<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sigma</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sigma</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 17:22:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7869/avatar/o463Z0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sigma</title>
            <link>https://virgool.io/@Sigma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از آب و برق و گاز مجانی چه خبر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sigma/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D9%88-%DA%AF%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-kykziumveomr</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماز آب و برق و گاز مجانی چه خبر؟!این‌روزها زندگی سخت شده. مخصوصاً با این داستان کرونا، بعضی‌ها شغلشان را از دست داده‌اند و بعضی‌ها هم که از قبل دچار مشکلات معیشتی بوده اند.حالا کاری ندارم که افرادی که امروز در زندگی‌شان مشکل دارند، این مشکلشان تقصیر خودشان است یا تقصیر دیگران. آخر راستش را بخواهید بعضی‌ها هستند که به آن‌ها بگویید که یک کمکی به بعضی افراد بکنند، سرتان فریاد خواهند زد که :این‌هایی که مشکلات دارند، تقصیر خودشان است. آن موقعی که ما کار می‌کردیم، آنها کار نمی‌کردند.یا مثلاً ممکن است که بگویند:اگر خدا دوست داشت، خودش به آن‌ها می‌داد. ما خودمان هزار جور مشکل داریم.و از این قبیل حرف‌ها.حالا راستش را بخواهید پا نشدم بیام اینجا که از این حرف‌ها بزنم. می‌خواهم در مورد چیز دیگری حرف بزنم.وقتی بحث فقر و مشکلات معیشتی می‌شود،‌ اولین چیزی که خیلی از ما یادش می‌اُفتیم، مسئلهٔ انقلاب اسلامی است.که واقعا باید بیاییم در موردش حرف بزنیم.ما کُلّی چیز داشتیم به برکت شاه، کُلّی شرکت، کُلّی کارخانه و کًلّی چیز دیگر.بعد یک عده خوشی زد زیر دلشان، یک عده دیگر هم آمدند مردم را گول زدند و از موقعیت استفاده کردند و شرایط شد این وضعیتی که خودتان می‌بینید.این‌ها حرف‌هایی است که هر روز می‌شنویم: در مترو، در اتوبوس، در دانشگاه، در خانواده و ... .نمی‌خواهم بگویم که همه‌چیز خوب است و هیچ مشکلی نداریم.اما ...الان چهل و چند سال از انقلاب گذشته. اکثر آدم‌هایی که الان زنده هستند، قبل از انقلاب اصلا نبوده‌اند! تازه آن‌هایی هم که بوده‌اند، از آن زمان‌ها خیلی گذشته. تقریباً هیچ چیز یادشان نمانده!شنبه‌شب یک بنده خدایی رو کرد به ما گفت:اگر یکی بهت گفت:&quot; مگر آیت‌الله خمینی نگفته بود که آب مجانی می‌کنیم؟ پس چرا وضعیت این شکلی است؟ &quot;در جوابش بگو :&quot; این حرف رو توی بهشت زهرا زده بود. الان شما برو بهشت زهرا از برقش استفاده کن! برو دست‌شویی، از دست‌شویی‌اش استفاده کن! اگه اومدن ازت پول گرفتن، بعد بیا حرف بزن!&quot;بعد هم یه لبخندی زد و کار به همین جا ختم شد.من هم تو ذهنم اومد که واقعاً چرا این حرف رو زده آیت الله خمینی؟همه شنیدیم که ایشون وقتی در بهمن ۵۷ اومدن تهران، در بهشت زهرا گفته‌اند که:آب و برق  را مجانی می‌کنیم!واقعاً چرا؟!دیشب یاد این موضوع افتادم. وای‌فای گوشی رو روشن کردم، کروم رو باز کردم، بعد نوشتم:آب و برق مجانی بهشت زهرابعد فهمیدم که این همه مدت به ما دروغ گفتند و قضیه چیز دیگری بوده است!</description>
                <category>Sigma</category>
