نهادهای انسانی امید داشت.فروید ما را به آگاهی از تاریکی درون انسان فرا می‌خواند.یکی به ظرفیت رشد انسان نگاه می‌کرد؛ دیگری به سایه‌هایی که همیشه همراه او هستند.شاید حقیقت جایی میان این دو باشد؛ میان امید به بهتر شدن، و شناخت آنچه در اعماق ما پنهان است.✍️ وقتی این نامه‌ها را خواندم...بیش از هر چیز، به این فکر کردم که چقدر دوست داریم جنگ را مسئلهٔ آدم‌های دیگر بدانیم؛ سیاستمداران، فرماندهان، دولت‌ها.اما فروید ما را به جای ناراحت‌کننده‌تری می‌برد.او می‌گوید ریشهٔ جنگ را فقط نباید در مرزها و ارتش‌ها جست‌وجو کرد؛ بخشی از آن در خود ما زندگی می‌کند.در خشم‌های کوچک.در نفرت‌هایی که توجیهشان می‌کنیم.در میل به حذف کسی که شبیه ما فکر نمی‌کند.شاید به همین دلیل است که این نامه‌ها، با وجود گذشت نزدیک به یک قرن، هنوز کهنه نشده‌اند.هنوز جنگ‌ها ادامه دارند.هنوز گروه‌های کوچکی می‌توانند ملت‌های بزرگی را به سوی ویرانی بکشانند.و هنوز همان پرسش پابرجاست:آیا ما از گذشته چیزی آموخته‌ایم؟📚 پیشنهاد مطالعهکتاب «چرا جنگ؟»؛ نامه‌نگاری میان آلبرت اینشتین و زیگموند فروید.کتابی کوتاه، اما درباره پرسشی که هر بار جنگی تازه آغاز می‌شود، دوباره در ذهن انسان زنده می‌شود.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 23:06:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-kmsjuepov5jg</link>
                <description>به یاد مادرمدیروز شعر «به یاد مادرم» از سلویا پلات را خواندم. آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که بی‌اختیار قلم برداشتم و این شعر را برای مادر خودم نوشتم. نه ترجمه است، نه اقتباس. فقط یک زن دیگر که دلش برای مادرش تنگ شده است.به یاد مادرممادرمروی پلهٔ آخرِ خانه نشسته است؛نه آن خانه‌ای که آخرین‌بار دیدمش،بلکه آن یکی که هر شبدر خواب‌هایم از نو ساخته می‌شود.چین دامنشسال‌هاست در باد گم شده،اما دست‌هایش هنوزروی زانوهایش مانده‌اند؛آرام و خسته،مثل عصرهای تابستان.هر بار که از کوچهٔ کودکی‌ام می‌گذرممنتظرم صدایم کند؛نه با نامی که دیگران می‌شناسند،با همان اسم کوچکیکه فقط او بلد بود.به گورستان که می‌رسم،برگ‌های درختِ کنار مزاربی‌صدا روی شانه‌ام می‌نشینند.زمین مرا می‌شناسد؛درخت‌ها مرا می‌شناسند؛و سنگ‌هاچیزی از اندوه ما رادر خود نگه داشته‌اند.کنارش می‌نشینمو علف‌های هرز را از خاک جدا می‌کنم؛با همان حوصله‌ایکه او موهای گره‌خوردهٔ کودکی‌ام را شانه می‌زد.مردگان دور و برم خوابیده‌اند؛پدربزرگ، مادربزرگ،و نام‌هایی که آرام‌آراماز حافظهٔ خانه پاک شده‌اند.همه نزدیک هم‌اند،انگار هنوزدور یک سفره نشسته‌اند.برمی‌خیزم،خاک را از دست‌هایم می‌تکانم.باد از میان شاخه‌ها می‌گذرد؛بی‌اختیارشانه‌هایم صاف می‌شود.واو هنوز در بادکنارم راه می‌رود.برای سلویا پلات، که مادرش را به شعر آورد و من را به یادِ مادر خودم. 🖤</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✍️ گزارش نیک۲: جمعه‌ای که بوی پیاز سوخته می‌داد</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%EF%B8%8F-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ea2lvldr6lb8</link>
                <description>جمعه‌ای که بوی پیاز سوخته می‌دادمثل همهٔ جمعه‌ها، یک ساعتی دیرتر از خواب بیدار شدم.انگار جمعه‌ها با آدم مهربان‌ترند؛ اجازه می‌دهند بیشتر در سکونِ تخت حل شوی.بعد از صبحانه‌ای کوتاه، رفتم سراغ دو کتاب:«یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» و «خردم کن».هر دو را دوباره ورق زدم؛ نه از سر وظیفه، از سرِ نیاز.می‌خواستم در بازنویسی جستارم، صدای بیژن نجدی و طاهره مافی هم‌زمان در ذهنم باشد.دو ساعتی گذشت.کتاب‌ها را بستم و به آشپزخانه رفتم.آشپزخانه جای محبوب من نیست.هیچ‌وقت نبوده.اما جمعه‌ها قرار نیست همه‌چیز محبوب باشد.با این حال، ناهار باید پخته می‌شد.