<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سینا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sin</link>
        <description>پیرو مکتب رندیسم/ یک مسخره‌باز قهار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:07:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37966/avatar/w3uXa6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سینا</title>
            <link>https://virgool.io/@Sin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%AF%D8%A7%D8%BA-zppoh3u2eqkv</link>
                <description>آفتاب تیز می‌تابه. یه پسربچه نشسته رو خاک، یه ذره‌بین با دسته‌ی مشکی هم دستش. دهنش بازه و داره می‌خنده. از توی ذره بینش اگه نگاه کنی، یه مورچه رو می‌بینی که آتیش گرفته. کمی اونورتر، یه مورچه‌ی دیگه می‌بینی که داره سوختن دوستش رو تماشا میکنه. خشکش زده و فرار هم نمی‌کنه. منتظره. دیر یا زود نوبتش می‌شه. کاری هم از دستش برنمی‌آد. زل زده به دوستش دیگه چیزی ازش باقی نمونده و کارش تمومه. حالا دیگه نوبت اونه. یه نور دور و برش می‌بینه که داره جا به جا می‌شه. میدوه. سرعتش کمه. کم کم گرمی رو تو کمرش حس میکنه. تو فکر اینه که اگه در بره، می‌خواد چیکار کنه؟ اگه آتیشم نگیره یه جا زیر پای همین بچه له میشه. پاهاش شل میشه و وایمیسته. کم کم بوی سوختگی میخوره تو بینیش.‌ چشاش رو می‌بنده. یه صدا میاد. پسر بچه بلند میشه. باباشه. صداش میکنه واسه ناهار. میره‌. مورچه می‌مونه با یه داغ تو کمرش. میسوزه و عذابش میده.</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 17:18:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچوقت شروع نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-l3mmbucywyyz</link>
                <description>بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم، بار و بندیل را جمع کردم و راهی تهران شدم. دختری تنها که وارد تهرانِ هفتاد ملت میشود. ولی از تنهایی نمیترسیدم. انگیزه داشتم. میخواستم ترقی کنم. در شعر گفتن. در حدی که پهلو بزنم به ابتهاج. به شاملو. در محافل ادبی شرکت میکردم. در شب های شعر خوانی. اما جرئت نمی کردم شعر بخوانم. باید یاد میگرفتم درست و اصولی شعر بگویم. همینجور کشکی که نمیشود. این شد که در یک کارگاه شعر ثبت نام کردم. آنجا بود که دیدمش. منی که نه عشق را بلد بودم و نه عاشقی را، دل خودم را دیدم که در عشق گرفتار آمده. پسری که ساکت در یک گوشه می نشست و گوش میداد و نکته مینوشت. و هر از چند گاهی دستی به موهای بلند مشکی اش می کشید. یک دسته مو که مکررا روی صورتش میفتاد و او دوباره برش میگرداند به جای اولش. دلم غش میرفت هر وقت اینکار را میکرد. با خودم فکر میکردم که اگر حافظ دختر بود، موهایش را به چه تشبیه میکرد؟ شاید حافظ هم از وصف این کمند باز می ماند. یکبار چشم در چشم شدن با او کافی بود که در سیاه چاله ی چشمانش گیر بیفتم. کارگاه دو روزه بود. از دانشگاه اصفهان میامد. این را خودش موقع معارفه ای که اول کلاس ها انجام شد گفت. یعنی بعد از دو روز قرار بود برگرد به شهرش. این یعنی من دیگر نمیتوانستم ببینمش. بعد از کلاس های روز اول، تمام فکرم پیش او بود. در مسیر برگشت، چشمم که به هرکس میفتاد، او را میدیدم. انگار که کلون شده باشد. و هزاران نسخه از آن رها شده در شهر پرسه بزنند. کل شب در فکر راهی بودم که سر صحبت را با او باز کنم. هیچ راهی به ذهنم نمیرسید. همه چیز را به فردا واگذار کردم و به امید اینکه موقعیتی پیش بیاید که بتوانم با او صحبت کنم، به خواب رفتم.