                <author>Sigma</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 22:37:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفاً عصبانی نشوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sigma/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%AF-pavv4anqfod3</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمتذکر:هرگز سعی نکنید آنچه آورده میشود را امتحان کنید. ممکن است پیامدهای ناگواری داشته باشد!یادمه دوران مدرسه کلی با بچه ها مناظره میکردیم!من نماینده اسلام بودم مثلا و سعی میکردم بچه ها رو قانع کنم که اسلام چیز بدی نیست و البته که خیلی هم چیز خوبیه و بیاید مسلمان باشیم!البته خوبه که بگم حتی خودم هم در عمل خیلی پایبند نبودم ولی به لحاظ تئوری فرق میکرد ماجرا!معمولا هم هیچ نتیجه ای نمیگرفتیم!چون نه من بلد بودم درست بحث کنم نه اونا خیلی منطقی بودن!اما داستان اینه که یه روز همین جوری داشتیم حرف میزدیم با یکی از بچه ها که در عقیده خیلی مخالف بود با دین و این داستانا.از اون جا که بحثامون خیلی نظام خاصی نداشت نمیدونم چی شد که رسیدیم به بحث حجاب!من میگفتم که :« خیلی منطقیه که در یک جامعه حقوق مردم محترم شمرده بشه.الان من از این که یک نفر حجابشو رعایت نکنه اذیت میشم و ممکنه بهم ضرر برسه.پس تو و بقیه باید حجابتون رو رعایت کنید.»و اون در جواب میگفت :«اگه این جوری باشه حقوقِ من چی میشه؟ آزادیِ من کجا میره؟خوب تو باید خودتو کنترل کنی! بقیه که نمیتونن اون جوری که تو دوست داری زندگی کنن!»و البته بحث جزئیات بیشتری داشت که هر چند خوب یادمه تقریبا، ولی در این جا نمیگنجه!گفتم که برسم اینجاش:شور و حال دوران نوجوانی بود و صدامون هر بار بلندتر میشد و کمکم شبیه دعوا شده بود بحثمون و هیچ کدوممون هم قانع نمیشدیم.البته من معتقد بودم که اون باید قانع بشه منطقا!و من که دیگه خسته شده بودم و کلافه، گفتم :«من حرفم اینه که باید یه مرز مشخصی وجود داشته باشه برای آزادی ها و در صورتی که با رعایت نشدن این مرز به حقوق افرادی که مرز رو پذیرفتن آسیب وارد بشه، همه حتی اون هایی که مرز رو قبول ندارن باید رعایتش کنند و خوب این مرز رو اسلام مشخص میکنه.حالا اگه تو میگی هر کس هر جور دوست داشته باشه میتونه رفتار کنه و هر کس میتونه حد و مرز خودش رو داشته باشه، باشه من میپذیرم فقط اینو بدون که اگه این جوریه، از این به بعد حد و مرز من بی مرزیه! دفعه بعدی هم که مامانت میاد مدرسه بهش بگو حواسشو جمع کنه، چون من مرز ندارم ممکنه شورتمو در بیارم.»همون جا با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم و هر کی رفت پی زندگیش.بعداً احتمالا از دلش در آوردم.درست یادم نمیاد!الان هم ازش خبر ندارم. امیدوارم حالش خوب باشه.نکته اینجاست که:اگه کس دیگه ای بود ممکن بود خیلی اتفاقات بدی بیفته.خلاصه این که حواسمون باشه اگه یه بنده خدایی یه چیزی گفت که نباید میگفت، یه کم مقاومت کنیم و  عکس العملی نشون ندیم.شاید چیزی تو دلش نبوده مثل من!الحمدللّه که اون روز به خیر گذشت!</description>
                <category>Sigma</category>
                <author>Sigma</author>
                <pubDate>Mon, 03 Sep 2018 12:00:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار جای چیزی خالی است ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sigma/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tta99vhtfmuw</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمبا دست راستش دست چپت را میگیرد.گرم نیست.نرم هم نیست.نمیدانم چیست!فقط باید تجربه‌اش کرد.چیزی فراتر از آن است که در کلمات بگنجد.سرش را به سمت چپ خم میکند و صورتش را به شانه‌ات تکیه میدهد.