<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سینا نریمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sina_nariman</link>
        <description>هیچی،</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47251/avatar/FuqHFo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سینا نریمان</title>
            <link>https://virgool.io/@Sina_nariman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صدای آهسته‌ی خطای کبریایی - اثر محمد رضایی راد</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AF-kh91c8ttg4ds</link>
                <description>امروز کمتر کسی است که چیزی درباره‌ی افراد تراجنسی یا ترنس‌جندر نشنیده باشد. افرادی که هویت جنسیتی متفاوتی نسبت به جنسیتی که در بدو تولد به آن شناخته شده‌اند دارند. برای مثال کسی که در بدو تولد به عنوان مرد شناخته شده اما هویت جنسیتی خود را زن تشخیص می‌دهد. به چنین فردی ترنس‌جندر زن گفته می‌شود. نمایشنامه‌ی صدای آهسته نیز با محوریت یک ترنس‌جندر زن نوشته شده است. محمد رضایی راداین نمایش درمورد یک شخصیت ترنس‌جندر زن است که عمل تطبیق جنسیت انجام داده است. حال پس از عمل او دچار تناقضات و درگیری‌هایی در زندگی شخصی و اجتماعی‌ش شده است. یکی از بزرگ‌ترین چالش‌هایی که از صفحات ابتدایی نمایشنامه متوجه وجود آن می‌شوید، دختری است که به نظر می‌آید با او کار دارد و او را می‌خواهد. درواقع دختر گذشته‌ی او، زمانی که به عنوان یک مرد شناخته می‌شد را می‌خواهد. به دنبال معشوقه‌ی خود می‌گردد پس از عمل تطبیق جنسیت دیگر وجود ندارد. شخصیت‌های داستان اسم ندارند. شخصیت زن کاراکتر اصلی نمایش است. مرد نیز گذشته‌ی اوست که حالا تبدیل به همان زن شده است. تصویری که ما از بیرون می‌بینیم و خود زن توصیف می‌کند این است که گویی مرد مرده است و حالا این زن جایش را گرفته. گویی که این انسان پیش‌روی ما هم زن بوده است و هم مرد. در طول نمایش ترجیع وار و همچون هذیانی تکراری، زن می‌گوید که وجود یکی از این وجوه جنسیتی درونش باید ویران می‌شد. و به نظر می‌رسد او انتخاب کرده است که مرد ویران شود و زن باقی بماند. اما آنچه پس از عمل تطبیق جنسیت (که در جایی از نمایش به قتل تشبیه می‌شود) تجربه می‌کند، خلاف این است. درواقع مرد ویران نشده است بلکه در درون او هنوز باقی مانده است. در خاطراتش از بلوغ و تجربه‌های گوناگونی که در جامعه به عنوان یک پسر داشته است. مسئله‌ی جنیستسیمون دوبووار جمله‌ای جاودانه در کتاب «جنس دوم» گفته است: انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود. این جمله‌ی به ظاهر ساده در ابتدا دارای تناقض و اشتباه به نظر می‌رسد. اما سخن دوبووار به مسئله‌ی جنسیت بیولوژیکی اشاره ندارد، بلکه مسئله‌ی او جامعه پذیری است. درواقع می‌خواهد بگوید بخش عظیمی از رفتارهای ما که به عنوان الگوی رفتاری یک جنسیت شناخته می‌شود مربوط به انتظارات جامعه از ما است. در بخشی از نمایش که درمورد گذشته و تجربه‌های «مردانه»‌ی زن صحبت می‌شود این موضوع به خوبی نمایش داده شده است. درواقع گویی که آنچه از مرد بودن در او باقی است، گذشته است. او توانسته مرد درونش را از آینده حذف کند. اما این مرد هنوز با اتکا به گذشته دارد درونش به زیست خود ادامه می‌دهد و به نوعی نقشه‌اش برای حذف او ناکام مانده است. این ناکامی باعث می‌شود تا درگیر گیجی و سردرگمی بسیار باشد. شخصیت زن نمایش تمام گذشته‌ش را سعی می‌کند تا از بین ببرد. خاطرات مختلف و اثراتشان را نابود می‌کند. با این وجود چیزی از گذشته‌ی او باقی است که نابود کردنش هیچ آسان نیست. آن دختر که در ابتدای یادداشت ذکرش را گفتم. دخترک هر روز به در خانه‌ی او می‌آید، خانه‌ای که معشوق «مرد» او در گذشته در آن زندگی می‌کرده است. این عشق در حافظه‌ی او باقی است و همین مسئله عامل اصلی درگیری‌های ذهنی او شده است.جنسیت دوگانه است؟پرسشی که رضایی راد در این نمایشنامه مطرح می‌کند بسیار اساسی است. این پرسش که آیا واقعا جنسیت یک امر کاملا دوگانه است؟ ویرجینیا وولف نویسنده‌ی انگلستانی در «اتاقی از آن خود» می‌گوید برای اینکه یک رمان نویس بتواند شخصیت‌ها را به درستی بپردازد و بپروراند، نیاز دارد تا بتواند زنانه-مردانه یا مردانه-زنانه فکر کند. درواقع می‌گوید ایستادن در یک طرف این دو قطبی نمی‌تواند یک تصویر کامل و انسانی از شخصیت داستان‌ها ارائه دهد. تناقضات درونی شخصیت اصلی «صدای آهسته» نیز به گونه‌ای است که گویی دچار یک تعارض شدید میان این دوقطب است. میخواهم بگویم که شاید دلیل اصلی اینکه او از حل مسئله و تعارضات خود ناتوان است، این است که مسئله را نمی‌تواند درست درک کند. گویی که برای درک درست مسئله نیاز دارد تا به هویت جنسیتی خود، خارج از چارچوب‌های معمول و تا امروز پذیرفته شده نگاه کند. علت اینکه میگویم باید خارج از این چارچوب به خود نگاه کند این است که او بودن در هر دو قطب زن و مرد را تجربه کرده است اما گویی همچنان درگیری و تناقض درونی‌اش تمام نشده است. پس شاید راه حل مشکلش در پذیرش جنسیت خود به عنوان جایی در طیف مردانه-زنانه باشد. نمی‌خواهم بگویم که عمل تطبیق جنسیت برای او پاسخی اشتباه بوده است. قطعا با توجه به تشخیص شخصیت داستان، این عمل لازم و حیاتی بوده و باید انجام می‌شده. اما آنچه او را از درگیری و تناقض حاضرش رها خواهد ساخت، صرف‌نظر کردن از ایستادن در یک قطب مشخص و معمول جنسیتی است. گوش کندر این کتاب نمایشنامه‌ی کوتاه دیگری با نام «گوش کن» نیز قرار دارد. این نمایشنامه را از نظر درون‌مایه بسیار شبیه به فیلم «سگ کشی» بهرام بیضایی می‌دانم. این نمایشنامه نیز جا دارد تا به صورت مجزا و مستقل بررسی شود و برای اینکه صحبت درباره‌ی «گوش کن» ناقص نماند، در این یادداشت بیش از این به آن نخواهم پرداخت.</description>
                <category>سینا نریمان</category>
                <author>سینا نریمان</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 11:32:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رعیت تصویر پادشاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina_nariman/%D8%B1%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-ztf6vmxbi8lg</link>
                <description>«پادشاه را سوارانی اندر پی‌اند که می‌رسند.» این پیش بینی قطعی ترسناکی است که آسیابان را هر لحظه از کشتن پادشاه منع میکند. همین همراهی سرداران و سربازان است که بینوایی و تنهایی پادشاه را بیشتر میکند. در مرگ یزدگرد، پادشاهی شکست خورده روایت میشود که از صحنه‌ی نبرد و رکاب دارانش، به سوی مرگ گریخته و در آسیایی همراهانش او را می‌یابند. خانواده‌ی آسیابان افتاده در دام گناه قتل پادشاه، با نقل‌های گوناگون و رویات تو در تو، همچون شهرزاد قصه گو، سعی دارند از مرگ حتمی خود را نجات دهند. قصد پرداختن به این روایات را نداریم، مسئله‌ی ما بررسی رابطه‌ی رعیت و پادشاه در آثار بیضایی است. این یادداشت کوتاه شرحی است از گزاره‌ی عنوان: «رعیت تصویر پادشاه».در نمایش مرگ یزدگرد، خانواده آسیابان و پادشاه تصویر یکدیگر هستند. پادشاه همانقدر بینوا است که آسیابان. پادشاهی که توان رزم با دشمنان را از دست داده است، اسبش او را جا گذاشته است و آسیابانی از فرمان رو او میگرداند؛ تصویری است از آسیابانی که حتی پادشاه خانه‌ی خود نیست، سنگ آسیایش از غرش افتاده و در دوران پیری و ناتوانی در برابر دشمنان دست بسته مانده‌است. ترس پادشاه از مرگ نیز همسان است با ترس زن آسیابان که تمام توان خود را برای رهانیدن از مرگ به کار میبرد. پادشاه در آغاز بارها آرزوی مرگ میکند، اما زمانی که از اقدام آسیابان پشیمان میشود، مرگی دیرانجام، سخت و زشت را در برابر خود میبیند، به دنبال راهی برای فرار میگردد. پادشاه نیز همچون آسیابان راهی برای فرار ندارد و زمان، مرگ او را در آسیا رقم خواهد زد. او، پادشاه، همچون دختر آسیابان تنهاست. تنها همراه او در جنگ، بهرام پشتیبان، در غبار او را رها کرده است.در نمایش نیز انعکاسی از یک تصویر بودن پادشاه و آسیابان نیز دیده می‌شود. اوج این نمایش در صحنه‌ی درخشانی است که موبد، آسیابان را به عنوان پادشاه می‌آزماید. آسیابان برای نجات از مرگ ادعا میکند که پادشاه است و جنازه‌ی بر زمین افتاده، جسد آسیابان است. پساک شاهی را بر سر میگذارد، تا ادعایش سنجیده شود. در اینجا موبد از او میخواهد اعمالی را انجام دهد تا پادشاهی اش را بسنجد. چرا زیردست باید پادشاهی را بسنجد؟ و مگر میشود بدون سنجش باور داشت که او پادشاه است؟ او، آسیابان، فرمان موبد را انجام میدهد، اعمالش گواه او بر شاهی می‌شوند. در این لحظه ما تماشاگران نمایشی درخشان از همین مفهوم هستیم، که پادشاه و آسیابان یک تصویرند.