در کلاس تماما زیر نظر داشتمش. طوری به او مینگریستم که اگر هر نگاهم تیری بود، بیچاره سوراخ سوراخ میشد. و ای کاش هر نگاهم تیر بود تا سوراخ سوراخش میکردم. میخواستم آنقدر محکم بغلش کنم که خفه شود و در آغوشم جان بدهد تا از فکرش راحت شوم. بله. قبول. اصل بر این است که عاشقان کشتگان معشوق اند. اما استثنا هم جزئی از قاعده اس. و من استثنای این قاعده ام. آخر بی انصاف یک نگاه خشک و خالی به من نمی انداخت. جلو نشسته بود و من چند ردیف پشت او. میخواستم بروم و محکم بزنم پس کله اش و بگویم که &quot;هووی آقا پسر. ول کن این درس لعنتی را. مگر چه نوشته روی آن تخته که زل زدی به آن. آخر کمی هم به من نگاه کن. جام وجودم را با شراب نگاهت لبریز کن.ای بابا&quot;. صد حیف که نمیشد. این دلبر طرار، به کل هوش و حواس را از من ربوده بود. کل روز را در انتظار موقعیت بودم. چند بار خواستم بروم و صحبت کنم با او. بروم و بگویم که یا همراهی ام کن یا کاری کن که از تو متنفر شوم. بگویم به اختیار خودم که دلباخته ی چشمانت نشدم، لابد کار تقدیر بوده. حال یا بیا هر کداممان نقشمان را در این نمایشی که تقدیر نمایشنامه اش را نوشته بپذیریم. یا کلا نمایش را ملغی کنیم و برویم پی کار خودمان.چند بار موقع استراحت بین کلاس ها میدیدم که تنهاست. خواستم بروم که صحبتی کنم. ولی نتوانستم. نمیشد. به سان گرگی که در کمین طعمه اش نشسته، و وقتی طعمه میرسد به جای اینکه شکارش کند، فقط رفتنش را نگاه میکند، موقعیت های پیش آمده را یک به یک هدر میدادم. دیگر با خود عهد کردم که بعد از آخرین کلاس هر طور شده پا پیش بذارم و حرفم را بزنم.وسط کلاس آخر یکهو پاشد از استاد خواست که در صورت امکان زودتر کلاس را ترک کند. چرا؟ چون آقا خیر سرشان بلیت اتوبوس داشتند به اصفهان و اتوبوس به زودی حرکت میکرد. منم سر جایم  میخکوب شدم. خشکم زد. انگار صاعقه ای خورد به فرق سرم. خودم را آن پایگاه آمریکایی میدیدم که جمهوری اسلامی بمبارانم میکرد. همانقدر مخروب. همانقدر آوار. میخواستم بلند شوم و بگویم کجا، من هنوز با شما کار دارم. خواستم طنابی بردارم و سفت به صندلی ببندمش. یا بلند شوم و به استاد اعتراض کنم. ازش بخواهم که اجازه ی خروج از کلاس به او ندهد. ولی اعتراض نکردم. استاد هم اجازه داد. رفت.آرزو میکردم که اتوبوسش به اتوبوس مرگ بدل شود. سکته کند و در جا بمیرد. یا خفت گیری در مسیر رفتن به ترمینال و قبل از سوار شدن به اتوبوس، خفتش کند و بر اثر درگیری او را به قتل برساند. اما...اما دروغ است. این ها را الان دارم میگویم. نه تنها در آن لحظات که الان هم دلم نمیاید اصلا به همچین چیزی فکر کنم. اصلا اگر او اتفاقی برایش بیفتد و بمیرد، بخشی از من هم که با خودش برده، خواهد مرد و این اصلا اتفاق خوبی نیست. ولی عجب آدمی بود این پسر. در یک روز قسمتی از من را کند و با خودش برد. بعد از آن چه شعر ها که در فراقش نگفتمو چه ترانه ها که نسرودم. ولی حیف که او هیچوقت این شعر ها را که برایش گفته بودم نشنید. و بعد از او بود که فهمیدم با چه توطئه ای در این کارگاه ها سعی میکنند آدم را شاعر کنند. بله. بعد از آن شاعر شدم. نبودنش را سرودم. نبودنی که شد یار من.او رفت. و من ماندم و جای خالی اش. جای خالی ای که از اول هم خالی بود و هیچوقت پر نشده بود. او رفت و من با جای خالی اش به کافه میرفتم. دو اسپرسو سفارش میدادم. و تلخ مینوشیدیم. زل میزدم به چشمان جای خالی اش. چشمانی که نبودند. تهی بودند. درست مثل سیاه چاله. راهی برای فرار از گرانش بسیارش نبود. درست مثل سیاه چاله. با جای خالی اش میخندیدم. من، عاشق جای خالی اش شدم. بله. شاید اصل عاشقی بر فراق است. بر نبودن ها. بر دوری از یاری که تو را حتی نمیشناسد ولی تجسم همه ی شعر هایت است. این بود عاشقانه ای که نا تمام ماند. هیچوقت شروع نشد ولی ادامه داشت.</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 18:36:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان: سادگی در عین پیچیدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gpvkwdtfffm2</link>