مدت زیادی طول نمیکشد. سرش را بلند میکند و دست چپت را رها میکند و دست راستت را به دست میگیرد و میفشارد و اگر خیلی حال بدهد آن را میبسود و پس از آن، رهایش میکند و خداحافظی میکند و  میرود پی زندگی اش.و تو میمانی و آرزوی یک تکرار.یک تکراری که هیچ وقت تکراری نمیشود.در این هنگام با خود میاندیشی:چه خوب میشد اگر &quot;او&quot; میبود تا آن زمانی که دیگر زمان نبود.کمی که میگذرد،شاید چند ساعتی و شاید هم چند روزی، وقتی دلت هوایش را میکند و خاطرات را به یاد می آوری، ابراز ناراحتی میکنی از آن زمان دور که او نبود.دوباره با خود میاندیشی :چه زیبا تر بود اگر &quot;او&quot; بود از همان زمانی که زمان نبود.آری، بودنِ &quot;او&quot; در یک &quot;لازمان&quot; تمام آن چیزی است که تو به آن نیاز داری برای رسیدن به آن آرامشی که تمام روزهای زندگی ات پیِ آن بوده ای.و آن محقق نمیشود تا آن هنگام که &quot;او&quot; را با &quot;او&quot; جایگزین کنی.</description>
                <category>Sigma</category>
                <author>Sigma</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jul 2018 10:27:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلفن عمومی و سکه دوریالی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sigma/%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-rymtsyndkmei</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمفکر کنم همتون تلفن عمومی های سکه ای رو یادتون بیاد.تا همین چند سال پیش هم بعضی جاها بودن ولی امروز جای خودشون رو به تلفن عمومی های کارتی دادن.یکی از همین تلفن‌ها سر خیابونمون بود.این تلفن ها خیلی باحال بودن.این جوری بود که کافی بود یه سکه(اصلا مهم نبود چه سکه ای باشه!) بندازی توش و بعد شماره اش رو بگیری و هرچقدر که دلت میخواد باهاش حرف بزنی.البته یه وقت هایی یه نفر که خیلی هم ظاهر عجله داشت میومد پشتت منتظر میموند و مجبور میشدی زودتر تموم کنی و اون موقع بود که حس میکردی که پولت حروم شده و به اندازه کافی ازش استفاده نکردی.البته این جور تلفن ها خیلی آپشن های دیگه هم داشتن:مهم ترینش این بود که اگه تلفنی که بهش زنگ زدی به هر دلیلی موفق نمیشدی باهاش صحبت کنی سکه ات رو بهت پس میداد  میتونستی یه بار دیگه شانستو امتحان کنی.و اما جذاب ترین آپشنش این بود که یه وقتایی میخواستی زنگ بزنی اما سکه نداشتی!با مشت و لگد می‌افتادی به جون تلفن و اگه شانست خوب بود یه سکه از اون دریچه پایین میومد بیرون و کلی ذوق میکردی.البته یه وقتایی هم پیش میومد که زنگ میزدی و بر نمیداشت و سکه هم نمیافتاد!اون موقع میتونستی از اون آپشن جذاب استفاده کنی.البته معمولا جواب نمیداد و مجبور میشدی برگردی خونه.برخلاف امروز که شاید کم ارزش ترین سکه ی موجود، سکه ۱۰۰ تومنیه اون موقع که این داستان اتفاق افتاد برای من کم ارزش ترین سکه،سکه ۵ تومنی بود.البته واضحه که زمانی قبل از اون هم وجود داشته ولی به خاطر حافظه ضعیف و یا سن کم یادم نمیاد اون موقع رو.(زمان دوریالی ها!)ما اون موقع خونمون تلفن نداشتیم و خیلی زیاد به اون تلفن سر خیابونمون میرفتیم تا به َعالم و آدم زنگ بزنیم.به همین خاطر یکی از دغدغه های اصلی زندگیمون این بود که سکه های مناسب پیدا کنیم تا مثلا وقتی میتونیم با سکه ۱ تومنی زنگ بزنیم الکی سکه ۱۰ تومنی نندازیم توش و پولمون رو هدر ندیم!این واقعا مهم بود برامون.اما جای جذابش این بود که یه روز بابام سه تا سکه دوریالی اورد و داد بهمون گفت اینا به هیچ دردی نمیخوره شما باهاش زنگ بزنین کلی حال کنین!