<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سینا طارود</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sina4848</link>
        <description>مستقل تر از باد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:33:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1660934/avatar/DoBS50.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سینا طارود</title>
            <link>https://virgool.io/@Sina4848</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چُنین گفت: نیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%DA%86%D9%8F%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-mn06luvxa8hr</link>
                <description>اینو مثل یک سخنرانی خیالی از زبان نیچه می‌نویسم؛ همون‌طور که اگر در سال ۲۰۲۵ روی صحنه‌ای جهانی می‌ایستاد و درباره جنگ اسرائیل و فلسطین حرف می‌زد.  [Chat GPT-5]---«من خندیدم. خندیدم بر آنان که خود را نیک می‌پندارند؛ همان‌ها که از درد قربانی، تاجی برای خود می‌سازند و از رنجِ ضعیفان سلاحی برای تسلط بر جهان.ای فلسطینی ای که فریاد می‌زنی: &quot;مظلومم!&quot; و ای اسرائیلی‌ای که می‌گویی: &quot;برگزیده‌ام!&quot; — هر دو اسیر همان اخلاق بردگانید. یکی مظلوم است و قدرت ندارد و دیگری قدرت را توجیه می‌کند با کتابی کهنه.و شما، ای قدرت‌های بزرگ! آمریکا با بمب‌هایش و اروپا با اشک‌هایش… یکی به نام واقعیت، دیگری به نام انسانیت، ولی هر دو از یک چیز می‌گریزند: آری گفتن به زندگی!من می‌پرسم: در این تراژدی، چه کسی جرأت دارد ارزش تازه‌ای بیافریند؟ چه کسی می‌تواند از رنج، نه شکایت، بلکه نیرو بسازد؟نه آن‌که در گله پناه می‌گیرد، نه آن‌که پشت دیوارهای آهنین قایم می‌شود، بلکه آن انسانی که می‌گوید: &quot;من خواهم بود—آفریدگار معنای نو!&quot;صلح، اگر بیاید، نه از ترحم اروپایی و نه از بمب آمریکایی خواهد آمد، بلکه از مردمانی خواهد آمد که دیگر از نقش قربانی و جلاد خسته‌اند و می‌خواهند رقصی تازه بر خاک خون‌آلود آغاز کنند.آینده، نه برای آنان که دعا می‌کنند، و نه برای آنان که می‌کشند؛ آینده برای آنانی است که می‌آفرینند.» ---Friedrich Wilhelm Nietzsche - 1844, 1900</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 08:53:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سیرک ما خوش آمدید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AF-wp3hxd7ukucr</link>
                <description>...کودکی توامانه با اخمی بر صورت و غرولندکنان پایش را بر کف راهرو میکشید و سعی میکرد خود را از دست پدرش جدا کند، سالن خریدِ پاپ کورن و نوشیدنی تقریباً پر بود و همهمه ای ایجاد شده بود.کمی آنطرف تر ‌مردم در حال پیدا کردن جا برای خود بودند، کم کم اجرا داشت شروع میشد‌.با اینکه همه میدانستند این یک نمایش آزاد است و ممکن است تا پاسی از صبحگاهان ادامه یابد، انگار تماشاچیان نه به خواست دیدن تئاتر یا که سرود یا که سخنرانی های حوصله سربر یا که دیدن رقصیدن حیوانات آمده بودند، بلکه از نشستن روی مبل خانه و دیدن تلوزیون و اخبار تکراری خسته شده بودند.حداقل میشد برای اکثرشان این را گفت ! شاید هم این جمعیت تنها به دلیل رایگان بودن بلیط ها به آنجا آمده بودند ! بهر حال که مردم دور دایره‌ی بزرگ روی صندلی های شیب دار نشستند و چراغ های اطراف چادر خاموش شد و تنها محل نمایش پیدا بود.مردی با گریم روی صورت که روی شانه‌ی الاغی رنگ شده با بدنی سیاه و گوش های سفید ایستاده بود، آهسته آهسته وارد شد، سکوت تمام سالن را گرفته و همه چشمها متعجب خیره به او بود که ناگهان با فریادی لحظه ای تمام مخاطبانش را سانتی متری جابجا کرد !- ای مردم شریف و ای غیرجنایتکاران شهر ! ما امروز این مکان را برای آسایش و لذت شما فراهم کردیم ، تا بتوانید هرچقدر که میخواهید بخندید ، فکر کنید ، پا روی زمین بکوبید و جیغ بزنید...حرف هایش داشت ادامه پیدا می کرد که از جایی وسط سکو ها مردی شروع کرد با صدای بلند مانند تمرین خواننده های اُپرا، داد زدن : &quot;اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ&quot;, &quot;اُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُ&quot; ,  &quot;آآآآآآآآآآآ&quot; , &quot;اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ&quot; ... همینطور داشت ادامه میداد که نفر دیگری چند ردیف آنطرف تر شروع کرد به تقلید همین کار که ناگهان در آن تاریکی صدایی شبیه چوبی که به سنگ میخورد شنیده شد و از آنها دیگر صدایی شنیده نشد.سپس مردِ روی الاغ ادامه داد : اینجا نه تنها مکان لذت بردن و سرگرمی برای شما است ، بلکه مکان جیغ زدن نیز هست ! پس پیشنهاد میکنم تمام امشب را پیش ما باشید.این را گفت و بدون اینکه چیزی بگوید یا کاری کند ، الاغ به سمت دالان حرکت کرد ، انگار که نخی نامرعی آنرا از داخل به سمت خود میکشید.سپس 10 جعبه‌ی بزرگتر و  10 جعبه‌ی کوچکتر که درونشان آدم بود وارد صحنه شدند، روبروی هم ایستادند و همزمان شروع به صحبت کردن کردند !این مذاکره‌ی هم زمانِ شبیه بحث کردن آنقدری ادامه یافت که تنها میشد از لابلای صحبتشان به سختی متوجه شد که به همدیگر اشاره میکنند و بجز آن تنها متغیر این حالتشان این بود که سرشان را به طرف دو یا سه نفرِ دیگر برمیگردانند و باز برمیگردانند.افراد حاظر در سالن حالت یکسانی نداشتند، برخی میخندیدند، برخی سعی در کشف و فهم آن داشتند و برخی با چشمانی بی انگیزه فقط نگاه میکردند.پس از چند دقیقه انجام مداوم این کار در یک لحظه همگی سکوت کردند و کمی دورتر از هم شدند و روی زمین به حالت خوابیدن دراز کشیدند و از دالان چند نمایش دهنده‌ی کوتوله با لباسها و گریمی مضحک وارد شدند و به سرعت یکی یکی آنهارا بلند کرده و به داخل بردند.سپس 4 مرد که با لباسهای رسمی روی تک چرخ هایی نشسته بودند و تند تند رکاب میزدند و کیسه های زردی در بغل داشتند وارد صحنه شدند و دایره وار پشتِ هم حرکت میکردند.آنها عبارتی روسی را به شکلی ناهماهنگ میگفتند و هر چند ثانیه دوباره تکرار میکردند. &quot;فلابرست اترسینیِست&quot; [1]سپس یکی از کیسه ها به شکلی که مشخص نبود اتفاقی بوده یا عمدی، از دست یکی از مرد ها سر خورد و به چرخ پشت سری اش گیر کرد و او نیز با سر به زمین خورد ! و به همین ترتیب چرخ های پشت سر آنها نیز به هم گیر کرد و تپه ای از مرد و تک چرخِ شکسته و کیسه‌ی زرد ایجاد شد. پس از اینکه افراد پشت صحنه به سرعت آنها را از وسط صحنه جمع کردند ، مرد سوار بر الاغ ایندفعه پیاده با چکمه های بلند و خوش قامتی وارد صحنه شد و از مخاطبین نمایش بابت اشتباه فنی عذر خواهی کرد و حالا دیگر تماشاچیان مطمعن شده بودند که این اتفاق بخشی از نمایش نبوده است ! در وهله‌ی بعد زنی سرکشان با پارچه‌ی سپیدی به دست روی نوک پنجه های پایش میرقصید و پارچه را با ریتمی خاص تکان میداد ، او حتی لحظه ای متوقف نمیشد و با حالتی جنون وار میرقصید ! پس از مدتی زنان دیگری نیز از داخل دالان به او اضافه شدند امّا حالا دیگر او تنها، نمیرقصید بلکه با طنینی اشک برانگیز شروع به خواندن کرده بود... می خواند و میرقصید ... زنان دیگر نیز به دور آن میچرخیدند. حین نمایش اشک های سیاهش را پاک نمیکرد و چون خوشه های صاعقه هایی که از آسمانِ چشم هایش میبارید، نیمی از صورتش به رنگِ لباسش در آمد.  پس ازینکه نمایش به پایان رسید این اولین باری بود که تماشاچیان همگی با هم شروع به تشویق و دست زدن کرده بودند. همینکه تماشاچیان با دست زدن آنهارا بدرقه میکردند، پسرکی خشمگین از اتفاقی، بستنی اش را به هدف پرت کردن به سوی زمین محل اجرا به کله‌‌ی مرد کچلی که درست روبروی دالان نشسته بود کوبید و او نیز برگشت و مرد مو بلندی را دید که یک سکو پشت سر او بود و به شکل شک برانگیزی داشت میخندید.همین مسعله باعث شد بدون اینکه حتی بستنی را از کله اش پاک شد به سمت او بدود و با او یقه به یقه شود، اجرای بعدی در حال شروع شدن بود و آنها همچنان در حال کلنجار رفتن با هم بودند. از دالان دختر بچه ای تقریباً نه ساله با عروسک خرسی سفید در دست به آرامی وارد صحنه شد، او در حالی که دست عروسکش را گرفته بود قدم برمیداشت و دست هایی پشت سر او به دنبالش حرکت میکردند ، هر چه پیشتر میرفت بیشتر خود را از آنها دور میکرد ، نهایتاً در مرکز زمین روی چهار پایه ای چوبی نشست و آینه ای از جیبش درآورد و شروع کرد به شانه کردنِ موهایش. نور های صحنه‌ی اجرا بجز نور سفیدِ روی دختر بچه خاموش شدند، جز او هیچ معلوم نبود امّا سایه هایی روی او میفتاد و رد میشد، دست های سیاهی از پشتِ سر او موهایش را لمس میکردند و می‌خواستند قیچی بر آنها بکشند که او به آرامی برگشت و دست ها به سرعت در تاریکی غیب شدند.