<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sihod</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sihod</link>
        <description>t.me/VacationTerry ?‍♂️ از کجاش بگم براتون؟ از اینجاش ? the end</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:56:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/423975/avatar/m35OHD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sihod</title>
            <link>https://virgool.io/@Sihod</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشتی به خود : جنگی همیشگی برای آرامش ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Sihod/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%DB%B1-qsw3grr3cl5q</link>
                <description>مقدمهخلاصه ای از جلسات روان شناسی من. تنها یادآوری هستند برای خودم که جنگم را تسلیم نشوم. اگر هم کسی دوست داشت٬ از این خزعبلات برای جنگ خودش کمک بگیرد که چه بهتر.جلسه ۱ :بدون اینکه بدانم٬ به چشمان دکتر موقع حرف زدن نگاه نمی کردم. این رو جزوی از مشکلاتم که باعث شده بود مراجعه کنم نمی دانستم. ولی دکتر تاکید بر آن داشت و میخواست دلیلش را هر طور شده از من بیرون بکشد. یک نبرد درونی سختی داشتم تا بالاخره به حرف آمدم و دلیلش خجالت بود. چرا خجالت؟ چون اون (دکتر) فکر می کردم که این مشکلات را من دارم پس آدم خوبی نیستم. ولی فهمیدیم که او همچین فکری نمیکند. در حقیقت من هستم که او را قضاوت می کنم به اینکه او من را قضاوت می کند. همین کافی بود تا نشان دهد که من همه عمر سعی میکردم خوبی خودم را به بقیه اثبات کنم. همیشه سعیم را میکردم بهترین فرزند٬ دوست و... باشم. به هر قیمتی که شده. حتی به قیمت زندگی گرانبهای خودم. دلیل این تلاش٬ کمک به دیگران نبوده (شاید کمی) بلکه این بوده که بقیه من را خوب قضاوت کنند و جلوه خوبی از من داشته باشند. این ها باعث می شدند هیچ وقت برای خودم و خواسته هایم زندگی نکنم و عمرم رو در راستای براورده کردن انتظارات دیگران هدر دهم. از همین جا به رابطه به پدر و مادرم رسیدیم که بسیار شکرآب بود. مدتی بود که متوجه شده بودم انگار پدر و مادرم آن آدم های ایده آل و کاملی که در ذهن تصور می کردم نیستند و مشکلاتی دارند. شاید همیشه مشکلاتی رو میدیدم ولی چیزی باعث می شد که ذهنم آن ایرادات را نادیده بگیرد. ولی دیگر از آن ایرادات خسته شده بودم. چرا که داشتند آسیبی بزرگ به من می زدند. چه مثالی بهتر از این موضوع که : پدرم روزی پیامی طولانی بهم داد با مضمون آنکه اگر درس نخوانی دیگر پسر من محسوب نمی شوی و ارزشی برایم نداری. بعید میدونم لازم باشد که توضیحی در مورد هزاران اشتباهِ این پیام برایتان بدهم.من از این پیام پدرم متنفر بودم. درست است. احساسی که نسبت به پیام و رفتارش داشتم تنفر بود. ولی هیچوقت حاضر نبودم به زبان بیاورم. زبان که هیچ٬ حتی فکرش هم برایم سیبی ممنوعه بود. آخر پدرم است ناسلامتی. چه کسی با ذره ای شرافت و شعور از پدرش متنفرش میشود؟! (حتی برای لحظه ای یا در یک فکر گذرا). اگر این احساس را داشته باشم خدایی نکرده٬ جلوهِ پسر خوب در ذهن پدرم از من عوض می شود! من همیشه باید احترام پدرم را حفظ کنم. لااقل در ظاهر هم که شده. به هر قیمتی که لازم است. حتی سرکوب احساسات واقعیم و مقابله نکردن با مشکلاتی که در رابطه خانوادگی ما وجود دارد.