<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایمان فیض بخش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sifb</link>
        <description>خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش /بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:08:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/159027/avatar/WI3QBr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایمان فیض بخش</title>
            <link>https://virgool.io/@Sifb</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برادران لیلا ، جایی که همه چیز برای فروش است!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gdvpzwuftxbz</link>
                <description>در ابتدا باید بگویم که فیلم برادران لیلا را به صورت غیرقانونی دانلود کرده و دیدم. از این کارم اصلا خوشحال نیستم. ای کاش که می‌توانستم این فیلم را در سالن سینما تماشا کنم. اگر فیلم اکران شود حتما بلیطم را می خرم اما فکر نمی کنم دوباره برای تماشا به سینما بروم!به نظرم برادران لیلا فیلم بدی است یک عقب گرد به تمام معنا برای کارگردان بعد از فیلم خوب متری شش و نیم. فیلم سیاهی که خواسته نماد گرا باشد،جایزه ببرد و به قول امروزی ها با مردم باشد اما هیچکدام نیست. خیلی تلاش شده که نماد های مختلف در فیلم استفاده شود و فلان چیز نماد فلان باشد، از فلان اتفاق فلان برداشت شود.اینقدر در کار کوشیده که از اصل مطلب، یعنی گفتن قصه عقب مانده. یک اثر،زمانی می تواند نمادگرا یا چند سطحی باشد که ابتدا بتواند در سطح اول، یک قصه با چفت و بست درست ، سر راست و سرگرم کننده تحویل مخاطب دهد که این مورد در فیلم اصلا ایجاد نشده و بسیاری اتفاقات و دیالوگ ها  در برادران لیلا  اضافی  به نظر می رسد. فیلم دارای چندین فصل است که نبود هر کدام از فصل ها لطمه زیادی به فیلم نمی زند چون اساساً داستانی در کار نیست. یک خانواده مفلوک که به هیچ ارزشی پایبند نیستند و دائما با هم دیالوگ های قلمبه سلمبه رد و بدل می کنند! این در کاراکتر لیلا (با بازی خوب ترانه علی دوستی) مشهود تر است. این دیالوگ های فلسفی و سنگین نه تنها کمکی به فیلم نمی کند، بلکه  باعث می شود از اصل و خاستگاه شخصیت دور شویم و نتوانیم ارتباط چندانی با این کاراکتر برقرار کنیم.این نوع دیالوگ ها به قدری زیاد و پر تکرار است که  در طول نمایش، بیننده را آزار می دهد. زمان طولانی فیلم را فقط میتوان با بازی فوق العاده آقای سعید پور صمیمی تحمل کرد وگرنه خود فیلم و فیلم نامه حرف زیادی برای گفتن ندارد و در حد و اندازه یک فیلم معمولی (حتی متوسط پایین) باقی می ماند. سعید پور صمیمی در این فیلم کاملا در کاراکترش غرق شده، اصطلاحا بازی را درآورده و هنرمندانه خودِ خودِ آن شخصیت است. البته به نظرم سطح بازی بازیگر ها در فیلم از اثر جلوتر است و همین است که منجر می شود تا آخر پای فیلم بمانیم و فیلم را نیمه تمام نگذاریم!فیلم به شدت سیاه است و همانطور که گفتم سعی کرده نمادگرا باشد. کارگران شورش کرده اند. نیروهای حراست کارخانه مشغول سرکوب شدید کارگران با کتک کاری هستند، پدر خانواده کارگر است و خانواده اوضاع مالی نابسامانی دارند، سه  پسر ، شغل کاذب دارند(که خیلی روی کلمه شغل کاذب تاکید هم می شود)،یکی از برادران هر هشت سال یک بار به خانواده سر می زند، میخواهند توالتی را بخرند که قرار است مغازه شود، پدری که با وجود نیاز خانواده ی خودش، به فکر خرج پول هایش برای خرید آبرو در فامیل کلک باز و ریاکارش است، فرزند دختر در خانواده ارزشی ندارد، بالا رفتن نرخ طلا باعث یک مشکل تازه می شود و... سوال این جاست واقعاً پرداختن به این همه مشکلات و این همه اتفاقات سمبلیک در یک فیلم ضرورتی دارد؟ آیا یک فیلم باید به تمامی معظلات و مشکلات اجتماعی،سیاسی و فرهنگی به صورت رگباری و پشت سر هم اشاره کند؟چه نیازی به این کار است؟ واقعا هیچ روزنه امیدی دیده نمی شود؟از طرفی در فیلم ما مدام توالت (و کارها و صداهایی که مربوط به آن است!) می‌ بینیم یا می شنویم! شخصیت ها را در توالت می بینیم ،اتفاقات در توالت می افتند، توالت قرار است مغازه شود, یکی از پسر ها مسئول توالت است و...واقعا نمی فهمم چرا؟ این همه سکانس و دیالوگ در این باره؟چه کمکی به پیشبرد فیلم میکند به جز ایجاد تهوع در بیننده ؟ چرا اینقدر به این مکان تاکید شده؟و سکانسی که نقطه سیاه بزرگی برای این فیلم است. سکانس سیلی دختر به پدر. پدری که خود هم به نوعی قربانی  شرایط همین جامعه ایست که فیلمساز به نصویر کشیده.پدری که در یک سکانسِ درست از فرط استیصال، دیالوگی با این مضمون میگوید: چه کسی گفته باید تا چهل سالگی خرج بچه ها را من بدهم؟بروید دنبال زندگی تان.... در نقطه ای ملتهب،این پدر(با تمام کارهای بی خردانه) از لیلا سیلی می خورد. باز هم بدون ضرورت آنچنانی در داستان. ما بیشتر در این سکانس(به درستی)دلمان برای پدر می سوزد تا دختر.چیزی که به نظر می رسد صاحب اثر انتظارش را نداشته و اینجاست که فیلم همه چیز را می بازد و پس از آن در پایان فیلم هم با یک پایان تباه رو به رو هستیم. کوته سخن آنکه فیلم جامعه را تاریک و بدون ذره ای روشنایی نمایش می دهد. خانواده را در هم می کوبد و به نوعی همه چیزش را برای فروش گذاشته. معامله‌ای که در ازای چیز های که داده &#x60;جایزه&#x60; گرفته. باید قبول کنیم که خیلی از جوایز سینمایی که داخل یا خارج از کشور داده می شوند، بیشتر نماینده تفکرات برگزار کنندگان آن هاست و نه ارزش و اعتبار هنری اثر. و در پایان چه قدر این جمله مسعود فراستی درست و به جاست:&#x60;هیچ فیلمساز درست و حسابی برای جایزه فیلم نمی سازد.&#x60;</description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 19:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال خاتون، نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-s2rlkuu40lax</link>