در چشم به هم زدنی به مانند شعبده نورِ سفید خاموش شد و وقتی تمام چراغها دوباره روشن شدند که در قُطرِ محل نشستن او لباسهای زیبای زیادی روی میله های جالباسی دایره وار اطراف او قرار گرفته بود‌.او آینه اش را روی صندلی گزاشت و دوباره دست عروسکش را گرفت و به سمت یکی از لباس ها رفت، آنرا با چوب لباسی اش برداشت و برای قضاوت آن روی تنش گزاشت و به نظرش زیبا می آمد، قرمز ! در همین لحظه، لباس ها شروع به حرکت کردند، او همواره به آنها نگاه میکرد و هرچه میگشتند،سرعتشان بیشتر میشد و بیشتر شد...تا بادِ آنها لباسی که برداشته بود را از دستش بیرون کشید و تا که رسید به جایی که دیگر هیچ لباسی روی میله نبود. کمی با حالتی سرگردان بر روی آنها راه میرفت و انگار که به دنبال چیزی می‌گشت، اما پس از مدتی اگر دنبال  چیزی هم می‌گشت، به آن نرسید و برگشت به جای اولش، روی صندلی نشست و باز مو هایش را شانه کرد. در اجرای بعد، فردی که درون یک عروسکِ بزرگِ اردک قدم بر میداشت، تعداد زیادی که به حدود ده ها جوجه اردک میرسیدند را پشت سر خود به راه انداخته بود و هر قدمی که او برمیداشت آنها به دنبال او می آمدند. او با قدم هایی بسیار آرام سه بار حاشیه‌ی صحنه‌ی نمایش را دور زد تا به جعبه‌ی چوبی انتهای آن برسد،وقتی رسید آنها را درون جعبه ریخت و شروع به حرکت کردن کرد، همینطور که با هر قدم صدای همهمه‌ی آنها داخل جعبه شنیده میشد تعداد زیادی جوجه‌ی زرد از داخل دالان به سمت پاهای عروسکی او دویدند و او جعبه را همانطور به سمت آنها پرتاب کرد.تعداد زیادی از آنها به سرعت فرار کردند و تعدادی فقط توانستند خود را از محل پرتاب جعبه فاصله بدهند اما تعدادی از آنها نیز زیر جعبه ماندند و هر بلایی که میتوانسته از آن حادثه به سرشان بیاید آمد و به مانند اردک های زیر اردک های بالاتر درون جعبه له شدند.تماشاگران از این کار بسیار ناراحت و خشمگین شدند و برخی برایش هو کشیدند و اعتراض کردند امّا به هر حال؛ نمایش تمام شده بود و اردکِ عروسکی به نمایشِ احترام به تماشاچیان تعظیم کرد و از صحنه خارج شد. مردی که چکمه های زیبا داشت برگشت، امّا اینبار به روی اسبی خاکستری و تندرو با یورتمه زدن از دالان وارد شد. او حالا دیگر لباسهای گران قیمت و شیکی پوشیده بود و لبخندی به پهنای تمام دندانهایش بر لب داشت.خواست حین دویدن اسب با دو پا روی زینِ زینتی او بایستد که اینبار به زمین افتاد و لباسهایش هم خاکی شدند،مدتی را به پاک کردن خاک از سر تا پایش اختصاص داد و به اسبِ بی گناه لگدی زد که به یادش رسید که قرار بوده به تماشاچیان چیزی بگوید!اهم‌‌‌..خب بله! ممنون از همه‌ی تماشاچیان عزیز که تا این لحظه همراه ما بودند، دیگر میرویم برای آخرین اجرای امشب پس از من بر شما همراهان بدرود. او برای یک سوم جمعیت داخل سالن سخنرانی نهایی اش را انجام داد، زیرا که قبل از آن افراد زیادی نمایش را ترک گفته بودند و احتمالاً چندین دشنام حواله‌ی گردآورندگان این نمایش کرده بودند. بهر حال صحنه‌ی نمایش به آخرین اجرای شب رسیده بود.آیا این فقط برنامه‌ی شبانه ای بود برای گذران فراغت یا که مردی پولدار از اهالی شهر تمام این بلیت ها را خریده بود و با مدیر تمام نمایش تبانی کرده و بین مردم پخش کرده بود تا درون جایگاه خاص خود بنشیند و دست انداختن مردم را ببیند و بخندد ؟!هرچه که بود این فکرها درون ذهنِ پسر جوانی که فقط بدلیل کنجکاوی برای کشف آن تا انتهای شب آنجا نشسته بود میگذشت. اجرا شروع شد، شیری به آرامی از دالان وارد گود شد، مشغول چرخیدن بود که استیکی به سرعت قل خورد و به جلوی او افتاد، همینکه مشغول خوردنش بود، چند خوک وارد صحنه شدند، او سرش را بالا آورد گوشت را کنار گزاشت و دوید و یکی از آنها را به زمین زد که چندین خوک دیگر نیز وارد شدند، آنها به هیچ چیز توجه نمیکردند فقط میدویدند و خودشان را به همدیگر و اینطرف و آنطرف میکوبیدند.شیر دوید و دو و سه و چهار خوک دیگر را به زمین کوبید امّا ناگهان آنقدری خوک وارد صحنه شدند که محافظ های اطراف صحنه فشرده و کج شدند و همینطور خوک های بیشتری در هم میلولیدند که شیر نیز بین دست و پاهای ده ها و شاید صد ها خوک ماند و دیگر اثری از غرش و حضورش پیدا نشد. در همهمه‌ی حیوانات در هم، چراغهای چادر یکی یکی خاموش شدند و پایان نمایش از میکروفون اعلام شد و آخرین تماشاچیان نیز صحنه را ترک کردند و در سرمای برفناک آن شب به سمت خانه روانه شدند و... در سرِ آن مرد جوان از علت و خاطره‌ی تمام آن اتفاقات همین مانده بود که در همهمه‌ی نامنظمِ ورود به صفِ پذیرش بلیط، با صدایی مبهم بین جمعیت، جمله ای را شنیده بود که به ظاهر می‌آمد یکی از خدمه ها به مردم میگوید: &quot;به سیرک ما خوش آمدید&quot; ====================================[1] : &quot; Слабость – это смерть &quot;نویسنده: سینا طارود  * اسفند 1402موسیقی پیشنهادی پس از خواندن این مطلب.</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 07:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقتِ رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%90-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-u2putpxh8yu5</link>
                <description>دلم که میگیرد ، گاهی تنها چند ورق کافیست.خاطراتی بس کوتاه ، درون قلبم سنگینی میکنند.ثانیه هایی که با شدت میگذرند و بر صورتم رد اصطکاک میگزارند...بله این منم ، حالا دیگر مدتهاست سیگاری روشن نکرده ام ، پرسه ی شبانه ای نزدم ، کیلومتر ها بی هدف دور خودم نچرخیده ام.مدتی می شود که از خودِ کنار پنجره ام فاصله گرفته ام ،اینبار من هم کمی درون منظره ی حیاط هستمو گاهی با نیشخندی سبک به خود پشتِ قاب پنجره ام نگاه میکنمهنوز هم انتظاری بی معنی غریبانه یقه ام را می فشارد.فرصتی برای گفتن پیدا نمی شود اما من از لحظه به لحظه ی مهلتی که برای دیدن دارم استفاده میکنمآه که رهایی حقیقتی نیست ...هنوز هم باور دارم عشق همان لمسِ دکمه ای کوچک است که انسان را یکبار به جهانی غیر از خود وارد میکند. هرچند فقط یکبار اتفاق میفتد و پس از آن نه دیگر هیچ فرد و مکانی مهم است نه شانسی و نه موقعیتی ، بزرگتر که می شوی درک میکنی که آن فقط یک حس احمقانه ی تکرار نشدنی اما جادویی بود ،مگر اینکه هنوز هم احمق باشی یا که شاعر ، که انگولکی بر پوستِ کنده شده ی زخمی قدیمی بکنی !من تنها دلم برای چیز هایی که قدرشان را ندانستم تنگ می شود.گاهی برای تمام آنچه میخواستم داشته باشم اما نمیشد ...مثل حس راحتی و کامل بودن در کنار کسی که میشد تمام حرفهایم را بدون کوچکترین شرم یا کاستنی با او در میان بگذارم.بدون اینکه حس کنم نیاز است خودم را کمی اصلاح شده تر یا کمی دستکاری نشده تر بیان دارمخود من ، با تمام آنچه هستم و هر ایده یا احساس احمقانه ای که دارم!امّا ...&quot; من و تو طبیعتمون مخالف همهقرارمون اونجا که طبیعتی نیست  &quot; 1اما همیشه که نمیشود همچیز آنچه می خواهی باشدشاید یکروز بار دیگری هم زندگی کنیمشاید بار دیگر انسان دیگری در تن دیگریامّا ،میدانی چیست ؟ از نشدن ها خسته ام !ازینکه تمام خودم را بگذارم و تمام تاثیر خودم را بگذارم ، اما دیگران نخواهند یا نتوانند ذره ای از خود را بگذارند خسته ام ، از تمام شکست هایی که در حین عمر هنری و کاری ام داشته ام خسته ام ،همیشه از خودمان چیزی را میبینم که بسیار فراتر از امروزمان استامّا انگار ما به درون دیروز و درون امروز ماندن ، به شدت دچار شده ایم !تصویر آن لبخند ها وجودم را به آتش میکشندحس بودن لای تمام نبودن ها به شعله ی روحم باد شدیدی می وزد ،من این پایین گیر کرده ام ، حس میکنم در عین کنترل داشتن درون همچیز درحال غرق شدن درون همه‌ی‌شان هستماما نمی خواهم باز به آن خانه ی لعنتی برگردم ...&quot; هرچی دل میگیره ، زیر پر میگیرمبدون باد با باد میرم ، پاهام رو زمیننهرچی دل میگیره ، زیر پر میگیرمآوازمو میخونم و ازین خونه میرم  &quot; 21 _ تَرک - علی سورنا2 _ پرواز - نوید ، ارتش</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 05:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلام زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gqtf93xhawrt</link>