ماکارونی را انتخاب کردم؛ شاید چون پختنش ریتمی آشنا دارد.پیاز را خرد کردم و در تابه ریختم.روغن آرام شروع کرد به داغ شدن.پشت به گاز، با خواهرم تلفنی حرف می‌زدم. چند دقیقه‌ای بیشتر نبود.اما همان چند دقیقه کافی بود.بوی سوختگی، بی‌صدا خودش را در خانه پخش کرد.برگشتم.پیازها ته گرفته بودند؛ نه قهوه‌ای، که سیاه.تابه را کنار گذاشتم.رفتم سراغ فریزر؛ همیشه یک پیاز داغ زاپاس هست.برای همین روزها. برای لحظه‌هایی که زندگی از ریتمش خارج می‌شود.ماکارونی نجات پیدا کرد. نه عالی، اما قابل خوردن.بعد از ناهار، برگشتم به جستارم.سطرها را جابه‌جا می‌کردم؛ کلمه‌ها را.انگار دارم خانه‌ای را مرتب می‌کنم که کمی به‌هم ریخته است.ناگهان مچ‌بندم لرزید: یادآوری وبینار کلاس استاد کلانتری.وارد شدم، سریع.وقتی دیر می‌رسی، همیشه این احتمال هست که جایی نمانده باشد.اما من ریسک نمی‌کنم.این کلاس برایم مثل لنگر است؛ در میان روزهای شل و وارفته.کلاس همیشه زنده است.استاد از «گزارش‌های نیک» می‌گوید…و من پشت صفحه لبخند می‌زنم.یادم می‌افتد این نوشته‌ها شاید برای دیگران هم «نیک» باشند؛نه چون بی‌نقص‌اند،چون واقعی‌اند.کلاس تمام می‌شود.برمی‌گردم به آشپزخانه.تابه هنوز همان‌جاست.می‌برمش سمت سینک. آب گرم را باز می‌کنم.صدای برخورد آب با سطح سوخته، مثل یک خاطرهٔ سنگین در فضا می‌پیچد.و آن لحظه فکر می‌کنم:بعضی چیزها پاک نمی‌شوند.فقط کنارشان می‌گذاری...برای بعد.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 21:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروتی که در حساب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dcnwrw5zcul8</link>
                <description>سال‌ها فکر می‌کردم ثروت را می‌شود شمرد.در موجودی حساب بانکی، متراژ خانه، یا قیمت ماشینی که جلوی در پارک شده است.تعریف ساده‌ای بود. آن‌قدر ساده که تقریباً همه باورش کرده‌ایم.اما هرچه آدم‌های بیشتری را شناختم، این تعریف برایم ترک برداشت.کسانی را دیدم که از نظر مالی چیزی کم نداشتند، اما آرامش نداشتند. همیشه نگران بودند؛ نگران از دست دادن، عقب ماندن، یا موفقیت دیگران.در مقابل، آدم‌هایی را هم دیدم که زندگی متوسطی داشتند؛ نه ثروتمند بودند، نه بی‌نیاز.اما انگار چیزی داشتند که با پول خریدنی نبود.در بحران‌ها کمتر فرو می‌ریختند. از موفقیت دیگران کمتر آزرده می‌شدند. و با وجود همه دشواری‌ها، هنوز می‌توانستند از زندگی لذت ببرند.همان روزها بود که برای اولین بار به مفهوم «ثروت ذهنی» فکر کردم.استیو هاتن در کتاب «عادت‌های ثروت» می‌نویسد: «ثروت پیش از آنکه در حساب بانکی شکل بگیرد، در ذهن شکل می‌گیرد.»منظورش صرفاً مثبت‌اندیشی نیست.منظورش این است که بعضی آدم‌ها جهان را جور دیگری می‌بینند.آن‌ها مشکلات را انکار نمی‌کنند، اما اجازه نمی‌دهند ذهنشان فقط روی کمبودها متمرکز شود.وقتی اتفاق ناخوشایندی رخ می‌دهد، به جای اینکه فقط بپرسند «چرا من؟» می‌پرسند: «حالا از این چه می‌توانم یاد بگیرم؟»موفقیت دیگران را تهدید نمی‌بینند.باور ندارند که خوشبختی سهمیه‌بندی شده است و اگر کسی بیشتر برده باشد، حتماً چیزی از سهم آن‌ها کم شده است.آن‌ها می‌دانند زندگی مسابقه‌ای نیست که فقط یک نفر برنده داشته باشد.ویژگی دیگری هم دارند.منتظر کامل شدن شرایط نمی‌مانند.بسیاری از ما دوست داریم همه چیز روشن باشد، همه پاسخ‌ها را بدانیم و بعد حرکت کنیم.اما زندگی معمولاً این لطف را در حق ما نمی‌کند.بیشتر مسیرها در مه آغاز می‌شوند.و گاهی رشد از همان قدمی شروع می‌شود که با وجود تردید برمی‌داریم.شاید مهم‌ترین ویژگی‌شان اما این باشد که هیچ‌وقت خود را تمام‌شده نمی‌دانند.هنوز سؤال می‌پرسند، هنوز کتاب می‌خوانند، و هنوز از آموختن خجالت نمی‌کشند.انگار می‌دانند که ذهن هم مثل عضله است؛ اگر تمرین نکند، ضعیف می‌شود.در پایان کتاب جمله‌ای بود که مدت‌ها در ذهنم ماند:«کافی نیست بدانی؛ باید انجام دهی.»