<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sila Abdi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sila</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:23:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3897864/avatar/lXjbcp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sila Abdi</title>
            <link>https://virgool.io/@Sila</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@Sila/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-r6j2qbxfa38m</link>
                <description>۹&quot;تنهایی&quot;کلمه ی دردناکی است، نمی دانم، چون از دید یک فارسی زبان که معنی آن را می‌دانم نگاه میکنم،دردناک است.یا واقعا این کلمه دردناک است؟شاید بگویید اگر از کسی که ، با زبان فارسی آشنا نبود می‌پرسیدی، قضیه فرق می‌کرد.اما باز هم من پافشاری میکنم و می‌گویم &quot;تنهایی&quot; واقعا کلمه ی دردناکی استمثال میزنم &quot; شادی&quot; ، بی شک در آن شور و شوق وجود دارد، مثلا اگر در یک جمع غیر ایرانی فریاد بزنی و بگویی &quot;شادی &quot;چه چیزی به ذهنشان می‌رسد؟من که می‌گویم، کلماتی با حس خوب، مثلا شاید به یاد &quot;شکلات&quot; بیفتند یا &quot;سفر&quot;، شاید هم &quot;پروانه ها&quot;برعکسش هم وجود دارد، مثلا اگه فریاد بزنی &quot;مرگ&quot;با خود چه فکری می‌کنند؟من که می‌گویم مو به تنشان سیخ می‌شود، حتی اگر معنی آن را ندانندنمیدانم، یک کلمه سه حرفی چرا باید به انسان خوف بدهد،اما من به یقین می‌گویم، حتی اگر از یک آمریکایی یا ایتالیایی بپرسی این کلمه چه حسی به تو می‌دهد، قطعا یک چیزی نزدیک به آن را بازگو می‌کند مثلا &quot;وحشت&quot; &quot;فرار&quot; &quot;تاریکی&quot;، من که حاضرم شرط ببندم.در دنیا کلماتی وجود دارند که با بازگو کردنشان حس خوب میگیرم، مثلا بستنی، بهار،بارون،دوست،محبتو کلماتی هم هستند که با گفتنشان حس بد،مثلا ترس، افسردگی،سرطان، مریضی،انزجار و هزاران کلمه منحوس دیگر، مثل همین &quot;منحوس&quot;تا چندی پیش ، باور داشتم که واقعا کلمات حس دارند، اما با برخورد به تحقیقی در فضای مجازی به این باور، یقیین پیدا کردم.در یک آزمایش، دانشمندان تحقیقات انجام شده روی دو گیاه را بررسی می‌کردند که به مدت ۳۰ روز با دو گیاه سخن می گفتنداما در این سی روز، به یکی از آن ها محبت کردند و از کلمات محبت آمیز استفاده کردند و به دیگری نفرت ورزیدند و از کلمات منزجر کننده برای سخن گفتند استفاده کردنددر کمال تعجب دیدند که گیاهی که مورد محبت قرار گرفته رشد کرده و آن دیگری را که شماتت کردند خشک شدهاینجا بود که ثابت شد کلمات انرژی دارند و حس خوب و بد را به مخاطب منتقل می‌کنند.یقینا که گیاه نه میداند &quot;دوستت دارم&quot; چیست و نه با &quot;ازت متنفرم&quot; آشنا بودهاما یکی از آنها با توجه به لحن و انرژی که از کلمات محبت آمیز دریافت کرده رشد کردهو دیگری که مورد لعن و نفرین قرار گرفته خشک شدهآنجا بود که یقین پیدا کردم که بله، کلمات در درون خود انرژی دارند و هر کلمه حس خوب و بدی را منتقل می‌کندپس در نتیجه الان جا دارد بگویمآرزو میکنم که حالتان خوب باشد</description>
                <category>Sila Abdi</category>
                <author>Sila Abdi</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 22:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلک یا جوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Sila/%D9%82%D9%84%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%88%D8%A8-p7kluwbrzmem</link>