                <description>در میان خزعبلاتی که این روزها با نام سریال در حال پخش از شبکه های نمایش خانگی هستند، به تماشای “خاتون” اولین سریال تینا پاکروان نشستم و میخواهم چند خطی درباره این سریال بنویسم. در طول این نوشته اشاراتی به داستان خواهم داشت پس اگر میخواهید داستان سریال برای شما بکر باقی بماند،بهتر است خواندن ادامه مطلب را به بعد از دیدن سریال واگذار کنید.خاتون سریال خوش آب و رنگی است. منظورم از خوش آب و رنگی تنها بازیگران معروفِ زیادش نیستند، بلکه منظورم بیشتر فضای سریال و سکانس هایی است که بعضی از آنها مانند یک تابلوی نقاشی دلبرا هستند.پس در درجه اول می توان از دیدن تصاویر زیبای سریال لذت برد. اما اگر بخواهیم از این پوسته ظاهری گذری کرده و کمی عمیق تر بشویم خاتون، مخاطبانِ جدی را پس می زند. اگر کسی مثل من عاشق سینمای ایران باشد و دلش برای دیدن یک سریال خوب لک زده باشد، با مارکتی که الان در دسترس است،(زمان نگارش این نوشته ابتدای سال ۱۴۰۱ است)،انتخابِ خاتون، انتخاب دور از ذهنی نخواهد بود.شروع تیتراژ با نمایش ین بیت است:نیست نشان زندگی، تا نرسد نشان تو.خب مشخصاً برای ما روشن می شود که با یک اثر عاشقانه طرف خواهیم بود اما بلافاصله بعد از این بیت ،این جمله با خط نستعلیق روی صفحه نقش می بندد:تقدیم به کسانی که برای این خاک شجاعانه جنگیدند.پس با یک اثر حماسی هم طرفیم. اصلا با این سبک جملات در ابتدای سریال ها یا فیلم ها مشکلی ‌ندارم اما چیزی که روی مُخم است، این است که چرا دو جمله مختلف در ابتدای سریال! یعنی کارگردان نتوانسته یک جمله یا شعر را برای ابتدای سریال  و احتمالا برای بیان مفهومی که قصد داشته بیان کند، انتخاب نماید یا شاید چیزی بوده که من نفهمیدم! حداقل آسیبی که اثر از این دو جمله خورده این است که تاثیر گذرای آن ها را کمتر کرده و یا حتی از بین برده است.قسمت اول خاتون بیشتر حول محور معرفی شخصیت ها گذشت که البته اصلاً در نیامده بود! از اشکان خطیبی گرفته که به نظرم انتخاب او  برای این ایفای نقش ،کاملا اشتباه بود.(خیلی خودم را جدی گرفته ام!کسی که هیچ چیز از سینما نمیداند را چه به این حرف ها!). به هیچ عنوان نتوانستم با شیرزاد(با بازی اشکان خطیبی) به عنوان یک خان زاده و سرگرد ارتش رضا شاه ارتباط برقرار کنم و از همان قسمت اول با او زاویه داشتم! همچنین بازی اغراق شده مادر شیرزاد هم بد جور توی ذوق می زد. از این ها که بگذریم افتتاحیه سریال خصوصاً در بیست دقیقه ابتدایی، نوید یک سریال آبکیِ بزک شده  را می داد. بعد از افتتاحیه سریال کمی قوی تر جلو می رود و  بعد کمی بهتر می شود و در انتها با سکانس حمله هوایی شوروی به ایران تقریبا یک پایان خوب را رقم می زند و مخاطب را تشنه اتفاقات قسمت بعدی نگه می دارد.سریال در دوران بسیار ملتهب و مهمی در تاریخ ما روایت می شود.دوران جنگ جهانی دوم، اشغال ایران، قحطی بزرگ، انتقال قدرت بین رضا شاه و محمد رضا شاه و کلی اتفاقاتی که زاییده این موارد هستند و از این بابت سکانس پایانی قسمت اول،نوید پرداخته شدن به این موارد را به ما می دهد(خصوصا با دیدن جمله دوم در تیتراژ سریال)اما درست در قسمت دوم و در زمانی که منتظر دیدن اتفاق های ملتهب هستیم. سریال به دنبال طی کردن مسیر خود است. به دنبال زندگی و کارهای خاتون و افراد پیرامون او. در سریال به هیچ عنوان جنگ نمی بینیم. از قحطی چیزی نمی بینیم. کافه ها و رستوران ها دایر  هستند، کتابخانه ها باز هستند و مهمانی ها به راه. چیز زیادی از جنگ و مقاومت مردم هم نمی بینیم. به جز تلاش های کودکانه شخصیت  اصلی فیلم یعنی  خاتون و دار و دسته اش. در این سریال با تاریخ هم نمی توانیم ارتباطی برقرار کنیم. دیالوگ ها و از آن مهم تر روابط بین آدم ها، امروزی است. این طور به نظر می آید که شخصیت هایی از زمان حال، با پوشیدن لباس های قدیمی مشغول صحبت با هم هستند! این ها ایرادات جدی است که به فیلم نامه و البته اجرا وارد است. و البته به نظر من &quot;تینا پاکراوانِ&quot; فیلمنامه نویس، خیلی نسبت به &quot;تینا پاکروانِ&quot; کارگردان عقب است. فیلمنامه ارتباطی با تاریخ و خصوصا آن دوران ندارد و اینطور به نظر می رسد تلاش زیادی هم برای مطالعه نشده  و یا اصلا دغدغه ای وجود نداشته است. گاف های تاریخی زیادی می بینیم و به نظر نمی رسد اصولاً فیلم دِینی به تاریخ و اتفاقات آن داشته باشد و صرفا به دنبال پیگیریِ مثلاً قهرمانِ فیلم، &quot;خاتون&quot; است و دنیا را از دید او به ما نمایش می دهد.این اتفاقات می‌توانست پنجاه سال قبل یا حتی پنجاه سال بعد هم بیفتد! قهرمان داستان (البته اگر خاتون را قهرمان بدانیم که به نظر من نیست!) زنی که متعلق به این فضا نیست و در داستان وصله ای ناجور است. و اکثر کنش هایی که انجام می دهد بیشتر از آنکه هدفمند یا قهرمانانه باشد، از سر بی عقلی  است و همیشه منجر به دردسر می شود.شخصیت اصلی سریال،خاتون، با بازی نگار جواهریان است. در سریال تلاش شده که خاتون به عنوان نماینده زنان پیشروی ایران در دهه بیست باشد.زنانی که از کلیشه های زمان خود فاصله گرفته و به دنبال احقاق حق از  دست رفته خود هستند. جدا از اینکه این ظلم ها قابل انکار نیست اما همانطور که پیشتر هم گفتم، نوع شخصیت پردازی خاتون ارتباطی با زمان اتفاق افتادن وقایع ندارد. خاتون بیشتر از اینکه در نقش قهرمان باشد یک شخصیت خرابکار، خودخواه و دست وپاچلفتی به ما شناسانده می شود. با یک سهل انگاری باعث می شود بچه اش به علت بیماری فوت شود. (نکته جالب این است که اولین و آخرین مواجه جدی ما با بیماری تیفوس در فیلم، مبتلا شدن برادر شیرزاد و پسر او و فوت شدن هر دو تای آن هاست و دیگر گویی نشانی از بیماری دیده نمی شود!). سهل انگاری بعدی او در لو دادن مکان دوستان مبارزش است که به کشته شدن بیشتر آن ها از جمله دوست صمیمی او می شود. در ادامه رفتن او به تهران و سایر ماجرا ها هم اثراتی از خرابکاری او دیده می شود که منجر به کشته شدن و دستگیری آدم های زیادی می شود! بر خلاف خواست فیلم نامه که احتمالا میخواهد خاتون را نماینده زنان قوی معرفی کند، چیزی که درآمده بیشتر یک آدم دست وپاچلفتی نیست که تمام آدم ها باید به دنبال نجات او و جمع کردن خراب کاری هوایی باشند که  او درست کرده و این تا پایان داستان که جمعیت زیادی برای نجات او از کشته و دستگیر می شوند ادامه دارد.(از لهستانی گرفته تا ارتشی ها و مبارزین مردمی.اصلا گویی در انتها همه برای خاتون می جنگند نه کشور. خواهشاً نگویید که اسم بچه خاتون ایران است و در واقع این نمادی است از میهن. فهمیده ام که مقصود این بوده اما این مفهوم در حد یک شوخی گل درشت باقی مانده!).