و شاید تمام ماجرا همین باشد.بیشتر ما می‌دانیم چه چیزهایی به نفعمان است.می‌دانیم مقایسه کردن حالمان را بدتر می‌کند. می‌دانیم یادگیری ما را رشد می‌دهد. می‌دانیم ترس همیشه مشاور خوبی نیست.اما دانستن با زندگی کردن فرق دارد.شاید ثروت ذهنی چیز پیچیده‌ای نباشد.شاید فقط توانایی دیدن امکان‌ها در دل محدودیت‌ها باشد.توانایی حرکت کردن، وقتی همه پاسخ‌ها را نمی‌دانی.و توانایی ادامه دادن، وقتی نتیجه هنوز معلوم نیست.پول می‌تواند زندگی را راحت‌تر کند.اما این ذهن است که تعیین می‌کند با آن زندگی چه خواهی کرد.شاید به همین دلیل است که بعضی آدم‌ها، با وجود دارایی‌های فراوان، همیشه احساس فقر می‌کنند.و بعضی دیگر، با وجود نداشته‌های بسیار، هنوز احساس می‌کنند زندگی چیزی برای بخشیدن دارد.شاید ثروت واقعی از همان‌جا آغاز می‌شود:از جایی در ذهن، که هنوز امید، کنجکاوی و میل به رشد زنده است.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 21:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌های روشن؛ زندگی در فاصلهٔ یک رؤیا</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87%D9%94-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7-v5fpiim2e81f</link>
                <description>بعضی کتاب‌ها را می‌خوانیم و می‌بندیم.بعضی دیگر اما بعد از تمام شدن، در گوشه‌ای از ذهنمان می‌مانند؛ مثل چراغی کم‌نور که خاموش نمی‌شود.«شب‌های روشن» از آن کتاب‌هاست.رمانی کوتاه از فئودور داستایفسکی که سال‌ها پیش از شاهکارهایی چون «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» نوشته شد؛ اما رد بسیاری از دغدغه‌های بزرگ نویسنده را می‌توان در همین اثر کوتاه پیدا کرد: تنهایی، رؤیا، عشق و فاصلهٔ دردناک میان آنچه زندگی می‌کنیم و آنچه آرزو داریم زندگی کنیم.چهار شب، تمام یک عمرداستان ساده است.راوی، جوانی تنها و گمنام در خیابان‌های سن‌پترزبورگ، با دختری به نام ناستنکا آشنا می‌شود.چهار شب با هم قدم می‌زنند. چهار شب با هم حرف می‌زنند. چهار شب امید در دل راوی جوانه می‌زند.اما ناستنکا دل‌بستهٔ دیگری است.او در انتظار بازگشت مردی زندگی می‌کند که دوستش دارد و راوی، بی‌آنکه بخواهد، تنها به پناهگاهی برای روزهای انتظار او تبدیل می‌شود.صبح روز پنجم، رؤیا پایان می‌یابد.اما آنچه از دست می‌رود، فقط یک عشق نیست.تراژدیِ یک رؤیابازدر نگاه اول، «شب‌های روشن» داستان یک عشق نافرجام است.اما در لایه‌ای عمیق‌تر، داستان انسانی است که آن‌قدر در رؤیا زندگی کرده که دیگر نمی‌تواند زندگی واقعی را لمس کند.راوی کتاب، فقط عاشق ناستنکا نیست؛ او عاشق امکانِ دوست داشته شدن است.سال‌ها تنهایی، او را به جهان خیال رانده است؛ جایی امن، اما بی‌حاصل.داستایفسکی با ظرافت نشان می‌دهد که گاهی انسان‌ها نه به این دلیل که نمی‌توانند زندگی کنند، بلکه چون بیش از حد رؤیا می‌بینند، از زندگی جا می‌مانند.شاید به همین دلیل است که راوی برای بسیاری از ما آشناست.چه کسی در زندگی، دست‌کم یک‌بار، عاشق تصویری نشده که خودش ساخته است؟هیچ‌کس مقصر نیستیکی از زیباترین ویژگی‌های «شب‌های روشن» این است که در آن هیچ ضدقهرمانی وجود ندارد.ناستنکا بی‌رحم نیست.راوی هم قربانیِ بی‌گناه مطلق نیست.هر دو گرفتار چیزی‌اند که از اختیارشان بزرگ‌تر است.ناستنکا اسیر وفاداری است.راوی اسیر رؤیا.و زندگی، بی‌آنکه جانب کسی را بگیرد، مسیر خودش را می‌رود.همین است که پایان کتاب را تا این اندازه تلخ و انسانی می‌کند.یک جمله برای تمام عمردر پایان کتاب، داستایفسکی جمله‌ای می‌نویسد که شاید خلاصهٔ تمام اثر باشد:«خدای من، یک لحظه شادی کامل! آیا این برای تمام عمر یک انسان کم است؟»این جمله فقط دربارهٔ عشق نیست.دربارهٔ خودِ زندگی است.دربارهٔ لحظه‌هایی کوتاه که گاهی از سال‌ها زیستن ارزشمندترند.اما شاید حقیقت تلخ‌تری هم وجود داشته باشد...