اگر به سلطان مار نگاهی بیاندازیم شاید بتوانیم پیوند این مفهوم را با اسطوره درک کنیم. پادشاهی که محروم از فرزند، با خوردن سیبی صاحب فرزندی به شکل مار می‌شود. در ادامه‌ی داستان میفهمیم که درخت سیب دیو‌هایی در بیابان بوده اند و پادشاه با پوستی از مار پوشیده شده تا بتواند بر «مارانی که برای حکومت خود را شبیه انسان کرده‌اند» حکومت کنند. درواقع سلطان مار دو تصویر دارد. او فرزند مارگونه‌ی پادشاه است و حاصل سیبی که از دیوها گرفته شده.بیضایی معتقد است دیو، تغییر یافته‌ی خدایان اسطوره‌های هندی است، با نام دئوا. دئوا نام خدایان بزرگ بوده است. این خدایان، تصاویری زمینی داشته اند. در نظر بیضایی پس از جدا شدن اسطوره‌های هند و ایران، دئواها تبدیل به دیو میشوند، اما تصاویر آنها همچنان جایگاه رفیع و والای خود را حفظ میکنند. درواقع زاده شدن ماری، رسیده از سوی دیوها، در شبستان پادشاه همراه شدن این دو تصویر در یک کالبد است.آخرین و درخشان ترین اثر برای بررسی این مفهوم، اژدهاک است. روایت شوریدن رعیت بر پادشاه: در این داستان یاما (جمشید) پدر اژدهاک مرزبان را میکشد. مارهای کینه درون اژدهاک رشد میکنند و او سرگردان در سرزمین میگردد. حتی شهرهای فراموشی که هر چیزی را در خود میبلعند، نمیتوانند بیدادگری یاما را در خود فروبرند. اژدهاک هیچ راهی برای آرام گرفتن نمی‌یابد. به دنبال شورش بر یاما، به سوی او میرود. نبرد با یاما میطلبد و یاما به او از پیشگویی پیشگویان میگوید. یامای پادشاه نمیمیرد، تا زمانی که اژدهاک زنده باشد. او در رویینه دژ امن خود پناه برده است و اژهاک به سویش راهی ندارد. در آخرین بندهای برخوانی، اژدهاک به نبرد با یاما میرود، شکافتن دژ را دست‌ها باید و اژدهاک، دست تنها نمیتواند پایه‌های دژ یاما را بشکافد. و در بند دهم، یاما فرمان میدهد تا اژدهاک در بند باشد و افسانه ها از او در جهان بپراکنند تا در بند نگه داشتنش ساده تر بنماید. در این برخوان تصویر یاما هر قدر مقتدر تر باشد، اژدهاک (رعیت) تنها تر و ناتوان تر می‌شود. اما این پایان نیست. پایان تصویر مقتدرِ یاما، میرسد به آغاز این یادداشت، مرگ یزدگرد. هر قدر که این اقتدار بیشتر و سهماگین تر خود را ظاهر سازد، در روزگاری که «مردمان با نان و خرما دشمنان را پیشواز میکنند» شکست و بینوایی پادشاه نیز سهماگین تر خواهد بود. چرا که در نهایت پادشاه خود تصویر همین رعیت است. همین دلیل عامل پیشگوییِ پیشگویان یاماست که گفته اند با مرگ اژدهاک او نیز خواهد اسیر مرگ خواهد بود.</description>
                <category>سینا نریمان</category>
                <author>سینا نریمان</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 12:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه توفانی فرمان پسر فرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina_nariman/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-bcx3xhrkyhg1</link>
                <description>فرمان تاجر تازه مرده است و میراثی که برای فرزندش، فرمان، به جا گذاشته یک خانه و مبلغ زیادی بدهی است. بخش ابتدایی این نمایش فرمانِ پسر، تلاش می‌کند تا از تعداد طلبکاران بکاهد تا جایی که دو طلبکار عمده باقی می‌مانند. طلبکارانی که به دنبال بیرون کشیدن خانه‌ی موروثی فرمان از چنگش هستند. بخش اول نمایش به چگونگی تلاش فرمان برای حفظ خانه می‌پردازد. پس از رسیدن به آرامش نسبی، مرد و زنی جوان (خواهر و برادر روستایی) به خانه فرمان می‌آیند و مدعی می‌شوند به پدر او بدهی دارند. این دو برای ادای دین در خانه مشغول به کار می‌شوند. پس از این ماجرا رفتار فرمان عجیب می‌شود. او مشغول گشتن در میان کتاب‌های قدیمی خانه است. در آغاز شاید در میان کتاب‌ها به دنبال سندی، حواله یا پولی می‌گردد. فرمان در میان کتاب‌های قدیمی به دنبال راهی برای نجات از طلبکاران است. اما مسیرش تغییر می‌کند. راه طوفانی فرمان از اینجا آغاز می‌شود. راه توفانی فرمان پسر فرمان، در میان تاریکی. حالا او در میان کتاب‌ها، لباس‌های قدیمی و سالن‌ها و اتاق‌های خانه‌ی موروثی به دنبال هویتش می‌گردد:«به راستی که در جاده ی تاریک می‌روم! کجا می‌روم و کجا نمی‌روم؟! به من نشان راهی دادند؛ من آن را گم کردم. ببین و باز ببین که چه شکوهمند است این آیین پاک شمردن آتش.»