<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Siahkhan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Siahkhan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:31:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17775/avatar/3Yt2ZC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Siahkhan</title>
            <link>https://virgool.io/@Siahkhan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dmpq5ulanlhg</link>
                <description>امروز آخرین ریال گیر کرده در ته حسابم نیز تمام شد. از روز اول قطعی اینترنت می‌دانستم باید خیلی حساب شده هوای این مبلغ کم را داشته باشم، خرید هایم را به هیچ کاهش داده و وعده های غذایی را به یک وعده ی کوچک و ارزان تقلیل دادم و منتظرم این نان ها و حبوباتی که خریده ام نیز تمام شوند. درآمد من کاملا از طریق اینترنت تامین میشود و دارایی ریالی ندارم فقط مقدار کمی پس انداز داشتم که آن نیز به لطف نبود اینترنت آزاد در یک صرافی گیر کرده‌ است. مبلغ ناچیزی‌ست اما تنها دارایی من است که ماه ها روی هم جمعشان کردم تا شاید بتوانم یک گوشی سالم بخرم (ابزار کارم) . حسی می‌گوید که همین روز ها، تحت تاثیر تحریم های جدید، حساب ایرانیان مسدود خواهد شد و این چندرغاز نیز دود شود و به هوا برود‌. و در کنار آن، شغلی که ۵ سال بی وقفه برایش زحمت کشیدم نیز، تبر به ریشه اش بخورد.  که البته فدای یک تار موی هموطنانی که این روزها به سوگ و رنجی عظیم تر از این حرفها دچارند‌. این متن را برای ذکر مصیبت شخصی ام نمی‌نویسم؛ این دلنوشته را با گرسنگی آغاز کردم. اینکه به چه سمتی میخواهد برود را نمی‌دانم. کاش میتوانستم شعری جدید آغاز کنم اما در این شرایط بی فایده است‌.  من ترجیح می‌دهم به این زندگی ادامه ندهم... من نه بازگشت اینترنت را میخواهم نه هیچ چیز مشروط و اجباری و غرق در سانسور و محدودیتِ دیگر را. به جای التماس کردن برای رسیدن به وضعیت قبلی، ترجیح میدهم خودم نیز در کنار بقیه ی هیزم هایی که در حال سوزاندن زندگی ام هستند بایستم و دبه‌ی بنزین را روی سرم خالی کنم.  تمام کودکی و نوجوانی و بزرگسالی من با فقر و سرکوب و خفقان و فریاد و تلاش برای بهبودی سپری شد و بدشانسی پشت بدشانسی و تباهی پشت تباهی، آشنا ترین رایحه ی دنیای من است؛ بویی شیرین که هربار به مشامم میخورد چنان عق ام میگیرد که انگار کسی دستش را تا آرنج توی حلقم فرو کرده باشد.  این زندگی به هیچ عنوان ارزش ادامه دادن ندارد‌. صبح امروز به این فکر میکردم که بیایم و اینجا چیزی ضد خودکشی بگویم. حرفهای مثبت بزنم. در چنین شرایطی که همه ی مردم حالشان بد است، دلم میخواست کمی همدرد جلوه کنم و مرحمی باشم برای کسایی که نمی‌توانند این روز های نفس‌گیر را تاب بیاورند.  ولی این راهش نیست. قطعا نسخه ی پیچیده شده ی من برای این شرایط نه سازش است، نه صبر، نه راضی شدن به بازگشت به شرایط قبلی و نه فروخوردن خشمی که گریبانمان را گرفته است. مشکل هایی که با آنها درگیریم آنقدر زیاد و چندجانبه هستند که سکوت کردن در برابرشان گناهی عظیم و نابخشودنی ست.  من خشمگین و مطالبه گر هستم. و به شما هم پیشنهاد میدهم که ساکت نباشید و شکایت های بی پایان خود را به شکلی جدی و موثر پیگیری کنید و بدانید که این طغیانِ حق طلبی و دادخواهی تنها چیزی ست که برایمان باقی مانده است. حتی اگر معاند و منافق و تروریست تلقی شویم و گلوله های کثیفشان قلبمان را نشانه بگیرند و طناب دارشان، بدنِ ما دردمندانِ از پیش مُرده را میان زمین و آسمان معلق کنند.  نباید فراموش کنیم که دیگر هیچ چیزی برای از دست رفتن باقی نمانده است.</description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 02:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; آخرین مقصد &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-cqh2yfvncxll</link>
                <description>نشانی بی رحم از تاراج سنگریزه های ساحل به دست موجی مهیب و انعکاس فرو رفتن خورشیدی سرخ در امتداد افق دریا در رو به روی ساختمانی متروکه با دیوار هایی از جنس صدف های شکسته و پنجره های آیینه ای. ---ما در دنیایی که زبان ها به تیغی کند بریده می شدند و فرار از سرنوشت امری اجتناب ناپذیر بودقدم به عمق تاریکی گذاشته و شیرجه ای به ناشناخته ای پر آسیب زدیمو چه چیزی بهتر از آب دریا برای شستن این همه خون از روی بدنمانو چه چیزی بهتر از نمک برای التیام این همه زخم...؟ما، در به دری را برای التیام زخم ها به حد اعلای خود رسانده،و خیال ناشی از دریازدگی راتا مسیر های ممکن به دوش کشیدیم.