بعضی عشق‌ها دقیقاً به این دلیل ماندگار می‌شوند که نرسیده‌اند.اگر راوی به ناستنکا می‌رسید، «شب‌های روشن» شاید فقط یک داستان عاشقانهٔ دیگر بود؛ داستانی با آغاز و پایان مشخص.اما نرسیدن، چیزی را ناتمام باقی می‌گذارد.و ذهن انسان، سال‌ها با همین ناتمام‌ها زندگی می‌کند.چهار شبِ کوتاه، تمام می‌شود؛ اما رؤیای آن چهار شب نه.شاید به همین دلیل است که راوی، ناستنکا را از دست می‌دهد، اما خاطرهٔ او را نه.شاید همهٔ ما در زندگی، شب‌های روشنی داشته‌ایم؛ لحظه‌هایی کوتاه که دوام نیاوردند، اما ردشان تا سال‌ها در جانمان باقی ماند.داستایفسکی داستانِ نرسیدن را نمی‌نویسد.داستانِ لحظه‌ای را می‌نویسد که می‌گذرد، اما تمام نمی‌شود.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 21:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌هایی به کوتاهی حسرت،  «دربارهٔ فاصله‌هایی که نه می‌توان از آن‌ها گذشت و نه می‌توان فراموششان کرد.»</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-carnivs1akn3</link>
                <description>دلم می‌خواهد از تو بنویسم.از تو که نامت هنوز در رگ‌های روزم جریان دارد.اما فاصله، میان من و تو خانه‌ای ساخته با دیوارهایی از تقدیر.نه.میان ما دریا نیست.دریا را می‌شود شنا کرد، طوفان را می‌شود تاب آورد، حتی کوه را می‌شود دور زد.میان ما چیزی ایستاده که هیچ نقشه‌ای راهش را نشان نمی‌دهد.روزگار.همان پیر خاموش بی‌رحم که دست‌هایش از آرزوهای ما بلندتر است.ما دست دراز کردیم، و او فاصله را.ما خواستیم، و او نخواست.ما دویدیم، و زمان، آرام و مطمئن، از روی رؤیاهایمان عبور کرد.گاهی فکر می‌کنم:کاش هرگز تو را ندیده بودم.کاش آن نگاه، آن سلام، آن اتفاق سادهٔ نخستین هرگز رخ نداده بود.اما نه...دروغ می‌گویم.اگر هزار بار دیگر به ابتدای این راه برگردم، باز هم در همان چشم‌ها گم می‌شوم.گناه من دوست داشتن تو نیست.گناه من باور کردن معجزهٔ رسیدن بود.همیشه گفتند: اگر بخواهی، می‌شود...اما هیچ‌کس نگفت:اگر تمام راه را بروی و راه به تو نرسد، چه؟اگر هرچه نزدیک‌تر شوی و دورتر بمانی، چه؟اگر سهم بعضی عشق‌ها فقط دوست داشتن باشد، نه رسیدن، چه؟بعضی دوست‌داشتن‌ها فقط می‌سوزند.نه می‌رسند.نه می‌میرند.نه فراموش می‌شوند.فقط سال به سال ریشه می‌دوانند در تاریک‌ترین گوشه‌های دل.دست‌های من هنوز کوتاه‌اند برای تو.اما دلم...دلم هر شب از تمام مرزهای جهان عبور می‌کند و کنار تو می‌نشیند.همان‌جا؛ جایی میان رؤیا و حسرت.جایی که عاشقان سال‌هاست در انتظار یک معجزه پیر می‌شوند.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 21:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قابی که خودت را در آن جا داده‌ای، تأملی بر کتاب «روان‌سایبرنتیک» نوشتهٔ ماکسول مالتز</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B2-yq3njjkdedkl</link>
                <description>روزهایی بود که انگار تمام جهان پشت یک درِ بسته ایستاده بود و من این سوی آن، تنها.در آن روزها، یک سؤال تکراری مدام در ذهنم می‌چرخید:«اگر در جای دیگری بزرگ شده بودم، باز هم زندگی به همین شکل پیش می‌رفت؟»آن زمان جوابی برای‌ش نداشتم.سال‌ها بعد، میان صفحه‌های فرسودهٔ کتابی قدیمی به نام روان‌سایبرنتیک، به ایده‌ای برخوردم که نگاه مرا به خودم تغییر داد.نویسندهٔ کتاب، ماکسول مالتز، جراح پلاستیک بود. او هر روز با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شد که بینی یا چهره‌شان تغییر کرده بود، اما زندگی‌شان نه.صورتشان عوض شده بود، اما هنوز همان آدمِ خجالتی، همان آدمِ مضطرب، همان آدمِ شکست‌خورده را در آینه می‌دیدند.و مالتز به کشف جالبی رسید:بعضی زخم‌ها روی پوست نیستند که با تیغ جراحی درمان شوند. آن‌ها در تصویری زندگی می‌کنند که انسان از خودش ساخته است.