نکته منفی بزرگِ بعدی، سیر تحول و اصولاً رفتارهای شیرزاد است که اصلا برای ما قابل فهم نیست.اینکه چه منطقی پشت کارهای اوست یا اینکه چه طور تحول شخصیتی در او رخ می‌دهد را نمی‌فهمیم.البته اشکان خطیبی تلاش خود را برای این نقش کرده اما باز هم به  قول معروف ,&quot;درنیامده&quot;! درباره این سریال همچنان می شود صحبت کرد،اما می خواهم سخت کوتاه کنم. سکانس های زیبا ،قاب بندی های رنگارنگ،چند بازی خوب (مثلاً مهران مدیری یا بازی فوق العاده بابک حمیدیان که یک نقش منفی عالی را بازی کرده و سایه ترس از او از زمان ورود تا پایان بر روی تمام لحظات قرار گرفته) از نکات خوب سریال است.من به این سریال از ده نمره، سه می‌دهم. دوست دارم نظرات شما را هم بدانم.. من به عنوان یک مخاطب،نمره چهار از ده را به این سریال‌ می‌دهم.به هر حال سریالی بود که ترغیب شدم درباره اش چند خطی بنویسم. مشتاق شنیدن نظرات شما هستم.خوب باشید.</description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 00:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی مردگان، رمان زیبایی که امروز زمان خواندش نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-amjm6mfjktmn</link>
                <description>معمولا پس از تمام شدن هر کتاب, مدتی را به فکر کردن درباره آن ، شخصيت ها و نقد هایی که در اینترنت درباره آن پیدا میکنم می‌گذارنم. اگر همسرم هم آن کتاب را قبل از من مطالعه کرده باشد، مدتی درباره آن با هم حرف می‌زنیم. اما بعد از خواندن سمفونی مردگان هیچ کاری نتوانستم بکنم جز آنکه دوباره از اول شروع به خواندنش کنم! مثل این  که بلافاصله بعد از اتمام یک فیلم مجدد آن را پلی کنید! تا زمان نگارش این مقاله هیچ وقت این کار را تکرار نکرده بودم. بار اولم بود اما امیدوارم بار آخرم نباشد! سمفونی مردگان در سمفونی مردگان با شیوه روایت منحصر به فردی مواجه هستیم. نویسنده با این شیوه روایت داستان رازآلود خودش را به نحو زیبایی مرحله به مرحله برای ما تعریف می کند. درست مثل کنار هم قرار دادن قطعات یک پازل. داستان کتاب به همراه شیوه روایت آن تجربه جدیدی برایتان ایجاد خواهد کرد که تا سالیان سال گوشه ذهنتان خواهد ماند. در سمفونی مردگان، عشق، نفرت، حسادت  و زندگی را در فاصله زمانی قریب به یک قرن پیش، در گوشه از تاریخ  کشورمان با شخصیت های داستان تجربه می کنیم.اما داستان سمفونی مردگان تلخ است.درست به تلخی زندگی اين روز های ما.به نظر من این روزهايي که مرتب توسط اخبار ناگوار بمباران می شویم زمان مناسبی برای خواندن این کتاب نیست. خواندن سمفونی مردگان را بگذارید برای یک زمستان، در کنار گرمای بخاری در روزی که ماه ها از این دوران سخت فاصله گرفته ایم. الان که به اندازه کافی غصه روی دلهامان تلنبار شده، وقت خواندن این کتاب زیبا نیست.  تابستان 1400</description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 00:49:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزاران خورشید تابان ، نفرین و صد نفرین به جنگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B5%D8%AF-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-akbeir69a9yz</link>
                <description>هزاران خورشید تابان نوشته خالد حسینی ، نویسنده افغانستانی، رمان خوبی است. البته اگر طاقت خواندن آن را داشته باشید. من خالد حسینی را بعد از رمان بادبادک باز شناختم. رمانی بی نظیر که همچنان به نظر من اگر بهترین رمانی که خوانده ام نباشد، جزء برترین رمان هایی است که خوانده ام.قبلا شرحی بر بادبادک باز نوشته ام که اگر مایل باشید می توانید آن را از اینجا بخوانید.هزاران خورشید تابان - خالد حسینیتم هر دو کتاب در رابطه با افغانستان است. در رابطه با سایه جنگ هایی که سالیان دراز بر سر این همسایه ی هم زبان ما بوده است. خالد حسینی در هزاران خورشید تابان که بعد از کتاب بادبادک باز نوشته است جنگ را بی پرده تر از رمان قبلی خود به تصویر می کشد. جنگ هایی که بر زندگی تمام شخصیت های داستان سایه انداخته اند. جنگ هایی که نزدیک به یک قرن است مردمان این کشور را درگیر خودش کرده است. درد هایی که شاید تصورش هم برای خیلی از مردم دنیا ناممکن باشد. در این رمان حوادث تلخ و هولناک زیاد است. حادثه پس از حادثه؛ قطع امیدواری بعد از هر روزنه امید، جنگ پشت جنگ. این موارد به طوری پیش می رود که در یک چهارم پایانی داستان بعد از هر اتفاق خوب یا هر مکث در داستان، ناخودآگاه منتظر رویداد تلخ دیگری هستیم! هر چند که همیشه اینطور نیست اما ذهن ما زمانی که به اینجای داستان می رسیم نسبت به اتفاقات تلخ و غیر منتظره، شرطی شده است. البته میدانم که اتفاقات تلخ جزو جدایی ناپذیر جنگ است، جنگی که برای قدرت به راه می‌افتد. درآن بارها قدرتمندان نقاب عوض می‌کنند و جای حق و باطل عوض می‌شود اما چیزی که در آن همواره قطعیست، برباد رفتن آرزو های مردم عادیست، قربانی شدن مردم عادی، مردمی که همیشه در قربانی دادن در اکثریت اند و در غنائم  بعد از جنگ در اقلیت! برای اینکه کمی از تلخی فاصله بگیریم میخواهم بگویم که هزاران خورشید تابان اولین تجربه من در شنیدن کتاب صوتی بود.خیلی وقت بود که این کتاب را با کد تخفیفی که داشتم از فیدیبو خریده بودم اما راستش رغبتی به خواندن آن نداشتم. در ذهنم همیشه تجربه رمان صوتی را با تجربه دیدن فیلم هایی که از کتاب ها ساخته می شوند( که بعد از دیدن نمونه هایی از آنها بیزار شدم،) مقایسه می کردم. تا اینکه اخیرا توفیقی حاصل شد! کاری حوصله بر و طولانی برایم پیش آمد. به ذهنم رسید در خلال انجام این کار (که به تمرکز خاصی هم احتیاج نداشت) کتاب صوتی گوش دهم تا به این صورت از وقتم  بهینه استفاده کنم که رسیدم به کتابخانه ام در فیدیبو و هزاران خورشید تابان. اعتراف می کنم بر خلاف پیش ضمینه ذهنی که داشتم تجربه موفقی بود و از شنیدن این کتاب لذت بردم. هم گویندگی خوب بود و هم موسیقی حرفه ای در آن کار شده بود. لینک کتاب را اینجا می گذارم شاید به کار شما هم آمد.تجربه شیرین گوش دادن به کتاب صوتی!اما برگردیم به اصل مطلب، به نظر من همچنان بادبادک باز رمان موفق تری است.