به مقصد این خرابه ی دلپذیر، در قلب نم زده ی خانه ی ابدی مان.در گورستانی یخ زده ، که بوی سرب و خون آسمان سیاهش را فرا گرفته،و تباهی و خاموشی که مثل دیواری بزرگ و بی پایان مارا محاصره کرده بود،نشسته بر گورهای احتمالی مان،بدون رویای نجات، پایان را تمرین کردیم...بدون حس کردن هیچ درد و سوزشی... بدون ترس، بدون غم، و حتی بدون خشمو نه حتی سوگوار از کشتار بی امان روح هایی زنده، که ما بودیم...بعد از سالها سرگردانی در عمق ناپیدای دریاو برخورد های پیاپی با صخره ها و زخم هایی که به مغز استخوانمان نفوذ می کردامروز بالاخره وطن را یافتیم...گورستانی بزرگ، پذیرای هشتاد و پنج میلیون روح ناچارو بنایی متروکه در مرکز آن، که بالاخره چیزی به نام خانه را برایمان تداعی می کرد.از چهار مسیر مختلف و از میان قبرهایی انباشته شده از اجساد دوست ها و آشنایان و خانواده مانپیاده و با دستهایی خالی به هم رسیدیم، این بار با اتحادی بی مثالکفش هایمان آغشته به خون عزیزان و اشک هایی که از چشمها سرازیر می شد.و خودمان را با حرکت هایی کند و نفسگیر، میان رگبار بی امان گلوله و بوی گوگرددر سکوتی اجباری، به گوشه ای از دیوار شرقی رساندیم.و با خون باقی مانده از زخم هایی نیمه التیام یافته، نوشتیم:&quot; مقصد آخر... بهترین جهان ممکن. &quot;</description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 14:41:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پُل</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D9%BE%D9%8F%D9%84-yjrllukzczmr</link>
                <description>من به چیزی دست پیدا کردم و چیزِ اصلی تری را از دست دادم.اینطور بگویم که دائما فرو ریختن و از بیخ و بن سوزاندنِ آن یکی موضوع.و آنقدر این تبحّر در من به چشم میخورد که دستِ شیطان و شراب و خودکشی را از پشت می‌بندم.تورا همراهی خواهم کرد، درست مانند گذشته؛مانندِ رگه هایی از شش سالگی!من قهقهه ی تو ام ! حواست به حرف‌هایم هست؟؟؟چرا راز فاش نمی‌شود؟آخر این چه هزارتوی غریبی ست که هرچه می‌رویم ، نمیرسیم؟کدام پل؟ کدام خیابان؟ کدام خرابی؟ کدام بُن بست؟سالها خودم را به انواع ابطالِ طلسم سپُردم و «سوال» ،...  بی رحمانه بر سرِ موضع‌اش پافشاری کرد و همچنان «سوال» ماند.نه!! واقعا صدایم به گوشت می‌رسد یا این هم هذیانی از همان جنس است که از شش سالگیِ‌مان شروع شد؟به آن روز ها که فکر می‌کنم، تو را توی آن تی‌شرتِ سرخابی و آن شلوارکِ بامزه می بینم،که با شیطنتی تمام ، تمامِ جواب ها را، سفت توی بغلت چسبیده ای و چنان پوزخندی به من میزنی که انگار اگر سقفِ آسمانم روی سرم ویران شود،اگر تمامِ غرورم شکسته شود،و اگر عرقی سرد، پوششِ ابدیِ لاغریِ ذاتی ام بشود،باز هم خبری از نگاهی بخشنده روی چشمت نخواهد بود.چرا که توکشتیِ رنگِ رو رفته ای، دفن در اقیانوسِ امکان هستی؛که صدها تُن طلای خالص، مسافرِ بی جانِ عرشه های شکننده ات بوده اند.</description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 10:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرایطِ جدید !</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7%D9%90-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-kppbnbgnsqle</link>
                <description>نوعِ برخوردِ ما با داشته هایمان مشخص است. اینکه چه نوع احساسی و با چه زمان بندی و سبک و سیاقی نسبت به چیزهایی که در دسترس داریم ، داشته باشیم، آنچنان پیچیده و دور از ذهن نیست.مثلا با مادرمان چه نوع رفتاری داشته باشیم یا از تلفن همراهِ خود چه استفاده ای بکنیم یا اینکه نسبت به زندگی مان چه حسی داشته باشیم و ...بدیهی ست که با به خطر افتادنِ تسلطِ ما روی چیزهایی که داریم ، یا خطر از دست دادنشان ، دروازه ی جدیدی از حس ها و سوالات درونِ ما باز می شود. اما به خاطر خامیِ ما در بُعدِ ناشناخته ی جدیدی که با آن رو به رو شدیم ، آینده نگری درموردِ نوعِ برخوردمان با شرایطِ جدید ، تا حدودی متزلزل است و فرصتِ دوباره ای به ما داده می شود که تصمیم بگیریم &quot;ما کی هستیم&quot; !به طور مثال وقتی اینترنت ناگهان قطع می شود ، چهارچوبِ وسیعی از زندگیِ شخصیِ ما در هم می شکند.کسب و کارمان دچار مشکلِ اساسی می شود ، روابطِ دوستانه مان به قعرِ سیاه چاله ی فراموشی می رود ،دریافتِ اطلاعاتِ روزمره برای پیشبردِ زندگی ، ارضای نیازهای روحی روانی ، برنامه ریزیِ روزانه ، و تمامیِ اعمالی که با آن خو کردیم و دیگر برایمان جنبه ی تفریحی ندارد و بیشتر در هیبتِ اعمالِ مهمِ زندگی شناخته می شود ، از بیخ و بن نابود می شود.