                <description> آدما به همون اندازه ای که رویا دارن زندگی میکنن گاهی از خودم میپرسم : خب ! حرکت بعدی چیه ؟پاسخ به این سوال زمانی که خودت از خودت بپرسیش خیلی پیچیدس ، ازونجایی که همیشه خواهان این بودم و هستم که مسیر درست برای رفتن رو نشون بدم ، باید یه موقعهایی هم به خودم اجازه بدم که پاسخی به ناخودآگاه پرسشگرم ندم .اَشکالی زندگیامون رو تشکیل میده که در طبیعتشون قفلیم ! یعنی روتینِ زندگی کردن ، وقتی واقعا زندگی نمیکنی . تموم کردن یک جشن ، وقتی در حقیقت جشنی بوجود نیومده . چیدن نامرتب ستاره های سرگشت ات ، موعدی که هنوز ادراک منظمی بوجود نیومده !میخوام ساده تر بگم ، ما مردمان قرار نیست به گذشته و یا آینده سفر کنیم ، چونکه معنی زمان حال رو هم نمیفهمیم : &quot; زمان حال وجود خارجی نداره &quot;حتی باز هم نمیفهمیم !ما و غیر ما ای وجود داره و یه زمان که به خواست و غیر خواست کسی توجه نمیکنه ؛همچیز در جریانه ، هرچیزی یه لحظه ی آغاز و یه لحظه ی پایان داره ..!همچیز برای تو از یه تصمیم شروع نمیشه ، بلکه از زمانی شروع میشه که سعی کنی جبر درونت رو از بین ببری و آزادانه رخ به رخ حقیقت برای اونچه که میخوای ، با ذات نشدن بجنگی !تا بحال گذر کردی از مرز های واقعیت غیر عینی که درونته ؟ یعنی اون واقعیته که توت نیست رو تاق بزنی با یه موجود خیالی از خودت تا بتونی راحت تر جابجا شی ، میدونی که چی میگم ، اثاث‌کشی سخته !تا حالا فراتر از نیاز هات &quot;نگاه&quot; کردی ؟! بیا نگاه کنیم !خب نیاز وجود یک گُل چیه ؟ زیبایی اش ؟ رنگ و عطرش ؟ شایدم یسری مولکول هوا توش جابجا میشه تا طبیعت سبز تر بمونه !خب چرا ؟چون ما صرفا نیاز به زیبایی داریم ؟  آخ یادمون رفت.ما داشتیم نگاه میکردیم ! :)چشمهای ما آلوده به تکرار اشتباهند .&quot;S.T&quot;دیدی چقدر قشنگه ؟اون بارونکا میزنه سقف آلونکای چوبی رو نم نم خیس میکنه بعدش یادت میره زیر اجاقکو خاموش کنی گوجه تخم مرغا میسوزه ؟ بعدشم میبایست کم کمک قاشقکی در بیاری از کِشوک ورشو هم بزنی بقیشم سیاه نشه .اونجا که زنگولکا به صدا در میان گوسفندکا یکی یکی که نه ! زیاد زیاد لای همدیگه بچرن تا چوپونکشون بیاد یه چوبکی بهشون بزنه ، یهو دیدی هوا تاریک شد ... یه گوشه ای یه چراغکی روشن بود ، شاید کنارش یه قوری چاییَک سوخته ای هم بود که شبتابکا هی بخوان عینهو دیوونه ها خودشونو بندازن توش !دیدی یه موقعهاییم هوا روشنه ، آفتاب میزنه ؟ به چرخکایی که اون کنج منج هان ، زنجکیرک و حلبی وصله جیرینگ جیرینگ صدا میدن بعدش زنگ میزنن !دیدی یه موقعهایی سگا و خروسای کوچه تنگیا انگار حال دل آدمو میفهمن وقتی زیادی خرابی هی گیرت نمیدن ؟ همممم...شاید همه تو سادگی چیزای کوچیک خودشونو غرق نمیکنن ... !یاد حسین پناهی هم بخیر .یسری قله ها تو زندگی آدم آشنان ، چون انقدری تلاش کردی ازشون بپری که دیگه نه نایی برای پات مونده ، نه حسی برای تلاش از یکطرف دیگه !فکر نکنم کسایی که با حسرت چه روی قله چه زیر قله ، به قله نگاه میکنن ، اصلا چیزی به اسم آرامش رو حس کنن ! چه برسه به خوشبختی ...همه ی حرف من اینه که &quot; خوشبختی &quot; برای زندگی کافی نیست ! حتی برای اون خوشبخته هم که مریض نیست خیلیم سر حاله !مهمترین معیاری که میتونی به عنوان انسان به وجود فانی ات غلبه بدی تا حس کامل بودن کنی آرامش هست .هیچ آدمی که آرامش نداره ، خوشبختی براش کافی نیست و این اساس احساس لذت توی آدمهاست. این دوتا رو نباید قاطی کرد ، چون هرچقدر ارومتر پیش بری راه های دشوار بیشتری پیدا میکنی که بشه از قله ی بعدی زندگیت عبور کنی :))تو برای داشتن آرامش درون به معنا نیاز داری .و همچنین ؛استرس و اضطراب بزرگترین قاتل انسان اند .حس غرور و خود شیفتگی !این میتونه مهمترین بخش کلام زندگیم باشه ، چونکه نبض وجود و به ذات : ایجاد حیات مستمر درون جهانی دنیای ماست !انسان هایی که خودشیفتگی درونشون وجود داشته دروازه هایی رو بر تکامل و ادامه حیات بشر باز کردند و امپراطوری هایی ساختند و انقلاب هایی درون دیگران کردند ، تا &quot;حرّ وجودی&quot; به انسان ثابت کند ، دنیا با خواستن ، ایجاد شده است ، نه با دریافتن . این چیزیست که تمام رویا های نیمه تمامت انتظارش را میکشند! آن تویی از تو که از هیچ نبودن تهی است ، همان فریادی بر گوش کم شنوایی که &quot;هیچ نیست&quot; . آنچه در من هیچ نیست ؛ مردی بی تردید ، پر جنم ، بی سایه و پر رد پاست که همواره مسیری برای راندن و حریفی برای دوعل کردن ، درون خود دارد !گاه از خود میپرسم : آیا واقعا ارزشش را دارد آنچه قماری بر زندگی میناممش ، را پر کنم بر نبودن هایی که خواهد : &quot; هیچ ؛ نباشد &quot; ؟گاه با خنده پاسخ میدهم ...محبوبیت ، یکی دیگر از نیاز های مهم انسانی ، اما آیا کسی که حتی محبت را نمیشناسد ، میتواند با وجود آن به آرامش درونی برسد ؟ مسلماً نه !به عنوان انسان مادی میتوان از تو پرسید :تا بحال چند بار محبت را خارج از ذات فلسفی اش یعنی بدون توقع ! که تعارض وجودی خودش با خودش است داشته ای ؟ &quot; تا به حال چند بار عاشق بودی ؟ &quot;انسان ، با محبّت به جهان معنا می دهد .و در انتها ...و در انتها انسان ، تنها میمیرد !&quot; تنهایی &quot;‌تنهایی بخش جدایی ناپذیر از طبیعت انسان است ، شما حتی زمانی که فرشتگان و امواج منسوب به خودتان ، به کمکتان می آیند هم تنها هستید !شما پس از اینکه عزیزتان را از دست میدهید تنها میشوید ، وقتی از کسی که قلباً دوستش دارید ، کاری سر میزند که انتظارش را نداشته اید ، قلبتان میشکند و تنها میشوید .زمانی که این متن ها را میخوانید و آنکه میخواستید کنارتان باشد اما حالا نیست ، تنها میشوید .زمانی که این متن ها را میخوانید و آنچه میخواستید امروز داشته باشید اما حالا ندارید ، تنها میشوید .وقتی اشک میریزید اما در آغوش گرفته نمیشوید نیز ، تنها میشوید .شما وقتی دیگران حرفتان را نمیفهمند تنها میشوید .همچنین ؛زمانی که حرکت بعدی خودتان را نمیدانید ، تنها هستید .زمانی که توان گذر از واقعیت های پوشالی را ندارید ، تنها هستید .زمانی که نمیتوانید دنیا را رنگی ببینید و بی بهانه شاد باشید ، تنها هستید .زمانی که نمیخواهید و نمیتوانید برای زندگی خود ، چشم انداز پله ای و منطقی داشته باشید ، تنها هستید .زمانی که به خودتان عشق نورزید ، یا حداقل خودتان را با ظاهر و باطن ، دوست نداشته باشید ، شما تنها هستید .و در کل شما زمانی که به نیاز های وجودی و فلسفی درون خویش پی نبرده و آنهارا نادیده بگیرید ، تنها خواهید ماند ! حتی اگر به لحاظ فیزیکی و اجتماعی کاملا تنها نباشید !گاهی به خود فرصت دهید ، شما ارزشش را دارید ! حداقل میتوانم  با اطمینان بگویم که ارزش انسان بودن درون این دنیا را داشته اید !به خود نگویید که : &quot; ما برای این دنیا آمدیم که استودیوم ها پر شوند ! &quot;  بله شاید دقیقا همینطور هم باشد ! اما نوع نگرش شما به جهان تان است که میزان آرامش تان و در نتیجه آماده شدنتان برای تبدیل شدن به یک انسان کامل را محیا میسازد .برای یک انسان کامل بودن شما نیازی به رسیدن به رویا هایتان ندارید ! گرچه در دنیای یک انسان کامل ، هیچ رویایی دست نیافتنی نیست !&quot;  به خود و آنچه میخواهید باشید فکر کنید ، برنامه ی بلند و گام به گام خود را در قلب و ذهنتان سپس بر روی برگها بنویسید ؛ بلند شید و خاک از روحتان بتکانید !اطراف خود را مرتب کنید ، بهترین موسیقی که به شما معنا میدهد را گوش کنید ، بهترین فیلمهایی که شخصیت شما را تکامل میبخشد را ببینید ، گام بردارید ، زمین بخورید ، باز گام بردارید و باز زمین بخورید و از زمین خوردنهای مداوم نزد خودتان تحقیر شوید ! تا آن خودِ مستعد بر آنچه برای آن ساخته شده اید را دریابید و جبری که بر طبیعتتان غالب شده است را یکبار دگرگون کنید و از نو جهانی با جبری تازه بیافرینید .  &quot;... این کلام زندگی من است ...برشی از فیلم ✂️?سکانس &quot; کلام زندگی &quot; در فیلم &quot;جوزی ولز یاغی&quot;با بازی کلینت ایستوود{ The Outlaw Josey wales .1976 }[ 1h:48 _ 1h:52 ]+ خرس بزرگ تویی ؟- آره خودمم+ من جوزی ولز هستم- آره میدونم ، تو سوار خاکستری پوش هستی و با آبی پوش ها صلح نکردی ؛ میتونی با صلح ازینجا بری + گمون نمیکنم !- . . .+ چون جایی رو ندارم برم !- پس باید بمیری .+ من اومدم اینجا یا با تو زندگی کنم یا بمیرمبرای مردایی مثل من و تو ، مردن چندان کار مشکلی نیست ! بلکه زندگی کردنه که خیلی مشکله !همینطور که مرگ یک واقعیته و میتونه منو از زندگی جدا کنه ، همینطورم مرگ میتونه از زندگی دورم کنه اینجا گرگ زندگی میکنه ، خرس ، بز کوهی ، کومانچی ها و حالا ماهم اومدیم ‌!ما به همون اندازه که نیاز داریم شکار میکنیم درست مثل کومانچی ها .و هر بهار که درختا سبز میشن کومانچی ها کوچ میکنن به اینجا که در آرامش و صلح زندگی کنن ، ما میتونیم گله هامونو باهم برای زمستون سلاخی کنیم.ما میتونیم در صلح زندگی کنیم و یار و غمخوارِ هم باشیم !این کلام زندگی منه !- و کلام مرگت ؟ + میتونیم باهم بجنگیم ، مرگ یا زندگی ، من برای هردوش اومدم !- اینچیزایی که میگی خواهیم داشت ، و الان هم داریم !+ حقیقت همینه !من به تو قول چیز دیگه ای نمیدم ،فقط بهت زندگی میدم و تو هم به من زندگی میدیمن معتقدم آدمها میتونن کنار هم زندگی کنن بدون اینکه همو سلاخی کنن !- این واقعا غم انگیزه که رئسای حکومتها اینقدر به ما دروغ میگن ! در کلام مرگ تو برای تمام کومانچی ها آهن هست و در کلام زندگی تو هیچ امضایی نمیتونه ، به استحکام آهن باشه ، مرد باید اینطور باشه ! حرف و قول خرسِ بزرگ حکم همون آهن مرگ و زندگی رو داره ...این خوبه که مبارزینی مثل من و تو در جدال مرگ و زندگی باهم رو در رو میشن !... باید زندگی باشه ...</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 10:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیر عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-puektfcm418k</link>