البته این به معنی کم کردن ارزش هزاران خورشید تابان نیست. زیرا هزاران خورشید تابان هم رمان محترمی است و صد البته جزو رمان هایی است که باید خوانده شود. باید بخوانیم تا ببینیم که شاید بتوانیم با یکدلی ، شوروی را شکست دهیم ، با صبوری و گذشت  بر اختلافات داخلی پیروز گردیم و بلاخره روزی طالبانِ متعصب را از سرزمینمان برای همیشه بیرون کنیم ، اما تا زمانی که طالبانی که در وجودمان است را شکست ندهیم، شاید سرنوشتمان همین باشد.حتی تلخ تر از این. برداشت من از رمان همین یک جمله بود. جامعه آینه ی رفتارماست.بی شک تاثیر جنگ های بیشمار و استعمار خارجی را می توان در جای جای رمان حس کرد. استعمارگرانی که همه چیز را برای خود می خواهند. اما در این کتاب مقصر همه مشکلات را هم نمی توان دشمنان خارجی شمرد.زیرا ریشه بسیاری از رنج های شخصیت ها تعصب کورکورانه است. تعصب های نژادی، مذهبی، قومی و قبیله ای و غیره.  باز هم تکرار می کنم، هزاران خورشید تابان رمان محترمی است.البته به شرط اینکه تحمل خواندش را داشته باشید! و در پایان توصیه می کنم اگر مایل به خواندن آثار خالد حسینی هستید اول هزاران خورشید تابان را مطالعه کنید و بعد بادبادک باز. چون اگر مثل من برعکس این کار را انجام دهید و با توقع رمانی بهتر از بادبادک باز به سراغ این کتاب بروید شاید ناامید شوید.البته باید به این نکته هم توجه کرد که شخصیت های اصلی در بادبادک باز آقا هستند و در هزاران خورشید تابان خانم. ممکن است این موضوع به طور ناخودآگاه روی ذهن من تاثیر گذاشته باشد. اما به هرحال درست است که بادبادک باز رمان تلخی است اما تلخی هزاران خورشید تابان، هزار مرتبه بی پرده تر است. یاحق.</description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 14:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیدر ، بلندترین رمان فارسی پیشکش عاشقان!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%A9%D8%B4-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-wk3hwfhsgy1z</link>
                <description>پیشکش عاشقان!جمله ای که رمان بلند محمود دولت آبادی با آن شروع شده و پس از  گذشت ده جلد و  2482 صفحه به پایان می رسد. همیشه فکر می کنم اگر روزی دست به نوشتن رمانی بزنم جمله شروع و پایان آن باید خیلی جالب و تاثیرگذار باشد اما به نظر این موضوع برای محمود دولت آبادی چالش مهمی نبوده است. حداقل در پایان کتاب نباید به دنبال جمله عجیبی باشیم! خواندن کلیدر را نزدیک به دو ماه پیش شروع کردم و در این مدت نسبتا طولانی این کتاب همدم شب ها و ظهر های من در دوران قرنطینه بود. با این که اصلا خوش ندارم لذت خواندن این کتاب را در کنار این قرنطینه اجباری بیاورم اما دیگر چاره ای نیست چون کل زمان خواندن این کتاب در این دوران اتفاق افتاد.و اما کلیدر.همین که کلیدر طولانی ترین رمان ایرانی است و محمود دولت آبادی قریب به 15 سال از عمرش را صرف نوشتن این اثر کرده، می تواند وسوسه ای برای شروع خواندن این کتاب باشد. کل اتفاقات این رمان  که برگفته از داستانی واقعیست ، در حدود دو سال اتفاق می افتد. داستان شرح دوره مهمی از  زندگی گلمحمد کلمیشی را روایت می کند. شخصی از ایلیاتی های اطراف سبزوار که به طور اتفاقی و به دست سرنوشت در مقابله با ظلم ارباب ها به مردم زمان خود بر می خیزد.زمانی که با یک کتاب طرف هستیم که شرحی تاریخی دارد نباید توقع پایانی غافلگیرانه از داستان داشته باشیم زیرا نویسنده هر چند هم داستان را در فضای شخصی و به دلخواه خودش جلو ببرد ناگزیر به امانت داری تاریخ است. پس آنچه خواندن کلیدر را لذت بخش می کند صرف پایان نیست بلکه توصیفات دقیق و زیبای دولت آبادی از جزء جزء اتفاقات، صحنه ها و کنش های شخصیت هاست. پس اگر حوصله خواندن این توصیفات طولانی را ندارید خواندن کلیدر را به شما توصیه نمی کنم. همانطور که اشاره کردم داستان کلیدر بر اساس اتفاقات واقعی نوشته شده اما این رمان را نمی توان یک زندگینامه دقیق به شمار آورد زیرا بسیاری از شخصیت ها و اتفاقاتی داستان ساخته نویسنده می باشد. حتی دولت آبادی زمان اتفاق افتادن داستان را هم کمی جابجا کرده. به هر حال باید این را بپذیریم که ما داریم روایت محمود دولت آبادی از یک واقعه تاریخی را مطالعه می کنیم و وارد دنیای نویسنده شده ایم. دنیایی که در آن لزومی ندارد که همه چیز مطابق دنیای واقعی باشد و البته نویسنده هم همچین ادعایی نکرده است.تصویر واقعی از پایان رمان کلیدرکلیدر رمانِ زمستان است. باید در شبهای بلند زمستان و در کنار گرمای بخاری بنشینی و از خواندن این کتاب لذت ببری. در کلیدر تقریبا هیچ شخصیت مثبتی نداریم. اکثر شخصیت ها خاکستری یا سیاه هستند.  نویسنده هم اصلا به دنبال این نیست که یک قهرمان بدون عیب و نقص داشته باشد یا اینکه در شخصیت پردازی شخصیت اصلی داستان، گلمحمد، مبالغه کند. پس شخصیت ها را به دقت و با تمام زیبایی و زشتی های آن ها برای ما تصویر سازی می کند. گاه در داستان به جایی می رسیم که از کارهای شخصیت هایی که دوستشان داریم سخت کلافه می شویم و این هم به نظر من یکی دیگر از خصوصیات کلیدر است. شخصیت ها فقط در خدمت خط روایی داستان هستند و قرار نیست چیزی بنا به سلیقه مخاطب پیش برود.کلیدر جزو داستان های قدیمی منطقه خراسان به شمار می روند. نوای ننه گلممد که به نوعی نوحه بلقیس، مادر گلمحمد در سوگ فرزند می باشد سینه به سینه منتقل شده و هنوز در یاد اهالی قدیمی منطقه خراسان مانده و گاهی زمزمه آن را می توان از آنها شنید. این نوای قدیمی توسط خواننده هایی هم اجرا شده.این قطعه در موسیقی خراسان به مقام ننه گلممد شهرت دارد. از طریق  این لینک می توانید اجرای آهنگ ننه گلممد توسط سیما بینا را بشنوید.در کلیدر می توانید خود را برای ساعت های زیادی از شلوغی های زندگی امروز دور کنید و روح خود را به میان زندگی ساده روستایی و ایلی (زندگی با کمترین امکانات ممکن) پرواز دهید و با توصیفات دقیق محمود دولت آبادی خود را در میان شخصیت های داستان تصور کنید. در این داستان مراسم مهم مردم روستاهای خراسان توضیح داده شده است. از مراسم عروسی گرفته ، تحویل سال نو ، دروی محصولات و غیره و این اتفاقات به قدری زیبا شرح داده شده که یک تصویر ذهنی خیلی خوب از آداب و رسوم منطقه به مخاطب ارائه می دهد.