اشتباه است که راهِ چاره را با این دو رویکردِ بدیهیِ مطابقت بدهیم :1.تسلیم شدن/نا امیدی/ تن دادن اجباری به شرایطِ بوجود آمده و...2. ساختن با شرایط جدید/خوشبین بودن/سازگاری و برنامه ریزیِ جدید با کمترین امکاناتی که برایمان ماندهقطعا امن ترین راه همین دو مورد است ، اما این یک تصمیم گیریِ ذهنی ست ، با این که در این اتفاق این قلبِ ماست که دچار آسیب شده.ما چیزی به نامِ &quot;زندگی&quot; را از دست داده ایم !یعنی به همین سادگی ، اتفاقاتِ بیرونی منجر به این شد که تمامیِ چیزهایی که در طولِ زندگی دورِ هم چسبانده بودیم و تحتِ عنوانِ &quot;من&quot; می شناختیم از بین برود و ما مجددا باید جوابی برای تمامیِ سوالاتِ پیش آمده پیدا کنیم و &quot;منِ&quot; جدیدی را پی ریزی کنیم.مسخره ست اگر بدانیم جواب چیست! یا اینکه بگوییم چیزی تغییر نکرده و زندگی همچنان ادامه دارد و در این ادامه داشتن ، من همان هستم که بوده ام !این سفت ایستادن روی جایگاهی که ما فقط گمان می کنیم &quot;امن&quot; است ، فقط توهمی ساختگی ست که ذهن برای بقای جسم و روان تولید می کند و اگر بخواهیم این توهم را نادیده بگیریم ، ناگزیریم مهم ترین تصمیم را بگیریم و بدونِ اینکه از زیرِ این مسئولیت فرار کنیم ، جوابِ این سوال که &quot;من کی هستم؟&quot; را بدهیم...حقیقت دارد که مشکلات تکراری هستند و اکثرا شباهت های زیادی به یکدیگر دارند ، اما نباید فراموش کنیم که رویکردِ ما میتواند هر بار متفاوت باشد و اگر تمامیِ متغیر های دنیا بی رحمانه به ثباتِ خود پا فشاری کنند ، باز این ما هستیم که میتوانیم &quot;خلاقیت&quot; را به کار بگیریم و عواطفِ خودمان را که به شکل &quot;ترس&quot; و &quot;خشم&quot; و &quot;ناراحتی&quot; و &quot;غرور&quot; و ... می شناسیم ، به درستی به کار بگیریم و برای ساختنِ &quot;منِ&quot; جدید تلاش کنیم.نباید فراموش کنیم که عواطفِ ما ، ابزار های ما هستند ، نه اهرم های فشاری که تعیین میکند ما  چه رفتاری باید، و چه رفتاری را نباید انجام بدهیم.</description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 13:04:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش نویسِ بی ارزش</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-qxgcajnr7tts</link>
                <description>این فرق می کند که با یک اسلحه جهان را فتح کنی و ته اش آخرین گلوله را به سمت سقفِ دهانِ خودت نشانه بروی ، یا اینکه اسلحه ت وسیله ای باشد برای ایجادِ ارعاب ، جذبِ نیرو ، وصولِ طلب ، خریدنِ محبت ، گرفتنِ عکسِ یادگاری و سرگرم کردنِ بچه های کوچک .اشتباهِ من و تو این است که به سرِ تلخِ خیار می گوییم &quot; تهِ تلخ &quot; و این از بدبیاریِ همیشگیِ ماست. ***  روی دستِ چپم را با چاقویی که هفت دقیقه روی شعله ی وسطی گاز ، قرمزش کردم ،عمیق می نویسم &quot; شکست &quot; و به قبرستان می روم .طبقِ عادتِ معمول ، که باید از نیمه شب گذشته باشد و نگهبانِ آرامگاه تمامِ چراغها را خاموش کرده و توی گورِ کوچکِ خودش رفته و به نمایشنامه ی رادیوییِ &quot;شلوار های وصله دار&quot; گوش کند.قبرستانِ تاریک ، مناسب ترین مکان برای پی بردن به اشتباهاتِ کوچکی ست که راحت می شود گُمشان کرد و از شرشان خلاص شد !تخیل کمک می کند تمامِ اسامیِ روی قبر ها را یکی در میان ، &quot;شکست&quot; ببینی :یک شکست ، یک معتاد که دارد تزریق می کند.یک شکست ، جوانی که جای خوابی جز روی گور های شکسته ندارد.یک شکست ، تلاشِ ناموفقِ جسدی که گوشه ی گور را به امیدِ بیرون آمدن شکسته است...یکی در میان !اول طعم شیرینی را حس میکنم و پشتش طعمی تند و تلخ که ردّش توی دندان هایم می ماند. نگهبان با سر و صدای زیادی جهشی به بیرونِ گور می کند تا بچه گربه ی سمجی را دور کند که هر شب مزاحمِ آرامشش در آن کانکسِ فلزیِ بد بو و تاریک می شود و با پرتابِ چوب دستی اش ، فحشی زیرِ لب میدهد و به سمتِ دستشوییِ نمور و کوچکِ قبرستان می رود.هرشب ، دقیقا بعد از این صحنه ، زمانِ آن است که شهابِ سبز رنگی دلِ آسمان را جر دهد . لرز تنم را می گیرد ، به خودم می گویم دیگر وقتِ رفتن است ولی به کجا ؟ اگر این تقاصِ یک اشتباهِ مضحک باشد ، تنها گزینه ی روی میز برایم قبول کردنِ شکستنم است. مثل همان قندِ سبز رنگی که مورچه ها دنبالش می کردند .قند فرار می کرد ولی دویدنِ مورچه ها معنیِ دیگری داشت .چند بارتُفی به اطراف کفشم می اندازم .