درآمدن فرمان به صورت اجدادش و عاشق شدن به دختری از گذشته، مشخص‌ترین نمود توجه او به گذشته است. هروقت دختر خدمتکاری که در خانه کار می‌کند؛ موهایش را می‌بافد، فرمان را به یاد خاطره‌ای متعلق به اجدادش می‌اندازد. در این لحظه او پرشورترین کلمات را برای توصیف حالش و ابراز عشقش به دختر استفاده می‌کند. «ایستاده‌ای؛ با دو گیسوی بافته بلند! با این کمند بلند تو همیشه در راه من ایستاده‌ای؛ و همیشه در چشمانت این توفان هست. شاید تو مرگ منی!» فرمان با تمام وجود عاشق نرگس، دخترک خدمتکار، می‌شود. درواقع عاشق تصویری از او، که یاد یک زن تاریخی را زنده می‌کند. به هر حال تمام باقی‌مانده نمایش فرمان با این بخش از وجودش درگیر است.بار دوم که فرمان به هیبت مردی تاریخی در می‌آید، به جنگ با توفانی می‌رود که خانه را در بر گرفته. او با شلاق می‌خواهد توفان را فرمان بردار خود کند. فرمان با تمام قوا ضربات شلاق را به هوا می‌زند. عربده می‌کشد می‌خواهد که توفان از خانه‌اش خارج شود. «ای باد کینه توز، تو خود چون بید در بادی؛ زود، زود، از کنگره‌ی ما بگذر. آری به دخمه‌ات برگرد؛ ورنه تو را در سرداب این کهن دژ به بند می‌کشم.» این نبرد فرمان و گردنکشی او برای باد روایت گر حال درونی فرمان و اشتباه او در برابر مشکلات و بلایاست. فرمان در توفان بلا و حوادث گیر کرده است. راهی میان کتاب‌ها و گذشته‌اش می‌یابد. اما همچنان در میان طوفان گیر کرده است. فرمان نمی‌پذیرد که توان مقابله با همه‌ی این مشکلات و کاستی‌ها را ندارد. آنقدر قوی نیست که باد را فرمانبردار خود کند. همین باعث می‌شود تا فرمان نتواند راه خود را بیابد. پیوسته در تمام نمایش در برزخی سرگردان است.فرمان در آخرین تقلایش، می‌خواهد تمام مشکلات را با هم رفع کند. احساس می‌کند به آنچه نیاز داشته دست یافته. نقشه‌ای می‌کشد تا اسناد دو طلبکار عمده‌اش را برباید و همزمان جشن ازدواج با نرگس را فراهم کند. جشنی بر پا می‌کند و طلبکارانش را به جشن می‌آورد. از این بخش نمایش تا نقطه‌ی عطف آن، ضرب آهنگ نمایش تندتر و تندتر می‌شود. درحالی که فرمان درگیر بحث و گفت و گو با خدمتکارش می‌شود، طلبکاران سراغ نرگس می‌روند که در خلوتی تنهاست. هرچه او فریاد می‌زند کسی صدایش را نمی‌شنود. وقتی فرمان متوجه می‌شود عربه می‌کشد، ناگهان در این لحظه فضای نمایش تغییر می‌کند. نمایش با یک شوک ناگهانی تمام می‌شود.پس از اتمام نمایش با این سوال مواجه می‌شوید که آنچه به نمایش گذاشته شد توهمات فرمان بود یا سردرگمی او در این راه تاریک طوفانی او را به این پایان می‌رساند. در تمام آثار بهرام بیضایی هویت و گذشته اهمیتی زیاد و پیوندی عمیق با هم دارند. شخصیت‌های نمایش‌ها و فیلمنامه‌هایش عموما در تکاپو برای حفاظت از گذشته و یا کشف هویتشان از طریق تاریخ هستند. «راه طوفانی فرمان پسر فرمان، از میان تاریکی» اما روایتی متفاوت دارد. فرمان مواجهه‌ای اشتباه با گذشته دارد. او تمام زندگیش را در راه پیدا کردن هویت فراموش و رها می‌کند. توجه بیش از حد فرمان به گذشته باعث غفلت او از حال و ناتوانی‌اش در ساخت موقعیت فعلی‌اش می‌شود. پیدا کردن هویت برای بیضایی دو بخش دارد. یک بخش آن مربوط به آشنایی با گذشته است و بخش دیگر در برقراری پیوند میان گذشته و حال شخصیت‌ها. فرمان به بخش اول بسیار پرداخت اما همین باعث شد که از بخش دوم هویت یافتن عقب بماند و نتواند موقعیت خود را در وضعیت فعلیش به درستی درک کند تا برای تغییر وضعیت انتخاب‌های درستی داشته باشد.</description>
                <category>سینا نریمان</category>
                <author>سینا نریمان</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 14:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیم و تربیت - نمایشنامه ژاک و تسلیم، یونسکو</title>
                <link>https://virgool.io/dialogue/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%98%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DA%A9%D9%88-kfpxbgddmwgz</link>
                <description>‌از دوران نوجوانی همیشه یکی از درگیری‌های اصلی والدینم با من بر سر آداب سلام و احوال‌پرسی بوده. آرام سلام می‌کردم، شل دست می‌دادم، احوالپرسی تقریبا بلد نبودم و برای تشکر کردن از ساده‌ترین عبارت‌ها استفاده می‌کردم. در زندگی این ویژگی‌ها باعث سرافکندگی است. اما وقتی ژاک و تسلیم را می‌خواندم حس خفیف افتخاری به من دست داد. شاید من فقط خجالتی باشم. اما به هر حال با خجالتی بودن هم، اندکی در برابر این سنت‌های کوچک که بدون دلیل موجهی از طرف خانواده تحمیل می‌شد مقاومت کرده‌ام. هربار که درمورد آداب سخن گفتن در خانواده بحث می‌شد؛ می‌پرسیدم برای چی باید اینطور باشد؟ تنها جواب این بود که چون مودبانه است. خوب چرا مودبانه است؟ قصد ندارم آدابی که در زندگی رعایت می‌کنیم را زیر سوال ببرم. تنها می‌خواهم به پوچ و بی‌معنی و بی‌علت بودن این‌ها اشاره کنم.در مقدمه‌ی نمایشنامه‌ی دیگری از اوژن یونسکو از او نقل شده بود که زبان برای ما به عادت تبدیل شده است. یعنی ما در موقعیت‌هایی تکراری کلماتی تکراری را بر اساس استانداردهای مشخص انتخاب می‌کنیم، بدون توجه به معنی آن‌ها. به عبارتی زبان به جای اینکه ابزار اندیشیدن باشد، تبدیل به وسیله‌ای کوچک برای برقراری ارتباط (آن هم ارتباطی پوچ و بی‌معنا) شده است. بازی‌های زبانی یونسکو در اکثر نمایشنامه‌هایش به این موضوع اشاره دارد. مخصوصا جایی که هم آوا و هماهنگ بودن کلمات مهمتر از ساختن معنی می‌شود.  در نمایشنامه‌های او عبارت‌ها و جملات زیادی هستند که معنی دقیقی نمی‌دهند، اما حاوی کلماتی هم‌آوا و هماهنگ‌اند. همچنین او از ترجیع در نمایشنامه بسیار استفاده می‌کند. اوژن یونسکو ابتذال زبان را به خوبی در آثارش به نمایش می‌گذارد. هرگاه به ابتذال زبان در آثار یونسکو فکر می‌کنم، اولین نمونه‌ای که به ذهنم می‌رسد احوال‌پرسی است. احوال‌پرسی برای ما تبدیل به عادتی شده که در روز بارها و بارها بدون هیچ معنی‌ای تکرار می‌شود. در قسمتی از سریال سربداران، قاضی شارع تلاش می‌کند تا برای پیش برد منافعش از درویشی فتوا بگیرد. درویش از سخن گفتن با او امتناع می‌کند. قاضی به درویش دو بار سلام می‌کند و درویش پاسخ نمی‌دهد. قاضی می‌گوید: «سلام سنت است و جواب آن واجب.» این دقیقا مفهوم عملی و صریح ابتذالی است که از آن صحبت می‌کنم. درویش با این ابتذال مقابله می‌کند. پاسخ می‌دهد: «سلام یعنی از من به تو گزندی نمی‌رسد، آیا سلام تو چنین بود؟». درویش با اشاره به معنی «سلام»، با قاضی شارع و به ابتذال کشیده شدن زبان مقابله می‌کند. (اگر فرصتی بود در یادداشتی به این سریال زیبا و ظریف خواهم پرداخت و در مثال‌های دیگر ابتذال زبان از سوی قاضی شارع را بیان خواهم کرد.)در نمایشنامه ژاک و تسلیم، علاوه بر اشاره به پوچ بودن زبان، هیچ بودگیِ تربیت و الگوهای خانواده و سنت نیز به نمایش در می‌آید. در ابتدای نمایش همه‌ی خانواده‌ی ژاک، تلاش می‌کنند او را متقاعد کنند که سیب زمینی سرخ کرده دوست داشته باشد.  همه‌ی خانواده انواع فشارها را بر او وارد می‌کنند تا ذائقه ی ژاک با ذائقه‌ی خانواده هماهنگ شود. ژاک مقاومت می‌کند. طرد می‌شود. همه او را تنها م‌یگذارند. پدرش به او می‌گوید که باعث ننگ خاندانشان است. اما در نهایت خواهرش با حیله‌ای موفق می شود به او سیب زمینی بخوراند. این یعنی تسلیم و شاید به گونه‌ای معنی تربیت را بدهد.پس از آن ژاک را در موقعیت ازدواجی از قبل چیده قرار می‌دهند. ازدواجی که بیشتر شباهت به یک معامله دارد. ژاک باز تلاش دارد از این سنت سرپیچی کند. او می‌خواهد در برابر خانواده ایستادگی کند. برای همین می‌گوید «روبرت به اندازه کافی زشت نیست، من زنی می‌خواهم که سه دماغ داشته باشد.» اما خانواده ژاک برای این هم برنامه‌ریزی کرده است. آن‌ها روبرت ۲ را می‌آورند که سه دماغ و ۹ انگشت دارد. دیگر زشت‌تر از او ممکن نیست. ژاک دوباره مجبور به تسلیم شدن می‌شود. ما پس از این شاهد یک نمایش از روحیات حیوانی هستیم. آن‌ها همدیگر را مانند حیوانات، به طرز منزجر کننده‌ای، بو می‌کنند. ژاک و روبرت در مورد اسب‌ها و اصطبل حرف می‌زنند و شیهه می‌کشند. (گفت و گو درمورد اسب ها بسیار جذاب است اگر نمایشنامه را مطالعه کنید قطعا از خواندن این بخش لذت زیادی خواهید برد و به شور خواهید آمد.) در نهایت ژاک و روبرت که تنها شده‌اند تصمیم می‌گیرند به جای تمام کلمات، از کلمه‌ی «گربه» استفاده کنند. آن‌ها با تکرار کلمه گربه با هم حرف می‌زنند. در آغوش هم می‌روند و نمایش ژاک و تسلیم به پایان می‌رسد.