                <description> https://soundcloud.com/user-364306437-825298502/loving-is-not-what-it-seems-1?ref=clipboard&amp;p=a&amp;c=0&amp;si=15a58ef604624ab68319f7162a271293&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing با دستانی سرد و لرزان ، تقدیر مرا تند ورق میزند ،گره و گوشه کنار طناب از اتصال خالی میشود ،پرت میشوم به دره ی :   &quot;   د   ی   د   ن   &quot;آری عزیز من ؛ تقدیر قلب تو زخم خوردن استتقدیر لبخند من اخمهای تلخ استتقدیر انتظار تو ، سکوت راهرو استتقدیر پاهای من رفتن از اینجاستتقدیر سادگی  تو پیچیدگیستتقدیر حماقت من همه ی این ریشخند هاستتقدیر این انسانهای ساده باور ، دورویی استتقدیر این باور های ساده انسان ، مقاومت استتقدیر مبارکی های جنون آمیز نحسی هاستتقدیر پارچه های با خون ریسیده شده ، پارگیستتقدیر شادمانی پس از واقعه ، آشفتگیست تقدیر رویِ باز داشتن ، روی برگرداندنهاستآری زیبای من ؛تقدیر تو که غمی پیرو اتفاق بودن استتقدیر من که کمم حاصل اتفاق بودن استتقدیر ظرافت تو در اسارت پوسیدن استتقدیر قدرت من بر انزجار کوبیدن استتقدیر نشدنها نشدن استتقدیر نتوانستن نتوانستن استتقدیر این چند که هستیم ، در انتها نبودن استتقدیر اعتماد من و تو ، سر انجام خیانت استتقدیر گونه های خیس ،دستهای خشک آفتاب فردا است .تقدیر دستهای زانو بغل گرفته ،همان بی رمقی شروع روز های بعد است .آیا در این آشفته بازار همچنان ،تقدیر عشق میجویی ؟ ... هه تقدیرِ عشق ، عشق است .سینا طارود .1402 / 2 / 7</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 00:20:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین مهره</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-eqzrwzdtkrux</link>
                <description>جراحت روح ، آشفته از خواب و بیداری ، اخمی مضحک و روحی کِدِر .موسیِ عصا شکسته و رانده شده از قبیله ی سنت ، ای ناخشنود از لنگرِ باز انداخته شده ی سکون بر ساحل پیکره ات ، یک صبح‌دیگر شروع شده ! باید بیدار شوی ...نسیم نرم و خورشید پهن بر آسمان ، کلیشه های تکراریِ هر روز ! مضحک ، نا مطمعن ، مسحور .پیر مردی درونم هر روز صبح آرام با قهوه ای توی دست مینشیند و با خودش شطرنج بازی میکند ، خسته از باختن به خودش ، خسته از ناچیز بودن اما همواره با لبخندی طعنه وار از بودن .آینه ام را نگاه میکنم : زشت ، بی عرضه ، بی وجود ، بی استعداد ، بی نمک ، بی هنر ، بی عقل ، بی خاصیت ، بی منطق ، بی رفیق ، بی جرعت ...آبی به صورتم میزنم و نگاه بی تفاوتم را از آینه بر میدارم ؛ با این روانپریشی ها غریبه نیستم .غم از صورتم پر زده تا زمانش را پیدا کند و برگردد ، میدانم که باید تحمل کرد و میدانم که زمان مهاجرت احوال من کوتاه نیست ...دوش آب سرد ، صبحانه ی بی طراوت ، بهاری پر اُمّید ، خاطراتی تلخ ، زندگی ای خاکستری و چشم به عقربه های ساعت .کفش های چرمِ ترک خورده ، جینِ مشکی ، پیرهن خاکستری ، دستمال گردن و ادکلن.روز ، آدمهای بی حس ، خیابان ، فضای پر از دود ، شلوغی و بالاخره استودیو .کار ، کار ، کار ، کارخستگی در کردن و نوشیدنی .راه برگشت ، غروبِ دلگیر ، اتاقم و شب !شبها کابوسِ جونِ شاعراست .اما میبینی که هنوز پاره پاره ی قطعاتِ از هم پاشیده ی تنم به هم وصل میشن و با هر قیمتی شده مرکّبِ &quot;حس&quot; پس میدن .هر لحظه که شوقِ رها شدن از این مسیر پر خطر ، هر زمان که کورسوی نوری ، هر آن که فرصتی برای بیرون اومدن ازین مرداب پیدا میکنم ،تمام جهان برام سیاه و بی رنگ میشه تا منو به خودِ تنهای سابقم برگردونه ...  با حس گناهِ باختن به خود ، من آخرین مهره ی بازی امروز رو میزارم . کیش ، مات</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 04:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحنه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-fq6nsnzkrwnl</link>
                <description> https://soundcloud.com/hazal-tanker/yasmin-levy-adio-kerida?si=5ad092a486cc46a9923d5203a6d3a34c&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing به میدان شهر می آیمخود را میان شمشاد ها میغلتانمبر آستانه ها قدم مینَهَم و از بین ابر ها می پَرَمشاید امروز روز من نیست ..!سکه را می اندازم ، دوباره و دوباره !جیبم‌ از شرط بستن های احمقانه خالی میشود.او اقرار میکند و من انکار ؛ از نارُستنی ها بوی نو می آیدمن انگار که از جوانه ها جوان ترم و جویای رویایمامروز بازار شلوغ بود چون امشب مردم شهر جشن میگیرندپیر و جوان دست در دست عشق خود میرقصند و آواز میخوانندمگر میشود صحنه ها را به فراموشی سپرد ؟!هرچه مالیات ها کمتر میشود رعیت ها نیز شادتر میشوند.شاید ازینکه برای از بین نرفتن شادی و امیدشان پول کمتری از دست میدهند حس خوبی دارند.شاید امروز روز من نیست ؛برای نوشتن نیازی به نفس های گرم کسی روی شانه ام را ندارم.برای زندگی کردن میان رنج هایم که بسانِ موریانه گوشه‌ی برگ های زندگی ام‌ را میجَوند.بهانه و امید واهی نمیخواهم !سالها نوشتم و نوشتم و نوشتم ،حالا میخوانم و میخوانم و میخوانم !حنجره ی گرم من زهرآگینِ انتقام است ،از گفتن ها و از نفهمیدن ها خشمگین است ،از شرور ها و قهرمانهای داستان ها ؛میخواهد در جوش و خروشِ عُصیان ،در اقیانوس های نا آرام و سُکان های اطلسیِ شعرمغلت بزند و غلت بزند و غلت بزند ...شاید امروز هم روز من نباشد . امّا ،من از این عنصرِ بیدار،ی که درونم تا به امروز ،رشد کرده و از ذره های مولکولای عطر های اینگلیسی تغذیه کرده ،هرچند کم ، اما هُشیار و پر رنگ و شیوا ؛نوری برای دیدن و حسی برای بودن میگیرم ...!2 / 1 / 1402 yasmin levy - Adio kerida</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 15:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکان وعده ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-djvzxjwxoxqf</link>
                <description>&quot; شنیدن خبر مرگ باغ دشوار استز باغ لاله خبر های داغ بسیار است در این کرانه که باران داغ می باردبه چشم ما گل بی داغ کمتر از خار است گناه اول ما ، افتتاح پنجره بودگناه دیگر ما ، انهدام دیوار استخوشا اشاعه خورشید در بسط زمینصدور نور به هرجا که آسمان تار است مرا زمان ملاقات آفتاب رسیدمکان وعده ما زیر سایه دار است &quot;* قیصر امین پور ، آینه های ناگهاناینهارو کی نوشته ؟اینهارو کی خط زده ؟خونهای رو زمین ریخته تقصیر کیه ؟کین اونایی که خونشون رو زمین ریخته ؟خودکار من جوهری برای نوشتن نداره ،ریه هام انگیزه ای برای پس گرفتن این هوای چرکین ،بچه محلام کجان ؟ شوق تو بازی های کودکی کجان ؟چرا‌ این طرح هارو با هر رنگی میزنم سیاه میشه ؟چرا همه انقدر زود فراموش کردن ؟!&quot; چرا از آمریکا انتقام نمیگیریم ؟ &quot;لعنتیا مگه میشه آخه زندگی کرد ؟چیو دارید زندگی میکنید ؟ رکود کل جامعه رو ؟مگه راست ها نمیخواستن نون و آب این مردمو تامین کنن ؟ پس کوش ؟چرا وقتی صحبت میکنم شعر میگی ؟چرا وقتی شعر میگم از صحبت هام شعر میسازی ؟!با خودت کنار بیا ، اگه خودت بودی نمیبردی اون چند هزار میلیارد که بود حق مردم ؟!کِی ده برابر شدیم که همه ی سختی ها ده برابر شد ؟!کِی راضی بودیم که برگ ثبت رضایتها جمع شد ؟!کِی خواستیم بجنگیم که مارو روبروی هم قرار دادن ؟!کِی ؟! کِی تصمیمی با خودمون بوده ؟!صدای سازدهنی های خونی کرمون کرد !پس کِی بود مهلت نوای دلنشین جشن ها ؟تو که از بود و نبود بند و دار خودت قصه میبافیواس این سرما لباس های پشمین قامتای ما کو ؟!اونا تو لحظه زندگی کردن ما توی لحظه مُردیمبسه خوف و اینهمه دلهره بسه مورفینآره فردا هم مثل امروز از بین میره ،ولی حرف طارود این بود : اینا به یاد تو نموند !لعنتی لعنتی لعنتی ، من فقط میخوام خاموش شم !در گوشم همه سرودهاتو بخون میخ ایدعولوژیاتو با چکشت بکوب تو آهنِ سَرَممن میخوام یه آدم ساکن و بی حرکت باشم !من از کل بازی سیاست تون متنفرم نمیخوام که توش باشم !این روح روانپریش گشته رو آروم کن بدون اینکه اتانازی باشی تو این تیمارستان متروکه ..!...ولی میدونم که ازت بر نمیاد !پس زودتر تمومش کن.</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 15:29:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; خیابان &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-kdmggdqxgzb2</link>