دوباره لرز ... سرنوشتم ناخن کشیدن روی سنگ قبر شده و آن هم از زیر ، ولی تمرینش را از رو می کنم و خودمم نمیدانم داغیِ پیشانی ام از تب است یا از چاقوی داغ شده روی شعله ی وسطیِ گازِ اتاقِ نگهبان !!! نگهبان سر میرسد و ایستاده در میانِ چهارچوبِ در شروع می کند به حرف زدن ، منتهی از دهنش صدای رسا و آهنگینِ گوینده ی رادیو بیرون می آید که با لحنِ خودمانی و تمسخر آمیزی می گوید :&quot; آن شخصی که از دستشویی بیرون می آید و بلافاصله دنبالِ ناخن گیر می گردد ، به هنگامِ شستشوی خودش ، تکه ای مدفوع زیرِ ناخنش جا خوش کرده است . &quot; شهاب برای بارِ چندم ، دلِ سقفِ قبرستان را جر می دهد .</description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2019 15:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خیره به گودال&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-xjol0dwajv1h</link>
                <description>وقتی این نامه را میخوانی ، یعنی فقط بیست و چهار ساعت فرصتِ زندگی برایت باقی مانده.کارِ من کشتنِ آدم هاست و در محله ی شما زندگی می کنم.شاید دلیلِ این کار برایت غریب به نظر برسد ، یا حتی شوخی قلمدادش کنی . اما باور کن وقتی طرفِ مقابلت از همه چیز خبر داشته باشد ، لذتِ دیگری دارد .منصفانه است. اینکه به شکارت فرصتِ آمادگی بدهی ، دیگر با یک کشتنِ ساده رو به رو نیستی ، تو جنگ را خلق میکنی ، هنرِ شکار را ...پس بهتر است جور دیگری بیان کنم که راحت تر بتوانی درک کنی :من یک هنرمندم و در محله ی شما زندگی می کنم. اولین باری که &quot;نامه ی مرگ&quot; نوشتم ، بهارِ سالِ 74 بود. چهار روز از تولدِ ده سالگی ام میگذشت و توی کوچه ای نا آشنا ، دنبالِ آدرسی که روی جعبه بود می گشتم.چند ماهی بود که جنگ های داخلی تمام شده بود و بقایای بی معنی و گنگی را از خودش به جا گذاشته بود .کوچه ی بن بستی که دو ردیف صندلیِ فلزی انتهایش را اشغال کرده بود ، گاز های استریلی که دسته دسته چپانده شده بودند توی سوراخ های ناشی از گلوله توی دیوار ، گودالی که داخلش هیچ چیزی نبود جز استفراغِ خشک شده ی مردم .با خودم که تصور می کردم ، انگار که خون و گوشتِ پاره پاره شده با چاشنیِ ترس و هیجان ، تهوع آور است. تفریحِ هر روزم همین بود که صحنه های جنگ را در تخیلم بازسازی کنم و سعی کنم با آن صحنه ها حالِ خودم را جوری به هم بزنم که بتوانم در گودال های استفراغ ، بالا بیاورم.اما هیچوقت موفق نشدم. تا جایی که این تفریح برایم مُرد .زنگِ واحد سوم را طبق معمول سه بار ممتد و یک بار کوتاه فشار دادم و از بالای آپارتمان ، صدای آقا سعید را شنیدم که گفت : آمدم آرش جان ، آمدم !آقا سعید اولین کسی بود که در زندگی ام نقشِ صاحب کار را به خودش گرفته بود ، کسی که پول را در ازای خدمات می دهد. بعد از آن سه نفرِ دیگر یعنی &quot;جوادِ بهبهانی&quot; ، &quot;تهمینه خانم&quot; و &quot;اسماعیلِ کوچک&quot; به ترتیب و در طولِ زمانی متفاوت ،این نقش را به عهده گرفتند و بعد از مُردنِ هر سه شان ، حالا دیگر برای خودم کار می کنم.صدا و تصویر و اراده ی آقا سعید تبدیل شده بود به آن تفریح هایی که یک روز ، وقتی که نتوانستی واقعیتِ وجودی شان را اثبات کنی ، برایت می میرند ، درست مثل شکست خوردن در بازیِ بالا آوردن در گودالِ استفراغ . این را وقتی سر و دستِ راستش را از میانِ در بیرون کشید تا جعبه را بگیرد متوجه شدم. به همین سادگی ! توانستم در یک لحظه ی کوتاه ، دست به اولین قتلِ زندگی ام بزنم ...آن لحظه می دانستم که بروز دادنِ نفرتم از مرگِ هرچیز ، توی صورتِ آقا سعید ، دردی را دوا نمی کند. پس دویدم و در یکی از آن کوچه های بن بست روی یکی از آن صندلی های بی معنی نشستم و پشتِ اسکناسی که هنوز گرمای دستهای آقا سعید را در خودش نگه داشته بود نوشتم : فردا ساعت پنج عصر ، تو را خواهم کشت !اسکناس را به بچه ای که هم سن و سالِ خودم بود و در کوچه بازی میکرد دادم و خواستم آن را به دستِ آقا سعید برساند . بقیه ی پولی را هم که به عنوانِ دستمزد گرفته بودم ، به پسرک دادم که مبادا راجع به من حرفی بزند و مطمئن شوم که نامه را به دستِ صاحبِ نامه می رساند. با صدای رعد و برق از خواب می پرم و با سرعت به سمتِ دستشویی می روم تا سهمیه ی امروزم را خالی کنم. هر صبح اینطور شروع می شود . از کابوسی بیدار می شوم که در آن ، هر بار مرگِ دقیقِ کسی را می بینم که در سالهای گذشته به دستِ خودم اتفاق افتاده بود و تبدیل به توده ای می شد که توی معده ام تاب و توانِ ایستادن نداشت و اگر نمیتوانستم آن را از حلقم بیرون بیندازم ، از خفگی جانم به لبم می رسید.به زور صبحانه ای میخورم و روی میز تحریر دراز میکشم تا بتوانم تمامِ زوایای کابوسِ دیشب را مرور کنم. پلاستیکِ خریدِ شامِ دیشب را همانطور که در حالِ خواندنِ آگهیِ تبلیغاتیِ روی آن هستم ، توی سطلِ فلزی فرو می برم و میگذارمش کنارِ سرم ، روی میز.