کلیدر را می توان در نوعی تاریخی مصور از زندگی بخشی از مردم کشورمان دانست. درست است که شخصیت ها  و اتفاقات داستان ممکن است دستخوش تغییرات شده باشند اما این ها خللی به درست بودن اصل ماجرا و شرح زندگی مردم  وارد نمی کند. نکته تلخ ماجرا اینجاست که با خواندن شرح زندگی مردمان کشورمان متوجه می شویم که از گذشته های دور با فقر، تنگدستی  و تبعیض دسته پنجه نرم می کنند و این مشکلات گویا  تنها از نسلی به نسلی منتقل می شود و شکل عوض می کند اما  هیچ وقت قرار نیست از بین برود.و در پایان خواندن رمان کلیدر را به کتاب خوان های با حوصله توصیه می کنم. و برای استاد عزیز محمود دولت آبادی آروزی موفقیت و طول عمر با برکت دارم.استاد محمود دولت آبادیپی نوشت:1. موقعی که دنبال این کتاب در سایت های اینترنتی برای خرید می‌گشتم در یکی از وبسایت ها خلاصه این کتاب به عنوان معرفی به این شکل نوشته شده بود: این رمان سرنوشت زندگی گلمحمد می باشد که سرانجام چنان شد (پایان داستان)!! مثل این سایت نباشیم! 2.من دوره کامل کلیدر را از سایت باناشر خریداری کردم. هم قیمت مناسبتری نسبت به سایر فروشگاه ها داشت و هم به همراه یک جلد کتاب دیگر که خریدم(نیم دانگ پیونگ یانگ) هزینه ارسالش رایگان شد. </description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 19:57:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترسک ، یک داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-arlwptwtotak</link>
                <description>مثل همیشه ، ایستاده ، و با همان لبخندی که روی لب هایش گذاشته بودند چشمش را به خورشید دوخته بود...بدون توجه به اینکه در مزرعه چه می گذرد...کار هر روزش شده بود دنبال کردن مسیر حرکت خورشید البته تا جایی که می توانست ، بعد از آن هم سعی می کرد چشمانش را بر تاریکی شب ببندد و بخوابد، اما مگر می توانست؟...مترسک نمی توانست چشمان دوخته شده روی صورتش را ببندد...آخر مترسک که خواب ندارد...!پرندگان طبق معمول عصر آن روز هم از ترس مترسک  فقط از دور مزرعه را نگاه می کردند...اما چند وقتی بود که دیگر مترسک به آن ها توجهی نمی کرد ،دیگر هیچ چیز برای مترسک مهم نبود.عصر آن روز هم مترسک مثل همیشه بود...راستش را بخواهید مترسک از اول این طوری نبود . قبلا تا جایی که می توانست حرکت همه موجودات را زیر نظر می گرفت...مترسک فقط می توانست لبخند بزند. اما نمی دانست چرا باز هم همه از او می ترسیدند... راستش چند بار هم می خواست به آن ها بگوید :- از من نترسید... من به شما کاری ندارم...اما خب ، مترسک که زبان ندارد...!مترسک  فقط به پرندگان نگاه می کرد...مخصوصاً این اواخر آن گنجشکی را که از او نمی ترسید به شدت می پایید ...همان گنجشکی که هر روز زیر سایه مترسک استراحت می کرد و برخلاف باقی دوستانش که حتی نزدیک مترسک هم نمی شدند عصر ها پیش او می رفت و تا غروب زیر سایه مترسک می ماند...راستش مترسک نمی توانست با چشمان ثابتش به خوبی او را ببیند...او فقط بوی گنجشگ را استشمام می کرد... و وقتی صدای پر زدن می شنید متوجه گذر آن روز و رفتن گنجشک می شد...مترسک چند بار هم خواسته بود به گنجشک چیزی بگوید... همه تلاشش را هم کرده بود ، ولی...خب ...مترسک که زبان ندارد...!مترسک حسابی به گنجشگ دل بسته شده بود و هر روز را منتظر آمدن او می ماند ، مترسک فکر می کرد موجودی پیدا شده که از او نمی ترسد  موجودی که بالاخره لبخند او را دیده و هر روز فقط برای دیدن او ، نه برای دزدی از مزرعه ، به آن جا می رود.دیگر نه تنها بوی گنجشک  را می فهمید ، بلکه با تمام وجود بودن گنجشگ را در کنارش  احساس می کرد ، آن روز ها حسّ عجیبی داشت...تا اینکه یک روز مترسک هرچه منتظر ماند ، گنجشگ نیامد ...چند روز به همین منوال گذشت و مترسک هر روز با تمام توانش به دنبال گنجشک می گشت اما دیگر گنجشک را ندید که ندید...مترسک هیچگاه متوجه نخواهد شد که کلاه روی سرش پوسیده و دیگر سایه ای برای استراحت گنجشک ندارد ...آخر مترسک که عقل ندارد...!مترسک دیگر از آمدن گنجشک نا امید شده بود .راستش حتی یک روز خواست  از شدت  تنهایی گریه کند ، ولی باز هم نتوانست...آخر مترسک که اشک ندارد...!او دوست نداشت که دیگر لبخند بزند ، می خواست ناراحت باشد ولی نمی توانست...آخر مترسک که اَخم ندارد...!از آن روز به بعد مترسک دیگر منتظر آمدن گنجشک نبود و تنها با همان لبخند  به خورشید زل می زد و روز ها  بدون توجه به اطراف فقط گذر خورشید را تماشا می کرد،راستش دیگر هیچ چیز برای مترسک مهم نبود...اما عصر امروز مترسک حالی دیگر داشت...انگار یک جورایی  دلش گرفته بود. گویی بدون آن که بخواهد بار دیگر منتظر آمدن گنجشک بود ، ناخودآگاه دلش برای آن احساس قشنگ حسابی تنگ شده بود...اما...مترسک که دل ندارد...!خودش هم نمی دانست این حالت عجیبش برای چیست...خوشید هم که داشت از زاویه دیدش خارج می شد و با رفتنش آسمان را کم کَمَک نارنجی می کرد...هر چه غروب نزدیک تر می شد ، حال مترسک عجیب و عجیب تر می شد تا اینکه بالاخره ظلمت شب فرا رسید . اما... مترسک همچنان در فکر حال عجیبی بود که امروز داشت...خب معلوم است ، مترسک هیچگاه معنای غروب جمعه را درک نخواهد کرد ...او فقط به تاریکی شب نگاه می کرد و لبخند می زد ...همین.سید ایمان فیض بخشغروب جمعه17/بهمن /93</description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2020 11:14:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان دار، در سوگ غیرت گمشده در سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-hrowc4upwhc9</link>
