<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیره شیریان (رها)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Shyryan</link>
        <description>شاعر، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس. گوینده نمایشنامه نویس و مدرس داستان نویسی 
چاپ بیش از ۱۰ کتاب در حوزه دفاع مقدس، رمان عاشقانه و آموزشی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:17:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2182576/avatar/gdhvM0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیره شیریان (رها)</title>
            <link>https://virgool.io/@Shyryan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهر فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Shyryan/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-km4scbg1k411</link>
                <description>در &quot;شهرِ فراموشی&quot;، جایی که خاطرات مانند برگ‌های پاییزی به دست باد سپرده می‌شدند، &quot;کیمیا&quot; زندگی می‌کرد. او نه به دنبال یادآوری گذشته بود و نه در حسرت آینده، تنها در پی &quot;لحظه‌ی ناب&quot; بود؛ لحظه‌ای که در آن، زمان از حرکت می‌ایستاد و هستی در &quot;آینه‌ی اکنون&quot; متجلی می‌شد.روزی، کیمیا در گذر از &quot;بازارِ آرزوها&quot;، به &quot;دکانِ هیچ&quot; رسید. دکانی که نه کالایی داشت و نه مشتری‌ای، اما &quot;حکمت&quot; را می‌فروخت. حکمت این بود: &quot;لحظه‌ی ناب، نه در جستجو، که در &#039;رها کردنِ همه چیز&#039; یافت می‌شود.&quot;کیمیا در ابتدا نفهمید. چگونه ممکن بود با رها کردن، چیزی را یافت؟ او به &quot;کتابخانه‌ی دانش&quot; رفت، جایی که هر کتاب، هر ورق، هر کلمه، دانشی داشت. او سعی کرد با خواندن و آموختن، لحظه‌ی ناب را درک کند، اما در آن انبوه اطلاعات، لحظه‌اش گم شد.ناامید، به &quot;باغِ بی‌برگی&quot; پناه برد. در آنجا، در میان درختان خشک و خاک بی‌حاصل، شروع به &quot;نفس کشیدن&quot; کرد. نه نفس کشیدن برای زنده ماندن، بلکه نفس کشیدن برای &quot;حس کردنِ وجود&quot;. به نسیمی که می‌وزید، به سکوتی که حاکم بود، به &quot;پوچیِ پرمعنای&quot; اطرافش. و آنجا بود که حس کرد. لحظه‌ای بی‌زمان، اما سرشار از &quot;حضورِ مطلق&quot;.او فهمید که لحظه‌ی ناب، نه در انباشت، بلکه در &quot;خالی شدن&quot; است. در &quot;تسلیم بی‌چون و چرا&quot; به جریان هستی، در &quot;پذیرشِ بی‌قید و شرط&quot; آنچه هست.از آن پس، کیمیا دیگر به دنبال لحظه‌ی ناب نبود، او خود &quot;لحظه‌ی ناب&quot; شد. لحظه‌ای که در سکوتش، هزاران حقیقت را زمزمه می‌کرد. و این بود پند: &quot;گاهی برای یافتنِ همه چیز، باید ابتدا همه چیز را رها کنی.&quot;</description>
                <category>نیره شیریان (رها)</category>
                <author>نیره شیریان (رها)</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 19:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی آروین</title>
                <link>https://virgool.io/@Shyryan/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-nxd87gjt4864</link>
                <description>آفتاب از لای پرده‌ی توری، رقصان روی صورتش می‌تابید. رزا، با لبخندی محو، چشمانش را باز کرد و عطر یاس، او را به یاد باغچه‌ی قدیمی خانه‌شان انداخت. اما این بار، یاس‌ها عطر دیگری داشتند؛ عطر عشق.او، درست یک سال پیش، در همین روز، با مردی آشنا شده بود که زندگی‌اش را دگرگون کرد. آروین، نوازنده‌ی ویولنِ دوره‌گردی بود که در یکی از شب‌های بارانی، زیر پنجره‌ی اتاق رزا، شروع به نواختن کرد.موسیقی آروین، روح رزا را لمس کرد. موسیقی او، سرشار از غم، شادی، عشق و امید بود. رزا، از پنجره به آروین خیره شد. چشمان آروین، پر از راز بود و لبخندش، دلیلی برای تپیدن قلب رزا.از آن شب، موسیقی آروین، هر شب، مهمان خانه‌ی رزا شد. آنها، از طریق موسیقی، با هم حرف می‌زدند، با هم می‌خندیدند و با هم، رویا می‌ساختند.یک شب، آروین، زیر باران، برای رزا ویولن نواخت و بعد، زانو زد. رزا، با چشمانی اشکبار، به آروین بله گفت و زندگی‌شان، رنگی از موسیقی، عشق و امید گرفت.حالا، یک سال از آن شب رویایی می‌گذشت. رزا، از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت. آروین، با ویولن در دست، زیر درخت یاس ایستاده بود و منتظر رزا بود.رزا، لباسی سفید به تن کرد و به سمت آروین رفت.آروین، لبخندی زد و شروع به نواختن کرد. موسیقی او، در فضا پیچید و قلب رزا را لبریز از عشق کرد.آنها، در آغوش هم، زیر درخت یاس رقصیدند. موسیقی آروین، قصه‌ی عشقشان را روایت می‌کرد. قصه‌ای از یک دختر که با موسیقی یک نوازنده، زندگی‌اش دگرگون شد.ناگهان، آروین، از نواختن دست کشید و گفت: رزا، یک سال گذشت. یک سال از وقتی که تو، زیباترین هدیه‌ی زندگی من شدی.رزا، به چشمان آروین خیره شد و گفت: تو هم، بهترین اتفاق زندگی من بودی آروین.آروین، حلقه ای از گل یاس را از جیبش درآورد و به رزا هدیه داد.رزا، حلقه را گرفت و به چشمان آروین نگاه کرد. چشمان او، پر از عشق بود.آروین، دوباره شروع به نواختن کرد. موسیقی او، در فضا پیچید و قلب رزا را لبریز از عشق کرد.آنها، تا طلوع آفتاب، در کنار هم، زیر درخت یاس رقصیدند و به قصه عشقشان، یک فصل جدید اضافه کردند.قصه‌ای که با موسیقی آغاز شد و تا ابد، در قلب‌هایشان نواخته خواهد شد.#نیره #شیریان #رها #نویسنده #پژوهشگر #دفاع #مقدس #داستانک #نمایشنامه</description>
                <category>نیره شیریان (رها)</category>
                <author>نیره شیریان (رها)</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 01:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>