دکتر :‌ خودت را در لحظه ای که پیام را دریافت کرده به عنوان شخص ثالثی تصور کن. چه احساسی نسبت به صادق داشتی؟اینجانب : احساس نا امیدی. سرافکنده بودم از صادق که خودش را در چنین وضعیتی قرار داده تا پدرش همچین پیامی برایش بفرستد. نا امید از این که انقدر صادق درمانده شده است. چرا خودش را جدا نکرده; چرا مستقل نشده; چرا مهاجرت نکرده.دکتر : این دقیقا رفتاری است که پدرت با تو دارد. پدرت از تو نا امید است چون درس نخوانده ای. حالا تو از خودت نا امیدی که چرا این پیام را به تو داده است. تو داری مقصر را خودت می دانی. حتی در چنین شرایطی.در این مرحله دکتر تمرینی داد: صادقی که پیام را دریافت کرده است را در یک طرف کاناپه تصور کن نشسته است. حالا سعی کن بروی پیشش و دلداری اش دهی. هرچه دلت میخواهد به او بگو (همانند تئاتری که یک بازیگرش نامرئی باشد). خیلی ترس داشتم از این کار. یجورایی خجالت. انگار که دکتر قرار است مرا قضاوت کند (دوباره همان مشکل اول جلسه). بعد از کلی کلنجار و کشمکش با خودم و چانه زدن ها با دکتر٬ آمدم که نمایشم را اجرا کنم. ولی بهت زده شدم. چقدر صادق برایم غریبه بود. انگار که این ۲۲ سال یک نفر دیگر در کالبدم زندگی می کرده و من همین طور از او دورتر و غریبه تر می شدم. بعد از کلی حرف زدن با دکتر و با صادق٬ یکم بیشتر آشنا شدم. در این مرحله دکتر گفت که هدفت باید صمیمی شدن با این صادق باشد.بعد از کلی وقت و صمیمی شدن با صادق٬ حرف هایم اینگونه بود که &quot;گورپدرت بابات. تا همو داریم غم نداریم&quot; به پدرم بی احترامی کردم. باورتان می شود؟! ولی سزاوارش بود. کمی خالی شدم. ولی بخش مهم این صحبت بسیار کوتاه٬ قسمت دومش بود. همه ما باید سعی کنیم تا انقدر با خودمان رفیق باشیم و برای خودمان ارزش قائل باشیم که برای آرامش و خوشحالی در زندگی نیازی به دیگران نداشته باشیم.حالا دیگر مقصر را صادق نمیدانستم که پیام را دریافت کرده. بلکه با او همدل و همدرد بودم. مرحله بعد٬ این بود که خوشحال بودم که خودم را دارم. ناراحتی ام رو کمتر کرد.حالا نوبت پدرم بود. دکتر گفت که لحظه ای که پیام را دریافت کردی دلت می خواست به پدرت چه بگویی؟ دوباره چانه زنی ها با دکتر آغاز شد. هی میگفتم که خب پدرمه و باید احترام بگذارم و نمی شود چیزی گفت. نهایتاً درب اتاق را محکم می بندم تا نارضایتی خودم را نشان دهم. شاید کمی صدایم را بالا ببرم. دکتر گفت که این ها احترام ظاهری است. تو جور دیگر تلافی می کنی. مثلا درس نمیخوانی یا آزمون هایت را شرکت نمی کنی و پدرت را تا مرز سکته پیش می بری. [دقیقا!] کم کم قانع شدم. در آن شرایط خیالی و بدون حضور پدر (محیطی امن بود تا ترس ها را کنار بگذارم و تمرینی برای دنیای واقعی باشد) شروع کردم به پدر گفتن که : &quot;زندگی من به تو هیچ ربطی ندارد٬ بگذار هر غلطی می خواهم بکنم. درس خواندن من چه کار به دارد. مگر اصلاً ارزش من به درس خواندنم است؟!&quot;مسئله بعدی٬ این بود که من نمیتوانم بگذارم و بروم. ۲۲ سال برای من زحمت کشیده اند بالاخره. من یک سری وظایف در قبال آن ها بر عهده دارم. اگر میخواهند درس بخوانم به عنوان قدر دانی زحماتشان یک جورایی بر گردن من است. دکتر گفت که خیلی از کارهایی که کرده اند برای دل خودشان بوده است. [حقیقتی تلخ] اصلاً تو بیا و درس هایت را مطابق میل آن ها بخوان و پزشک بشو. ولی پزشکی غمگین می شوی. این بهتر است یا مثلا کارگر باشی ولی خوشحال و در آرامش؟دکتر مرتب در طول جلسه تکرار می کرد : ۲۲ سال این گونه زندگی کردی. دیگر خسته نشدی؟ کافی نیست؟ نمی خواهی برای خودت زندگی کنی؟ میخواهی همچنان برای انتظارات دیگران زندگی کنی؟ میخوای برای بقیه زندگی کنی؟ میخوای لِه تر از این بشی؟ میخوای افسرده تر باشی؟آخه صادق گناه نداره؟!</description>