                <description>برای اولین بار بعد از دیدن یک فیلم سینمایی آرزو کردم ای کاش این فیلم قبل از انقلاب ساخته می‌شد! جاندار فیلم فارسی مطمئنا جاندار تر از این فیلم می بود. موضوع فیلم با یک عروسی شروع می‌شود که به دلیل وجود یک عشق قدیمی به درگیری و بعد از آن به قتل می انجامد.( برادر عروس، برادر خواستگار قبلی را می کشد). خب موضوع در عین کلیشه ای بودن جذاب است. باز هم نمی‌خواهم وارد موارد فنی شوم چون هیچ تخصصی در آن ندارم. بحث من درباره آن قسمت از فیلم است که برادر مقتول شرط رضایت را ازدواج با دختر شوهر دار خانواده مطرح می‌کند و تاسف بارتر از مطرح کردن عادی این موضوع در میان یک خانواده سنتی ، راضی شدن تدریجی مادر (نامادری) و تلاش برای انجام این کار است. جالب اینجاست برادر خانواده که در زندان است برای دفاع از ناموس خود قتل انجام داده و بحث در خانواده درباره این است که تنها راه برای نجات او از چوبه دار همین مسئله است. چه قدر نفرت انگیز!ای کاش این فیلم در فضای قبل از انقلاب یا حتی قبل از دهه هفتاد ساخته می شد. نیاز به توضیح نیست که مطرح شدن همچین پیشنهادی در خانواده ،آن هم در حضور سوپر استار های آن زمان سینما چه واکنشی را در بر می‌داشت. واکنشی از جنس بهروز وثوقی در قیصر یا جمشید هاشم پور در مجازات. این یعنی پسرفت واقعی در بیان مفاهیم با وجود پیشرفت زیاد تکنولوژی . باید بنشینیم و ببینیم سینما در نابودی مفاهیم ارزشمند فرهنگی ما به کجا خواهد رفت؟ ای کاش بدانیم راه پیشرفت هر جامعه پیشرفت با استفاده از پایه های فرهنگ دیرینه همان جامعه است نه با زدن پایه های آن. </description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 02:06:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم دانگ پیونگ یانگ، سفری به سرزمین عجایب</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-wauwoia50nao</link>
                <description>نیم دانگ پیونگ یانگ نام سفرنامه رضا امیر خوانی به کشور کره شمالیست. امیرخوانی در این کتاب شرح دو سفر خود به کره شمالی را به رشته تحریر در آورده است. از آنجایی که این سفر مربوط همین چند سال اخیر می باشد، اتفاقاتی که در خلال آن رخ می دهد به دلیل وجود امکان مقایسه ، جذاب هستند. نویسنده در این کتاب سعی می کند که بدون پیش داوری قبلی، کره شمالی و زندگی مردم کره شمالی آن را همانطور که دیده برای نویسنده ترسیم کند.  میان نوشته ها تصاویری هم از سفر وجود دارد که این موضوع خواندن کتاب را دلپذیر تر می نماید.خب کره شمالی کشوری است که شاید سفر به آن غیرممکن باشد. هم به دلیل شرایط داخلی موجود در این کشور و هم به این دلیل که اصلا دلیلی برای رفتن به آن وجود ندارد! اما دانستن نحوه زندگی و قوانین عجیب این کشور آن هم در قرن 21 ام جالب و خواندنیست. بعد از خواندن این کتاب متوجه می شویم که تحریم و مدیریت کشور به دست تفکرات دیکتاتوری می تواند چه به روز  سرنوشت یک ملت درآورد. ملتی که هیچ راه ارتباطی با خارج ندارند و شاید همین که نمی‌توانند زندگی سایرین را ببینید و آن را با وضعیت خود مقایسه کنند زندگی در این شرایط را برایشان ممکن ساخته.(درست همانند توصیفات آهنگ پرنده های قفسی ...)حین خواندن قسمت هایی از این کتاب مدام به یاد کتاب 1984 نوشته جورج اورول می افتادم. جالبی این مقایسه در این است که کتاب جورج اورول در دسته بندی تخیلی قرار می گیرد و کتاب رضا امیرخوانی یک سفرنامه است! البته کره شمالی به ترسناکی توصیفات 1984 هم نیست و زیبایی هایی هم در دیکتاتوری ترین کشور دنیا یافت می شود. به قول نویسنده هنوز نیم دانگ از پیونگ یانگ باقی است که به نام کسی نخورده و همین نیم دانگ هم کم نیست! به هر حال این کتاب ارزش خواندن و همینطور توصیه کردن دیگران به خواندن را دارد. با این کتاب می توانیم به کره شمالی آن هم به صورت تقریبا رایگان سفر کنیم. منتهی با چشمانی بسته!</description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 00:04:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروج، آخرین حرف ابراهیم حاتمی کیا در سینمای ایران!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ozias4fj3bkw</link>
                <description>از دیدن فیلم خروج لذت بردم. همین ابتدا بگویم قرار نیست در این نوشته داستان فیلم را لو بدم پس با خیال راحت میتوانید بخوانید. ابتدا از شیوه اکران بگویم. برای اولین‌بار در ایران یک فیلم به صورت اینترنتی اکران شد. بسیار لذت بردم که با اینکه در شهر کوچیکی زندگی می کنم توانستم این فیلم را در روز اول اکران آن ببینم. من از خروج خوشم آمد. می‌خواهم فقط درباره نقاط مثبت آن صحبت کنم، ایرادات فیلم باشد برای اهالی فن! از اشارات سیاسی فیلم که بگذریم، با یک فیلم طرفیم که حرف مردم است. حرف مردمی که چیزی جز حق خود را نمی‌خواهند. برای رسیدن به حق خود تلاش می‌کنند. بازی فوق العاده فرامرز قریبیان. سکانس های زیبای فیلم و از همه مهمتر وجود قهرمان، قهرمانی که حرفش حرف مردم است، تلاش می‌کند و ناامید نمی شود. و چه قدر این روزها به این نوع فیلم ها احتیاج داریم.فیلم هایی که از دغدغه های واقعی مردم سخن می‌گویند.و سینمایی که باید گاهی اوقات همانند خروج، زبان دردها باشد و گاهی هم مرهم دردها.... </description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 23:56:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاشق چای خوری، کتابی برای علاقه مندان داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%82%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-uiun3fkypmw6</link>
                <description>کتاب قاشق چای خوری تازه ترین کتاب هوشنگ مرادی کرمانی، خالق قصه های مجید، است.( البته فکر نمی‌کنم ایشان نیاز به معرفی داشته باشند). این مجموعه شامل 13 داستان کوتاه در موضوعات مختلف می باشد. داستان کوتاه سبک مورد علاقه من است.  وقتی نویسنده داستان کوتاه می نویسد، کلمات ارزش بیشتری پیدا می‌کنند و دیگر برای توصیفات بلند و بالا زمانی نیست. جذابیت این کتاب برای من در این بود که با چند جمله کوتاه و به شکل استادانه ای با شخصیت ها ارتباط می‌گرفتم. گویا چندین و چند صفحه قبلا درباره آن ها خوانده ام! بعد از پایان هر داستان نمی شد به راحتی رفت سراغ داستان بعدی. چون  همچنان درگیر داستان و مفهوم مد نظر نویسنده می ماندم و البته از این هم نگذریم که اگر سریع از داستان های کوتاه رد شویم، شیرینی واقعی داستان را از دست داده ایم‌!هیچ کدام از این سیزده داستان شبیه هم نبودند. هم پایان شاد داشتیم و هم غمگین. هم داستان چند صفحه ای و هم چندین صفحه ای. هم از زمان های نزدیک  داشتیم و هم دور. هم داستان آدم های فقیر بود و هم پول دار.خلاصه اگر شما هم از خواندن داستان های کوتاه لذت می برید، شاید خواندن این کتاب یک پیشنهاد خوب باشد. </description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 23:12:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر کتاب قهوه سرد آقای نویسنده ، چاپ هفتاد و ششم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-pgkge6z0fijw</link>