خودانگاره؛ داستانی که دربارهٔ خودمان باور کرده‌ایمهر کدام از ما روایتی پنهان دربارهٔ خودمان داریم.یکی در اعماق ذهنش باور کرده که به اندازهٔ کافی خوب نیست.یکی خودش را آدمی می‌داند که همیشه دیر می‌رسد.یکی فکر می‌کند موفقیت سهم دیگران است.این روایت‌ها اغلب آن‌قدر قدیمی‌اند که دیگر متوجه حضورشان نمی‌شویم.اما رفتارهایمان آن‌ها را لو می‌دهند.کسی که در اعماق ذهنش خود را نالایق می‌داند، حتی وقتی تحسین می‌شود، به سختی آن را باور می‌کند.کسی که خودش را ناتوان می‌بیند، پیش از آن‌که شکست بخورد، عقب‌نشینی می‌کند.مالتز نام این تصویر درونی را «خودانگاره» گذاشت.به باور او، ما معمولاً در محدودهٔ همان تصویری زندگی می‌کنیم که از خودمان پذیرفته‌ایم.اما هیچ تصویری همیشگی نیستخبر خوب این است که خودانگاره، سرنوشت نیست.بیشتر شبیه عکسی قدیمی است که سال‌ها به دیوار ذهن چسبیده؛ نه چون حقیقت مطلق است، بلکه چون هرگز آن را پایین نیاورده‌ایم.مالتز ذهن را به یک سامانهٔ هدایت‌کننده تشبیه می‌کند.ذهن مدام تلاش می‌کند رفتارها، تصمیم‌ها و احساسات ما را با تصویری که از خود داریم هماهنگ نگه دارد.پس اگر تصویر تغییر کند، مسیر هم کم‌کم تغییر می‌کند.نه ناگهانی.نه جادویی.بلکه آرام، مثل تغییر مسیر رودخانه‌ای که سال‌ها از یک بستر عبور کرده است.تصویر تازه چگونه ساخته می‌شود؟مالتز راه‌حل را در تغییر تدریجی تجربهٔ درونی می‌دید.گاهی کافی است خودت را چند دقیقه در موقعیتی تصور کنی که همیشه از آن می‌ترسیدی؛ اما این بار آرام، مسلط و موفق.گاهی لازم است لحن گفت‌وگوی درونی‌ات را عوض کنی؛ نه با شعارهای بزرگ، بلکه با جمله‌ای ساده و صادقانه:«شاید بتوانم.»و گاهی همه‌چیز از یک قدم کوچک شروع می‌شود.یک صفحه نوشتن.یک تماس سخت.یک تصمیمی که مدت‌ها عقب انداخته بودی.ذهن بیش از آنکه به حرف‌ها گوش دهد، به تجربه‌ها اعتماد می‌کند.هر اقدام کوچک، تکه‌ای از تصویر تازه را می‌سازد.سال‌ها فکر می‌کردم من از آن آدم‌هایی نیستم که بتوانند بنویسند.شروع می‌کردم.رها می‌کردم.دوباره شروع می‌کردم.و دوباره رها.مدت‌ها تصور می‌کردم مشکل از استعداد یا پشتکار است.اما بعدها فهمیدم مسئله جای دیگری بود.در ذهنم، هنوز خودم را «نویسنده» نمی‌دانستم.تا وقتی آن تصویر تغییر نکرد، هیچ تلاشی دوام نیاورد.تغییر هم یک‌شبه اتفاق نیفتاد.فقط روزی متوجه شدم دیگر برای نوشتن از خودم اجازه نمی‌گیرم.می‌نشینم.می‌نویسم.و همین، نشانهٔ تغییر بود.حرف آخربسیاری از مرزهایی که در زندگی تجربه می‌کنیم، پیش از آنکه در جهان بیرون وجود داشته باشند، در ذهن ما شکل گرفته‌اند.گاهی سال‌ها در قابی زندگی می‌کنیم که سال‌ها پیش ساخته شده؛ قابی که شاید دیگر اندازهٔ ما نیست.شاید رشد، بیش از هر چیز، شبیه این باشد که هر از گاهی از خودمان بپرسیم:«آیا تصویری که از خودم دارم، حقیقت امروز من است؟»پرسش پایانیاگر مجبور نبودی از تصویر قدیمی خودت دفاع کنی،اگر لازم نبود همان آدمِ همیشگی بمانی،امروز چه تصویری از خودت می‌ساختی؟📚 منبعکتاب «روان‌سایبرنتیک» (Psycho-Cyberneticsنویسنده: ماکسول مالتز (Maxwell Maltz)</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر جا توجه‌ات برود، همان جا انرژی‌ات جاری می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-p8u4diofqa9o</link>
                <description>۱. صبح، پیش از آنکه بیدار شویصبح که از خواب بیدار می‌شوی،چشم هنوز باز نشده،ذهنت ربوده می‌شود.تلفن را برمی‌داری.چند پیام، یک اعلان، دو خبر.و پیش از آنکه نفسی بکشی،توجه‌ات پخش شده میان هزار چیز.جو دیسپنزا در کتاب «فراطبیعی شدن» می‌گوید:«هر جا توجه‌ات برود، همان جا انرژی‌ات جاری می‌شود.»یعنی همین حالا،اگر ذهنت جای دیگری باشد،انرژی‌ات آنجاست — نه با تو.۲. چرا نوشتن سخت شده؟نوشتن، بیش از هر چیز، به توجهِ جمع‌شده نیاز دارد.