سه روزِ پیاپی می شود که باران می بارد . برای این اقلیم ، که گشت و گذار لای ترکِ در و دیوار ها و پوستِ مردم_ به لطفِ آب و هوای بیابانی اش _ به نوعی جاذبه ی گردشگری تبدیل شده، باران معجزه ی عجیب و غریبی به حساب می آید. آن هم سه روز پشتِ سرِ هم. صدای شلاقیِ باران جوری اوج می گرفت که هر بار که میخواستم احمد را صدا کنم ، باید بیشتر فریاد می زدم.- کاش درِ پشتی را هم قفل می کردی.احمد انگار که برق از کله ش پریده باشد ، مسیرش را عوض کرد و دسته کلید ها را با استرس از جیبش بیرون کشید و درِ پشتی را تا هرجا که جا داشت پیچاند و با حالتی عصبی پشتِ دخل نشست.سوپر مارکتِ پمپ بنزین را پارسال در یک مزایده به دست آورده بود و همیشه به عنوانِ بهترین اتفاقِ زندگی اش ازش یاد می کرد.معلوم بود که کارد میزدی خونش بیرون نمی آمد و هرچه بیشتر در فکر فرو میرفت ، صدای باران بود که بیشتر اوج می گرفت.زل زده بود به خونِ کفِ مغازه و جسدِ مهین و دخترِ سه ساله اش. جوری چشم بر نمیداشت که انگار باورش شده بود که این جنایت کارِ خودش است.گفتم : اگر میخوای خودت هم نمیری ، مجبوری گردن بگیری احمد ! فیلمِ دوربین رو از بین بردم. با این سابقه ای که داری ، پلیس مطمئن میشه کارِ خودته . به خودت بیا و گردن بگیر ، اگر دلت نمیخواد تو ام مثل اینا سلاخی بشی ! همینطور که لبهایش را با ولعِ شدیدی گاز میگرفت ، به خاطرِ لرزشِ پاهایش ، بدنش عقب و جلو می رفت و بدونِ حرکت به من زل زده بود. احمد تنها کسی بود که رفاقتی برایش می کُشتم . نه بحثِ پول در میان بود ، نه ربطی به جنونِ خودم داشت. همبازیِ دورانِ کودکی بود و یادم نمیرود که همیشه التماسش را میکردم که واردِ داستان های شخصیِ زندگیِ من نشود . انگار خوابش را دیده باشم و از قبل ، شکی توی وجودم بیدار بود که احمد به قولش پایبند نمی ماند.و در آخر عهدش را شکست و دست و نظر به مهین گذاشت . فریاد زدم : چند بار ازت قول گرفتم که این کار رو نکنی بی پدر؟ حرف تو کله ت میره اصلا؟صدای کوبنده ی رعد و برق بلند شد . انگار که آب توی گلوم پریده باشد ، یهو به خودم آمدم و سرم را کج کردم توی سطلی که روی میز گذاشته بودم و با تمام وجود عُق زدم و احمد و مهین و دخترِ سه ساله اش را خالی کردم. جوری که سطل لبالب پر شد . با اینکه دو سال از ماجرای احمد گذشته بود دوباره دردِ فشارِ دستش روی گردنم را حس کردم. نفس تندی کشیدم و با وحشت خودم را عقب راندم. دردش سوزنده و خفه کننده بود. دو تا چکِ محکم به صورتم کوبیدم . اما انگار نه انگار. همانقدر که بارانِ طولانیِ آن سه شب امتداد داشت ، تاریک روشنِ اتفاقِ آنشب نیز هی به درونِ واقعیتم سرک می کشید.همیشه اینطور مواقع خودم را سمت یخچال پرت میکردم و گوشم را به بدنه ش می چسباندم ، یا ظرفی فلزی برمیداشتم و شیر آب را تا ته باز میکردم توش. فقط شنیدنِ این صدا ها ، پادزهری برای برگرداندنِ من از هذیان به واقعیت بود. ولی گویی جادوی خودشان را سالهاست از دست داده باشند. گویی مُرده بودند ، هیچ کلکی کارساز نبود.دوباره سطل را بغل کردم و گوشه ی یخچال نشستم و بعد از سه بار بالا آوردن ، خوابم برد یا اینکه بیهوش شدم.  چشم باز کردم و مادر را جلوی چشمم دیدم . دیشب بعد از اینکه بچه های کوچه کتکم زده بودند ، همانجا جلوی تلوزیون از خستگی و کوفتگیِ بدنم، خوابم برده بود. کم پیش می آمد توی خانه ی خودمان بخوابم. سه سال می شد که توی انباریِ خانه ی مادر بزرگ ، برای خودم زندگی ای دست و پا کرده بودم و معمولا زمانی به خانه ی خودمان می آمدم که یا خیلی دیر وقت بود ، یا گندی بالا آورده بودم یا اینکه طبق معمول به خاطرِ کشتنِ گربه های محل ، آنقدر لباسم خونی بود که اگر مادر بزرگ این وضع را می دید ، اتاقِ کوچکم ، خانه ام را برای همیشه از دست می دادم .چند دقیقه ای با مادر چشم در چشم بودیم که یکهو صدای تلوزیون را کم کرد و کاملا بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد.- وقتی به دنیا آمدی و دکتر گفت بچه سالم است ، حس کردم کوه روی کمرم افتاده . قبلش مدام زمزمه میکردم ، دعا میکردم مرده باشی. دائم توی ذهنم دکتر را می دیدم که جلو می آمد و میگفت : بچه مُرده به دنیا آمده. اصلا از قبل مُرده بوده. از توی رحم !شاید دیروز مُرده باشد یا شاید یک هفته پیش وقتی که پدرت کفِ حیاط با لگد توی شکمم میزد . مردنت را تصور می کردم و دلم خنک می شد.اما وقتی دکتر خبرِ زنده بودنت را به من داد جا خوردم. باور نکردم .مادر از جایش بلند شد و جلو آمد و درِ گوشم آرام گفت:هنوز هم باور نمی کنم !