سکه هاش خیلی ظریف و کوچیک بودند.آدم اصلا فکر نمیکردکه سکه باشن!(فکر کنم اونا رو از زمان تلفن دوریالی ها با خودش نگهداشته بود.)و ما هم آماده شدیم که بریم ازشون استفاده کنیم.اولی رو انداختیم تو تلفن.زنگ زدیم کلی صحبت کردیم و وقتی گوشی رو گذاشتیم یه صدای جذاب اومد.همون صدایی که وقتی با مشت و لگد می افتادی به جون تلفن بعضی وقتا میومد!دست کردیم تو اون جای پایینش و سکه رو برداشتیم و دوباره زنگ زدیم!آره.اون سکه به دلیل ریز بودنش همیشه از اون پایین می افتاد بیرون و ما دیگه مشکل سکه نداشتیم هیچ وقت.کلی شاد به خونه برگشتیم و برای همیشه از این کابوس سکه نجات پیدا کردیم.*باید اضافه کنم که یک بار وقتی یکی از این دو ریالی ها رو انداختیم تو تلفن و صحبت کردیم بعد از تموم شدن نیفتاد بیرون و حتی مشت و لگد هم فایده ای نداشت.**بعلاوه این که هنوز دوتای دیگشو دارم!***من هنوز مطمئن نیستم این اتفاق به خاطر خود سکه بود یا تلفن سر خیابونمون خراب بود.ای کاش میشد امتحان کرد.زنگ میزدم بهش و هیچ وقت قطع نمیکردم تا بازم جواب سوالمو نفهمم!من عاشق نفهمیدنم.</description>
                <category>Sigma</category>
                <author>Sigma</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jul 2018 10:32:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sigma/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-cjrzvm5qgi8o</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماز وقتی کوچیک بودم میشناختمش.تا قبل از اون روز یه چند بار باهاش حرف زده بودم ولی خیلی کوتاه ومعمولی.اون روز حالم خیلی گرفته بود.یه گوشه تنها نشسته بودم و اصلا حال خوبی نداشتم.همه چیز حسابی به هم ریخته بود.یه جوری انگار همه چیز سیاه و سفید شده بود و هیچ چیز دیگه رنگ سابق رو نداشت.آروم و تنها نشسته بودم تا اینکه اون اومد و کنارم نشست.فقط نشست و بعد نشستنش حتی یک کلمه هم نگفت.حتی سلام هم نکرد.منم حتی سرمو بالا نگرفتم که یه نگاه بهش بندازم.الان که دارم اینا رو مینویسم خیلی ذوق دارم ولی اون موقع همه چیز واقعا همون قدر سیاه سفید بود که همون اول گفتم.یکم که گذشت سرمو بلند کردم و تو چشاش نگاه کردم و بهش سلام کردم.فکر کنم تو تمام اون مدتی که کنارم نشسته بود بهم خیره شده بود و داشت بهم نگاه میکرد اما برام اهمیتی نداشت.جواب سلاممو داد و دوباره سکوت تنها چیزی بود که بینمون گذشت.مشخص بود خیلی دوست داره سر صحبت رو باهام باز کنه اما راستش من اون موقع خیلی ادم بداخلاق و نچسبی بودم.میترسید که یه برخورد تندی باهاش بکنم.مخصوصا این که قبلا هم یه بار این کارو کرده بودم و کلی ناراحت شده بود.دست کرد تو کیفش و یه جلد کتاب آبی رنگ در آورد و شروع کرد حرف زدن:میخوای اینو بدمش به تو؟ کتاب خوبیه.خیلی دوسش دارم.البته اگه خودت داری که هیچی.آخه...مجلد اول مثنوی معنوی بود که شامل دفتر اول و دوم میشد.حال نداشتم بخونمش اما دلم نیومد دستشو رد کنم پس کتاب رو از دستش گرفتم و تشکر کردم.یادم نمیاد که دیگه اون روز چی بینمون گذشت اما از اونجا که حافظه ام خیلی قویه و چیزی یادم نمیره پس احتمالا چیز دیگه ای نگفت و رفت.روزای اول همش کتاب رو ورق میزدم تا جاهاییش رو پیدا کنم که قبلا خونده بودمشون.نمیدونم بقیه هم این کار براشون جذابه یا نه اما همیشه هر وقت کتابی خریدم دنبال قسمت هاییش گشتم که قبلا اونا را دیدم.این کار به نظرم خیلی جذابه.حتی یه وقتایی این قدر این کارو انجام دادم که بعد از خریدن کتاب هم تنها قسمت هاییش رو که خوندم دقیقا همون قسمت هاییه که قبل از خریدنش خونده بودم!