پس از ژاک و تسلیم، آینده از آن تخم مرغ‌هاست آغاز می‌شود. این نمایش دقیقا از جایی شروع می‌شود که ژاک و روبرت در آغوش هم هستند. خانواده ژاک و روبرت تلاش می‌کنند که آن‌ها را از جدا کنند. در اینجا وقت آن می‌شود که ژاک آداب جدیدی را آموزش ببیند: آداب سوگواری کردن. ژاکِ پدربزرگ می‌میرد. ژاکِ مادر بزرگ روسری سیاه بر سرش می‌اندازد. اما ژاک نمی‌تواند از نشانه‌ها، مرگ پدر بزرگ را بفهمد. حتی زمانی که به او می‌گویند «پدر بزرگ دیگر آواز نمی‌خواند»، «پدر بزرگ مرده است»، باز هم متوجه این نیست که باید سوگواری کند. اما اینبار بسیار سریع یاد می‌گیرد. او عزاداری می‌کند. با تمام وجود عزاداری می‌کند. همه به ژاک تسلیت می‌گویند. دیگر ژاک مقاومتی نمی‌کند. تنها یاد می‌گیرد و می‌پذیرد. او دیگر کاملا مطیع و تسلیم سنت‌هاست. حتی شورش را هم در می‌آورد. عزاداریش را متوقف نمی‌کند تا اینکه خانواده از او کلافه می‌شوند و در نهایت با سیلی مادر دست از سوگواری بر می‌دارد. ژاک بودگی سنتی است که تمام و کمال از خانواده به ژاک منتقل می‌شود. این شیوه‌ی تربیت است که خانواده در پیش گرفته. به نوعی می‌توان گفت جامعه نیز در این زمینه همدست خانواده است. در آخرین بخش، یونسکو علیه قوی‌ترین سنت دنیای امروز ما طغیان می‌کند. جایی که پدر به او می‌گوید حالا وقت تولید است. زمان آن رسیده که ژاک آینده را تولید کند. کشیش‌ها، کارمندها، انقلابیون، ضد انقلابیون، سیاست مدارها، مخالفا، بدبینا، گوشت‌های سوسیس، انسان‌گراها، ملی‌گراها و املت‌ها؛ همه از تخم مرغ‌هایی قرار است به عمل آیند که روبرت تولید میک‌ند.بخش تولید بسیار زیبا و گویاست. روبرت در اتاقی می‌رود و «قد قد قداک» می‌کند؛ ژاک بر روی صحنه ابتدا مانند زائو درد می‌کشد و پس از تولید تخم‌مرغ‌ها وظیفه‌ی نشستن بر آن‌ها و ایفای نقش ماشین جوجه کشی را برعهده می‌گیرد. در اینجا ژاک صدای «توف توف» در می‌آورد، روبرت همچنان به «قد قد قداک» ادامه می‌دهد و بقیه‌ی اعضای خانواده تخم‌مرغ‌ها را دور ژاک می‌چینند تا روی آن‌ها بخوابد. پدر به او می‌گوید: «روشون بخواب،بخواب به خاطر شکوه و عظمت ملت، برای جاودانگی». پدر با شعار «زنده باد تولید، زنده باد نژاد سفید» از اینکه سنت اجدادش ادامه می‌یابد اعلام شادی می‌کند. در انتها همه فریاد می‌کشند «تولید تولید» و صدای «قدقد» و «توف توف» همچنان ادامه دارد. چیدن تخم‌مرغ‌ها در کنار ژاک همراه با ضرب آهنگ قدقد و توف توف صحنه‌ی نمایش را به کارخانه‌ای شبیه می‌کند. تمام خانواده تبدیل می‌شوند به ماشین‌هایی برای تولید. برای تولید «آینده».</description>
                <category>سینا نریمان</category>
                <author>سینا نریمان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 22:49:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا دلم کبوتری است؟- نگاهی به کتاب «پرنده من» فریبا وفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina_nariman/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-grdjw5icjnyk</link>
                <description>پرنده من رمانی است کوتاه. با بخش بندی‌های دو-سه صفحه‌ای از روایت‌های زنی خانه‌دار. در هر بخش موضوعی خاص مطرح می‌شود. اوایل ماجرا فکر می‌کردم تا انتها تنها اندیشه‌ها و تصورات و روایات در زندگی یک زن خانه‌دار را که بعد از سال‌ها اجاره نشینی، مالک خانه شده، خواهم خواند. اما از اواسط کار که نویسنده (یعنی همان زن خانه دار) شروع به بررسی خاطرات و گذشته‌اش می‌کند کاملا سکه بر می‌گردد.بیان گذشته به صورت جدی و برای یافتن «پرنده» از جایی شروع می‌شود که شوهرِ زن تصمیم می‌گیرد خانه را بفروشد تا به کانادا مهاجرت کنند. امیر، یا همان شوهر، معتقد است در ایران به هیچ آرزو و خواسته‌ای دست نخواهد یافت و کانادا برایش کشوری است که تمام خواسته‌ها در آن ظهور پیدا خواهند کرد. در جایی از گذشته از امیر نقل می‌شود که معتقد است: «عشق آدم‌ها را نجات می‌دهد، ولی این جا هیچ کس نمی‌تواند کسی را نجات دهد. آدم‌های گرفتار و فلک زده با هم رابطه بر قرار می‌کنند و اسمش را می‌گذارند عشق. ولی این بیشتر هرزگی است، تا عشق.»در این داستان فرزندان این خانواده، شاهین و شادی، دو خواهر و مادر زن نیز حاضر و اثر گذارند. اما بیشترین اثر بر زندگی زن از طرف شوهرش و پدر مرحومش است. او با پدرش رابطه‌ی خوبی نداشته. پدری بداخلاق و مردی زنباره که بچه ها برایش مانند نقش روی قلیان هستند. پدر در آخر عمر دچار زوال عقل می‌شود و در نهایتِ بیچارگی می‌میرد. همین بیچارگی آخر عمر پدر او را بسیار متاثر کرده است. احساس می‌کند مادرش در این دوران به پدرش خیانت کرده. شاید دلیل وفاداری زیاد و تحمل تمام سختی‌ها در زندگی با امیر، به خاطر همین است که نمی‌خواهد مانند مادر باشد.