                <description>شروع کتاب یک فاجعه به تمام معناست. پسر بچه ده ساله به‌دلیل عشق دختری که بسیار از او بزرگتر است، به خانه پیرزن همسایه (مربی پیانو دختر) رفته و صفحات یکی از نت های موسیقی اش را جابجا می‌کند تا آموزش دختر بیشتر طول بکشد و بتواند هر روز او را ببیند. جالب اینجاست که نه تنها دختر و استاد موسیقی متوجه تغییر نمی شوند بلکه نت تغییر داده شده تبدیل به یک قطعه مشهور می شود!! راستش را بخواهید پس از خواندن این فصل تصميم گرفتم که دیگر به خواندن کتاب ادامه ندهم.(چون واقعا به شعورم توهین شد!) اما آن را تا آخر خواندم. به امید اینکه شاید بفهمم که اشتباه کرده ام و غافلگیری بزرگی در راه است. که متاسفانه انتظار بیهوده ای بود.(البته این احتمال هم هست که این داستان توهم شخصیت اصلی داستان باشد.) البته پس از پایان کتاب، نظرات و نقد های دیگر دوستان را در رابطه با آن خواندم. باز هم به این امید که شاید من به مفهومی پی نبرده ام. اما تلاشم تقریبا بی فایده بود.پس از شاهکار در شروع داستان ، متوجه بیماری روانی نویسنده می شویم و این موضوع که او در یک تيمارستان بستری بوده است.  بیشتر داستان در تیمارستان می گذرد. اتفاقات و شخصیت هایی که در تیمارستان با آنها مواجه می شویم من را به یاد فیلم معروف دیوانه ای از قفس پرید می اندازد که حتی اگر اتفاقی هم باشد ، نقطه منفی در روایت است. (البته دلایلی هم برای اثبات این ادعا دارم! شخصیت منصور، جلسات گروه درمانی، سیگار کشیدن شخصیت ها پس از جلسه، مجرمی که به تیمارستان می رود و به فکر فرار است، وارد کردن شوک الکتریکی و...) . پس از فصول مربوط به تیمارستان به یک‌ فاجعه بزرگتر می‌رسیم . پایان بندی! اما مشکل اصلی داستان این است که ما با کاراکتر هایی طرف هستیم که هیچگونه سعیی برای شخصیت پردازی آنها نشده است. به علت همین نقص در شخصیت پردازی می توان به راحتی جای کاراکتر های داستان را عوض کرد. خیلی از دیالوگ ها می تواند با هم جابجا شود و یا اینکه اعمالی که هر یک از شخصیت های فرعی در طول داستان انجام می دهند، توسط سایر شخصیت ها هم قابل انجام است و در واقع جابجایی و یا حذف این ها هیچ خللی در داستان ایجاد نمی کند. استفاده از کلیشه هایی مثل جوان عاشق موتور سوار که به دنبال معشوق است و سر بزنگاه از راه می رسد ، دیالوگ های بسیار طولانی و فیلسوفانه ای که شخصیت ها به کار می برند، استفاده از کارهایی به اصطلاح غافلگیرانه(بخوانید عجیب!)  و بسیار سطحی از شخصیت ها(مثلا مسلح بودن یکی از شخصیت  ها، ماجرای آتش سوزی و... ) همه و همه باعث می شود که خواننده نتواند ارتباطی با داستان برقرار کند.به طور کلی کتاب قهوه سرد نویسنده  حاصل ترکیب این موارد است: چندین متن از جنس متونی که در اینستاگرام و تلگرام دست به دست می شوند (و اتفاقا جای درستش هم همانجاست و خیلی هم طرفدار دارند) ، چند حادثه از فیلم های هندی و  چند خورده داستان نامربوط دیگر که در کنار هم تبدیل به یک اثر از هم گسیخته شده است و این اتفاقات هرگز تبدیل به یک داستان جامع نمی شود. حتی معمایی هم که نویسنده در جمله انتهایی داستان بیان می کند ما را متقاعد به پیگیری جوابش نمی کند .زیرا دیگر حوصله تکرار این داستان را نداریم!به نظرم بررسی این که چرا  کتاب ( و کتاب های مشابه) به این درجه از فروش می رسند.(مشابه اتفاقاتی که گاهاً در گیشه سینما هم می افتد.) نیاز به یک تحقیق جامع توسط جامعه شناسان و صاحب نظران این حوزه دارد. شاید یکی از دلایل کمبود سرانه مطالعه هم همین باشد.به نظر مخاطب عامی مثل من ، وقتی کتاب هایی با این تعداد تجدید چاپ، کیفیتشان حتی در سطح فیلم های تلویزیونی آبکی صدا و سیما هم نیست، وای به حال کتاب های دیگر! باز هم گُلی به جمال تلویزیون که لااقل لازم نیست برای دیدن فیلم هایش پولی پرداخت کنیم!  البته شاید از داستان لذت کافی را نبریم اما با خرید این کتاب می توانیم چند عکس خوب و لاکچری (مانند تصاویری که برای این محتوا پیدا کردم) برای انتشار در شبکه های اجتماعی مان بگیریم!</description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 01:05:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادبادک باز، یادداشتی در ستایش شاهکار خالد حسینی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-ijp7bcl1atnv</link>
                <description>با اینکه مدت زیادی از خواندن شاهکار خالد حسینی ، بادبادک باز ، می‌گذرد. اما این داستان هنوز ذهنم  را درگیر دارد.  امشب به محض دیدن این کتاب در کتابخانه کوچکم، بار دیگر در سرم مرور شد و تصمیم گرفتم یادداشتی در رابطه با آن بنویسم. بخش عمده بادبادک باز در سرزمین مادری نویسنده، افغانستان، روایت می شود. نویسنده به خوبی در خلال داستان فوق العاده اش اوضاع تلخ برادران و خواهران افغانستانی را روایت می‌کند که سال ها درگیر جنگ و آوارگی و محرومیت بوده اند. در این داستان با مفاهیمی مانند رفاقت، معرفت، نمک خوردن و نمکدان نشکستن رو به رو هستیم. مفاهیمی که در دهه های قبل از هفتاد تم اصلی فیلم های سینمایی ما را تشکیل می‌داد. راستش این داستان دوباره مرا به یاد فیلم های جمشید هاشم پور انداخت...رفاقت و معرفتی که در این داستان میبینم از همان جنس است. از جنس فیلم هایی که من با آنها بزرگ شده ام. در بادبادک باز با داستان پیچیده و شخصیت های فرآوانی طرف نیستیم. داستان ساده با حوادثی زیبا و یک غافلگیری غیر منتظره در یک سوم پایانی! راستش در حین خواندن این کتاب واقعا احساساتی شدم و این حس تا لحظه پایان  داستان با من بود. از آن کتاب‌هایی که دوست داری تا ابد صفحه بخورند و هیچ گاه به صفحه پایانی آن نرسی! داستان زیبا، بیان مفاهیمی که دوستشان دارم  و همینطور فرهنگ هایمان که هنوز هم با وجود خط کشی های جغرافیایی، شباهت های زیادی با هم دارند،دلیل ارتباط عمیقم  با این رمان شد. به‌طوری که در تمام مدت زمان خواندن کتاب احساس می کردم که این حوادث در وطن خودم در حال اتفاق افتادن است.من نه منتقد هستم و نه نویسنده و نه حتی یک کتابخوان حرفه ای، فقط نظر خودم را با شما به اشتراک گذاشتم. و در پایان باید بگویم : از خواندن این رمان زیبا پشیمان نخواهید شد. </description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Mon, 30 Mar 2020 01:32:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایگنیشس،این غول بی مصرف! نگاهی به کتاب اتحادیه ابلهان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sifb/%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%86-cvd0utl3xwas</link>