چند روزی گذشت و هر چی زمان جلوتر میرفت من رابطم با کتاب بهتر میشد.حقیقتا یه شاهکاره که البته نیاز به تعریف هم نداره.تو این مدت خیلی نمیدیدمش.و اگه معمولا صحبتمون از حد یه سلام معمولی فراتر نمیرفت.زمان گذشت و با بیشتر شدن علاقه من به مولوی، دیگه از اون حال و هوای کسالت بار در اومدم.بیشتر روز رو تو حال و هوایی بودم که به سبب همنشینی با افکار مولوی برام پدید اومده بود.البته رابطم با دنیا و اطرافیانم بهتر نشده بود ولی اتفاقی که افتاده بود این بود که دیگه اون حس سابق رو هم نداشتم.یه جورایی میشه گفت همه چیز متعادل تر شده بود.بعد از این که یه مدت زیادی با اون کتاب آبی رنگ بودم،‌ کمکم به دیوان شمس گرویدم!حقیقتا غزل های نابی داشت .هیچ وقت اون دوران رو فراموش نمیکنم.یکی از فانتزی ترین بخش های زندگیم بود.یه صندلی خراب کنار اون میزی که لق میزد و اون کتاب سنگین.میزی که گفتم این قدر فرسوده بود که گاهی اوقات که وزن خودم رو مینداختم روش صدای جیرجیرش کلافم میکرد.صندلی هم که پر از میخ و پیچ های بیرون زده بود که تمام لباس هامو نخ کش کرده بود.اما همه ی اینها فضایی رو ساخته بود که من خیلی دوسش داشتم.کم کم همه چیز داشت رنگی میشد.اما نه آن رنگی که بقیه از آن تعریف میکردند.شاید رنگ هایی متفاوت از آنچه به طور معمول دیده میشد و رنگ هایی گرمتر که با اتفاقات کوچک از بین نرود.کمی تغییر کرده بودم.نه مثل قبل پرخاشگر بودم نه افسرده.همواره در پی وقتی آزاد بودم که از آن میز و صندلی لذت ببرم.لذتی که در میان صداهای بلندی که از اطراف به گوش میرسید پنهان بود و شاید هیچ کس از آن خبری نداشت.اصلا چه کسی میتوانست با خود فکر کند که در میان آن هیاهو یک نفر روی آن میز و صندلی فرسوده چنان آرامشی را تجربه کند.در آن اتاق که ظاهر کتاب خانه ای داشت افراد زیادی رفت و آمد داشتند.هر کسی میامد و کمی سر و صدا میکرد و میرفت پی زندگی اش.گاهی هم می آمدند در مثنوی دنبال چیزی میگشتند و باز پس از کمی سر و صدا میرفتند پی کارشان.یک نفر هم بود گاهی می آمد روی میز جیرجیروی من خودش را پهن میکرد و به قول خودش چند دقیقه ای میخوابید و بعد او هم مانند بقیه می رفت پی کارش.البته من هیچ وقت متوجه نشدم که چگونه روی آن میز میخوابد.بعدها خودش برایم گفت که مردم روی میز پر از میخ نیز میخوابند و این شرایط در مقابل آن خیلی هم ایده ال است.گاهی هم شعری برایم مینوشت و میگفت که این را شب قبل گفته.اما از وقتی او پایش به آن اتاق باز شد دیگر هیچ وقت صدای میزم را نشنیدم.برخلاف بقیه که معمولا به صورت جمعی می آمدند و به همان شکل هم خارج می شدند او معمولا تنها می آمد و آن قدر آنجا میماند تا وقتی من میخواستم بروم با من بیرون می آمد.البته گاهی اوقات وقتی میخواستم بروم او هنوز آنجا نشسته بود و در این حالت فکر کنم مجبور بود مانند وارد شدنش در خارج شدنش نیز تنها باشد.راستش در آن ابتدا خیلی برایم اهمیت نداشت که همراهم بیاید یا بماند برای همین هیچ گاه نپرسیدم که می آید یا نه.در آنجا ماندنش نیز از سر غرورش بود تا وانمود کند که اگر به آنجا می آید از برای من نیست!دیگر به بودنش عادت کرده بودم.میدانستم که چه اندازه دوستم دارد.البته نه به اندازه او دوستش داشتم ولی بودنش رو دوست داشتم.معمولا با کسی حرف نمیزدم.ساکت و آرام بودم جز مواقعی که او بود و مرا به حرف میکشید.گاهی کنارم مینشست و سرش را میکرد توی کتابم تا ببیند کدام ابیات را میخوانم.گاهی هم کتاب دیگری می آورد و آن را میخواند.