                <description> https://soundcloud.com/farshadhiphop/too-khiaboun?si=67d4a9e66619417da260a7dc08f786af&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing محفل گرم , گنجه ی هرجایستاده روی قانون ,تو این بی هیاهویی دنبال مرج !حالا سر بزن سر بزن سربزن سر بزنباطری تو پر کن با جنجالپاهاشونو قطع کن واسه خلخالازین نفرت  , میجوشه دریا... تو خیابون ...فقط یه راه نیست واسه پا به فرارولی با یه راه میشه کرد دِینو اداضربه های ممتد , کبودی دره های پر رنگولی ماها خیلی وقته جونمونو بوسیدیم و گزاشتیم پشت در !... تو خیابون ...مثله میکنیم ساقه ی شرم و تو این هجای بی هجهتو ریشه دووندی و ما تبر تیز کردیم وقت خوردن چنجهاین همصدایی بی جریان نی تو ترسیدی از حد و مرزاتامروز فریادمون اینه باید مثل سگ بری توی لونه ی فردات ...... تو خیابون ... https://soundcloud.com/mellistream/ghobar?si=1a6c56f832b24af588708c5f1a3dd712&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing  https://soundcloud.com/kuddkudder/vandalism?si=c53d3be395a14e0fb1ab61e70b32a801&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing  https://soundcloud.com/kuddkudder/moshta-bala-remaster?si=c955e2b373e04f13a3da1b9f1c145e11&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing  https://soundcloud.com/ringsss/bloody-eyelids?si=9a9f06da2f4441838a9236209a8cf00a&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing  https://soundcloud.com/farshadhiphop/mojassamehaye-sangi?in=farshadhiphop/sets/404lp&amp;si=a8784b0306904a568c9f3ae9c6deafa3&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing  https://soundcloud.com/alisorena/dashteparvaneha?si=a82c0298c6434a2fb39c02a01bfa352c&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing خشم پایان ناپذیر است</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 15:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیح باز خواهد آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-nfheduozbaua</link>
                <description> https://soundcloud.com/amirhesam/roy-buchanan-the-messiah-will?ref=clipboard&amp;p=a&amp;c=0&amp;si=ea12d0ebe97643a3bfb5568e2bfd6151&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing کینه درون من جایی نداره چون خود‌م معنای کینه امسر باز نمیزنه دِشنه از تنم چون جایی واسه ش نموندهانتخاب راحته ، اما بی انتخابی راه واسه جبر گزاشته .مسیحای منجی جام طلا به دستم میده و من زمین میریزمشدرونم میسوزه هر احساسی که برام باقی موندهو من اینجام :فوران کن آدم !رها شو ای انسانِ خود به بند آویختهشمشیرتو فرو کن تا انتها تو دل سیاهینفسهاتو فریاد بزن ، تموم لحظه هاتو حک کنآتیش تقدیرو خاموش کن و از چشمه زندگی بنوشچشمهای ندیدن رو ببند و باز متولد شوحتی اگه باز هم خالی نشدی ...آغاز اینجاست :</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 22:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالِ خوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-jatkhperjgky</link>
                <description>از پشت شیشه یخ زده پنجره دونه های برف یکی یکی سر میخورن و میفتن پایین یه گوشه ای به دیوار سرد تکیه دادم و ساعت بالاسرم مدام صدام میکنه : &quot;تیک تیک تیک تاک ...&quot;هر دو گوشام گرفتن و از درد طاغت فرسای صبحشون الان فقط کمی حس زیر آب بودن ازشون مونده البته با کمک همه قرصای کم اثر و پماد ها که بوی تند دارن و البته زمان ...پرنده های که زیر سایه بون بالکن و روی آخرین شاخه های خشک درخت بلند باغچه نشستن هم انگار دل به گذر زمان بستن , میخوان که سرما تموم شه !این تو کنار من کسی نیست , کلاه کپ انگلیسی خاکستریم رو گزاشتم رو سرم پتوی نازکی کشیدم رو خودم و یه کتاب بغلمه &quot;دشت اثر انتوان چخوف&quot; داستان جالبی داره اما ذهن من آشوبه , همزمان به چندین چیز فکر میکنم .. حالم خوب نیست و با غروب نوری که وارد خونه میشه هم کمتر میشه ..داشتم به دعوایی که دیشب تو کافه شد فکر میکردم شاید بیشتر برم اونجا شایدم دیگه نرم , همچنین ناراحتم ازینکه چرا تو اون سرما تنها تا خونه قدم زدم که امروز نتونم سرکار باشم و تو شلوغی کار کنار بچها باشم ..مدتیه دیگه اعلان ها و پیام هامو چک نمیکنم کلی پیام تلنبار شده , پروجه های که قرار بود واس رفیقم بفرستم , میس کال های که مشاورم انداخت و جوابشو ندادم , دوتا قراری که پیچوندم و ...اینجا خیلی ساکته و یه حسی بهم میگه بر هیچکدومشون واقعا خودم مهم نیستم پس بیشتر قانع میشم به این روند ادامه بدم , واقعا که خیلی سخته بتونی انجام بدی و نشه ...بخوای خوش بگذرونی و نباشن , بگی دوست ات دارم و نفهمن , دور از باد وایسی و بازم فندکت روشن نشه ,اینکه به زبون دیگه ای حرف بزنی سخته ...اگر به خودم بود دلم میخواست همین الان بولیز پشمی و پالتومو تن کنم با کفشام سر بخورم به هر درختی رسیدم بزنم برفاش بریزه زمین و بهش بگم : حالا کی بیشتر نگه داشته پ....؟!تو مسیر برگشت یه پاکت بخرم وقتی نَخا لای دستمن آدما دودو ببینن و تعجب کنن که چرا نفس من انقدر گرمه !حس میکنم از خیلی چیزا جا موندم , اما باید بود و همه ی نکرده هارو زندگی کرد ... https://soundcloud.com/the-best-songs-3/farhad-mehard-khiale-khoshi اینم باشه یادگاری ,روزی از زمستون23 بهمن 1401</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 19:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داد میزد : انزجار خریداریم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-cm57pwowpuh9</link>
                <description>داد میزد : انزجار خریداریم با کوله ی  خاک گرفتش طول و عرض خیابونارو گز میکردبه ته چهار راه که رسید سیگارشو روشن کرد و سرشو خمیه شبنمی از رو بند تاب میخورد .یه نگاه به عقب انداخت گاریشو دست گرفت و دوباره شروع کرد به داد زدن :انزجار خریداریم . گرسنگی خریداریم . کهنگی هارو  خریداریم !آسمون زیره سرش معلق ترین تاب میشداز کنار درختای لخت جاده رد میشد خشت های تیکه پاره خونه هارو میدید و باز رد میشدبراش معنی ای نداشتن ، میگفت و طی میکردازش پرسیدم : انگیزه ی زندگی چند؟گفت : خیلی وقته تموم کردم ولی تا دلت بخواد مسیر رفتن دارم برات..گفتم : اما همسفر واسه رفتن قدره جیب تو کمنبا لبخند گفت : اون بچه مایه هه رو دیدی؟ ماشینش هم قیمته خون من و توئهگفتم : بسته به اینه که چطور قیمتو معنا کنیگفت : بعضی آدما هیچوقت معنای سرمای واقعی رو نمی فهمنگفتم : اونا که میگی واس خاطر همین قانون ملاکشونه خندید و خندیدمبهش گفتم با چی این همه میخری از مردم ؟گفت این گونی که میبینی !این گونی پر از جبرِگفتم تو حق داری رفیق !هیچ کدومشون معنا ندارن</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 22:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هر چی که میخواستمو بودم !</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-midyqw5dgojs</link>