                <category>Sihod</category>
                <author>Sihod</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 16:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه سریال Skins</title>
                <link>https://virgool.io/@Sihod/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-skins-oevcampk0gqx</link>
                <description>شروع :فضای سریال پر از پارتی و مواد و مشروبه. به صورتی که بعد از پخش سریال نوعی پارتی جدید تو انگلستان شروع شد به اسم Skins party که برگرفته از تریلر سریال بود. ولی عمق سریال از دو واحد روانشناسی که تو دانشگاه گذروندم بیشتر بهم چیز یاد داد. انگار که اسم سریال Skins از همین نشات گرفته. بعضیا میگن “skins” اصطلاحیه که برای کاغذ رول سیگار یا joint بکار میره و اسم سریال به اون اشاره داره. دسته آخر شامل خودم٬ فکر میکنیم که اسم سریال از این میاد که هر کدوم از افراد سریال و به طور کلی آدم ها٬ یه پوسته یا اسکین دارند که زیر هر پوسته هزاران گرفتاری و معما هست. همگی با ظاهر و رفتار های مختلف سعی بر پوشوندن اون ها داریم.سریال فوق العاده بود و به نظرم بجای ادامه دادن این متن٬ برین سریالو ببینین. ولی هروقت احساس کردین که دیگه طاقت دیدن ادامشو ندارین بیاین ادامه متنو بخونین و بدونین که طوری نیس٬ تنها نیستین.اسپویل (اگه میخواین تجربتون از دیدن سریال دست نخورده باقی بمونه ادامه متن رو نخونین) :سریال ۷ فصله. دو فصل دو فصل داستان ها جدا میشن. داستان هر بخش در مورد یه عده دبیرستانیه که غالبا با هم دوستند. سریال تو فصل اول هر بخش حالت کمدی بر درامش مسلطه و مشغول معرفی کاراکتر ها و روابط بینشونه.فضا  سرشار از خوشگذرونی مثل مواد٬ پارتی٬ سک*س و ... است. اما تو فصل های دوم هر بخش٬ روابط بین افراد به چالش کشیده میشن.فصل های دوم فضا بشدت تیره میشه٬ ولی حتی تو حساس ترین لحظات هم که بیننده داره بغضش میترکه٬ سریال یه جکی چیزی میگه و آدمو به خنده میندازه. خنده ای که یک لحظه هم دوام نداره و فقط عذاب وجدان به همراه داره. یادت میندازه که آدم بزرگترین غم هاش مثل مردن یه عزیزاش رو هم با تمام توان فراموش میکنه و پشت سر میذاره.اتفاقاتی که تو این سریال میفتن تقریبا هیچ کدوم دور از حقیقت نیست و هر روز در حال اتفاق افتادنه حتی برای من و تو. منتها دلیل اینکه تو این سریال انقدر به چشم میان اینه که کاراکتر ها زیادند و اتفاقات روی هم انباشته میشن. اتفاقاتی که سریال رو تبدیل میکنه به کوه غمی که بیننده باید به دوش بکشه. این اتفاقات متعدد و پشت هم برای منی که عادت دارم سریال ها رو تو چند روز کوتاه تموم کنم خیلی سنگین تموم شد. بذارین یه مثال بزنم که حساب کار دستتون بیاد. من سریال Lost رو یک سال عید از ۱ام تا ۶ام فروردین دیدم. سریالی ۱۲۱ قسمتی. اما برای اولین بار تو زندگیم به سریالی برخوردم که نتونستم پشت سر هم ببینمش. فصل دوم رو یکی دو قسمت میدیدم و دیگه طاقت نداشتم ادامه اش رو ببینم. این روند ادامه پیدا کرد به صورتی که کلا ۴ فصل سریال (۲ بخش یا داستان) رو دیدم و ۳ فصل آخر رو رها کردم و به هیچ عنوان ادامه اش رو نخواهم دید. دقت کنین که این بخاطر کم