نفسش گرمِ گرم بود. مثلِ نفسِ کسی که یک ساعت زیرِ آفتابِ داغِ تابستان دویده باشد، گوشم را می سوزاند.دوباره سرِ جایش نشست و حرفهایی زد که برای سنِ آن زمانِ من کمی نامفهوم بود ، با اینکه الان به وضوح می فهممشان.گفت :- نمیخواهم نفرتم را از تو پنهان کنم .تو از همانِ روزِ اول برای من مُرده به حساب می اومدی. دلیلِ اینکه این حرفها رو بهت میزنم اینه که میخوام اعلامِ جنگ کنم. تو باید بمیری. به خدا قسم که همیشه در کمینت میشینم تا یه روز با دستهای خودم کارد توی گلوت فرو کنم. اینها را می گویم که فکر نکنی این یک کُشتنِ ساده است. این یک جنگِ به تمامِ معناست. این شکارِ هنرمندانه ای هست که وقتی آخرین رمق های جانت دارد ته میکشد ، با تمامِ وجود درکش می کنی و آن روز از مادرِ عزیزت تشکر می کنی.بلند شدم و با تمامِ توان دویدم و از خانه بیرون رفتم. تا هر جا میشد دویدم.آن روز اولین باری بود که مادر مُرد و فردای آن روز برای بارِ دوم هم مُرد. با این تفاوت که بارِ اول به دستِ خودش و بارِ دوم به دستِ من ، وقتی که روی پشت بام ملافه آبی ها را آویزان میکرد و من پریدم و با دو دست توی کمرش کوبیدم و از پشتِ بام پرتش کردم پایین.در لحظه ی پرت شدنش حس کردم دارد با لحنِ شاعرانه ای زمزمه میکند :فشارِ دستت مثل کوه روی کمرم سنگینی می کند ، درست مثلِ وقتی که دکتر وارد شد و گفت : بچه سالم است... باید یک جوری خودم را خلاص میکردم. حس می کردم جسدی گندیده زیرِ پوست تنم دارم که کرم ها در حالِ خوردنش هستند.باران قطع شده بود اما خبری از خورشید نبود. سطل از دستم افتاده بود و توی استفراغِ خودم غلط می زدم.به زور بلند شدم اما چشمهایم جایی را نمیدید. معمولا وقتی چند بار پشتِ سرِ هم حمله های میگرنی سراغم می آمد اینطور کور میشدم. ولی حتی روحم هم خبر نداشت که وقتی بیهوش لای آن نجاسات افتاده بودم ، چه بلاهایی سرم آمده که الان حتی نمیتوانم بفهمم شب است یا روز.  باید تیغی پیدا می کردم یا خودم را به اولین پریزِ برق می رساندم یا حد اقلش این بود که پنجره را پیدا می کردم. این ساده ترین راه برای کنترلِ کابوس هایم بود. مطمئن بودم از این به بعد تنها چیزی را که میتوانم بالا بیاورم ، دل و روده ام است.به زور بلند شدم اما حسِ لامسه ام را هم انگار از دست داده بودم. دیوار و پنجره و بدنِ موجودِ زنده با هم فرقی نمیکرد ، به هرچی میخوردم ، صدای برخورد با گونیِ کاه میداد.صدای زنگِ در را شنیدم. سه بار ممتد و یک بار کوتاه. دلم به هم خورد . همان کف بالا اوردم.وقتی سرم را بلند کردم ، آقا سعید را دیدم که با بهت به چاقوی توی قلبش زل زده و عقب عقب میرفت تا اینکه به دیوار برخورد کرد و توی خونِ خودش نشست و مُرد. بالا آوردم ... خون بالا آوردم. همسایه ها را یک به یک کشته بودم . قبلش برایشان نامه می نوشتم که فقط یک کشتنِ ساده نباشد.خون بود که مثل فواره از گلوم میزد بیرون.- مهین اینجا چکار میکنی؟ من که امروز هرچی میخواستی برات از فروشگاه خریده بودم!سه تا زنگِ ممتد و یک زنگ کوتاه ...مگر می شود کسی آنقدر زنگِ خانه ی من را بزند؟ شاید صدای عق زدنم تا هفت کوچه آن طرف تر هم رفته و کسی برای کمک آمده.کفِ خانه پر از خون شده  و وسطش سرِ بریده شده احمد شناور بود... - یکی این بچه رو آروم کنه ! خفه ش کنید تا خفه ش نکردم . کار از یخچال و صدای آب توی ظرفِ فلزی گذشته. خون بود که از دماغ و گوشم بیرون میزد . ولی همچنان می شنیدم . وقتی تکرار میکرد : من اگر حسی به تو داشتم ، آرزوی مردنت رو نمی کردم. - احمد این بچه رو خفه کن . دهنشو چسب بزن . سردرد گرفتم. خفه ش کن . با هرچی میتونی خفه ش کن ...صدای زنگ پشت سر هم می آمد . سه بار ممتد و یک بار کوتاه / سه بار ممتد یک بار کوتاه / سه بار ... یک بار... قلبِ بچه را از سینه ش بیرون کشیدم و تا ذره ی آخر خوردمش.بالا آوردم . خون بالا آوردم . قلب بالا آوردم .صدای مادرم را بالا آوردم که میگفت کوه افتاده... کوه بالا آوردم...روی زمین به سمت در می خزیدم و هم زمان صدای زنگِ را سه بار ممتد بالا می آوردم و یک بار کوتاه...کاغذی را دیدم که از زیرِ در خش خش کنان داخل آمد.مانده بودم پنجره کجاست ! باید کابوس را تمام میکردم ... ولی مگر کابوس تمام می شد؟خودم را به در رساندم و کاغذ را برداشتم... با یک دستم جلوی دهنم را گرفته بودم و با دستِ دیگر نامه را باز کردم.نوشته شده بود :&quot;وقتی این نامه را میخوانی ، یعنی فقط بیست و چهار ساعت فرصتِ زندگی برایت باقی مانده.کارِ من کشتنِ آدم هاست و در محله ی شما زندگی می کنم.&quot;نمیتوانستم معنیِ نامه را بفهمم. کلماتش منتهای گُنگ بودن بود. انگار به زبانی بود که هیچ ربطی به جسمِ من نداشت... کاغذ را مچاله کردم و آن طرف انداختمش...