                <description>- نه سارا ،این چهره رو به خودت نگیر !تو که میدونی من از حرفی که میزنم مطمعنم ، معلومه که اون خیابونای لعنتی رو پس میگیریم ! پیچیده نیست کلافگیتو درک میکنم یه حسیه که از خودم شروع شد و حالا نمیخوایم هم دست ازش برداریم  بیا یکمی حرف نزنیم شاید راه حل درستو پیدا کردیم ! + تو به من گفتی ستارت آسمون داشت ، البته میبخشید که پا روی ستاره تو گزاشتم چون تا وقتی که هنوز اوضاع اینجوری مضخرف نبود ینفری بهم میگفت قراره پل همدیگه شیم !! - من دارم با خودم میجنگم بفهم اینو خستم ازینکه هر روز حاصل اتفاقات رو همدیگه بدونیم اصلا از تک تک این آدما که مشکلاتشونو زیر سر سیاست میدونن متنفرم  + خودتم خوب میدونی که ازشون متنفر نیستی پس بیا حداقل واسه من نقش بازی نکن انقدر دست به الکل میزنی که حتی یادت نمیمونه چندشنبه قراره مادرم رو ببینیم - اوه ، لعنت بهشمن چقدر دوست دارم عزیزم + ... - من دیگه با اون عوضیا دمخور نمیشم ، قسم میخورم . تدی از مرز برگشته باید میدیدیش چقدر عوض شده + آره فهمیدم ، ماریا بهم گفت - تو باید شروع کنی باز هم نقاشی بکشی ، اینطور راحت تر میتونی خودتو ترغیب کنی + با اینهمه استرس و خشمی که هر روز باهاشون روبرو میشیم کاش بشه یه فنجون چای رو بدون افکار مداوم نوشید ! - بیخیال تو که اینطوری نبودیفردا عصر قراره انبار پشت گاوآهنا رو خالی کنیم کولیای اطراف میگن محموله های مشکوک توش جابجا کردن ، تعدادمون کم شده اما هنوز میشه امیدی داشت و وای به حالشون اگر جای سلاحارو پیدا کنیم .. + جایی که رویا نیست ،مردم گردن کش میشوند .امث...- آره میدونم امثال باب 18 آیه 29چندین بار خوندمش و بنظرم الان بیشتر از خدا به خود بنده های راستینش نیاز داریم . . . + ویلیام ، یه سوال ازت میکنم فقط بهم راستشو بگو - باشه سعی میکنم + اگر هنوز شکافی تو سر و قلبتو خالی نکرده بود هنوزم از من مینوشتی ..؟دوست دارم‌ بدونم تو اینهمه جنگی که هر روز با هم میکنیم و شبش به هم برمیگردیم و مثل اول به هم عشق میورزیم ،آیا تو اصلا دوست داشتی بجز روحمون که یکیه توی جهان دیگه ای بودی ؟ - سارا ،من هرچی که میخواستمو بودم ..!</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 00:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِم میگُفت : اِنسان ..!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%A8%D9%90%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%8F%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%90%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-brsgmzrxbbvl</link>
                <description>فلاسفه از روحانیون هم بامزه ترن !میدونی چرا ؟ چون وقتی یکی راجب چیستی نت های موسیقی نظر میده علاوه بر اینکه بر نظر خدا و خیر و شر و نقش معنوی ش نظر میدن ، دنبال رابطه هاشون با نظام هستی هم میگردن !انسان از وقتی به خودش ثابت میشه مدام میخواد خودشو به دیگران هم ثابت کنه !صرف نظر ازینکه چقدر مفاهیم زیبایی متفاوته و هر دفعه این چرخه برمیگرده به اول ، کی رو دیدی تاحالا دنبال چیزی نباشه ؟!گنده ترین آدم روی زمین که دنبال چند برابر کردن سود خالصش نباشه یا بزرگوار ترین زاهدی که خودشو با دونه خرما سیر نگه نداره ؟میخوای نظر منو بدونی ؟ حالا که تا اینجا این متن رو خوندی شاید بخوای بدونی ، شایدم داری صرفا وقتتو میگذرونی مثل بقیه آدمای دنیا که مجبورن همواره یکسری کار هایی که نمیخوان رو انجام بدن بنظر من اتفاقا قهرمانها بیشتر از آدمای معمولی یکسری چیزارو نمیفهمن ، مثلا بهترین بدنساز دنیا که تک تک لحظاتشو صرف تلاش سخت و عرق ریختن بی مزد میکنه میره تو مسابقات در ازای سالها وقتی که گزاشته و تمریناتی که کرده یه پول گنده بهش میرسه و یه جام طلایی میگیره و توی یاد ها میمونه ...بعدش توی صفحش که چند میلیون آدم جدید دنبالش میکنن یه عکس از خودش میزاره در حال ویولون زدن ، که مثلا من هم آره ! منم با اینکه 90 درصد زندگیم یه کار تکراری با روتین طاقت فرساست به چیز های دیگه ای مثل هنر فکر میکنم .. منظورم هیچ چیز جز این نیست که همه آدما دوست دارن تظاهر کنن کاملن !مگه میشه یه نقاش حرفه ای باشی و از شعر بدت بیاد ؟ خب اره میشه ، منکه اینطور نیستم تو چطور ؟مثلا تو &quot;مقاله ای از دوستان&quot; میخوندم راجب رفتار ضد انسانی که حکومت توتالیتر برای مقابله با مسیحی شدن مسلمون هاش میکنه !یعنی خدای ما جمعیتش اونقدری نبود که با خدای اونا بجنگه ؟ یا یه سوال جالب دیگه راجب درک آدما از خدا : یعنی وقتی ابراهیم گفت ؛ &quot; پس چرا بتی که نمیتواند حرف بزند را به عنوان خدای خود میپرستید ؟ &quot; اونا قبل تو آتیش انداختنش نپرسیدن مگه خدای تو حرف میزنه ؟! [منظور با صوت انسانی]کتاب مقدس میگه انسان بر اساس درک محدودی که داره ویژگی های خدا رو برای خودش ترسیم کرده و با بینهایت هایی که در وجود خدا هست عیسی ، پسر خدا ، اونچه تجلی اش روح القدسِ ، دومین رکن تثلیث و... که همه اینها درواقع یکی هستند خدای یگانه رو عبادت و پرستش میکنه و مثل پدری مهربون باهاش دوسته ،پس تا قبل پیامبر اسلام (ص) و البته بعدش اعتقاد مسیحیت این بوده که ما فرزندان خدا هستیم و خدا یک مرد هست .کاری که برای من خیلی جالبه شبان های کلیسا انجام میدن اینه که هر دفعه میخوان سخنرانی انجام بدن یا با اعضای حاضر دعایی بکنن یک سخن کتاب مقدس رو با نشونی دقیق جزء ، باب و شماره آیه عنوان میکنن تا ثابت کنن دارن حرفی در مسیر خدا میزنن نه مغایرش یا در انحرافش !چون دوست ندارن قلعه هاشونو شیطان تسخیر کنه و برای هدف اون شمشیر بکشن !!شاید یک آدمی پیدا بشه فکر کنه الان چیزی رو تبلیغ کردم یا کوبیدم .. باید بگم عقاید اون کسایی که ممکنه تغییر کنه هیچ موقع در هیچ صورت برام مهم نیست ! عقاید آدمارو زندگیاشون تعیین میکنه اونا فقط با کلی سوال دنبال جوابند مهم اینه جوابشونو مثل یه برده از ارباب بگیرن ، یا آزاد از دوست ؟!الان امثال س.س میاد میگه شاید ارباب حرف درستو بزنه و دوست راه اشتباهو نشون بده ! منم میگم باشه توهم خوبی باریکلا ..وقتی یه خارجی ازت میپرسه عقیده ات چیه تو چه فکری میکنی قبل ازینکه بهش بگی به چی فکر میکنی ؟ احتمالا اینکه بهش ثابت کنی حقیقته ؟ مثلا قبل ازینکه بهش بگی مارکسیسم ، لیبرالیسم  مونارشیسم ، فمینیسم ، اسلامیسم ، مسیحیسم ، جهودیسم ، صهیونیسم ، ایسم ، ایسم ، ایسم ؟!تا دیروز که اوضاع تغییر نکرده بود وطن پرست های زرتشتی و نامسلمون هم طرفدار نظام بودن تاکیدشونم روی این موضوع بود : حفظ تمامیت ارضی ؛ خب اینی که بهش اشاره میکنیم راحت بدست نیومده و موضوع خیلی مهمی هم هست حالا که تا اینجا خوندید بزارید یه مطلب جالبم بهتون بگم ! دورانی که میگن محمدرضا بحرینو داد رفت ، پیشوای 57 که در اون زمان راجب هرچیزی بیانیه میزد سکوت کرد !! بله درست شنیدید دوستان خ.مذهبی ایشون هم سکوت کردن حتی نکردن برای شیعیان بحرین سخنی افاضاتی بفرمایند ! میخوام بگم این قلدرم قلدرم ملیت ملیت ها واسه کوچه خلوته ، بله ...ولی بنظر من همه این حرفا مضخرفه مارو سالها تو مدرسه ها به صف کردن از جلو نظام دادن تا واس سیستمشون برده های خوبی باشیم ، تا وقتی بی دلیل چک خوردیم نکوبونیم تو صورت قانونشون ، اصلا برا اونا هیچ مطرحیتی نداشته اونهمه سال عمرمونو بی حاصل تو یه کلاس با دیوارای پوسیده و معلمای متعصبش هدر کنیم که حالا تنها چیزی که بیاد میاریم خاطره های خودمون &quot; غیر از اون فضای احمقانه&quot; ست !حاصل این نظام آموزشی و اداری کهنه و فرتوت و اسیب زننده چیزی جز این نیست که بجای بالا رفتن سطح عملکرد و علم و آگاهی جامعه گوسفندای علف خور بیشتری پرورش داده میشوند !البته اگر رعیس های این سیستم رو هم استعارتاً بخوایم گرگ در نظر بگیریم باید انتخابمون فقط چیزی شبیه بهش باشه مثل این  یا  این !!باز هم تلخه اما هنوز بهش میخندیم ..راستی میدونستید یکی از راز های اینکه مردم شوروی چطور تونستن 70 سال زیر بار اون شدت دیکتاتوری دووم بیارن چی بوده ؟ اینکه همواره بدبختیاشونو به شوخی میگرفتن و ازشون جوک میساختن ! درست مثل ما...قیصر امین پوراز دستشون ندید ...1_ این برای ما و نسلی که ازش گذر کردیم?Sherik-daygard2_ این تقدیم به همه مسیحیای ایران✴Khodanazdikshod-pishro3_ اینم واسه خودمو هرکی عاشقه واقعیه?Midoamdonbalet-kaboos</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 09:24:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; رقص سایه ها &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-werk6fvmqxhp</link>