علاقگی یا بد بودن سریال نیست. بلکه سریال بینظیره. دلیلش طاقت کم من در برابر این همه مشکل تو زندگی کاراکتر هاست. ۴ فصل که تموم شد واقعا دپرس شدم. تو روز یه وعده غذا به زور میخوردم. دو سه هفته از خونه نمیتونستم برم بیرون. بعد چند سال نشستم تو خلوت خودم گریه کردم. نه یک بار نه دوبار٬ بلکه یک هفته مداوم شبا تو تخت خواب٬ هروقت کسی خونه نبود و... . البته این گریه ها یکمش برای کاراکترها بود و بیشترش بخاطر تمام اتفاقات بد زندگی خودم بود که این سریال به یادم آورده بود. تو طول دیدن سریال هم که چندین و چند بار گریم گرفت. بعد از این قضایا تصمیم گرفتم فیلم و سریال هایی که توش کسی میمیره یا ذره ای ناراحتی داره رو نبینم. خیلی از چیزایی که تو واچ لیست هام بود رو بخاطر همین پاک کردم. سریال زمانی که تو channel 4 داشت پخش میشد (سال ۲۰۰۷) داستانش با زمان واقعی پیش میرفت. اون طوری بیننده زمان بیشتری داشته تا سریال و اتفاقاتش رو هضم کنه. شاید باید همون کارو میکردم و بین هر قسمت چند روز صبر می کردم. اما یه نکته خیلی مهم اینه که سریال مثل درام های ایرانی نیست که فقط بیاد بدبختی ها و مشکلات زندگی رو به تصویر بکشه و بیننده رو به گریه بندازه و تموم شه. هر کدوم از پیچ های داستان٬ یه درس بزرگ به آدم میده. حتی خیلی از اونها به خوبی و خوشی تموم میشن ولی من باز هم بخاطر سختی هایی که توی مسیر بود و فکر اینکه چقدر راحت تر میشد حلشون کرد ناراحت میشدم.سریال عشق ها و رفاقت هایی رو به تصویر میکشه که باعث میشدن من کل مدت تو سر خودم بزنم که چرا تجربشون نکردم و احتمالا هیچ وقت نخواهم کرد. عشق های سریال اصلا اون قدر رویایی نیستند و مثل بقیه عشق های فیلم ها نیستند و میتونن دست یافنتی باشند. البته نه برای من با فرهنگ و عرف های اطرافم. دوستی های سریال هم اصلا بدون مشکل نیستند ولی خیلی عمیقند. دوست ها خیلی به هم نزدیکند و مشکلاتشون رو با هم به اشتراک میذارن و واقعا به هم کمک میکنن. دوستی ای که فقط یبار تجربه اش کردم و پایانش مثل پایان فصل دو شد. ایشالا گیر همتون بیاد کیف کنین.سریال تو فصل های اول هر بخش باعث شد دلم بخواد انقد پاستوریزه نباشم و علف بکشم و مشروب بخورم اما تو فصل های دوم نظرمو برگردوند تا همون بچه مثبت باقی بمونم.سریال حتی باعث شدم دلم بخواد یکی از مشکلات کاراکتر ها رو داشتم. هر کدومشون یه سری مشکل با خانواده٬ دوستان یا دوست دختراشون داشتند که کم و بیش واضح بودند. هر کدوم یه هدف یا علاقه های کم و بیش واضحی داشتند تا آخر داستان دنبالشون کنن. ولی من بدبخت مشکلم کم اراده بودن و گشادیمه. چیزی که نمیدونم چی کار کنم حلش کنم. یا مثلا دانشجو پزشکی ام ولی نمیدونم واقعا چی کار میخوام با زندگیم بکنم و فقط دارم به زور با کمترین حد درس خوندن فعلا دانشگاه رو پیش میبرم تا بالاخره یه اتفاقی بیفته.خلاصه که سریال تجربه ای بینظیر بود واسه من. تجربه ای که برای سلامت روانم هم که شده قطعش میکردم.پانویس خیلی مهم :‌ برای دانلود سریال خیلی سایت ها میزدن نسخه web dl ولی اکثرا نسخه hdtv بودن و mid role های قبل و بعد تبلیغات تلویزیون هم تو سریال بود که خیلی رو مخ بود. اگر امکانش رو دارین از سایت imovie dl دانلود کنین.پایان</description>
                <category>Sihod</category>
                <author>Sihod</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 10:32:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>