صدای رعد و برق آمد اما بارانی نبارید. باید کابوس را تمام میکردم .هذیان هام کم کم داشت میخوابید و میدیدم که روز شده. کفِ خانه را می دیدم که پر از خون و آبِ زردی بود.  بوی جسدی که از داخلِ تنم می آمد ،زیرِ دلم میخورد ولی حالم را آنچنان به هم نمیزد. کرم ها ذره ذره اش میکردند ولی دردی حس نمیکردم.انگار که با این بو خو کرده باشم و برایم کاملا عادی باشد. صدایی میگفت از لحظه ی تولد این بو را با خودم داشته ام.صدا مدام این را تکرار می کرد :از لحظه ی تولد این بو را با خودت داشته ای.از خیلی قبل تر...یادم آمد . این بو همیشه وجود داشت.از توی رحم .دقیقا از زمانی که پدرم با لگد ، مرا توی رحمِ مادرم کُشت .</description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 04:48:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«واهمه ی ناشی از بودن و نبودنِ نور»</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B1-hkfoqki0lg3c</link>
                <description>بعد از سال ها خسته ی خواب هستم. بدونِ استرسِ تمام شدنِ قرص های خواب و دستبرد زدن جن ها به قرص های آرام بخشم. رها از هر نوع وسواسی که مدام مرضِ بودنم را به هیکلِ نحیفم تلقین کند.آزاد از هر حمله ی طوفانی توی سرم ، توی دماغم ، گلویم ، سینه ام، معده ام... گوشه ی تخت ، چنبره زنان ، طوری با دست هایم تنِ خواب ندیده ام را محافظت می کنم که خواب از هیچ سوراخی بیرون نزند. اگر خودم نبودم ، صحبتی نمی ماند ، این حرفها شروع نمیشد ،می خوابیدم ! اما این «منم» این تفسیرِ حالاتِ امشبِ من است و بدونِ شک این «من» باید از جایی شروع شده باشد ... این فلاکت شروعی داشته؛ این که از بیداری وحشت کنم و خوابیدن را به کل فراموش کنم. اینکه نتوانم گذشتِ بدیهیِ روزها را درک کنم. معادله ی ساده ی شب و روز را... اینکه در تخیلم ٬ تصویرِ مجازیِ شب ، به جای قرص ماه ، قرص آلپرازولام باشد. اینکه روز ، انزوا را بغل کنم و شب ، از انزوا دندان قروچه ام بگیرد. این که میان سوالِ معمولیِ :  «شب رو بیشتر دوست داری یا روز رو؟» چنان به اضطراب بیفتم که معده ام بخواهد از گلویم بزند بیرون و برود پیِ زندگی اش ، بدونِ من ! باید مرور کنم! باید خودم را مرور کنم ! ولی حتمِ یقین دارم جایی که جواب سوالهایم یخ زده اند ، به هیچ وجه امن نیست. آن هم برای جسمی به نحیفیِ «من» و برای روانی به شکنندگیِ «من» باید مرور کنم که کلمه ی «جنون» را اولین بار کجا شنیدم ؟ از کدام بی پدر و مادر ؟ تعبیر و تفسیرم از جنون چه بود که هنوز دچارِ غرق شدگی در معانیِ مختلفِ این کلمه ام ؟ انگار که در همان بچگی دست به اشتباه جبران ناپذیری زده باشم و به مغاکِ جنون خیره شده باشم ! باید جوری مرور کنم که خواب از سرم نپرد !!! مثل غرق شدن در رویاهای کودکی ، با این تفاوت که محلِ جستجو ، بیشتر حوالیِ سطل آشغال های حومه ی رویاست نه در خاطراتِ شیرین بچگی ! مرور کتک ها... مرورِ تن دادن به سیاهی... مرورِ شب هایی که خوابیدن برایم عملِ ساده ای بود... مرورِ خیره شدن به اسکلتِ عظیم الجثه ی مردِ عجیب الخلقه... مرورِ نقطه عطف هایی که تباهیِ امروزم را رقم زدند... باید مرور کنم ! باید مرور کنم، آخرین باری که مثلِ امشب خواب ، تخمِ چشمهایم را گرم کرده بود ، واکنشم چه بود ؟ خودم را به خواب سپردم ؟! یا اینکه شیرجه ای به عمق مرور های ناتمامم زدم؟! </description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Thu, 27 Sep 2018 02:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تداوم»</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%85-ricrw89w1dct</link>
                <description>همیشه سختیِ یک ماجرا ، در تناسب با میزانِ ارتباطش با ترس هایم ، برایم مشخص می شود. نه اینکه همیشه اینطور باشم ، نه ! اتفاقا برعکس ، ترس را خیلی وقت پیش ها با شهامتی عجیب گیر انداخته و کنجی از دنیایم زندانی اش کرده بودم... ولی امان از تداومِ بیخودِ زندگی که ناب ترین دستاوردهایمان را از جعبه ی عزیزِ غنایمِ مان در میاورد و توی چاهِ خلا می اندازد و پس از انداختنِ تف کشداری ، سیفونِ فراموشی را رویش می کشد. اگر بگویی بزرگ ترین ترس ات؟ بدونِ شک جوابم همین فراموش شدگیِ کوفتی ست. مگر چه می شود اگر بعد از زدنِ حرکتی بی نقص ، جانمان تمام شود ؟ یا بعد از بدست آوردنِ یک پیروزی ، جان به جان آفرین تسلیم کنیم ؟ یا در میانِ خنده ای از تهِ قلب ، ناگهان به روی زمین بخزیم و چشمهایمان به یک گوشه ای خشک شود ...؟ این تداوم ، این کش دار بودنِ زمان ، این امکانِ تغییر و فراموشی ، این بلای غریب از کجا به سرم فرود آمد ؟ البته شَکّ این را هم در سرم میگذرانم که تمامِ سختیِ این ماجرا ، فقط و فقط بسته به میزانِ ترسم از فراموشی ست. ترسی که آنقدر رو به رو شدن با آن را تجربه کردم که خود تبدیل به چرخه ای بزرگتر شده که از امروز ، آن چرخه ی بزرگتر ، بزرگ ترین ترسم است . «اینکه هر چیزی، زاده می شود که فراموش شود» و تنها دلخوشی ، یا بهتر بگویم تنها کلیدی که برای یاد آوریِ تمامِ آنهایی که فراموش کرده ام ، برایم مانده ، این است که می دانم ؛ زمانی دور  این حقیر با ترسی بزرگ تر از خودش و دنیای خودش گلاویز شد  و به سختی گوشه ای از اتاق زنجیرش کرد ! </description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Tue, 25 Sep 2018 06:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دسیسه ای به نامِ عقل»</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D8%AF%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%B9%D9%82%D9%84-nq8jcs22pilb</link>
                <description>بدونِ شک اگر منتهی الیهِ «قطعیت» را ، نقطه ای در نظر بگیریم و هرگونه تبلیغاتی که مو لای درزش نمیرود را در وصفش به کار بریم و به غل و زنجیرِ تعصب گرفتارش کنیم و  روزنه های شک را کور !و دروازه های عادت را باز !  و در آخر ، مخالف خوان ها را یک به یک سلاخی کرده و از صحنه ی روزگار محو کنیم  ؛  هنوز در چشم طبیعت ، چونان لکه ی شاشی، روی آستینِ پیراهنیم ، که کوچک ترین و حقیرانه ترین تدبیری که می توان روی مان پیاده کرد ، جمع کردن و بالا زدنِ آستین است، تا زمانی که نوبتِ شستشو فرا برسد.  این معادله ای روی کاغذ است ، ولی زندگی همیشه به دردناک ترین شکل ممکن ،مخاطبِ معادله را به جنون میکشاند.  چون در دنیای کلمات ، توهمِ قطعیت به نسبیتِ ماجرا می چربد .  غیر از این چطور میتوان زنده ماند؟  مخاطبِ این معادله منم .  از آن موجوداتی که زورت می گیرد ثانیه ای از وقت گران‌بهایت را صرفِ فهمیدنش کنی و حتی اگر کمی دلسوزی به خرج دهی و وقتِ هرزی دمِ دستت وول بخورد ، هوای گیر کرده توی شش هایت را به سمت هنجره و لبت سرازیر میکنی ، تا جمله ای را به زبان بیاوری که بیشتر شبیهِ خالی شدنِ عقده ست تا درک کردن ؛  «چه ترحم بر انگیزند ، کسانی که تمامِ راهِ حل های نابود سازیِ این مرض را می دانند ، ولی برای درمانش دست به عمل نمی زنند »  میدانم !  اینجا مکانِ مناسبی برای این مبارزه نیست.  همین کلمات ، همین حرف ها ،  در همین دنیا ، به دستِ همین طبیعت !  مگر جنون نسبی نیست ؟ مگر درمان قطعیت ندارد ؟  قید تمامیِ این الفاظ را بزن و به سوالم در دنیایی نسبی ، پاسخی قطعی بده  ؛  چاقویی که دستش به دسته ی خودش نمی رسد مستحقِ چه نوع قضاوتی ست ؟  </description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Mon, 24 Sep 2018 23:02:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« ماهیِ تازه »</title>
                <link>https://virgool.io/@Siahkhan/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-wjro1knewtxk</link>
                <description>برای نوشتن ، قلمی انتظارِ دست را می کشد و ورقی انتظارِ کلمه را.ساعت از چهار که رد شد ،به این نتیجه رسیدم که دست هایم گوشه ی دنیایی ، مشغول به خیانتی سرگرم کننده است و کارت های پاسور را به سمت خود میکشد و انگشت ها را لا به لای ورق ها بازی می دهد و می چرخاند و هر بار با صدای خنده های مخاطب،کارت ها را ارضا می کند. در این میان ، کلمات ، با یقینِ کامل به صداقتشان در حقیقت ، سنگی که به سینه می زدند را ، با ایمانی راسخ تحتِ عنوانِ «کمک» ، به نکبتِ «شیادی» مزیّن کرده و حتی خودشان هم بی خبر تر از همه چیز ، این عملِ شنیع را باور می کردند! گاها ماهی را میشود بارها از آب گرفت و مطمئن شد که لام تا کام شکایتی نکند ، و برای من ، چیزی نمانَد جز وقاحتی در عمل که جامه ی کمال بر تن کرده و دم از جایِزُالخَطا بودنِ تکه ای گوشت را بزند که آمارش گهی تر از این حرفهاست که نیرویی وساطت حال و روزش را بکند ... ساعت از چهارِ روزِ بعد هم گذشت. و من ، تمامِ سعی ام را میکنم که نگذارم ماهی ، دچارِ فساد شود و بگندد. چه با نمک  چه با دود چه با مُهرِ اتمام زدن به انتظارِ جهنمیِ دست ها ، با قلمِ توی کشو و کلمات ، با کاغذِ روی میز!</description>
                <category>Siahkhan</category>
                <author>Siahkhan</author>
                <pubDate>Mon, 24 Sep 2018 04:16:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>