                <description> روی چهارپایه ایستاده و منتظر بودم، به مامان خیره شدم، زیر لب، قربون صدقه چینی های گل سرخش میرفت و عسلی های جهازش رو دستمال میکشید. پنج دقیقه شده بود که یه لنگه پا وایساده بودم تا چینی ها رو بگیرم و تو کابینت بچینم ولی انگار منو یادش رفت بود.با بی حوصلگی صداش زدم&quot;مامان&quot;مامان: ههمممم&quot;خسته شدم کی تموم میشه ، از صبح خروس خون منو بیدار کردیچینی ها رو که در آوردم از کابینت، شستم و دستمال کشیدم، خوب، منتظر چی هستی، بده که بچینمشون &quot;در حالی که همش زیر لب غرولند میکرد گفت: باشه دختر، میبینی که دارم چکشون میکنم.&quot;مامان از صبح تا الان ده بار چکشون کردی، بخدا سالمِ سالمن&quot; مامان: کار از محکم کاری عیب نمیکنه، ممکنه موقع شستن، زده باشی به جایی...با بی میلی یه نگاه به شیشه ها و چینی های مامان انداختم و گفتم: مامان چی تو اینا میبینی که انقد برات مهمن، نه تنها کم هم نمیشه تعدادشون، روزبه روز بیشتر هم میشه، تا اونجا که یادمه عید سال قبل کمتر بودنمشکل اینجاس که سیرمونی هم نداری، هر بار که چشمت به مغازه چینی و ظرف و ظروف میفته، چشمات برق میزنه، بعدشم  پولتو می‌ریزی تو جوب، حداقل  این قدیمیا رو دور بنداز، البته که ارزش مادی هم ندارن که بفروشی...مامان با نگاهی سرزنش بار گفت: مگه هر چیزی باید ارزش مادی داشته باشه، اینا ارزش معنوی دارن برامبا خنده گفتم: ارزش معنوی؟؟ مامان جک میگی، چندتا چینی  و لیوان ، چه ارزش معنوی میتونه داشته باشه؟مامان با لحن ناراحتی ادامه داد: تو نمیفهمی دختر جون اینا هر کدوم هدیه افرادی هستن که دوسشون دارم، آدم نمیتونه نسبت به هدیه هایی که گرفته بی تفاوت باشه این عسلی هارو خانم جون برای جهاز بهم هدیه داد، بشقاب های مینا کاری شده رو هم خاله مریمت از اصفهان سفارش دادهچینی های گل سرخمم که  هدیه مامان بدریه، خلاصه همه و همه اینایی که میبینی از اولین هدیه های یه عروس بوده، که با جون و دل تا الان ازشون مراقبت کرده، الان هم میبینی که، نمیتونم دل بکنم و هر بار بیشتر و بیشتر میخرم، به قول تو پولم رو ميندازم تو جوبدرضمن دختر جون اگه جای گله باشه من که دلم پر ترِ کلی لباس تلنبار شده داری که هیچ کدوم رو هم نمیپوشی، شعار زندگیتم که شده، چی بپوشم، لباس ندارم...همونطور که تو از لباس خریدن زده نمیشی، من هم از ظرف و ظروف خسته نمیشم و یه نکته رو یادت باشه،  کاری رو انجام بده که حس خوبی بهت بده ، چه پولت رو تو جوب بریزی، چه تو قلکحالا هم اینو بگیر بزار تو کابینت سمت راستی، انقد غر زدی که سرم رفت.با کمی تامل بشقاب رو  از مامان گرفتم و سکوت کردم، حق بابا مامان بود، چه پول رو تو جوب بریزی چه تو قلک، باید حس خوبی داشته باشی، اصل زندگی همین بود.</description>
                <category>Sila Abdi</category>
                <author>Sila Abdi</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 15:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sila/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-ucscouds6l5p</link>
                <description>دیروز اتفاقی افتاد...اتفاقی که منو به گذشته برد، امروز که به اون گذشته نگاه میکنم به یقین میتونم بگم که گذشته، حال بهتری داشتم و هرگز صفتی به نام سردرگمی تو زندگی من جا نداشت...الان در این لحضه، روی کاناپه ای که روش دراز کشیدم به اون دوران غبطه میخورم، دورانی که خیلی وقت برای نوشتن داشتم، انقدر می‌نوشتم که شماره صفحه ها از دستم میرفتمن، دیروز با جمله ای روبه رو شدم  که به من یادآوری کرد که کی بودم...کسی که عاشق نوشتن بود،  و انقدر می‌نوشت که جوهر خودکار روی انگشتاش جا میموندخیلی وقته که نمینویسم  شاید ۵ یا ۶ سال ...بعد این همه مدت سخته کلمات رو خوب کنار هم بچینم خوب بنویسم، کجا کدوم صفت رو بزارم، یا کجا کدوم قید رو به کار ببرم خیلی سخت شده....ولی امروز تصمیم گرفتم باز هم شروع کنم به نوشتن، جدا از همه مشغله هایی که دارم میخوام مثل گذشته باز هم بنویسم حتی اگه تو این کار ضعیف شده باشم، حتی اگه برای چیدن کلمه ها و ساختن جمله ها بارها و بارها تایپ کنم و پاک کنممن یادم رفته بود چقدر عاشق نوشتنم، تا این که دیروز بهم یادآوری شداینو برای خودم مینویسم برای خودم که هر بار برگشتم به این نوشته ها یادم بمونه حتی شده، برای خودم، باز هم بنویسم برای خودی که عاشق نوشتن بود... </description>
                <category>Sila Abdi</category>
                <author>Sila Abdi</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 12:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>