دیسپنزا می‌گوید:هر چیزی که به آن فکر می‌کنی — خانه، شغل، همکار، همسر، دشمن، حساب بانکی —یک شبکهٔ عصبی در مغزت و یک بار احساسی در قلبت دارد.انرژی‌ات از تو جدا می‌شود،می‌رود به آن تصویر ذهنی،و تو می‌مانی با ذهنی خالی.شاید به همین دلیل است که این روزها نوشتن سخت شده است.انرژی خلاقانه‌مان را صبح اول وقت،قبل از اینکه قلم برداریم،توی ترافیک آدم‌ها،توی بن‌بست کارها،توی ویترین تلفن همراهجا گذاشته‌ایم.۳. بازپس‌گیریاما دیسپنزا فقط نمی‌گوید مشکل چیست.راه را هم نشان می‌دهد.اگر صبح، پیش از غلتیدن به درون برنامه‌ها و نگرانی‌ها،چند لحظه بنشینی،چشم ببندی،و توجه‌ات را از بیرون به درون برگردانی،انرژی‌ات پرت نمی‌شود.جمع می‌شود.متمرکز می‌شود.آماده برای آفریدن.اینجاست که نوشتن، از یک آرزو به یک رویداد درونی تبدیل می‌شود.۴. پیش از آنکه به دنیا جواب دهی...بحران نوشتن،بحران توجهِ پرت‌شده است.همان صدای پچ‌پچ چیزهایی که هر روز انرژی‌مان را می‌ربایند.و شاید درمانش همین یک جمله باشد:پیش از آنکه به دنیا جواب دهی،یک لحظه بنشین،نگاهت را به درون بدوز،و به خودت بگو:«امروز، قبل از هر چیز، می‌نویسم. برای خودم.»📘 منبع: کتاب «فراطبیعی شدن» – دکتر جو دیسپنزا</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای بی‌رنگ بین ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7-fl2hlwzid0b0</link>
                <description>🌧️ هوای بی‌رنگ بین ماباران که می‌زند،چترها یادشان می‌رود برای چه آفریده شده‌اند.بعضی‌ها در راهروها با سایه‌هایشان آرام نجوا می‌کنند.بعضی‌ها پشتِ در، باران را به پرحرفی محکوم می‌کنند.بعضی‌ها باز می‌شوند، انگار کسی از دور نامشان را صدا زده باشد.بعضی‌ها نیمه‌باز، با باد قرارهای عاشقانه می‌گذارند.باران که می‌زند،قطره‌ها راهِ زمین را گم می‌کنند.می‌افتند روی شانه‌های هم.یکی آهسته چیزی زمزمه می‌کند،یکی خودش را به نشنیدن می‌زند،یکی دنبال بادبادکی می‌دودکه پشت جامه‌ی باران گم شده است.باران که می‌زند،کفش‌های خیس‌مان پاهایشان را از تن درمی‌آورند.می‌گویند:«امروز حق داریم بی‌هدف در کوچه‌ها برقصیم.حق داریم شبیهِ آن درخت باشیمکه برگ‌هایش را بی‌تقصیر ارغوانی کرده است.»درخت زیر باران شانه خالی می‌کند،برگ‌هایش را یکی‌یکی می‌اندازد توی جوی آب.جوی، دیوانه‌وار می‌رقصد.باران که می‌زند،خانه‌ها لحظه‌ای از خودشان خالی می‌شوند.آسمان با تبِ ابرها نفس می‌کشد،زمین تنش را به قطره‌ها می‌سپارد.و ما…نه بارانیم، نه خانه، نه چتر.ما همان هوای بی‌رنگ میانِ همه‌چیزیم،همان مکثِ کوتاهِ قطرهمیانِ ابرو زمین.می‌آییم، خیس می‌شویم، می‌رویم.و هیچ‌کس نمی‌پرسدچرا این‌قدر زود تمام شدیم؛چون هیچ‌کس یادش نمی آید از کی شروع شدیم.حتی خودمان.حتی باران.به وقت مسافرت شمال    ☔🌧️🌱#هوای_بی‌رنگ_بین_ما#باران_که_می‌زند#جفنگ_های_بارانی#نوشته_های_سورئال#شمال_و_باران#به_وقت_مسافرت</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«از شیدایی تا انتخاب» سه لایه‌ای که عشق را واقعی می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-zrfrtdiqayff</link>
                <description>از شیدایی تا انتخاببسیاری از ما، عشق را با زلزله اشتباه می‌گیریم.یک‌باره می‌آید، زمین را به لرزه درمی‌آورد و تو یا در میان آوارِ آن زنده می‌مانی، یا زیرِ سنگینی‌اش دفن می‌شوی.اما این تعریفِ «عاشق‌شدن» است، نه «عشق ورزیدن».عاشق‌شدن شبیه کاشتن یک دانه است؛ واکنشی ناگهانی، پرشور و وابسته به شانس، فصل و خاک.اما عشق ورزیدن، یعنی رویاندنِ آن دانه در روزهایی که دیگر بوی بهار نمی‌آید.اریک فروم، روان‌کاو و فیلسوف اجتماعی، در کتاب «هنر عشق ورزیدن» ادعایی جسورانه دارد:عشق یک احساس نیست؛ یک مهارت است.مانند نواختن پیانو. می‌شود یاد گرفت، تمرین کرد و در آن به استادی رسید.اما من یک چیز را به حرف فروم اضافه می‌کنم:ما پیش از آنکه «هنرمندِ عشق» باشیم، دل‌هایی داریم که پیش از هر اندیشه‌ای می‌تپند.