<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هَستَنِ من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ShyFem</link>
        <description>نَنوِشتَن را بهتر بلدم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 15:53:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4899204/avatar/QK0QfG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هَستَنِ من</title>
            <link>https://virgool.io/@ShyFem</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چه دارم میکنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ShyFem/%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-jztrnnuwcdfg</link>
                <description>نمیدونم چی بنویسم حرف‌های نزده زیاد دارم و دلم می‌خواهد تمامش را همینجا بنویسم ولی خودم جلویم را گرفته‌اممن همیشه شاد بودم. من لبخند میزدم تا رها نشوم، تا طرد نشوم. هنوزم همینطوری هستم و احتمالا بخواهم که همینجوری بمونماحساسات واقعیم رو پنهون نگه داشته‌ام چون از قضاوت توسط اطرافیان می‌ترسم چند ماهی است خودم را که پرانرژی سراغ درس خواندن و مطالعه میرفت از دست داده‌ام. درست است که به جایش خود واقعی‌ام را نشان خودم دادم و حقیقت من بودن را فهمیدم ولی سرزنش‌های زیادی شدم و از نگرانی‌های خانواده و عصبانیت‌های آنها خودزنی‌هایم را بیشتر کردم دیگر روزی نیست که با مشت به سر خودم نزنم و به خودکشی فکر نکنم اما اقدام جدی نکردم  چون شاید من آینده بتواند تنها از خانه بیرون رود و خودش باشد تمام رویا‌های خودم را مثل قدم زدن یا کافه رفتن، با شخصی که دو سالی شده عاشقش شده‌ام و هرشب قبل خواب عکسش را میبوسم و قربان صدقه‌اش میروم تصور می‌کنم او همان کسی است که تصویرش از وجود دیگران برای من شنواتر و مهربان‌تر بود و باعث شد خودم را خلاص نکنم همین زندگی‌ام را شیرین و معنادار میبینم بااینکه شور و حرکت چندانی ندارد و همش دراز به دراز افتاده‌ام و خسته‌امشاید اشتباه میکنم و کار درست کار آن بچه‌هایی است که الان تمام حواسشان به درسشان است و فرصت را غنیمت شمرده‌اند و دکتر مهندس خواهند شداز صحبت راجب آنها خسته شدم و آزارم میدهد من نمی‌دانم چرا دیگر مثل قبل شاگرد اول نیستم اما  میدانم شاگرد اول بودن هویت من نبود و من نیاز به کارهایی داشتم تا زنده بودن را حس کنم شاید مثل رفتن از خانه بیرون و خرید کردن از سرکوچه اما الان همینکار را هم نمیکنم و فقط میدانم که اینکار ها ارزشش برایم بیشتر  است و آنها را میخواهم ولی وابستگی شدیدم به وجود افراد مانعی برایم است.امیدوارم امتحانات بگذرند و نتیجه‌اش و دعواهای سرش من را تکه تکه نکند و تن به خودکشی ندهم چون من باید دوستی و رفاقت را تجربه بکنم و لااقل خوش بگذارنم این حق من است نه؟همینجوری</description>
                <category>هَستَنِ من</category>
                <author>هَستَنِ من</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 11:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>