در تمام خاطرات زن یک نقش سربار را در خانه دارد. بچه‌ها نیز در وقت سختی سربار زن می‌شوند. امیر به دنبال پیشرف و ترقی و رسیدن به رویاهایش است اما خانواده‌اش مانعش می‌شوند. در آخرین تلاش برای از بین بردن مانع امیر تصمیم به فروش خانه می‌گیرد و زن با تمام وجود با او مخالفت می‌کند. اما امیر توجهی ندارد. حالا زن تصمیم می‌گیرد برای پیدا کردن «پرنده»اش و برای شناخت جایگاهش در زندگی، خاطراتش را مرور کند. او به گذشته نگاه می‌کند تا بتواند جایگاه امروزی‌اش در خانه و خانواده را بشناسد و تصمیم درستی برای مقابله با امیر و حفظ پیروزی و افتخاری که تازه نصیبش شده، بگیرد. جایی امیر به او می‌گوید که چسب است. این صریح‌ترین توضیحی است که در وصف تصور زن از وضعیت خودش داده می‌شود. خرس قطبی صفت دیگری است که امیر به او داده. هدفش هم از این صفت اشاره به رخوت و بی‌حرکت بودن زن است.هر کس پرنده‌ای دارد که هر جا این پرنده باشد، آدم را به سمت خودش می‌کشد. مثل پرنده‌ی فریدون مشیری که در شعر کوچه بر لب بام معشوقش می‌نشیند. پرنده‌ی امیر هم در کانادا نشسته. اما پرنده‌ی زن کجاست؟ در قسمتی از نمایش مرگ یزدگرد بهرام بیضایی، پادشاه تلاش می‌کند تا زن آسیابان را اغوا کند. پادشاه به این فکر می‌کند که دخترک و آسیابان را بکشد و با زن آسیابان فرار کند. زن آسیابان، هم میترسد هم این آمادگی را دارد تا اغوا شود. برای توصیف این حال میگوید «آیا در دلم کبوتری است؟». کبوتری که در آسیاب منزل کرده اما به نظر میاید از آسیاب بیزار است. حالا ممکن است برق زیورهای پادشاه او را به سمت خود بکشد. این بیزاری است که کبوتر را بلند می‌کند تا بر جای جدیدی بنشیند. اتفاقی که در پرنده من میافتد رشد همین بیزاری است. بیزاری تمام وجود زن را فرا می‌گیرد و او را به سخت‌ترین مقابله وا می‌دارد. وقتی امیر خانه را به مشتری نشان می‌دهد، زن خانه را ترک می‌کند. پرنده از آن خانه پر می‌کشد. «کسی که پرنده‌اش از جایی پر بکشد، مشکل می‌تواند همانجا بماند.» جالب‌ترین بخش داستان برای من همین پرنده‌ای است که وقتی در جایی نشسته تمام سختی‌ها را آدم تحمل می‌کند، ولی وقتی ببیند جایگاه کم ارزشی دارد، وقتی که آدمی از بیزاری سرشار می‌شود، پر می‌کشد و می‌رود. می رود تا کاری بکند. تا طرحی نو بسازد. این آغاز یک انقلاب درونی است که در تمام وجوه آدمی فعلیت پیدا می‌کند.در آخر یک سوال دارم و علاقه مندم پاسخش را خوانندگان پیشین و پسین (البته بعد از خواندن) این کتاب بدهند. کدام یک از زنان این روایت ها خوشبخت ترند؟ به نظر خود من منیژه، زنی که تصور می‌شد به شوهرش خیانت کرده. نمی‌دانم چرا اما در مکالمه کوتاهی که با شخصیت اصلی داستان دارد، شرمی در فضا حاکم می‌شود که دوستش داشتم. شرمی سرکش و برانگیزاننده‌ی سوء ظن. انگار از اینکه در میان سایه‌های بدبخت احساس خوشبختی می‌کند، شرمگین است.</description>
                <category>سینا نریمان</category>
                <author>سینا نریمان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 00:29:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نظر بر خورشید - تجربه‌های مواجهه با مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Sina_nariman/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-r1amowagdnga</link>
                <description>«خود آگاهی والاترین موهبت و به منزله‌ی گنجی است به ارزش زندگی. خودآگاهی همان چیزی است که ما انسان‌ها را از هم متفاوت ساخته است؛ اما این خودآگاهی به بهای گزافی به دست می‌آید و آن «زخمی کشنده» است.» آگاهی از میرایی یکی از این زخم‌های کشنده (گاهی کشنده‌ترین) است.کتاب «خیره به خورشید نگریستن» که جملات اول این یادداشت از آن نقل شد، اثری است از اروین یالوم، با موضوع ترس از مرگ و نحوه‌ی مواجهه با آن. اما اینجا قصد پرداختن به محتوای کتاب ندارم. توضیح بخشی از شیوه‌ی پرداختن یالوم به ترس از مرگ بماند برای یادداشتی درمورد خود کتاب.در بخشی از کتاب یالوم خاطره‌ای از دوست دوران نوجوانی‌اش می‌گوید که دچار یک مشکل قلبی بود. یک روز بعد از ظهر که یالوم در خانه‌ی آلن مارینوف دراز کشیده بود، بعد از کشمکشی درونی از او می‌پرسد که «مشکلش چیست و این مشکل چه خطراتی برای او در پیش دارد؟». پرسیدن درمورد بیماری کشنده و مرگ از یک دوست همسن و قرار گرفتن در برابر «عالیجناب مرگ»، برای یالوم، مانند خیره شدن به خورشید سخت است. در این یادداشت قصد دارم از تقابلم با عالیجناب مرگ بگویم تا بتوانم برای کنار آمدن با ترس از مرگ به خودم کمک کنم.