🔥 لایهٔ اول: شیدایی (جرقه)بیایید صادق باشیم: بدن، پیش از ذهن، عاشق می‌شود.آن نگاهِ بی‌اختیار، ضربانی که از قفسهٔ سینه بیرون می‌زند و آن حسِ عجیبی که انگار جهان برای چند ثانیه، فقط رنگِ او را دارد — این‌ها را نمی‌شود با تمرین و اخلاق ساخت.من این لایه را «شیدایی» نامیده‌ام. شیدایی را نمی‌توان سفارش داد؛ یا هست، یا نیست.اما فاجعه اینجاست: بسیاری از ما تمام عمرمان را صرف تعقیبِ شیدایی می‌کنیم. از رابطه‌ای به رابطهٔ دیگر می‌پریم، تنها به این دلیل که دیگر آن «شعلهٔ اولیه» را حس نمی‌کنیم. غافل از اینکه شیدایی قرار نیست تا ابد بماند؛ قرار است آتش را روشن کند، نه اینکه تأمین‌کنندهٔ همیشگیِ گرما باشد.💎 لایهٔ دوم: دلبستگی (سوخت)پس از شیدایی، نوبت به سوخت می‌رسد.همان چیزی که روان‌شناسان «دلبستگی» و شاعران «دلتنگی» می‌نامند.آن حسِ عجیبی که صبح، اولین فکرت اوست؛ آن ترسِ مبهم از دست دادن و آن لذتِ سادهٔ کنار هم بودن، حتی در سکوتِ مطلق.دلبستگی، عشق را از یک هوسِ گذرا به یک عادتِ خوب تبدیل می‌کند. اما دلبستگی نیز اگر کسی نباشد که مدام آتش را تازه کند، خاکستر خواهد شد.بسیاری از رابطه‌ها، سال‌ها تنها بر پایهٔ «عادت» یا «ترس از تنهایی» دوام آورده‌اند و در نهایت، نامِ خود را «عشق» گذاشته‌اند.🎨 لایهٔ سوم: انتخاب (هنر)و اینجا، جایی است که «هنر» وارد میدان می‌شود.نه هنرِ شاعرانه و انتزاعی، که هنرِ زیستن در کنارِ یک انسان دیگر:· هنرِ گوش دادن، وقتی حق با توست· هنرِ عقب کشیدن، وقتی میل به فریاد زدن داری· هنرِ بخشیدن، نه از سرِ ضعف، که از سرِ انتخاب· و هنرِ تغییر کردن، بدون آنکه خودت را گم کنیدر لایهٔ سوم، عشق دیگر «شیدایی» نیست و دیگر «دلبستگی» محض هم نیست.عشق در اینجا یک «قرارداد درونی» با خویشتن است:«من می‌مانم. نه چون ناچارم، نه چون نمی‌توانم بروم؛ بلکه چون می‌خواهم بمانم.»🌱 جمع‌بندیبه گمان من، هر کس که عشق واقعی را تجربه کرده باشد، این سه مرحله را زیسته است:نخست شیدایی، سپس دلبستگی، و در نهایت، انتخاب.و هر که بگوید عشق تنها یکی از این‌هاست، در واقع از دو سومِ ماجرا بی‌خبر است.عشقِ بالغ، رابطه‌ای بی‌دردسر نیست، شبی بی‌سکوت نیست و حتی همیشه «حس خوب» ندارد.عشقِ بالغ، گاهی اتاقی سرد است و تو تصمیم می‌گیری آتش را روشن نگه داری.نه از روی ناچاری،نه به خاطرِ نبودنِ گزینه‌ای دیگر،بلکه چون خودت، درِ اتاق را باز کرده‌ای...شما چه تجربه‌ای از این سه لایه دارید؟ کدام لایه برایتان دشوارتر بوده است؟</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 22:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📝 گزارش نیک۱: یک روز معمولی که معمولی نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%F0%9F%93%9D-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-qev0un9m5erp</link>
                <description>صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.اما بعدش لبخند زدم. امروز یک ساعت دیرتر بیدار شده بودم. همان یک ساعت، تمام دنیایم را عوض کرده بود.من عاشق خواب صبح هستم. از کودکی همین طور بودم. وقتی سرویس مدرسه می‌رسید، من تندتند چای سر می‌کشیدم که مادرم غر نزند که چرا صبحانه نخوردم. از آن طرف، آقای راننده غر می‌زد که چرا هر روز دیر می‌رسم.امروز هم مثل همیشه، صبحانه‌ای مختصر خوردم. نه از سر اجبار، از سر عادتِ شیرینِ قدیم.رفتم توی اتاقم. سراغ کتاب «زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند».چند فصلی خواندم. انگار نه با کلمات، که با روح یک زنِ دانای قدیمی حرف می‌زدم.بعد رفتم سراغ سایت نویسنده‌ساز. فهرست مطالبش را خواندم. آنجا بود که برای اولین بار با ترکیب «اقتصاد حوصله» آشنا شدم.ترکیبی که شدیداً جذبم کرد. آنقدر که بی‌اختیار نشستم و جستاری از آن نوشتم. انگار سال‌ها بود دنبالش می‌گشتم.