                <description>نقاشی &quot;سوم مه&quot; اثر فرانسیسکو د گویا: صحنه اعدام مردمی از مادرید که برابر ارتش ناپلئون شوریده بودند توسط ارتش ناپلئونانسان، موجودی ساده در عین تمام پیچیدگی هاست. دلیل این سادگی چارچوب بندی های ذهنی اوست. جامعه برای کنترل رفتار های آدمی تدبیری اندیشیده است. پرورش آن بر اساس برخی اصول. این باعث محدود شدن طرز فکر انسان و کنترل بدون مشکل رفتار او می شود. ذهن از چارچوب  خودش خارج تر نمی شود. برای مدیریت جامعه و کنترل آن، ایده ای بس به جا و کارآمد است. یک سری اصول تدوین می گردند. این اصول در مدارس آموزش داده می شوند. ذهن کودک را کاملا مطابق با آن اصول چارچوب بندی می کنند. و افرادی با رفتار های کاملا کنترل شده خروجی این سیستم است. رفتار هایی که می توانستند تنوعی به اندازه تعداد نفرات موجود در جامعه داشته باشند، حال در چارچوب هایی بسته بندی و قالب بندی شده اند و نمی توانند از حدی فراتر روند. خلاقیت می میرد. تازگی میمیرد. باید از این چرخه رها شد. باید از آن جست تا افق هایی دور تر را بتوان درنوردید.</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 17:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر، شعله ی سوزان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-lxeib3hfowaj</link>
                <description>شب روشن همراه با باد اثر جان بالکویلهر چه کلنجار میرفت با خودش تا بلکه بتواند برای دقایقی این پلک های کوفتی را روی هم بگذارد و اندکی استراحت کند، نمیشد. این افکار لعنتی از ذهنش بیرون نمی رفتند. گوشه ای جا خوش کرده بودند و با لذت مغز او را به بازی میگرفتند و آسایش را از او گرفته بودند. با خودش فکر کرد که هر چه بیشتر در این تخت بماند، بیشتر خوابش نمیبرد. از تختش بیرون رفت. پارکی نزدیک خانه اش بود. به آن پارک رفت تا بتواند اندکی آرام بگیرد. در این پارک آبگیری طبیعی وجود داشت. هر موقع که مشوش میشد و آرامش ذهنی اش کم میشد، کنار این آبگیر مینشست و آب را به تماشا می نشست. هجده سال بیشتر نداشت که تصیمی گرفت که مسیر زندگی اش را تعیین می کرد. این تصمیم مسیر زندگی او را تغییر داد. انتخابی کرد که کاملا در تضاد با علایقش بود.‌‌‌‌ در تضاد با عقایدش. به هیچ وجه در آن چارچوب نمی گنجید. ولی این تصمیمی بود که گرفت. اصلا چرا باید سیستم زندگی و چارچوب های اجتماعی، جوانی هجده ساله را مجبور می کرد تصمیمی بگیرد که مسیر باقی زندگیش را مشخص می کند؟ آیا تجربه ی کافی دارد؟ علم کافی چه؟ چرا باید همچین اتفاقی بیفتد؟اشتباه کرده بود. باید دنباله ی علایقش را می گرفت. اما کاری بود که شده. خارج شدن از این مسیر زندگی به همین راحتی ها نبود. هم کلی وقت میبرد و هم زحمت و هم هزینه و هم چند سالی او را از زندگی عقب می انداخت. و حالا مردد مانده بود در این دو راهی. اینکه همین مسیر را ادامه دهد و به نظاره بنشیند آنچه را که پیش خواهد آمد. یا همه چیز را تغییر دهد و زحمت و سختی های این تغییر را پذیرا باشد.در همین افکار بود که رسید کنار آن آبگیر. نشست و خیره شد به آبگیر. بعد از گذشت اندک زمانی، شعله های افکارش که مغزش را می سوزاند، و تا سطح سرش کشیده میشدند با خنکی های آب آبگیر فرو نشستند. همانطور خیره ماند به آب. می خواست که بگرید، می خواست عصبانی شود، یا حداقل بلند بلند بخندد. اما نمیشد. او دیگر حسی نداشت...</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 15:55:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان را بیخیال، قهوه ات یخ کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-bpm21tvxudto</link>