«هر آدمی یک روز به دنیا می آید و یک روز می‌میرد.» این جمله یکی از اولین و قدیمی‌ترین جملات قصاری که پدرم در تمام دوران زندگی از گذشته تا امروز به من گوشزد می‌کند. البته تا هشت سالگی، وقتی که کلاس سوم دبستان بودم، درک دقیقی از فناپذیری نداشتم. همین جمله در حد تئوری مرا با مرگ آشنا کرده بود. اما مرگ یکی از خویشان نسبتا نزدیک باعث تا قریب الوقوع بودن مرگ را به خوبی درک کنم. من رابطه‌ی خوبی با متوفی نداشتم. برایم شخصیتی مقتدر و ترسناک بود. شاید همین ابهتی که برایش متصور بودم باعث می‌شد تا مرگ را به خودم نزدیک‌تر ببینم.روز بعد از این حادثه در مدرسه  حاضر شدم و به خوبی در خاطر دارم که پرگار همراه خود نبرده بودم. در واکنش به بازخواست معلم، بغضم ترکید و به سختی، بین نفس نفس زدن و هق هق کردن با کلمات شکسته به معلم فهماندم که خویشاوندی را از دست داده‌ام. معلمم با دلسوزی گفت: «حتما خیلی دوستش داشتی.» اما نکته این بود که یک حس کاملا خنثی به او داشتم. من برای خودم و پدر و مادرم گریه می‌کردم. فهمیده بودم که همه‌ی ما هرقدر که اخمو و خشن و نفوذ ناپذیر هم باشیم، مرگ هر لحظه ممکن است نابودمان کند. چه برسد به من که خیلی کوچک و ناتوان بودم، یا عزیزانم که آنقدر مهربان و دوست داشتنی بودند.بعد از این تجربه، ترس از مرگ همیشه همراهم بود. در دوران نوجوانی، مرگ مادر بزرگم؛ که مدت‌ها شیمی درمانی و مراقبت‌های گوناگون پزشکی علاوه بر اینکه نتوانست نجاتش دهد، بلکه باعث زوال و ناتوانی روزافزونش شده بود، باعث شد چندبرابر از مرگ بترسم. شب‌های زیادی ترس از مرگ، جای خواب را در سرم می‌گرفت. بزرگترین ترسم در آن دوره احتمال نیستی پس از مرگ بود. هرچه بیشتر تلاش می‌کردم نیستی را درک کنم، ضربان قلبم شدیدتر می‌شد و خون سرد با شدت بیشتری در رگ‌هایم جریان پیدا می‌کرد.این دو تجربه مواجهه با مرگ، ترس را در من ایجاد کرده و افزایش داده بود. مواجهه‌ی سوم، بر خلاف دو تقابل قبلی، یک تجربه‌ی بیدار کننده بود که کمک کرد تا قدر حیات را بیشتر بدانم و برای زندگی و انتخاب‌هایم ارزش بیشتری قائل شوم.شوهر عمه‌ای داشتم که چند سال پیش (وقتی دومین سال تحصیل در دانشگاهم آغاز می‌شد) با عالیجناب مرگ رو به رو شد. مردی بود آرام، تو دار و پخته. من هرچه رشد می‌کردم، او پیر و فرسوده‌تر می‌شد. اولین نشانه‌ی زوال حیات که در او مشاهده می‌شد، قوه‌ی شنوایی‌اش بود که بسیار ضعیف شده بود. پس از مدتی بیماری زمین گیرش کرد. هر روز ناتوان‌تر می‌شد. آخرین باری که با پدرم به دیدنش رفتیم، لحظه‌ای بود که من به خورشید خیره نگریستم.شوهر عمه‌ی ناتوانم روی تختی دراز کشیده بود. تخت بالای اتاق، چسبیده به دیوار بود. اگر می‌توانست به پهلو بر تخت بخوابد، ما را می‌دید که در گوشه‌ی اتاق روی مبل نشسته بودیم. بسیار لاغر و نحیف شده بود. پوستش چروک بود و تمام عضلاتش تحلیل رفته بود. تقریبا چیزی نمی‌شنید و به سختی با کلماتی کوتاه و نامفهوم از ما استقبال کرد. توان حرکت نداشت و برای جلوگیری از نابودی آخرین عضلاتش، باید حرکاتی اندک انجام میداد؛ به این صورت که: دستانش را با کمک فرزندنش اندکی در هوا بالا و پایین میبرد. این تصویر برای من دردناک بود. اما برای پدرم بسیار دردناک‌تر بود. پدرم در دوران کودکی شوهر خواهر آهنگرش را دیده بود که پتک به دست می‌گیرد و به آهن گداخته شکل می‌دهد. حالا در تخت دراز کشیده بود و حتی هوا برایش سنگینی میکرد. قوت نداشت تا با دست‌هایش هوا را کنار بزند و کمی حرکتشان دهد. وقتی شوهر عمه ام به سختی با ناله‌های خفیف به حرکاتش ادامه می‌داد، پدرم را دیدم که بغض کرده بود و به آرامی قطرات اشک در چشم هایش بسته می‌شد. در توصیف این لحظه تنها یک جمله به من درمورد شوهر عمه‌ام گفت: «فکر نکن همیشه همین شکلی بوده.» لحظه‌ی دردناک‌تر برای من حال پدرم بود. او به وضوع وجود مرگ و زوال را در برابر خود حس می‌کرد و این درک در هم شکسته بودش. پدرم در این لحظه با مرور تمام خاطراتش از مردی که بر تخت خوابیده بود، می‌فهمید که هر انسانی روزی می‌میرد. من هم با دیدن پدرم، می‌توانستم بهتر از هر زمانی مفهوم میرایی و فناپذیری را درک کنم.این تجربه تاثیر بسیار زیادی بر من گذاشت. پس از آن توجهم به زندگی کمی بیشتر شد. البته نه اینکه با مرگ و ترس از مرگ کنار آمده باشم. مسئله این است، که به قول یالوم، فهمیدم «از ترس بدهکار شدن به مرگ، نباید زندگی را رها کرد».</description>
                <category>سینا نریمان</category>
                <author>سینا نریمان</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 02:08:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>