خواستم همان جستار را در ویرگول منتشر کنم. اما دیشب تازه یک پست جدید منتشر کرده بودم. ترجیح دادم صبر کنم. شب، هوای دیگری دارد برای منتشر کردن.تا اینجا، همه چیز خوب پیش رفت.از صبح، پا به آشپزخانه نگذاشته بودم.انبوهی از کار عقب‌مانده منتظرم بود. چند روزی است کمردرد به سراغم آمده. به خودم مرخصی داده‌ام. بدون اجازه، بدون تقویم، بدون هیچ مدیر و ناظری.خورشت را دیشب پخته بودم. امروز فقط برنج را گذاشتم. همین.بعد رفتم سراغ اخبار.اوضاع مثل همیشه بود: همان دعواهای تکراری در لباس‌های نو. هیچ چیز تازه نبود، اما انگار همه چیز تازه بود در تکرارش.دوباره به اتاقم برگشتم.کمی از مطالب دوستان را در ویرگول خواندم. نوشته‌هایی که گاهی مرا یاد خودم می‌انداخت، گاهی یادِ چیزهایی که دوست دارم بنویسم اما هنوز ننوشته‌ام.و زندگی همچنان ادامه دارد.نه با یک اتفاق بزرگ،نه با یک خبر خوش یا بد،که با همین صبح‌ها،همین کتاب‌ها،همین نوشته‌ها،همین نان و برنج و کمردرد و خبرهای تکراری.گزارش روزانه‌ام را نوشتم.نه برای کسی، که برای خودم.تا یادم نرود که حتی روزهای به ظاهر بی‌اتفاق،پر از اتفاق‌های کوچکی‌اند که بعداً بزرگ می‌شوند.</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن شب حوصله‌ام را پس‌انداز کردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Shimanasiri/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-zqsvpegterty</link>
                <description>ساعت دو نیمه‌شب بود. باید گزارش را تا فردا صبح تحویل می‌دادم. من مانده بودم و یک صفحهٔ خالی. خسته بودم، اما یک جایی از وجودم می‌گفت: «هنوز حوصله داری، فقط نمی‌دانی کجا خرجش کنی.» همان شب بود که برای اولین بار به «اقتصاد حوصله» فکر کردم...حوصله، سرمایه‌ای که صرف می‌شود.ما عادت کرده‌ایم بگوییم «حوصله ندارم». این جمله را زودتر از «پول ندارم» به زبان می‌آوریم. انگار حوصله فقط یک حس زودگذر است؛ می‌آید و می‌رود، بی‌آنکه بشود رویش حساب باز کرد.اما حوصله، یک سرمایه است.سرمایه‌ای که اگر بلد باشی خرجش کنی، اگر بدانی چه وقتش را پس‌انداز کنی، چه وقتش را سرمایه‌گذاری کنی، و چه وقتش را ببخشی به کسی که خودش هیچ ندارد...آن وقت است که اسمش می‌شود اقتصاد حوصله.کدام کارها حوصله می‌برند؟خیلی از چیزهایی که در زندگی و کار ارزش دارند، «حوصله‌بَر» هستند. نه به معنای خسته‌کننده، بلکه به معنای حوصله‌بَرنده:· گوش دادن به حرف کسی که هیچ حرفی برای گفتن ندارد· تا دیروقت بیدار ماندن برای تمام کردن یک پروژهٔ ناتمام· نشستن پای یک گزارش دشوار یا یک کتاب تخصصی· شروع دوباره پس از یک شکست بزرگاما همین حوصله‌ها، همان‌هایی هستند که بعدها تبدیل می‌شوند به:· یک رابطهٔ حرفه‌ای عمیق· یک موفقیتِ شخصیِ ماندگار· مهارتی که کس دیگری ندارد.اقتصاد حوصله یعنی بودجه‌بندیِ مهرکسی که اقتصاد حوصله را بلد است، نمی‌گوید «حوصله ندارم».می‌پرسد: «حوصله‌ام را کجا خرج کنم؟»می‌داند:· هر حوصله‌ای به درد هر جایی نمی‌خورد.· حوصله‌ات را صرف آدم‌هایی کن که حوصله‌ات را برمی‌گردانند.· گاهی، حوصله نداشتن، بهترین نوع سرمایه‌گذاری استو سخت‌ترین قانون اقتصاد حوصله:حوصله‌ات را خرج کسی کن که خودش حوصله ندارد.چون آن‌جا که حوصله تمام می‌شود،مهربانی شروع می‌شود.پ.ن:«اقتصاد حوصله» یعنی بدانی:حوصله مثل پول ارزش دارد.و مثل پول، تمام نمی‌شود — فقط جابه‌جا می‌شود.از تو به دیگری، از حال به آینده، از خستگی به امید.اما یک فرق بزرگ دارد:پول را می‌شود گرفت،حوصله را فقط می‌شود بخشید.سهم حوصلهٔ امروزمان را جایی خرج کنیم که فردا به کارمان بیاید.شما چگونه حوصله‌تان را سرمایه‌گذاری می‌کنید؟</description>
                <category>شیما نصیری</category>
                <author>شیما نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 00:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>