                <description>اتحادیه ابلهان  دارای داستانی جذاب، همراه با طنزی زیبا می باشد. شخصیت اصلی این کتاب جوانی تحصیل کرده، بیکار، تنبل و البته بیماریست که تعاملات محدود و البته از روی اجبار وی با سایر شخصیت های این داستان، که آنها هم خیلی آدم های معقولی نیستند!، موقعیت هایی را خلق می‌کند که پایه و اساس اتفاقات این رمان هستند.به نظرم تنها همین توصیف شخصیت اصلی می تواند تداعی گر اتفاقات کمدی جذابی که در طول داستان با آن ها سر و کار داریم شود. اتفاقاتي که تا انتهای کتاب پازل خرابکاری هایی که رد پای ایگنیشس به صورت خواسته یا ناخواسته در آنها دیده می شود را تکمیل می کند. خرابکاری هایی که به نظر من بیشتر برای مادر ایگنیشس دردسر درست می کنند تا خود او. کتاب اتحادیه ابلهان، همانطور که از نامش هم پیداست، کتابی با درون مایه طنز است برخلاف صحبت من که اینجا کاملا جدیست! من این کتاب را مرثيه ای میدانم برای مادر ایگنیشس، و همینطور مادران ایگنیشس هایی که ممکن است در اطراف ما باشند! ایگنیشس بعد از اتمام تحصیلات جنجالی خود در دانشگاه ،که حدود ده سال طول کشیده،  با کوله باری از دانش به خانه ای که مادر پیرش در آن به سختی روزگار می گذراند باز می گردد. در تمام مدت تحصیل مادر کلیه مخارج دانشگاه وی را با مشقت و  به امید پیشرفت فرزند عزیزش پرداخت کرده است.ایگنیشس وقتی به خانه بر میگردد و فقط می خورد و می خوابد! البته در کنار این دو کار بسیار اهل مطالعه می باشد و همینطور چیز هایی که به ذهنش می رسد را می نویسید. اون اهل سینماست و تقریبا اکران هیچ فیلمی را از دست نمی دهد.ایگنیشس مدام در حال فکر کردن و نظر دادن در رابطه با اتفاقات دور و ور خود است و به طرز وسواس گونه ای این اتفاقات را با جملات قلمبه و سلمبه ای که ماحصل سال های تحصیل و همینطور  مطالعات اوست بیان می کند. ایگنیشس انسان آرمان گرایی است و دنیای اطراف خودش را دوست ندارد و به فکر تغییر است. تا اینجا مسئله ای نیست و به نظر ما با انسان فرهیخته ای طرف هستیم. اما مشکل اصلی اینجاست که این ها فقط در حد حرف زدن است. ایگنیشس فکر می کند خیلی می داند و در همه حوزه ها صاحب نظر است. از سینما گرفته تا سیاست. از بازاریابی تا فلسفه! اما وقتی که پای عمل به وسط آید ، ایگنیشس یک انسان عاجز است! مصداق کامل شعر سعدی! عالم بی عمل. یک انسان با اطلاعات زیاد اما به دور از اجتماع. اطلاعاتی که به هیچ دردی نخواهند خورد حتی به درد خود ایگنیشس.مادر ایگنیشس بعد از اتمام تحصیل پسر مدام با وی در منزل درگیر است و از اینکه او دائم در منزل به سر می برد به ستوه آمده خصوصاً اینکه ایگنیشس به منزل، به عنوان  تنها جایی که با آن ارتباط دارد ، روز به روز وابسته تر می شود. این وابستگی را می توان از چسباندن تابلو های شعاری از سر در اتاقش گرفته تا سر در منزل مشاهده کرد. گویی می خواهد خانه را تبدیل به آرمان شهر خیالی خود کند.مادر هم تنها شنونده صحبت های اوست. این رفتارها که روز به روز بدتر هم می شود (به قول تنها دوست ایگنیشس که از دوران دانشگاه با هم در ارتباط هستند و او هم عضو دیگری از اتحادیه ابلهان می باشد! بیماری روانی ایگنیشس روز به روز در حال وخیم تر شدن است) موجب می شود که فاصله مادر و او بیشتر شود. در مادر (که او هم  انسان کاملی نیست به مانند تمامی شخصیت های این داستان که هر کدام در کنار نقطه قوت ، ضعف هایی هم دارند.) می توانیم حس دوست داشتن فرزند، دلسوزی و به امان آمدن از دست فرزند ناخلف را به خوبی مشاهده کنیم. مادری که از کارهای فرزند خود به ستوه آمده و همچنان با حس مادری دوستش دارد. شاید بتوان مادر را هم به دلیل تربیت نادرست، عدم برخورد قاطع  و لوس بارآمردن ایگنیشس مقصر بدانیم. اما سهم خود ایگنیشس هم در موجودی که به آن تبدیل شده کم نیست.ایگنیشس در خلال داستان به دلیل مشکلاتی که برای او و مادر پیش می آید مجبور به کار کردن در بیرون از منزل  می شود. با توجه به توهم دانایی و خودخواهی که در این انسان به حد اعلای خود رسیده است کارهای عجیبی از وی سر می زند (کارهایی که از دید دیگران عجیب ولی از دید ایگنیس بدیهی می باشند.) این کارهای عجیب باعث به دردسر افتادن دیگران و خلق موقعیت های زیادی در طول داستان می شوند.کارهایی که او به هیچ عنوان حاضر به پذیرش مسئولیت ها و عواقب آن ها نیست.مادر پس از آشنا شدن با دوستانی ،خارج از دایره ارتباطات محدودی که تا الان داشته ، و اینکه بادنیای آدم های معمولی! (خارج از دنیایی که ایگنیشس با استفاده از توهمات آرمان گرایانه اش برایش ساخته ) آشنا می شود. روز به روز حال وخیم ایگنیشس را بیشتر درک می کند. و این تحول شخصیتی در طول داستان در رفتار هاش بروز پیدا می کند. تا اینکه در نهایت رضایت به انتقال پسر به بیمارستان روانی می دهد. که یکی از دراماتیک ترین موقعیت های داستان می باشد.(البته داستان در این موقعیت تمام نمی شود!). به نظر من داستان بیشتر تحول مادر است تا شخصیت اصلی داستان. شخصیتی که باید بیشتر به آن توجه کرد.می خواهم مقاله را کوتاه کنم. ایگنیشس نمونه ای کاریکاتوری از  افرادی است که با بستن چشم خود  به روی دنیای واقعی فقط کتاب می خوانند و تحصیل می کنند. آدم هایی دارای توهم دانایی! بهترین واژه ای که به ذهن من برای توصیف شخصیت اصلی داستان می رسد. باز هم تاکید می کنم کتاب اتحادیه ابلهان یک کتاب طنز است و موقعیت های کمدی فراوانی دارد. اما مطلبی که من نوشتم برداشت شخصی من از تلخی نهفته در طنز کتاب بود. کتاب دارای داستان های موازی زیادی است که جایی به هم مربوط می شوند و موجب غافلگیری خواننده می شود . پس از خواندن کتاب و همینطور مطالعه چند نقد در صفحات وب تصمیم گرفتن که من هم نظرم را در رابطه با اتحادیه ابلهان بنوسیم!</description>
                <category>ایمان فیض بخش</category>
                <author>ایمان فیض بخش</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 11:54:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>