گاهی اوقات هم بی آنکه هیچ حرکت اضافه ای کند آنجا مینشست و مرا نگاه میکرد.وقتی سرم را برمیگرداندم تا ببینمش نگاهش را از نگاهم میدزدید گاهی هم چشمانمان به چشم هم می افتاد و خلاصه دیگر نبودنش برایم سخت شده بود.روزهایی را به یاد می آورم که کنارم مینشست.دلش میخواست بغلم کند اما خجالت می کشید.گاهی دستش را به بدنم تکیه میداد اما سریع آنرا پس میکشید.شاید میترسید که پسش بزنم.راستش یک بار که دستم را گرفت این کار را کردم.با دست دیگرم دستش را گرفتم و روی پایش گذاشتم.روزهای آخر دیگر این مرزهای بینمان را نابود کرده بودیم.هنوز هم خجالت میکشید.ساعت های زیادی را با هم میگذراندیم اما طولی نکشید که این فصل به پایان رسید و شاید فصلی شیرین تر از آن شروع شد.این روزها کمتر از آن روزها میبینمش اما بیشتر از آن روزها در دلم یادش زنده است.این روزها آرزویم دیدن روی اوست.این روزها اگر ببینمش بی هیچ تعللی به بغلش خواهم پرید.این روزها من شادم چون او شاد است.این روزها من حالم خوب است چون او حالش خوب است.این روزها من عاشقم چون اون لایق معشوقه بودن است.این روزها ...</description>
                <category>Sigma</category>
                <author>Sigma</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jun 2018 14:52:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دزد شدم:/</title>
                <link>https://virgool.io/@Sigma/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-ayay7d5hx1gv</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمیادم میاد اولین باری که دزدی کردم شاید کمتر از ۷ سالم بود.با بابام رفتیم تو یه مغازه و من دو تا شکلات از اونجا برداشتم و گذاشتم تو جیبم بدون اینکه به کسی بگم.[1]یکی از سوالایی که همه این سالها فکرمو به خودش مشعول کرده اینه که من چرا این کارو کردم؟اون روز اگه به بابام میگفتم که اونا رو میخوامشون، قطعاً برام میخرید اما من این کارو نکردم.چرا؟مطمئن نیستم اما خوب احتمالا دلیلش این بوده که دزدیدنشون راحت تر بود.اونا رو آوردم خونه و گذاشتمشون یه گوشه و هیچ وقت نخوردمشون.چند وقت بعد پیداشون کردم در حالی که خراب شده بودن و انداختمشون دور.اما یه اتفاق بزرگ توی زندگیم افتاد.اونم این بود که یاد گرفتم که وقتی چیزی رو میشه راحت به دست آورد نباید براش سختی کشید.سالها از اون روزها گذشته.حالا من دیگه بچه نیستم.شدم یه مردِ گنده که هنوز هم برای به دست آوردن چیزایی که میخواد راحت ترین راه رو انتخاب میکنه.اما میدونین چیه؟من فقط کاری رو میکنم که بقیه هم انجام میدن.من آدم خوبیم.حتی گاهی اوقات از چیزایی که از دیگران به زور میگیرم، به بقیه هم میدم.من خیلی مهربونم.[2]چرا وقتی همه این کارو میکنن، من برای به دست آوردنِ خواسته هام سختی بکشم؟اره.شاید اصلا راهش همینه.باید همین شکلی زندگی کرد.همه اینا رو گفتم اما راستش میدونین چیه؟من اینا رو گفتم تا بتونم خودمو آروم کنم و باز به کارم ادامه بدم...آره، من یه دزد شدم.[1] حقیقتش اینه که من قبل از این رو یادم نمیاد.یعنی شاید اون بار واقعا اولین بار نبوده.شاید من از همون اون اولش(نمیدونم دقیقا کِی میشه!) دزد بودم.[2] راستش وقتی هنوز خیلی گنده نشده بودم، یه روز از این کارام ناراحت بودم و داشتم برای یکی از دوستام میگفتم و اون اینا رو بهم گفت.</description>
                <category>Sigma</category>
                <author>Sigma</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jun 2018 11:10:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>