                <description>خورشید مستقیما می تابه به پس کله ی اینجانب. باد خنکی میوزه و باعث میشه برای اندک زمانی این نیزه های زرین رو که پس کله ی اینجانب را مورد عنایت قرار داده حس نکنم. به کلیت ماجرا ی زندگی نگاه میکنم. میشه که زندگی رو به این پرتو ها تشبیه کرد که در عین زیبایی آزار دهنده اند. اما چه چیزی رو میتونیم جایگزین این بادی کنیم که میوزه و باعث میشه لختی این سختی ها حس نشن؟ برای من این باد، کلیه ی عرصه های هنر و آثار هنریه. گپ زدن با دوستان هم خوبه. مسافرت هم واقعا لذت بخش میتونه باشه. خوندن کتاب روی یک صندلی که رو به پنجره است و یه فنجان چای در کنار آن ، در حالی که بیرون بارانی در حال باریدنه.شما چه چیزی رو جایگزین این باد میکنید؟ چه چیزایی باعث میشه که حداقل برای اندک زمانی فراموش کنید هر چه که در این دنیا میگذره رو؟</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 12:43:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرارِ مجموعه ای از تکرار ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7-ujx5fxtnxre2</link>
                <description>به سمت در قدم برداشت. لبخندی زد و از خانه خارج شد. آفتاب به نرمی می تابید. روی پیاده روی سنگفرشی شده به آرامی قدم میزد. پیاده رو مرز خیابان و مرتع سرسبزی بود. مرتعی با چمن هایی که تازه کوتاه و مرتب شده بود و رایحه ی خوشش در فضا پیچیده بود. در آن فضا قدم میزد اما ذهنش جای دیگری بود. افکارش قلقکش می دادند.《آخر همه ی این تقلا ها چیست؟ برای چه می جنگیم؟ آخر سر به چه خواهیم رسید؟ در تکرار مجموعه ای از تکرار ها دست و پا زدن امری خردمندانه است؟ روز ها بیدار می شویم. همان کاری را که دیروز انجام می دادیم به انجام می رسانیم. دقیقا همان روند. و دوباره تکرار و تکرار. این زندگی سیزیف وار آخر سر به چه می انجامد؟ شاید ما انسان ها سیزیف هایی هستیم و این زندگی و عمر، سنگ هایی هستند که باید تا قله ی کوه حمل کنیم.》لحظاتی قبل از آن که از خانه خارج شود را به خاطر آورد. پروژه ای را که روز ها روی آن وقت گذاشته بود و تلاش های زیادی را صرف آن کرده بود و چند روز قبل تر آن را به بهترین شکل به پایان رسانده بود، در چشم بهم زدنی نابود کرد. سپس خرسند از کاری که کرده بود، از خانه خارج شده و حالا در حال قدم زدن بود. تحویل این پروژه میتوانست او را در کارش به چهره ای شناخته شده تبدیل کند و شرکت های زیادی را برای بستن قرارداد با او تشویق کند. اما او با خود اندیشیده بود که این امر صرفا باعث تشدید این روزمرگی ها می شود. اینکه کاری مشخص را بار ها و بار ها باید انجام دهد و قرارداد هایی که او را وابسته خواهد کرد. وابستگی را شکنجه ای می دانست که ذره ذره به انسان آسیب می زند بدون آن که انسان چندان متوجهش باشد. این شکنجه به جسم نه، اما به روح آسیب می رساند. او را از کنجکاوی، شگفتی و تجربه های جدید محروم می سازد. اینکه فقط ملزم به انجام کاری مشخص شوی و بس. این را نمی خواست. هر چند او زندگی و دنیا را نیز نمونه ی بزرگ شده ای از آن پروژه اش میدانست. چند قدم جلو تر نیمکتی خالی بود. روی آن نیمکت نشست. آن سوی خیابان کودکانی با شادمانی و دور از دغدغه ها در حال بازی بودند. آرزو کرد که کودکی بود. پر از شگفتی، رها، انباشته از شادی.</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 20:28:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی، پناهگاه من</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-eae4zkcl0cbd</link>
                <description>تنهایی، از بزرگترین نعمت هاست. البته منظورم از تنهایی، انزوا نیست. بلکه مقصود من بسیار شبیه است به عقیده ی لوییس بونوئل درباره ی تنهایی: تنهایی را دوست دارم به‌ شرط آنکه هرازگاهی دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم. بله! انزوای مطلق نه تنها خوب نیست، البته به عقیده ی من، بلکه آسیب زا هم هست. حجم قابل توجهی از تجربه در معاشرت با دیگران به دست می آید. مگر اساسی ترین چیز در تکامل یافتن و رشد معنوی و شخصیتی یک فرد، تجربه نیست؟ خواندن کتاب، تماشای یک فیلم، سفر، تفکر و ... همه راه هایی برای کسب تجربه اند. حتی تماشای نقاشی های خوب که مفهوم یا حسی را به همراه دارند و گوش دادن به موسیقی ای که حسی را بر می انگیزاند. این احساسات ممکن است حس هایی باشند که قبلا تجربه نشده اند. پس اساسا لازمه ی تکامل یافتن و یا به اصطلاح عامه، &quot;عاقل شدن&quot; ، کسب تجربه است. پس انزوای مطلق ما را از یک مخزن کسب تجربه باز می دارد. اما اگر اطرافتان را از آدم هایی که فکر و ذهنشان در پی پوچی و مسائل کاملا مزخرف و بیهوده است پر کنید، نه تنها سودی نمی برید که ضرر هم می کنید. و چون جامعه پر است از این دسته آدم ها، باید از آن ها به تنهایی پناه برد. تنهایی کمک شایانی به انسان می کند. از تنهایی بهره ببرید. تارکوفسکی، کارگردان بلند آوازه روسی، چنین می گوید:به نظرم جوون ها باید تا جایی که ممکنه تنها باشند. هر آدمی از کودکی باید یاد بگیره که چطور وقتش رو به تنهایی بگذرونه! این به این معنی نیست که باید تنها باشه بلکه نباید از تنهایی حوصلش سر بره!پس، تنهایی را یاد بگیرید تا این نعمت از دست نرفته است!</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 18:59:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان شریف!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-bkvdpikdxn2w</link>
                <description>انسان شریف، هرگز با این صفت شناخته نمی شود. انسان شریف، محکوم به حذف است. انسان شریف، در برابر غول بزرگی که آن را &quot;نفس&quot; یا &quot;خود&quot; یا &quot;خواسته&quot; میخوانیم، ایستاده است. پس ضعیف نیست ولی ضعیف تلقی می گردد. انسان شریف، به قدرت نخواهد دست یافت. بیچاره انسان شریف!</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2019 11:54:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Gray is warmest color!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/gray-is-warmest-color-nq5dcpclgcr4</link>
                <description>My world is gray Gray means to me Some kind of separation Separation between Pulp Stuff Every color in gray, fades out So you see purity Not just the colors and pretendings All people are almost same And the differnce between them Is just their act as a human Gray is color of mine Gray, itself, is full of color Color of truth Color of Love Color of empathy Color of humanity That&#x27;s all! It&#x27;s what human excist for We live together So let&#x27;s love each other Do we have another Goal in our lives? In my view Its the meaning of life.P.S: The title is only joke, you know?</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2019 16:17:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما را به سخت جانی خود این گمان نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-vdt61geidizx</link>
                <description>دوره ای حدودا یک ماهه و سخت را با دوستان می گذراندیم. سخت میگذشت. از هنر محروم بودیم. تقریبا از ارتباط با دیگران (جز خودمان)محروم بودیم. چنین دوره ای را به مدت نه ماه، قبل تر هم گذرانده بودیم. این دوره ی نه ماهه، کنکور بود. سختی های این دو دوره را که مرور می کنم، چیزی یادم نمی آید. تنها چیزی که میدانم این است که سخت بود. آن هم چون دیگرانی که در این دو بازه همراهم بودن ابراز داشتند که سخت است، اینطور به خاطرم مانده بود. واقعیت این است که برای من سختی معنایی ندارد. البته که سرشار از درس زندگی است و بسیار آموزنده است. اما خودِ سختی بی معنی است(برای من). چرایش را نمیدانم. در سختی زندگی میکنم ولی حسش نمیکنم. در سختی ها فقط میدانم که می تواند بهتر باشد ولی انگار سختی ای نمیبینم. شاید تحملم زیاد است یا شاید برای چیز دیگری است. من سختی را دوست دارم. خیلی زیاد. بهترین آموزگار است و بهترین مربی برای قوی شدن.من قوی شدن را دوست دارم پس درد را دوست دارم، سختی را دوست دارم.واقعا که انسان عجیبی ام! اما با همه ی این ها این بیت شعر را که میشنوم و به سختی هایی که گذراندم و تحمل آن ها فکر میکنم لبخندی پهنای صورتم را در می نوردد و از حس خوبی سرشار میشوم:&quot;شبهاي هجر را گذرانديم و زنده ايم/ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود&quot;</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2019 15:16:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیت، ماهیت یک عمل است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zojfdxmfgkfj</link>