                <description>فکر میکنم عاشق شده ام !عاشق یکی از سایه های نیمه شبکه از پشت میله های پنجره اتاقمتمام ترک های دیوار را پر میکندگاهی می روند و بر میگردندمن هم که شاعرم .. آنگاه که زدوده میشود وَهم خاطرمبر خیال موج آسای این احساسات ناکاملآخ ..! گاهی هم این موج ها جلبک بر میگردانند ! سر و پا و دست و تن و هرچه دارم گوش است ،تو بگو ، منکه نگفتم ، تو بگو حادثه حاصلِ چه بود ؟به مانند تشویش ابر گونه ای از کنج سقف های کاذب میچکدچاره ی خیس شدن را نه ! دلیل زیر باران ماندن را تو بگو ! پشت آمار ها و ارقامت جایی برای رفتن هست ؟بیخیال همه اش ، جز مضخرفی خنده دار چیزی نیست !این روزنامه های لعنتی و این مجله های طنز معنی دار را باید دور انداخت ...بنشینیم بر اِیوانِ خانه ی ماه ، کمی خاطره به پایین بیندازیمراستی بنظر تو استالین و چرچیل و روزوِلت وقتی در طهران قهوه هایشان را خوردند و تصمیمات سیاسی شان را گرفتند چه به هم گفتند ؟! بله جناب ، فکر میکنم به اندازه ی کافی دود به ریه هایم دادم و خون خارج کرده ام که حالا بتوانم برای شما خوب بجنگم ! البته اگر از پشت میله های پنجره خوابگاهتان سایه هایم را ببینم حتی به کوپون آن قرص ها که جرعت میدهند یا حتی سخنرانی های ملی گرایانه نیازی ندارم !کافی ست مرا تایید کنید ، جای آن‌ مُهر تا ابد در برگه زندگی ام خواهد ماند .  این کناره ها گاهی عنکبوت و حشره های کوچکی سر از خاکریز بیرون میاورند و لمس ام میکنند .سعی میکنم لهشان نکنم ولی حتی تفنگم را هم‌راحت نمیگزارندشاید سختی جنگ دیوانه ام‌ نکند اما بالاخره اینها که معلوم‌ نیست حرفشان چیست میکنند !کسی چه میداند شاید ماهم جزوی از خاکریز خدا باشیم ...  امروز گروهبان سر غذا شوخی جالبی میکرد ، میگفت : عاشقانه ترین لحظه ای که در زندگی اش داشته وقتی بوده که ورق پاره های جت دشمن را که آتشین از آسمون فرود میامدند را بر زمینِ شکستِ آخرین جبهه شمالی تماشا میکرده ، زمانی که در محاصره تیرباران میشدند !البته حالا که فکر میکنم شاید شوخی هم نمیکرده   اینجا کشور بزرگی ست نسبت به مااحتمالا رتیل های بیشتری هم داشته باشد اما خب میتوانست خیلی بدتر باشد نسبت به آن دسته سربازانی که دادگاه نورنبرگ برای بازسازی به شرق فرستاد .. خبر های خوبی از آنجا نشنیدم ... ما صبح های روز یکشنبه میتوانیم به کلیسا برویمهرزگاهی هم چند دلاری از اضافه کاری در میاوریمجایی که میخوابیم شب ها سرد است اما من اصلا حس بدی ندارم،بعد از کار وقتی خورشید به آرامی نورش را می دزدد و ما به خوابگاه برمیگردیم دیگران یا کتابی را برای بار دهم میخوانند ، یا برای خانواده هایشان و خودشان دعا میکنند ، یا که خیلی زود به خواب میروند اما من هنوز آن طعم شیرین از خود گسیختگی در سایه ها را فراموش نکرده ام .. برایم مانند عبور از تیر چراغ های متوالی در خیابان شهر است ، قبل از اینکه به آن برسم سایه ای بزرگ دارم و برای کشف کردنش به سمتش میروم ، کوچیک و کوچیکتر ، تا به کمترین حد خودم میرسم و باز راه میروم و سایه های جدیدی از من شکل میگیرند ...   اما آزادی رهایی نیست ، چرا که تمام اینها فقط تصاویری مبهم درون ذهن امروز من و ذهن منِ 82 ساله است که در تخت بیمارستان از نفس های آخرم لذت میبرم یا که رنج ‌...   کاش میشد یکبار هم که شده بفهمم معنی این عشق را ...عشق و جنگ</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 07:55:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به همه ارزشی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7-i4lkg2wuz3nk</link>
                <description>شاید بهتر بود عنوان رو آخر پست مینوشتم ولی ایده ی بهتری نداشتم بابت اینکه چطور چنین چیز مهمی رو معرفی کنم البته خودم هم حرفی داشتم .همچنین یکی از مهم ترین دلایلی که اصلا این پست رو نوشتم این بود که تو شعر یکی از افراد اینجا عبارت جنایت با &quot; کینه ی نو &quot; به چشمم خورد .زندگی ما که فقط تو فقدان و نرسیدن خلاصه میشد ، گاهی که رسیدیم جشن کوچیکی بر خودمون گرفتیم و تنها ، استکانو دادیم بالا به سلامتی خودمون‌ و حسرت سالیانمون ؛ دوستهایی که ازشون انتظار دشمنی نداشتیم !بگذریم ، دفعات زیادی اینجا تصمیم به نوشتن راجب مساعل مهم این اواخر گرفتم و صادقانه نتایج بدی هم نداشت اما این رو فهمیدم که مقاله برای مقاله نویسِ ، نسخه برای نسخه نویسِ مسعولیت هم برای کسیه که توان مسعول بودن رو داشته باشه هرکسی باید سرجای خودش باشه که امروز بیشتر هر زمانی نیست !Laghv_farshad_2014آلبوم &quot;لغو&quot; اثر &quot;فرشاد&quot; از هنرمندای نسل اول هیپ هاپ فارسی ؛ توضیح اجمالی خاصی براش ندارم اما از اون نوستالژی هایی هست برای نسل من که شروع یه دوره ی جدید از رپ بود :       &quot;رنگ دادن به حقایق&quot;اما اصل حرفم :7 سال پیش یعنی سال 94 با قلمی که از دل نوشتِ و صدایی گرفته این آهنگ از آلبوم کمتر شنیده شده ی لغو منتشر شده : &quot;بپرس&quot; Laghv_Beporsجدا از اینکه پیشنهاد میکنم تمامی کار های این هنرمند رو دنبال کنید این یکی رو فقط میخواستم تقدیم کنم به کسایی که نیمه راه پشتمونو خالی کردن !تقدیم کنم به کسایی که بخاطر منافعشون از مردمشون گذشتن !مهمتر از همه تقدیم کنم به کسایی که ما رو باورمون نکردن !تقدیمش میکنم حتی اگر نفهمیدش ...هنوز باورش نکردی هموطن ...؟!&quot; از دلیل کم شدن خنده ها بپرس &quot; ListentoFarshad07-BeporsbyFarshadon#SoundCloud  https://soundcloud.com/farshadhiphop/farshad-07-bepors?ref=clipboard&amp;p=a&amp;c=0&amp;si=d3e6b667533a4d5c98f6f02e7745fa90&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 04:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم ، دورانی دور تر از اینچه هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-wk9hvcllc9se</link>
                <description>به نام پدر پسر روح القدس  رمز ، نور ، سایه ها و انعکاسش تو ابعاد این جهان پیچیده که ساده بوده برام تو افق های فراترش تصمیم گرفتم به بهونه این چالش کوچیک بدون پاک کردن کلمه ای این نامه رو بنویسم ، پس هرچی که میگم صادقانه و بی ریاست ... مرسی از بچها  سلام رفیق ، امیدوارم روز های خوبی رو سپری کرده باشی استعاره کامل از زندگی کار شاعراست و من میخوام کمی شاعر نباشم ! امیدوارم اگه هنوز آدما نمیشناسنت از کارت لذت ببری و اگه واقعا میدونن کی هستی هیچوقت مغرور نشی همونطور که من نشدم ؛ میگن قدیمیا حرفای قشنگی میزنن ، شاید منم از قدیمیام ! بعید هم نبوده که بهمون گفتن یاغیچون ماها نمیماسید خرج نونمون به قیمت وجودمون ، همیشه مثل یه کفه ترازو سنگینی میکنه چون خوب میدونم حافظه بلند مدت ات مطمعنا قراره از اینی که هست خیلی بدتر بشه .. شاید بجای رویا بافتن برات تو این شبی که لبخند هست رو لبم قشنگتر باشه که یاد بکنم از خاطره هامون اولین روز مدرسه رو یادت نی ؟ بچها توی صف قرمز و نارنجی و سبز و زرد جای خودشونو گرفته بودن اما تو فقط تنها یه گوشه بینشون نشستی ، انگار از اول میدونستی قرار نیست عضو دسته و گروه دیگران باشی گفتم دست به استعاره نبرم ولی از خاکستری ترین اتفاقات دوران بچگیم همین تصاویر مبهم ازین خاطرست ..   یادته قایم موشک و گرگم به هوا و بازی های بچگی رو ؟ تموم بچها از 2 غروب تا زمانی که کل کوچه ی تنگ و درازمون تاریک میشد و تیرچراغ ها نور زردشونو نشون میدادن جوری جمع میشدیم و زمانو میگذروندیم انگار واقعا میدونستیم کل این زندگی و دردهاش یه شوخی سادس .. مطمعنم اونا از یادت نمیرن حتی اگر تموم کار هایی که کردم و جای زخمهاش که موند از یادت بره ‌.. حمیدرضا که خودشو با قرص کشتجوونای محلمون که هرشب ته کوچه جمع میشدن تو نسخی به هم میخندیدن بجای زن گرفتن و سرسامون یکی یکیشون معتاد شدن و مثل کفترای ته کوچه از بوم پریدن .. اون امیررضای شاد و خوشحال که همیشه اذیتمون میکرد چطور ؟ بین بچه محلا بیشترین دو رو داشت و وقتی فرار میکرد حتی جوجه خروساشم بهش نمیرسیدن ! آخرین باری که دیدمش بعد مدتها که از محل رفته بود ورامین پیش خونوادش ، دیگه اون نبود ! یه مرد پخته و صبور بود که بعد چند سال کار کردن تو مکانیکی هنوز بر خودش یه گوشی نو نخریده بود و همون نوکیای قدیمی دستش بود .. آره داداش ما با بچها به شوخی گفتیمش اما نشونِ یه گاوچرون به جلیقه و چکمش نیست ! زمانِ لعنتی بی خبر گذشت ... منِ امروزم هم حاصل سالها عقده ام ، یا صفرم یا صد ، یا پرم یا کم ، یا عشقم یا نفرت ، یا جنگم یا صلح .. اولین عشق ام رو چطور ؟ بگو که فراموش نکردی ! اون دخترِ گیس بلند و چشم درشتی که مثل باد سرد پاییزی یروزی از آذر اومد و آذر ها گزشتن تا اینکه تو عمق ابهام ... بدون ذره ای آگاهی ازینکه دقیقا چی گذشت بینمون ... &quot;دی&quot; اومد و ازم گرفتش ..!  بی شبهه و شک و شعر و شمایل مشهود ؛ فقط رفت و تموم اون عشق و محبتی که درونم کاشته بود رو یهو با خودش برد ...  &quot; نمیدونم ، شاید نمیخوام که بدونم ، شاید اقرار به ندونستن میکنم تا از دونستن این ندونستن فرار کنم .. &quot; این بخشی از متن های بلندیه که بعد ازون شبها مینوشتم و فقط با یه نقطه تمومش میکردم .. انگار که واقعا تو یکی از فیلم های صامت چاپلین بازی میکردم تمام این زندگی رو ..! نمیگم عشق به من معنی داد ، چون قبل و بعد ازون من همیشه یه طرح مبهم و سیاه سفیدی از خودم بالا سر آدمهایی که سوز زمستون قلبشونو تبدیل به سنگ های بیتفاوتی میکرد میکشیدم تو چشم انداز هام و شاید تموم این مدت فقط یه جرقه لازم داشته این انبار باروت ! بعد ازون هرکی با هر حسی که درونم تغییر داد فقط یه ویژن بود ، یه ویژن با نقشه ی پله پله ! هنوزم تو وجودم یچیزی داره میسوزه .. مثل قلب افسانه ای شاهزاده که با مرگ آخرین اژدها زنده میمونه و قلب پرنسس رو هم بدست میاره ! امیدوارم تا اونموقع این شمع خاموش نشده باشه .. هنر من همون روشن نگه داشتن این حس بود نه پشت هم قرار دادن کلاویه های سیاه و سفید هارمونی من هر قافیه و حروف پشت هم چیده از کلمات ادا نشده بود نه مفهوم های چندپهلوی شعرا  پشت هر دود سفید سیگار و شبای تیره پشت هر طلوع روشن منظره ها از عدم پشت هر رمز و اعدادِ پدر حقیقی این جهان پشت هر سکانس قدرتمند و اوج هر موسیقی پشت پنجره ی خونم راس هر دوازده ظهر ...  &quot; من فقط خودمو دیدم &quot;  تموم اون کارایی که دوست داشتم بکنم و نتونستم ، تموم اون آرامشی که هیچوقت ، هیچوقت توی زندگی خودم نداشتم ، همش سگدو بخاطر یمشت پول سبز که زندگی رو تعریفش کنه ..!اگر رمزی ساختم از درون این حفره ی پر از پیچش زندگی فقط برای این بود که اونچه فهمیدمو به دیگران برسونم ،مثل همون روزی که &quot;رابِر هولد&quot; رو ساختم ! همون کسایی که روز اول باهاشون توی رقابت شدید بودم و حتی با علی بار ها تو پارک میتینگ دادیم .. با این حال ما با همدیگه شدیم چهارتا شریک ، نه از اون رفاقتای عادی که سالهای زیادی طول میکشه نه ، ما چهار پادشاه و چهار عنصر مکمل بودیم که میشد گفت پیوندشون رو از خود من میگرفتن مثل یه رهبر ‌‌..نزاشتم قلعه مون به دست هر سر به تن زیادی بیفته حتی کسی نتونست از دست دادن خاصمون تقلید کنه ! واس همین بود با اینکه حتی بچه ها از دبیرستان رفتن ، ترک تحصیل کردن یا تو شرایط سخت از هم دور شدیم ، اما نه هیچوقت معرفت و یکی بودنمون از بین رفت نه چیزی از صمیمیت جمعمون کم شد ... شاید این کارو تو بعد بزرگتری میتونستم انجامش بدم ، منکه نمیدونم شایدم انجامش دادی ! این زندگی فقط واسم &quot;یه راز ساده&quot; بود همین !کل خلقت و پیدایش و رشد و تکامل انسانها برای این بوده که چیزی رو یاد بگیرن که نمیدونن !خب چرا که نه منهم نواختن سازدهنی و گیتار رو یاد گرفتم ! شاید به هدف خلقت رسیدیم .. ! هه ، بیخیالش اگر اینهارو برای خودمِ 10 سال آینده نوشتم میدونم که نیازی به آرزو کردن نیست چون راهو همیشه از تاریک ترین جاده ها با فانوس درونم پیدا میکنم فقط یک نصیحت دارم و بس : &quot; هیچوقت از اونچه بودی ، پشیمون نباش &quot;</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 08:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در یادواره دَواره ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%8E%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-afzljzfbuaf4</link>
                <description>&quot;Her 2013&quot;این روزها محوم در خودم . . .شاید کسانی که ترکشان کردم هنوز همپشیمان اند از پاک کردنِ یاد من از حِسِشانشاید من دور از آنها و در مسیر تاریکم گم نشده امشاید قلب آنها خالی تر شد از پیدا کردن وجود منسکانس های تنها قدم زدن تعودور در فیلم &quot;her&quot; بشدت مرا یاد روز های خوب خودم انداخت . . .&quot;Vertigo 1958&quot;اسکات : میشه بپرسم کجا میرید ؟مادلین : فقط پرسه میزنماسکات : خب منم قصد همین کارو دارممادلین : بله درسته ، فراموش کرده بودم بهم گفته بودید شغلتون پرسه زدنهاسکات : خب حیف نیست که ما جدا پرسه بزنیم ؟مادلین : ولی فقط یک نفر تنها پرسه میزنهدونفر همیشه یه جایی میرن ...اسکات : فکر نمیکنم لزوما این قانون درست باشه !&quot;Forrest Gump 1994&quot;For no particular reason I just kept on going. I ran clear to the ocean. And when I got there, I figured, since I’d gone this far, I might as well turn around, just keep on going. When I got to another ocean, I figured, since I’d gone this far, I might as well just turn back, keep right on going.بدون هیچ دلیل مشخصی فقط ادامه می‌دادم. تقریبا داشتم به سمت اقیانوس می‌رفتم. و وقتی رسیدم حساب کردم که حالا اگر از آن‌جا خیلی دور شدم، باید برگردم و دویدن را ادامه بدهم. اگر به اقیانوس دیگری رفتم حساب می‌کنم و حالا که تا اینجا آمدم همین را مثل قبل برمی‌گردم و تا آخر ادامه می‌دهم.</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 23:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکِ خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-b45kfvy3urog</link>
                <description>زخم و خارِ جنگ و قالِ مرگ و یادِ منهی تکراری ترین نزاءِ فکر و حالِ منبگو از پشت کدوم قله ها نتابیدی بازکه آرواره های این جهانو هم قاپیدی باشنورمو از غِشای جفت چشای گرم و ثابتِ تبه افق های واژه های بی آرایه تابش اِتبردی تو شدی عامل یه پیچشی توی منکه از هر کورسویی پیدات بکنم نورِ من ...چرا ؟ بگو چرا انقدر سختش کردی ؟چرا این مسیرِ بازو از راه سختش رفتی ؟تو کدوم قالبی از این طرحای به هم ریختمسرِنخی گزاشتی واسم تا نشم پیر تر .. نه هنوز زوده ... مورفین برا این اعتیاد خوبهمن و تو جا داریم هنو برا مرگِ تو همدیگه !بزار شاعرانه تر شه با خالی شدن زیر پامونمثل همون دختری که پاک کرده دامنش زخمهامومثل خدا که نسابید بمون از جورِ بلوا وُمن خودم یه ازدحام ام از تو دل این طوفان ها ، امامثل همیشه ،تنها پیدام کن ،پشت همون بید خمیده ،تا که جز ما کسی ندونه چیزی ازینجولان ها . . .معنای تو عشق نیست ، تو معنای رنجییه کلبه ی متروکی و خودت توش یه گنجیاینبار نساختم ترانه ی تاریکی واسه کشفتکافیه همین تا بدونی چقدر قشنگه رمزت . . . !21 آذر 1401</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 02:43:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina4848/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-ylonyuhvtjes</link>
                <description>16.6 %نزدیکای ساعت 10 بود ، خسته از سرکار برگشته بودم و طبق عادت روی یکی از صندلی های معبر خیابون که اکثر مواقع خالی ان نشسته بودم .مثل همیشه دفترچه مو از جیب داخل کتم بیرون آوردم و شروع کردم به نوشتن و قافیه دادن به خورده حس هایی که گاهی به زور حتی واژه میشن ؛اینبار اما از این سردی زندگی بد داغ شده بودم زمین ننداختم قلممو نوشتمو نوشتم مثل همون آدمی که سالها پیش اولین شعرشو با خون دل و اشک چشم ، نوشت با اینکه چرت نوشت .. نوشت با اینکه این اولین تجربه ش بود ازین مخدری که هم آرومش میکرد هم بیشتر پرش ... یکمی که خالی تر شدم فهمیدم دیگه احتیاجی به سیگار نیست ؛همینکه تمومش کردم یه پسر جوون حدودا بیست شیش ساله که کاپشن سرمه ای تن داشت و چشمهاش رو به قرمزی میزد نزدیک شد ازم پرسید : - میتونم پیشت بشینم ؟+ بشین دادا راحت باشبعد کمی مکث :- من الان از تو یه سوال دارم+چه سوالی ؟- الان واضح به من بگو ، تو با اونایی ؟+منظورت از اونا کیه که با اینا فرق بکنن ؟- تو با مردمی یا با اونا ؟+چرا فکر میکنی من با اونام ؟-مکث+فکر کنم بفهمم چرا ، بخاطر اینه که تنم پیرهن و کتان مشکی و کفش و کاپشن چرم میبینی و شبیه به کسایی ام که سر میدونا وای میسن سینه سپر میکنن واسه مردم... میفهمم رفیقامم بهم میگن شبیه ساواکیایی.. هه-الان تو با مردمی ؟+من همیشه با مردم بودم-ببین الان حقیقتش یکمی مستم .. اینجاهم تنهاییم دوربینی چیزی هم نداره اگر بدونم از اونایی دل و رودتو میارم پایین+ دقیقا همونایی که میگی هم هدفشون دودسته کردن خود مردم بوده اونای که میگی از نظر من یمشت ح* بزدل ان مهم اینه ما همدیگرو گم نکنیم رفیق- مکث طولانیبعدش گفت پس به تموم رفیقاتم بگو ما نمیزاریم اینا خون بیگناهارو تو شیشه تیلیت کنن و به ریشمون بخندن ! داشت میرفت ، یه جمله ای بهش گفتم [&quot;&quot;] درحین رفتن برگشت با لبخند اومد پیشونیمو بوسید گفت : فدات بشم داداشم امید انقلاب ما به شما هاست ... تلو تلو میخورد و دور میشد ، ساعتم رو نگاه کردم ، 11 بود اما فرقی نمیکرد به هرحال باید غذای سرد شده ام را از اجاق برمیداشتم و تنها توی اتاقم تمومش میکردم ؛ نفسی عمیق کشیدم درد باز تمام سینه ام را پر کرده بود اما باید میرفتم ...  رسیدم به خونه لباسهامو عوض کردم ، حالا دیگه از سرما دستام نمیلرزید نگاهی به اونچه نوشتم کردم ورق زدم و کاملش کردم ، غذامو خوردم نزدیکای ساعت 12:30 موسیقی رو قطع کردم ، کتابی که میخوندم رو کنار گزاشتم و رفتم رو تخت خواب ، چند دقیقه بعد ... یک ، دو سه چهار پنج ، شیش هفت ، هشت نه ، ده یازده دوازده و سیزده ! صدای مهیب شلیک سیزده گلوله را به خوبی شنیدم و به خوبی یادم است ترتیبشان و اینکه در کدام بخش شهر شلیک شدند .فکر میکنم به هدف خود رسیدیم رفیق !  موقع رفتن بهش گفته بودم ،&quot;دلم‌ میخواد‌ که مَسسست بمیرم&quot;</description>
                <category>سینا طارود</category>
                <author>سینا طارود</author>
                <pubDate>Sat, 10 Dec 2022 00:09:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>