                <description>به دیدن یک مکان دیدنی، یک منظره ی طبیعی شگرف، یک فیلم سینمایی، یک کنسرت و ... که میرویم، سعی میکنیم حتما تصویری از آن را ثبت کنیم و حتما آن را به اشتراک بگذاریم. در واقع ما به منظور اینکه یک منظره ی طبیعی زیباست و بودن در آن مکان می تواند ما را سرشار از لذت کند، از آن دیدن نمی کنیم بلکه هدف ما &quot;نشان دادن&quot; این موضوع به دیگران است که ما از اینجا دیدن کرده ایم و از آن لذت برده ایم. اعتراض من صرفا به به اشتراک گذاشتن لحظات نیست.چه بسا آن را تایید میکنم چون &quot; لذت، خوشبختی و شادی وقتی واقعی است که به اشتراک گذاشته شود.&quot; ما روند را اشتباه طی میکنیم. اگر از چیزی لذت بردیم، میتوانیم با یک تصویر یا فیلم یا موسیقی یا هر چیز دیگری آن را به اشتراک بگذاریم‌. نه اینکه با اشتراک گذاشتن یک تصویر یا فیلم یا موسیقی یا هر چیز دیگری نشان دهیم که در حال لذت بردن هستیم.مقصود من این است که خود را کمتر مورد توجه قرار می دهیم.به خاطر اینکه خودمان کاری را دوست داریم، آن را انجام نمی دهیم بلکه نشان دادن آن به دیگران هدف ما از انجام آن است. میتوانیم کاری را با خاطر خودمان انجام دهیم، بعد آن را به دیگران نشان دهیم. برای خیلی از اعمال نیات ما اشتباه است. و در نتیجه، به انچه که واقعا باید برسیم، نمی رسیم. وارد یک رابطه میشویم، نه به این دلیل که شخص مناسبی را پیدا کرده ایم برای این کار، بلکه به خاطر اینکه میخواهیم وارد رابطه شویم، حال با هر کس که می خواهد باشد. نیت ماهیت عمل است. برای خود احترام قائل شویم و کار ها را برای دل خودمان انجام دهیم.</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 10:36:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توجه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-gkjv1fhmpc6c</link>
                <description>آدمی عجیب با مورد توجه قرار گرفتن عجین است. جالب است که اکثر کسانی که محبوب عامه هستند رفتارشان طوری است که انگار( و چه بسا به واقع) طرف مقابل واقعا برایشان آدم مهمی است و این بسیار خوشایند دیگر مردمان است. و بخش جالب توجهی از این رفتار با سوال های متوالی و زیاد حول یک موضوع است. تقریبا هما ی اعمال انسان ها در نهایت برای نیل به این هدف است. اما آیا تمام انسان ها اینگونه اند؟ خیر! برخی با عکس از مورد توجه قرار گرفتن بیزارند. یا حتی اگر بیزار نباشند سعی میکنند که هدف آن ها این نباشد.</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 10:07:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sin/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-ldysl8fukvpm</link>
                <description>روزمرگی، خفگی مزمن است. دستش را در گلویت میگذارد و می فشارد. نه آنقدر محکم که جان دهی و نه آنقدر بی رمق که بتوانی به درستی نفس بکشی. فقط باعث می شود احساس راحتی نکنی. نفس نفس بزنی. روزمرگی زندگی و لذتش را می پژمراند. خسته ات می کند. ذره ذره آبت می کند. اما آیا این بیماری مزمن، درمانی دارد؟ شاید نه! آیا مُسکنی دارد؟ آیا میتوان از آن بیرون جهید و به بلندای آسمان پر کشید؟ به گمان من آری، می شود. باید در لحظه زیست. حتی در کوچکترین چیز لذتی را جست. باید به آسمان نگریست و در عظمت آن، در نقاشی ابر ها در آن، در دانه های سیمین آن که در محلول تیره ای شناور شده اند، غوطه ور شد. نباید لذت بردن را از یاد برد. باید بود. باید زیست.</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2019 17:24:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>